» َشب قدر
» غدیر خم و سقیفه بنی ساعده(1)
» الگوی آرمانگرایی و واقع‎بینی در اندیشه و سیره امام علی
» تفاوت قرآن امام علی با قرآن های کنونی
» غدير خم، قطعه‌اي از بهشت
» غدیر یکی از چهار روزی که شیطان در آن فریاد کشید
» رمز عيد غدير کمال دين در سايه تداوم خط رسالت در قالب امامت
» جايگاه غدير در قلوب مؤمنين
» حديث ولايت و اكمال دين
» خوشه معرفت-پست ثابت
درباره ما

چون شاخ گلی که خم شود پیش نسیم *** از دوست سلامی و ز ما تسلیمی
مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
دل سرگشته ما غیر تورا ذاکر نیست
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حقما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
'كلام جاودانه ى ''نهج البلاغه''، جوششى است از سرچشمه ى بى انقطاع الهى، كه به ''امر رب'' خود مى جوشد. این كلام، تقریر دوباره اى است از حقایق تجسم یافته ''قرآن كریم''، و از علوم ''وحى محمدى'' و شناختهاى قرآنى و تعالیم اسلامى
اللهم عجل لولیک الفرج و النصر و اجعلنی من اعوانه و انصاره سلام كاربر گرامي ** قدمتان گلباران **وخوش اومديد لازم بذكر است اين وبلاگ در راستاي فرمايشات مقام معظم رهبري برآنست تاجامعترين مطالب درباره هر موضوع مطرح شده رادريك مقاله گردآوري كرده وبراي دانلوددر اختيار شما سروران گرامي قرار دهدتا شما بزرگواران با نهايت صرفه جويي در وقت بهترين استفاده راببريد
یكی از مسایل دردناك كه هرگز نمی‎توان انكار نمود، مسئله مهجوریت نهج البلاغه در میان امت اسلامی و حتی شیعیان آن حضرت است، گر چه به بركت نظام اسلامی نهج البلاغه نیز همانند بسیاری از معارف مهجور الهی به تدریج از مهجوریت رهایی یافته، اما این واقعیت تلخ هرگز قابل انكار نیست كه نهج‎البلاغه مهجور است همان‎طور كه امیرمۆمنان، مظلوم بلكه مهجور بود.
'سخن على علیه السلام براى او وسیله بوده، نه هدف، او نمى خواسته است به این وسیله یك اثر هنرى و یا یك شاهكار ادبى از خود باقى گذارد، بالاتر از همه اینكه سخنش كلیت دارد و محدود به زمان و مكان و افراد معین نیست. مخاطب او انسان است، و به همین جهت، نه مرز مى شناسد و نه زمان... نهج البلاغه از همه جهات متاثر از قرآن و در حقیقت فرزند قرآن است.'

به اميد ظهور آقا امام زمان***اللهم عجل لوليك الفرج***** ازوقتتان نهايت استفاده را ببريد
پیوندهای روزانه
دیگر امکانات
شبکه وبلاگی استان کردستان
روزشمار غدیر
پیوندهای وبگاه
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
برچسب‌ها
» نماز (3), » ذکر (3), » آرامش (2), » خدا (2), » بهجت (1),
علمدار کربلا، آئینه ولایت‌پذیری
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دهم تیر 1391 |

به اختصار برخى صفات حضرت را یاد مى کنیم:

1- شجاعت

دلیرى و شجاعت، گویاترین نشان مردانگى است؛ زیرا نشانه قوت و استوارى و ایستادگى در برابر حوادث مى باشد. ابوالفضل این صفت والا را از پدرش که شجاعترین انسان هستى است و داییهایش که از دلاوران نامدار عرب بودند و درمیان سایر قبایل بدین صفت مشهور بودند، به ارث برده بود.

ابوالفضل دنیایى از قهرمانیها بود و آنگونه که مورخان گفته اند در جنگهاى همراه پدرش هرگز ترسى به خود راه نداد. روز عاشورا نیز آنچنان شجاعتى از خود نشان داد که زبانزد تاریخ گشت. ابوالفضل در این روز که از حماسى ترین روزهاى تاریخ اسلام است، در برابر انبوه دشمنان - که دشت را پر کرده بودند - آنقدر دلاورى نشان داد که شجاعان قوم را متزلزل و عامه سپاهیان را هراسان کرد و زمین، زیر پایشان لرزید و مرگ بر آنان سایه افکند تا آنجا که به حضرتش پیشنهاد فرماندهى کل سپاه را - در صورت کناره گیرى از یارى برادرش - دادند لیکن عباس بر آن تمسخر زد و بر ایمان و عقیده اش و دفاع از آرمان مقدسش افزوده شد.

شجاعت و دلاورى حضرت عباس علیه السلام در روز عاشورا براى به دست آوردن سودى مادى از این زندگى نبود، بلکه دفاع از مقدسترین آرمانهاى مجسم در نهضت برادرش سیدالشهداء برزگترین مدافع حقوق محرومان و ستمدیدگان به شمار مى رفت.

2- ایمان به خدا

قوت ایمان به خدا و استوارى در آن، یکى از بارزترین و بنیادى ترین ویژگیهاى ابوالفضل بود. حضرت در دامان ایمان، مرکز تقوا و آموزشگاه خداپرستى و خداخواهى، تربیت یافت و پدرش، پیشواى موحدان و سرور متقیان، جانش را با جوهر ایمان و توحید حقیقى پرورش داد و تعذیه کرد. پدر، او را با ایمان مبتنى برآگاهى و تعمق در حقایق هستى و رازهاى طبیعت، تغذیه نمود؛ ایمانى که خود چنین وصفش کرده بود:

«اگر پرده ها برایم کنار زده شوند، بر یقینم افزوده نخواهد شد».

این ایمان ژرف و ریشه دار با ذرات وجودحضرت عباس عجین شد و او را به یکى از بزرگان تقوا و توحید بدل ساخت. و بر اثر همین ایمان پایدار و عظیم بود که ایشان، خود، برادران و شمارى از فرزندانش را در راه خدا و تنها براى خدا قربانى کرد.

عباس علیه السلام با دلاورى به دفاع از دین خدا و حمایت از عقاید اسلامى که در آستانه تحریف شدن و نابودى در زمان حکومت امویان قرار گرفته بود، برخاست و در این کار فقط خداوند و رضاى حق و جایگاه اخروى را مد نظر داشت.

3- خویشتندارى

یکى دیگر از صفات برجسته ابوالفضل علیه السلام عزت نفس و خویشتندارى بود. حضرت از زندگى خفت بار زیر سایه حکومت اموى ابا داشت؛ حکومتى که بندگان خدا را برده خود و اموال بیت المال را دارایى شخصى کرده بود و به دنبال برادرش، پدر آزادگان که صلاى عزت و کرامت در داده بود و مرگ زیر سایه هاى نیزه ها را سعادت و زندگى با ظالمان را اندوهبار اعلام کرده بود، دست به قیامى خونین زد و به میدان نبرد وجهاد پا گذاشت.

ابوالفضل علیه السلام در روز عاشورا عزت نفس و خویشتندارى را با تمام ابعاد و آفاقش مجسم ساخت. امویان او را به شرط کناره گیرى از برادرش، وعده فرماندهى کل قوا دادند، لیکن حضرت بر آنان تمسخر زد و فرماندهى سپاه آنان را لگدمال کرد و با شوق و اخلاص، به سوى آوردگاه شتافت و در راه دفاع از حریت، دین و آزادگى خود، کند آوران را به خاک انداخت و سرها را درو کرد.

4- صبر

یکى از ویژگیهاى ابوالفضل علیه السلام شکیبایى و بردبارى در برابر حوادث تلخ و دشوار بود. مصایبى که در روز عاشورا بر سر حضرت آمد، کوهها را مى گداخت، لیکن ایشان همچنان استوار بودند وکمترین سخنى دال بر دردمندى بر زبان نیاوردند. حضرت همچون برادرش، سیدالشهداء - که صبرش از صلابت و سنگینى کوههاى سر به فلک کشیده، بیش بود - و به پیروى از امامش، خود و اراده اش را تسلیم پروردگار بزرگ کرد و هر چه را بر خود و خاندانش نازل شد با چشم رضامندى نگریست. حضرت ابوالفضل علیه السلام ، ستارگان تابناک و اصحاب باوفا را مى دید که بر دشت سوزان کربلا چون قربانیها به خون تپیده اند و آفتاب، آنان را مى گدازد، مویه و فریاد کودکان را مى شنید، که بانگ العطش سرداده اند، نوحه بانوان حرم وحى بر گشتگان خود را مى شنید، تنهایى برادرش، سیدالشهداء را در میان کرکسهاى کوفه و مزدوران ابن مرجانه که براى کشتنش بر یکدیگر پیشى مى گرفتند تا به رهبرشان نزدیک شوند، مى دید. آرى، همه این حوادث سنگین را مى دید، لیکن امر خود را به خداى متعال واگذار کرده بود و بدون کمترین تزلزلى پاداش را از پروردگارش درخواست مى کرد.

5- وفادارى

یکى دیگر از صفات ابوالفضل که از برترین و برجسته ترین صفات است، «وفادارى» است. حضرت در این صفت، گوى سبقت از همگان ربود و رکوردى جاودانى برجاى گذاشت و به بالاترین حد آن رسید. نمونه هاى وفادارى حضرت را دراینجا مى آوریم .

الف - وفادارى به دین: ابوالفضل العباس علیه السلام از وفادارترین کسان به دین خود بود و بشدت از آن دفاع کرد. هنگامى که اسلام در خطر نابودى قرار گرفت و دشمنان کمر بسته آن - امویان - با تمام وجود به انکار آن برخاستند و شبانه روز محو آن را وجهه نظر خود قرار دادند و با آن جنگیدند، ابوالفضل به رزمگاه پاگذاشت و در راه دین خود، مخلصانه جهاد کرد تا آنکه کلمه توحید در زمین برقرار باشد و در آرمانهاى اعتقادیش دستانش قطع گشت و به خون خود درغلتید.

ب - وفادارى به امت: سرور ما حضرت عباس علیه السلام مى دید که امت اسلامى در زیر کابوس تیره امویان دست و پا مى زند و زندگى مرگبار سراسر ذلت و خوارى را سپرى مى کند گروهى از مجرمان اموى سرنوشت آنان را در دست گرفته، ثروتهاى آنان را به باد مى دهند، با مقدرات آنان بازى مى کنند و حتى یکى از سپاسگزاران اموى با وقاحت و بدون شرم و حیا اعلام مى کند که: «(منطقه) سواد؛ باغستان قریش است» و چه اهانتى به امت بیش از این

در برابر وضعیت طاقت فرسا، ابوالفضل وفادارى به امت را در قیام دید. پس همراه با برادرش و گروهى از رادمردان اهل بیت و آزادگان دلباخته آنان بپاخاست و شعار آزادى از یوغ بندگى امویان را سر داد و رهایى امت اسلامى از بردگى آنان را هدف خود کرد و جهادى مقدس براى بازگرداندن زندگى کریمانه براى آنان را آغاز کرد و در راه این هدف والا، خود و تمامى بپاخاستگان به شهادت رسیدند. پس کدام وفادارى به امت مثل این وفادارى است؟!

ج - وفادارى به وطن: سرزمین اسلامى در گرداب محنت و رنجهاى توانفرسا در ایام حکومت امویان،غوطه ور بود. استقلال وکرامت خود را از دست داده بود و به باغستانى براى امویان، سرمایه داران قریش و دیگر مزدوران بدل گشته بود.

تهیدستى و فقر، همه گیر و مصلحان و آزادگان خوار شده بودند و مجالى براى آزادى فکر و نظر نمانده بود. حضرت عباس تحت رهبرى برادرش سید الشهداء براى درهم شکستن این حکومت سیاه و فروپاشى پایه هاى آن، قیام کرد و بر اثر فداکاریهاى آنان بود که طومار حکومت اموى پس از چندى درهم پیچیده شد؛در حقیقت بزرگترین وفادارى به وطن اسلامى همین است .

د - وفادارى به برادر: ابوالفضل پیمانى را که با خداوند براى حفظ بیعت خود با برادرش ریحانه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و اولین مدافع حقوق مظلومان و محرومان بسته بود، بدان وفادار ماند. مردمان در طول تاریخ مانند این وفادارى در حق برادر را ندیده اند و قطعاً زیباتر از این وفادارى در کارنامه وفاى انسانى به ثبت نرسیده است ؛ و فاداریى که هر آزاده شریفى را به خود جذب مى کند.

6- قوت اراده

«استوارى و قدرت اراده» از مهمترین و بارزترین صفات بزرگان جاوید تاریخ است که در کار خود موفق بوده اند؛ زیرا محال است افراد سست عنصر و ضعیف الاراده بتوانند کمترین هدف اجتماعى را محقق کنند یا کارى سیاسى را به پایان برند.

ابوالفضل علیه السلام در اراده نیرومند و عزم و جزم، در بالاترین سطح قرار داشت. به اردوگاه حق پیوست و بدون تزلزل یا تردید، پیش رفت و در عرصه تاریخ به عنوان بزرگترین فرمانده بى مانند شناخته شد و اگر این صفت در او نبود، افتخار و جاودانگى در طول تاریخ برایش ثبت نمى شد.

7- مهربانى

محبت و مهربانى به محرومان و ستمدیدگان بر وجود ابوالفضل مستولى بود و این پدیده به زیباترین شکل خود در کربلا آشکار شد و جلوه کرد؛ سپاه امویان آبشخور فرات را بر اهل بیت بستند تا آنان بر اثر تشنگى بمیرند یا تسلیم گردند. ابوالفضل که لبهاى خشکیده، و چهره هاى رنگ پریده فرزندان برادرش و دیگر کودکان را از شدت تشنگى دید، قلبش فشرده گشت و از عطوفت و مهربانى دلش آتش گرفت. سپس به مهاجمان حمله کرد، راهى براى خود گشود و براى کودکان آب آورد و آنان را سیراب کرد. در روز دهم محرم نیز بانگ «العطش* کودکان را شنید، دلش به درد آمد و مهر به آنان، او را از جا کند. مشکى برداشت و در میان صفوف به هم فشرده دشمنان خدا رفت، با آنان درآویخت و از فرات دورشان ساخت، مشتى آب برداشت تا تشنگى خود را بر طرف کند، لیکن مهربانى او اجازه ندادقبل از برادر و کودکانش سیراب شود، پس آب را فرو ریخت. حال در تاریخ امتها و ملتها بگردید آیا چنین محبت و رحمتى را - جز در قمر بنى هاشم و افتخار عدنان - خواهید یافت؟!

اینها پاره اى از صفات و فضایل ابوالفضل است که با داشتن آنها - چون پدرش - به بالاترین قله مجد و کرامت دست یافت.

مۆلفه‌های عرفان قرآنی‌ ـ ‌اهل بیتی
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دهم تیر 1391 |

مۆلفه‌های عرفان قرآنی‌ ـ ‌اهل بیتی

قسمت اول

اصالت در عرفان از آن عمل و طی مقامات و منازل است که در اصطلاح به آن "سیر و سلوک" اطلاق می‌شود. هر کدام از واژه‌های سیر و سلوک دارای بار معنایی و معرفتی خاص خود می باشد؛ چه این‌که سیر ناظر به دیدن مناظر و تجربه‌های بین راهی و نظر به زیبائی‌های منازل حرکت درونی و شدن شهودی از آغاز تا انجام است؛ و سلوک فتح قاره‌های معنوی و فتوحات غیبی است که سالک منزل به منزل و مقام به مقام تا دیدار دوست پیش می‌رود یا به تعبیر دیگر پله پله تا ملاقات با خدا بالا می‌رود.

فکر تعطیل

در قرآن و آموزه‌های وحیانی با واژه‌ها و عبارات و لغاتی مواجهیم که از سیر و سلوک و طی طریق الی‌الله و فی‌الله حکایت می‌کنند مثل: فرار، تبتل، صیرورت، تصعید، سیر و اسراء و... همچنین در نهج‌البلاعه با آموزه‌ها و گزاره‌ها و لغات و جملاتی بر‌خورد می‌کنیم که معانی عمیق و دقیق سلوکی دارد و ناظر به عرفان عملی است. بر اساس معارف قرآنی‌ـ‌ اهل‌بیتی، مۆلفه‌ها و عناصر وجودی عرفان عملی عبارتند از:

1. شریعت محوری

در عرفان قرآنی‌ـ ‌اهل‌بیتی سلوک بر مدار شریعت می‌گردد و سیر و سفر معنوی تنها بر فلک باید و نباید‌های الهی و وحیانی است. این عرفان، از رهگذر بندگی و عبودیت در چارچوب شریعت شکل می‌گیرد و همه اعمال سالک بر طبق موازین شریعت اسلامی صورت می‌پذیرد و عمل به شریعت، در همه مراحل سلوک، لازم و قطعی تلقی می‌شود و سالک هرگز از آن بی‌نیاز نمی‌گردد. شریعت در اصل به معنای "راه روشن" و راه ورود به نهرها است.1شریعت به معنای مجموعه باید و نبایدها یا احکام فقهی اسلام است که در قالب وجوب، حرمت، اباحه، استحباب و کراهت، ظهور یافته‌است. شریعت راهی است که از آن، به آبی که مایه حیات است می‌رسیم.

در عرفان حقیقی برای عارف در حقیقت دو حکم بیشتر متصور نیست 1. وجوب 2.‌ حرمت؛ زیرا عارف مستحب را ملحق به واجب سلوکی و مکروه و مباح را ملحق به حرام سلوکی برای خود می‌کند. پس عارف بیش و پیش از هر کسی بایسته است تا شریعت‌گرا و فقه محور باشد. البته شریعت، حقیقت واحد ذو مراتبی است که از لایه‌های دیگر آن به طریقت و حقیقت تعبیر می‌شود چنان‌که از پیامبراکرم(ص) نقل شده است که فرمود: "الشَّرِیعَةُ أَقْوَالِی وَ الطَّرِیقَةُ أَقْعالِی وَ الْحَقِیقَةُ أَحْوَالِی..."2

بنابراین شرع الهی و وضع نبوی، حقیقت واحدی است که مشتمل بر شریعت و طریقت و حقیقت است. و این اسماء بر آن حقیقت واحد بر سبیل ترادف و به اعتبار گوناگون صادق است.3

در دستگاه الهی، کمیت بر کیفیت، سیطره ندارد. امام صادق(ع) فرمود: "من در طواف كعبه بودم كه پدرم بر من گذشت. در آن موقع من جوان بودم و شور و تلاشى در عبادت داشتم. پدرم دید كه عرق از سر و رویم می ریزد، به من فرمود: ای جعفر! پسر عزیزم، هر گاه خداوند بنده خود را دوست بدارد، او را وارد بهشت مى‏كند و با طاعت كم و ناچیز از او راضى و خشنود مى‏شود

"سلوک عرفانی"، بدون التزام عملی به شریعت، نتیجه‌بخش نیست؛ لذا شریعت‌گروی برای همه اصحاب سیر و سلوک لازم است. "سقوط تکلیف" نه تنها در هیچ مرتبه‌ای از مراتب و هیچ منزلی از منازل معنوی، اعتبار ندارد بلکه تکلیف، بیشتر و وظایف، دشوارتر می‌شود و افراد هر چه به خداوند تقرب بیشتری داشته باشند، تکالیف سنگین‌تری دارند؛ زیرا "حَسَنَاتُ‏ الْأَبْرَارِ سَیِّئَاتُ الْمُقَرَّبِینَ"4.

عرفان فاقد شریعت، عرفان نیست، بلکه سراب است وموجب ضلالت و فساد، و فرجامی جز ندامت و پشیمانی ندارد. علی(ع) فرمود: "أَلَا وَ إِنَّ شَرَائِعَ الدِّینِ وَاحِدَةٌ وَ سُبُلَهُ قَاصِدَةٌ مَنْ أَخَذَ بِهَا لَحِقَ وَ غَنِمَ وَ مَنْ وَقَفَ عَنْهَا ضَلَّ وَ نَدِمَ"5

التزام به شریعت تنها با انجام واجبات و ترک محرمات، تحقق نمی‌یابد و آدمی را در زمره "متقین" که در حقیقت عارفانند، قرار نمی‌دهد؛ مگر آنکه برای پرهیز از در افتادن در آنچه از دیدگاه شریعت ممنوع است، حتی از اموری که ممنوع نیستند نیز بپرهیزد؛ چنان که از رسول خدا(ص) نقل شده است که فرمود: "لَا یَبْلُغُ الْعَبْدُ أَنْ یَكُونَ مِنَ الْمُتَّقِینَ حَتَّى یَدَعَ مَا لَا بَأْسَ بِهِ حَذَراً مِمَّا بِهِ الْبَأْس"6

بر اساس آموزه‌های نبوی(ص) کسی که در عمل، ملتزم به آموزه‌های قرآن نیست و آنچه را قرآن، حرام کرده، حلال می‌شمرد، اساساً به قرآن ایمان نیاورده است تا چه رسد به اینکه سالک و رهرو کوی دوست به شمار آید. پیامبر اعظم(ص) فرمود:‏ "مَا آمَنَ بِالْقُرْآنِ مَنِ اسْتَحَلَّ حَرَامَه".7‏

امام خمینی(ره) بر لزوم عمل به ظاهر شریعت و ابتنای سلوک بر شریعت تأکید کرده و فرموده است: "بدان كه هیچ راهى در معارف الهیه پیموده نمى‌شود مگر آن كه ابتدا كند انسان از ظاهر شریعت، و تا انسان متأدب به آداب شریعت حقه نشود، هیچ یك از اخلاق حسنه از براى او به حقیقت پیدا نشود، و ممكن نیست كه نور معرفت الهى در قلب او جلوه كند، و علم باطن و اسرار شریعت از براى او منكشف شود، و پس از انكشاف حقیقت، و بروز انوار معارف در قلب نیز متأدب به آداب ظاهره خواهد بود، و از این جهت دعوى بعضى باطل است كه "به ترك ظاهر، علم باطن پیدا شود"یا"پس از پیدایش آن، به آداب ظاهره احتیاج نباشد" و این از جهل گوینده است به مقامات عبادت و مدارج انسانیت".8

اگر عارفان در سیر و سلوک، تابع شریعت و ولایت اهل‌بیت(ع) باشند و راه صحیح را طی کنند، گوشه‌ای از علم شهودی انبیاء و اولیا به آنها می‌رسد.9

2. اعتدال و میانه‌روی

یکی دیگر از مۆلفه‌های عرفان عملی قرآنی ‌ـ ‌اهل بیتی، بر خلاف عرفان‌های صوفیانه، رعایت اعتدال و پرهیز از افراط و تفریط است؛ زیرا افراط و تفریط، کار جاهلان است. امام على(ع) فرمود: "لَا یُرَى الْجَاهِلُ إِلَّا مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً".10 میانه‌روی و اعتدال در کار و رفتار موجب می‌شود که پایان عمل ستوده باشد. علی(ع) می‌فرماید: "فَاقْتَصِدْ فِی أَمْرِكَ تُحْمَدْ مَغَبَّةُ عَمَلِكَ؛ پس در امر خود میانه‏رو باش تا سرانجام عملت ستوده گردد"11.

در مکتب اهل‌بیت(ع) متقین که اهل فضایل‌اند در همه امور از جمله پوشش، اعتدال را رعایت می‌کنند علی(ع) فرمود: "فَالْمُتَّقُونَ فِیهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَاد".12

علامه مجلسی "مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَاد" را به فضیلت عدل در پوشش تفسیر کرده که بنا بر این، انسان متقی نه لباسی می‌پوشد که او را به درجه مترفین ملحق کند و نه لباسی می‌پوشد که او را به اهل خست و دنائت یعنی مردمان خسیس و پست؛ لباسی که او را از عرف اهل زهد در دنیا خارج می‌کند.13 البته تفسیر دیگر "مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَاد"، این است که پارسایان در همه امور، اعتدال و میانه‌روی پیشه می‌کنند. در مکتب اهل‌بیت(ع) اعتدال حتی در عبادت باید مراعات شود. از امام باقر(ع) نقل شده كه رسول خدا(ص) فرموده است: "آگاه باشید که براى هر عبادتى شورى است و سپس به سستى می‌گراید. هر كس شور عبادتش او را به روش و سنت من بكشاند، هدایت شده و هر كس بر خلاف سنت من حرکت کند، گمراه گردیده است و كردارش به نابودى او می‌انجامد، آگاه باشید که من نماز می‌خوانم و می‌خوابم، روزه می‌گیرم و افطار می‌كنم، می‌خندم و می‌گریم، هر كس از روش من روی بگرداند، از من نیست."14همین مضمون با اندک تغییری از امام صادق(ع) نقل شده است.15

از آموزه‌هایی از این دست، بر می‌آید که اسلام، آیین اعتدال و متانت است؛ لذا در همه امور به ویژه عبادت خدای متعال باید رفق و مدارا، سرلوحه رفتار عبادی باشد. عبادت باید با نشاط و عشق صورت پذیرد و از تحمیل آن بر بندگان خدا که موجب کراهت و ناخوشایندی می‌شود، اجتناب شود. امام باقر(ع) از رَسُولُ‌اللَّه(ص) نقل می‌کند که فرمود: "إِنَّ هَذَا الدِّینَ مَتِینٌ فَأَوْغِلُوا فِیهِ بِرِفْقٍ وَ لَا تُكَرِّهُوا عِبَادَةَ اللَّهِ إِلَى عِبَادِ اللَّهِ فَتَكُونُوا كَالرَّاكِبِ الْمُنْبَتِّ الَّذِی لَا سَفَراً قَطَعَ وَ لَا ظَهْراً أَبْقَى؛ به راستى این دین، متین و استوار(حكیمانه و دور از افراط و تفریط) است، با مدارا در آن قدم بردارید و عبادت خدا را بر بندگان خدا تحمیل نکنید وآن را در نظر آنان، ناپسند جلوه ندهید تا همچون سواركار افراط‌جویى شوید كه نه سفر را به پایان برده و نه مركبى باقى گذاشته است."16

در دستگاه الهی، کمیت بر کیفیت، سیطره ندارد. امام صادق(ع) فرمود: "من در طواف كعبه بودم كه پدرم بر من گذشت. در آن موقع من جوان بودم و شور و تلاشى در عبادت داشتم. پدرم دید كه عرق از سر و رویم می ریزد، به من فرمود: ای جعفر! پسر عزیزم، هر گاه خداوند بنده خود را دوست بدارد، او را وارد بهشت مى‏كند و با طاعت كم و ناچیز از او راضى و خشنود مى‏شود."17

در عرفان عملی اهل‌بیت(ع)، معیار ارزش، کمیت و کثرت نیست، بلکه یقین و دوام و استمرار آن عمل است؛ هرچند اندک باشد. امام صادق(ع) فرمود: "الْعَمَلُ الدَّائِمُ الْقَلِیلُ عَلَى الْیَقِینِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الْعَمَلِ الْكَثِیرِ عَلَى غَیْرِ یَقِینٍ؛ عمل پیوسته اندك با یقین، نزد خدا افضل است از عمل بسیار بدون یقین".18 امام باقر(ع) در ضمن بیانی فرمودند: "أَحَبُّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَا دَاوَمَ عَلَیْهِ الْعَبْدُ وَ إِنْ قَلَّ".19

علی(ع) در وصیت‌نامه اخلاقی خود به فرزندش امام مجتبی(ع) بر اموری از جمله اعتدال در عمل تأکید می‌فرماید: "أوصِیكَ یَا بُنَیَّ بِالصَّلَاةِ عِنْدَ وَقْتِهَا وَ الزَّكَاةِ فِی أَهْلِهَا عِنْدَ مَحَلِّهَا وَ الصَّمْتِ عِنْدَ الشُّبْهَةِ وَ الِاقْتِصَادِ فِی الْعَمَلِ وَ الْعَدْلِ فِی الرِّضَا وَ الْغَضَب‏؛ پسر جانم تو را به گزاردن نماز در وقت خود، و پرداخت زكات به اهلش هنگامی‌که وقت آن فرا رسد، و خاموشى در برابر امور تردید‌ آمیز و اشتباه برانگیز، و میانه‏روى در عمل و رعایت عدالت در خشنودى و خشم، سفارش مى‏كنم‏".20

اعتدال و میانه روی، از رشد، منشعب می‌شود.21 اعتدال، یکی از اجزای بیست و چند گانه نبوت است.22 کسی‌که خدا او را به خود واگذارد، از راه اعتدال، بیرون رفته، به سخنان بدعت آمیز، دل خوش کرده و از کسانی است که بیش از همه مورد خشم خدا قرار گرفته است. از امیرمۆمنان، علی(ع) نقل شده است که فرمود: "مَنْ تَرَكَ الْقَصْدَ جَارَ؛ هر كس میانه‌روى را ترك كند، ستم ‏كرده است".23و باز می‌فرماید: "...مَنْ‏ تَمَسَّكَ‏ بِنَا لَحِقَ‏ وَ مَنْ سَلَكَ غَیْرَ طَرِیقِنَا غَرِقَ ...وَ طَرِیقُنَا الْقَصْدُ؛ ...هر كس به ما تمسّك جوید (از ما پیروى كند)، به ما ملحق خواهد شد؛ و هر كس از راهى جز راه ما برود، غرق خواهد گشت... و راه ما، راه میانه است".24

راه خدا راه میانه و معتدل است: "وَ عَلَى اللَّهِ قَصْدُ السَّبِیلِ‏"25و افراط و تفریط از جهت‌گیرى آدمى و عمل او پدید مى‏آید، و از این دو علّت مایه مى‏گیرد: نادانى وستمگرى. ستمگرى نیز از نادانى سرچشمه مى‏گیرد و نادان جز به صورت افراط‌گر یا تفریط‌گر، دیده نمى‏شود.26

3. عقلانیت و خردورزی

دیگر مۆلفه و عنصر عرفان عملی قرآنی‌ـ‌ اهل‌بیتی، عقلانیت و خردورزی است. در مکتب اهل‌بیت(ع)، عقلانیت خاستگاه خوبی‌هاست و تقوا و دوام تفکر با یکدیگر همراه هستند و هر دو مورد سفارش قرار گرفته‌اند. عنوان جاهلیت در مواردی از قرآن كریم، مانند آیه "وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ اْلأُولى‏"،27سهمی از ترغیب به عقلانیّت را به همراه دارد. البته قرآن و سیره حضرت ختمی مرتبت و اهل‌بیت(ع) مشحون از مَدْح عقل از یك سو، و گفتار، رفتار، كردار، نوشتار و دیدار عاقلانه از سوی دیگر است.28 از این دیدگاه، عقلانیت و تفکر، پدر و مادر هر خیر قلمداد شده است. امام حسن مجتبی(ع) می‌فرماید: "أُوصِیكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ إِدَامَةِ التَّفَكُّرِ فَإِنَّ التَّفَكُّرَ أَبُو كُلِّ خَیْرٍ وَ أُمُّه".29 از پیامبر اعظم(ص) در وصیتش به امیر‌المۆمنین علی(ع) آمده است: "لَا عِبَادَةَ كَالتَّفَكُّر".30

بر عنصر عقلانیت، فقط با واژه "تفکر" و نقش آن در عرفان عملی تأکید نشده است؛ بلکه با واژه "عقل" و کارکردهای آن نیز بر این عنصر محوری تأکید شده است. عنصر عقل در جریان سیر و سلوک، کارکردهای فراوان دارد که به بعضی از آنها اشاره می‌کنیم:

الف) جلوگیری از زیان گناهان

اگر کسی دارای سجیه و خوی عقل و غریزه یقین باشد، گناهانش به او زیان نمی‌رساند؛ زیرا هر زمان خطا کند، بی‌درنگ با توبه و ندامت به تدارک و جبران آن خطا برمی‌خیزد. أَنَس نقل کرده است که گفته شد: یَا رَسُولَ اللَّهِ! مردی دارای عقل نیکوست، ولی بسیار گناهکار است، فرمود: "آدمی نیست مگر اینکه دارای گناهان و خطاهایی است که آنها را مرتکب می‌شود. پس هرکس عقلانیت، سجیه و خوی او و یقین، غریزه او باشد گناهانش به او زیان نمی‌رساند. گفته شد چگونه یا رسول الله؟ فرمود: زیرا هر زمان خطا کند، بی‌درنگ با توبه و ندامت از خطایی که از او سر زده است، به تدارک و جبران می‌پردازد و گناهانش را محو می‌کند؛ یعنی گناهانش آمرزیده می‌شود. عقلانیت به دلالت و راهنمایی مۆمن می‌پردازد".31

ب) کنترل نفس

رسول خدا(ص) در ضمن پاسخ به پرسش‌های فراوانی که راهبی مسیحی از آن بزرگوار پرسید و حضرت همه را پاسخ گفت، فرمود:

" ...إِنَّ الْعَقْلَ عِقَالٌ مِنَ الْجَهْلِ وَ النَّفْسَ مِثْلُ أَخْبَثِ الدَّوَابِّ فَإِنْ لَمْ تُعْقَلْ حَارَتْ؛ عقل، زانوی جهل را می‌بندد، و نفس چون پلیدترین جنبنده است که اگر کنترل و مهار نشود، به حیرت دچار می‌شود".32 پس کسانی از برترین عقلانیت برخوردارند که بیش از دیگران از خدا خائف و مطیع او باشند؛ رسول خدا(ص) فرمود: "أَكْمَلُ النَّاسِ عَقْلًا أَخْوَفُهُمْ لِلَّهِ وَ أَطْوَعُهُمْ لَهُ وَ أَنْقَصُ النَّاسِ عَقْلًا أَخْوَفُهُمْ لِلسُّلْطَانِ وَ أَطْوَعُهُمْ لَه‏".33

درک خیر، به وسیله عقل، صورت می‌پذیرد و کسی‌که عقل ندارد، دین ندارد.34 آدم احمق که به قدر کافی از عقلانیت برخوردار نیست، سیر و سلوک و عبادت او فاقد ارزش است؛ زیرا بر اثر حماقت، بیش از فجور فاجر، خرابی به‌بار می‌آورد. اساساً فردای قیامت، افراد به قدر عقول خود از درجات و مقامات قرب برخوردار می‌شوند.35

عنصر عقل در عرصه عبادت و بالا بردن ارزش آن اثرگذار است؛ مثلاً نماز برای بندگان نمازگزار به طور یکسان نوشته نمی‌شود. برای هر نمازگزار به قدری از نماز که در آن دریافته است که چه می‌گوید، نوشته می‌شود.36

خداوند عقل را به سه جزء: معرفت، رفتار و حالت، تقسیم کرده است. هرکس هر سه جزء را داشته باشد، عقل او کامل است و هر کس فاقد هر سه جزء باشد، فاقد عقل است. این سه جزء عبارتند از: اول: حُسن معرفت به خدا؛ دوم: حُسن طاعت برای خدا؛ سوم: حُسن صبر بر امر خدا.37

امور ظاهری چون، مانند صرف بیان و هیبت و وقار، علامت عقلانیت نیست؛ و نباید فریب ظاهر افراد را خورد. عاقل کسی است که موحد است و به طاعت خدا عمل می‌کند. مستند این سخن، سنت قولی پیامبر اکرم(ص) است. مردی نصرانی از اهل نجران که دارای بیان و وقار و هیبت بود، وارد مدینه شد. گفتند: یا رسول‌الله! این نصرانی چقدر عاقل است؟! رسول خدا‌(ص) گوینده این سخن را از این سخن منع کرد و فرمود: ساکت! عاقل کسی است که خدا را به یگانگی بپرستد و به طاعت او عمل کند.38

البته باید بدانیم که به فرموده رسول خدا(ص) علم امام عقل است: "...بِالْعِلْمِ یُطَاعُ اللَّهُ وَ یُعْبَدُ وَ بِالْعِلْمِ یُعْرَفُ اللَّهُ وَ یُوَحَّدُ وَ بِهِ تُوصَلُ الْأَرْحَامُ وَ یُعْرَفُ الْحَلَالُ وَ الْحَرَامُ وَ الْعِلْمُ إِمَامُ الْعَقْل‏".39

عرفان اسلامی برای عقل و خرد، اصالت و اهمیت قائل است و برهان و عرفان را مانعة‌الجمع ندانسته است و به بهانه "شهود"، از "فهم" و به بهانه عرفان، از برهان و استدلال، گریزان نیست. استاد مطهری می‌گوید: "در اسلام، اصالت با عقل و معرفت عقلی است که به واسطة آن و با چنین کلیدی، انسان به دامان معرفت شهودی و معارف قلبی وارد می‌شود".40

به هر تقدیر، عرفان، عقل را از کار نمی‌اندازد و از مصدر تشخیص، عزل نمی‌کند؛ بلکه آن را شکوفا نموده، به مراحل بالاتر و مراتب والاتر، دعوت می‌کند. معرفت شهودی ـ سلوکی، در طول معرفت عقلی و برهانی است و نه در عرض آن؛ کافی است اندکی به آیات ذیل و تفسیرهای آنها توجه نمائیم: "وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدی وَ لا کِتابٍ مُنِیرٍ"؛41 "لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَه لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ"؛42 "إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ".43

استاد شهید مطهری می‌گوید: "به نظر ما، سخن از ترجیح آن راه بر این راه، بیهوده است؛ هر یک از این دو راه، مکمل دیگری است و به هر حال، عارف، منکر ارزش راه استدلال نیست".44 پس در معرفت شناسی جامع قرآنی و حدیثی، جایگاه هر کدام از "عقل و دل" و "برهان و عرفان"، معلوم و حضور یکی، عامل غیبت دیگری نیست. استاد مطهری می‌گوید: "از کانون دل، حرارت و حرکت بر می‌خیزد و از کانون عقل، هدایت و روشنایی...".45 البته در این که میان فرق تصوف و برخی از اهالی عرفان، نسبت به عقل افراط شده و عقل را تحقیر کرده‌اند، تردیدی نیست؛ امّا مقام عشق و عقل، ضدیتی با هم ندارند و عقل خالص با شهود ناب، قابل اجتماع هستند.46 بنابراین، چنین نتیجه می‌گیریم:

اولاً. عقل و خرد، دارای ارزش معرفتی و شرط لازم ورود به عرفان و سلوک عرفانی است.

ثانیاً. عقل سلیم، معیار سنجش مکاشفات و مشاهدات عرفانی است و در طول هم هستند نه در عرض هم.

ثالثاً. عقل، استعلاء یافته و برین، خود ره‌آورد شهود عرفانی و دوران پختگی "عرفان عملی" است.

پس عرفان مبتنی بر اسلام ناب عقل‌گریز نیست بلکه عقل‌گرا است و به تعبیر حضرت امام خمینی(ره) "تفکر مفتاح ابواب معرفت و کلید خزائن کمالات و علوم است و مقدمة لازمة حتمیة سلوک انسانیت است."47و به تعبیر بانو ‌مجتهدة اصفهانی: "بزرگترین چیزی که انسان را در مسیر تکامل رهبری می‌نماید عبارت از تعقّل و تفکر است. قوة عقل و فکر بالاترین فیض سبحانی و سرچشمة آب‌حیات جاودانی و مصدر فیوضات غیرمتناهی است که خدای متعال این موهبت عظمی را مخصوص به افراد انسان قرار داده است"48 البته حظ و قلمرو هر کدام از عقل و دل و معارف مربوط کاملاً مشخص می‌باشد.

4. ریاضت معقول و مشروع

در عرفان عملی اسلام، "ریاضت"، نقش مهم و سرنوشت‌سازی دارد؛ تا درون انسان، نورانی و پاک گردد. "ریاضت" در مراتب و مراحل سلوکی، بار معنایی و معرفتی خاصی دارد؛ "ریاضت سلوکی" حداقل باید این سه ویژگی کلی و کلان را داشته باشد:

الف) عقلانی بودن؛ ب) شرعی بودن؛ ج) معتدل بودن.

امام علی(ع) فرمود: "وَ إِنَّمَا هِیَ نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى؛ آن نفس من است که با تقوا، آن را ریاضت می‌دهم"49 در قرآن کریم، بهترین تعریف از ریاضت "معقول و معتدل" آمده است؛ "و اما کسی که از ایستادن در برابر پروردگارش هراسید و نفس خود را از هوس باز داشت... پس جایگاه او، همان بهشت است".50

وجود داستان‌های عبرت‌انگیزی در صدر اسلام، مانند داستان عثمان بن مظعون، عبداللَّه بن عمرو و سخن پیامبر اکرم(ص) در نقد و ستیز با زهد افراطی، می‌تواند تحمل تفسیر درستی از ریاضت و زهدگرایی باشد. به تعبیر استاد مطهری، "زهد برای آدمی، تمرین است؛ اما تمرین روح و روح با زهد ورزش می یابد و تعلقات اضافی را می‌ریزد و سبک‌بال و سبک‌بار می‌گردد و در میدان فضایل، سبک به پرواز در می‌آید".51 امام علی(ع) فرمود: "تمام زهد در دو کلمه قرآن آمده است؛ "بر آن چه از دستتان رفته، اندوهگین نشوید و به آن چه به دست آورده اید، سرخوش نباشید52".53

معنای زهد را می‌توان از برخورد قاطع امام علی(ع) با جریان "عاصم‌بن قاسم" فهمید. هنگامی که او ترک دنیا کرده، اهل و عیال را رها کرد و نفقه زندگی او و عیال او را برادرش "علاء بن زیاد" می‌داد، حضرت او را نکوهش کرد و برای شبهه‌زدایی و دادن روش و معیار صحیح برای همیشه تاریخ، فرمود: "وای بر تو! من مانند تو نیستم. همانا خداوند متعال، بر امامان عادل، مقدر کرده که در حد ضعیف‌ترین مردم، بر خود سخت بگیرند".54

پس با توجه به آموزه‌های اسلام ناب، در ریاضت و زهد ناب اسلامی، نکات ذیل قابل تأمل و راه‌گشا خواهند بود:

اولاً. زهدورزی و عدم وابستگی به دنیا، با بهره‌مندی به قدر کفاف و نیاز، منافات ندارد.

ثانیاً. سرچشمه ریاضت اسلامی، "شریعت" است که ریاضت معتدل، معقول و مقبول را در یک هندسه سلوکی تعریف شده، ارائه می‌دهد.

ثالثاً. سنت و سیره انسان کامل معصوم، الگوهای جامع و کاملی، برای ریاضت و زهدگرایی است.

رابعاً. ریاضت و زهد، به معنای ترک وظایف فردی، خانوادگی و اجتماعی نیست.

خامساً. زهدورزی، باید آثاری چون وظیفه‌گرایی، معنویت و نورانیت درونی، جهاد و مبارزه با انحراف‌ها و تحریف‌ها، کرامت نفس و فروتنی داشته باشد.55


پی‌نوشت‌ها:

1. در كتاب‏العین ج1، ص252 آمده است: "...الشریعة و المشرعة: موضع على شاطى‏ء البحر أو فی البحر یهیأ لشرب الدواب، و الجمیع: الشرائع، و المشارع‏" و در مجمع‏البحرین، ج4، ص352 آمده است : "و الشریعة و الشرائع: ما شرع الله للعباد من أمر الدین، و أمرهم بالتمسك به من الصلاة و الصوم و الحج و شبهه، و هی الشرعة و الجمع: الشرع.... الشرعة بالكسر الدین و الشرع و الشریعة مثله، مأخوذ من الشریعة و هو مورد الناس للاستسقاء سمیت بذلك لوضوحها و ظهورها، و جمعها شرائع."

2. مستدرك‏الوسائل ج11، ص173.

3. جامع‌الأسرار، ص 343 - 347.

4. علامه طباطبائی می‌فرماید: "أن المراد بالخطیئة غیر المعصیة بمعنى مخالفة الأمر المولوی فإن للخطیئة و الذنب مراتب تتقدر حسب حال العبد فی عبودیته كما قیل: حسنات الأبرار سیئات المقربین" المیزان، ج‏15، ص285.

5. نهج‏البلاغه، خطبه120.

6. مجموعة ورام(تنبیه الخواطر)، ج‏1، ص60؛ تحف‌العقول، ص60.

7. تحف‌العقول، ص56 .

8. امام‌خمینی(ره)، سید روح‌الله، چهل‌حدیث، ص‌7.

9. جوادی آملی، عبدالله، دین‌شناسی، ص 248.

10. بحارالأنوار، ج‏1، ص 159.

11. تحف‌العقول، ص 78.

12. أمالی الصدوق، ص570؛ مكارم‌الأخلاق، ص 476؛ نهج‌البلاغه، خطبه193.

13. بحارالأنوار، ج‏64، ص 331.

14. همان، ج‏68، ص209 - 210.

15. همان، ص 210.

16. همان، ص212.

17. الكافی، ج‏2، ص86، باب‌الاقتصاد فی‌العبادة، ص86؛ مجموعة ورام(تنبیه الخواطر)، ج‏2، ص187، الجزء‌الثانی.‏

18. الكافی، ج‏2، ص57.

19. همان، ص82.

20. أمالی‌المفید، ص 221.

21. بحارالأنوار، ج‏1، ص 118.

22. مجموعة ورام(تنبیه الخواطر)، ج‏1 ، ص167.

23. تحف‌العقول، ص83؛ من لا یحضره‌الفقیه، ج‏4، ص390؛ نهج‌البلاغه، نامه31.

24. الخصال، ج‏2، ص 627.

25. النحل/9.

26. حکیمی، محمد رضا و دیگران، الحیاة، ترجمه احمد آرام، ج‏4، ص 402 با تصرف وتلخیص.

27. احزاب/33.

28. جوادی آملی، عبدالله، تسنیم ج 16، ص96 - 97.

29. مجموعة ورام(تنبیه الخواطر)، ج‏1، ص52.

30. تحف‌العقول، ص6.

31. مجموعة ورام(تنبیه الخواطر)، ج‏1، ص 62.

32.تحف‌العقول، ص16.

33. همان، ص50.

34. پیامبر‌(ص) فرمود:"إِنَّمَا یُدْرَكُ‌الْخَیْرُ كُلُّهُ بِالْعَقْلِ وَ لَا دِینَ لِمَنْ لَا عَقْلَ لَه"، همان، ص54.‏

35. وَ أَثْنَى قَوْمٌ بِحَضْرَتِهِ عَلَى رَجُلٍ حَتَّى ذَكَرُوا جَمِیعَ خِصَالِ الْخَیْرِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) كَیْفَ عَقْلُ الرَّجُلِ؟ فَقَالُوا یَا رَسُولَ اللَّهِ نُخْبِرُكَ عَنْهُ بِاجْتِهَادِهِ فِی الْعِبَادَةِ وَ أَصْنَافِ الْخَیْرِ تَسْأَلُنَا عَنْ عَقْلِهِ فَقَالَ(ص) إِنَّ الْأَحْمَقَ یُصِیبُ بِحُمْقِهِ أَعْظَمَ مِنْ فُجُورِ الْفَاجِرِ وَ إِنَّمَا یَرْتَفِعُ الْعِبَادُ غَداً فِی الدَّرَجَاتِ وَ یَنَالُونَ الزُّلْفَى مِنْ رَبِّهِمْ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِم‏"، همان، ص54.

36. مستدرك‏الوسائل، ج3، ص57، ح7.

37. تحف‌العقول، ص54.

38. همان، ص54.

.39 همان، ص28.

40. مطهری، ‌مجموعه آثار، ج21، ص484 و ج23، ص185.

41. حج/8 و لقمان/20.

42. نحل/78.

43. ق/37.

44. مطهری، مجموعه آثار، ج13، ص365 و آشنائی با قرآن، ج4، ص69.

45. همان.

46. رودگر، محمدجواد، عرفان، ص31.

47. همو، مجموعه آثار، ج13، ص‌375، ج23، ص 164‌- 246 و آشنایی با قرآن، ج1، ص 48 ـ 77، ج4، ص146 ـ 148 و ص571 ـ 580 و... .

48. امین، نصرت(بانوی اصفهانی)، سیر و سلوک، ص 9.

49. نهج‌البلاغه، نامه 43.

50. نازعات/40-41.

51. مطهری، مجموعه آثار، ج16،ص516-517.

52. حدید/23.

53. نهج‌البلاغه، حكمت439.

54. همان، نامه 31.

55. امین، نصرت(بانوی اصفهانی) سیر و سلوک، ص278-280.
عرفان نظری و عملی در نهج البلاغه
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دهم تیر 1391 |

نهج البلاغه دریای بی کران عرفان است. عرفان نظری در باره مبدأ و معاد، آفرینش، وحی، فرشتگان، جهان مجرد، عالم ملکوت و…، عرفان عملی در باره اخلاق، فضایل نفسانی، عدالت، تقوا، زهد، سیر وسلوک، جهاد، نیایش و… .

نهج  البلاغه
در تعریف عرفان چنان که گفته اند راه و روشی است که طالبان حق برای نیل به مطلوب و شناسایی حق بر می گزینند. عرفان خود بر دو نوع است؛ عرفان عملی یعنی سیر و سلوک، وصول و فنا، و عرفان نظری یعنی بیان ضوابط و روش های کشف و شهود.[1] به بیانی دیگر؛ عرفان نظری به تفسیر هستی می پردازد؛ یعنی به تفسیر خدا، جهان و انسان، و عرفان عملی عهده دار پرورش کامل انسان است.

قبل از هر سخنی بیان این نکته ضروری است که اولاً: عرفان در نزد ائمه به نظری و عملی تقسیم نمی شود و در سیره و لسان آنان، عرفان عملی از نظری جدا نیست؛ چرا که آنان با عرفان عملی به شناخت حقایق دست یافته اند و آن گاه حقایق و دریافت های خود را در قالب سخن برای مردم تبیین کرده اند. ثانیاً: تقسیم عرفان به عملی و نظری پیشینه ای هزار ساله ندارد، بلکه این تقسیم بندی از زمان ابن عربی شروع شده و بعد به تدریج وارد فلسفه نیز شد، که نمونه بارز آن حکمت متعالیه است.

اما در عین حال نهج البلاغه دریای بی کرانی از عرفان است. نهج البلاغه گوشه هایی از سخنان انسان کاملی است که هم در عرفان نظری و هم در عرفان عملی، عارف کامل است، اگر چه تمام آموزه های عرفانی امام علی (علیه السلام) در نهج البلاغه گرد آوری نشده است.

امام عارفان علی (علیه السلام) خود در این باره می فرماید: ”‌‌ نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ -  وَ مَحَطُّ الرِّسَالَةِ -  وَ مُخْتَلَفُ الْمَلَائِکَةِ-  وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ وَ ینَابِیعُ الْحُکْمِ- ….”‌‌؛ این ماییم که نبوت را درخت، رسالت را فرودگاه، فرشتگان را جایگاه آمد و شد، دانش را کانون و حکمت را چشمه های جوشانیم.[2] بنابراین، اگر علم و دانشی هست و اگر عرفانی وجود دارد، در خاندان وحی و رسالت یعنی علی و فرزندانش یافت می شود.

نهج البلاغه دریای بی کران عرفان است. عرفان نظری در باره مبدأ و معاد، آفرینش، وحی، فرشتگان، جهان مجرد، عالم ملکوت و…، عرفان عملی در باره اخلاق، فضایل نفسانی، عدالت، تقوا، زهد، سیر وسلوک، جهاد، نیایش و… .

پروردگار را تو را عبادت می کنم، نه به دلیل ترس از عذابت و نه برای رسیدن به بهشتت، بلکه از آن جهت بندگی ات می کنم که تو را شایسته بندگی یافتم

در این مقال به اختصار چند نمونه از عرفان نظری و عملی را در سخنان آن حضرت پی می گیریم:

الف. عرفان نظری

اولین خطبه نهج البلاغه دریایی از معارف است. آن جا که در عظمت خدای متعال می فرماید:

1 “سپاس خدای را که نه با همت های فکری اندیشمندان، نه با فطانت عارفانه عارفان قابل شناخت است، و نه هیچ هوش ژرف بینی به ژرفایش راه یابد … عقل و اندیشه را به آن حد صفت خدا که حدش نامحدود است، رهی نباشد…”‌‌.

2 “آغاز و بنیاد دین شناخت خدا است، و کمال این شناخت باورداشتن او، و اوج این باور توحید، و نقطه اوج توحید اخلاص به حضرت او، و زدودن صفت ها از او است…”‌‌.

3 “هستی او را پیشینه پیدایشی نیست چنان که وجودش را سابقه عدمی. او بی آن که در کنار چیزی باشد، با هر چیزی هست، و در عین دیگر بودن، از هیچ چیزی جدا نیست”‌‌.[3]

4 نمونه ای دیگر، آن جا که به توصیف آفریده های آفریدگار جهانیان می پردازد: “سپاس خداوندی را سزد که … بی هیچ الگوی پیش ساخته، و بی پیروی از آفریدگاری پیش از خویش، خلق را آفرید …، تمامی آفریدگانش را – به گونه ای خلل ناپذیر

خدا

– به رشته محکم تقدیر کشید و با لطفی تمام به نظمشان در آورد و به سوی کمالی سزاوار، سمتشان داد…”‌‌.[4]

این سخنان جرعه ای از دریای بی کران عرفان نظری در نهج البلاغه است. چگونه با انگشتانه ای از کلمات می توان اقیانوسی را پیمانه کرد؟!

ب. عرفان عملی

1 امام علی (علیه السلام) گام نخست در سیر و سلوک را چنین بیان می دارد: “عارف راستین کسی است که عقل خویش را احیا کرده و نفس خود را میرانده است، تا آن جا که درشتی هایش خرد و خشونت هایش نرم شده است و نوری پرفروغ برایش درخشیدن گرفته است که شاه راه توحید را روشن سازد و در پرتوش راه پیموده شود…”‌‌.[5]

2 “ای بندگان خدا، بی گمان در پیشگاه پروردگار، محبوب ترین بنده کسی است که خداوند او را  در نبرد با نفس خویش یاری کرده است. آن که  غم الله را جامه زیرین و ترس خدا را جامه زبرین کرده است، پس در شبستان قلبش، چراغ هدایت فروزان گردیده است، و زاد و بود پذیرایی را برای روز ویژه ای که در آن فرود خواهد آمد، فراهم آورد “.

“سپاس خدای را که نه با همت های فکری اندیشمندان، نه با فطانت عارفانه عارفان قابل شناخت است، و نه هیچ هوش ژرف بینی به ژرفایش راه یابد … عقل و اندیشه را به آن حد صفت خدا که حدش نامحدود است، رهی نباشد…”‌‌‌. “آغاز و بنیاد دین شناخت خدا است، و کمال این شناخت باورداشتن او، و اوج این باور توحید، و نقطه اوج توحید اخلاص به حضرت او، و زدودن صفت ها از او است…”‌‌‌

3 اوصاف پارسایان در نگاه حضرتش چنین تبلوری دارد: “عظم الخالق فی انفسهم… فهم و الجنة کمن  قد رءاها…”‌‌؛ ژرفای روحشان را عظمت آفریدگار لبریز کرده است، پس هرچه جز او، در نگاهشان خرد است…، با بهشت چنان اند که گویی بدان راه جسته اند و غرق ناز و نعمت اند، و با دوزخ به گونه ای که پنداری در آن می زیند و در زیر شکنجه اند…”‌‌.[6]

4 در جای دیگر چنین می فرماید: “خدای را سپاس می گذارم تا نعمتش فزونی یابد، نشانی از سر سپردگی در برابر عزتش باشد و از نافرمانیش مصونم دارد، از سر نیاز و ایمان به کفایتش، از او یاری می جویم؛ زیرا هر آن که از فروغ هدایت او بهره گیرد، گمراه نشود…”‌‌.[7]

5 “… ما عبدتک خوفاً من نارک و لاطمعاً فی جنّتک و لکن وجدتک اهلاً للعبادة فعبدتک”‌‌[8]؛ پروردگار را تو را عبادت می کنم، نه به دلیل ترس از عذابت و نه برای رسیدن به بهشتت، بلکه از آن جهت بندگی ات می کنم که تو را شایسته بندگی یافتم.

6 در استقبال عارفانه و عاشقانه از مرگ چنین می فرماید: “و الله لابن ابی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی امّه”‌‌؛ به خدا سوگند که انس پسر ابی طالب به مرگ بیش از انسی است که نوزاد به پستان مادرش دارد”‌‌.[9]

7 در سفارش به پرهیزکاران، درباره شب زنده داری و کم خوابی و کم خوراکی و لاغری فرمود: “اسهروا عیونکم، و اضمروا بطونکم”‌‌؛در دل شب ها با شب زنده داری و پرهیز از شکم بارگی به اطاعت برخیزید،… از جسم خود بگیرید و بر جان خود بیفزایید”‌‌.[10]

8 در ترسیم جهاد برای مبارزان در راه حق و عدالت چنین می فرماید: “فان الجهاد باب من ابواب الجنة، فتحه الله لخاصة اولیائه”‌‌؛ بی گمان، جهاد دری از درهای بهشت است که خدا تنها به روی اولیای خاص خویش گشوده است.[11]

 

پی نوشت ها :

[1]  سجادی، سید جعفر، فرهنگ اصطلاحات عرفانی، واژه عرفان، کتابخانه طهوری، تهران، چاپ چهارم، 1378

[2]  نهج البلاغة، خ 108

[3]  نهج البلاغة، خ 1

[4]  همان، خ 90

[5]   همان، خ 210

[6]  همان، خ 184 این خطبه معروف به خطبه متقین است که هر فرازش مقامی از مقامات عرفان عملی است.

[7]  همان، خ 2

[8]  احسائی، ابن ابی جمهور، عوالی اللآلی، ج 1، ص 44، انتشارات سید الشهداء، قم، 1405ق.

[9]  نهج البلاغة، خ 5

[10]  همان، خ 183

[11]همان  خ 27


معیار حسن ظن و سوء ظن
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه سوم تیر 1391 |

معیار حسن ظن و سوء ظن

مسأله حسن ظن وسوء ظن در اسلام از مسائل بسیار مهم است که در آیات و روایات بازتاب گسترده ای دارد.البته اصل بر حسن ظن مسلمانان نسبت به یکدیگر است ،ولی این اصل استثنایی هم دارد که امیرالمۆمنین علی بن ابیطالب در سخنان گرانقدرشان به این مسئله اشاره کرده اند.

شک و سوء ظن
آیا حسن ظن همیشه خوب است؟

و قال علی(علیه السلام) :" إِذَا اسْتَوْلَى الصَّلاَحُ عَلَى الزَّمَانِ وَأَهْلِهِ ثُمَّ أَسَاءَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ لَمْ تَظْهَرْ مِنْهُ حوبةٌفَقَدْ ظَلَمَ! وَإِذَا اسْتَوْلَى الْفَسَادُ عَلَى الزَّمَانِ وأَهْلِهِ فَأَحْسَنَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ فَقَدْ غَرَّرَ"(1) هنگامى كه صلاح و نیكى بر زمان و مردم زمان گسترش یابد،دراین حال اگر كسى گمان بد به دیگرى ببرد كه از او گناهى ظاهر نشده به اوستم كرده است!و هنگامى كه فساد بر زمان و اهل زمان مستولى شود هر كسى‏گمان خوب به دیگرى ببرد خود را فریب داده است.

این مطلب مربوط به زمانی است که چهره اسلام در محیط نمایان باشد وغالب مردم راه صلاح بپویند؛اما زمانی که فساد غالب بر زمان شد و اکثر مردم به راه خلاف می روند حسن ظن نسبت به افراد سبب می شود انسان خودش را فریب دهد وباید جانب احتیاط را نگه دارد تا گرفتار توطئه ها و مفسده ها نگردد.

 این بدان معنا نیست که انسان سوء ظن خود را به اشخاص آشکار سازد و آنها را متهم کند، بلکه منظور این است که بدون اینکه عکس العمل منفی که سبب اهانت به مۆمن می شود ظاهر سازد، در عمل جانب احتیاط را از دست ندهد.

گاه افرادی که در یک زمان زندگی می کنند با هم متفاوتند،برخی سوابق خوبی دارند که باید به آنها حسن ظن داشت  و برخی دارای سوابق سوء هستند که باید در مورد آنان جانب احتیاط را رعایت کرد.بنابراین معیار، فساد تمام مردم زمین نیست .

این سخن در روابط ملت ها و دولت ها نیز کاملاً صادق است؛ هرگاه دولت های ستمگری که غالباً برای حفظ منافع خود حقوق دیگران را زیر پا می گذارند در باغ سبز به ما نشان بدهند هرگز نباید کار آنها را حمل بر صحت کنیم ،بلکه باید فرض بر این باشد که آنان برای فریب ما دامی گسترده اند.

بدگمانی حکایت از بد دلی دارد.قلبی که صفت بخل،حسد، کبرو...را در خود دارد چگونه ممکن است که نسبت به دیگران خوش بین باشد.از کوزه همان تراود که در اوست ،دلهای متکبر وجبار اعمال برادران ایمانی را حمل به صحت و سلامت نمی کنند و بلکه همه را حمل بر فساد و خلاف می کنند.باید توجه داشت که نبود حسن ظن مربوط به نبود ایمان و تقواست و الا چطور ممکن است کسی قلب خاشع و لبریز از ایمان داشته باشد و بدون جهت به این و آن بدگمان باشد

از کوزه همان تراود که در اوست

همانگونه که گفتیم در اسلام اصل بر حسن ظن است،چنانچه در سوره حجرات می خوانیم:" یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ "(2)اى كسانى كه ایمان آورده‏اید، از بسیارى از گمان ها بپرهیزید كه پاره‏اى از گمان ها گناه است‏.

در روایات اسلامی نیز تأکید شده که کار برادر مسلمانت را حمل بر صحت کن و از سوء ظن بپرهیز،در حدیثی از امیرمۆمنان می خوانیم:" ضَعْ‏ أَمْرَ أَخِیكَ‏ عَلَى أَحْسَنِهِ حَتَّى یَأْتِیَكَ مَا یَغْلِبُكَ مِنْهُ وَ لَا تَظُنَّنَّ بِكَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَخِیكَ سُوءاً وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیْرِ مَحْمِلًا."(3)عمل برادر مسلمانت را بر نیکوترین وجه ممکن حمل کن مگر اینکه دلیلی بر خلاف آن قائم شود وهرگز نسبت به سخنی که از برادر مسلمانت صادر شده گمان بد مبر و مادامی که می توانی محمل نیکی برای آن بیابی حمل بر صحت کن.

در جای دیگر می فرمایند:" وَ قَالَ علی (علیه السلام)‏ لَیْسَ‏ مِنَ الْعَدْلِ‏ الْقَضَاءُ عَلَى الثِّقَةِ بِالظَّن‏"(4)داورى در حق افراد مورد اطمینان،با تكیه بر گمان از عدالت دوراست.

قال علی(علیه السلام):"سوء الظنّ‏ بالمحسن‏ شرّ الإثم و أقبح الظّلم‏"(5) بدگمانی به انسان شریف و با فضیلت بدترین گناه وزشت ترین ستم است.

هرگاه دولت های ستمگری که غالباً برای حفظ منافع خود حقوق دیگران را زیر پا می گذارند در باغ سبز به ما نشان بدهند هرگز نباید کار آنها را حمل بر صحت کنیم ،بلکه باید فرض بر این باشد که آنان برای فریب ما دامی گسترده اند

بدگمانی حکایت از بد دلی دارد.قلبی که صفت بخل،حسد، کبر و...را در خود دارد چگونه ممکن است که نسبت به دیگران خوش بین باشد.از کوزه همان تراود که در اوست ،دلهای متکبر و جبار اعمال برادران ایمانی را حمل به صحت و سلامت نمی کنند و بلکه همه را حمل بر فساد و خلاف می کنند.باید توجه داشت که نبود حسن ظن مربوط به نبود ایمان و تقواست والا چطور ممکن است کسی قلب خاشع و لبریز از ایمان داشته باشد و بدون جهت به این و آن بدگمان باشد.

در روایت است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با همسر خودشان صفیه دختر حی بن اخطب صحبت می کردند در این هنگام مردی از انصار از کنار آن حضرت عبور کرد و ظاهراً به گونه خاصی به آن حضرت نگریست.پیامبر او را صدا زدند و فرمودند :این زن همسر من صفیه است.پاسخ داد آیا کسی می تواند به شما غیر خوبی ظن دیگری داشته باشد.رسول الله فرمودند:شیطان همانند خونی که در رگهای بدن انسان در جریان است در وجود فرزندان آدم جریان دارد ترسیدم که در وجود تو نیز داخل شده باشد.(6)

کلام آخر: 

               ما نگوییم بد ومیل به ناحق نکنیم          /    جامه کس سیه ودلق خود ازرق نکنیم

              عیب درویش وتوانگر به کم وبیش بد است /  کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

              گر بدی گفت حسودی ورفیقی رنجید        /  گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

 

پی نوشت ها:

1-نهج البلاغه،حکمت 114.

2-سوره حجرات،ایه 12.

3-الکافی، ج2، ص362.

4-نهج البلاغه،حکمت 220.

5-غررالحکم و دررالکلم ،ص399.

6-جامع السعادات،ج1،ص283.

عوامل اعتماد بین مردم و حکومت
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391 |

وقتی مردم از کارگزاران امور صداقت و یکرنگى نمی بینند، به آنها نیز اعتماد  نمی کنند. وقتی کارگزاران پیش از همه خود به گفتارشان عمل کنند، در حقیقت صداقت و راستی خویش را نمایانگر ساخته اند؛ زیرا اثرى که رفتار و عمل در افکار و روح آدمى دارد، غیر از تأثیر گفتار است. تأثیر گفتار آنى و زودگذر است، ولى تأثیر عمل ریشه‏ دار و عمیق است.

برده

در حکومت هاى استبدادى و اشرافى، رابطه مردم با حکومت رابطه برده ‏دار و برده است. اگر هم امکاناتى براى آن ها فراهم مى‏ کنند، از این جهت است که با پروار کردن آن ها بهره بیشترى ببرند؛ چنانکه تأسیس مدارس و بیمارستان ها، به وجود آوردن راه هاى شوسه و راه ‏آهن ‏ها، کارگاه ها و کارخانه ‏هاو... از طرف جهان سرمایه ‏دارى در کشورهاى جهان سوم براى این منظور است، نه خدمت به آن ها. در حکومت هاى مردم بر مردم به معنى غربى آن، دولت مجرى خواسته هاى مردم است؛ اگر چه خلاف مصلحت آن ها و زشت ‏ترین کارها باشد، برای مثال هر گاه اکثریت مردم رأى به جواز رابطه جنسى و... بدهند، دولت خود را موظف به اجراى آن مى‏ داند، همانگونه که در سوئد و انگلستان مرسوم است.

اما در حکومت اسلامى، رابطه مردم با حکومت رابطه ابوّت و بنوت (پدر فرزندى) است. عالی ترین نوع عواطف، عاطفه پدرى و مادرى است. حکومت اسلامى در عین آنکه آحاد ملّت را فرزند خود مى ‏داند و به آن ها عشق مى ‏ورزد، هیچ گاه اجازه نمی دهد احدى مرتکب خلافشود و از زیر بار تکالیف مقررّه که حافظ منافع و مصالح امّت اسلامى است، شانه خالى نماید. امام على علیه السلام در فرمان تاریخی اش به مالک اشتر بر این رابطه چنین تأکید مى‏کند: «آنگاه از آنان آن گونه تفقد کن که پدر و مادر از فرزندشان تفقد و دلجویى مى‏ کنند».(1) همچنین به مالک چنین فرموده است: «قلب خویش را نسبت به ملّت خود مملو از رحمت و محبّت و لطف کن و همچون حیوان درنده‏اى نسبت به آنان مباش که خوردن آنان را غنیمت شمارى؛ زیرا آنان دو گروهند: یا برادران دینى تواند و یا از نظر آفرینش انسان هایى همانند تو».(2)

حکومت اسلامی برای رسیدن به مقصود خود و اجرای احکام و دستورات الهی، به داشتن رابطه ای دو سویه با مردم نیازمند است. عواملی هستند که این رابطه دو سویه را مستحکم تر می کنند.

پذیرش مسئولیت، تنها بر اساس تکلیف الهى

از نظر امام علی علیه السلام مسئولیت زعامت جامعه اسلامى، مانند دیگر مسئولیت ها تنها به خاطر انجام وظیفه و تکلیف الهى است، نه براى ریاست کردن و یا سوء استفاده نمودن و یا بهره ‏مندى از منافع زودگذر آن: «آگاه باشید، سوگند به خدایى که دانه را شکافت و انسان را آفرید، اگر نه این بود که جمعیت بسیار گرداگرد مرا گرفته و به یاریم قیام کرده ‏اند و از این جهت حجّت بر من تمام نشده بود، و اگر نبود عهد و پیمانى که خداوند از علماء و دانشمندان گرفته که در برابر شکمبارگى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان، سکوت نکنند، من مهار شتر خلافت را رها مى ‏ساختم و از آن صرفنظر مى ‏نمودم و آخر آن را با جام آغازینش سیراب مى‏ کردم، آن وقت خوب مى ‏فهمیدند که دنیاى شما در نظر من بى‏ارزش تر از آبى است که از بینى بز ماده ‏اى بیرون آید».(3)

 آگاه باش هر پیروى کننده را پیشوایى است که از او پیروى کرده، به نور دانش او، روشنى مى ‏جوید. بدان که پیشواى شما از دنیاى خود به دو جامه کهنه و از خوردنی هایش به دو قرص نان اکتفا کرده است

همچنین امام علیه السلام هنگامی که علت اصرار خویش را در امر حکومت بر مردم بیان مى‏ کند، به این حقیقت چنین تصریح مى ‏نماید:« بار خدایا تو مى ‏دانى آنچه ما انجام دادیم، نه براى این بود که ملک و سلطنتى به دست آوریم و نه براى اینکه از متاع دنیا چیزى تهیه کنیم؛ بلکه بخاطر این بود که نشانه ‏هاى از بین رفته دینت را بازگردانیم و آثار اصلاح را در بلادت آشکار سازیم تا بندگان مظلومت در ایمنى قرار گیرند و قوانین و مقرراتى که به دست فراموشى سپرده شده است، بار دیگر عملى گردد».(4)

صداقت و پیشگامى در عمل

وقتی مردم از کارگزاران امور صداقت و یکرنگى نمی بینند، به آنها نیز اعتماد  نمی کنند. وقتی کارگزاران پیش از همه خود به گفتارشان عمل کنند، در حقیقت صداقت و راستی خویش را نمایانگر ساخته اند؛ زیرا اثرى که رفتار و عمل در افکار و روح آدمى دارد، غیر از تأثیر گفتار است. تأثیر گفتار آنى و زودگذر است، ولى تأثیر عمل ریشه‏ دار و عمیق است. امام علی علیه السلام در این زمینه چنین فرموده است: «کسى که خود را پیشواى مردم قرار دهد، باید پیش از آنکه به تعلیم دیگرى بپردازد، به تعلیم خویشتن اقدام نماید و پیش از آنکه مردم را با زبان ادب کند، با کردارش ادب نماید. کسى که خویشتن را مى ‏آموزد و تربیت مى ‏کند، به احترام سزاوارتر است از کسى که معلّم و مربّى دیگران است».(5)

امام در نامه عتاب آمیزش به«عثمان بن حنیف» فرماندارش در بصره که به مهمانى جوانى از مردم آن سامان رفته بود که انواع غذاها و خورش ‏ها در سر سفره ‏اش موجود بوده است، از این مسئله چنین یاد می کند که موجب اختلاف طبقاتى و برانگیختن خشم توده مردم علیه کارگردانان امور می شود و آنگاه وظیفه رهبران جامعه را در پیشقدم بودن در کارهاى نیک و دورى جستن از زشتی ها این گونه بیان مى‏کند:« آگاه باش هر پیروى کننده را پیشوایى است که از او پیروى کرده، به نور دانش او، روشنى مى ‏جوید. بدان که پیشواى شما از دنیاى خود به دو جامه کهنه و از خوردنی هایش به دو قرص نان اکتفا کرده است. گرچه شما به چنین رفتارى توانا نیستید، ولى مرا با پرهیزگارى و کوشش در راه خدا و پاکدامنى و درستکارى یارى کنید. به خدا قسم، از دنیاى شما طلایى نیندوخته و از غنیمت هاى آن مال فراوانى ذخیره نکرده و با کهنه جامه ‏اى که در بر دارم، جامه کهنه دیگرى آماده ننموده ‏ام».(6)

تقسیم پست ها بر اساس لیاقت

لیاقت گل پرپر

در حکومت اسلامى، پست ها براساس لیاقت و شایستگى تقسیم مى‏ شود، از شخص اول حکومت اسلامى که همان امام و ولى فقیه است تا دیگر مسئولان و کارگردانان حکومت اسلامى، باید شایسته ‏ترین و خدمتگزارترین افراد براى ملت باشند. از نظر شیعه، امام و جانشین پیامبرصلی الله علیه و آله که زعامت کشور اسلامى را به عهده دارد، شایسته ‏ترین فرد روى زمین است که از جمیع فضائل علمى و اخلاقى و غیره در درجه کمال و عصمت برخوردار و از هرگونه رذائل به دور است. امام على علیه السلام در مورد صفات و مشخصات حکومت اسلامى چنین فرموده است: « شما مى‏دانید آن کس که در منصب امامت مسلمین بر نوامیس، خون ها، غنایم و احکام تسلط دارد، نباید بخیل باشد تا در جمع ‏آورى اموال آنان براى خویش حرص ورزد و نباید جاهل و نادان باشد تا با جهلش آنان را گمراه کند و نه جفاکار تا پیوندهاى آن ها را از هم بگسلد و به نیازهاى آنان پاسخ نگوید و نه ستمکار که در اموال و ثروت آنان حیف و میل نماید و گروهى را بر گروه دیگر مقدم دارد و نه رشوه ‏گیر در قضاوت تا حقوق را از بین ببرد و در رساندن حق به صاحبانش کوتاهى ورزد و نه آن کس که سنّت پیامبر را تعطیل کند و بدین سبب امّت را به هلاکت بیفکند».(7)

در فرمان تاریخی اش به مالک اشتر در مورد استخدام کارمندان نیز چنین دستور مى‏ دهد: « در کارهاى کارمندانت بنگر و آن ها را با آزمایش و امتحان به کار وادار و از روى میل و استبداد آن ها را بکارى وا ندار؛ زیرا استبداد و تسلیم تمایل شدن کانونى از شعبه‏ هاى جور و خیانت است، و از میان آن ها افرادى که با تجربه ‏تر و پاک تر و پیشگام تر در اسلامند، برگزین؛ زیرا اخلاق آن ها بهتر و خانواده آن ها پاک تر و همچنین کم ‏طمع تر و در سنجش عواقب کارها، بیناترند».(8)

حسن تدبیر و نیکو اراده کردن امور

در حکومت اسلامى، شخص حاکم باید به نحو احسن بر تدبیر امور قدرت داشته باشد و بتواند هر چه بهتر آن را انجام دهد. امام على علیه السلام وقتی از شایسته ‏ترین فرد جهت سرپرستى امت اسلامى سخن مى ‏گوید، اصل تواناترین و داناترین را که حاکى از بهتر اداره نکردن امت اسلامى است، معیار قرار مى‏دهد: « اى مردم سزاوارترین کس به خلافت، قوى ‏ترین مردم نسبت به آن است و داناترین آن ها به فرمان هاى خدا، پس اگر شخص آشوبگرى به فتنه ‏انگیزى برخیزد، از او خواسته مى‏ شود که به حق بازگردد و اگر امتناع ورزد، باید با او به نبرد پرداخت».(9)

 

پی نوشت ها :

1. نهج البلاغه، نامه 52.

2. همان، نامه3.

3. همان، خطبه 3.

4. همان، خطبه 131.

5. همان، حکمت 73.

6. همان، نامه 45.

7. همان، خطبه 131.

8. همان، نامه 53.

9. همان، خطبه 173.

پنهان داشتن گناه و نسبت آن با ریاکاری
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه بیستم خرداد 1391 |

خوب و بد، زشت یا زیبا، خیر یا شر اوصافی هستند که در ربط و نسبت با اعمال آدمی قرار گرفته و ملاک سنجش آن به شمار می آیند. در اینکه عملی از دو حال خارج نیست، یا خوب است یا بد شکی نیست و انسانی که کوچکترین بهره‌ای از عقل و معرفت داشته باشد لاجرم میان عمل خیر یا شر تمایز قائل خواهد شد با این وجود هستند افرادی که ناخواسته مرتکب عمل زشت می شوند این افراد کسانی هستند که از دو کلید و معیار کار زشت خبر نداشته و یا غافلند.

دو قانون کار زشت

و احذر كل عمل یعمل به فى السرو یستحیى منه فى العلانیه، و احذر كل عمل اذا سئل عنه صاحبه انكره اءو اعتذرمنه .(نهج البلاغه/ ترجمه دشتی / نامه 69)

ترجمه: از كارى كه در نهان انجام مى شود، و در آشكار شرم آور است، بپرهیز و نیز از كارى كه اگر انجام دهنده اش ، درباره آن بپرسند، یا انجام آن را انكار مى كند و یا بخاطر آن پوزش مى طلبد، دورى كن.

براى آنكه كار خوب از كار بد مشخص شود، و انسان بتواند فرق بین این دو را بشناسد و كار بد انجام ندهد، امام علیه السلام دو قانون و نشانه ساده و آسان تعیین فرموده است:

اول آنكه كار بد، آن است كه بطور پنهانى و دور از چشم دیگران انجام داده مى شود، زیرا انجام آن بطور آشكار و برابر چشم مردم. باعث شرم و خجالت است.

دومین نشانه كار بد، آن است كه انجام دهنده آن را مورد پرسش قرار دهند كه چرا چنان كارى كرده است، یا انكار میكند و میگوید: من چنین كارى نكرده ام، و یا بخاطر انجام آن كار عذر خواهى مى كند و میگوید: مرا ببخشید، از روى نادانى چنین كارى كرده ام.

گناه به دور از چشم مردم

بسیاری از اعمالی که رنگ و بوی گناه و زشتی دارند در خفا و پنهانی انجام می گیرند. چرا انجام عملی آن شرم و خجالت را برای فاعل آن فعل به دنبال خواهد داشت از این رو فاعل عمل زشت ترجیح می دهد فعلش را به دور از چشم همگان انجام دهد. در دین مبین اسلام ارتکاب عملی خلاف دستور شرع گناه محسوب گردیده و در مقابل آشکار ساختن آن و یا علنی مرتکب گشتن آن نیز جرم و گناهی دیگر به حساب می آید: عباس غلام حضرت رضا علیه السلام گوید: شنیدم آن حضرت علیه السلام میفرمود: پنهان‏كننده كار نیك (كردارش) برابر هفتاد حسنه است، و آشكارا كننده كار بد مخذول است، و پنهان‏كننده كار بد آمرزیده است. مجلسى (ره) گوید: فاش‏كننده گناه از نظر بی باكى نسبت به شرع مقدس و بی شرمى مخذول است و توفیق از او گرفته شود، و پنهان‏كننده آن از نظر شرمى كه دارد آمرزیده شود نه از جهت نفاق و دوروئى، و این خبر دلالت دارد كه پنهان داشتن طاعات بهتر از آشكار نمودن آن است چون از ریاء و سمعه دور است، و برخى گفته‏اند: آشكار كردن آن بهتر است و برخى میان واجبات و مستحبات فرق گذارده‏اند و در واجبات گفته‏اند: اظهارش افضلست و در مستحبات اختفاء (و پنهان داشتن). و برخى تفصیل دیگرى داده‏اند و گفته‏اند: اگر كار نیك آشكار كردنش از ریاء و سمعه محفوظ باشد اظهارش بهتر است زیرا سبب تأسى كردن دیگران باو گردد و گر نه اختفاء افضلست. (أصول الكافی / ترجمه مصطفوى / ج‏4 / 160 )

 

پنهان داشتن گناه و نسبت آن با ریاکاری

شاید این سوال برای شما مطرح گردد که با پنهان داشتن گناه ممکن است فرد خویش را انسان موجهی جلوه دهد و بدین وسیله به گناه ریاکاری نیز آلوده گردد در این باره باید گفت: بدان كه اصل در اخلاص برابرى ظاهر و باطن انسان است، همان طورى كه به بعضى از اصحاب گفته شده است: بر عمل آشكارا اقدام كن! گفتند: عمل آشكارا چیست؟ فرمود: وقتى كه مردم از آن عمل تو با خبر شدند شرم نكنى، و این مقام یك مقام بزرگى است كه هر كسى بدان نائل نمى‏شود و هیچ كس از گناهى كه قلبا و یا با اعضاى بدن خود مرتكب شده باشد بر كنار نیست امّا پنهان مى‏دارد زیرا نمى‏خواهد مردم از آن با خبر شوند، بخصوص آن خواسته‏ها و آرزوهاى قلبى كه در ذهن انسان قلیان مى‏كند در صورتى كه خداوند از همه آنها آگاه است، پس این كه بنده‏اى مى‏خواهد، آنها را از دیگر بندگان پوشیده دارد زیرا چه بسا او گمان مى‏برد كه آن ریاى ممنوع باشد، در صورتى كه چنین نیست، بلكه آنچه منع شده آن است كه آن را پوشیده دارد تا مردم او را پرهیزگار بدانند و تصوّر كنند كه او از خدا مى‏ترسد، با اینكه در واقع چنین نیست و او ریاكار پنهانى است. امّا راستگو آن كسى است كه، با پنهان داشتن گناهان، ریاكارى نمى‏كند، و از این كه مردم از گناه او مطّلع شوند غمگین و از این كه خداوند گناهش را بپوشاند خوشحال مى‏شود، و هنگامى كه بر ملا شود، از آن جهت كه در دنیا پرده حرمتش دریده شده است، اندوهگین شده، مى‏ترسد كه در آخرت نیز پرده حرمتش دریده شود، زیرا در خبر است كه خداوند گناه هر كس را در دنیا پوشیده دارد، در آخرت نیز پنهان مى‏دارد، و این اندوه، از نیروى ایمان سرچشمه مى‏گیرد. (مجموعه ورام، آداب و اخلاق در اسلام / ترجمه تنبیه الخواطر /  355)

انکار عمل و یا اقرار به اشتباه

از جمله نشانه های کار زشت کتمان کردن آن و یا اقرار به اشتباه و نادانی و عذر خواهی کردن است.فرد در صورت کتمان گناه، اشتباه دیگری را مرتکب می گردد یعنی دروغ و در صورت اقرار به گناه و پشیمانی از ارتکاب آن بهشت را صاحب می گردد. از امام جعفر صادق علیه السلام روایت كرده اندكه گفت: شنیدم از آن حضرت كه مى‏فرمود: «به درستى كه مرد مرتكب گناه مى‏شود، و خداى عز و جل به آن گناه، او را داخل بهشت مى‏كند».عرض كردم كه: خدا او را به واسطه گناه داخل بهشت مى‏گرداند؟ فرمود: «آرى، زیرا كه او گناه مى‏كند، پس پیوسته خود را دشمن مى‏دارد، و به این سبب، خدا او را رحم مى‏فرماید؛ پس او را در بهشت داخل مى‏گرداند».(تحفة الأولیاء (ترجمه أصول كافى) / ج‏4/215 )

دنیای خاکی ما انسانها دنیایی سرشار از نشانه ها و علایمی است که آدمی را برای رسیدن به هدف، هدایت و راهبری می کنند  پیدا کردن راه، سخت نیست فقط چشم تیزبینی می خواهد که هوای نفس آن را تیره  و تار نکرده و عزمی که با آن همراه و همسفر گردد، پس از این نشانه ها غافل مشو.

منابع:

1) نهج البلاغه / ترجمه دشتی

2) تحفة الأولیاء (ترجمه أصول كافى) / ج‏4

3) مجموعه ورام، آداب و اخلاق در اسلام / ترجمه تنبیه الخواطر

4) أصول الكافی / ترجمه مصطفوى / ج‏4

پایه های کفر!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه بیستم خرداد 1391 |
پایه‌های كفر از چند دیدگاه می‌توان بحث كرد: یکی از جهت متعلقات کفر است، یعنی اموری که اگر انسان انکار کند کافر شمرده می‌شود و دیگری از جهت صفات و خلقیاتی همچون کبر، حسد و حرص است که اگر اصلاح نشوند سرانجام انسان به کفر کشیده می‌شود .
امام علی علیہ السلام

 

وَالْكُفْرُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَى التَّعَمُّقِ‏ وَالتَّنَازُعِ وَالزَّیغِ وَالشِّقَاقِ فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ ینِبْ إِلَى الْحَقِّ وَمَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ وَمَنْ زَاغَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ وَحَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّیئَةُ وَسَكِرَ سُكْرَ الضَّلَالَةِ وَمَنْ شَاقَّ وَعُرَتْ عَلَیهِ طُرُقُهُ وَأَعْضَلَ عَلَیهِ أَمْرُهُ وَضَاقَ عَلَیهِ مَخْرَجُهُ؛1

 

رویکرد این روایت در بررسی کفر

پایه‌های كفر از چند دیدگاه می‌توان بحث كرد: یکی از جهت متعلقات کفر است، یعنی اموری که اگر انسان انکار کند کافر شمرده می‌شود و دیگری از جهت صفات و خلقیاتی همچون کبر، حسد و حرص است که اگر اصلاح نشوند سرانجام انسان به کفر کشیده می‌شود. روایات زیادی با این دیدگاه پایه‌هایی برای کفر معرفی کرده‌اند که از جمله آن‌ها روایات باب دعائم الكفر کتاب شریف کافی است. اما در این روایت، صفات یا حالاتی مورد بحث‌اند كه در شناخت انسان اثر می‌گذارند و باعث می‌شوند كه انسان حق را به درستی نشناسد. مقصود حضرت از دعائم الكفر در این روایت چنین صفاتی است.

 

آفات شناخت حق در کلام مولا علی علیه‌السلام

 حضرت در این روایت متعرض آفاتی می‌شوند که ممکن است در مقام شناخت دین حق دامن‌گیر انسان شود و او را از شناخت حق باز دارد و در دام کفر بیاندازد. این آفات ویژگی‌ها صفات روانی انسان است که برای شناخت حق ضرر دارد.

 

اولین پایه کفر، رها کردن متن و سراغ حاشیه رفتن

التَّعَمُّقِ، اولین پایه‌ای است که حضرت برای کفر برمی‌شمرند که تعبیری ناآشناست و بسیاری از کسانی که این روایت را معنا و تفسیر کرده‌اند معنای روشن و دل‌نشینی را برای آن ارائه نداده‌اند. در محاورات وقتی می‌گوییم کسی انسان متعمقی است به این معناست که بسیار کنجکاو و دقیق است و به ظاهر مطلب اکتفا نمی‌کند. اما این صفت خوبی است؛ چگونه می‌تواند پایه کفر قرار گیرد؟ 

شقاق از یک خصلت روانی سرچشمه می‌گیرد که ریشه‌ آن نوعی خودکم‌بینی‌ است. برخی افراد علاقه‌مند به تک‌روی هستند و همیشه می‌خواهند برخلاف جمع حرکت کنند. مثلا وقتی همه مؤمنین برای جماعت به صف ایستاده‌اند، او به بهانه حضور قلب بیشتر، فُرادا نماز می‌خواند یا در مسایل علمی همیشه به دنبال سخن شاذّی می‌گردد که تاکنون کسی نگفته باشد، یا در لباس پوشیدن طوری لباس می‌پوشد که همه به او نگاه کنند

 مفهوم عمق و تعمق که امروزه در فارسی به معنی گود و ژرف به کار می‌رود در عربی عینا به همین معنا نیست؛ بلکه معنای لغوی‌ آن اعم از این معناست. کلمه «عمیق» در قرآن آمده است: «وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى‏ كُلِّ ضامِرٍ یأْتِینَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ؛2مردم را به طور عمومی به حج دعوت كن، تا پیاده و سواره بر مركب‌هاى لاغر از هر راه دورى بسوى تو بیایند.» تقریبا همه مفسرین «عمیق» را در این‌جا به «بعید» معنا کرده‌اند. در لغت، اصل واژه «عُمق» به معنای «بُعد» است؛ اما بُعد گاهی به صورت عمودی و گاهی در عرض است. گاهی راه‌های کویری در زیر شن مخفی می‌شوند و تنها کسانی که راه‌بلد هستند می‌توانند مسافران را از بیابان خارج کنند. در چنین وضعیتی کسانی که نشانه روشنی ندارند یا به انگیزه‌های مختلف، راه خود را از دیگران جدا می‌کنند از مسیر اصلی دور می‌شوند. عرب به این دورافتادن از جاده «تعمق» می‌گوید. تَعَمَّقَ به معنای ابْتَعَدَ (دور شد) است.

اگر کسی می‌خواهد دین را بشناسد، اول باید متن دین را بشناسد و بعد به سراغ مطالب حاشیه‌ای برود. تعمقی که موجب کفر و انحراف از شناخت صحیح می‌شود، رها کردن متن دین و سراغ حاشیه رفتن است. برای یافتن شناخت صحیح از دین، ابتدا باید ظاهر آن را شناخت و در مرحله بعد با حفظ ظاهر، به سراغ باطن آن رفت. رها کردن ظاهر، یک انحراف است. تعمق به این معنا یکی از عواملی است که انسان را به کفر می‌کشاند.

 

دومین پایه کفر، به دنبال کوبیدن دیگران بودن

وَالتَّنَازُعِ؛ دومین پایه کفر تنازع است. برخی افراد چنین خصلتی دارند که همیشه می‌خواهند با دیگری بحث کنند و او را بکوبند. خودشان مطلب صحیح و حقی یاد نگرفته‌اند، اما دوست دارند با این و آن درگیر شوند و افراد دیگر را بکوبند. آنچه برای این افراد اصالت دارد، کوبیدن، محکوم کردن و خرد کردن دیگران است (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنیرٍ).3 کالای زندگی چنین انسانی جهل است؛ چراکه نه خدا او را هدایت کرده، نه کتابی دارد که به آن استناد کند و نه علمی دارد که از راه عقل و برهان به آن رسیده باشد. چنین کسی هیچ‌گاه به حق نمی‌رسد و سرانجام وی به کفر می‌انجامد. لذا حضرت می‌فرمایند: وَمَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ؛ آنان که از سرِ جهل و نادانی، با این و آن زیاد نزاع می‌كنند، نابینایی‌ آن‌ها نسبت به حق، دوام پیدا می‌كند.

کج‌بینی، سومین و خطرناک‌ترین پایه کفر

وَالزَّیغِ؛ سومین پایه کفر، زیع قلبی است که شاید از همه خطرناک‌تر باشد. «زیغ» مفهومی قرآنی است و اصل آن، به خصوص وقتی که در مقام شناخت به کار می‌رود، این است که انسان چیزی را عوضی و کج ببیند.آیینه‌‌های مقعر یا محدب، تصویر را به طور صحیح نشان نمی‌دهند؛ چون خود آینه تقعّر یا تحدّب دارد. گاه آینه دل، کج است و اصلا نمی‌تواند چیزی را درست نشان دهد. البته خداوند در ابتدا هیچ کس را به این صورت خلق نکرده که کج‌بین باشد؛ ولی انسان ممکن است در اثر سوءرفتار به کج‌بینی مبتلا شود و خداوند هم آن‌چنان را آن‌چنان‌تر کند. قرآن می‌فرماید: فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ؛6 این افراد ابتدا کج‌رفتار شدند و عمدا راه کج را انتخاب کردند و بنا گذاشتند که کج را راست ببینند. وقتی این زیغ اختیاری و این انحراف را پیدا می‌کنند خدا دل آن‌ها را هم کج می‌کند و کاری می‌کند که اصلا کج ببینند (خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ).4 دل در قرآن به معنای ابزار ادراک و ابزار احساسات است.

 وقتی خداوند بر دل اینان مهر می‌زند، بُعد ادراکی‌ دل آن‌ها را تعطیل می‌کند و دیگر درست نمی‌فهمند. این عقوبت کج‌روی‌های آن‌هاست. این افراد سعی می‌کنند مردم را منحرف کنند، اما خدا خودشان را منحرف می‌کند (أَفَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً).5 چنین کسی دیگر هدایت نمی‌شود و این همان راهی است که خودش پیشنهاد کرده و خدا هم در پاسخ او می‌گوید: اکنون که بر این کج‌روی اصرار داری پس کج هم ببین! این کج دیدن، «زیغ» است. حضرت می‌فرمایند: وَمَنْ زَاغَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ وَحَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّیئَةُ وَسَكِرَ سُكْرَ الضَّلَالَةِ؛ اگر کسی مبتلا به زیغ شد، کار خوب به نظرش بد، و کار بد به نظرش خوب می‌آید. لذا ایمان در نظر وی بد، و کفرْ در دید او خوب می‌آید و به اختیار خودش کفر را انتخاب می‌کند. تنها این نیست كه خوب را بد، و بد را خوب می‌بیند، بلکه به این درك خود مغرور هم می‌شود. چنان در ضلالت مست می‌شود که به خود می‌نازد و خوشحال است که درست فهمیده و دیگران اشتباه می‌کنند. چنین کسی مصداق این آیات شریف است که می‌فرماید: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا * الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَهُمْ یحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یحْسِنُونَ صُنْعًا؛6 از ترس چنین عقوبتی است که در دعا می‌گوییم: رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیتَنَا.6 ممکن است کسی هدایت شود، ولی در اثر سوءاختیار خودش و ناسپاسی از هدایت الهی، کم‌کم کارش به کج‌فهمی بکشد.

برخی افراد چنین خصلتی دارند که همیشه می‌خواهند با دیگری بحث کنند و او را بکوبند. خودشان مطلب صحیح و حقی یاد نگرفته‌اند، اما دوست دارند با این و آن درگیر شوند و افراد دیگر را بکوبند. آنچه برای این افراد اصالت دارد، کوبیدن، محکوم کردن و خرد کردن دیگران است

چهارمین پایه کفر، شکافتن جماعت

وَالشِّقَاقِ؛ آخرین رکنی که حضرت برای کفر بیان می‌کنند «شقاق» است. شقاق از یک خصلت روانی سرچشمه می‌گیرد که ریشه‌ آن نوعی خودکم‌بینی‌ است. برخی افراد علاقه‌مند به تک‌روی هستند و همیشه می‌خواهند برخلاف جمع حرکت کنند. مثلا وقتی همه مؤمنین برای جماعت به صف ایستاده‌اند، او به بهانه حضور قلب بیشتر، فُرادا نماز می‌خواند یا در مسایل علمی همیشه به دنبال سخن شاذّی می‌گردد که تاکنون کسی نگفته باشد، یا در لباس پوشیدن طوری لباس می‌پوشد که همه به او نگاه کنند.

این اخلاق از نوعی احساس حقارت و خودکم‌بینی سرچشمه می‌گیرد و فرد مبتلا به آن، می‌خواهد به این وسیله خود را مطرح کند. چنین خصلتی وقتی در شناخت دین مطرح شود فاجعه به بار می‌آورد. چنین کسی دوست دارد در مطالب دینی چیزی بگوید كه دیگران نگفته‌اند و راهی را انتخاب كند كه دیگران نرفته‌اند. اسم این کار را هم نوآوری می‌گذارد! البته نوآوری به معنای تحقیق جدید و استفاده از منابع جدید بسیار خوب است و باعث رشد علم می‌شود. اما شقاق به معنای بدعت‌گذاری است؛ یعنی حرف من‌درآوردی و بی‌منطق زدن، فقط برای این‌كه نظر دیگران جلب شود. انگیزه چنین شخصی این است كه معروف شود و مردم بگویند: ایشان آقایی است كه فتواهای خاصی دارد! این چنین گرایش‌هایی وسوسه‌های شیطانی است كه انسان را از راه حق منحرف می‌كند و اگر ادامه پیدا كند كار انسان را به كفر می‌كشاند. از این رو حضرت می‌فرمایند: وَمَنْ شَاقَّ وَعُرَتْ عَلَیهِ طُرُقُهُ وَأَعْضَلَ عَلَیهِ أَمْرُهُ وَضَاقَ عَلَیهِ مَخْرَجُهُ؛ كسی كه تک‌روی کند یعنی راهی را که در اثر کثرت رفت‌وآمد هموار شده است رها کرده و به دنبال راهی اختصاصی برود، چنین کسی به راهی سنگلاخ گرفتار می‌شود و در پیچ‌وخم‌ها و پستی‌وبلندی‌ها خسته و دچار مشكلات می‌شود و کم‌کم راه را گم می‌کند . (وَعُرَتْ عَلَیهِ طُرُقُه) و نهایتا در بن‌بستی گرفتار می‌شود که نمی‌تواند از آن خلاص شود.

 

پی نوشت ها :

1 . نهج البلاغه، حکمت31.

2. حج، 37.

3 . حج، 8.

4 . بقره، 7.

5 . جاثیه، 23.

6 . آل عمران، 8.        

حضرت علی(علیه السلام)و نقش آرای عمومی
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه بیستم خرداد 1391 |

چکیده

در نظام سیاسی امامت، امام معصوم از جانب خداوند منصوب می شود. در اندیشه و عمل حضرت علی(علیه السلام) که اولین امام و هویت بخش تشیع است، حضور مردم و رضایت آنان نقشی اثربخش دارد. علی(علیه السلام) علی رغم داشتن پشتوانه ی عصمت و نصب الهی، مدت 25 سال از خلافت دور ماند و سرانجام با خواست و اصرار مردم، حکومت و مدیریت جامعه ی اسلامی را بر عهده گرفت. او شورای مهاجرین و انصار و اجتماع آنان بر فردی به عنوان امام را موجب خشنودی خدا می داند و بر انتخاب خود از سوی مردم صحه می گذارد.

در این مقاله، متضاد یا قابل جمع بودن نصب الهی و انتخاب مردم، نقش آرای عمومی در مشروعیت سازی حکومت امام معصوم، به فعلیت رساندن ولایت امام منصوب از جانب خداوند، مقید یا مطلق بودن اعتبار شورا و بیعت و آثار شرعی و حقوقی آنها، جایگاه اهل حل و عقد و عامه ی مردم در انعقاد و شکل گیری امامت و ...، بر اساس اندیشه ها و سیره ی عملی حضرت علی(علیه السلام)مورد بررسی قرار گرفته است.

مقدمه

حکومت بر اساس قدرت سیاسی و اعمال آن معنی می یابد و به محض اعمال قدرت، سؤال از مجوز این اقدام مطرح می شود که در حقیقت سؤال از مشروعیت است. مشروعیت بر حسب منشأ و مبدأ، انواع مختلفی دارد؛ از جمله مشروعیت الهی (حقانیت)، مشروعیت مبتنی برخواست مردم (دموکراتیک)، مشروعیت سنتی ناشی از وراثت یا اراده یک طبقه ی خاص، مشروعیت ناشی از شخصیت و نبوغ رهبری (کاریزماتیک) و... .

در میان نظریات و تئوری های مختلفی که در زمینه ی اصول و مبانی مشروعیت حکومت ها ارائه شده است، موضوع نقش رأی و نظر مردم و به تعبیر امروزی تر «مردم سالاری»، جایگاه برجسته ای به خود اختصاص داده است. صاحب نظران و متفکران مسلمان نیز با توجه به برداشت های خود از اصول و مبانی اسلام، دیدگاه های مختلف و گاه متضادی ارائه کرده اند.

ریشه ی این تضادها در واقع به صدر اسلام و به طور دقیق تر روز رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) باز می گردد. مسئله انتخاب جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله)مسلمانان را به دو گروه عمده ی تشیع و اهل سنت تقسیم کرده است. هسته ی اصلی این اختلاف نیز موضوع نصب الهی امام یا انتخاب خلیفه به وسیله ی مردم بوده است.

«امامت» نظام سیاسی آرمانی شیعه است. در فرهنگ شیعی، امامت با مختصات خاص خود، از اصول اعتقادی این مذهب است. شیعه امام معصوم را در رأس نظام سیاسی می داند و او را خلیفه ی الهی در زمین و جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) می شناسد. مهم ترین مسئولیت های امام معصوم، جانشینی پیامبر(صلی الله علیه و آله) در وظایف سه گانه ی آن حضرت، یعنی تبلیغ دین، هدایت معنوی بشر و قضاوت و اداره ی نظام سیاسی است (امام خمینی، 1385ق، ص50-51). با توجه به اهمیت وظایف و مسئولیت های امام، شیعه امامت را منصبی الهی و در امتداد نبوت می داند و بر این اساس ایفای مسئولیت های خطیر امام، مستلزم داشتن صفات و ویژگی هایی فراتر از افراد معمولی است که مهم ترین آن، «عصمت» است. عصمت نیز ملازم نص و انتصاب است؛ زیرا انسان معمولی توانایی تشخیص و شناخت نیروی عصمت را ندارد.

از سوی دیگر، حضرت علی(علیه السلام) که خود هویت بخش جریان شیعه است، بارها به رأی و خواست مردم اشاره کرده، یادآوری می کند این مردم بودند که او را به خلافت رسانده اند، همان گونه که خلفای پیش از او را برگزیده بودند؛ تا جایی که به صراحت می فرماید: «شورا از آن مهاجرین و انصار است؛ پس اگر گرد مردی فراهم گردیدند و او را امام خود نامیدند، خشنودی خدا را خریدند» (نهج البلاغه، نامه ی 6).

در این زمینه بارها به بیعت مردم، شورای مهاجرین و انصار، و اهل حل و عقد اشاره شده است. در اینجا این سؤال مطرح می شود که آیا بین این دیدگاه های مردم سالارانه و موضوع نصب الهی امام، تناقضی وجود دارد یا با هم قابل جمع هستند؟

عده ای با استناد به دیدگاه های حضرت علی(علیه السلام)در صدد اثبات نقش مشروعیت آفرینی برای رأی و خواست مردم بوده اند. در مقابل، عده ی دیگری نقشی برای آرای عمومی قائل نشده، این بخش از دیدگاه های امام علی (علیه السلام) را صرفاً از باب احتجاج و ساکت کردن مخالفان مورد توجه قرار داده اند.

بررسی نقش آرای عمومی، یعنی تأثیر رأی و نظر عامه ی مردم در شکل گیری نظام سیاسی امامت و تعیین امام بر اساس دیدگاه ها و سیره ی عملی حضرت علی (علیه السلام)، انگیزه ی تدوین این نوشتار است، به عبارت دقیق تر، هدف پاسخ به این سؤالات است: آیا مردم و رأی و خواست آنان در شکل گیری امامت جایگاهی دارد؟ اگر پاسخ مثبت است، محدوده و حوزه ی نقش آفرینی آنان کجاست؟ جایگاه امت و اهل حل و عقد کدام است؟ آیا دیدگاه های مردم سالارانه ی علی(علیه السلام) صرفاً از باب احتجاج و ساکت کردن مخالفان بوده است؟ یا اینکه این موارد از نظر آن حضرت دارای اعتبار بوده اند؟ و... .

بر این اساس، با رویکردی تاریخی و تحلیلی، مبتنی بر بررسی سیره ی عملی و دیدگاه های نظری حضرت علی(علیه السلام) تلاش می کنیم به سؤالات فوق پاسخ دهیم. مدعا و فرضیه ی مورد آزمون در این نوشتار، این است: «نیروی امت برگرفته از رأی و خواست آنان در شکل گیری حکومت امام(علیه السلام) (فعلیت یافتن ولایت امام معصوم) دارای اعتبار و منشأ اثر است و وجود رأی موافق و همراهی مردم، برای موفقیت امام در تشکیل حکومت لازم و ضروری است».

1. مشروعیت و مقبولیت در حکومت امام معصوم (ع)

در نظام سیاسی امامت، شیعیان معتقدند: منبع و منشأ قدرت سیاسی، خداوند متعال است و هم اوست که امام را تعیین و منصوب می کند. علمای شیعه در امامت معصوم وجود دو شرط را لازم و اجتناب ناپذیر می شمارند: 1. عصمت؛ 2. تعیین و انتصاب از جانب خدا.

برای شرط اول، مطلق بودن اطاعت از امام، مانند اطاعت از خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله) را دلیل می آوردند: «اطیعواالله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» (نساء:59). دلیل انتصابی بودن امامان را عدم توانایی بشر بر شناخت عصمت و نیز روایات بسیاری می دانند که در کتب معتبر از طریق محدثین اهل سنت هم در این زمینه نقل شده است (عمید زنجانی، 1368، ج2، ص205). همین امر، علت اصلی اختلاف بین مسلمانان در مورد جانشینی پیامبر(صلی الله علیه و آله) است.

اهل سنت که شورای «سقیفه ی بنی ساعده»، مظهر رأی آنان است، انتخاب ابوبکر به دست مردم را ملاک می دانند. اهل تشیع با استناد به توصیه ها و دستورات پیامبر(صلی الله علیه و آله) پس از رحلت آن حضرت، علی(علیه السلام) را امام منصوب از جانب خدا می شناسند. یکی از موارد استناد شیعه، واقعه ی غدیر خم است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) از جانب حق تعالی، مأمور ابلاغ امامت علی(علیه السلام) می شود: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته» (مائده، 67): ای پیامبر آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده است، ابلاغ کن که اگر ابلاغ نکنی، رسالت او را انجام نداده ای.

شیعه با ادله ی فراوان از قول و عمل پیامبر(صلی الله علیه و آله) و نیز دلایل عقلی، امامت را امری انتصابی و آن هم از جانب خدا (پیامبر فقط مأمور ابلاغ بوده است) می داند. علامه حلی در تذکره می فرماید: «در نزد ما (امامیه) امامت فقط با نص منعقد می شود» (حل، 1388ق، ج1، ص453).

علما و اندیشمندان شیعه در این زمینه به تفصیل بحث کرده، موضوع را تبیین نموده اند. علمای شیعه اجماع و اتفاق نظر دارند بر اینکه: امت و اهل حل و عقد، صلاحیت انتخاب امام را ندارند و اصولاً انتخاب و اختیار در تعیین امام، باطل و محال است؛ زیرا به نظر شیعه امام باید معصوم باشد و جز خداوند که بر ضمایر انسان ها و اسرار دل ها آگاه است، کس دیگری از وجود عصمت در افراد آگاه نیست؛ لذا خداوند، خود این ملکه ی عصمت را به هر کس بخواهد می بخشد و او را برای تصدی مقام خلافت و امامت انتخاب می کند (شریف القرشی، 1369، ص 302-303).

از آنجا که موضوع تنصیصی بودن امامت، توسط علما و بزرگان تشیع در حد مطلوب تبیین و تشریح شده است، نیازی به تکرار آن در این نوشتار نیست. در اینجا فقط به ذکر بخش هایی از سخنان گهربار حضرت علی (علیه السلام) که بر حقانیت آن حضرت در مورد امامت دلالت می نماید، می پردازیم.

شهید مطهری معتقد است: در نهج البلاغه درباره ی بر حق بودن و اولویت اهل بیت و مخصوصاً حضرت علی(علیه السلام) به خلافت، به سه اصل استدلال شده است: «وصیت و نص رسول خدا، دیگر، شایستگی امیرمؤمنان(علیه السلام) و اینکه جامه ی خلافت تنها بر اندام او راست می آید؛ سوم روابط نزدیک نسبی و روحی آن حضرت با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) (مطهری، [بی تا]، ص 146).به ذکر نمونه هایی در این سه زمینه، اکتفا می کنیم:

الف) وصیت و نص رسول خدا (ص)

«ولقد کنت أتبعه اتباع الفصیل أثر أمه یرفع لی فی کل یوم من أخلاقه علما و یأمرنی بالاقتداء به؛ و لقد کان یجاور فی کل سنه بحراء فأراه و لایراه غیری؛ و لم یجمع بیت و احد یومئذ فی الاسلام غیر رسول الله صلی الله علیه و آله و خدیجه و أنا ثالثهما، أری نور الوحی و الرساله، و أشم ریح النبوه؛ ولقد سمعت رنه الشیطان حین نزل الوحی علیه صلی الله علیه و آله، فقلت: یا رسول الله ما هذه الرنه: فقال: هذا الشیطان أیس من عبادته. انک تسمع ما اسمع و تری ما اری الا انک لست بنبی، و لکنک لوزیر و إنک لعلی خیر» (نهج البلاغه، خطبه 192).

و من در پی او بودم (در سفر و حضر)؛ چنان که شتربچه در پی مادر، هر روز برای من از اخلاق خود نشانه ای برپا می داشت و مرا به پیروی آن می گماشت. هر سال در حراء خلوت می گزید، من او را می دیدم و جز من کسی وی را نمی دید. آن هنگام جز خانه ای که رسول الله(صلی الله علیه و آله) و خدیجه در آن بود، در هیچ خانه ای مسلمانی راه نیافته بود؛ من سومین آنان بودم. روشنایی وحی و پیامبری را می دیدم و بوی نبوت را می شنودم. من هنگامی که وحی بر او(صلی الله علیه و آله) فرود آمد، آوای شیطان را شنیدم. گفتم: ای فرستاده ی خدا این آوا چیست؟ گفت: این شیطان است که، از آنکه او را نپرستند، نومید و نگران است. همانا تو می شنوی آنچه را من می شنوم و می بینی آنچه را من می بینم؛ جز آنکه تو پیامبر نیستی ولکن وزیری و بر راه خیر می روی.

ب)شایستگی امیرمؤمنان (ع)

«اما و الله لقد تقمصها فلان و انه لیعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی، ینحد رعنی السیل و لا یرقی الی الطیر» (همان، خطبه3): هان! به خدا سوگند جامه ی خلافت را درپوشید و می دانست خلافت جز مرا نشاید، که آسیاسنگ، تنها گرد استوانه اش به گردش درآید. کوه بلند را مانم که سیلاب از ستیغ من ریزان است، و مرغ از پریدن به قله ام گریزان.

«لقد علمتم انی احق الناس بها من غیری؛ و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمانان و لم یکن فیها جور الاعلی خاصه التماسا لاجر ذلک و فضله؛ و زهدا فیما تنافستموه من زخرفه و زبرجه» (همان، خطبه 74): همانا می دانید که سزاوارتر از دیگران به خلافت منم. به خدا سوگند - بدانچه کردید - گردن می نهم؛ چند که مرزهای مسلمانان ایمن بود و کسی را جز من ستمی نرسد. من خود این ستم را پذیرفتم و اجر چنین گذشت و فضیلتش را چشم می دارم، و به زر و زیوری که در آن بر هم پیشی می گیرید، دیده نمی گمارم.

«ایها الناس سلونی قبل أن تفقدونی، فلانا بطرق السماء اعلم منی بطرق الارض، قبل أن تشغر برجلها فتنه تطافی خطامها، و تذهب بأحلام قومها» (همان، خطبه 189)؛ مردم از من بپرسید، پیش از آنکه مرا نیابید، که من راه های آسمان را بهتر از راه های زمین می دانم؛ پیش از آنکه فتنه ای پدید شود، که همچون شتر بی صاحب گام بردارد، و مهار خود پایمال کند و مردمان را بکوبد و عقل صاحب خردان را ببرد و در حیرتشان گذارد.

ج) روابط نزدیک نسبی و روحی آن حضرت با رسول خدا (ص)

«فنحن مره اولی بالقرابه، و تاره اولی بالطاعه؛ و لما احتج المهاجرون علی الانصار یوم السقیفه برسول الله صلی الله علیه و آله فلجوا علیهم، فان یکن الفلج به فالحق لنا دونکم، و ان یکن بغیره فالانصار علی دعواهم» (همان، نامه 28)؛ پس ما یک بار به خاطر خویشاوندی پیامبر، به خلافت سزاوارتریم و به خاطر طاعت بار دیگر؛ و چون مهاجران در سقیفه بر انصار به [نزدیکی با] رسول خدا(صلی الله علیه و آله)حجت گذرانیدند، بر آنان پیروز گردیدند. پس اگر موجب پیروزی [خویشاوندی] با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است، حق با ما، نه با شماست، و اگر جز بدان است، انصار را دعوا همان است.

«اما الاستبداد علینا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا، و الاشدون برسول الله صلی الله علیه و آله نوطا، فانهاکانت اثره شحت علیها نفوس قوم، و سحت عنها آخرین» (همان، خطبه ی 162)؛ خودسرانه خلافت را عهده دار شدن و ما را که نسبت برتر است و پیوند با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) استوارتر، به حساب نیاوردن، خودخواهی بود. گروهی بخیلانه بر کرسی خلافت چسبیدند و گروهی سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند.«فقد قطعوا رحمی، و سلبونی سلطان ابن امی» (همان، نامه 36): [قریش] رشته ی پیوند مرا پاره نمود و حکومتی را که از آن فرزند مادرم بود، از من ربود.

از آنچه گذشت، به وضوح موضوع بر حق بودن و اولویت حضرت علی(علیه السلام)برای رهبری امت اسلامی و تصدی امامت مسلمانان مشاهده می شود، و این همان چیزی است که شیعه آن را «مشروعیت» الهی امام(علیه السلام) می نامد. حال این سؤال مطرح است: آیا این ادله و سخنان، برای تحقق امامت کافی است؟ یعنی آیا مشروعیت و انتصاب الهی کافی است تا امام سکان هدایت و رهبری مسلمانان را عهده دار شود؟ یا اینکه در کنار مشروعیت الهی وجود رکن دیگری برای تحقق عینی امامت ضروری است؟ این سوال به دو مقوله ی «مشروعیت» و «مقبولیت» موضوعیت می دهد. نگاهی کوتاه به تاریخ صدر اسلام، به سهولت پاسخگوی این سوال و چگونگی تفکیک این مفاهیم از یکدیگر است.

علی(علیه السلام) علی رغم داشتن لیاقت و صلاحیت، بعد از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله) امکان بر عهده گرفتن هدایت جامعه ی اسلامی را پیدا نمی کند؛ زیرا مردم به هر صورت، فرد دیگری را بدین سمت بر می گزینند. علی(علیه السلام) برای مدتی طولانی از مدیریت جامعه ی اسلامی به دور می ماند؛ پس روشن است که مشروعیت الهی امام، یک مرحله است و خواست مردم نیز مرحله ای دیگر، مشروعیت الهی از دیدگاه شیعه، امری لازم است، ولی کافی نیست؛ یعنی او باید حتماً از جانب حق تعالی منصوب باشد، اما برای اینکه در این مسند قرار گیرد، باید مورد پذیرش مردم هم واقع شود که از آن به «مقبولیت» تعبیر می کنیم.

نکته ی افتراق این نظریه با نظریه ی مشروعیت مبتنی بر آرای عمومی، در این است که در این دیدگاه، مشروعیت امام برابر مقبولیت نیست، بلکه دو مرحله ی مجزا از هم هستند. مرحله ی اول، شرط لازم است و برای تحقیق یافتن، به شرط دوم هم نیاز دارد که ما آن را عینیت یافتن و فعلیت بخشیدن به آن مشروعیت الهی و ربانی می دانیم.

قبل از آنکه به بحث فعلیت بخشیدن به امامت بپردازیم، لازم است این نکته را مد نظر قرار دهیم که امامت دارای ابعاد مختلفی است که تشریح آنها، ما را در تبیین دقیق تر رابطه ی مشروعیت و مقبولیت و موضوع تحقق یافتن امامت کمک خواهد نمود.

سیاست و سرگذشتش در نهج البلاغه !
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 |
سیاست واژه ای است که امروزه مباحث مربوط به آن نُقل هر مجلسی است. از سیاست سخن گفتن و از سیاست شنیدن عضو پایه ثابت محافل عصر امروز گشته . در این میان خود واژه سیاست هر روز چهره ای متفاوت تر به خویش می گیرد. از این فرصت استفاده کرده ما نیز از این تغییرات و تحولات سخن میگوییم .

سیاست و حکومت
پیشینه تاریخی واژه سیاست

در باب خاستگاه و سرچشمه تفکرات سیاسی کمی اختلاف نظر وجود دارد. عده ای طبق عادت معمولشان خاستگاه بسیاری علوم از جمله سیاست و علوم سیاسی را در یونان باستان و نزد افرادی چون تالس و افلاطون و ارسطو و ... جستجو می کنند و در این زمینه متذکر می شوند که بیشتر افکار و ایده های سیاسی جدید مانند عدالت، آزادی، حکومت مشروطه، احترام به قوانین و امثال آن از عقائد فلاسفه قدیم یونان درباره دولت سیته یونان قدیم سرچشمه گرفته است. ظهور این نوع عقاید سیاسی در یونان قدیم نتیجه تأثیرات موسسات موجوده آن زمان در دفاع متفکرین و انعکاس آن موسسات در افکار عمومی و بالاخره نتیجه افکار فلاسفه قدیم یونان است.

البته علّامه جعفری اعتقاد داشتند پیش از آنکه علوم یونانی در جوامع اسلامی ترجمه شود همه مفاهیم ذکر شده بلکه زیباتر و عالی تر آن در منابع اسلامی با کمال صراحت و جدیّت مطرح شده است. از قرن شانزدهم میلادی که آسیا و آفریقا میدان تاخت و تاز استعمارگران گشت علاوه بر بدعت ها و رسوم نوظهور در شوون زندگی واژه ها و اصطلاحات  تازه نیز در این میان رواج یافت که یکی از آنها کلمه سیاست است . این واژه اکنون رواج یافته البته نه به معنای سابق آن بلکه این بار سیاست در چهره و کسوت دیگری ظاهر می شود و معنایی که از آن قصد می شود غیر از معنایی است که سابق متداول بوده است. سیاست به معنای تحول یافته آن از قرن شانزدهم بود  رواج یافت.

 

معنای سیاست

کلمه سیاست هر چند که در قرآن کریم نیامده است لیکن در اخبار و آثار زیاد تکرار شده است. در نهج البلاغه امام علی (علیه السلام) می فرمایند : العدل سائس عام ، عدل و داد سیاستی است همگانی یا دادگر و داد گستر سیاستمداری است عمومی. (نهج البلاغه دشتی / حکمت 437 )

سیاست علوی نوعی مردم سالاری دینی است که هم اکثریت مردم را در دخالت و تصمیم گیری سیاسی محق و مکلّف می سازد و هم بر اجرای احکام الهی و تثبیت حکومت دینی اصرار می ورزد . پس سیاست علوی حاکمیت اصول و ارزش های اسلامی است که متضمن مصالح مردم است . حاکمیتی که با پذیرش و خواست مردم توأم می باشد

و در ضمن نامه ایی به معاویه این چنین آمده است: تو کجا و تشخیص فاضل از مفضول و سیاست کننده از سیاست شونده کجا؟ و در نامه ای دیگر چنین آمده است کی شما بنی امیّه – معاویه – سیاست مدار امّت و حاکم بر ملت بوده اید با کدام سابقه درخشان ؟ در کتاب غررو درر آمدی نیز در تعریف سیاست جملاتی چنین آمده است : آفت زمامداران و روسا ضعف بینش سیاسی است . آراستگی سیاست دادگری و عدل پروری است به هنگام حکومت و عفو و بخشش است در وقت قدرت و توان . نکویی سیاست به پا داشتن و زنده دل نگاه داشتن ملت است . تدبیر نیکو و پرهیز از اسراف و ولخرجی زینت و آراستگی سیاست است. در کتاب مجمع البحرین اصل سیاست به معنی تصدی امر امّت و قیام به مصالح مردم است . در قاموس راجع به ریشه سیاست آمده است : سوس، ریشه را گویند ریشه ای که شیرین است لیکن شاخه آن تلخ ، سیسه الرعیه سیاسیه ، ملت را سیاست کردم سیاستی ، یعنی امر و نهی کردم ، فرمان دادم و باز داشتم . در لغت نامه دهخدا نیز می نویسد : سیاست پاس داشن ملک ، نگهداری ، حراست ، حکم راندن بر رعیت و ریاست و داوری است .

امام علی
سیاست دیروز و سیاست امروز

این واژه در احادیث و متون قدیم عربی به معنی فرماندهی و اداره و امر و نهی و تربیت به کار رفته است. سیاست یک سلسله تدابیر و طرح ها و برنامه هایی است که هر چند ممکن است تلخ و ناگوار به نظر آید لیکن در دراز مدت و به طور ریشه ای و در اصل جوهر مفید  ثمر بخش است . ولی امروزه سیاست در عصر استعمار و بر اثر رفتار ریاکارانه غربیها با ملل شرق اکنون غالباً درمعنی نفاق و فریب و دو رویی استعمال می شود . امروزه در اذهان مردم این واژه همراه شیطنت و خدعه و نیرنگ تداعی می شود و این مظلومیتی است که برای این واژه پیش آمده همانند ظلمی که بر سر کلمات زیبایی چون استعمار، توده، حقوق بشر آمده است . معنای قدسی سیاست امروزه متحول گشته و جهان و انسان را وسیله و خود را هدف تلقی کرده و با شنیدن کلمه سیاستمدار چهره یک حقّه باز و شیاد به ذهن انسان خطور می کند . اگر به راستی چنین است یعنی آیا نوع بشر چنان حقیر و بدبخت شده است که نمی تواند زندگی خود را با واقعیات تطبیق دهد و برای اجرای مقاصد خود فرصت جویی ننماید تا با واقعیات با کمال خلوص و رضا ارتباط برقرار کند و از نیرنگ بازی ها ودروغ اجتناب ورزد ، زور نگوید بلکه حق گوید و حق بشنود و احترام جان ومال و نوامیس و کرامت انسانی مردم را به جای آورد .

سیاست یک سلسله تدابیر و طرح ها و برنامه هایی است که هر چند ممکن است تلخ و ناگوار به نظر آید لیکن در دراز مدت و به طور ریشه ای و در اصل جوهر مفید ثمر بخش است . ولی امروزه سیاست در عصر استعمار و بر اثر رفتار ریاکارانه غربیها با ملل شرق اکنون غالباً درمعنی نفاق و فریب و دو رویی استعمال می شود

نگرش علی (علیه السلام) درباره سیاست

تفسیر اسلامی از سیاست با سایر مکتب ها و نظام های سیاسی کاملاً تفاوت دارد . برخی سیاست را از مردم جدا می کنند و استبداد را پدید می آورند و گروهی به جدایی شریعت از سیاست فتوا می دهند و سکولاریسم را تحقق می بخشند . سیاست علوی نوعی مردم سالاری دینی است که هم اکثریت مردم را در دخالت و تصمیم گیری سیاسی محق و مکلّف می سازد و هم بر اجرای احکام الهی و تثبیت حکومت دینی اصرار می ورزد . پس سیاست علوی حاکمیت اصول و ارزش های اسلامی است که متضمن مصالح مردم است . حاکمیتی که با پذیرش و خواست مردم توأم می باشد. باید توجّه  داشت وقتی از سیاست علوی سخن گفته می شود به معنای نفی بهره برداری از عقل و تجربه نیست ، بی شک سیاستمدار علوی در تصمیم های سیاسی باید از ارزش های عقلانی جهت تحقق اهداف سیاسی علوی بهره بگیرند. گفتنی است سیاست علوی با نگرشی که به آدم و عالم دارد و هستی شناسی و خداشناسی و معرفت شناسی معینی را ارائه می کند روی کرد جدیدی به مسائل سیاسی ما عطا می کند و مطالب مهمی را به عرصه سیاست می افزاید.

 

منابع :

1.نهج البلاغه ترجمه محمد دشتی

2.حکمت اصول سیاسی اسلام / محمد تقی جعفری / بنیاد نهج البلاغه

3. نظرات سیاسی در نهج ابلاغه / دکتر محمد حسین مشایخ / بنیاد نهج البلاغه

4. جامعه علوی درنهج البلاغه / عبدالحسین خسرو پناه / مرکز مطالعات پژوهشگاه فرهنگی

هر کسی حق ندارد مربی شود !
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 |
امروزه تعلیم تربیت با گسترش و افزایش رو به رشد جمعیت از جایگاه ویژه ایی برخوردار گشته . جمعیت حاضر نیز همچون گذشتگان نیاز به تعلیم و تربیت دارد و در این راستا باید افرادی باشند که این امر خطیر را بر عهده گیرند لذا تعداد مربیان نیز با افزایش جمعیت، روند رو به رشد را در پیش گرفته و از نظر کمی تعداد شان بسیار می باشد امّا آیا کیفیت این مربیان نیز روندی رو به رشد دارد ؟ چه کسی لایق امر تربیت و مربی گری است؟

شهید مطهری
ویژگی یک معلم خوب چیست؟

حضرت علی (علیه السلام) در این باره کلامی دارند که اشاره به این موضوع دارد : «کسی که خود را رهبر مردم قرار داد باید پیش از آنکه به تعلیم دیگران بپردازد، به تعلیم خویش پردازد و باید تأدیب او به علمش پیش از تأدیب او به زبانش باشد . کسی که معلّم و ادب کننده خویش است به احترام سزاوارتر است از کسی که معلم و مربی دیگران است.» ( نهج البلاغه ، حکمت 73)

این کلام دو مطلب اساسی که در بردارنده ویژگی های یک معلم و مربی نیکوست را بیان می دارد:

1)مربی و معلّم باید قبلاً خودش دانش آموخته و تربیت شده باشد آنگاه مربی و معلم دیگران شود. سخن گفتن و خطابه و وعظ بدون آگاهی به جز انحراف، اضلال و گمراهی نتیجه ایی ندارد. امام در فرمایش خود می فرمایند که کسی که به تربیت خود پردازد بیشتر شایسته احترام است از کسی که به تربیت مردم پرداخته و از خود غافل است ، امّا شخصی که هم خودسازی کرده و هم مردم را تربیت می کند مسلماً برتر است از کسی که تنها گلیم خود را از آب می کشد.

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند          چون به خلوت می روند آن کاردیگر می کنند

مشکلی دارم   ز دانشمندان مجلس باز پرس          توبه   فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

گوییا   باور   نمی دارند   روز   داوری                      کاین همه قلب و نحل در کار داور می کنند

در مسیر تربیت انسان ها به کسانی می توان اعتماد نمد و آنها را مربی قرار داد که تحت تربیت خدای عالم به مدارج عالی انسانیت رسیده باشند . تنها چنین افرادی می توانند کاروان انسانیت را به مقصد نهایی برسانند. حضرت امیر می فرمایند: ما پرورش یافته و تربیت شده پروردگار خویش هستیم و مردم تربیت شده مایند

واعظ و مربی باید با عمل خود دیگران را تربیت و هدایت نماید . گفتار بدون عمل نه تنها موجب هدایت نمی شود بلکه گاهی ممکن است موجب سلب اعتماد و گمراهی شخص گردد. قرآن کریم می فرماید: چگونه شما مردم را به نیکی دستور می دهید ، خود را فراموش می کنید در صورتی که شما کتاب خدا را می خوانید چرا در آن اندیشه نمی کنید؟( بقره ) پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمودند: شب معراج مردمی را دیدم که لب هایشان را با قیچی های آتشین چیده و به دور انداخته می شد از جبرئیل پرسیدم: اینها کیستند؟ گفت: خطیبان امّت تو هستند که مردم را به نیکی دعوت می کنند در حالیکه خود را فراموش نموده اندو به گفته خود عمل نمی کنند و ایشان قرآن  را تلاوت می کنند آیا در آن تعقل نمی کنند؟

 

انسان های شایسته رهبری:

در مسیر تربیت انسان ها به کسانی می توان اعتماد نمود و آنها را مربی قرار داد که تحت تربیت خدای عالم به مدارج عالی انسانیت رسیده باشند. تنها چنین افرادی می توانند کاروان انسانیت را به مقصد نهایی برسانند. حضرت امیر می فرمایند: ما پرورش یافته و تربیت شده پروردگار خویش هستیم و مردم تربیت شده مایند. ( نهج البلاغه ، نامه 28). شبستری در گلشن راز می گوید:

در  این  ره  انبیا  چون  ساربانند          دلیل  و  رهنما ی     کاروانند

وز  ایشان  سید  ما گشته سالار        همو    اول  همو  آخر  در  این  کار

ز احمدتا احد یک میم فرق است        جهانی اندر آن یک میم  غرق  است

در   او   ختم   آمده پایان  این  کار        در  او   منزل  شده  ادعو  الی  الله

مقام دلگشایی جمه جمع است        جمال جان فزایش شمع جمع است

شده او پیش و دل ها جمله در پی        گرفته   دست  و  جان ها  دامن  وی

واعظ و مربی باید با عمل خود دیگران را تربیت و هدایت نماید . گفتار بدون عمل نه تنها موجب هدایت نمی شود بلکه گاهی ممکن است موجب سلب اعتماد و گمراهی شخص گردد. قرآن کریم می فرماید: چگونه شما مردم را به نیکی دستور می دهید ، خود را فراموش می کنید در صورتی که شما کتاب خدا را می خوانید چرا در آن اندیشه نمی کنید؟

چنین رهبرانی در پیشوایان دین منحصرند که از طرف خدا منصوب گشته اند یعنی پیامبران و امامان معصوم. حضرت امیر در این باره می فرمایند: ای مردم چراغ دل را از شعله گفتار گویندگان با عمل روشن سازید و ظرف های خویش را از آب زلال چشمه های که از آلودگی پاک است پر کند. امام غیر از آنچه از طرف خدا مأمور است وظیفه ای ندارد ، وظیفه او بدین قرار است: 1. با پند و اندرز فرمان خدا را ابلاغ نماید 2. در خیر خواهی مردم کوشش نماید 3. سنت خدا را احیا کند 4. بر مستحقان کیفر اقامه حدود کند 5. حق مظلومان را به آنان باز گرداند. حضرت می فرایند: در فراگیری دانش بکوشید پیش از آنکه درخت آن بخشکد و پیش از آنکه به خود مشغول گردید ؛ از معدن علم ، دانش استخراج کنید . مردم را از منکر باز دارید و خود هم مرتکب نشوید زیرا شما موظفید اول خود مرتکب گناه نشوید آن گاه مردم را از آن نهی کنید. ( نهج البلاغه، خطبه 105)

با این مواردی که ذکر شد کمی مشخص می گردد که چه کسانی لایق امر تربیت هستند تا فرزندان، که آینده آنان در گرو تربیتی است که در دوران کودکی بدانها اختصاص پیدا می کند را تربیت نموده و آنان را برا ی زمان خویش آماده سازد و همچنین دیگر افراد را در سنین مختلف مورد هدایت و رهبری قرار دهند.

قابل توجه آقایون سیاسی بی اخلاق!!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفتم خرداد 1391 |

اخلاق و سیاست از مهم‏ترین مقولاتی است که بشر همواره در مسیر زندگی‏اش به آن محتاج بوده است. با کمی تعمق و غور در تاریخ بشر روشن می‏گردد که در ادوار مختلف، فرمانروایان و حاکمان با این دو مقوله حیاتی به گونه‏ای متفاوت برخورد نموده‏اند به گونه‏ای که پیامدهای آن جامعه را تحت تأثیر خود قرار داده است.

برخی از آنها بین این دو مقوله تفکیک قائل شده و سیاست منهای اخلاق را سرلوحه تصمیمات خویش قرار داده‏اند و هیچ‏گونه رابطه‏ای بین آنها قائل نیستند. در مقابل دیدگاه دیگری است که قائل به تلفیق این دو مقوله و برقراری رابطه عمیق بین آنها است وسعادت جامعه را در گرو اخلاقی بودن سیاست‏های آن جامعه تلقی نموده‏اند. در این مجال بر ان آمدیم که ارتباط این دو اصل مهم را از دیدگاه امام علی علیه السلام بیان کنیم.

دردیدگاه امیرالمومنین اخلاق و سیاست پیوند ناگسستنی دارند و سیاست مورد نظر امام دقیقا منطبق براصول و مبانی اخلاقی است. اصولی که برخاسته ازبطن اسلام می باشد و ریشه در اهداف بعثت انبیاء دارد، و در اندیشه و رفتار سیاسی امیرمومنان علی علیه السلام از جایگاه ویژه ای برخورداراست.(مرادی،هادی،حکومت و سیاست از دیدگاه امام علی ص269)

مولای متقیان بزرگترین مروج یگانگی اخلاق و سیاست در عرصه نظر و عمل و کردار بود آن حضرت حتی لحظه ای ازتبیین آن فروگذار نکرد و در این راه نیز به شهادت رسید. امام با اعتقاد راسخ به اینکه سیاست باید اخلاقی باشد و مشروعیت خود را ازاصول اخلاقی کسب کند، هرگز ازدایره ی اخلاق تخطی نکرد.

زندگانی سراسر شکوه و رادمردی این بزرگ مرد، گویاتر از آن است که بخواهیم موارد عینیت اخلاق و سیاست را در آن نشان بدهیم. دراین جا باختصار چند مورد را ذکر می کنیم:

1.امام علی علیه السلام پس از رحلت رسول خدا، برخلاف انتظار بسیاری، از خلافت کنار گذاشته شد و طی ماجرایی که زبان زد خاص و عام است، دیگری زمام دار مسلمانان شد. ابوسفیان که سیاست را از اخلاق جدا می دانست، به امام پیشنهاد دادکه با این خلافت نوپدید به ستیز برخیزد و خود تعهد کرد که سپاهیانی در اختیارش قرار دهد، اما آن حضرت کسی نبود که بخواهد قدرت را از راه های غیر اخلاقی و بی رضایت مردم کسب کند از این رو پیشنهاد او را رد کرد و مردم را به آرامش دعوت کرد.( نهج البلاغه،فیض الاسلام،خطبه5.)

2. پس از کشته شدن عمربن خطاب، شورای شش نفره ای برای تعیین خلیفه به امام پیشنهاد پذیرش خلافت رادادند مشروط برآن که به سنت شیخین(ابوبکر،عمر) رفتارکند، اما ایشان نپذیرفت وحاضر نشد دروغ مصلحت آمیز بگوید و قدرت رابه شکلی غیر اخلاقی به دست آورد. در این مورد نوشته اندکه عبدالرحمان بن عوف سه بار به امام پیشنهاد خلافت را داد مشروط برآن که ایشان طبق کتاب خدا و سنت پیامبر وسیره شیخین عمل کند، اما ایشان بی هیچ مجامله ای پاسخ دادند که طبق کتاب خدا و سنت پیامبرش درحد توان خود عمل خواهدنمود.( نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه، ج1،ص143)

با اینکه به دست گرفتن قدرت و حکومت توسط امام علی درآن مقطع حساس زمانی از اهمیت بسزایی برخورداربود وخود امام هم بدان واقف بود،ولی امام خودبه آسانی حکومت را از دست داد؛ زیرا به اصول اخلاقی پایبند بود و یک کلمه حرف راست را بر تمام قدرت و حکومت ترجیح می داد.

3. درجریان شورش برضد عثمان و محاصره خانه اش، انتظار می رفت که امام از این فرصت نهایت استفاده را ببرد و خلافت را به چنگ آورد، اما ایشان از وضع پیش آمده استقبال نکرد و کوشید وساطت کند و مردم را به آرامش و عثمان به اتخاذ سیاست دعوت کند و در این راه چندان پیش رفت و از عثمان دفاع کرد که خود به ابن عباس فرمود:

«به خدا کوشیدم آزار مردم را از او بازدارم؛ چنان که ترسیدم در این کارگناهکارم».( نهج البلاغه،فیض الاسلام،خطبه240. )

پس از پایان جنگ جمل که قدرت امام روبه ضعف نهاده بود، یاران حضرت از وی خواستند که .4

اشراف عرب و قریش را بر موالی و عرب برتری دهد و از بیت المال به کسانی که بیم مخالفت و ملحق شدن آنها به معاویه می رودسهمی بیشتری عطاکند.حضرت در پاسخ به آنها فرمود:

«مرا فرمان دهید تا پیروزی را بجویم به ستم کردن درباره ی آن که والی اویم؟ به خدا که نپذیرم تا جهان سرآید و ستاره ای در آسمان بی ستاره ای برآید. اگر مال از من بود همگان رابرابر می داشتم که چنین تقسیم سزاست تا چه رسد که مال، مال خداست.»( نهج البلاغه،فیض الاسلام،خطبه126. )

ابن ابی الحدید به نقل از فضیل بن جعد می گوید:

امیرالمومنین

«مهمترین دلیل دست برداشتن اعراب از حمایت علی علیه السلام مسائل مالی بود؛ زیرا امام اشراف را برغیر اشراف و عرب را برعجم برتری نمی داد و با رۆسا و بزرگان قبایل همانند پادشاهان رفتار نمی کرد و سعی نداشت از طریق تطمیع مالی کسی را به سوی خود جذب کند. درحالی که معاویه بر خلاف این عمل کرد،به همین سبب مردم علی را ترک کرده به معاویه پیوستند.» (ابن ابی الحدید،شرح نهج البلاغه،ج1،ص270)

یکی ازدلایل فاصله گرفتن طلحه و زبیر ازحضرت علی علیه السلام که منجر به جنگ جمل شد همین سیاست امام درمسایل مالی بود که سهم آنان رابا افراد عادی برابر می دانست.

اگر چه اغلب حکومتها برای حفظ قدرت خویش از اهرمهای مالی برای جذب افراد استفاده می کنند، امام علی علیه السلام به لحاظ شخصیت والا و تعهد الهی خویش هرگز دست به چنین کاری نزد. اصل عدالت و تعهد به ارزشهای الهی و اخلاقی حکم می کرد که قدرت سیاسی حضرت رو به تحلیل رود، اما هرگز به شیوه های غیر اخلاقی متوسل نشود. ( مرادی،هادی،حکومت وسیاست ازدیدگاه امام علی  ص276)

5.علی علیه السلام پس ازگرفتن قدرت در نامه ای خطاب به معاویه او  را از حکومت شام عزل کرد. قبل از عزل معاویه بزرگان و سیاستمداران عرب از جمله ابن عباس و مغیرة بن شعبه جداگانه خدمت امام رسیدند و از او پرسیدند که درمورد معاویه چه خواهدکرد؟ حضرت پاسخ دادند که بدون درنگ وی راعزل می کند. به حضرت گفتند: معاویه درشام دارای نفوذ است و سالهاست که حاکم آنجاست، مردم را علیه تو می شوراند، که عموزاده عثمان است و با قتل بهانه ای برای انتقام گیری دارد. ابتدا برای مدت کوتاهی او را نصب کن تا از مردم برای تو بیعت بگیرد، بعد به آسانی می توانی اورا کنار بگذاری، درغیر این صورت اطاعت نخواهد کرد و حکومت شام را از دست نخواهد داد. حتی ابن عباس پیشنهاد کرد که به معاویه نامه بنویس، منت بگذار و وعده بده. حضرت علی علیه السلام قبول نمی کرد و فرمود:

«من هرگز در دین خود دو رویی و مکر نمی کنم و دنائت و پستی را دست مایه ی خود قرار نمی دهم»( تاریخ طبری، ص459)

با این حال امام علی علیه السلام معاویه را عزل کرد، معاویه نیز پس از عزل، علم مخالفت برداشت و جنگ صفین را به راه انداخت. جنگی که با پیامدهای ناشی از آن مثل به وجود آمدن جریان جنگ خوارج و شهادت یاران امام نظیر مالک اشتر و محمدبن ابی بکر مهمترین ضربه را به حکومت حضرت علی زدند حتی در اواخر جنگ صفین معاویه نامه ای به امام نوشت و برای کوتاه شدن قائله ازمعایب جنگ و پشیمانی های آن سخن راند و مجددا حکومت شام را از امام درخواست کرد ولی حضرت بازهم از اعطای حکومت به معاویه امتناع کرد.( المنقری،نصربن مزاحم،پیکارصفین،ص773)

شایدامام به خاطر مصلحت اسلام وجامعه اسلامی وتقویت حکومت خود می توانست معاویه را ابقا نماید و درطول این مدت به تقویت حکومت خویش بپردازد،اما آن حضرت هیچگاه حاضر نشد اصول اخلاقی و انسانی و ارزشهای الهی را زیرپا بگذارد و برای احقاق حق واجرای عدالت، باطل را تأکید کند؛ زیراامام عمیقاٌ اعتقاد داشت حاکمی که از همان ابتدا به روشهای غیر اخلاقی وباطل متوسل می شود نمی توان از وی انتظار داشت که پس از تحکیم قدرت به اصو ل اخلاقی  پایبند باشد.از نظر امام داشتن لیاقت و شایستگی مهمترین اصل برای ابراز حکومت است.از طرف دیگر قدرت وحکومت ذاتاٌ برای امام فاقد ارزش بود، مگر آن که به ابزاری برای احیای ارزشهای الهی،اقامه عدل واحقاق حق تبدیل شود.

آری امیرمومنان طوری اخلاق وسیاست رادرهم ادغام نمودکه حتی حاضرنشدبرای حفظ حکومت هم ذره ای ازمرز اخلاق نیک تجاوز کند.

منابع:

نهج البلاغه

شرح ابن ابی الحدید بر نهج البلاغه

مرادی،هادی،حکومت وسیاست ازدیدگاه امام علی 

المنقری،نصربن مزاحم،پیکارصفین

جایگاه و شخصیت پیامبر (ص) و وظیفه مسلمین در قبال آن بزرگوار
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفتم خرداد 1391 |

امام علی علیه السلام در بخشهای مختلف نهج البلاغه به تناسب شرایط و زمانهای مختلف پیرامون مرید و پیشوای خویش سخن رانده است.اما به دلیل توان مختصر این مقاله به برخی این ابیات اشاره می شود.حضرت پس از ذکر حمد و ستایش پروردگار عالم می فرماید:خداوند، پیامبر را از شجره تنومند پیامبران برگزیده و در حالیکه منبع نور هدایت و چراغ بر افروخته ای در تاریکی های جهل و نادانی بود وی را سرچشمه حکمت قرار داد.او طبیبی است که بر امر طبابت خویش سیار است در هر کجا به دنبال بیماران گشته آنان را درمان می نماید.مرهم ها و دارو های وی شفابخش است.برای شفای قلب های کور و گوشهای ناشنوا و زبانهای لال آماده است.1 (وی در جهت اصلاح و درمان ابزار های معرفت بشری است که اگر انسان قدرت درک و شناخت خویش را دریابد بر معضلات و مشکلات فائق می گردد که هر گونه شقاوت و بدبختی انسان از عدم بهره مندی وی از منافع معرفت ناشی می شود)

خداوند پیامبری گواهی دهنده،بشارت دهنده و هشدار دهنده برگزیده،او که بهترین آفریدگان در خردسالی و نجیب ترین و بزرگوارترین مردم در سن پیری بود.اخلاقش از همه پاکتر و باران کرمش از هر چیزی با دوامتر بود.2

او پیشوای پرهیزگاران است،برای طالبان هدایت وسیله بینایی است،چراغی که نورش درخشان و شعله ای با برق های خیره کننده و تابان است،راه و رسم او با اعتدال و روش زندگیش پایدار،سخنانش روشنگر حق و باطل و حکم فرمان وی عادلانه است...بدانید که راه روشن است و شما را به خانه امن دعوت می کند.هم اکنون در دنیایی زندگی می کنید که می توانید رضایت الهی را به دست آورید با مهلت و آرامش خاطری که دارید.اکنون نامه عمل گشاده است و قلم فرشتگان در حرکت و بدن هایتان سالم و زبان ها گویاست،توبه مقبول و اعمال نیکو پذیرفته می گردد.3

برای تو کافی است که راه و رسم زندگی پیامبر را اطاعت نمایی تا راهنمای خوبی برای تو در شناخت بدی ها و عیب های دنیا و رسوایی ها و زشتی های آن باشد...پس به پیامبر پاکیزه و پاکت اقتدا کن که راه و رسم او الگویی است برای الگو طلبان و مایه فخر و بزرگی است برای کسی که خواهان بزرگواری باشد که محبوبترین بنده نزد خدا کسی است که از پیامبرش پیروی کند و گام به جایگاه قدم او نهد.4

پیامبر،دنیا را کوچک شمرد و در چشم دیگران آن را ناچیز جلوه داد،آن را خوار شمرد و در نزد دیگران خوار و بی مقدار معرفی نمود و می دانست که خداوند برای احترام به ارزش او دنیا را از دور ساخت و آن را برای نا چیز بودنش به دیگران بخشید.پیامبر از جان و دل به دنیا پشت کرد و یاد آن را در دلش می راند.دوست می داشت که زینت های دنیا از چشم او دور نگهداشته شود،تا از آن لباس فاخری تهیه نسازد یا اقامت در آن را آرزو نکند و برای تبلیغ احکامی که راه هر گونه عذر را بر انسان می بندد تلاش نمود و امت اسلامی را با هشدارهای لازم نصیحت کرد.5 (لازم به تذکر است که بیانات امام علیه السلام به معنی ترک دنیا نیست چرا که تاریخ زندگی پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم)حکایت از تلاش ایشان در جهت ارتقاء جایگاه انسان و رفع هر گونه ظلم و ستم از جامعه بشری و تحقق کلمه عدل دارد.

پیامبر از دنیا چندان نخورد که دهان را پر کند،و به دنیا با گوشه چشم نگریست،دو پهلویش از همهء مردم فرو رفته تر و شکمش از همه خالی تر بود،دنیا را به او نشان دادند اما نپذیرفت و چون دانست خدا چیزی را دشمن می دارد آن را دشمن داشت،و چیزی را که خدا خوار شمرده،آن را خوار انگاشت و چیزی را که خدا کوچک شمرده کوچک و نا چیز می دانست،اگر در ما نباشد جز آن که آنچه را خدا و پیامبرش دشمن می دارند، دوست بدارید،یا آنچه را خدا و پیامبرش کوچک شمارند،بزرگ بداریم،برای نشان دادن دشمنی ما با خدا و سرپیچی از فرمان های او کافی بود.

همانا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر روی زمین می نشت و غذا می خورد،و چون برده ساده می نشست و با دست خود کفش خود را وصله می زد و جامه خود را با دست خود می دوخت و بر الاغ برهنه می نشست و دیگری را پشت سر خویش سوار می کرد، پرده ای بر در خانهء او آویخته بود که نقش ها و تصویرها در آن بود،به یکی از همسرانش فرمود:این پرده را از برابر چشمان من دور کن که هر گاه نگاهم به آن می افتد به یاد دنیا و زینت های آن می افتم.پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با دل از دنیا روی گرداند و یادش را از جان خود ریشه کن کرد و همواره دوست می داشت تا جاذبه های دنیا از دیدگانش پنهان ماند و از آن لباس زیبایی تهیه نکند و آن را قرارگاه دائمی خود نداند و امید ماندن در دنیا نداشته باشد،پس یاد دنیا را از جان خویش بیرون کرد و دل از دنیا برکند و چشم پوشید...پس پیروی کننده باید از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پیروی کند و به دنبال او راه رود و قدم بر جای قدم او بگذارد و گرنه از هلاکت ایمن نیست که همانا خداوند محمد صلی الله علیه و آله وسلم را نشانه قیامت و مژده دهنده بهشت و ترساننده از کیفر جهنم قرار داد.او با شکمی گرسنه از دنیا رفت و با سلامت جسم و جهان وارد آخرت شد و کاخ های مجلل نساخت تا جهان را ترک گفت و دعوت پروردگارش را پذیرفت 6

پروردگارا برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در سایهء لطف خود جای با وسعتی بگشای،و از فضل و کرمت پاداش او را فراوان گردان.خداوندا کاخ آئین او را از هر بنایی برتر و مقام او را در پیشگاه خود گرامی تر گردان و نورش را کامل گردان و پاداش رسالت او را پذیرش گواهی و شفاعت و قبول گفتار قرار ده زیرا که دارای منطقی عادلانه و راه جدا کننده حق از باطل بود.

بار خدایا بین ما و پیغمبرت در نعمت های جاویدان و زندگانی خوش و آرزوهای برآورده و خواسته های به انجام رسیده در کمال آرامش و در نهایت اطمینان، همراه با مواهب و هدایای با ارزش جمع گردان. 7

 

پی نوشت:

(1) -فرازهایی از خطبه 108

(2) -فرازهایی از خطبه 105

(3) -فرازهایی از خطبه 94

(4) -فرازهایی از خطبه 160

(5) -فرازهایی از خطبه 109

(6) -فرازهایی از خطبه 108

(7) -فرازهایی از خطبه 72

منبع: مجله عروس هنر ؛ اردیبهشت و خرداد 1382 - شماره 18 و 19. 

 

برنامه امام علی (علیه السلام ) برای نجات و سعادت
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391 |

برنامه امام علی (علیه السلام ) برای نجات و سعادت

 

سۆال: سفارش امام علی (علیه السلام) به یارانش برای پیمودن راه سعادت و نجات چه بود؟

جواب: امام علی(علیه السلام) در خطبه24 نهج البلاغه یارانش را نخست به تقوا و پرهیزکارى سفارش مى کند و مى فرماید: «اى بندگان خدا! تقواى الهى پیشه کنید»! (فَاتَّقُوا اللهَ! عِبادَ اللهِ).

تقوا ـ که همان حالت خداترسى باطنى و جهت گیرى معنوى و درونى در مخالفت با گناه و توجّه به طاعت پروردگار است ـ سرچشمه اصلى تمام نیکى ها و خوبى ها است و به همین دلیل، در همه جا، به عنوان مقدمه اى براى سایر توصیه هاى مهم اخلاقى و اجتماعى و دینى، بر آن تأکید مى شود.

حضرت در توصیه دوم مى فرماید: «از خدا به سوى او فرار کنید! "از غضب و سخط او به سوى رحمت، و از عصیانش، به سوى اطاعت، و از عذابش، به سوى ثواب، و از نغمتش به سوى نعمت"» (وَ فِرُّوا اِلَى اللهِ مِنَ اللهِ).

این تعبیر اشاره لطیفى به مسأله توحید افعالى است چرا که انسان هر مشکلى در این جهان پیدا مى کند، از ناحیه اَعمال او و آثارى است که خدا براى آن اَعمال قرار داده است. پس مشکلاتش به یک معنا، از سوى او است و مجازاتى است از ناحیه او، لذا انسان براى حلّ این مشکلات راهى جز این ندارد که به سوى او فرار کند زیرا «لامُۆَثِّرَ فِى الوُجودِ اِلاّ الله» و هر خیر و برکت و نجاتى که هست، از ناحیه او است.

قرآن مجید نیز درباره گروهى از گنهکاران که مشمول سخط و غضب الهى واقع شده بودند، مى فرماید: «وَظَنُّوا أَنْ لامَلْجَأ مِنَ اللهِ اِلاّ اِلَیْهِ» (دانستند که پناهگاهى از خدا، جز به سوى او نیست).(1)

امام یک برنامه منظّم چهار ماده اى را براى سعادت و نجات پیروان خود، تنظیم فرموده است. در نخستین مرحله روح تقوا و خداترسى را در آنها زنده مى کند. این امر سبب حرکتى به سوى خدا مى گردد و مسأله «فرار از خدا به سوى خدا» مطرح مى شود. چون این حرکت آغاز شد باید در مسیر ایمان و عقیده در آن راهى گام نهد که خدا براى او مقرّر داشته است و در مرحله عمل ـ که مرحله چهارم است ـ به تکالیف و وظایفى قیام کند که او مقرّر کرده است

این نکته جالب است که انسان در زندگى معمولى هنگامى که از کسى یا چیزى وحشت مى کند، به شخص دیگرى یا چیز دیگرى پناه مى برد، ولى در مورد خداوند چنین نیست! هنگامى که از عذاب و کیفرش بترسد باید به خود او پناه ببرد مگر قادر رحیم و مهربانى جز او پیدا مى شود؟!

این درسى است که توحید افعالى به ما داده و هر حرکت و برکتى را از سوى خداوند معرّفى کرده است.

خداوند داراى اَسماء و صفاتى است که ما را دعوت مى کند که در همه حال و در هر شرایطى، به او پناه بریم. اگر از خشم و غضبش ترسان بودیم به عفو و رحمتش پناه مى بریم و اگر از عدالتش بیمناک شدیم، به فضل و کَرَمش پناهنده مى شویم.

به هر حال، به نظر مى رسد که این جمله، از سوره ذاریات اقتباس شده که از زبان پیامبر اسلام فرمود: (فَفَرُّوا اِلَى اللهِ اِنّى لَکُمْ مِنْهُ نَذیرٌ مُبینٌ) «پس به سوى خدا بگریزید! که من، از سوى او، براى شما بیم دهنده آشکارى هستم».(2)

حضرت، در سومین توصیه مى فرماید: «از همان راهى که خداوند، براى شما معیّن کرده است بروید». (وَ امْضُوا فِى الَّذى نَهَجَهُ لَکُمْ).

و در چهارمین و آخرین توصیه، مى افزاید: «به وظایفى که براى شما مقرّر داشته، قیام کنید» (وَ قُومُوا عَصَبَهُ(3) بِکُمْ).

در واقع در اینجا امام یک برنامه منظّم چهار ماده اى را براى سعادت و نجات پیروان خود، تنظیم فرموده است. در نخستین مرحله روح تقوا و خداترسى را در آنها زنده مى کند. این امر سبب حرکتى به سوى خدا مى گردد و مسأله «فرار از خدا به سوى خدا» مطرح مى شود. چون این حرکت آغاز شد باید در مسیر ایمان و عقیده در آن راهى گام نهد که خدا براى او مقرّر داشته است و در مرحله عمل ـ که مرحله چهارم است ـ به تکالیف و وظایفى قیام کند که او مقرّر کرده است.

 

پی نوشت ها :

(1) . سوره توبه، آیه 118.

(2) . سوره ذاریات، آیه 50.

(3) . «عَصَبَ» از ماده «عصب» است و همان رشته هایى است که عضلات و استخوانها را به هم پیوند مى دهد. و این واژه، به معناى «بستن» نیز به کار مى رود.

آخرین سخنان امیر المومنین(علیه السلام) با ابوذر
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391 |

آخرین سخنان امیر المومنین(علیه السلام) با ابوذر

امام علی

سید رضی «ره» در نهج‌البلاغه سخنان امام علیه‌السلام و همراهانش را به هنگام وداع با ابوذر چنین آورده است:

یا اباذر،

انک غضبت لله فارج من غضبت له، ان القوم خافوک علی دنیاهم و خفتهم علی دینک، فاترک فی ایدیهم ما خافوک علیه،

و اهرب منهم به ما خفتهم علیه، فما احوجهم الی ما منعتهم، و ما اغناک عما منعوک! …؛

ای ابوذر، تو به خاطر خدا خشم گردی، پس به همان کسی که برایش غضب کردی، امیدوار باش،

این مردم از تو بر دنیایشان ترسیدند و تو از آن‌ها بر دینت، پس آن چه را که آنان برایش در وحشتند به خودشان واگذار و از آن چه که می‌ترسی ایشان گرفتارش شوند (عذاب الهی) فرار کن.

عجبا! که چه محتاجند به آن چه از آن منعشان کردی و چه بی نیازی از آن چه که از تو دریغ کردند.

به زودی خواهی یافت که پیروزی برای کیست و چه کسی بیشتر مورد حسرت قرار می‌گیرد.

ای ابوذر! اگر درهای آسمان‌ها و زمین به روی بنده ای بسته شود و او از خدای خود بترسد، خداوند راهی برای وی خواهد گشود.

ای ابوذر! آرامش خویش را تنها در حق جست و جو کن و غیر از باطل چیزی تو را به وحشت نیفکند،

بدان اگر دنیایشان را می‌پذیرفتی، دوستت داشتند و اگر سهمی از آن را به خود اختصاص می‌دادی (و با آنان کنار می‌آمدی) دست از تو برمی داشتند. (نهج‌البلاغه، خطبه 130)

سپس حضرت علی علیه‌السلام به برادرش عقیل فرمود:

«با برادرت ابوذر وداع کن.»

سپس عقیل، امام حسن، امام حسین و عمار یاسر هر کدام درباره فضایل ابوذر و اندوه خود به خاطر جدایی از او سخنانی گفتند. (شرح ابن ابی الحدید، ج 8، ص 253)

ابوذر در پاسخ گفت:

ای خاندان رحمت، خدایتان رحمت کند! هرگاه شما را می‌بینم، رسول خدا صلی الله علیه و آله را به یاد می‌آورم، من در مدینه دلبستگی و آرامشی جز شما نداشته و ندارم.

ابوذر در سال 32 هجری، دو سال قبل از خلافت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در دیار غربت و سرزمین بی آب و علف «ربذه» به ملکوت اعلی پیوست و برای همیشه این زبان گویا و کوبنده ظالمان خاموش شد و قلب دنیاپرستان را شاد و دل مؤمنان را در غم و اندوه فراوان فرو برد

اینک در حجاز بر عثمان گران بار شدم آن گونه که بر معاویه در شام بودم، عثمان نمی‌خواست که در جوار برادر و پسر خاله‌اش در یکی از دو شهر (بصره و مصر) (حاکم بصره، عبدالله بن عامر پسر خاله عثمان و در مصر عبدالله بن سعد بن ابی سرح برادر رضاعی عثمان بوده است. ) باشم تا مبادا مردم را بر آنان بشورانم.

او مرا به سرزمینی (ربذه) فرستاد که در آن هیچ دفاع کننده و ناصری جز خدا برایم نیست. به خدا سوگند، که هم‌نشینی جز خداوند نمی‌خواهم و زمانی که با او هستم، از هیچ چیزی بیم ندارم.

در ادامه مطلب ماجرای تبعید و وفات غریبانه ابوذر را بخوانید :

پس از این سخنان، ابوذر به تبعیدگاه برده شد و علی علیه‌السلام و همراهان به مدینه بازگشتند. (شرح ابن ابی الحدید، ج 8، ص 254).

آری، ابوذر غفاری به جرم حق گویی و امر به معروف و نهی از منکر از جانب خلیفه سوم به ریگ زار بی آب و علف «ربذه» تبعید شد و پس از مدتی رنج و داغ از دست دادن فرزندش «ذر» (ابن ابی الحدید در شرح نهج‌البلاغه، ج 3، ص 44، از محمد بن کعب نقل می‌کند: «ابوذر در موقع جان دادن، همسر و نیز پسرش (ذر)، در کنارش بودند. ) خود با مرگ دسته و پنجه نرم کرد.

همان گونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده بود: «یعیش وحده، و یموت وحده، و یبعث وحده، و یدخل الجنه وحده؛ به تنهایی زندگی می‌کند و به تنهایی می‌میرد و به تنهایی مبعوث می‌شود و به تنهایی وارد بهشت می‌گردد». وی به تنهایی در ربذه زیست و به تنهایی جان سپرد و روحش به عالم ملکوت پرواز کرد.

ابوذر

ام ذر (همسر ابوذر) نقل می‌کند: هنگامی که ابوذر در حال جان دادن بود، نگاهی به من کرد و اشک را بر گونه‌هایم جاری دید، قلبش سوخت؛ پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ گفتم: چگونه گریه نکنم در حالی که گذشته از رنج‌هایی که کشیده‌ام، و اینک هم در سرزمین این چنینی از دنیا می‌روی، من پس از مرگت، باید تو را کفن کنم، و حال آن که پارچه ای برای کفن تو ندارم.

ابوذر گفت: گریه نکن، به زودی گروهی از مؤمنان بر جنازه من حاضر خواهند شد و مرا کفن خواهند کرد و بر من نماز خواهند خواند.

همسرش به ابوذر گفت: اکنون ایام حج تمام شده و حاجیان همه رفته‌اند، کسی باقی نمانده که از این راه گذر کند.

ابوذر پاسخ داد: من آن چه گفتم از پیامبر شنیده‌ام، زیرا روزی من و چند نفر دیگر در خدمت پیامبر نشسته بودیم، حضرت رو به ما کرد و فرمود: «لیموتن رجل منکم بفلاه من الارض تشهده عصابه من المومنین؛ یکی از شما در بیابانی از دنیا می‌رود و گروهی از مؤمنان بر جنازه او حاضر می‌شوند.»

همسرم، تمام کسانی که در آن مجلس بودند، در آبادی از دنیا رفتند و جز من که در این بیابان دست به گریبان مرگ هستم، کسی باقی نمانده است؛ مواظب راه باش که سخن پیامبر صحیح است.

در همین حال بود که ناگاه قافله ای از دور پیدا شد و گروهی سر رسیدند. (طبق نقل برخی از مورخان در میان این گروه» مالک اشتر نخعی هم حضور داشت. ) و به محض مشاهده حالت اضطراب در روحیه‌ام، پرسیدند چرا چنین مضطربی؟ گفتم: یکی از مسلمانان در حال احتضار است، برای تجهیز و تکفین او حاضر شوید و از خداوند پاداش بگیرید. پرسیدند او کیست؟ گفتم: ابوذر غفاری.

همه پیاده شدند و خود را به بالین ابوذر رساندند. چشم وی که به آنان افتاد، سخنی که پیامبر صلی الله علیه و آله درباره ایشان گفته بود، به آنان بشارت داد و سپس گفت: وضع مرا می‌بینید، اگر جامه ای داشتم مرا در همان کفن می‌کردید، ولی چون جامه ای ندارم، لذا مرا با پارچه های خود کفن کنید؛ شما را به خدا سوگند می‌دهم، کسی که امارت و یا ریاست قومی را به عهده دارد، کفنم نکند. (در بعضی از نقل‌ها آمده است که: «ابوذر قبل از آمدن آن گروه، از دنیا رفته بود» ر. ک: شرح ابن ابی الحدید، ج 3، ص 44)

ابوذر غفاری به جرم حق گویی و امر به معروف و نهی از منکر از جانب خلیفه سوم به ریگ زار بی آب و علف «ربذه» تبعید شد و پس از مدتی رنج و داغ از دست دادن فرزندش «ذر» خود با مرگ دسته و پنجه نرم کرد

همسر ابوذر می‌گوید: این را گفت و با من خداحافظی کرد و چشم‌هایش را بر هم گذارد و برای همیشه دیده از جهان فرو بست.

راوی گوید: گروهی که بر جنازه او حاضر بودند، هر کدام از امارت و ریاست بهره ای برده بودند؛ لذا برای کفن کردنش با توجه به وصیتش به مشکل برخوردند. آن گاه جوانی از انصار پیش آمد و گفت: من دو جامه به همراه دارم که مادرم با دست خود آن را رشته و بافته است، یکی بر تنم هست و دیگری را در اختیار شما می‌گذارم که وی را با آن کفن کنید. آنان چنین کردند، و «عبدالله بن مسعود» بر او نماز خواند. سپس بدن پاک او را دفن کردند و بر قبرش اشک‌ها ریختند.

طبق نقل مورخان: مالک اشتر، حجر بن ادبر و حذیفه بن یمان (طبق نقل ابن اثیر در الکامل، ج 2، ص 265 اسامی آن گروه که کنار جنازه ابوذر در ربذه حاضر شدند، عبارتند از: مالک اشتر، عبدالله بن مسعود، بکر بن عبدالله تمیمی، ابو مفزر تمیمی، اسود بن یزید، علقمه بن قیس، حلحال ضبی، حرث بن سوید تمیمی، عمرو بن عتبه سلمی، ابن ربیعه سلمی، ابو رافع مزنی، سوید بن شعبه تمیمی، زیاد بن معاویه نخعی و… در این نقل نام حجر بن ادبر نیامده است. ) در میان آن جمع بودند و پس از وفات ابوذر آن گروه که هشت نفر بودند، همسر ابوذر و فرزندش را با خود به مدینه بردند و عثمان دیگر مزاحمتی برای آنان فراهم نکرد.

ابوذر در سال 32 هجری، دو سال قبل از خلافت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در دیار غربت و سرزمین بی آب و علف «ربذه» به ملکوت اعلی پیوست و برای همیشه این زبان گویا و کوبنده ظالمان خاموش شد و قلب دنیاپرستان را شاد و دل مؤمنان را در غم و اندوه فراوان فرو برد. (ر. ک: اسد الغابه، ج 1، ص 302؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 173؛ معرفه الصحابه، ج 1، ص 462 تاریخ طبری، ج 4، ص 309؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 265)

نحوه استفاده از قدرت عظیم نفس
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391 |

نحوه استفاده از قدرت عظیم نفس

کسى مى‏تواند از قدرتهاى عجیب و شگفت انگیز روحىِ خود استفاده کند که از وجود آنها آگاهى داشته باشد و در صدد بیدار ساختن و بهره‏مند شدن از این قدرتها باشد، و گرنه چگونه مى‏تواند از آنها استفاده کند؟ بنابر این انسان براى دستیابى به مقامات عالى روحى و معنوى، باید به خودشناسى رو آورد و به وجود این قدرتها و راه پرورش و تکامل آنها آشنا باشد، تا راه ترقّى و پیشرفت براى او روشن شود.

تزکیه

بسیارى از جوانان براى آشنایى با زیباییهاى طبیعت، به کوهنوردى و یا مسافرت به کشورهاى دوردست مى‏پردازند و به خاطر آن زحمتهاى فراوانى را متحمّل مى‏شوند؛ این گونه کارها اگر با برنامه صحیح باشد و بر اثر نشست و برخاست با دیگران از آنان رنگ نگیرند، نشاط تازه‏اى به آنان مى‏دهد. ولى مهم‏تر از گردش به اطراف جهان این است که به “سفر خودیابى”‌ بپردازند و بدانند پى بردن به اسرار وجود خودشان، اهمیّت بسیار بیشترى از شناخت رازهاى سرزمینهاى دوردست دارد.

اگر ما بدانیم خودشناسى و آشنایى با قدرت ها و نیروهاى نهفته در درون ما در خودسازى و تکامل ما داراى نقش مهمّ و اساسى است، بیشتر به آن اهمیّت مى‏دهیم.

خود شناسى، نه تنها براى تکامل و پیشرفت بسیار لازم است؛ بلکه مى‏توان گفت: براى دست یافتن به حالات روحى و معنوى، ثمربخش‏ترین و پرسودترین نوعِ معرفت از انواع معارف است.

به همین جهت حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

مَعْرِفَةُ النَّفْسِ أَنْفَعُ الْمَعارِفِ.(1) ؛ شناخت نفس، نافع‏ترینِ همه معارف است.زیرا با معرفت نفس، انسان با عواملى که در وجودش هست و در زمینه پیشرفت و تکامل او مؤثرند، آشنائى پیدا مى‏کند و موانعى که در وجود او در مورد کسب انواع معارف و ترقى و نجات هست، براى او روشن مى‏شود. در این صورت با مقتضیات و موانعِ راهى که در پیش دارد، آشنائى پیدا مى‏کند. و شناخت امورى که مقتضى پیشرفت و همچنین امورى که مانع راه هستند، از شرایط حتمى تکامل روحى است.

انسان با شناخت آنها، دریچه‏هاى نور و روشنایى را براى خود مى‏گشاید و با انجام مقتضیات و رفع موانع، بزرگترین راه نجات را به دست مى‏آورد.

حضرت امیرالمومنین‏علیه السلام مى‏فرمایند: نالَ الْفَوْزَ الْأَکبَرَ مَنْ ظَفَرَ بِمَعْرِفَةِ النَّفْسِ.(2) ؛

کسى که به معرفت نفس ظفر یابد، به بزرگترین راه نجات و کامیابى نائل شده است.

با این بیان، روشن شد که شناخت نفس و آگاهى از قدرتهاى عظیمى که در او نهفته است، از شرایط ضرورى و حتمى براى تکامل است و آگاهى از قدرت هاى نفس، اعم از نیروهاى سازنده و نیروهاى ویرانگر، کاملاً ضرورت دارد.

انسان باید بداند چه چیزهائى نفس او را دربند نموده و چگونه مى‏تواند از آنها رهایى یابد؛ تا خود را از قید آنها آزاد ساخته و قدرتهاى نهفته خود را بیدار و فعّال نماید.

با معرفت نفس، انسان با عواملى که در وجودش هست و در زمینه پیشرفت و تکامل او مؤثرند، آشنائى پیدا مى‏کند و موانعى که در وجود او در مورد کسب انواع معارف و ترقى و نجات هست، براى او روشن مى‏شود. در این صورت با مقتضیات و موانعِ راهى که در پیش دارد، آشنائى پیدا مى‏کند. و شناخت امورى که مقتضى پیشرفت و همچنین امورى که مانع راه هستند، از شرایط حتمى تکامل روحى است

حضرت امیرالمومنین‏علیه السلام این گونه انسان را که آشنا با نفس و حالات نفسانى است، «عارف» معرّفى مى‏کنند و مى‏فرمایند:

اَلْعارِفُ مَنْ عَرَفَ‏نَفْسَهُ فَاَعْتَقَها وَنَزَّهَها عَنْ کلِّ مایَبْعُدُها وَیوُبِقُها.(3) ؛ عارف کسى است که نفس خود را بشناسد؛ آن گاه او را (از قید وبند) آزاد نماید و او را از هر چه آن را دور مى‏سازد، پاک نماید.

فکر و اندیشه، اراده و تصمیم، همّت، ایمان و یقین از قدرتهاى پرتوانِ نفس شما هستند. آنها را از ضعف و سستى پاکسازى نموده و از قید و بندها آزاد نمائید، و از آنها همچون بال براى پرواز به سوى خوبی ها و نیکی ها استفاده کنید.

حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

إِنَّ النَّفْسَ جَوْهَرَةٌ ثَمینَةٌ مَنْ صانَهْا رَفَعَها وَمَنْ اِبْتَذَلَها وَضَعَها.(4) ؛ براستى که نفس گوهرى گرانبها است. هر کس او را محافظت کند، او را بلند مى‏نماید و هر کس او را به ابتذال بکشاند، او را پست مى‏کند.

بنابراین گوهر پر قیمت نفس خود را ارج نهید و آن را از آلودگیها پاک نمائید، تابه مقامات عالى معنوى و روحى راه یابید.

حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ تَجَرَّدَ.(5) ؛ کسى که نفس خود را بشناسد، مجرّد مى‏شود.

در این حال نه تنها نفس، انسان را به کارهاى زشت تحریک نمى‏کند؛ بلکه وى را راهنمایى و ارشاد مى‏کند. آن حضرت‏علیه السلام مى‏فرمایند:

لاتَعْصِ نَفْسَک إِذا هِیَ أَرْشَدَتْک.(6) ؛ هرگاه نفست تو را راهنمائى نمود، با آن مخالفت مکن.

سعادت
پاکسازى نفس

براى پاکسازى فکر و اندیشه، همت و اراده و قدرتهاى دیگر نفس، باید به کوشش و جدّیت بپردازید و از اهمال و سستى دورى کنید، زیرا براى اصلاح نفس و آزاد ساختن قدرتهاى فراوانى که در آن نهفته است، سعى و تلاش لازم است.

حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

لاتَتْرُک الاِجْتِهادَ فی اِصْلاحِ نَفْسِک، فَإِنَّهُ لایُعینُک إِلاّ الْجِدُّ.(7) ؛ تلاش در اصلاح نفس خود را ترک مکن، زیرا که در این راه تو را کمک نمى‏کند مگر کوشش.

با کمال تأسّف، با همه اهمیّتى که این مسأله دارد، به آن کمتر توجّه مى‏کنیم. باید ببینیم مردان خدا چگونه خود را شناختند؟ و چگونه توانستند به مقامات ارزنده راه یابند؟ و چگونه به مقام شرافت نفس رسیدند؟ و ما چگونه مى‏توانیم در راه آنان گام برداریم و به سرنوشتى که آنان رسیدند، دست یابیم؟

پاسخ این سئوال را حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام در ضمن کلامى گویا چنین بیان فرموده‏اند:

عَوِّدْ نَفْسَک فِعْلَ الْمَکارِمِ وَتَحَمُّلَ أَعْباءِ الْمَغارِمِ، تَشْرُفَ نَفْسَک.(8)

نفس خود را به انجام کارهاى پسندیده و به تحمّل رنج غرامت ها عادت ده، تا نفس خود را بلند مرتبه گردانى.

بزرگان ما به این گفتار پر معنى، لباس عمل پوشاندند و به مقام شرافت نفس که خودسازى و خودشناسى است، رسیدند. ما نیز اگر اعمال پسندیده را انجام دهیم و زحمت انجام کارهاى مشکل را تحمّل کنیم، با مرور زمان به خود شناسى و مقام والاى انسانیّت - که شرافت نفس است - دست مى‏یابیم.

انسان باید بداند چه چیزهائى نفس او را دربند نموده و چگونه مى‏تواند از آنها رهایى یابد؛ تا خود را از قید آنها آزاد ساخته و قدرتهاى نهفته خود را بیدار و فعّال نماید

خودشناسى و مکاشفه

از بزرگترین رازهاى خود شناسى این است که بدانیم:

نفس مجمع اضداد است و همچون کانونى که افراد نیک و بد را در خود جاى مى‏دهد، نفس نیز خوبی ها و بدی ها را در خود جاى مى‏دهد. نفس مى‏تواند دوستى و دشمنى با یک فرد یا یک موضوع را در خود قرار دهد. مى‏تواند افکار، اندیشه‏ها و عقاید صحیح و اشتباه را در خود جمع کند .

بنابر این با آگاهى از این حقیقت، تا نفس به مراحل عالى نرسیده و تکامل نیافته باشد، نمى‏توانیم همه آثار و دریافتهاى او را صحیح و سالم بدانیم. براى توضیح مطلب مى‏گوئیم: دریافتهاى نفس و مکاشفات، به طور کلّى به سه دسته تقسیم مى‏شوند:

1 - مکاشفات رحمانى

2 - مکاشفات شیطانى

3 - مکاشفات نفسانى

1 - مکاشفات رحمانى، از الهام ملائکه سرچشمه مى‏گیرند. اگر چه اندک و کمیابند، ولى داراى حقیقت بوده و صحیح هستند.

شیطان

 2- دسته دیگر از مکاشفات را، عوامل شیطانى ایجاد مى‏کنند و بر فرض در موردى یا در مواردى خبر صحیح و درستى را ارائه دهند، نباید به آنها اعتنائى کرد و گرنه کم‏کم در انسان نفوذ نموده و بر او مسلّط مى‏شوند و با مرور زمان، انسان به این گونه مکاشفات خو مى‏گیرد و شیطان نیز به القاء این گونه مکاشفات بر او عادت مى‏نماید.چه بسیار انسانهایى که بر اثر عدم علم و آگاهى و دور بودن از راهنماییهاى حیاتبخش خاندان وحى، خود را به این گونه مکاشفات و خیالات آلوده ساختند و عمر خود را به گمان آن که داراى بزرگترین حالات روحى و معنوى هستند، از دست دادند.

3 - دسته سوّم، مکاشفات نفسانى هستند. صحّت این گونه مکاشفات و بطلان آنها بستگى به صفاى نفس و نورانیّت آن دارد. اگر کسى همچون سلمان و ابوذر به درجه کمال رسیده باشد، همه مکاشفات او صحیح است. ولى اگر به تکامل نرسیده باشد، چون افکار، اندیشه‏ها و اعتقاداتى که در اعماقِ نفس او وجود دارد، در مکاشفات و دریافتهاى نفسانىِ او مؤثّر هستند صحّت مکاشفات او بستگى به ارزش افکار و عقاید او دارد.

نفس مجمع اضداد است و همچون کانونى که افراد نیک و بد را در خود جاى مى‏دهد، نفس نیز خوبی ها و بدی ها را در خود جاى مى‏دهد. نفس مى‏تواند دوستى و دشمنى با یک فرد یا یک موضوع را در خود قرار دهد. مى‏تواند افکار، اندیشه‏ها و عقاید صحیح و اشتباه را در خود جمع کند

بنابر این انسان نمى‏تواند صحّت مکاشفات خود را در صورتى که اعماق وجودش را از اعتقادات و افکار و خیالات اشتباهى که در او انباشته شده پاک نساخته، تضمین کند.

زیرا مکاشفات نفسانى در بسیارى از موارد، از آنچه در نفس انباشته و نگه داشته شده است، سرچشمه مى‏گیرد و چون نفسهایى که به تکامل راه نیافته‏اند، مجمع حق و غیر حق و کانون امور صحیح و باطل هستند؛ نباید به هر گونه مکاشفه‏اى اعتماد و اعتقاد پیدا نمود. و همان بهتر که به جاى توجه به این گونه مکاشفات و الهامات، به سوى تکامل و خود سازى بر مبناى راهنماییهاى اهل بیت‏علیهم السلام که آشنا با تمامى اسرار وجود هستند، روى آوریم.

بنابراین هر که جویاى به دست آوردن مکاشفات و تشنه دارا بودن این حالات است، لازم است اوّل به »خود سازى« بر مبناى موازین مکتب وحى بپردازد؛ تا نفس و هواهاى آن در مکاشفات او نقشى نداشته باشند.

خودشناسى در برهه‏اى از زمان، دلیل بر خودشناسى و خودسازى در تمام عمر نیست؛ بلکه باید براى خودشناسى و خودسازى، با دور اندیشى همیشه در فکر نفس و مالکیّت بر آن باشیم.

حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

إِنَّ الْحازِمَ مَنْ قَیَّدَ نَفْسَهُ بِالْمُحاسَبَةِ وَمَلِکها بِالمُغاضَبَةِ وَقَتَلَهابِالْمُجاهَدَةِ .(9) ؛ به راستى که دور اندیش کسى است که نفس خود را به وسیله محاسبه دربند کشد و با غضب نمودن بر نفس، مالک آن شود و با مجاهده آن را بکشد.

بر اثر دور اندیشى، محاسبه و مغاضبه نفس، تحوّلاتى در نفس انسان پدیدمى‏آید که تستهاى زمانِ گذشته ارزش خود را از دست مى‏دهند.

پس با دگرگونى‏هایى که در نفس پدید مى‏آید و با تجدید شخصیّت ها بر اثر کارهایى که بر نفس شده، باید به تستهاى جدید دست زد؛ همان گونه که باید چک نمودن بدن را با گذشت زمان، تکرار نمود.

به این جهت، روانشناسان، راه‏هاى گوناگون دیگرى را براى فرار از آشفتگیهاى روحى، و سامان دادن به زندگى ارائه مى‏دهند: قدرت تصویر و تصوّر، تجسّم، تلقین و اراده از راه‏هاى مهمّى است که آنان به آنها تکیه مى‏کنند.

همه حقایقى که تازه به آن راه یافته‏اند، پیشوایان ما از دیر زمان به ما آموخته‏اند. بنابراین ما نیازى به تازه یافته‏هاى آنان که با بافته‏هاى خود همراه ساخته‏اند، نداریم. ما هیچ گونه نیازى به آنچه «دون خوان» و «کاستاندا» تجربه کرده و نوشته‏اند، نداریم. همان بهتر که آنان جادوگرانِ سرخپوست آمریکا را به دام بیندازند.  

 

پی نوشت ها :

(1)- شرح غرر الحكم : 148/4.

(2) - شرح غرر الحكم : 173/6.

(3) - شرح غرر الحكم : 48/2.

(4) - شرح غرر الحكم : 522/2.

(5) - همان كتاب : 175/5.

(6) - همان كتاب : 282/6.

(7) - همان كتاب : 315/6.

(8) - شرح غرر الحكم : 319/4.

(9) - شرح غررالحكم : 558/2 .

خانه ای پر جاذبه و هلاک کننده
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه سوم خرداد 1391 |
دنیا، جایگاه آمال و آرزوهاست. آرزوهای دور و دراز، افزون بر آنکه نشانه خام اندیشی انسان است، فکر وی را از توجه کردن به واقعیت های زندگی باز می دارد و او را در راه رسیدن به این آرزوها به لغزش های فراوان دچار می کند.
تجمل

انسان عاقل و خردمند همواره مراقب است تا با تصویر کردن امیدهای دست نیافتنی یا آرزوهایی که برای رسیدن به آن ها سرمایه عمرش به هدر می رود، خود را از سعادت ابدی محروم نسازد و از مسئولیت اصلی اش باز نماند؛ زیرا ممکن است، فردایی برای جبران کار نباشد؛ از این رو هیچ گاه عمر خویش را در پی آرزوهای کاذب و نادرست صرف نمی کند؛ زیرا اگر این آرزوها تحقق هم بیابد، بسیار محدود و زودگذر است و با فرا رسیدن مرگ، بساط همه آن ها برچیده خواهد شد.

از این روست که انسان آگاه باید از مدت عمر کوتاه خویش در فراهم آوردن زاد و توشه آخرت بهره ببرد تا در سرای آخرت، به آسایش و نیک بختی حقیقی برسد.

 امام علی علیه السلام در این مورد فرموده است: «أَلاَ وَإِنَّكُمْ فی أَیَّامِ أَمَل مِنْ وَرَائِهِ أَجَلٌ، فَمَنْ عَمِلَ فی أَیَّامِ أَمَلهِ قَبْلَ حُضُورِ أَجَلِهِ فَقَدْ نَفَعَهُ عَمَلُهُ، وَلَمْ یَضرُرْهُ أَجَلُهُ وَمَنْ قَصَّرَ فی أَیَّامِ أَمَلِهِ قَبْلَ حُضُورِ أَجَلِهِ، فَقَدْ خَسِرَ عَمَلَهُ، وَضَرَّهُ أَجَلُهُ، أَلاَ فَاعْمَلُوا فِی الرَّغْبَةِ كَمَا تَعْمَلُونَ فِی الرَّهْبَةِ أَلاَوَإِنِّی لَمْ أَرَ كَالجَنَّةِ نَامَ طَالِبُهَا، وَلاَ كَالنَّارِ نَامَ هَارِبُهَا، أَلاَ وَإنَّهُ مَنْ لاَیَنْفَعُهُ الحقُّ یَضْرُرهُ البَاطِلُ، وَمَنْ لا یستقم بِهِ الهُدَى یَجُرُّ بِهِ الضَّلاَلُ إِلَى الرَّدَىْ، أَلاَ وَإِنَّكُمْ قَد أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ وَدُلِلْتُمْ عَلى الزَّادَ وَإِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخافُ عَلَیْكُمُ: اتِّبَاعُ الهَوَى، وَطُولُ الاَْمَلِ، تَزَوَّدُوا فِی الدُّنْیَا مِنَ الدُّنْیَا مَا تَحُوزُونَ بِهِ أَنْفُسَكُمْ غَدا » ؛

آگاه باشید! هم اکنون در روزگار آرزوهایید که مرگ را در پی دارد. پس هر کس در ایام آرزوها، پیش از فرا رسیدن مرگ، عمل نیکو انجام دهد، بهره مند خواهد شد و مرگ به او زیانی نمی رساند و آن کس که در روزهای آرزوها، پیش از فرا رسیدن مرگ کوتاهی کند، زیان کار و مرگ او زیان بار است. همان گونه که به هنگام ترس و ناراحتی برای خدا عمل می کنید، در روزگار خوشی و کامیابی نیز عمل کنید. آگاه باشید! به کوچ کردن فرمان داده شدید و برای جمع آوری توشه آخرت راهنمایی گشتید. همانا وحشتناک ترین چیزی که بر شما می ترسم، هواپرستی و آرزوهای دراز است. پس از این دنیا توشه بگیرید تا فردا خود را با آن حفظ کنید».(1)

هیچ انسانی از این دنیا شادمان نگشت، مگر اینکه اشکی به دنبالش فرا رسید و به هیچ احدی با سود و خیرات و شادی های خود روی نشان نداد. مگر اینکه با ضررهایی که به او وارد کرد، پشت به او گردانید ( و راه خود ار پیش می گیرد). این دنیا بارانی اندک از رفاه بر کسی نبارید، مگر اینکه رگباری از ابر بلا و ناگواری ها بر او فرو ریخت

خوشی ها و ناخوشی های دنیا

گرفتاری های گوناگونی كه از سوی خداوند برای مۆمنان تدبیر و تقدیر می ‌شود، راننده ای است که انسان را در مسیر سیر الی الله حرکت داده و پیش می راند تا به اوج درجات عبودیت برساند. با توجه به غایت و هدفی كه حق تعالی برای هستی و حیات انسان بیان فرموده است‌. آشكار می ‌شود كه همة‌ تدبیرات و تقدیرات الهی برای تأمین این هدف والا و غایت بلند پایه است.

از جمله ابتلاهایی كه به صورت خیرها و شرها یا خوشی ‌ها و ناخوشی ‌ها در زندگی انسان پیش آمده و زندگی او را در بستری ناپیدار از دگرگونی ‌ها قرار می ‌دهد.

برای تحقق آزمایش الهی، همواره باید خوشی ها، لذات، ناخوشی ها و آلامی باشند تا وسیله آزمایش آدمی گردند. انسان ها موظفند از بعضی خوشی ها چشم بپوشند و بر پاره ای ناخوشی ها صبر و شکیبایی ورزند و به این ترتیب آزموده می شوند. پس خوشی ها و لذات و نیز ناخوشی ها و آلام در زندگی دنیوی یک اصل اند که در متن تدبیر الهی لحاظ شده اند: « لَمْ یَكُنِ امْرُۆٌ مِنْهَا فِی حَبْرَة إِلاَّ أَعْقَبَتْهُ بَعْدَهَا عَبْرَةً وَلَمْ یَلْقَ منْ سَرَّائِهَا بَطْناً إِلاَّ مَنَحَتْهُ مِنْ ضَرَّائِهَا ظَهْراً وَلَمْ تَطُلَّهُ فِیهَا دِیمَةُ رَخَاء إِلاَّ هَتَنَتْ عَلَیهِ مُزْنَةُ بَلاَء؛ هیچ انسانی از این دنیا شادمان نگشت، مگر اینکه اشکی به دنبالش فرا رسید و به هیچ احدی با سود و خیرات و شادی های خود روی نشان نداد. مگر اینکه با ضررهایی که به او وارد کرد، پشت به او گردانید ( و راه خود ار پیش می گیرد). این دنیا بارانی اندک از رفاه بر کسی نبارید، مگر اینکه رگباری از ابر بلا و ناگواری ها بر او فرو ریخت».(2) 

گرفتاری های گوناگونی كه از سوی خداوند برای مۆمنان تدبیر و تقدیر می ‌شود، راننده ای است که انسان را در مسیر سیر الی الله حرکت داده و پیش می راند تا به اوج درجات عبودیت برساند. با توجه به غایت و هدفی كه حق تعالی برای هستی و حیات انسان بیان فرموده است‌. آشكار می ‌شود كه همة‌ تدبیرات و تقدیرات الهی برای تأمین این هدف والا و غایت بلند پایه است

دنیا و رنج ها و نابودی  ها

دنیا، خانه ای است که همواره رنج و مشقت برای ساکنان آن وجود داشته و خواهد داشت. هیچ لذت و رفاهی در دنیا نیست که با رنج و دردی همراه نباشد. هیچ کس در دنیا نیست که با دغدغه و فکری همراه نباشد و کاستی و غبار روزگار بر چهره اش ننشسته باشد. آسایش و رفاه واقعی از آنِ آخرت است و انسان ها باید درصدد به دست آوردن آن باشند و هیچ گاه فریفته این دنیای پوشیده از رنج و نابودی نگردند. بسیاری از رنج ها زاییده دست بشر است؛ یعنی رنج هایی وجود دارد که قابل اجتناب اند، ولی انسان ها با اختیار خود مقدمات آن ها را فراهم می آورند، اما پاره ای از رنج ها، اقتضای ذاتی، تکوینی و طبیعی این جهانند؛ مانند پیری. اما باید توجه داشت که رنج ها و سختی ها برای آزمایش انسان ها و به تبع آن تکامل و تقویت آن ها ظاهر می شوند. رنج های طبیعی برای همه یکسان و اقتضای زندگی این جهانی است. هم چنانکه امام علی علیه السلام فرموده است: « مَا أَصِفُ مِنْ دَار أَوَّلُهَا عَنَاءٌ وَ آخِرُهَا فَنَاءٌ، فِی حَلاَلِهَا حِسَابٌ، و َفِی حَرَامِهَا عِقَابٌ. مَنِ اسْتَغْنَى فِیهَا فُتِنَ، و َمَنِ افْتَقَرَ فِیهَا حَزِنَ، و َمَنْ سَاعَاهَا فَاتَتْهُ، و َمَنْ قَعَدَ عَنْهَا وَاتَتْهُ وَ مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ، و َمَنْ أَبْصَرَ إلَیْهَا أَعْمَتْهُ؛ چگونه خانه دنیا را توصیف کنم که ابتدای آن سختی و مشقت و پایان آن نابودی است؟ در حلال دنیا حساب و در حرام آن عذاب است. کسی که ثروتمند گردد، فریب می خورد و آن کس که نیازمند باشد، اندوهناک است. تلاش کننده دنیا به آن نرسد و به رها کننده آن روی آورد. کسی که با چشم بصیرت به آن بنگرد، او را آگاهی بخشد و آن کس که چشم به دنیا دوزد، کوردلش می کند».(3) 

 

  پی نوشت ها :

1. نهج البلاغه، خطبه 28.

 2. همان، خطبه 111.

 3. همان، خطبه 82. 

بررسی فعالیت‏های فرهنگی و سیاسی امام مجتبی(علیه‏السلام) پیش از امامت
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در دوشنبه یکم خرداد 1391 |
اشاره

دوران خانه نشینی امیرالمؤمنین دوران پر رنج و محنت آوری برای اهل بیت پیامبر اكرم (صلی‏الله‏علیه‏وآله) بود چرا كه خاندان پیامبر هر روز شاهد بودند كه چگونه زحمات و رنج‏های پیامبر اكرم(صلی‏الله‏علیه‏وآله) و دستاوردهای ارزنده ایشان در راستای هدایت جامعه و تشكیل حكومت حقه اسلامی از بین می‏رود و چگونه احكام الهی و آموزه‏های دینی بازیچه دست عده‏ای شده است و با چه نیرنگ‏هایی دین را وسیله دستیابی به مطامع دنیایی خود قرار داده‏اند.

اما این مسأله سبب انزاوای كامل اهل بیت پیامبر (صلی‏الله‏علیه ‏وآله) از جامعه و بی‏تفاوتی آنان نسبت به جامعه خود نمی‏شد و فعالیت‏های ارزنده‏ای از خود نشان می‏دادند. در این میان امام مجتبی (علیه‏السلام) نیز سهم عمده‏ای بر دوش داشت. این مقاله در نظر دارد نگاهی كوتاه به فعالیت‏های فرهنگی و سیاسی ایشان پیش از رسیدن به امامت بیفكند.

 

 

1. بسیج مردم برای شركت در جنگ جمل

ناتوانی شدید عثمان در حاكمیت، تبعیض‏ها، قومیت گرایی‏ها، بخشش‏های بی حساب و كتاب از بیت المال و ده‏ها مشكل دیگر، سبب شد تا جبهه‏ای معترض و عدالت‏خواه از مردم مدینه در برابر او صف آرایی كنند. عثمان به تحریك شماری از عناصر سودجو و فرصت طلب، مانند طلحه، زبیر و عمرو عاص كشته شد و خلافت به امام علی رسید. امام (علیه‏السلام) با وجود این كه او را حاكمی عادل نمی‏دانست، ولی از فتنه قتل او نیز ناخشنود بود؛ زیرا می‏دانست این آشوب، آشوب‏های دیگری در پی خواهد داشت.

نشان دادن موضعی شفاف از سوی امام، بهانه‏ای برای عناصر سودجو شد تا آن را بهانه‏ای برای قدرت‏طلبی خود قرار دهند. امام علی (علیه‏السلام) حكومت خود را با عدالت پیش می‏برد و آنان كه به زراندوزی‏های زمان عثمان خو كرده بودند و همانانی كه مردم را به قتل او تشویق می‏كردند، پس از مدتی كه اوضاع را به فراخور حال خود ندیدند، پیراهن خونین عثمان را دستاویز مقاصد پلید خود ساختند. و در بصره به اخلال گری و آشوب طلبی دست زدند. امام علی (علیه‏السلام) فرزند بزرگ خود امام حسن (علیه‏السلام) را برای جلب مشاركت مردم در ستیز با پیمان‏شكنان به كوفه فرستاد.(1) برخی از مردم وقتی او را دیدند كه می‏خواهد برای آنان سخنرانی كند، زیر لب می‏گفتند: «خدایا! زبانِ زاده دختر پیامبرمان را گویا گردان». امام مجتبی به سبب بیماری‏ای كه داشت، به ستونی تكیه كرد و سخنان بسیار شیوا و رسایی ایراد كرد. او پس از سپاس و ستایش خداوند، به بیان مناقب پدر بزرگوارش پرداخت و سخنرانی گیرا و رسایی ایراد فرمود.(2)

مردم پس از شنیدن سخنان امام مجتبی (علیه‏السلام) آمادگی خود را برای شركت در جنگ و یاری امام علی (علیه‏السلام)اعلام كردند و امام مجتبی توانست سپاه انبوهی را برای جنگ در ركاب امیرالمؤمنین (علیه‏السلام) گرد آورد.

 

2. شركت در جنگ جمل

همان گونه كه گفته شد، امام مجتبی (علیه‏السلام) در جنگ جمل حضوری چشم گیر و شجاعانه داشت. امیرالمؤمنین (علیه‏السلام) ایشان را بر میمنه (سمت راست) سپاه گماشت (3) و ضربه نهایی را ایشان با نحر كردن شتر عایشه به انجام رسانید و جنگ را به سود امیرالمؤمنین (علیه‏السلام)پایان داد.4

 

3. بسیج مردم برای شركت در جنگ صفین

آتش جنگ جمل فروكش نكرده بود كه زمزمه‏ هایی ناآشنا در برپایی فتنه خونین دیگری از آن سوی مرزها به گوش رسید. معاویه و همدستانش سرگرم تجهیز سپاه و جمع آوری نیرو برای جنگ با امام علی (علیه‏السلام) بودند. خبر به امیرالمؤمنین رسید. امام علی فرزندش امام مجتبی (علیه‏السلام) را مأمور كرد تا برای مردم سخنرانی كند و آنان را برای دفاع در برابر مهاجمان زرپرست و زورمدار تشویق كند. امام مجتبی (علیه‏السلام) در حضور پدر، سخنان رسا و شیوایی بیان نمود و این گونه مردم را به جنگ با معاویه تشویق كرد.5 سخنرانی گرم و آتشین امام مجتبی شوری در دل‏ها افكند و مردم را برای نبرد آماده ساخت.

 

4. شركت در جنگ صفین و فرماندهی نظامی

متأسفانه بر خلاف خواست امام علی (علیه‏السلام)، در راستای ارشاد عمومی و تنویر اذهان، بهترین لحظه‏های خلافتش، صرف جنگی طولانی گردید؛ در حالی كه این دوران درخشان می‏توانست صرف عمران و آبادانی و تحقق برنامه‏ریزی‏های حكومت علوی گردد. امام مجتبی (علیه‏السلام)در جنگ صفین نیز از سوی امیرالمؤمنین دستور یافت كه سمت فرماندهی میمنه لشگر را بر عهده گیرد(6). امام مجتبی (علیه‏السلام) در ركاب پدر، دلاورانه شمشیر می‏زد و حمله می‏كرد. وقتی علی (علیه‏السلام) رزم او را دید كه چگونه به قلب دشمن حمله‏ور می‏شود، برای محافظت از جان او و برادرش حسین (علیه‏السلام)، دستور داد تا آنان را به عقب برگردانند.



ادامه مطلب
کسانی که خودشان را بی آبرو می کنند
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در دوشنبه یکم خرداد 1391 |

کسانی که خودشان را بی آبرو می کنند

کسى که در جستجوى عیوب مردم باشد آبروى خود را به آنها بخشیده و کسى که سخن چینى کند افراد دور از او اجتناب مى کنند و نزدیکانش او را دشمن مى دارند .
امام علی
امام(علیه السلام) فرمود: «مَنْ أَسْرَعَ إِلَى النَّاسِ بِمَا یَکْرَهُونَ، قَالُوا فِیهِ بِمَا لاَ یَعْلَمُونَ.» ؛کسى که در نسبت دادن کارهاى بد به مردم شتاب کند، مردم (نیز) نسبت هاى ناروایى به او مى دهند.(مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 32).

 شرح و تفسیر

اثر نسبت هاى ناروا

امام(علیه السلام) در این سخن پربار مى فرماید: «کسى که در نسبت دادن امورى که مردم ناخوش دارند به آنها شتاب کند، مردم نسبت هاى ناروایى به او مى دهند»; (مَنْ أَسْرَعَ إِلَى النَّاسِ بِمَا یَکْرَهُونَ، قَالُوا فِیهِ بِمَا لاَ یَعْلَمُونَ).

عیب جویى و ذکر عیوب مردم هرچند آشکار باشد کارى است بسیار ناپسند و اگر کسى نیت امر به معروف و نهى از منکر داشته باشد نباید منکراتى را که از بعضى سر زده آشکارا و در ملأ عام بگوید، بلکه این گونه تذکرات باید خصوصى و مخفیانه باشد  ولى به هر حال از آنجا که مردم از گفتن عیوب و کارهاى زشتشان به صورت آشکارا ناراحت مى شوند و در مقام دفاع از خود بر مى آیند یکى از طرق دفاع این است که گوینده را متهم به امورى مى کنند که چه بسا واقعیت هم نداشته باشد تا از این طریق ارزش سخنان او را بکاهند و بگویند: فرد آلوده حق ندارد دیگران را به آلوده بودن متهم کند.

بنابراین اگر انسان بخواهد مردم احترام او را حفظ کنند و نسبت هاى ناروا به او ندهند و حتى عیوب پنهانى او را آشکار نسازند باید از تعبیراتى که سبب ناراحتى مردم مى شود بپرهیزد و در یک کلمه، باید احترام مردم را حفظ کرد تا آنها احترام انسان را حفظ کنند و لذا در ذیل این جمله در خطبه «وسیله» آمده است: «وَمَنْ تَتَبَّعَ مَسَاوِئَ الْعِبَادِ فَقَدْ نَحَلَهُمْ عِرْضَهُ. وَمَنْ سَعى بِالنَّمیمَةِ حَذِرَهُ الْبَعیدُ وَمَقَتَهُ الْقَریبُ؛ کسى که در جستجوى عیوب مردم باشد آبروى خود را به آنها بخشیده و کسى که سخن چینى کند افراد دور از او اجتناب مى کنند و نزدیکانش او را دشمن مى دارند».(1)

مرحوم علامه مجلسى در جلد 72 بحار الانوار در باب «تَتَبَّعُ عُیُوبِ النّاسِ وَإفْشاءِها» روایت جالبى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند که فرمود: «کَانَ بِالْمَدِینَةِ أَقْوَامٌ لَهُمْ عُیُوبٌ فَسَکَتُوا عَنْ عُیُوبِ النَّاسِ فَأَسْکَتَ اللَّهُ عَنْ عُیُوبِهِمُ النَّاسَ فَمَاتُوا وَلاَ عُیُوبَ لَهُمْ عِنْدَ النَّاسِ وَکَانَ بِالْمَدِینَةِ أَقْوَامٌ لاَ عُیُوبَ لَهُمْ فَتَکَلَّمُوا فِی عُیُوبِ النَّاسِ فَأَظْهَرَ اللَّهُ لَهُمْ عُیُوباً لَمْ یَزَالُوا یُعْرَفُونَ بِهَا إِلَى أَنْ مَاتُوا ؛

در مدینه اقوامى داراى عیوبى بودند آنها از ذکر عیوب مردم سکوت کردند، خداوند هم مردم را از ذکر عیوب آنها ساکت کرد. آنها از دنیا رفتند در حالى که مردم آنها را از هرگونه عیب پاک مى دانستند و (به عکس) در مدینه اقوام (دیگرى) بودند که عیبى نداشتند ولى درباره عیوب مردم سخن گفتند خداوند براى آنها عیوبى آشکار ساخت که پیوسته به آن شناخته مى شدند تا از دنیا رفتند».(2)

عیب جویى و ذکر عیوب مردم هرچند آشکار باشد کارى است بسیار ناپسند و اگر کسى نیت امر به معروف و نهى از منکر داشته باشد نباید منکراتى را که از بعضى سر زده آشکارا و در ملأ عام بگوید، بلکه این گونه تذکرات باید خصوصى و مخفیانه باشد

در تواریخ داستان هاى بسیارى در این زمینه ذکر شده که بعضى از افراد جسور در مجلسى ابتدا به ساکن با فرد دیگرى شوخى اهانت آمیزى کردند و آنها پاسخ کوبنده اى دادند که آبروى او را برد و گاه نام زشتى از این رهگذر بر او ماند از جمله در تاریخ آمده است که «مغیرة بن اسود» (یکى از شعراى عرب) معروف به لقب «اقیشر» بود. او از این لقب سخت خشمگین مى شد. (زیرا اقیشر به معناى کسى است که صورتش سرخ شده و پوست آن ریخته است) روزى یک نفر از قبیله «بنى عبس» او را صدا زد «یا اقیشر» او ناراحت شد و پس از چند لحظه سکوت، این شعر را درباره او انشا کرد:

أَتَدْعُونى الأَقیشَر ذاکَ اسْمى *** وَأدْعُوکَ ابْنَ مُطْفِئَةِ السِّراجِ

تُناجى خِدْنَها بِاللَّیْلِ سِرّاً *** وَربُّ النّاسِ یَعْلَمْ ما تُناجى

«تو به من اقیشر مى گویى آرى این اسم من است ولى من به تو مى گویم: «اِبْنِ مُطْفِئَةُ السِّراج» یعنى فرزند زنى که چراغ را نیمه شب خاموش کرد، زیرا با دوست فاسقش شبانه آهسته سخن مى گفت و خدا مى داند چه سخنانى مى گفت».(3)

از آن به بعد این لقب زشت بر آن مرد و فرزندانش باقى ماند.

و نیز نقل شده مرد عربى نزد معاویه سخنى گفت که معاویه ناراحت شد. معاویه گفت: دروغ گفتى. مرد اعرابى گفت: به خدا سوگند دروغ گو کسى است که در لباس هاى توست. معاویه گفت: این جزاى کسى است که در قضاوتش عجله مى کند.

ابن ابى الحدید از کامل مبرد نقل مى کند: هنگامى که «قتیبة بن مسلم» سمرقند را فتح کرد اثاث و وسایلى در کاخ هاى آنجا دید که امثال آن دیده نشده بود تصمیم گرفت بار عام دهد و مردم بیایند و موفقیت هایى را که نصیب او شده ببینند. مردم از هر سو به آنجا آمدند و به ترتیب مقاماتشان در آن مجلس نشستند. از جمله پیرمردى بود به نام «حُضَین». هنگامى که وارد شد برادر قتیبه گفت به من اجازه بده سخن درشتى به او بگویم. قتیبه گفت: این کار را نکن او جواب هاى تند و بدى مى دهد. برادر قتیبه اصرار کرد و رو به حضین کرد و گفت: اى ابو ساسان آیا از در وارد شدى یا از دیوار؟ حضین گفت: آرى (من از در وارد شدم زیرا) عمویت (اشاره به خودش کرد) سنش بیش از آن است که بتواند از دیوار وارد شود (و این اشاره به عمل زشتى بود که برادر قتیبه قبلا انجام داده بود و از دیوار خانه زنى بالا رفته بود و به او تجاوز کرده بود).(4)

امثال این داستان ها فراوان است و همه گواهى است بر آنچه امام(علیه السلام)بیان فرموده که هرگاه کسى به مردم چیزى بگوید که ناخوش دارند آنها نیز به او نسبت هاى ناروا مى دهند (یا اعمال زشت مخفیانه آنها را آشکار مى کنند).

 

پی نوشت ها :

(1). تمام نهج البلاغه، ص 150.

(2). بحارالانوار، ج 72، ص 213، ح 4.

(3). شرح نهج البلاغه علامه شوشترى، ج 13، ص 387.

(4). شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 18، ص 152.

شناخت پایه اول ایمان و تحکیم آن
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در دوشنبه یکم خرداد 1391 |

شناخت پایه اول ایمان و  تحکیم  آن

ایمان تنها تصدیق ذهنی و حصول علم نیست، بلكه عاملی اختیاری و ارادی نیز در ایمان دخالت دارد و از همین جهت است که مورد تكلیف قرار می‌گیرد .

ایمان
در حکمت سی و یکم نهج‌البلاغه آمده است که: از حضرت علی علیه‌السلام درباره ایمان سؤال شده بود. حضرت در جواب می‌فرمایند: سُئِلَ [علیه السلام] عَنِ الْإِیمَانِ فَقَالَ الْإِیمَانُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَى الصَّبْرِ وَ الْیَقِینِ وَ الْعَدْلِ وَ الْجِهَادِ وَ الصَّبْرُ ...؛ درود خدا بر او ، فرمود:(از ایمان پرسیدند، جواب داد)

شناخت پایه هاى ایمان: ایمان بر چهار پایه استوار است: صبر، یقین، عدل و جهاد . صبر نیز بر چهار پایه قرار دارد .

در ابتدا در تعریف ایمان باید گفت که ایمان تنها تصدیق ذهنی و حصول علم نیست، بلكه عاملی اختیاری و ارادی نیز در ایمان دخالت دارد و از همین جهت است که مورد تكلیف قرار می‌گیرد (یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ آمِنُواْ).1

از سوی دیگر، شخص مؤمن كسی است كه تصمیم دارد به آن‌چه می‌داند عمل كند و به آن ملتزم باشد. از این رو در روایات متعدد، عملْ جزء ایمان شمرده شده است.(الایمان تصدیق بالجنان و إقرار بالسان و عمل بالاركان).2 وقتی می‌گوییم كسی ایمان دارد، به این معناست كه آماده‌ است تا به مقتضای ایمان خود عمل كند. ولی با توجه به موانعی كه برای انسان پیش می‌آید اعم از وسوسه‌های شیطانی، هواهای نفسانی و عوامل اجتماعی مختلف، نیازمند تقویت است. از این رو باید اطراف ایمان با ستون‌هایی پشتیبانی شود تا لطمه‌ای به آن وارد نشود و تأثیر خود را بر سعادت انسان ببخشد. پایه‌های چهارگانه‌ای را که حضرت برای ایمان ذكر فرمودند می‌توان به دو بخش تقسیم کرد: دو پایه‌ به رفتار فردی انسان و دو پایه به رفتار اجتماعی او بازگشت دارند.

 

مفهوم صبر در این روایت

در این‌جا که حضرت می‌فرمایند: یکی از دعائم ایمانْ صبر است، مقصود از صبر تنها صبر بر مصیبت نیست؛ بلکه به معنای قدرت مقاومت در مقابل عوامل مزاحم است. گاهی این عامل مزاحم تمایلات شیطانی خود انسان است و گاه عاملی بیرونی است. حتی گاهی همسر و فرزند انسان را به گناه می‌اندازند (إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ وَ أَوْلَادِكُمْ عَدُوًّا لَّكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ)3 ملاک برای مؤمن اراده و خواست خداست. لذا در مواردی که خدا توصیه به رعایت حال خانواده و فرزندان فرموده و مؤمن این توصیه‌ها را رعایت می‌کند برای او عبادت محسوب می‌شود. در روایتی آمده است که: «المؤمن یأكل بشهوة اهله و المنافق یأكل اهلُه بشهوته؛4 مؤمن در خانه سعی می‌کند طبق اشتهای خانواده‌اش غذا بخورد و منافق خانواده را تابع اشتهای خود می‌کند.» مؤمن در مباحات باید حال خانواده‌اش را مراعات کند. اما در آن‌جا که ‌‌خدا اجازه نداده نباید تسلیم شود. دعوا و کتک‌کاری هم لازم نیست؛ بلکه باید به آرامی بگوید: «چیزی که شما می‌خواهید خدا اجازه نداده و من نمی‌توانم آن را برآورده کنم.»

ما در وقوع مرگ شک نداریم، اما همیشه خود را به تغافل می‌زنیم یا نمی‌گذاریم فکرمان به آن سمت برود. این تغافل باعث می‌شود که انسان به دنیا دلبستگی پیدا کند و به دنبال شهوات برود. پس مؤمن علاوه بر این‌که نباید دلبستگی به لذت‌های دنیا داشته باشد باید دوراندیش هم باشد و ‌خود را برای ملاقات با مرگ آماده کند
مقاومت در مقابل عواملی که انسان را به مخالفت رضای خدا دعوت می‌کند نیازمند نیرویی است که عنوان کلی آن «صبر» است. صبر یعنی داشتن انگیزه و نیروی مقاومت در مقابل عواملی که انسان را از انجام کار خیر باز می‌دارد یا دعوت به رفتار ناهنجار می‌کند. 

 

شعبه‌های صبر

حضرت در ادامه می‌فرمایند:  وَ الصَّبْرُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الشَّوْقِ وَ الشَّفَقِ وَ الزُّهْدِ وَ التَّرَقُّبِ فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَى الْجَنَّةِ سَلَا عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النَّارِ اجْتَنَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ زَهِدَ فِى الدُّنْیَا اسْتَهَانَ بِالْمُصِیبَاتِ وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ إِلَى الْخَیْرَاتِ ؛

خود صبر چهار شعبه دارد. منظور از این شعبه‌ها یعنی عواملی که به این انگیزش کمک می‌کنند: امید به منفعت و ترس از ضرر، مهم‌ترین عوامل مؤثر هستند. حضرت این دو عامل را با دو تعبیر «شوق» و «شفق» بیان می‌فرمایند. شفق، نقطه مقابل شوق و به معنای خوف است. هر قدر انسان بیشتر معتقد باشد که کاری برای او سودمند است بیشتر برای انجام آن تلاش می‌کند. سود هم مراتبی دارد؛ از سودهای دنیوی تا ثواب‌های اخروی و رضوان الهی. طبعا شوقی که در اعمال انسان مؤمن مؤثر است شوق به ثواب‌های اخروی است. اسلام به مؤمن این بینش را می‌دهد که زندگی دنیا دوره مقدماتی و به یک معنا دوره جنینی برای زندگی اصلی است. قرآن می‌فرماید: وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِی الْحَیوَانُ؛5 حیات حقیقی آن‌جاست. پس مؤمن طوری رفتار می‌كند كه برای زندگی حقیقی‌ او مفید باشد و شوق او به ثواب آخرت است. برای این‌كه بتوانیم عامل صبر را در خودمان ایجاد كنیم باید بدانیم که صبر خود دارای چهار شعبه است. الشوق و الشفق و الزهد و الترقب.

بهشت
شوق به بهشت، خاموش‌کننده شهوات

حضرت برای هر یک از این شعب فوایدی را ذكر می‌كنند. می‌فرمایند: فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَى الْجَنَّةِ سَلَا عَنِ الشَّهَوَاتِ؛ ‏وقتی انسان شوق به ثواب اخروی داشت به راحتی از شهوت‌ها چشم‌پوشی می‌كند. در امور دنیوی هم این قاعده جاری است. مثلا جوانی که شوق ازدواج با دختری را دارد و به او گفته‌اند که باید تحصیلات عالی داشته باشی، برای رسیدن به این آرزوی خود همه زحمت‌ها را به جان می‌خرد و صرف‌نظر كردن از بعضی راحتی‌ها برای او آسان می‌شود. می‌فرماید: اگر انسان مشتاق به بهشت باشد به راحتی از شهوت‌ها چشم‌پوشی می‌كند. آیا برای رسیدن به ثواب ابدی و بی‌نهایت، جا ندارد انسان چند سالی از بعضی تمایلات خود صرف‌نظر كند؟! سعی كنیم ثواب‌های اخروی را باور كنیم و آیاتی که در وصف بهشت وارد شده است را بخوانیم.

یکی از بزرگ‌ترین عقوبت‌ها این است که خدا با آن‌ها قهر می‌کند (لاَ یكَلِّمُهُمُ اللّهُ) ما الان احساس نیاز نمی‌کنیم که خدا با ما حرف بزند، یعنی چنین نیازی را درک نمی‌کنیم. اما در آن عالم حقایق ظاهر می‌شود و نیازها هم روشن می‌شود. آن وقت است که یکی از بزرگ‌ترین عذاب‌های روز قیامت این است که خدا با انسان حرف نزند. به هر حال اولین عنصری که برای تحقق صبر لازم است، شوق به ثواب‌ها، لذت‌ها و کمالات اخروی است.

 

ترس از عذاب، عامل دوری از گناه

وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النَّارِ اجْتَنَبَ الْمُحَرَّمَاتِ. عنصر دومْ ترس است. امید مؤمن به بهشت و ترس او از جهنم است؛ جهنم نماد عقوبت الهی است. باید آیات و روایات را خواند و با خصوصیات جهنم و عذاب‌های آن آشنا شد تا ترس از آن در دل ما ایجاد شود.

مقصود از صبر تنها صبر بر مصیبت نیست؛ بلکه به معنای قدرت مقاومت در مقابل عوامل مزاحم است. گاهی این عامل مزاحم تمایلات شیطانی خود انسان است و گاه عاملی بیرونی است

زهد، از بین‌برنده مصیبت‌ها

وَ مَنْ زَهِدَ فِی الدُّنْیا اسْتَهَانَ بِالْمُصِیبَاتِ؛ در مصیبت‌ها که نه عامل ترسْ مؤثر است و نه امید، باید دلبستگی‌ها را از دنیا گسست. همه مصیبت‌های دنیا وقتی برای انسان سنگین است که انسان به متعلقات خود دلبستگی داشته باشد. اگر دلبستگی نداشته باشد وقتی چیزی را از دست می‌دهد غصه نمی‌خورد. مرحوم آقای مهندسی رضوان‌الله‌علیه در برنامه‌ای تلویزیونی داستانی را نقل کردند که بعد معلوم شد درباره خود ایشان بوده است. گفتند: «به شخصی خبر دادند که ماشین شما را دزدیدند. در جواب گفته بود: آهن قراضه‌ای بود که چند روزی دست ما بود، حالا دست دیگری است؛ اگر احتیاج دارد نوش جانش، و اگر احتیاج ندارد خدا هدایتش کند.» وقتی دلبستگی نباشد مصیبت، مصیبت نمی‌شود. اما با وجود دلبستگی، گم شدن یک اسکناس هزارتومانی خواب را از چشم انسان می‌برد. اگر انسان به همه نعمت‌های دنیا به عنوان امانت الهی نگاه کند، پس گرفتن آن برای او مصیبت نمی‌شود و تحملش برای او بسیار راحت است. «زهد» یعنی عدم دلبستگی به دنیا. اگر بود نعمت خداست و باید او را شکر کرد و اگر نبود باید به آنچه خدا صلاح می‌داند راضی بود. پس رکن و شعبه سوم این دعامة «زهد» است. 

 

یاد مرگ، محرّک انسان به سوی خوبی‌ها

«وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ إِلَى الْخَیرَات » ؛ آخرین شعبه صبر «ترقب» است. معادل فارسی ترقب، «انتظار کشیدن» است. اما مقصود از ترقب در این‌جا این است که مؤمن باید طوری باشد که همیشه نگاه او به آینده باشد و انتظار واقعیاتی را بکشد که قرار است در آینده اتفاق بیافتد. آن‌چه برای انسان مهم است و نقطه عطفی در هستی او به شمار می‌رود مرگ است. مرگ است که ورق زندگی را عوض می‌کند و ما را از عالم اختیار و انتخاب به عالمی دیگر می‌برد که دیگر در آن‌جا اختیاری نداریم. در آن‌جا نه می‌توانیم ثوابی کسب کنیم و نه می‌توانیم عقابی را جبران کنیم. البته اگر انسان از قبل خود را آماده کرده باشد و توشه فراهم کرده باشد این سفر این گونه خواهد بود که از جایی تنگ، تاریک، متعفن و کثیف رهایی پیدا می‌کند و به فضایی باز، خرم و شاداب پا می‌گذارد. اما اگر بر عکس این رفتار کرده باشد، نتیجه هم برعکس می‌شود. ما در وقوع مرگ شک نداریم، اما همیشه خود را به تغافل می‌زنیم یا نمی‌گذاریم فکرمان به آن سمت برود. این تغافل باعث می‌شود که انسان به دنیا دلبستگی پیدا کند و به دنبال شهوات برود. پس مؤمن علاوه بر این‌که نباید دلبستگی به لذت‌های دنیا داشته باشد باید دوراندیش هم باشد و ‌خود را برای ملاقات با مرگ آماده کند. کسی که منتظر مرگ باشد در کارهای خیر شتاب می‌کند تا این سفر برای او مبارک باشد و از سختی‌ها و رنج‌ها نجات پیدا کند.

 

پی نوشت ها :

1 . نساء، 136.

2 . بحارالانوار، ج66 ص74.

3 . تغابن، 14.

4 . بحارالانوار، ج59 ص291.

5 . عنکبوت، 64.

به اهل بیت بیشتر نیازمندیم یا قرآن؟!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391 |

قرآن کریم به عنوان اوّلین و مهم ترین دلیل و سند ما مسلمانان، به فراخور مقاطع مهم تاریخی صدر اسلام، آیات متعددی را درباره حضرت علی علیه السلام ذکر کرده که دقت و تفحّص در شأن نزول آن آیات، سیمای امام علی علیه السلام را در آن کتاب آسمانی ترسیم و شأن و مرتبت قدسی و الهی آن حضرت را بر مشتاقان حق و حقیقت مبرهن و آشکار می سازد.حدیث ثقلین چه می گوید و نقش آن در اثبات امامت حضرت على و دیگر امامان چیست؟

حدیث به تعبیر دیگر احادیث ثقلین از روایات متواتر و مورد اتفاق شیعه و سنى است.[1] این روایت بیانگر استراتژى جاودان و پایدار یعنى راهبرد پیروى از قرآن و اهل بیت است. تأكیدات پیامبر صلى الله علیه و آله و نحوه سخن گفتن در این باره كمترین تردیدى بر كسى باقى نمی گذارد.

با توجه به نقل گسترده این حدیث در منابع اهل سنت، به ذكر آن از همان منابع بسنده می كنیم.

در صحیح مسلم آمده است پیامبر فرمود: اى مردم همانا من بشرى هستم كه نزدیك است پیك الهى مرا رسد و دعوت حق را اجابت كنم، پس در میان شما دو چیز گرانبها می گذارم: «اول آنها كتاب خدا و دیگرى اهل بیتم».در مسند احمد حنبل آمده است: «همانا من در میان شما دو جانشین قرار می دهم كه یكى عظیم‏تر از دیگرى است: كتاب خدا، ریسمان كشیده شده ما بین آسمان و زمین و عترت خود یعنى اهل بیتم. این دو از یكدیگر جدایى‏ناپذیرند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند».در صحیح ترمذى از پیامبر نقل شده است: «اى مردم در میان شما چیزى می گذارم كه اگر به آن تمسك كنید هرگز گمراه نخواهید شد و آن عبارت است از: كتاب خدا و عترتم».

از این سخن پیامبر چنین نتیجه می گیریم:

1- گران بها بودن اهل بیت‏

ابن حجر مكى می نویسد: «رسول خدا قرآن و عترت را ثَقَلین نامید».ثَقَل هر چیز گران بها و پر ارج را گویند و كتاب و عترت این گونه ‏اند زیرا هر یك از آن دو گنجینه علوم لدنى و اسرار و حكمت‏ هاى الهى ‏اند.از این رو پیامبر به آن دو فراخوانده و سفارش نموده است.[2]

2- عصمت و حجیت اهل بیت‏

قرار دادن قرآن و اهل بیت در كنار یكدیگر و تأكید بر لزوم پیروى و انفكاك‏ناپذیرى آن دو آشكارا بر عصمت اهل بیت دلالت دارد؛ چرا كه قرآن كتاب معصوم خداست و ابتلا به هر گناه و آلودگى انفكاك و جدایى از قرآن می باشد و هماهنگى و انطباق كامل با كتاب معصوم الهى مساوى با عصمت است.استاد توفیق ابو اعلم نویسنده و دانشمند مصرى می نویسد: «پیامبر صلى الله علیه و آله اهل بیت خود را به كتاب عزیز خداوند مقرون ساخته است. كتابى كه هرگز در او باطل نفوذ نخواهد كرد و هرگز از یكدیگر جدا نخواهند شد.

واضح است كه صدور هر نوع مخالفت با احكام دین افتراق و جدایى از قرآن محسوب می گردد، در حالى كه پیامبر خبر از عدم جدایى این دو داده است. از همین‏رو حدیث دلالتى آشكار بر عصمت اهل بیت دارد و پیامبر كه این حدیث را در مواقف بسیارى ذكر كرده در پى این هدف است كه امت خود را صیانت كرده و آنان را سفارش به استقامت بر تمسك به این دو نموده تا در امور مختلف اعم از اعتقادات و فروع به ضلالت و گمراهى گرفتار نشوند»[3].

آیةاللَّه مكارم شیرازى نیز بر آن است كه: «اهل بیت معصومند زیرا جدایى‏ناپذیر بودن آنها از قرآن از یك سو و لزوم پیروى بى ‏قید و شرط از آنان از سوى دیگر، دلیل روشنى بر معصوم بودن آنها از خطا و اشتباه و گناه است. چرا كه اگر آنها گناه یا خطایى داشتند از قرآن جدا می شدند و پیروى از آنان مسلمانان را از ضلالت و گمراهى بیمه نمی كرد و اینكه می فرماید با پیروى از آنان در برابر گمراهى ‏ها مصونیت دارید دلیل روشنى بر عصمت آنهاست»[4].

 

3- پایندگى تا قیامت‏

جدایى ‏ناپذیرى تا حوض كوثر نشانگر این است كه پیامبر در صدد تعیین یك استراتژى جاودانه و دائمى براى امت بوده و نشانگر آن است كه همواره هادیان و پیشوایانى از اهل بیت در میان وجود دارند.ابن حجر آورده است: «این حدیث نشانگر وجود كسانى از اهل بیت همراه قرآن است كه همچون قرآن شایستگى تمسك و پیروى تا قیامت را دارا باشند»[5].

آیةاللَّه مكارم شیرازى نیز می نویسد:«این به خوبى نشان می دهد كه در تمام طول تاریخ اسلام فردى از اهل‏بیت وجود دارد و همان گونه كه قرآن همیشه چراغ هدایت است آنها نیز همیشه چراغ هدایتند. پس باید كاوش كنیم و در هر عصر و زمان آنها را پیدا كنیم»[6].

4- لزوم پیروى از هر دو

اینكه پیامبر فرمود تا به آن دو چنگ زنید گمراه نخواهید شد و برخى از دیگر تعابیر آن حضرت لزوم پیروى از هر دو را نمایان ساخته و هر حركت و شعارى كه به گسست آن دو انجامد را انحرافى و ضلالت بار معرفى می كند.علامه مناوى می گوید: «در این حدیث اشاره بلكه تصریح به این است كه قرآن و عترت دو قلویى را می مانند كه رسول خدا آن دو را پس از خود معرفى فرموده و از امت خواسته است كه به خوبى با آن دو برخورد نموده و آنها را بر خود مقدم دارند و در دین خود به آنها چنگ زنند»[7].

نكات دیگرى نیز از حدیث ثقلین قابل استفاده است كه به جهت اختصار از ذكر آنها خوددارى می شود[8]. آنچه اهمیت ویژه دارد این است كه پیامبر صلى الله علیه و آله براى همیشه امت را به پیروى از قرآن و عترت دانسته‏اند. نیز پیامبر اهل بیت را همچون كتاب الهى، معصوم و مصون از هر كژى و ناراستى دانسته و بر آن شده‏اند كه همیشه هادیانى از اهل بیت علیهم السلام در كنار قرآن براى راهنمایى امت وجود دارند.

5- كیستى اهل بیت‏

پیامبر در مواقع مختلف اهل بیت و امامان ایشان را معرفى كرده‏اند عمرخطاب از پیامبر پرسید: آیا باید به همه اهل بیت تمسك كنیم؟پیامبر فرمود: «خیر، بلكه به اوصیاى اهل بیتم، اول آنها برادر و وزیر و وارث و خلیفه‏ام در میان امت و آن كسى كه ولى هر مۆمنى است (امام على علیه السلام)، پس از او فرزندم حسن و بعد از او فرزندم حسین است، آنگاه نه نفر از فرزندان حسین یكى پس از دیگرى»[9].

بنابراین حدیث فوق به خوبى ولایت و لزوم تبعیت از اهل بیت علیهم السلام و در رأس آنان امیرمۆمنان علیه السلام را اثبات و آنان را براى همیشه بزرگترین مرجع دینى در كنار قرآن و همسنگ و همسوى و همراه آن معرفى می كند.

 پی نوشت:

[1]. در كتاب براهین اصول المعارف الالهیه و العقائد الحقه للامامیه، نگاشته ابوطالب تجلیل، ص 334- 339، 65 سند از منابع اهل سنت در رابطه با این حدیث ذكر گردیده است.

[2] . ابن حجر، الصواعق المحرقة، ص 90.

[3] . آیةاللَّه مكارم شیرازى، فاطمةالزهرا، ص 75.

[4] . آیةاللَّه مكارم شیرازى، پیام قرآن، ج 9، ص 75 و 76.

[5] . الصواعق المحرقة، ص 149.

[6] . آیةاللَّه مكارم شیرازى، همان.

[7] . فیض الغدیر، ج 2، ص 174.

[8] . بنگرید: على اصغر رضوانى، شیعه ‏شناسى و پاسخ به شبهات، ج 2، ص 95- 118.

[9] . فرائد السمطین، ج 1، ص 317. نیز بنگرید: پرسش: تعداد امامان

راهکارهای درمان غفلت از یاد خدا
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 |

راهکارهای درمان غفلت از یاد خدا

برای اینکه میزان غفلت انسان کم شود چه راه هایی وجود دارد؟
غفلت

غفلت یعنی اینکه چیزى حاضر باشد ولى انسان به آن توجه نکند و آنرا فراموش کند. (قاموس قرآن، ج‏5، ص: 112) از همین رو باید به این نکته توجه داشت که غافل نبودن از یاد خدا منحصر در ذکر اصطلاحی و یا آوردن مفهوم خدا در ذهن و تفکر در وجود او، خلاصه نمی شود . مقصود اصلی از غافل نبودن از یاد خدا این است که انسان در ظرف بندگی خالق هستی واقع شود ، تا زمانی که انسان احساس می کند که در حال اطاعت پروردگار است ، به یاد او است و به محض اینکه وارد منطقه گناه می شود ، از جرگه بندگی و ایمان خارج گردیده و دچار غفلت از خدا می شود.

برای نجات از ورطه غفلت انسان ها نیاز به چند عنصر کلیدی دارند که در این نوشتار به معرفی و شرح آنها می پردازیم :

عنصر اول : شناخت عوامل ایجاد کننده غفلت .

مهمترین عوامل ایجاد کننده غفلت که در آیات و روایات بدان تصریح شده به شرح ذیل می باشد .

1- هوا پرستى:

خداوند متعال در خصوص رابطه هواپرستی و غفلت می فرماید :

«وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطا» (الکهف 28) ؛ « و از کسانى که قلبشان را از یاد خود غافل ساختیم اطاعت مکن! همانها که از هواى نفس پیروى کردند، و کارهایشان افراطى است. (تفسیر آسان، ج‏10، ص: 282)

یکی از امتیازات شیعه داشتن مجالس وعظ و سخنرانی است این سخنان پیوسته انسان را در حال بیداری نگه می دارند افرادی که اهل این مجالس می باشند و از وعظ مستقیم و یا غیرمستقیم (سخنرانی و...) استفاده می کنند نسبت به افرادی که به این امور توجه ندارد حالات معنوی بهتری دارند

2- سطحى‏نگرى‏

در قرآن کریم سطحى‏نگرى نسبت به زندگی دنیا بدون در نظر داشتن واقعیت پس از آن  یکی دیگر از سبب های غفلت نام برده شده :« یعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاه الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَه هُمْ غافِلُونَ » ( روم  7) ؛ « آنها فقط ظاهرى از زندگى دنیا را مى‏دانند، و از آخرت(و پایان کار) غافلند! »

 

3- آرزوهاى دراز عامل بزرگ غفلت‏ از خدا

یادخدا

بدون شک امید و آرزو و یا به تعبیر عرب امل عامل حرکت چرخ هاى زندگى انسان ها است، که حتى اگر یک روز از دلهاى مردم جهان برداشته شود، نظام زندگى به هم مى‏ریزد، و کمتر کسى دلیلى بر فعالیت و تلاش و جنب و جوش خود پیدا مى‏کند.

غفلت گاهی اختیاری و گاهی جبری است و آنچه مورد نکوهش است غفلت اختیاری است یعنی آن جایی که ما می توانیم توجه کنیم و نمی کنیم غفلت مورد نکوهش قرآن در مورد سه امر است. 1. غفلت از یاد خدا. 2. غفلت از آیات و نشانه های خدا. 3. غفلت از آخرت[1] در نگاهی اجمالی می توانیم ریشه غفلت ها را در دو امر ببینیم[2] الف. عوامل درونی: هوای نفس ب. عوامل بیرونی (دنیا، شیطان و...)  

 

 

شناخت پیامدهای منفی غفلت

یکی از مهمترین عواملی که موجب می شود تا انسان به دنبال چاره اندیشی برای نجات هر چه سریعتر از ورطه غفلت بیفتد  شناخت پیامدهای منفیی است که به موجب غفلت دامنگیر انسان می گردد .

در روایات متعددی به اینگونه پیامدها تصریح شده است که تعدادی از آنها را برای شما ذکر می کنیم:

1- غفلت، جهل می آورد.( ر.ک غررالحکم،873)

2- کسی که غفلت بر او غلبه کند قلبش می میرد.( ر.ک غررالحکم،5765)

3- باعث تباهی و فساد اعمال می گردد.( ر.ک غررالحکم،5760)

4- بصیرت را از انسان می گیرد.( ر.ک غررالحکم،5762)

5- باعث گمراهی می شود.( ر.ک غررالحکم،5763)

6- انسان غافل را اشتباه و فراموشی می گیرد.( منتخب میزان الحکمه،بحث غفلت)

7- انسان غافل دنبال سرگرمی و از واقعیت گریختن است.( منتخب میزان الحکمه،بحث غفلت)

شناخت راه های مبارزه با غفلت و به کار بستن آنها

حال با توجه به این مقدمه نکاتی بیان می دارم که هر کدام به نحوی می تواند سبب کاهش غفلت گردد.

1. بینش:  انسانی که به جایگاه خود (کرامت، فضیلت و...) در هستی واقف نیست وظائف خود را در قبال خدا، خود و دیگران نمی داند و نسبت به خالق هستی و صفات او اطلاعات خوبی ندارد مسلماً برنامه خودسازی و زندگی خوبی نخواهد داشت و بعید نیست که در سرازیری غفلت قرار گیرد به همین منظور اولین قدم هوشیاری شناخت مسائل فوق است که در این زمینه باید مطالعه کرد شبهات را پرسید.

گاهی انسان متوجه غفلت خود می شود بهترین کار در آن موقع جلوگیری از ضرر است یعنی اینکه نگوئیم همین چند لحظه است بعد جبران می کنم بگوئیم چه تضمینی است بازگردم و وقت آن را داشته باشم و بدانیم که سقوط در دره غفلت گام به گام و تدریجی است

2. امور دنیوی: ما انسان ها به امور اطراف خود و امور مادی (زندگی، تحصیل، شغل و...) توجه زیادی می کنیم و این امر می تواند ما را ساعت ها و روزها و... به خود مشغول کند و از امور معنوی غافل کند،برای این که امور دنیوی ما را به خود مشغول نکند چه کارهایی باید انجام دهیم؟ برای پاسخ این سؤال به نکات زیر توجه کنید:

الف) تفکر: در مورد نشانه های خدا، آفرینش، هدف خلقت، تفکر کنید از خود بپرسید از کجا آمده ام به کجا خواهم رفت و... .

ب) اهل ذکر باشید: ذکرهای کوتاه و پرمغز وقتی با تأمل گفته شوند حالتی از هوشیاری دائمی را در انسان ایجاد می کند و باعث می شود که نفس دائماً سپاسگزار خدا باشد و نسبت به توطئه های هوس و شیطان حالت دفاعی به خود بگیرد و از آرامش حاصل از آن استفاده کنیم ،حضرت علی ـ علیه السلام ـ می فرمایند مؤمن دائم در حال ذکر است و زیاد اهل فکر کردن. (المؤمن دائم الذکر کثیر الفکر)[3] و نیز می فرماید کسی که مشغول به ذکر خداست همنشین و نزدیک به خداست (ذکر الله سبحانه مجالسه)

ج) موعظه: یکی از امتیازات شیعه داشتن مجالس وعظ و سخنرانی است این سخنان پیوسته انسان را در حال بیداری نگه می دارند افرادی که اهل این مجالس می باشند و از وعظ مستقیم و یا غیرمستقیم (سخنرانی و...) استفاده می کنند نسبت به افرادی که به این امور توجه ندارد حالات معنوی بهتری دارند.

نصیحت

د) نصیحت و خیرخواهی: مؤمنان دلسوز همدیگرند وقتی می بینند که دوست مؤمنشان در اشتباه است نمی توانند بی تفاوت باشند. آنها را به خوبی ها سفارش می کنند و از بدی ها باز می دارند پس ما می توانیم با گزینش دوستان مؤمن، امین و عالم و عامل از خیرخواهی های آنها استفاده کنیم و حتی خودمان برای پیشرفتمان از آنها بخواهیم که عیب های ما را گوشزد کنند به همین خاطر است که امام صادق ـ علیه السلام ـ می فرمایند بهترین برادران من کسی است که عیب های مرا به من هدیه کند .[4]

هـ) فعال باشید: گاهی انسان متوجه غفلت خود می شود بهترین کار در آن موقع جلوگیری از ضرر است یعنی اینکه نگوئیم همین چند لحظه است بعد جبران می کنم بگوئیم چه تضمینی است بازگردم و وقت آن را داشته باشم و بدانیم که سقوط در دره غفلت گام به گام و تدریجی است به همین خاطر است که اغلب متوجه سقوط خود نیستیم اگر چشم باز کنیم و به گذشته خود نگاه کنیم می بینیم که چقدر گام به گام از مسیر رشد دور شده ایم و نفس و شیطان به ما گفته اند مشکلی ندارد همین بار است (درست مثل فرد سیگاری که از یک نخ یک نخ شروع کرد وقتی به خود آمده که یک پاکت یک پاکت سیگار می کشد و ترک آن برایش سخت است) به همین خاطر خداوند توبه را واجب فوری اعلام داشته (توبه از گناه اشتباه و خطا) همین طور باید نسبت به مجالس خود انتخابگر باشیم یعنی اگر می بینیم که این مجالس ما را از مسیر رشد دور می کند تلاش کنیم آن را تغییر دهیم اگر نمی توانیم آن را تغییر دهیم از آن مجلس فاصله بگیریم.[5]

و) محاسبه: در معارف ما به ما توصیه شده که برای رشد خود برنامه خودسازی داشته باشیم و طبق محاسبه به پیش برویم امام کاظم ـ علیه السلام ـ می فرمایند کسی که همه روزه به حساب خویشتن رسیدگی نکند از ما نیست (150 درس زندگی، ص 51) پس طبق این برنامه حرکت کنید. 1. مشارطه: از اول صبح با خود شرط کنید که آن روز وظائف خود را به خوبی انجام دهید و از گناهان نیز بپرهیزید. 2. مُراقبه: یعنی در طول روز مراقب خود و اعمال خود باشید تا از آنچه با خود عهد کرده اید تخطّی نکنید. 3. مُحاسبه: در آخر شب به حساب کارهای خود برسید. بررسی کنید تا چه مقدار به وظایف خویش موفق بوده اید و چه مقدار کوتاهی کرده اید. 4. مُعاتبه: یعنی اگر در محاسبه متوجه لغزش ها و اشتباهاتی در رفتار شدید خود را تنبیه کنید (روزه ـ انفاق ـ تلاوت قرآن یا کار خیر دیگر تا گذشته جبران شود)[6] دفتری به این کار اختصاص دهید.

3. دیدار علماء: در برنامه خود از دیدار علماء و دوستان صالح غفلت نورزید اصحاب حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ به ایشان گفتند ما با چه افرادی مجالست بکنیم ایشان فرمودند: با کسی که دیدارش شما را به یاد خدا اندازد. سخن او به دانش شما بیفزاید و عمل او رغبت به آخرت را در شما ایجاد کند.

با مطالعه کتب اخلاقی با استعدادهای مثبت و منفی خود آشنا شوید بیماری های روحی را بشناسید برای این منظور بهتر است مطالعه اندک و مداوم داشته باشید نه اینکه آن را یک دوره با عجله از اول تا آخر بخوانید خود این کار (اندک و مداوم) باعث توجه دائمی ما می گردد

4. دیدار و عیادت مریض: به عیادت بیمار بروید در آن هنگام انسان متوجه نعمت سلامتی خود می شود و سبب خوشحالی و نشاط بیمار می گردد که خود این نیز مایه رشد انسان است.

5. تشییع جنازه: در تشییع جنازه و مراسم مؤمنین شرکت کنید یادآوری مرگ بهترین موعظه برای ما انسان هاست.

6. زیارت قبور: مخصوصاً ائمه و امام زادگان و علماء

7. مطالعه کتب اخلاقی: با مطالعه کتب اخلاقی با استعدادهای مثبت و منفی خود آشنا شوید بیماری های روحی را بشناسید برای این منظور بهتر است مطالعه اندک و مداوم داشته باشید نه اینکه آن را یک دوره با عجله از اول تا آخر بخوانید خود این کار (اندک و مداوم) باعث توجه دائمی ما می گردد.

8. مطالعه حالات عرفا: این مباحث شیرین است و انسان با خواندن آن می تواند به مقام و درجه ای که می تواند برسد واقف می شود و انگیزه حرکت و غفلت زدایی بیشتری در ما ایجاد می شود.[7]

9. اعتدال: همیشه اعتدال را حفظ کنید (مطالعه، تفریح، کار، خواب، رسیدگی به امور زندگی و...) قرآن در توصیف مؤمنین می فرماید آنها افرادی هستند که تجارت و کار، آنها را از خداوند باز نمی دارد یعنی انسان باید در همه حال حالت توجه را حفظ کند نه اینکه برای خودسازی از همه فاصله بگیرد و در گوشه ای بخزد.

لاینبغی للمؤمن ان تجلس مجلساً یعصی الله فیه و لایقدر علی تغییره

سزاوار نیست افراد با ایمان در مجلس بنشینند که در آن گناه می شود و توانایی بر تغییر آن را ندارند.[8]  

 

پی نوشت ها :

[1] . چکیده اخلاق در قرآن، علی شیروانی، 1379، چاپ دوم، ج دوم، ص 60.

[2] . همان، ج 1، ص 59.

[3] . میزان الحکمه دوره چهار جلدی، ج 2، چاپ اول، 1416، ص 966، دارالحدیث قم.

[4] . پندهای امام صادق به ره جویان صادق، استاد مصباح یزدی، 1381، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ص 172، اقتباس.

[5] . 150 درس زندگی آیت الله مکارم شیرازی، 1380، چاپ 17، مدرسه امام علی بن ابیطالب، ص 130.

[6] . پندهای امام صادق، ص 27 (خلاصه).

[7] . شما می توانید به کتاب نشان از بی نشان ها اثر شیخ رجبعلی خیاط، کیمیای محبت اثر محمدی ری شهری، مراجعه کنید.

[8] . 150 درس زندگی، ص 130.

بهشت را با کدام بهانه می خواهی؟!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 |

بهشت را با کدام بهانه می خواهی؟!

بهشت را به بهانه نمى دهند، و تنها سخن گفتن، بدون عمل، نجات بخش انسان نخواهد بود. تنها ادّعاى عشق به دین و ولایت و پیشوایان دین، گره اى از مشکلات ما باز نخواهد کرد .

بهشت
قال على (علیه السلام) لِرَجُل سَأَلَهُ اَنْ یَعِظَهُ:

«لا تَکُنْ مِمَّنْ یَرْجُوا الاْخِرَةَ بِغَیْرِ الْعَمَلِ، وَ یُرَجِّی التَّوْبَةَ بِطُولِ الاَْمَلِ، یَقُولُ فِى الدُّنْیا بِقَوْلِ الزّاهِدینَ وَ یَعْمَلُ فِیها بِعَمَلِ الرّاغِبینَ»؛ «حضرت در اجابت درخواست شخصى که از او نصیحت خواست، فرمود: از کسانى مباش که آخرت را بدون انجام اعمال صالح مى خواهند، و توبه را با آرزوهاى دراز تأخیر مى اندازند، و درباره دنیا همچون زاهدان سخن مى گویند، ولى همچون دنیاپرستان عمل مى کنند!»(1)

 

شرح و تفسیر

به راستى سخنان حضرت على (علیه السلام) معجزه آسا است و این جمله از درخشان ترین آن ها است. در این جمله سه دستور مهمّ، که خیر دنیا و آخرت فرد و جامعه در آن نهفته، آمده است. توجّه کنید:

1ـ بهشت را به بهانه نمى دهند، و تنها سخن گفتن، بدون عمل، نجات بخش انسان نخواهد بود. تنها ادّعاى عشق به دین و ولایت و پیشوایان دین، گره اى از مشکلات ما باز نخواهد کرد و با لقلقه زبان بدون عمل، امیدى به آسودگى و راحتى در جهان آخرت نخواهد بود.

ادّعاى دوستى و ولایت اهل البیت (علیهم السلام) زمانى کارساز است که مجموعه اى از اعمال صالح و نیک به همراه داشته باشیم، تا اگر مرتکب لغزش ها و خطاهایى شده باشیم، ولایت و شفاعت و مانند آن، لغزش ها و خطاها را جبران کند. در ضمن از مباحث فوق روشن مى شود مدعیان عشق به خاندان پیامبر (علیهم السلام) که هیچ توشه اى از اعمال صالح ندارند چقدر در اشتباهند.

واى به حال من، اگر از عشق على دم مى زنم، امّا عملم هماهنگ با معاویه هاست! سخن از معنویّت و خداپرستى و روحانیّت مى گویم، ولى غرق در مادّى گرایى و تجمّل پرستى مى باشم!

2ـ توبه و بازگشت به سوى خداوند با آرزوهاى طولانى سازگار نیست. مخصوصاً که انسان از آینده خود هیچ اطّلاعى ندارد و زمان مرگ خود را نمى داند. کسى که نمى داند یک لحظه دیگر زنده است یا مرده، چگونه آرزوهاى طولانى دارد؟! و شخصى که آرزوهاى طولانى دارد چگونه مى تواند توبه کند؟! أجل زنگ خطر و داروى مهمّى براى درمان این درد است. هنگامى که اجل حضرت سلیمان (علیه السلام)مى رسد حتّى اجازه نشستن به او داده نمى شود و در حال ایستاده قبض روح مى گردد!(2) بنابراین نباید با آرزوهاى طولانى توبه را به تأخیر بیندازیم.

3ـ سومین موعظه حضرت این است: از کسانى که بین گفتار و عملشان تفاوت وجود دارد مباش! کسانى که به هنگام سخن گفتن آن چنان در مورد دنیا سخن مى گویند که گویا تارک و زاهد دنیا هستند؛ ولى در مقام عمل کاملا وابسته و حریص بر دنیا مى باشند. سعى کن سخن و عملت هماهنگ باشد. واى به حال من، اگر از عشق على دم مى زنم، امّا عملم هماهنگ با معاویه هاست! سخن از معنویّت و خداپرستى و روحانیّت مى گویم، ولى غرق در مادّى گرایى و تجمّل پرستى مى باشم!

توبه و بازگشت به سوى خداوند با آرزوهاى طولانى سازگار نیست. مخصوصاً که انسان از آینده خود هیچ اطّلاعى ندارد و زمان مرگ خود را نمى داند. کسى که نمى داند یک لحظه دیگر زنده است یا مرده، چگونه آرزوهاى طولانى دارد؟! و شخصى که آرزوهاى طولانى دارد چگونه مى تواند توبه کند؟! أجل زنگ خطر و داروى مهمّى براى درمان این درد است
راغبین به دنیا چه کسانى هستند؟ آن ها کسانى هستند که در سر دو راهى ها پشت به خدا و رو به دنیا مى کنند.

مردم هنگامى که بر سر دو راهى قرار مى گیرند، چند دسته اند:

نخست، افرادى که بى قید و شرط راه دنیا را برگزیده و به خدا پشت مى کنند.

دوم، گروهى که عکس گروه اوّل عمل مى کنند و راه آخرت را در پیش مى گیرند.

و گروه سوم، انسان هاى شکّاک و متحیّرند، اشخاصى همچون عمر ابن سعد که هم طالب ملک رى به قیمت شهید کردن امام حسین(علیه السلام) مى باشند و هم خواهان بهشت برین، و در جنگ عقل و نفس امّاره بالاخره عقل آن ها مغلوب مى گردد! باید با این معیار خود را بسنجیم، تا معلوم شود که از چه گروهى هستیم.

 

 

پی نوشت ها :

1. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 150.

2. تفسیر نمونه، جلد 18، صفحه 44. و تاریخ انبیاء، صفحه 197.

اخلاق علوي با تأکيد بر نهج البلاغه (1)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 |

چکيده

نوشتار حاضر، پژوهشي درباره ي اخلاق علوي با تأکيد بر نهج البلاغه است. بدون ترديد آشنايي با مجموعه آموزه هاي ديني، احياگر نوعي اعتدال و روشن بيني نسبت به زندگي اجتماعي است.

 

از مجموع آموزه ها چنين برمي آيد که امام علي(عليه السلام) به عنوان اميرمؤمنان، با اعضاي خانواده و آحاد جامع بهترين رفتار را داشت. امام اطاعت و نيکي به والدين را توصيه مي کرد؛ نسبت به همسر خود توجه داشته و در کار خانه همکاري داشت؛ نسبت به تربيت و آموزش و برقراري رابطه ي عاطفي با فرزندان توصيه فرموده و خود در سيره ي علمي، به آن ملتزم بود؛ در برخورد با خويشاوندان احترامي همراه با محبت داشت و حقوق آنها را رعايت مي کرد؛ نسبت به اعضاي جامعه اخلاق خوش داشت؛ مهمان نواز بود؛ نسبت به همسايگان خوش رفتار و در انتخاب دوست دقيق بوده و به ديدار آنها مي رفت؛ نسبت به قشرهاي مستضعف جامعه نيز به همين روش عمل مي کرد؛ نسبت به يتيمان و نيازمندان مهربان بوده و حقوق آنها را رعايت مي کرد؛ نسبت به رفتار با کفار و اهل کتاب، ضمن رعايت احتياط، از بدرفتاري پرهيز مي کرد به گونه اي که برخي از مخالفان به دليل اخلاق نيکو جذب ايشان شدند.

 

واژه هاي کليدي:

اخلاق، تربيت، سيره ي اخلاقي علوي، الگوي اخلاقي، رفتار اخلاقي.

* استناد: باوفا، مرجان (پاييز 1389)، اخلاق علوي با تأکيد بر نهج البلاغه، فصلنامه پژوهش هاي نهج البلاغه، ص 189-206.

 

مقدمه

 

اخلاق از ديدگاه اسلام، نه تنها در کنار اعتقادات و احکام فقهي به عنوان يکي از ارکان اساسي معارف ديني مطرح است؛ بلکه بيانگر راه زندگي درست و خداپسندانه و روش نيل به کمال نهايي و ارتباط با خداي متعال است.

محققان و دانشمندان براي يافتن بهترين الگوي اخلاقي تلاش هاي بسيار کرده و طرح ها و برنامه هاي فراواني ارائه داده اند. اما بايد توجه داشت که عقل، بدون کمک راهبران آسماني، براي سعادت در زندگي انسان کافي نيست. نهج البلاغه، چون مشاوري دلسوز و آگاه، الگوي کامل را معرفي مي کند و امام علي(عليه السلام) به عنوان الگو در اين کتاب مطرح اند. اين نوشتار بر آنست تا الگوي رفتاري امام علي(عليه السلام) با عنايت بر نهج البلاغه، تبيين کرده و ضمن تطبيق گفتار با سيره ي عملي امام(عليه السلام) عامل بودن ايشان نسبت به گفتار خويش را اثبات کند.

 

ابعاد اخلاقي

 

انسان ها در طول عمر خود با افراد مختلفي معاشرت داشته و در برخورد با هر کدام ابعاد مختلفي از ويژگي هاي اخلاقي را بروز مي دهند. امام علي(عليه السلام) در مواضع مختلف بهترين صفات و برخوردهاي اخلاقي را بروز داد. بنابراين با بررسي ابعاد گوناگون اخلاقي اين بزرگ مرد اخلاق، مي توان به الگوي عملي در موضوع هاي گوناگون اخلاقي دست يافت.

1- رفتار با والدين، پدر و مادر حقوق زيادي برفرزندان دارند. اين امر در آيات و روايات بسيار مورد توجه است. امام(عليه السلام) در نهج البلاغه به اين مورد اشاره مي فرمايد:

فحق الوالد علي الولد ان يطيعه في کل شيء الا في معصيه الله سبحانه؛

حق پدر بر فرزند اين است که فرزند در همه چيز جز نافرماني خدا از پدر اطاعت کند (نهج البلاغه، حکمت 399).

در فرازي ديگر مي فرمايد: خردسالان، به طور کلي، بايد از بزرگان پيروي کنند:

ليتاس صغيرکم بکبيرکم (همان، خ 166).

آموزه هاي دين در باب معاشرت و رفتار با والدين طريق مدارا و نرمي را سفارش کرده و در برخورد با ناملايمات رفتاري آنها سفارش بر صبر و تحمل دارد. اين دسته از روايات به يادآوري زحمات والدين در دوران طفوليت اشاره دارد. با اين توجه، نبايد به والدين از آنچه خداي تعالي براي انسان وسعت داده تنگ گرفت و از آنها روي گرداند و صداي خود را بلندتر از صداي آنها کرد (گيلاني، ص 437).

امام(عليه السلام) ضمن تأکيد در برقراري رابطه ي عاطفي با والدين مي فرمايد:

بوسيدن والدين عبادت است (طبرسي 220/1).

والدين همه ي آموزش هاي لازم و اوليه را به فرزندانشان تعليم مي دهند و اولين کساني اند که به فرزندان راه نيکو سخن گفتن را مي آموزند؛ پس وظيفه ي فرزندان است که با آنها با درشتي صحبت نکنند.

لا تجعلن ذربلسانک علي من انطقک، وبلاغه قولک علي من سددک؛ (نهج البلاغه، حکمت 411).

2. رفتار با همسر، امام علي(عليه السلام) به لطافت و ظرافت زنان توجه خاصي داشتند. بطوري که به امام حسن(عليه السلام) سفارش فرمود:

لا تملک المراه من امرها ما جاوز نفسها، فان المراه ريحانه، وليست بقهرمانه؛

به زن، بيش از حد خود و اموري که مربوط به او نيست تحميل مکن! زيرا زن همچون شاخه ي گلي است، نه قهرمان خشن (همان، ن31).

امام علي(عليه السلام) در سيره ي عملي خود به مراقبت نسبت به همسر توجه به سزايي داشت. روايت است يک روز امام علي(عليه السلام) متوجه شدند که کارهاي خانه به همسرشان فشار زيادي مي آورد، به همين علت به ايشان پيشنهاد کردند که به حضور پدرشان امام رسول اکرم(صلي الله عليه و آله) برود و از آن امام خدمتکاري براي کمک خودش بگيرد (مجلسي 24/10-25).

امام علي(عليه السلام) به رفتار و کردار خويش نسبت به حضرت زهرا (س) توجه کامل داشت و مي فرمود:

«سوگند به خدا که هرگز بر او غضب نکردم و او را بر امري اکراه ننمودم، تا به جوار رحمت حق پيوست» (زواره اي 492/1).

علي بن ابي طالب(عليه السلام) و زهراي مرضيه (س) پس از ازدواج و آغاز زندگي مشترک، تربيت و تقسيم کارهاي خانه را به نظر و مشورت رسول اکرم(صلي الله عليه و آله)واگذاشتند و به ايشان عرضه داشتند، يا رسول الله! ما دوست داريم ترتيب و تقسيم کارهاي خانه با نظر شما باشد. پيامبر کارهاي بيرون خانه را بر عهده ي علي(عليه السلام) و کارهاي داخلي را به عهده ي زهرا (س) گذاشتند (حرعاملي 123/14).

در عين حال امام علي(عليه السلام) هرگاه فراغتي مي يافت در کارهاي خانه به کمک زهرا (س) مي پرداخت. روايت است که روزي پيامبر(صلي الله عليه و آله) به خانه ي آنان آمد و ديد که با هم کار مي کنند. پرسيد: کدام يک از شما خسته تر است تا من به جاي او کار کنم؟ امام علي(عليه السلام) عرض کردند: يا رسول الله! زهرا (س) خسته است. رسول اکرم(صلي الله عليه و آله) به زهرا (س) استراحت داد و مدتي خود به کار پرداخت (مجلسي50/43).

3. رفتار با فرزند، امام علي(عليه السلام) در مورد حق فرزند بر پدر فرمايش هايي دارند:

و حق الوعد علي الوالد ان يحسن اسمه و يحسن ادبه و يعلمه القرآن؛

و حق فرزند بر پدر آنکه نام نيک برايش انتخاب کند، خوب تربيتش کند و او را قرآن بياموزد (نهج البلاغه، ق 399).

امام علي(عليه السلام) آنقدر به تربيت فرزندان اهميت مي داد که حتي، به قول خود امام، در اين امر شتاب مي کند، فرمود:

انما قلب الحدث کالارض الخاليه ماالقي فيها من شيء قبلته. فبادر تک بالادب قبل ان يقسو قلبک، و يشتغل لبک؛

قلب نوجوانان مانند زمين کاشته نشده، آماده پذيرش هر بذري است که در آن پاشيده شود. پس در تربيت تو، شتاب کردم، پيش از آنکه دل تو سخت شود و عقل تو به چيز ديگري مشغول گردد (همان، ن31).

اميرالمؤمنين(عليه السلام) نه تنها در سنين کم فرزندان به تربيت آنها مي پرداخت، بلکه در سنين جواني آنها نيز در اين امر کوتاهي نمي کرد. در حالي که لحظات پاياني عمر امام سپري مي شد به امام حسن و امام حسين(عليه السلام) وصيت فرمود و توصيه هاي فراواني در مورد اخلاق معاشرتي ابراز داشت. ازجمله: ايجاد صلح و آشتي در بين مردمان، رسيدگي به حال يتيمان، نيکي به همسايگان، بخشش همديگر، ايجاد پيوند دوستي، امر به معروف و نهي از منکر و .... (نک: همان، ن 47).

امام علي(عليه السلام) بنا به گفته ي خود، يکي از حقوق فرزند بر پدر را تعليم قرآن مي داند (همان، ق399)، ايشان نسبت به آموزش فرزندان خود توجه خاصي داشتند، به طوري که به امام حسن(عليه السلام) مي فرمايد:

ان ابتدئک بتعليم کتاب الله عزوجل و تاويله، و شرائع الاسلام و احکامه، و حلاله و حرامه، لا اجاوزذلک بک الي غيره؛ (همان، ن31).

در آغاز تربيت، تصميم گرفتم تا کتاب خدا همراه با تفسير آيات را به تو بياموزم و شريعت اسلام و احکام آن را، از حلال و حرام، به تو تعليم دهم و اين همه توجه را به تو کردم و غير تو را برنگزيدم.

بنابراين امام علي(عليه السلام) به تعليم و تربيت فرزندانش بسيار اهميت مي داد. در اين بين تعليم آداب معاشرت نيز مورد اهتمام امام بود، به طوري که به امام حسن(عليه السلام) فرمود با افرادي مانند احمق، بخيل، فاسق، دروغگو دوستي نکند:

يابني، اياک و مصادقه الاحمق، فانه يريد ان ينفعک فيضرک. واياک و مصادقه البخيل، فانه يقعد عنک احوج ماتکون اليه. واياک و مصادقه الفاجر، فانه يبيعک بالتافه. واياک و مصادقه الکذاب، فانه کالسراب: يقرب عليک البعيد، ويبعد عليک القريب؛ (همان، ق38).

يکي از راههاي ايجاد رابطه ي عاطفي با فرزندان، بوسيدن آنها است که در روايات بسياري به آن سفارش شده است. امام علي(عليه السلام) نيز در اين مورد سفارش مي کند:

بوسيدن فرزند رحمت است(طبرسي 475/1).

بنابراين امام علي(عليه السلام) مانند پدري مهربان به امور فرزندان مي پرداختند:

رايت حيث عناني من امرک ما يعني الوالد الشفيق، واجمعت عليه من ادبک ان يکون ذلک؛ (نهج البلاغه، ن31).

همان گونه که يک پدر مهربان بهترين نيکي ها را براي فرزندش مي خواهد، من نيز صلاح ديدم که تو را بدين صورت تربيت کنم و همت خود را بر آن گماشتم.

منبع: فصلنامه پژوهش هاي نهج البلاغه(النهج) 30

آموزه هايي از اخلاق علوي
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 |

بسيارند كساني كه بر اثر غفلت، خود رابه گناه آلوده‏اند. با اين حال، پس از چندي، از كار خويش شرمنده شده ‏اند و در خلوت خويش از درگاه خدا آمرزش مي‏خواهند. برخي نيز آشكارا و بي‏محابا گناه مي‏كنند و نه تنها شرمنده نمي‏شوند، بلكه از كار زشت خود شادمانند و به آن مي‏بالند. اينها بدترين گناه‏كارانند؛ چون نهايت دشمني خود را با خدا نشان مي‏دهند و بي‏ترديد، عذاب سختي در انتظار آنان است، مگر اينكه تا بيش از اين دير نشده است، به سوي نور و روشنايي باز گردند و از گذشته خود پشيمان شوند. آيا شايسته است انسان ضعيف، دچار نخوت و غرور شود و با بي‏باكي در پيشگاه الهي، جسارت انجام گناه را به خود بدهد و خويشتن را از عذاب الهي ايمن بداند. حضرت علي عليه ‏السلام مي‏فرمايد:
شَرُّ النّاسِ مَنْ لايُبالِي اَنْ يَراهُ النّاسُ مُسِيئا.1
بدترين مردم كسي است كه از اينكه مردم او را گناه‏كار ببينند، پروايي ندارد.
در مقابل اينان، انسان‏هاي با شرم و حيايي هستند كه حضرتدرباره آنان مي‏فرمايد:
مَن كَسْاهُ اَلْحَياهُ ثَوْبَهُ لَمْ يَرَ النَّاسُ عَيْبَهُ.2
كسي كه لباس حيا بر تن كرده است، مردم عيب وي را نخواهند ديد.

توبه
 

.........
آمرزش‏خواهي از خدا، وسيله رهايي انسان از آسيب‏هاي نافرماني و رنج‏هاي گناهان است. اصولاً هر چيزي چاره‏اي دارد و چاره گناهان، توبه است. جان و روان آدمي در زمزم توبه شست‏وشو مي‏شود و صفا و نورانيت باطن به او بازمي‏گردد. بايد دانست كه زيباترين توبه، توبه خالص، راستين و بدون بازگشت است. توبه كننده آن‏چنان به خدا روي مي‏آورد و تعهد مي‏كند كه دگرباره به سوي گناه بازنگردد. گناه‏كاران در صورت بازگشت و توبه، علاوه بر اينكه مورد استقبال و توجه مؤمنان قرار مي‏گيرند، خداوند نيز درهاي رحمت را به سوي آنان مي‏گشايد و چنان نوري به قلبشان مي‏تاباند كه احساس مي‏كنند مورد الطاف خداوندي قرار گرفته‏اند. حضرت علي عليه‏السلام مي‏فرمايد:
مَنْ تَرَكَ الشَّرَّ فُتِحَتْ عَلَيْهِ اَبْوابُ الْخَيْرِ.3
هر كس بدي را رها كند، درهاي خير به رويش گشوده خواهد شد.
اگر همچنان بر بدي اصرار بورزد، بايد بداند كه باركش همه عيب‏هاست اگر زود نجنبد، چه بسا راه رهايي برويش بسته شود. حضرت مي‏فرمايد:

اَلْشَّرُّ جَامِعٌ لِمَساوِيَ اَلْعُيُوبِ.4
بدي دربردارنده همه زشتي‏ها و عيب‏هاست.

تقويت اراده
 

..................
اراده انسان تمام هستي اوست. كسي كه اراده ندارد، شخصيت هم ندارد. انسان ضعيف‏النفس، سست‏اراده است و در برابر مشكلات،خود را مي‏بازد. در مقابل، انسان‏هاي با اراده بر مشكلات چيره مي‏شوند و چون كوه در برابر حوادث مي‏ايستند و آنها را از پاي درمي‏آورند. پس در راه تقويت اراده بايد با هوس‏ها مبارزه كرد و با تمرين، راه بندگي پيمود. انسان تنها با نيروي اراده مي‏تواند بر دشمن درون و بيرون پيروز شود. افراد سست‏اراده در برابر دشمنان ناتوانند و به راحتي تسليم مي‏شوند و به همين دليل، هيچ‏گاه به مقصد و هدف خويش نخواهند رسيد. امام دلاوران و جوان‏مردان، علي عليه‏السلاممي‏فرمايد:
مَنْ ضَعُفَ جِدُّهُ قَوِيَ ضِدُّهُ.5
هر كس اراده‏اش سست باشد، دشمنش نيرومند است.
و در سخني ديگر، تقويت اراده در طاعت الهي را خواستار شده است و مي‏فرمايد:
اِذَا قَوَيْتَ فَاقو عَلي طاعَةِ اللّه‏ِ وَ اِذَا ضَعُفْتَ فَاْضْعُفْ عَنْ مَعْصِيَةِ اللّه‏ِ.6
اگر خواستي توانا باشي، در طاعت الهي توانا باش و اگر خواستي ناتوان باشي، در معصيت الهي ناتوان باش.

عاقبت‏ انديشي
 

.....................
عاقبت‏انديشي يكي از رازهاي بزرگ كام‏يابي است. انسان بايد درباره نتايج كارش تفكر كند و عاقبت‏انديش باشد. اگر توانست نتيجه خوبي براي آن كار پيش‏بيني كند، در انجام دادنِ آن بكوشد و اگر نتيجه را مثبت نديد، به آن نزديك نشود، اگرچه به ظاهر، كار مفيدي به نظر آيد. شتاب‏زدگي و بدون تأمل و تدبّر در هر كاري وارد شدن، نتيجه‏اي جز حسرت و پشيماني در پي نخواهد داشت و زيان‏هاي جبران‏ناپذيري بر انسان وارد مي‏سازد. چه بسيار عصبانيت‏هاي آتشين كه جان انساني را گرفته و ديگري را به پيش ميله‏هاي زندان و فرجام ناگوار قصاص كشانده و بنيان خانواده‏ها را از بين برده است. آن‏گاه آدمي هم‏دم آه افسوس و اشك ندامت بوده و با خود انديشيده است كه اي كاش قدري بيشتر مي‏انديشيدم و خود را كنترل مي‏كردم. به راستي، اگر آدمي در زندگي، سنجيده و حساب‏شده عمل كند، باز هم به درد بي‏درمان «اي كاش، اي كاش!» گفتن دچار خواهد شد؟ مولاي متقيان، علي عليه‏السلام بنا بر نقل شيعه و اهل سنت در اين باره مي‏فرمايد:
اَلتَّدْبِيرُ قَبْلَ الْعَمَلِ يُؤْمِنُ النَّدَمَ.7
عاقبت‏انديشي پيش از انجام دادن كار، انسان را از پشيماني ايمن مي‏دارد.

ميانه‏روي
 

..............
رعايت اصل تعادل و ميانه‏روي در زندگي در سيره پيشوايان ديني همواره مورد تأكيد بوده و در آموزه‏هاي قرآني از افراط و تفريط و خارج شدن از حدّ اعتدال نكوهش شده است. حساب‏گري و ميانه‏روي در زندگي سبب مي‏شود انسان از شرايط بحراني و مشكلات زندگي به راحتي بگذرد. در مقابل، زياده‏روي و تفريط، آدمي را مغلوب مشكلات مي‏كند. انسان‏هاي حساب‏گر و آينده‏نگر، در زندگي ميانه‏رو هستند و تلاش مي‏كنند زندگي معصومين عليهم‏السلامرا الگوي خود قرار دهند. اين افراد همواره حدّ اعتدال و ميانه‏روي را برمي‏گزينند و از ريخت‏وپاش‏هاي بي‏مورد و تحمل هزينه‏هاي غيرضروري دوري مي‏كنند و تلاش مي‏كنند همواره زندگي اقتصادي خود را بر اساس الگوي صحيح برگرفته از منش معصومين عليهم‏السلامتنظيم كنند. حضرت علي عليه‏السلاممي‏فرمايد:
مَنِ اقْتَصَدَ فِي الْغِني وَالْفَقْرِ فَقَدِاسْتَعَدَّ لِنَوائِبِ الدَّهْرِ.8
هر كس هنگام دارايي و ناداري ميانه‏رو باشد، براي تحمل مشكلات زندگي آمادگي خواهد داشت.
در كلامي ديگر مي‏فرمايد:
لَمْ يُهْلَكْ مَنِ اقْتَصَدَ و لَمْ يَفْتَقِرْ مَنْ زَهَّدَ.9
كسي كه ميانه‏روي كند، نابود نشود و كسي كه زهد بورزد، فقير نخواهد گشت.

تبذير
 

.........
شايسته نيست در حالي‏كه در اطرافمان انسان‏هايي به نان شب محتاجند و در حسرت شكمي سير، شب را به صبح مي‏آورند، عده‏اي سرگرم شادخواري و ريخت‏وپاش باشند. شگفتا در جهاني كه هر شب ميليون‏ها انسان بر اثر فقر و تنگ‏دستي جان مي‏بازند، گروهي نيز به تبذير و اسراف مي‏پردازند. شبي نيست كه اينان با ترتيب دادن ضيافت‏هاي آن‏چناني به رقابت نپردازند و بخشي از ثروت‏هاي بادآورده‏شان را فداي هوس‏هاي فخرفروشانه و چشم و هم‏چشمي نسازند. اينان نمي‏دانند كه ممكن است بر اثر اين ريخت‏وپاش‏هاي غيرمشروع، روزي به فقر و نداري گرفتار شوند. آن‏گاه در چنين روزي دست نياز به سوي ديگران دراز كنند. انسان مؤمن به خدا و رسول بايد به‏گونه‏اي زندگي كند و معيشت خود را چنان سامان دهد كه دچار فقر ناشي از تبذير نشود. حضرت علي عليه‏السلام مي‏فرمايد:
مَنِ افْتَخَرَ بِالتَّبْذِيرِ اِحْتَقَرَ بِالاِْفْلاسِ.10
هر كس به ريخت‏وپاش افتخار كند، دچار تنگ‏دستي مي‏شود.

پي‌نوشت‌ها:
 

1. غررالحكم، ج 4، ص 169.
2. كفاية الطالب، ج 223.
3. غررالحكم، ج 5، ص 276.
4. سجع الحمام، ص 319.
5. غررالحكم، ج 5، ص 212.
6. كفاية الطالب، ص 69 .
7. غررالحكم، ج 1، ص 372؛ محمد بن سلامه
قضايى، دستور معالم الحكم، بيروت، شركت دار ارقم بن ابى ارقم، ص 67 .
8. غررالحكم، ج 5، ص 431.
9. سجع الحمام، ص 342.
10. غررالحكم، ص 433.
راه خوب شدن و خوب ماندن و خوب رفتن!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 |

عرفان راه و روشی است که طالبان حق برای نیل به مطلوب و شناسایی حق بر می گزینند. عرفان خود بر دو نوع است؛ عرفان عملی یعنی سیر و سلوک، وصول و فنا، و عرفان نظری یعنی بیان ضوابط و روش های کشف و شهود. به بیانی دیگر؛ عرفان نظری به تفسیر هستی می پردازد؛ یعنی به تفسیر خدا، جهان و انسان، و عرفان عملی عهده دار پرورش کامل انسان است.

البته بیان این نکته ضروری است که اولاً: عرفان در نزد ائمه به نظری و عملی تقسیم نمی شود و در سیره و لسان آنان، عرفان عملی از نظری جدا نیست؛ چرا که آنان با عرفان عملی به شناخت حقایق دست یافته اند و آن گاه حقایق و دریافت های خود را در قالب سخن برای مردم تبیین کرده اند. ثانیاً: تقسیم عرفان به عملی و نظری پیشینه ای هزار ساله ندارد، بلکه این تقسیم  بندی از زمان ابن عربی شروع شده است و بعد به تدریج وارد فلسفه نیز شد، که نمونه بارز آن حکمت متعالیه است.

اما در عین حال نهج البلاغه دریای بی کرانی از عرفان است. نهج البلاغه گوشه هایی از سخنان انسان کاملی است که هم در عرفان نظری و هم در عرفان عملی، عارف کامل است، اگر چه تمام آموزه های عرفانی امام علی (علیه السلام) در نهج البلاغه گرد آوری نشده است.

سراسر نهج البلاغه حاوی مواعظی است که بنیاد محبت دنیا را بر می اندازد و باعث حصول زهد و ورع و ترک عصیان خداوند می گردد که مقدمه واجب عرفان محسوب می شود و علاوه بر آن بسیاری از مطالب دقیق عرفانی در باب توحید، خداشناسی، علم معاد و قیامت و … در نهج البلاغه ذکر شده است.امام عارفان علی (علیه السلام) خود در این باره می فرماید: "نحن شجرة النبوة و محط الرسالة و مختلف الملائکة، و معادن العلم و ینابیع الحکم...."؛ این ماییم که نبوت را درخت، رسالت را فرودگاه، فرشتگان را جایگاه آمد و شد، دانش را کانون و حکمت را چشمه های جوشانیم. (نهج البلاغه خطبه 108)بنابراین، اگر علم و دانشی هست و اگر عرفانی وجود دارد، در خاندان وحی و رسالت یعنی علی و فرزندانش یافت می شود.

نهج البلاغه دریای بی کران عرفان است. عرفان نظری در باره مبدأ و معاد، آفرینش، وحی، فرشتگان، جهان مجرد، عالم ملکوت و...، عرفان عملی درباره اخلاق، فضایل نفسانی، عدالت، تقوا، زهد، سیر وسلوک، جهاد، نیایش و.در این نوشتار به اختصار چند نمونه از عرفان نظری و عملی را در سخنان آن حضرت پی می گیریم:

الف. عرفان نظری

اولین خطبه نهج البلاغه دریایی از معارف است. آن جا که در عظمت خدای متعال می فرماید:

1. "سپاس خدای را که نه با همت های فکری اندیشمندان، نه با فطانت عارفانه عارفان قابل شناخت است، و نه هیچ هوش ژرف بینی به ژرفایش راه یابد ... عقل و اندیشه را به آن حد صفت خدا که حدش نامحدود است، رهی نباشد...".

2. "آغاز و بنیاد دین شناخت خدا است، و کمال این شناخت باورداشتن او، و اوج این باور توحید، و نقطه اوج توحید اخلاص به حضرت او، و زدودن صفت ها از او است...".

3. "هستی او را پیشینه پیدایشی نیست چنان که وجودش را سابقه عدمی. او بی آن که در کنار چیزی باشد، با هر چیزی هست، و در عین دیگر بودن، از هیچ چیزی جدا نیست". (نهج البلاغه خطبه 1)

4. نمونه ای دیگر، آن جا که به توصیف آفریده های آفریدگار جهانیان می پردازد: "سپاس خداوندی را سزد که ... بی هیچ الگوی پیش ساخته، و بی پیروی از آفریدگاری پیش از خویش، خلق را آفرید ...، تمامی آفریدگانش را – به گونه ای خلل ناپذیر – به رشته محکم تقدیر کشید و با لطفی تمام به نظمشان در آورد و به سوی کمالی سزاوار، سمتشان داد...". (نهج البلاغه خطبه 90)این سخنان جرعه ای از دریای بی کران عرفان نظری در نهج البلاغه است. چگونه با انگشتانه ای از کلمات می توان اقیانوسی را پیمانه کرد؟!

ب. عرفان عملی

1. امام علی (علیه السلام) گام نخست در سیر و سلوک را چنین بیان می دارد: "عارف راستین کسی است که عقل خویش را احیا کرده و نفس خود را میرانده است، تا آن جا که درشتی هایش خرد و خشونت هایش نرم شده است و نوری پرفروغ برایش درخشیدن گرفته است که شاه راه توحید را روشن سازد و در پرتوش راه پیموده شود...". (نهج البلاغه خطبه 210)

2. "ای بندگان خدا، بی گمان در پیشگاه پروردگار، محبوب ترین بنده کسی است که خداوند او را در نبرد با نفس خویش یاری کرده است. آن که غم الله را جامه زیرین و ترس خدا را جامه زبرین کرده است، پس در شبستان قلبش، چراغ هدایت فروزان گردیده است، و زاد و بود پذیرایی را برای روز ویژه ای که در آن فرود خواهد آمد، فراهم آورد ".

3. اوصاف پارسایان در نگاه حضرتش چنین تبلوری دارد: "عظم الخالق فی انفسهم... فهم و الجنة کمن قد رءاها..."؛ ژرفای روحشان را عظمت آفریدگار لبریز کرده است، پس هرچه جز او، در نگاهشان خرد است...، با بهشت چنان اند که گویی بدان راه جسته اند و غرق ناز و نعمت اند، و با دوزخ به گونه ای که پنداری در آن می زیند و در زیر شکنجه اند...". (نهج البلاغه خطبه 184)

4. در جای دیگر چنین می فرماید: "خدای را سپاس می گذارم تا نعمتش فزونی یابد، نشانی از سر سپردگی در برابر عزتش باشد و از نافرمانیش مصونم دارد، از سر نیاز و ایمان به کفایتش، از او یاری می جویم؛ زیرا هر آن که از فروغ هدایت او بهره گیرد، گمراه نشود...". (نهج البلاغه خطبه 2)

5. "... ما عبدتک خوفاً من نارک و لاطمعاً فی جنّتک و لکن وجدتک اهلاً للعبادة فعبدتک"؛ پروردگار را تو را عبادت می کنم، نه به دلیل ترس از عذابت و نه برای رسیدن به بهشتت، بلکه از آن جهت بندگی ات می کنم که تو را شایسته بندگی یافتم.

6. در استقبال عارفانه و عاشقانه از مرگ چنین می فرماید: "و الله لابن ابی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی امّه"؛ به خدا سوگند که انس پسر ابی طالب به مرگ بیش از انسی است که نوزاد به پستان مادرش دارد". (نهج البلاغه، خ 5)

7. در سفارش به پرهیزکاران، درباره شب زنده داری و کم خوابی و کم خوراکی و لاغری فرمود: "اسهروا عیونکم، و اضمروا ابطونکم"؛در دل شب ها با شب زنده داری و پرهیز از شکم بارگی به اطاعت برخیزید،... از جسم خود بگیرید و بر جان خود بیفزایید". (نهج البلاغه خطبه 183)

8. در ترسیم جهاد برای مبارزان در راه حق و عدالت چنین می فرماید: "فان الجهاد باب من ابواب الجنة، فتحه الله لخاصة اولیائه"؛ بی گمان، جهاد دری از درهای بهشت است که خدا تنها به روی اولیای خاص خویش گشوده است. (نهج البلاغه خطبه 27)

خلاصه سخن اینکه:

عرفان در نظر امیرالمۆمنین (علیه السلام) هدفی جز تعالی روح توحیدی افراد ندارد.امام علی (علیه السلام) اساس و شالوده دین، معرفت خداوند و كمال شناخت حضرت حق را تصدیق و توحید الهی می‏داند كه باعث اخلاص انسان در تمامی مراحل زندگی و انجام همه امور می‌شود.بنابراین، برای رسیدن به اخلاص باید فرد مۆمن ابتدا ایمان خود را كامل نماید تا به بینش توحیدی برسد و برای هیچ كس یا هیچ چیز در مقابل خداوند، ارزشی قائل نشود؛ بلكه تنها به سوی معبود و محبوب حقیقی حركت نماید.

 

ای کاش عظمت گناهش را بدانیم
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 |

ای کاش عظمت  گناهش را بدانیم 

ربا-بانکداری اسلامی-اقتصاد اسلامی

ما وقتی پای صحبت کسانی که مردم در احکام به آنها زیاد مراجعه می کنند می نشینیم می بینیم که از یک چیز خیلی می نالند و آن : " عدم رعایت موازین شرعی در معاملات است "

متأسفانه برخی از کاسبان این روزها به احکام معاملات اهمیت زیادی نمی دهند ما این بار می خواهیم از بزرگترین و یا حداقل یکی از بزرگترین آفات تجارت صحبت کنیم ما ابتدا عظمت گناه ربا را بیان کرده و راه حل جلوگیری از آن را از زبان أمیرالمؤمنین (علیه السلام) بیان خواهیم کرد:

 

1- عظمت گناه ربا

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) :

"ربا هفتاد و سه قسم دارد که کمترین آن مثل این است که انسان با مادر خود نزدیکی کند "

امام باقر (علیه السلام) :

" یک درهم ربا نزد خدا سنگین تر از چهل بار زناکردن است "

امام صادق (علیه السلام) :

"یک درهم ربا نزد خدا سنگین تر از سی بار زنا کردن با محارم خود مانند خاله و عمه است "

"یک درهم ربا نزد خدا سنگین تر از هفتاد بار زنا کردن با محارم در خانه خداست "

"ربا هفتاد جزء دارد که کمترین آن این است که انسان با مادر خود در خانه خدا نزدیکی کند "

" ای مردم ! قبل از تجارت احکام آن را فرابگیرید و الله ربا در این امت از حرکت مورچه بر روی سنگ سیاه مخفی تر است ،کسی که بدون فراگیری احکام تجارت وارد آن شود بارها و بارها به ربا خواهد افتاد "

2- راه حل ربا از زبان امیرالمؤمنین (علیه السلام)

أمیرالمؤمنین(علیه السلام) مکرر تأکید می نمود که بازرگانان قبل از ورود به تجارت احکام آن را مطالعه کنند مثلا حضرت فرمود :

"ای جمعیت بازرگانان! اول احکام معاملات بعد تجارت اول احکام معاملات بعد تجارت اول احکام معاملات بعد تجارت "

"کسی که احکام معاملات را نمی داند نباید در بازار بنشیند و به خرید و فروش مشغول شود "

از احادیثی با مضمون مشابه علت این فرمایش حضرت توسط خود ایشان بیان می شود:

"ای مردم ! قبل از تجارت احکام آن را فرابگیرید و الله ربا در این امت از حرکت مورچه بر روی سنگ سیاه مخفی تر است "

" کسی که بدون فراگیری احکام تجارت وارد آن شود بارها و بارها به ربا خواهد افتاد "

آیا ما ربا را به اندازه جماع با محارم می دانیم؟

آیا همان طور که در روابط خود با محارم احتیاط را رعایت می کنیم تا خدایی ناکرده حس بدی نسبت به آنها پیدا نکنیم درباره ربا هم آن احتیاط را می کنیم؟

چند درصد بازاری های ما احکام معاملات را فراگرفته اند؟

از آنهایی که فرانگرفته اند چند درصد به ربا نیفتاده اند؟

عاقبت چنین جامعه ای چه خواهد شد؟

آیا می توان برای تصور عاقبت چنین جامعه ای جامعه ای را فرض کرد که در آن زنای با محارم رواج دارد؟ یا جامعه ای که مردمش از زنای با محارم در خانه خدا شرم ندارند؟

چگونگی تشخیص افکار رحمانی و شیطانی
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 |

چگونگی تشخیص افکار رحمانی و شیطانی

در بسیارى از موارد میان افكار رحمانى و شیطانى فرقى نمى‏گذاریم و نمى‏دانیم كدام یک از افكار ما رحمانى است و داراى منشأ معنوى مى‏باشد و كدام یک از آنها شیطانى و یا نفسانى است و بوسیله شیطان و یا نفس در ذهن ما القاء شده است؟


شیطان

عدم تشخیص افكار و اندیشه‏ها، ایجاد تحیّر و سرگردانى مى‏كند و نمى‏دانیم در برابر این گونه افكار كه معلوم نیست رحمانى است یا شیطانى، چه وظیفه‏اى داریم؟

مشكلتر از آن، مسأله تجسّم افكار و مكاشفه است؛ كه حقیقت آن براى نوع مردم حتّى افراد تحصیل كرده، ناشناخته مانده است.

اینك براى آن كه بدانیم چه كسانى مى‏توانند افكار و اندیشه‏هاى رحمانى خود را تشخیص دهند، مى‏گوئیم: قرآن مجید پاسخ این سئوال را بیان كرده و صریحاً فرموده است:

«إِنَّ الَّذینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَكَّروُا.... »(1)

بدرستى آنان كه تقوا را پیشه خود نموده‏اند، هر گاه از شیاطینى كه در حال گردیدن هستند به آنان برسند، متوجّه )آمدن و وسوسه شیاطین( مى‏شوند و به یاد خدا مى‏پردازند.

یعنى تقوا آن چنان به انسان نیرو و آگاهى مى‏دهد كه هر گاه شیطان بر انسان فكر و اندیشه‏اى را القاء كند، متوجّه آن شده و مى‏فهمد كه این اندیشه بوسیله شیطان در ذهن او جاى گرفته است.

بنابر این براى آن كه بتوانیم افكار و اندیشه‏هاى رحمانى و شیطانى را از یكدیگر تشخیص دهیم و بدانیم براى كدام یك از آنها ارزش قائل شویم و كدام یك را بى‏اعتنایى نموده و طرد كنیم، باید تقوا را پیشه خود سازیم، تا بوسیله آن، نیروى تشخیص و قدرت تمییز افكار رحمانى از اندیشه‏هاى شیطانى، در ما ایجاد شود.

پس با دارا شدن تقوا و پرهیزكارى، نه تنها دچار فریب شیطان نمى‏شویم؛ بلكه داراى بصیرت و آگاهى بیشتر در شناخت دشمن و راه‏هاى نفوذ آن نیز مى‏شویم و آمادگى بیشترى براى رسیدن به مراحل عالى پیدا مى‏نمائیم.

زیرا راه پیشرفت و تكامل و رسیدن به هر گونه هدف، شناخت موانع ومعرفت دزدانِ طریق است. و گرنه انسان نمى‏تواند راه‏هاى پرخطر و مشكل را به راحتى و بدون برخورد با موانع طىّ كند. در مسیر معنوى و سیر و سلوك روحى نیز باید انسان با موانع راه و حیله‏هاى نفس و شیطان آشنایى داشته باشد، تا به فریب و نیرنگ آنها گرفتار نشود. انسان باید بداند شیطان از چه راهى او را به گمراهى مى‏كشد و چگونه او را از راه راست منحرف مى‏كند.

براستى كه تقواى الهى دواء درد قلبهاى شما است و بصیرت براى كوردلیهاى شما و شفاى مرض اجساد شما و اصلاح كننده فساد سینه‏هاى شما و پاكیزه كننده كثیفى نفسهاى شما و جلا دهنده پرده‏هاى چشم شما است و باعث ایمنى ترس قلب شما و روشنایى سیاهى ظلمتهاى شما است
تقوا، وسیله شناخت وسوسه‏هاى فكرى شیطان و راه معرفت و درك هجوم افكار و اوهام شیطانى است. كسانى كه داراى تقوا هستند، مى‏توانند افكار رحمانى و شیطانى را از یكدیگر تشخیص دهند.

متأسفانه عده‏اى از افراد به خاطر بى‏بهره بودن از تقوا، از مرضهاى فكرى، آلودگیهاى نفسانى، تیرگى قلب و عدم بینش و بصیرت رنج مى‏برند و راهى براى درمان این بیماریها نشان ندارند و نمى‏دانند چگونه مى‏توانند به درمان نفس خویشتن بپردازند و با چه داروئى به درمانِ مرضهاى معنوى خود اقدام نمایند و بر اثر عدم آشنایى با مكتب شفابخش اهل بیت‏علیهم السلام، گرفتارِ كجرویهاى افرادى چون »دون خوان« جادوگر سرخپوست آمریكائى و یا اسیر گفتار »ماهاریشى« و دیگر ریاضت كشان شیطانى مى‏شوند و به گمراهى و سرگردانى خود مى‏افزایند.

چه كسى تاكنون با حقیقت مكتب وحى آشنایى یافته و باز هم محتاج بافته‏هاى این گونه افراد ناشایسته است؟

ما مى‏پذیریم كه برخى از این گونه افراد بر اثر ریاضتهاى خلاف عقل و شرع به قدرتها و مهارتهایى دست یافته‏اند، ولى بر اثر ریاضت و تمرینهاى روحى به پاره‏اى از قدرتهاى نفسانى و شیطانى - نه رحمانى - دست مى‏یابند و چون داراى تقوا نیستند، تواناییهاى خود را در راه فساد و لجام گسیختگى، قدرتهاى سلطه جوى جهان قرار مى‏دهند.

همچون بعضى از مرتاضهاى هندى و گاوپرستانى كه سر و روى خود را با فضولات گاوهاى مقدس آلوده مى‏كنند و ریاست جمهورى آمریكا و... با آنان به مشورت و راه جویى مى‏نشینند. حتماً این آلودگان به آنان درس معنویّت، خداشناسى و انسان دوستى مى‏آموزند!! و آنان را از انجام حیله‏هاى خانمان سوز و ویرانگر مردم ستمدیده باز مى‏دارند!!

آیا مى‏خواهند به وسیله نیروهاى نامرئىِ شیطانى به جنگ با قدرتهاى غیبى والهى بپردازند(2).

مگر نه این است كه اینان وارثان فرعون هستند و همانند او مى‏اندیشند و به این دلیل به ساحران و جادوگران متوسّل مى‏شوند!

گاو
چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند!

براى نجات از دردهاى ناشناخته روحى، باید به راهنمایی هاى كسانى گوش فرا داد كه با روح و جان همه آشنایى دارند و شاهد خلقت و چگونگى آفرینش انسان ها و همه مخلوقات بوده‏اند.

از این رو به مكتب حیات بخش اهل بیت‏علیهم السلام روى مى‏آوریم و با توجه به كلمات گهربار حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام دل و جان خود را آرامش مى‏دهیم. آن بزرگوار مى‏فرمایند:

أَمَّا بَعْدُ: فَإِنّی اوُصیكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذی اِبْتَدَءَ خَلْقَكُمْ وَإِلَیْهِ یَكوُنُ مَعادُكُمْ، وَبِهِ نَجاحُ طَلِبَتِكُمْ، وَإِلَیْهِ مُنْتَهى رَغْبَتِكُمْ، وَنَحْوُهُ قَصْدُ سَبیلِكُمْ، وَإِلَیْهِ مَرامی مَفْزَعِكُمْ، فَإِنَّ تَقْوَى‏اللَّهِ دَواءُ داءِ قُلوُبِكُمْ، وَبَصَرُ عَمى أَفْئِدَتِكُمْ، وَشَفاءُ مَرَضِ اَجْسادِكُمْ، وَصَلاحُ فَسادِ صُدوُرِكُمْ، وَطَهُورُ دَنَسِ أَنْفُسِكُمْ، وَجَلاءُ غِشاءِ اَبْصارِكُمْ، وَاَمْنُ فَزَعِ جَأْشِكُمْ، وَضِیاءُ سَوادِ ظُلْمَتِكُمْ...(3)

امّا بعد: من با تأكید به شما سفارش مى‏كنم به دارا بودن تقواى خداوندى كه آفرینش شما را شروع نمود و بازگشت شما به سوى اوست. و بوسیله عنایت او به مقاصد خود ظفر مى‏یابید و به سوى اوست منتهاى میل و رغبت شما و به سوى اوست نشان گاه خوب براى فزع و ترس شما.

براستى كه تقواى الهى دواء درد قلبهاى شما است و بصیرت براى كوردلیهاى شما و شفاى مرض اجساد شما و اصلاح كننده فساد سینه‏هاى شما و پاكیزه كننده كثیفى نفسهاى شما و جلا دهنده پرده‏هاى چشم شما است و باعث ایمنى ترس قلب شما و روشنایى سیاهى ظلمتهاى شما است.(4)

همان گونه كه دیدید، حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام تقوا را، راه درمان تیرگى قلب، آلودگیهاى فكرى، عدم بینش و دیگر مرضهاى روحى معرفى مى‏فرمایند. و همه انسانهائى را كه در جستجوى انسانیّت و یافتن راه معنویّت هستند، به داشتن آن سفارش مى‏كنند.

آن گاه كه سفره‏هاى رنگین گسترده مى‏شود و یا كرسى ریاست نهاده مى‏شود، پرهیزكاران در بوته آزمایش قرار مى‏گیرند و حقیقت و واقعیّت معنوى آنان روشن مى‏شود

ارتباط و دوستى خود را بر اساس تقوا قرار دهید

به جهت عظمت و ارزشى كه تقوا دارد، باید علاقه و دوستى ما به برادران دینى و دوستانمان بر اساس تقوا و پرهیزكارى آنان باشد، نه به خاطر ثروت و ریاست و بهره‏هاى مادّى!

حضرت امام باقرعلیه السلام مى‏فرمایند: حضرت أمیرالمؤمنین‏علیه السلام فرمودند:

اَحْبِبِ الْإِخْوانَ عَلى قَدْرِ التَّقْوى.(5)

برادران(دینى) خود را به قدر پرهیزكارى آنان دوست داشته باش.

دوستى با افراد نباید به خاطر ارزشهاى ظاهرى و جهات مادّى آنان باشد. اگر ملاك دوستى و برخوردهاى اجتماعى انسان تقوا و پرهیزكارى باشد؛ از گزند و نیرنگ افراد شریر جامعه محفوظ مى‏ماند و از فریب و حیله‏هاى آنان در امان مى‏ماند. ولى بعضى از افراد به جاى آن كه تقوا و پرهیزكارى را اساس دوستى قرار دهند، به قول خود »دفع افسد به فاسد« مى‏كنند و سرانجام »افسد« را نیز مرتكب مى‏شوند و در دام بازیگران جامعه گرفتار مى‏گردند!

 

پرهیز از مال حرام

شریک بن عبداللَّه یكى از این گونه افراد است. او در زمان مهدى عبّاسى قاضى كوفه بود. روزى قبل از قبول مقام قضاوت بر مهدى عباسى وارد شد. مهدى عباسى به او گفت: باید یكى از سه دستورى را كه مى‏دهم انتخاب كرده و انجام دهى: یا مقام قضاوت كوفه را بپذیرى، یا فرزندان مرا تعلیم دهى، یا یك دفعه از طعام من بخورى. »شریك« به هیچ یك از سه دستورى كه شنیده بود راضى نبود، ولى چون چاره نداشت فكرى كرد و گفت: خوردن طعام براى من آسانتر از دو دستور دیگر است.

مهدى عباسى فرمان داد غذائى بسیار لذیذ براى او تهیّه كنند. چون طعام را آوردند و«شریک» از خوردن غذا فارغ شد، طبّاخ به مهدى عباسى گفت:

لیس یفلح الشیخ بعد هذه الأَكلة ابداً.

«شریک» بعد از این طعام، دیگر رستگار نخواهد شد.

«شریک» پس از خوردن آن غذا همنشینى با بنى‏العباس را پذیرفت و نه تنها به آموزش كودكان آنان پرداخت؛ بلكه منصب قضاوت را نیز پذیرفت.(6)

آرى آن گاه كه سفره‏هاى رنگین گسترده مى‏شود و یا كرسى ریاست نهاده مى‏شود، پرهیزكاران در بوته آزمایش قرار مى‏گیرند و حقیقت و واقعیّت معنوى آنان روشن مى‏شود.  

 

پی نوشت ها :

(1) - سوره اعراف آیه 201.

(2) - آمریكا براى غایب ساختن نیروهاى خود! تاكنون صدها میلیون دلار سرمایه گذارى كرده است و در این راه ثروتهاى كلان و تعدادى از افراد خود را از دست داده است! رك : به سوى بى‏نهایت .

(3) - بحارالانوار : 284/70، نهج البلاغه خطبه 81 .

(4) - شرح نهج البلاغه مرحوم میرزا حبیب اللَّه خوئى خطبه 269/12 : 197.

(5) - بحارالانوار : 187/74، از امالى مرحوم صدوق : 182.

(6) - وقایع الأیّام مرحوم محدث قمى: 86 .

نمره اخلاق جامعه ما چند است؟!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 |

تكامل یا سقوط ملّت ها با ارزش‏هاى اخلاقى ارتباط تنگاتنگ دارد، زیرا پیمودن راه كمال بدون ارزش‏هاى اخلاقى ممكن نیست، و آینده‏سازى، و پیدایش تحولاّت شگرف اجتماعى، سیاسى، بى‏آنكه آینده‏سازان متحوّل گردند، و در یك بازسازى درونى دچار تحولاّت اخلاقى شوند، امكان نخواهد داشت.راه صلاح و فلاح را بدون چراغ همواره روشن اخلاق نمى‏شود سپرى كرد و به مراحل نهائى تكامل دست یافت.اگر انسانى یا ملّت هایى پیروز گردیدند، و به اوج قلّه كمال رسیدند، جان و جهان را دگرگون كردند، و استقلال و آزادى خود را رنگ جاودانه زدند، همه آن پیشرفت ها، پروازها، موفقیّت ها، در سایه ارزش‏هاى اخلاقى بود.با راستگوئى و ایثارگرى، با وفادارى و احترام متقابل، با جهاد و پیكار، با صداقت و سلامت، توانستند هم نظم اجتماعى را تحقّق بخشند و هم نظم سیاسى در جامعه انسانى مستقر سازند.

حضرت امیرالمۆمنین علیه‏السلام فرمود:«وَاعْلَمُوا عِبَادَ اللّه‏ِ أَنَّ الْمُتَّقِینَ ذَهَبُوا بِعَاجِلِ الدُّنْیَا وَآجِلِ الاْآخِرَةِ، فَشَارَكُوا أَهْلَ الدُّنْیَا فِی دُنْیَاهُمْ، وَلَمْ یُشَارِكُوا أَهْلَ الدُّنْیَا فِی آخِرَتِهِمْ؛ سَكَنُوا الدُّنْیَا بِأَفْضَلِ مَا سُكِنَتْ، وَأَكَلُوهَا بِأَفْضَلِ مَا أُكِلَتْ، فَحَظُوا مِنَ الدُّنْیَا بِمَا حَظِیَ بِهِ الْمُتْرَفُونَ، وَأَخَذُوا مِنْهَا مَا أَخَذَهُ الْجَبَابِرَةُ الْمُتَكَبِّرُونَ.ثُمَّ انْقَلَبُوا عَنْهَا بِالزَّادِ الْمُبَلِّغِ؛ وَالْمَتْجَرِ الرَّابِحِ. أَصَابُوا لَذَّةَ زُهْدِ الدُّنْیَا فِی دُنْیَاهُمْ، وَتَیَقَّنُوا أَنَّهُمْ جِیرَانُ اللّه‏ِ غَدا فِی آخِرَتِهِمْ. لاَ تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ، وَلاَ یَنْقُصُ لَهُمْ نَصِیبٌ مِنْ لَذَّةٍ؛

آگاه باشید، اى بندگان خدا، پرهیزكاران از دنیاى زودگذر به سلامت گذشتند و آخرت جاودانه را گرفتند، با مردم دنیا در دنیاشان شریك گشتند، امّا مردم دنیا در آخرت آن‏ها شركت نكردند، پرهیزكاران در بهترین خانه‏هاى دنیا سكونت كردند، و بهترین خوراك‏هاى دنیا را خوردند، و همان لذّت‏هایى را چشیدند كه دنیاداران چشیده بودند، و از دنیا بهره گرفتند آنگونه كه سركشان و متكبّران دنیا بهرمند بودند.سپس از این جهان با زاد و توشه فراوان، و تجارتى پُر سود، به سوى آخرت شتافتند، لذّت پارسایى در ترك حرام دنیا را چشیدند، و یقین داشتند در روز قیامت ازهمسایگان خدایند، جایگاهى كه هرچه درخواست كنند، داده مى‏شود، و هرگونه لذّتى در اختیارشان قرار دارد.»

و هر گاه كه ملّتى یا ملّت هایى، آلوده شدند، به انحراف كشیده شدند، انواع زشتى‏ها و بیمارى‏هاى اخلاقى در آن‏ها راه یافت، ضد ارزش‏ها در جامعه‏شان رونق گرفت، سُست گردیده و سقوط كردند.

امام على علیه‏السلام فرمود:«فَاعْتَبِرُوا بِحَالِ وَلَدِ إِسْمَاعِیلَ وَبَنِی إِسْحَاقَ وَبَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ. فَمَا أَشَدَّ اعْتِدَالَ الاْءَحْوَالِ، وَأَقْرَبَ اشْتِبَاهَ الاْءَمْثَالِ!تَأَمَّلُوا أَمْرَهُمْ فِی حَال تَشَتُّتِهِمْ وَتَفَرُّقِهِمْ، لَیَالِیَ كَانَتِ الاْءَكَاسِرَةُ وَالْقَیَاصِرَةُ أَرْبَابا لَهُمْ، یَحْتَازُونَهُمْ عَنْ رِیفِ الاْآفَاقِ، وَبَحْرِ الْعِرَاقِ، وَخُضْرَةِ الدُّنْیَا، إِلَى مَنَابِتِ الشَّیْحِ، وَمَهَافِی الرِّیحِ، وَنَكَدِ الْمَعَاشِ، فَتَرَكُوهُمْ عَالَةً مَسَاكِینَ إِخْوَانَ دَبَرٍ وَوَبَرٍ، أَذَلَّ الاْءُمَمِ دَارا، وَأَجْدَبَهُمْ قَرَارا، لاَ یَأْوُونَ إِلَى جَنَاحِ دَعْوَةٍ یَعْتَصِمُونَ بِهَا، وَلاَ إِلَى ظِلِّ أُلْفَةٍ یَعْتَمِدُونَ عَلَى عِزِّهَا. فَالاْءَحْوَالُ مُضْطَرِبَةٌ، وَالاْءَیْدِی مُخْتَلِفَةٌ، وَالْكَثْرَةُ مُتَفَرِّقَةٌ؛ فِی بَلاَءِ أَزْلٍ، وَأَطْبَاقِ جَهْلٍ!؛

از حالات زندگى فرزندان اسماعیل پیامبر، و فرزندان اسحاق پیامبر، فرزندان اسراییل «یعقوب» (كه درود بر آنان باد) عبرت گیرید، راستى چقدر حالات ملّت‏ها با هم یكسان، و در صفات و رفتارشان با یكدیگر همانند است.

حضرت علی علیہ السلام نے اسلام کی خدمت کی

در احوالات آن‏ها روزگارى كه از هم جدا و پراكنده بودند اندیشه كنید، زمانى كه پادشاهان كسرى و قیصر بر آنان حكومت مى‏كردند، و آن‏ها را از سرزمین‏هاى آباد، از كناره‏هاى دجله و فرات، و از محیط‏هاى سرسبز و خرّم دور كردند، و به صحراهاى كم گیاه، و بى‏آب و علف، محل وزش بادها، و سرزمین‏هایى كه زندگى در آنجاها مشكل بود تبعید كردند، آنان را در مكان‏هاى نامناسب، مسكین و فقیر، هم‏نشین شتران ساختند، خانه‏هاشان پست‏ترین خانه ملّت‏ها، و سرزمین زندگیشان خشك ترین بیابان‏ها بود، نه دعوت حقّى وجود داشت كه به آن روى آورند و پناهنده شوند، و نه سایه ألفتى وجود داشت كه در عزّت آن زندگى كنند، حالات آن‏ها دگرگون، و قدرت آن‏ها پراكنده، و جمعیّت انبوهشان متفرّق بود، در بلایى سخت، و در جهالتى فراگیر فرو رفته بودند، دختران را زنده به گور، و بت‏ها را پرستش مى ‏كردند، و قطع رابطه با خویشاوندان، و غارتگرى ‏هاى پیاپى در میانشان رواج یافته بود.»

بنابراین، ملّتى كه در حال پیمودن راه استقلال و كمال است باید، به ارزش‏ها توجّه لازم داشته، و از رشد و رونق ضد ارزش‏ها نگران باشد، و با تمام تلاش در ریشه كن نمودن آن همّت گمارد.زیرا كه بى ‏تفاوت بودن نسبت به ارزش‏ها و ضد ارزش‏ها، قدم‏هاى آغازین سقوط است كه امیرالمۆمنین علیه‏السلام هشدار گونه نسبت به رهبران صالح و فاسد فرمود:«فَإِنَّهُ لاَ سَوَاءَ، إِمَامُ الْهُدَى وَإِمَامُ الرَّدَى، وَوَلِیُّ النَّبِیِّ، وَعَدُوُّ النَّبِیِّ. وَلَقَدْ قَالَ لِی رَسُولُ اللّه‏ِ صلى ‏الله ‏علیه ‏و‏آله :«إِنِّی لاَ أَخَافُ عَلَى أُمَّتِی مُۆْمِنا وَلاَ مُشْرِكا؛ أَمَّا الْمُۆْمِنُ فَیَمْنَعُهُ اللّه‏ُ بِإِیمَانِهِ، وَأَمَّا الْمُشْرِكُ فَیَقْمَعُهُ اللّه‏ُ بِشِرْكِهِ. وَلكِنِّی أَخَافُ عَلَیْكُمْ كُلَّ مُنَافِقِ الْجَنَانِ، عَالِمِ اللِّسَانِ، یَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ، وَیَفْعَلُ مَا تُنْكِرُونَ»؛

امام هدایتگر، و زمامدار گمراهى هیچگاه مساوى نخواهند بود، چنانكه دوستان پیامبر صلى ‏الله ‏علیه‏ و‏آله و دشمنانش برابر نیستند، پیامبر اسلام صلى ‏الله‏ علیه‏ و‏آله به من فرمود:«بر امّت اسلام، نه از مۆمن و نه از مشرك هراسى ندارم، زیرا مۆمن را ایمانش بازداشته، و مشرك را خداوند به جهت شرك او نابود مى‏سازد، من بر شما از مرد منافقى مى‏ترسم كه درونى دو چهره، و زبانى عالمانه دارد، گفتارش دلپسند و رفتارش زشت و ناپسند است».

 

نقش ارزش‏هاى اخلاقى در مدیریت عالى جامعه

حضرت براى تحقّق نظم اجتماعى و نظم سیاسى در تمام ابعاد ارزشى آن به عدالت رفتارى اشاره مى‏كند و ارزش‏هاى اخلاقى را نسبت به مدیریّت عالى جامعه اسلامى خطاب به محمّد بن ابى ‏بكر اینگونه بیان مى ‏دارد:«فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَكَ، وَأَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ، وَابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ، وَآسِ بَیْنَهُمْ فِی اللَّحْظَةِ وَالنَّظْرَةِ، حَتَّى لاَ یَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِی حَیْفِكَ لَهُمْ، وَلاَ یَیْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ عَلَیْهِمْ، فَإِنَّ اللّه‏َ تَعَالَى یُسَائِلُكُمْ مَعْشَرَ عِبَادِهِ عَنِ الصَّغِیرَةِ مِنْ أَعْمَالِكُمْ وَالْكَبِیرَةِ، وَالظَّاهِرَةِ وَالْمَسْتُورَةِ، فَإِنْ یُعَذِّبْ فَأَنْتُمْ أَظْلَمُ، وَإِنْ یَعْفُ فَهُوَ أَكْرَمُ؛

با مردم فروتن باش، نرمخو و مهربان باش، گشاده رو و خندان باش، در نگاه‏ هایت، و در نیم نگاه و خیره شدن به مردم به تساوى رفتار كن، تا بزرگان در ستمكارى تو طمع نكنند، و ناتوان‏ها در عدالت تو مأیوس نگردند، زیرا خداوند از شما بندگان درباره اعمال كوچك و بزرگ، آشكار و پنهان پرسش مى‏ كند، اگر كیفر دهد شما استحقاق بیش از آن را دارید، و اگر ببخشد از بزرگوارى اوست

منابع:

قرآن کریم

نهج البلاغه

اخلاق و نظم اجتماعى، سیاسى، محمّد دشتى

نهج ‏البلاغه و خبرهاى غيبى
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 |

در كتاب شريف نهج البلاغه برخى اخبار غيبى وجود دارد كه در زير از نظرتان مى گذرانيم:


1- شهر بصره غرق مى‏شود.

پس از اينكه جنگ جمل به پايان رسيد و بصره فتح شد على (ع) خطبه اى ايراد كرد كه بخشى از آن، از خبرهاى غيبى آن حضرت به شمار مى ‏آيد.
فرمود: وايم الله لتغرقن بلدتكم كانى بمسجد كم كجؤجؤ سفينة...
به خدا سوگند شهر شما غرق مى‏شود و مسجد شما بسان سينه كشتى (كه بدنه آن در آب فرو مى‏رود و تنها سينه‏اش روى آب ظاهر است) ديده مى‏شود خداوند از بالا و پايين به اين شهر عذاب خواهد فرستاد. 1
ابن ابى الحديد در شرح اين كلام مى‏نويسد:
بصره تاكنون دوباره در آب غرق شده است يك بار در زمان «القادر الله» و بار ديگر در زمان «القائم بامرالله» طغيان آب‏هاى خليج فارسى اين شهر را در آب فرو برد و از آن همه ساختمان تنها قسمتى از مسجد جامع همان طور كه على (ع) خبر داده بود در ميان آب ديده مى‏شد و در اين دو حادثه تمام خانه‏ ها خراب شد و جميعت زيادى غرق شدند. 2


2- معاويه بر سرزمين عراق مسلط مى‏گردد.

امير مؤمنان (ع) خبر مى ‏دهد كه او پيش از معاويه از دنيا مى ‏رود و معاويه پس از او بر عراق مسلط مى ‏گردد و سپس مى ‏افزايد: «انه سيامركم بسبى و البرائة منى...» .
«از شما مى ‏خواهد كه به من ناسزا گوييد و از من بيزارى جوييد...»3
همانطور كه على (ع) خبر داده بود، معاويه پس از آنحضرت بر عراق مسلط شد و از مردم خواست كه به آن حضرت ناسزا بگويند وازاو بيزارى جويند و داستان اسف ‏انگيز ناسزا گويى به على (ع) حتى در خطبه‏ هاى نماز جمعه كه از زمان معاويه به دستور او مرسوم شده بود در تواريخ ثبت و ضبط است. 4
 

3- از آنها ده نفر جان به سلامت نمى‏برند و از شما هم ده نفر كشته نمى‏شوند.

در نبردى كه ميان امام (ع) و خوارج در كنار نهروان رخ داد امام پس از اتمام حجت، و بازگشت گروهى از آنان به صفوف امام، روبه ياران خود كرد و فرمود: «مصارعهم دون النطفة والله لايفلت منهم عشرة ولايهلك منكم عشرة» .5
«قتلگاه آنان كنار آب نهروان است بخدا سوگند، از گروه آنان ده نفر جان به سلامت نمى ‏برند و از شما هم ده تن كشته نمى‏ شود».
ابن ابى الحديد مى ‏گويد اين خبر غيبى يكى از معجزات على (ع) است كه نقل آن نزديك به تواتر رسيده است و در نبردى كه ميان امام و خوارج نهروان رخ داد همه شاهد بودند كه نه نفر از خوارج جان به سلامت بردند و از ميان ياران على (ع) فقط هشت تن به شهادت رسيدند. 6
 

4- مروان بن حكم حكومت بسيار كوتاهى خواهد داشت .

مروان بن حكم در جنگ جمل اسير شد و امام حسن و امام حسين از پدر عفو او را خواستند حضرت او را آزاد كرده، و سپس فرمود: «اما ان له امرة كلعقة الكلب انفه و هو ابوالاكبش الاربعة و ستلقى الامة منه و من ولده يوماً احمر».7
«آگاه باشيد براى اين مروان فرمانروائى كوتاهى است بسان ليسيدن سگ بينى خود را (اين تعبير كنايه از كوتاهى مدت فرمانروائى است) او پدرچهار رئيس است و امت اسلامى از فرمانروائى او و فرزندانش روز خونينى خواهند ديد».
همانطور كه آن حضرت خبر داده بود مروان به حكومت رسيد اما حكومت او بيش از نه ماه طول نكشيد و چهار فرزندش كه يكى از آنها عبدالملك و سه تاى ديگر عبارتنداز: عبدالعزيز، بشر و محمد به رياست رسيدند عبدالملك، خليفه شد و آن سه والى مصر و عراق و جزيره شدند.و امت اسلامى از مروان و فرزندانش روزهاى خونينى ديدند كه روشن‏ترين گواه آن، ظلم و ستم و خونريزى‏هايى است كه به دست حجاج بن يوسف خونخوار كه از طرف عبدالملك مروان، والى و استاندار عراق بود انجام شد. 8
 

5- جوان ثقفى بر شما مسلط مى‏شود و هستى شما را غارت مى‏كند.

«اما و الله ليسلطن عليكم غلام ثقيف الذيال الميال يا كل خضرتكم و يذيب شحمتكم...» 9
«آگاه باشيد به خدا سوگند جوانى متكبر و ستمگر از طائفه ثقيف بر شما مسلط مى‏شود كه سبزه شما را مى ‏خورد و پيه شما را آب مى ‏كند كنايه از اينكه به جان و مال شما رحم نمى ‏كند و همه را از آن خود مى ‏داند».
اين جوان ثقبفى همان حجاج بن يوسف ثقفى خونخوار و ستمگر معروف بود كه در ايام حكومت خود به جان و مال مردم افتاد و هزاران نفر را به قتل رسانيد. 10
 

6- برنامه مهدى موعود (عج) پيروى از قرآن و هدايت است

«يعطف الهوى على الهدى اذا عطفوا الهدى على الهوى و يعطف الرأى على القرآن اذا عطفوا القرآن على الرأى» 11
«هنگامى كه مردم هدايت را پيرو هواهاى نفسانى خود قرار دهند مهدى موعود (ع) مى‏آيد و هواهاى نفسانى را مغلوب هدايت مى ‏نمايد و نيز هنگامى كه مردم قرآن را برآراء و نظريات و تمايلات شخصى خود تطبيق نمودند آن حضرت آراء و نظريات را تابع قرآن قرار مى‏دهد برنامه آن حضرت حكومت قرآن و هدايت است» 12
 

7- اگر بخواهيم از همه خصوصيات شما خبر دهم مى ‏توانم.

والله لوشئت ان اخبركل رجل منكم بمخرجه و مولجه و جميع شأنه لفعلت ولكن اخاف ان تكفروا فى برسول الله صلى الله عليه و آله...» 13
«به خدا سوگند اگر بخواهم مى ‏توانم از همه خصوصيات هر كدام شما كه از كجا و چگونه و به چه هدف آمدى و چه تصميم داريد و خصوصيات ديگر خبر دهم. اما مى‏ترسم درباره من غلو كنيد و مرا از رسول خدا (ص) بالاتر بدانيد و يا به خدائى من معتقد شويد و اين عقيده موجب كفر شما شود».
ابن ابى الحديد در ذيل اين كلام، مى‏نويسد: اين گفتار على (ع) مانند گفتار حضرت مسيح (ع) است كه مى‏گفت: از معجزه‏هاى من اين است كه:
«و أُنبتكُم بما تاكلون و ما تدّخَرون فى بيوتكم».14
«شما را از غذائى كه در خانه مى‏ خوريد و از آنچه ذخيره مى‏ كنيد خبر مى ‏دهم. 15
 

8- زمانى بيايد كه ازاسلام فقط نام آن باقى ماند

«يأتى على الناس زمان لايبقى فيهم من القرآن الارسمه و من الاسلام الااسمه مساجدهم يومئذ عامرة من البناء خراب من الهدى...»16
«روزگارى بيابد كه در ميان مردم از قرآن جز خواندن و قرائت و از اسلام جز نامى باقى نماند، در آن زمان مساجد از حيث بنا و ساختمان معمور و آباد است اما از جهت هدايت و معنويت خراب است (مسلمانان به اسم اسلام و قرآن اكتفا مى ‏كنند و رفتن به مساجد هم جنبه تشريفات به خود مى ‏گيرد در صورتيكه اسلام و قرآن بايد در متن زندگى آنان حام باشد)».
 

9- خوارج پس از من با خوارى و ذلت زندگى خواهند كرد.

«اما انكم ستلقون بعدى ذلا شاملا وسيفاً قاطعاً واثرة يتخذها الظالمون فيكم سنة».17
«آگاه باشيد پس از من با ذلت همه جانبه و شمشير برنده و استبداد روبرو مى ‏گرديد اموال و حقوق شما را ستمگران مى ‏گيرند و اين كار درباره شما براى هميشه معمول و رسم مى‏گردد».
همانطور كه اميرمؤمنان (ع) خبر داد خوارج پيوسته از طرف حكومت‏ها، مورد تعقيب قرار گرفته اموال آنان پيوسته از طرف ستمگران تصاحب مى‏شد. 18
 

10- از هر چه سؤال كنيد خبر مى ‏دهم.

«فاسألونى قبل ان تفقدونى، فوالذى نفسى بيده لا تسألونى عن شى‏ء فيما بينكم و بين الساعة... الا انباتكم...» 19
در اين خطبه امير مؤمنان حدود آگاهى خويش از غيب را بيان مى ‏كند و مى ‏فرمايد:
«از هر چه كه تا قيامت پيش مى‏ آيد سؤال كنيد جواب خواهم داد و از هر نبرد و جنگى كه پيش مى ‏آيد و خصوصيات آن، تعداد افرادى كه كشته مى‏ شوند يا مى‏ ميرند و اينكه در كجا كشته مى ‏شوند و كجا به خاك سپرده مى ‏شوند از همه اين‏ها آگاهى دارم».20
اين بود ده مورد از خبرهاى غيبى امير مؤمنان (ع) كه در نهج ‏البلاغه آمده است .البته خبرهاى غيبى آن حضرت كه در نهج‏البلاغه و ساير كتابهاى تاريخ و حديث ياد شده فراوان است و يكى از دانشمندان معاصر هفتاده و پنج مورد از آنها را در كتابى گردآورده و بنام اخبار غيبى اميرمؤمنان (ع) منتشر ساخته است ولى ما به جهت رعايت اختصار به همين اندازه اكتفا مى‏كنيم .
 

پى نوشتها:

1- نهج البلاغه، خطبه 13.
2- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 253 چاپ بيست جلدى.

3- نهج‏ البلاغه، خطبه 57.

4- به شرح نهج‏البلاغه، ج 4 ص 55 - 128 مراجعه شود.

5- نهج ‏البلاغه، خطبه 58.

6- به شرح نهج ‏البلاغه، ج 5، ص 3 - 13 مراجعه شود.

7- نهج‏ البلاغه، خطبه 72.

8- به شرح نهج ‏البلاغه، ج 6، ص 146 - 148 مراجعه شود.

9- نهج البلاغه ،خطبه 115.

10- شرح نهج ‏البلاغه، ج 7، ص 276 - 281.

11- نهج ‏البلاغه خطبه 138.

12- به شرح نهج ‏البلاغه، ج 9، ص 138 مراجعه شود.

13- نهج البلاغه، خطبه 176.

14- سوره آل عمران، آيه 49.

15- شرح نهج ‏البلاغه، ج 10، ص 10 - 15.

16- نهج ‏البلاغه، كلمات قصار شماره 369.

17- نهج البلاغه، خطبه 57.

18- شرح نهج ‏البلاغه، ذيل همان خطبه.

19- نهج البلاغه، خطبه 89.

20- به شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 57 مراجعه شود.

اخلاق علوی و تاثیر آن در گرایش به تشیع
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 |





download link
تابلوی زیبای بهشت در نهج البلاغه
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 |

تابلوی زیبای بهشت در نهج البلاغه

بهشت

انسان گمان می‌ كند عالم آخرت همانند عالم دنیاست كه بعد از مدتی نعمت‌ ها، آسایش و راحتی و یا رنج‌ ها، دردها، ناملایمات اجتماعی، اقتصادی و یا سیاسی برای انسان نوعی عادت می ‌شود و دیگر نعمت ها لذت آوری و رنج ‌‌ها دردآوری خود را تا اندازه ‌ای از دست می‌ دهند، در حالی كه هرگز چنین نیست.


امام علی علیه السلام د رتوصیه نعمت های بهشتی می فرماید:

«فَلَوْ رَمَیْتَ بِبَصَرِ قَلْبِكَ نَحْوَ مَا یُوصَفُ لَكَ مِنْهَا لَعَزَفَتْ نَفْسُكَ عَنْ بَدَائِعِ مَا أُخْرِجَ إِلَى الدُّنْیَا مِنْ شَهَوَاتِهَا وَلَذَّاتِهَا، وَ زَخَارِفِ مَنَاظِرِهَا، وَلَذَهِلَتْ بِالْفِكْرِ فِی اصْطِفَاقِ أَشْجَار غُیِّبَتْ عُرُوقُهَا فِی كُثْبَانِ الْمِسْكِ عَلَى سَوَاحِلِ أَنْهَارِهَا، وَفِی تَعْلِیقِ كَبَائِسِ اللُّؤْلُؤِ الرَّطْبِ فِی عَسَالِیجِهَا (وَأَفْنَانِهَا وَطُلُوعِ تِلْكَ الِّثمارِ مُخْتَلِفَةً فِی غُلُفِ أَكْمَامِهَا تُجْنَى مِنْ غَیْرِ تَكَلُّف فَتأْتی عَلَى مُنْیَةِ مُجْتَنِیهَا، وَ یُطَافُ عَلَى نُزَّالِهَا فِی أَفْنِیَةِ قُصُورِهَا بِالاَْعْسَالِ الْمُصَفَّقَةِ وَالْخُمُورِ الْمُرَوَّقَةِ. قَوْمٌ لَمْ تَزَلِ الْكَرَامَةُ تَتََمادَى بهِمْ حَتَّى حَلُّوا دَارَ الْقَرَارِ، وَأَمِنُوا نُقْلَةَ الاَْسْفَارِ فَلَوْ شَغَلْتَ قَلْبَكَ أَیُّهَا الْمُسْتَمِعُ بِالْوُصُولِ إلَى مَا یَهْجُمُ عَلَیكَ مِنْ تِلْكَ الْمَنَاظِرِ الْمُونِقَةِ لَزَهِقَتْ نَفْسُكَ شَوْقاً إِلَیْهَا، وَلَتَحَمَّلْتَ مِنْ مَجْلِسِی هذَا إِلَى مُجَاوَرَةِ أَهْلِ الْقُبُورِ اسْتِعْجَالاً بِهَا. جَعَلَنَا اللهُ وَإِیَّاكُمْ مِمَّنْ یَسْعَى بِقَلْبِهِ إِلى مَنَازِلِ الاْبْرَارِ بِرَحْمَتِهِ؛

 پس اگر با دیده دل به آنچه از بهشت براى تو وصف شده است، نگاهت را بدوزى، جان تو از آنچه از دنیا همچون شهوت‏ ها و خوشى ‏ها و زیورها و منظره ‏هاى دل‏ انگیز و زیباى آن كه براى تو آفریده شده است، بیزارى جسته و با اندیشیدن در صداى برگ‏ هاى درختانى كه در اثر وزش نسیم پدید مى ‏آید و ریشه‏ هاى آن درختان در درون تپه ‏هایى از مشك بر ساحل جوى ‏هاى بهشت پنهان گردیده است، و نیز با اندیشیدن در خوشه ‏هاى مروارید و شاخه ‏هاى تر و تازه آن و ظاهر شدن آن میوه ‏ها به صورت ‏هاى گوناگون، در پوست شكوفه ‏هاى آن درختان، جان تو حیران و سرگردان و از خود بیخود مى‏گردد.

 اندیشیدن در آن میوه ‏هایى كه بدون زحمت چیده شده و به آن گونه كه چیننده بخواهد، حاضر مى‏ شود و براى ساكنان آن در گرداگرد كاخ‏ هاى آن، عسل ‏هاى صاف و خالص و شراب‏ هاى تصفیه شده به چرخش در مى ‏آید. اهل بهشت گروهى هستند كه همواره بزرگوارى شامل آنان شده تا اینكه به سراى آرامش بهشت جاوید رسیده و از نقل مكان ‏ها و سفرها آسوده گردند. پس اى شنونده! اگر دل خود را از هر چیزى بازداشته و به رسیدن به آن منظره ‏هاى شگفت‏ انگیز مشغول گردانى، جان تو در اشتیاق بهشت پرواز نموده و براى تعجیل در رسیدن به آن، مجلس سخنرانى مرا رها نموده و همسایگى به گور خوابیدگان را برخواهى گزید. خداوند ما و شما را از كسانى قرار بدهد كه با رحمت خداوند و با تمام وجود براى رسیدن به جایگاه نیكان، تلاش مى‏ نمایند».(1)

اهل بهشت همه در یك پایه نیستند؛ بلكه بر اساس اعتقاد و عمل و فكر، داراى پایه ‏ها و مراتب و درجات گوناگون مى ‏شوند، گروهى در بالاترین رتبه‏ هاى بهشت و گروهى دیگر در پایین ‏ترین رتبه ‏هاى آن، و گروهى نیز در میانه این دو دسته قرار دارند و این گروه نیز خود داراى درجات گوناگون مى‏ باشند

امام علیه السلام در سخن دیگری از نعمت های بهشتی این گونه سخن می گوید: « فَأَمَّا أَهْلُ الطَّاعَةِ فَأَثَابَهُمْ بِجِوَارِهِ، وَخَلَّدَهُمْ فی دَارِهِ، حَیْثُ لاَ یَظْعَنُ النُّزَّالُ، وَلاَ تَتَغَیَّرُ بِهِمُ الْحَالُ، وَلاَ تَنُوبُهُمُ الاَْفْزَاعُ وَلاَ تَنَالُهُمُ الاَْسْقَامُ، وَلاَ تَعْرِضُ لَهُمُ الاَْخْطَارُ، وَلاَ تُشْخِصُهُمُ الاَْسْفَارُ؛ پس آنان كه پیرو و مطیع خداوند هستند، خداوند به آنان پاداش همجوارى با خود را بخشیده و در سراى خود آنان را زندگانى جاوید داده است. آن جایى كه وارد شوندگان آن، بیرون نیایند و حال آنان دگرگون نشود، ترس ‏ها به آنان روى نیاورد و بیمارى ‏ها به آنان نرسد و به خطرها گرفتار نگردند و سفرها آنان را به رنج نیندازد».(2)

در سخن دیگری از حضرت، نعمت های بهشتی این گونه توصیف شده است: « وَلَیْسَ شَیْءٌ بِخَیْر مِنَ الْخَیْرِ إِلاَّ ثَوَابُهُ، وَكُلُّ شَیْء مِنَ الدُّنْیَا سَمَاعُهُ أَعْظَمُ مِنْ عِیَانِهِ، وَكُلُّ شَیْء مِنَ الاْخِرَةِ عِیَانُهُ أَعْظَمُ مِنْ سَمَاعِهِ، فَلْیَكْفِكُمْ مِنَ الْعِیَانِ السَّمَاعُ، وَمِنَ الْغَیْبِ الْخَبَرُ وَاعْلَمُوا أَنَّ مَا نَقَصَ مِنَ الدُّنْیَا وَ زَادَ فی الاْخِرَةِ خَیْرٌ مِمَّا نَقَصَ مِنَ الاْخِرَةِ وَ زَادَ فِی الدُّنْیَا؛ و هیچ نیكى بهتر از نیكى دیگر نیست، جز پاداش خداوند و هر چیزى از نعمت‏ هاى دنیا شنیدنش بزرگتر، مهم تر و با عظمت‏ تر از دیدن آن و هر چیزى از آخرت، دیدن آن، بزرگتر از شنیدنش است. نعمت ‏هاى دنیا وصفشان بهتر از دیدنشان، ولى نعمت‏ هاى آخرت دیدنشان بهتر از وصفشان است؛ پس هم اكنون كه در دنیا زندگى مى‏ كنید و شما را یاراى دیدن نعمت‏ هاى آخرت نیست، به شنیدن نعمت‏ هاى آخرت به جاى دیدن نعمت‏ هاى آن و نیز به خبرهاى غیبى از جهان رستاخیز به جاى دیدن آنچه كه اكنون از دیدگان شما پنهان است، بسنده كنید و بدانید آنچه از دنیا كاهش یافته و بر آخرت افزوده گردد، بهتر است از آنچه كه از آخرت كاهش یافته و بر دنیا افزوده گردد».(3)

مرتبه های بهشتیان بهشت، درجات و مراتب مختلفى دارد. نعمت ‏هاى بهشتى نیز براى همه بهشتیان یكسان نیست. همه بهشتیان در یك مقام نیستند، بعضى در اعلا مرتبه و بعضى در پایین ‏ترین درجات و برخى در حد متوسط هستند. امام علی علیه السلام در سخنی می فرماید: « دَرَجَاتٌ مُتَفَاضِلاَتٌ، وَمَنَازِلُ مُتَفَاوِتَاتٌ، لاَ یَنْقَطِعُ نَعِیمُهَا، وَلاَ یَظْعَنُ مُقِیمُهَا، وَلاَ یَهْرَمُ خَالِدُهَا، وَلاَ یَبْأَسُ سَاكِنُهَا؛ بهشت داراى درجه ‏ها و رتبه ‏هایى است كه برخى بر برخى دیگر برترى دارد و داراى جایگاه‏ هایى است كه از یكدیگر متمایزند».(4)

 اهل بهشت همه در یك پایه نیستند؛ بلكه بر اساس اعتقاد و عمل و فكر، داراى پایه ‏ها و مراتب و درجات گوناگون مى ‏شوند، گروهى در بالاترین رتبه‏ هاى بهشت و گروهى دیگر در پایین ‏ترین رتبه ‏هاى آن، و گروهى نیز در میانه این دو دسته قرار دارند و این گروه نیز خود داراى درجات گوناگون مى‏ باشند: « فَإِنَّ الجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الجَنَّةِ، فَتَحَهُ اللهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِیَائِهِ؛ پس به راستى كه پیكار در راه خدا، دروازه ‏اى از دروازه ‏هاى بهشت است كه خداوند آن را براى دوستان مخصوص خود گشوده است».(5)    

 

پی نوشت ها :

1. نهج البلاغه، خطبه 165.

2. همان، خطبه 109.

3. همان؛ خطبه 114.

4. همان، خطبه 85.

5. همان، خطبه 27.



ادامه مطلب
گوش کن امام علی(علیه السلام) با ماست!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 |

گوش کن امام علی(علیه السلام) با ماست! 

فرو روید و جاری‌ شوید در ذکر خدا، زیرا یاد او بهترین‌ یادهاست‌. و روی‌ آورید و میل‌ کنید به‌ آنچه‌ را که‌ خداوند به‌ پرهیزگاران‌ وعده‌ داده‌ است‌، زیرا وعده خدا صادق‌ترین‌ وعده‌هاست‌. و از راه‌ و روش‌ پیغمبرتان‌ تبعیت‌ کنید، زیرا که‌ آن‌ راه‌ و روش‌ با فضیلت‌ترین‌ روش هاست‌.

امام علی
گوش‌ به‌ خطبه جان‌ گشا و دل‌ فزای‌ أمیرالمؤمنین‌ علی بن‌ أبی‌طالب‌ فرادهید تا او بر شما قرائت‌ کند:

«وَ إنَّ اللَهُ سُبْحَانَهُ لَمْ یعِظْ أَحَدًا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْءَانِ. فَإِنَّهُ حَبْلُ اللَهِ الْمَتِینُ وَ سَبَبُهُ الامِینُ، وَ فِیهِ رَبِیعُ الْقَلْبِ وَ ینَابِیعُ الْعِلْمِ. وَ مَا لِلْقَلْبِ جَلآءٌ غَیرُهُ مَعَ أَنَّهُ قَدْ ذَهَبَ الْمُتَذَکرُونَ وَ بَقِی النَّاسُونَ وَ الْمُتَنَاسُونَ.فَإذَا رَأَیتُمْ خَیرًا فَأَعِینُوا عَلَیهِ. وَ إذَا رَأَیتُمْ شَرًّا فَاذهَبُوا عَنْهُ. فَإنَّ رَسُولَ اللَهِ صَلَّی‌ اللَهُ عَلَیهِ وَ ءَالِهِ کانَ یقُولُ: یابْنَ ءَادَمَ! اعْمَلِ الْخَیرَ وَ دَعِ الشَّرَّ؛ فَإذَا أَنْتَ جَوَادٌ قَاصِدٌ.» [1] ؛

«و خداوند سبحانه‌ هیچ کس‌ را موعظه‌ای‌ مانند موعظه با این‌ قرآن‌ ننموده‌ است‌. زیرا که‌ تحقیقاً قرآن‌ ریسمان‌ محکم‌ و استوار خداست‌، و واسطه‌ و سبب‌ امین‌ بین‌ او و بندگان‌ اوست‌. در قرآن‌ بهار طراوت‌ و زندگی‌ قلب‌ است‌، و چشمه‌های‌ علم‌ و دانش‌ است‌. برای‌ جلا دادنِ دل‌ چیزی‌ غیر از قرآن‌ وجود ندارد. با اینکه‌ مع‌ الاسف‌ به‌ یاد دارندگان‌ قرآن‌ همه‌ از بین‌ رفتند. و اینان‌ که‌ باقی‌ مانده‌، یا قرآن‌ را به‌ فراموشی‌ سپرده‌اند و یا اینکه‌ عمداً خود را به‌ فراموشی‌ زده‌اند.

پس‌ ای‌ مردم‌! اگر خیری‌ را دیدید برای‌ برپاداشتن‌ آن‌ کمک‌ کنید! و اگر شرّی‌ را مشاهده‌ نمودید از آن‌ بگریزید! زیرا عادت‌ رسول‌ خدا صلّی‌ الله‌ علیه‌ و آله‌ و سلّم‌ اینطور بود که‌ می فرمود:

ای‌ پسر آدم‌! کار خیر انجام‌ بده‌ و کار شرّ را واگذار؛ در اینصورت‌ تو مانند اسب‌ مستقیم‌ رو هستی‌ که‌ به‌ سعادت‌ و تقرّب‌ به‌ خدا خواهی‌ رسید!»

 

قرآن‌، پشتوانه‌ و نیرو دهنده‌ و حیات‌ بخش‌ همه‌ است‌

علامه طهرانی گفتند: یک‌ روز مرحوم‌ شهید مطهّری‌ رضوان‌ الله‌ علیه‌ به‌ من‌ می گفت‌: مرحوم‌ راشد می گفت‌: در مقام‌ عظمت‌ و استواری‌ کتاب‌ «مثنوی‌» همین‌ بس‌ که‌ پشتوانه قرآن‌ است‌. (یعنی‌ مطالب‌ مثنوی‌ همچون‌ دریای‌ عظیم‌ حیاتی‌ است‌ که‌ نگهدارنده‌ و حافظ‌ و پشتیبان‌ حقائق‌ قرآن‌ است‌.)

به‌ ایشان‌ گفتم‌: راشد در این‌ سخن‌ خطا کرده‌ است‌. قرآن‌ پشتیبان‌ مثنوی‌ و مثنویهاست‌؛ آن‌ نیرو دهنده‌ و حیات‌ دهنده‌ و جاودان‌ کننده این‌ و اینها است‌.

قرآن‌ را فرا گیرید، زیرا قرآن‌ بهترین‌ گفتارهاست‌. و تفقّه‌ و تفکر در آن‌ کنید که‌ آن‌ بهار دلهاست‌. و به نور قرآن‌ شفا طلبید، زیرا که‌ قرآن‌ شفای‌ سینه‌هاست‌. و به‌ نیکی‌ آنرا تلاوت‌ کنید، زیرا که‌ بهترین‌ داستان سرائی‌ است‌

فوراً گفت‌: بلی‌ این چنین‌ است‌. قرآن‌ حیات‌ بخشنده مثنوی‌ است‌.

أَفِیضُوا فِی‌ ذِکرِ اللَهِ فَإنَّهُ أَحْسَنُ الذِّکرِ. وَ ارْغَبُوا فِیمَا وَعَدَ الْمُتَّقِینَ فَإنَّ وَعْدَهُ أَصْدَقُ الْوَعْدِ. وَ اقْتَدُوا بِهَدْی نَبِیکمْ فَإنَّهُ أَفْضَلُ الْهَدْی. وَ اسْتَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَإنَّهَا أَهْدَی‌ السُّنَنِ.

وَ تَعَلَّمُوا الْقُرْءَانَ فَإنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِیثِ. وَ تَفَقَّهُوا فِیهِ فَإنَّهُ رَبِیعُ الْقُلُوبِ. وَ اسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَإنَّهُ شِفَآءُ الصُّدُورِ. وَ أَحْسِنُوا تِلا وَتَهُ فَإنَّهُ أَحْسَنُ الْقَصَصِ.

فَإنَّ الْعَالِمَ الْعَامِلَ بِغَیرِ عِلْمِهِ کالْجَاهِلِ الحَآئِرِ الَّذِی‌ لَا یسْتَفِیقُ مِنْ جَهْلِهِ؛ بَلِ الْحُجَّةُ عَلَیهِ أَعْظَمُ، وَ الْحَسْرَةُ لَهُ أَلْزَمُ، وَ هُوَ عِنْدَ اللَهِ أَلْوَمُ.[2]

«فرو روید و جاری‌ شوید در ذکر خدا، زیرا یاد او بهترین‌ یادهاست‌. و روی‌ آورید و میل‌ کنید به‌ آنچه‌ را که‌ خداوند به‌ پرهیزگاران‌ وعده‌ داده‌ است‌، زیرا وعده خدا صادق‌ترین‌ وعده‌هاست‌. و از راه‌ و روش‌ پیغمبرتان‌ تبعیت‌ کنید، زیرا که‌ آن‌ راه‌ و روش‌ با فضیلت‌ترین‌ روشهاست‌. و به‌ سنّت‌ و آئین‌ وی‌ بگرائید،

زیرا سنّت‌ او راهبرترین‌ سنّت‌هاست‌.

و قرآن‌ را فرا گیرید، زیرا قرآن‌ بهترین‌ گفتارهاست‌. و تفقّه‌ و تفکر در آن‌ کنید که‌ آن‌ بهار دلهاست‌. و به نور قرآن‌ شفا طلبید، زیرا که‌ قرآن‌ شفای‌ سینه‌هاست‌. و به‌ نیکی‌ آنرا تلاوت‌ کنید، زیرا که‌ بهترین‌ داستان سرائی‌ است‌.

به‌ علّت‌ آنکه‌ عالمی‌ که‌ به‌ علمش‌ عمل‌ ننماید، مانند جاهلِ سرگردان‌ و متحیری‌ است‌ که‌ از نادانیش‌ بهوش‌ نمی‌آید؛ بلکه‌ حجّت‌ خدا بر او عظیم‌تر، و حسرت‌ او ثابت‌تر، و او در نزد خدا بیشتر مورد ملامت‌ قرار می گیرد!»

 

پی نوشت ها :

1- «نهج‌ البلاغة‌» خطبه 174؛ و از طبع‌ مصر با تعلیقه شیخ‌ محمّد عبده‌: ج‌ 1، ص‌0 33

2- «نهج‌ البلاغة‌» خطبه 108؛ و از طبع‌ مصر با تعلیقه عبده‌: ج‌ 1، ص‌ 216

آرامش بخش دل ها
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 |

آرامش بخش دل ها


«همانا خدای سبحان و بزرگ یاد خود را روشنی بخش دل ها قرار داد، تا گوش پس از ناشنوایی بشنود، و چشم پس از کم نوری بنگرد، و انسان پس از دشمنی آ رام گردد .»

آرامش

«انّ الله سبحانَهُ و تعالی جعل الذّکر جِلاءً للقلوب، تَسمَعُ بِهِ بَعدَالوَقرةِ، وَ تبصرُ به بَعدَالعَشوَةِ، و تَنقادُ بِهِ بَعدَ المُعائدة...»1

شرح گفتار

امیر متقیان علی (علیه السلام) در این فراز از  خطبه ی دلنشین 222 نهج البلاغه، از مهمترین اصل معنوی که یاد خدا باشد سخن به میان آورده و در این باره می فرماید: «همانا خدای سبحان و بزرگ یاد خود را روشنی بخش دل ها قرار داد، تا گوش پس از ناشنوایی بشنود، و چشم پس از کم نوری بنگرد، و انسان پس از دشمنی رام گردد.»

این بیان از امیر بیان علی (علیه السلام) بیانگر تاثیر فوق العاده ی ذکر خداوند بر پاکسازی روح و روان آدمی است.

در اثر پاکی قلب است که روح انقیاد و اطاعت در وجود انسان زنده شده، و به موجودی تبدیل می شود که به طور کل عنان اختیار را به خالق خود وانهاده و در برابر فرامین حضرت حق، بدون کوچکترین اعتراضی سر تسلیم فرود می آورد، در این هنگام است که طبق فرمایش مولای متقیان علی (علیه السلام) گوش جان آدمی شنوا و چشم باطن بینا می شود و انسان حقایقی را می بیند که در گذشته نمی دید.

به مرور زمان، در اثر ذکر خداوند بی همتا، آتش ویرانگر شهوات و خواهش های نفسانی فرو نشسته و رام و بی خطر می گردد لازم به ذکر است که مهمترین اثری که یاد خدا پس از روشنی دل از خود نمایان می سازد، اثر ارزشمند آرامش است.

آری یاد خدا، با نور بی نظیر خود، ظلمتکده ی دل را روشن، و طوفان پر تلاطم غم و غصه را در خانه ی قلب آدمی فرو می نشاند.

جایگاه بلند آرامش و نقش سازنده ی آن در زندگی، زمانی برای ما روشن می شود که با نقطه ی مقابل آن که اضطراب و نگرانی باشد، آشنا شویم.

اضطراب و نگرانی یکی از بزرگترین معضلات زندگی انسان ها به شمار می رود، که در اثر آن ادمی در زندگی  خسارت های فراوانی را متحمل می شود.

دنیا پرستی و دلباختگی در برابر زرق و برق زندگی مادی یکی از بزرگترین عوامل اضطراب و نگرانی انسان ها بوده و هست، تا آنجا که گاهی عدم دستیابی به رنگ خاصی از لباس یا کفش و کلاه و یا یکی دیگر از هزاران وسایل زندگی، ساعت ها و یا روزها و هفته ها، فکر دنیا پرستان را ناآرام و مشوش می دارد

کسانی که در زندگی به چنین بلای دردناکی مبتلا شده اند، همواره می کوشد تا از هر طریقی که شده، خود را از شر این بیماری خطر آفرین رهایی بخشند، اما غافل از آنکه این دردی نیست که به این سادگی درمان شود. اندیشمندان علم پزشکی که در موضوع اعصاب و روان تخصص ویژه دارند. به منظور آرامش بخشیدن به انسان های غم دیده، و درمان درد خانمان سوز اضطراب و نگرانی، تاکنون نشست های علمی فراوانی برقرار نموده، و در این زمینه کتاب های زیادی به رشته ی تحریر درآورده اند، اما به جرأت می توان گفت: بسیاری از آنها راه به جایی نبرده و به قول معروف سوراخ دعا را گم کرده اند.

در این میان خالق هستی در کلام نورانی خود در یک جمله ی کوتاه و پر مغز، مطمئن ترین راه و نزدیکترین مسیر را به ما نشان داده و در این باره به زیبایی فرموده است:«الا بذکر الله تطمئن القلوب»2  آگاه باش که با یاد خدا دل ها آرام می گیرد.

نکته حائز اهمیت پیرامون موضوع اضطراب و نگرانی آن است که این بیماری خطر آفرین خود معلول عواملی است که ذکر و یاد خدا همچون باران رحمت الهی گرد و غبار غم و غصه را از آینه ی دل کنار زده و برای همیشه ریشه ی اضطراب و نگرانی را می خشکاند. در کتاب ارزشمند تفسیر نمونه برای نگرانی و پریشانی عواملی ذکر شده است که ذکر خدا به راحتی می تواند آنها را از بین برده و نابود سازد، که ما در اینجا به مهمترین آن عوامل اشاره می کنیم:

آرامش

1-  گاهی اضطراب و نگرانی به خاطر آینده تاریک و مبهمی است که در برابر فکر انسان خود نمایی می کند، احتمال زوال نعمت ها، گرفتاری در چنگال دشمن، ضعف و بیماری و ناتوانی و درماندگی، و احتیاج، همه این ها آدمی را رنج می دهد، اما ایمان به خداوند قادر متعال، خداوند رحیم و مهربان، خدایی که همواره کفالت بندگان خویش را برعهده دارد، می تواند این گونه نگرانی ها را از میان ببرد و به او آرامش دهد که تو در برابر حوادث آینده درمانده نیستی، خدایی داری توانا، قادر و مهربان.

2-  گاه گذشته تاریک زندگی فکر انسان را به خود مشغول می دارد، و همواره او را نگران می سازد، نگرانی از گناهانی که انجام داده، از کوتاهی ها و لغزش ها، اما توجه به اینکه خداوند، غفار، توبه پذیر، رحیم و غفور است، به او آرامش می دهد، به او می گوید: عذر تقصیر به پیشگاهش ببر، از گذشته عذرخواهی کن و در مقام جبران برآی، که او بخشنده است و جبران کردن ممکن.

دنیا پرستی و دلباختگی در برابر زرق و برق زندگی مادی یکی از بزرگترین عوامل اضطراب و نگرانی انسان ها بوده و هست، تا آنجا که گاهی عدم دستیابی به رنگ خاصی از لباس یا کفش و کلاه و یا یکی دیگر از هزاران وسایل زندگی، ساعت ها و یا روزها و هفته ها، فکر دنیا پرستان را ناآرام و مشوش می دارد.

3-  عامل دیگر نگرانی آن است که انسان گاهی برای رسیدن به یک هدف زحمت زیادی را متحمل می شود، اما کسی را نمی بیند که برای زحمت او ارج نهد و قدردانی و تشکر کند، این ناسپاسی او را شدیداً رنج می دهد، و در یک حالت اضطراب و نگرانی فرو می برد، اما هنگامی که احساس کند کسی هست که از تمام تلاش ها و کوشش هایش آگاه است، و به همه آنها ارج می نهد وبرای همه پاداش می دهد، دیگر چه جای نگرانی و ناآرامی است؟!

4-  دنیا پرستی و دلباختگی در برابر زرق و برق زندگی مادی یکی از بزرگترین عوامل اضطراب و نگرانی انسان ها بوده و هست، تا آنجا که گاهی عدم دستیابی به رنگ خاصی از لباس یا کفش و کلاه و یا یکی دیگر از هزاران وسایل زندگی، ساعت ها و یا روزها و هفته ها، فکر دنیا پرستان را ناآرام و مشوش می دارد.

اما ایمان به خدا و توجه به آزادگی مومن که همیشه با «زهد و پارسایی سازنده» و عدم اسارت در چنگال زرق و برق زندگی مادی همراه است به همه این اضطراب ها پایان می دهد، هنگامی که روح انسان «علی وار» آن گونه وسعت یابد که بگوید: «دنیا کم هذه اعون عندی من ورقة فی فم جرادة تقضمها»

دنیای شما در نظر من بی ارزش تر از برگ درختی است که در دهان ملخی باشد که آن را می جود. [حال که چنین است] نرسیدن به یک وسیله مادی یا از دست دادن آن چگونه امکان دارد آرامش روح آدمی را بر هم زند و طوفانی از نگرانی در قلب و فکر او ایجاد کند.3

 

امام موسی
آرامش بی نظیر در سخت ترین شرایط

نقل می کنند: هنگامی که موسی بن جعفر (علیه السلام) در زندان بودند، هارون الرشید، کنیز زیبا چهره و خوش قامتی را به زندان نزد امام (علیه السلام) فرستاد، تا در زندان خدمتگزار آن حضرت باشد، امام (علیه السلام) کنیز را نپذیرفت و به شخصی به نام عامری فرمود: به هارون بگو: «بَل اَنتُم بِهَدِیَّتِکُم تَفرَحون» 4 بلکه شما هستید که به هدایایتان خوشحالید. من نیازی به این کنز و امثال آن ندارم.

عامری بازگشت و جریان را به هارون گفت، هارون خشمگین شد و به او گفت: به زندان برو و به موسی بن جعفر (علیه السلام) بگو:«نه ما با رضایت تو، تو را زندانی کرده ایم و نه با رضایت تو، تو را دستگیر نموده ایم، کنیز باید در زندان باشد» سپس هارون دیده بانی بر زندان امام قرار داد، تا بنگرد که کنیز چه می کند؟

دیدبان دید: کنیز (آن چنان تحت تاثیر عبادت های امام شده) که به سجده افتاده و همچنان می گوید: (قدّوس سبحانک، سبحانک)

موسی بن جعفر (علیه السلام) در سایه ذکر خدا و مناجات با یگانه خالق هستی، به چنان آرامشی دست یافت که صحنه ی دلفریب گناه را در هم شکست، صحنه ای که می توانست با افروختن شعله ی ویرانگر شهوت، آرامش روح و روان آدمی را بر هم زند، و خانه ی قلب را به میدانی برای جولان شیطان لعین تبدیل نماید

دیده بان جریان را به هارون گزارش داد، هارون گفت: «به خداوند سوگند، موسی بن جعفر (علیه السلام) آن کنیز را با جادوی خود سحر کرد، آن کنیز را نزد من بیاور.»

کنیز را در حالی که لرزه بر اندامش بود، نزد هارون آوردند در حالی که به آسمان نگاه می کرد و بهت زده بود.

هارون پرسید: حال و روزگار تو چگونه است؟

کنیز گفت: در حضور موسی بن جعفر (علیه السلام) ایستاده بودم، او شب و روز سرگرم نماز بود، و بعد از نماز تسبیح و تقدیس الهی به جا می آورد، گفتم: ای آقای من! آیا حاجتی داری تا برآورم؟ که من برای خدمتگزاری به اینجا آمده ام.

فرمود: اینها (هارون و اطرافیانش) درباره من چه فکر می کنند؟ ناگهان به سویی متوجه شد و من به آن سو نگریستم، باغی پر درخت و شاداب و با فرش هایی زیبا و بالش هایی از ابریشم، و هوای دل انگیز و با صفا دیدم که همه رقم غذا در آنجا بود، و حوریان و غلمان بهشتی پذیرایی می کردند... بی اختیار به سجده افتادم، تا اینکه دیده بان آمد و مرا از سجده بلند کرد و به اینجا آورد.

هارون گفت: ای زن ناپاک! گویی در سجده به خواب رفته ای و در عالم خواب چنین باغی دیده ای؟!

کنیز گفت: نه به خدا سوگند، آن باغ را قبل از سجده دیدم، و از این رو سجده کردم».

هارون به عامری گفت: این زن خبیث را تحت نظر بگیر تا این مطالب را به کسی نگوید، آن کنیز همچنان مشغول عبادت و راز و نیاز بود تا اینکه قبل از شهادت امام کاظم (علیه السلام) از دنیا رفت)5

چنان چه ملاحظه فرمودید: موسی بن جعفر (علیه السلام) در سایه ذکر خدا و مناجات با یگانه خالق هستی، به چنان آرامشی دست یافت که صحنه ی دلفریب گناه را در هم شکست، صحنه ای که می توانست با افروختن شعله ی ویرانگر شهوت، آرامش روح و روان آدمی را بر هم زند، و خانه ی قلب را به میدانی برای جولان شیطان لعین تبدیل نماید.

در پایان امید است که ما نیز به عنایت حضرت حق، همواره ذکر زیبای الهی را بر زبان جاری نموده و در سایه ی چنین ذکر زیبایی به آرامشی معنوی دست یابیم.

6 راهکار عملی کسب آرامش
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 |
آرامش به معنای طمأنینه و راحتی فکر در زندگی، حقیقت مطلوبی است که اسلام آن را ستوده است و راههایی برای رسیدن به آن تعیین کرده است. از نظر اسلام آرامش و طمأنینه امری واقعی، حقیقتی و دست یافتنی است. در متون دینی ما راه های به دست آوردن آرامش بیان شده است و همین امر بهترین دلیل بر امکان دست رسی به آن است.
امام علی
علاوه بر این پیاده کردن دستوراتی ما را در رسیدن به آن نزدیک می کند. بزرگانی که به دستورات دین عمل کرده اند و به آرامش درونی رسیده اند، می‌تواند ما را به این واقعیت رهنمون سازد که کسب آرامش در زندگی یک شعار نیست و این چیزی است که ما خود می توانیم با به کار بستن دستورات دینی آن را در خود احساس و تجربه نماییم. در این مجال بر آنیم یکسری از راهکارهایی که امام علی علیه السلام  در رسیدن به این مطلوب موثر دانسته اند را بیان نماییم.

1ـ سخن گفتن با خداوند

حضرت علی (علیه السلام) در نامه خود به فرزندش امام حسن (علیه السلام) می فرماید:

«...غم و اندوه خود را  در پیشگاه خداوند مطرح كن تا غم های تو را برطرف كند و در مشكلات تو را یاری رساند...»(نامه 31)

روشن است كه سخن گفتن با كسی كه دسترسی به او در هر زمانی امكان پذیر است و صحبت كردن با او هیچ قید و شرطی لازم ندارد و هیچ محدودیت زمانی ندارد و هیچ واكنش نامناسب و پیامد نامطلوبی در پی ندارد و از همه مهمتر اینكه از قدرت بی پایانی برخوردار است و مشتاق است كه بندگانش با او سخن گویند و از او كمک بخواهند تا از این قدرت بی پایان خود برای یاری رساندن به آنها استفاده كند، غم و اندوه را از انسان دور می نماید و او را امیدوار و شاد می سازد. به اعتقاد دول واسكوكان  دعا و نیایش باعث می شود كه افراد خوشبینانه احساس كنند بر {وقایع} آینده كنترل بیشتری دارند و این اعتقاد موجب افزایش اعتماد به نفس، ‌عزت نفس و احساس هدفمندی در آنها می شود. بیشترین تأثیر مذهب بر شادی به دلیل نیایش زیاد و نزدیكی به خداوند است. (آرجایل ، 2001)

 

2- نماز خواندن

حضرت علی (علیه السلام)  در مورد تأثیر نماز بر كاهش غم و اندوه می فرماید:

"آن چه كه بین من و خدا نارواست اگر انجام دهم و مهلت دو ركعت نماز داشته باشم تا از خدا عافیت بطلبم، مرا اندوهگین نخواهد ساخت."(حکمت 299)

 از آن جا كه نماز خواندن نیز نوعی سخن گفتن با خداوند است، بنابر این همه مزایای سخن گفتن با خداوند را دارد و علاوه بر آن به دلیل اینكه عبارات مورد استفاده در نماز از سوی خداوند تعیین شده است میتوان گفت كه این عبارات بهترین عبارات برای سخن گفتن با خداوند است و بهترین نتیجه و بیشترین تأثیر را دارد. دول واسكوكان(1995) معتقدند كه نماز و دعا خوشبینی و احساس كنترل را افزایش می دهد و این عوامل به نوبه خود باعث ایجاد احساس شادی می شود.

به اعتقاد دول واسكوكان دعا و نیایش باعث می شود كه افراد خوشبینانه احساس كنند بر {وقایع} آینده كنترل بیشتری دارند و این اعتقاد موجب افزایش اعتماد به نفس، ‌عزت نفس واحساس هدفمندی در آنها می شود. بیشترین تأثیر مذهب بر شادی به دلیل نیایش زیاد و نزدیكی به خداوند است

3 - صله ارحام( روابط خویشاوندی )

حضرت علی(علیه السلام)  در مورد اثرات مثبت رابطه با خویشاوندان می فرمایند: «... خویشاوندان انسان بزرگترین گروهی هستند كه از او حمایت می كنند و اضطراب و ناراحتی او را می زدایند و به هنگام مصیبت ها نسبت به او پرعاطفه‌ترین مردم می باشند.» (خطبه 23)

كمک به دیگران در موقع پریشانی، تجربه نوعدوستی ایجاد می كند كه منبعی برای هیجان مثبت است. (باتسون، 1987)

به اعتقاد آرجایل (2001) معاشرت پذیری با ارزش است زیرا به تعاون و كمک دو جانبه منجر می شود و این وضعیت لذت بخش است. روابط اجتماعی یکی از بزرگترین منابع شادی است.  کامان وفلت (1983) در تحقیقی دریافتنند که مردم شاد احساس نزدیکتری با دیگران دارند و احساس اعتماد و مورد علاقه بودن می کنند و بیشتر علاقه مندند با دیگران باشند و احساس تنهایی نمی کنند. با دوستان بودن نیز یکی از منابع اصلی لذت است.

برخی از فواید با دوست بودن ممکن است ناشی از فعالیت های لذت بخشی باشد که آنها برای یکدیگر انجام می دهند یا خود در فعالیت های لذت بخشی مشارکت می کنند حداقل کارکرد ممکن این فعالیت های مشترک  این است که موجب لذت و روابط حمایت کننده می شوند. مردم شاد نه تنها تعامل اجتماعی بیشتر ی با یکدیگر دارند بلکه کیفیت روابط آنها بالاتر است.(آرجایل،2001)

بری و هانسن (1996) دریافتند که کیفیت رابطه دانشجویانی که شادترند در مقایسه با دانشجویان دیگر ، بالاتر است. اگر ما عمیقاً از شخص دیگری مراقبت کنیم نه تنها خودمان تشویق می شویم بلکه این کار در شادکامی دیگران مۆثر است. (آرجایل، 2001)

 

امام علی
4- جستجوی سخنان حکمت آمیز

حضرت علی (علیه السلام)  می فرماید:" همانا این دلها همانند تن ها افسرده می شوند، پس برای  شادابی دلها سخنان زیبای حكمت آمیز  بجویید ." (حکمت 91)

در حكمت 197 نهج البلاغه نیز چنین روشی مورد تأكید قرار گرفته است.

حضرت علی (علیه السلام)  همچنین می فرماید:

" گفتار حكیمان اگر درست باشد درمان {است}... . "  (حكمت 265)

از آن جا كه  سخنان حكمت آمیز غالبا ارضا كننده حس زیبایی شناختی و یادآوری كننده حقایق فراموش شده است  و انسان فطرتاً  همیشه طالب زیبایی و جویای حقیقت است،‌ بنابراین طبیعی است  كه با شنیدن سخنان زیبای حكمت آمیز احساس لذت و شادابی به او دست می دهد. روشن است كه قرآن و احادیث كه در بردارنده سخنان خداوند و پیامبر اكرم و امامان هستند، بهترین و زیباترین سخنان حكمت آمیز می باشند. بسیاری از بررسی ها  تأثیر مثبت آموزش (که سخنان حکمت آمیز نیز جزئی از آن است) را بر خشنودی نشان داده اند.(آرجایل، 2001)     

... خویشاوندان انسان بزرگترین گروهی هستند كه از او حمایت می كنند و اضطراب و ناراحتی او را می زدایند و به هنگام مصیبت ها نسبت به او پرعاطفه ترین مردم می‌باشند

5 - اهل عمل بودن

 حضرت علی(علیه السلام)  می فرماید: " آن كس كه در عمل كوتاهی كند دچار اندوه می شود." (حکمت 127)

از آن جا كه رسیدن به هر هدفی، چه این هدف دنیوی باشد چه اخروی، چه مادی چه معنوی مستلزم برنامه ریزی درست و عمل كردن به این برنامه است، بنا بر این اهل عمل بودن ضامن دستیابی به شادی و خوشبختی و كوتاهی در عمل به ارزشها و اعتقادات و برنامه های خود، ایجاد كننده حسرت و غم و اندوه است. بی کاری همه جنبه های شادی از جمله عاطفه مثبت، رضایت از زندگی و عاطفه منفی را متأثر می سازد. افراد بیکار احساس ملالت می‌کنند، عزت نفس اندکی دارند، گاهی عصبانی می شوند و گاهی اوقات بی تفاوتی عاطفی در آنها بروز می کند.(ارجایل، 2002)

 

6 -غنیمت شمردن فرصت ها

حضرت علی(علیه السلام) در نامه خود به فرزندش امام حسن علیه السلام می فرماید: "... پیش از آن كه فرصت از دست برود و اندوه به بار آورد، از فرصتها استفاده  كن." ( نامه 31 )

ایشان در حکمت 118 نیز اندوهبار بودنِِِ از دست دادن فرصتها را مورد تأكید قرار داده اند.

از آن جا كه لازمه عمل به برنامه های خود و در نتیجه دستیابی به اهداف دنیوی و اخروی و مادی و معنوی، استفاده بهینه از فرصت هاست، بنابراین با استفاده درست از وقت است كه می توان به شادی دست یافت و در مقابل از دست دادن فرصت‌ها به این دلیل كه باعث ناكامی در دستیابی به اهداف می شود، غم و اندوه به دنبال دارد. معلوم شده است که افراد بیکار کمتر زمان خود را سازمان دهی می کنند(فیدر و بوند،1983) و این مسأله یکی از علل بهداشت روانی (و از جمله شادی) کمتر است. ( وانبرگ وهمکاران، 1997)


منابع:

- حضرت علی.  نهج البلاغه.گردآورنده: رضی، شریف(400 ه.ق). ترجمه محمد دشتی.(1379).قم: انتشارات مجتبی.

- بررسی دیدگاه غم و شادی در نهج البلاغه، اعظم مرادی

هر چه خدا بخواهد همان می‌شود!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 |

هر چه خدا بخواهد همان می‌شود!


انسان از یافتن چیزى خشنود مى گردد که هرگز از دست او نمى رفت (و به عکس) از فوت چیزى اندوهناک مى گردد که هرگز نصیب او نمى شد .

افسردگی
امام(علیه السلام) مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) (بسیار مى شود که) انسان از یافتن چیزى خشنود مى گردد که هرگز از دست او نمى رفت (و به عکس) از فوت چیزى اندوهناک مى گردد که هرگز نصیب او نمى شد»؛(أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْمَرْءَ لَیَفْرَحُ بِالشَّیْءِ الَّذِی لَمْ یَکُنْ لِیَفُوتَهُ، وَیَحْزَنُ عَلَى الشَّیْءِ الَّذِی لَمْ یَکُنْ لِیُصِیبَهُ).

اشاره به اینکه از نظر مقدرات الهى و یا به بیانى دیگر از نظر عالم اسباب، گاه مواهبى نصیب انسان مى شود که تلاش و کوششى براى آن نکرده و از نظر ظاهر به طور حتم به او مى رسید در این گونه موارد شادمانى چندان مفهومى ندارد و به عکس از نظر مقدرات و عالم اسباب امورى است که انسان هرچه تلاش کند به آن نخواهد رسید و به تعبیر دیگر قسمت او نیست گاه در اینجا غمگین مى شود در حالى که تأسف خوردن بر این گونه امور منطقى نیست و همانند آن است که انسان تأسف بخورد چرا بال و پر ندارد که بر فراز آسمان ها پرواز کند.

به یقین توجّه به این دو نکته انسان را از دلبستگى هاى فوق العاده مادى رها مى سازد، زیرا نسبت به تمام نعمت هاى مادى که در اختیار اوست یا آنچه از دست او رفته همین احتمال هست، همان چیزى که در قرآن مجید آمده است: «(لِکَیْلاَ تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ وَلاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ)؛ این به جهت آن است که براى آنچه از دست داده اید تأسف نخورید، و به آنچه به شما داده شده دلبسته و شادمان نباشید».(1)

سپس امام(علیه السلام) نتیجه گیرى کرده مى فرماید: «بنابراین نباید بهترین و برترین چیز نزد تو رسیدن به لذات دنیا یا فرو نشاندن خشم (از طریق انتقام از دشمن) باشد، بلکه خاموش کردن آتش باطل، یا زنده کردن حق باید مورد علاقه تو باشد»؛ (فَلاَ یَکُنْ أَفْضَلَ مَا نِلْتَ فِی نَفْسِکَ مِنْ دُنْیَاکَ بُلُوغُ لَذَّة أَوْ شِفَاءُ غَیْ1 وَلَکِنْ إِطْفَاءُ بَاطِل أَوْ إِحْیَاءُ حَقّ).

آنچه پایدار و باقى و جاودانى است و همیشه با انسان خواهد بود کارهاى نیکى است که براى روز جزا ذخیره کرده است. باید به دست آوردن آن مایه شادى و از دست دادن آن مایه غم و اندوه باشد

امام(علیه السلام) مواهب مادى را در این عبارت در دو چیز خلاصه کرده یکى رسیدن به لذات دنیوى؛ لذت مال و فرزند و همسر و سفره هاى رنگین و مانند آن از امورى که همه در گذر است و دائماً متزلزل و دیگر انتقام گرفتن از مخالفان و دشمنان که ظاهرا مایه آرامش او مى شود در حالى که اگر بر نفس خویش مسلّط باشد آرامشى که در سایه عفو و گذشت حاصل مى گردد به مراتب از آرامش حاصله از انتقام، برتر است و در مقابل، دو چیز را از مهمترین اعمال صالح و ذخایر یوم المعاد مى شمرد: فرونشاندن آتش باطل و احیاى حق، و از آنجا که حق و باطل مفهوم بسیار وسیع و گسترده اى دارد، بیشتر مسائل اجتماعى و فردى را شامل مى شود.

حضرت در پایان نامه مى افزاید: «آنچه باید مایه سرور و خوشحالى تو گردد چیزى است که از پیش (براى روز قیامت) فرستاده اى و آنچه باید مایه تأسف تو گردد چیزى است که به جاى مى گذارى (و مى روى و از آن براى ذخیره یوم المعاد استفاده نمى کنى و در یک کلام) تمام همّ تو باید متوجه جهان پس از مرگ باشد»؛ (وَلْیَکُنْ سُرُورُکَ بِمَا قَدَّمْتَ، وَأَسَفُکَ عَلَى مَا خَلَّفْتَ(2)، وَهَمُّکَ فِیمَا بَعْدَ الْمَوْتِ).دلیل آن هم روشن است، زیرا آنچه پایدار و باقى و جاودانى است و همیشه با انسان خواهد بود کارهاى نیکى است که براى روز جزا ذخیره کرده است. باید به دست آوردن آن مایه شادى و از دست دادن آن مایه غم و اندوه باشد.

از ابن عباس نقل شده که مى گوید بعد از کلام پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) از هیچ کلامى به اندازه این کلام سود نبردم «مَا انْتَفَعْتُ بِکَلام بَعْدَ کَلامِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ، کَانْتِفاعی بِهذا الْکَلامِ».(3)

 

پی نوشت ها :

1. حدید، آیه 23.

2. «خَلَّفْتَ» از ریشه «خَلف» به معناى پشت سر گرفته شده، بنابراین «ما خلّفت» به معناى چیزى است که پشت سر گذاشته اى و اشاره به مواهب دنیوى است که انسان مى گذارد و مى رود و از آن بهره نمى گیرد.

3. نهج البلاغه، نامه 22.



ادامه مطلب
چیزی که جایگزینی ندارد!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 |

چیزی که جایگزینی ندارد! 

ضایع کردن عمرهاى خود در آنچه براى شما باقى نمى‏ماند، دورى گزینید؛ زیرا عمرهاى از دست رفته باز نمى‏گردند .


زمان

انسان با محدودیّتى که دارد، در برابر جهانى پهناور از اسرار و علوم و اطلاعات قرار دارد. ذهن محدود ما، چگونه مى‏تواند همه امور را اعمّ از مسائل حیاتى و ارزشمند و موضوعات واهى و بى اساس، در خود جاى دهد؟! پس چون گنجایش فکر ما محدود است، باید متوجّه باشیم به دلیل ظرفیّت محدودى که داریم، به امور مهم و حیاتى بپردازیم و ذهن خود را متوجّه به مسائل بى‏ارزش و بى‏محتوا نکنیم.

تفریحات بیجا، خواندن کتابهاى بى‏ارزش، معتاد شدن به برنامه‏هاى گوناگون رادیو و تلویزیون، به آسانى فکر و ذهن را اشغال مى‏کند و از پرداختن به امور مهم و حیاتى باز مى‏دارد.براى دستیابى به هدفهاى عالى، باید از این گونه امور چشم پوشى کنید و ذهن خود را از آنها فارغ نمائید؛ تا وقت و فرصت براى رسیدن به امور مهم داشته باشید.

حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

اِحْذِرُوا ضِیاعَ الْاَعْمارِ فِیما لایَبْقى لَکمْ فَفائِتُها لایَعُودُ.(1)

از ضایع کردن عمرهاى خود در آنچه براى شما باقى نمى‏ماند، دورى گزینید؛ زیرا عمرهاى از دست رفته باز نمى‏گردند.

هم اکنون تصمیم بگیرید آینده شما نسبت به گذشته شما، از کیفیّتى برتر برخوردار باشد و اگر اینک از گذشته خود پشیمان هستید، کارى نکنید که در آینده افسوس این زمان را بخورید. حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

بادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ اَنْ تَکوُنَ غُصَّةً.(2) ؛ از فرصتها استفاده کن؛ قبل از آن که مایه افسوس شود.

از هر جاى ضرر که برگردید، به نفع شما است. پس در هر موقعیّتى که هستید، سعى کنید آینده‏اى بهتر از گذشته داشته باشید. از فرصتى که دارید استفاده کنید و تا مهلت دارید از لحظات عمر خود بهترین استفاده را بدست آورید.

 

بهره‏گیرى علّامه مجلسى از عمر خویش

شخصیّتهاى بزرگ و مردان نامىِ تاریخ ما، با رفتار و کردار نیک و خدا پسندانه خود، از فرصتها بهترین استفاده‏ها را نمودند و نام نیکشان را جاودانه ساختند. شما نیز لحظات زندگى خود را ارج نهید و با اعمال شایسته و پرثمر، نتیجه‏اى جاویدان و همیشگى بدست آورید.

حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

اَلْاَیَّامُ صَحائِفُ آجالِکمْ، فَخَلِّدُوها اَحْسَنَ اَعْمالِکمْ.(3)

روزها، صفحه‏هاى اجلهاى شما است؛ پس با اعمال نیک آن را جاویدان سازید. 

ساعات زندگى و لحظاتى را که مى‏گذرانیم، مهلت‏هایى است که کم‏کم از دست مى‏دهیم. شخص خردمند و زیرک کسى است که فرصتى را که دارد، غنیمت شمارد و از آن به بهترین وجه استفاده کند

وقت شناسی در سیره پیشوایان

پیامبران و امامان (علیهم السلام) به طور مکرر مردم را به اغتنام فرصت ها و اهمیت دقت و استفاده صحیح از آن سفارش می کردند، و خود در این راستا پیشتاز و الگو بودند، پیامبر(صلی الله علیه و آله ) به ابوذر فرمود:«اِغتَنِم خَمساً قَبلَ خَمسٍ،حَیاتَکَ قَبلَ مَوتِکَ، وَ صِحَّتَکَ قَبلَ سُقمِک وَ فِراغَکَ قَبلَ شُغلِک، وَ شَبابَکَ قَبلَ هِرَمِکَ، وَ غِناکَ قَبل فَقرِک؛ پنج چیز را قبل از فرارسیدن پنج چیز دیگر غنیمت بشمار؛ زندگی قبل از مرگ، سلامتی قبل از بیماری، فراغت قبل از اشتغال، جوانی قبل از پیری،و بی نیازی را قبل از تهی دستی .»( کنزالعمّال، حدیث 43490)

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) فرمود: «تزوّد من یومک لغدک، واغتنم عفو الزّمان، و انتهز فرصة الامکان؛ از امروزت برای فردایت توشه برگیر، و فراهم شدن وقت را غنیمت شمار، و از فرصت و مهلت و امکانات استفاده کن.»( غررالحکم، ج 1، ص 394)

نیز فرمود:«المؤمن مشغولٌ وقته؛ همه وقت مؤمن پراست، و او در همه وقتش به کارهای مثبت اشتغال دارد.»( همان، ص 252)

عمر

نیز در ضمن نامه ای به یکی از اصحاب فرمود: «با آن چه از عمرت باقی مانده از گذشته جبران کن، فردا و پس فردانگو( و کار امروز را به فردا وانگذار) زیرا گذشتگانی که به هلاکت رسیدند، به خاطر پایداری در آرزوها و امروز و فردا کردن بود، تا آنگاه که ناگهان فرمان خدا(مرگ) به سویشان آمد، در حالی که غافل بودند.»( اصول کافی، ج 2،ص 136)

نیز فرمود:«مِنَ الخُرقِ؛ اَلمُعاجَلَةُ قَبلَ الاِمکانِ، وَ اَلاَناة قَبلَ الفُرصَةِ؛ شتاب در کار پیش از آمادگی و توانایی، ابلهی است، همان گونه که اتلاف وقت پس از فراهم شدن فرصت از ابلهی و نادانی می باشد.»( نهج البلاغه، حکمت 363)

نیز فرمود: «و الفرصة تمرّمرّ السّحاب فانتهزوا فرص الخیر؛ فرصت وقت همچون ابر می گذرد، فرصت های نیک را غنیمت بشمارید، و قبل از گذشتن، از آن ها بهره بگیرید.»( همان، حکمت 21)

انسان، محدود به حدود و قیودى است که یکى از آنها قید زمان است. همه بزرگان ما آنچه را که وسیله پیشرفت و برترى آنان شده است، در محدوده‏اى از زمان انجام داده‏اند. اگر در گذشته رفتار ما همچون آنان نبوده است، باید قدر مهلت باقى مانده را بدانیم و به ارزش آن توجّه داشته باشیم.

فرصت غنیمت است حریفان در این چمن

فرداست همچو گل همه بر باد رفته‏ایم

ساعات زندگى و لحظاتى را که مى‏گذرانیم، مهلت‏هایى است که کم‏کم از دست مى‏دهیم. شخص خردمند و زیرک کسى است که فرصتى را که دارد، غنیمت شمارد و از آن به بهترین وجه استفاده کند.

آنان که شبانه‏روزِ خود را به انجام کارهاى نیک و پسندیده مى‏گذرانند و از وقت گذرانى و اتلاف عمر پرهیز مى‏کنند؛ صفحات درخشانى را در صحیفه اعمال خود به جاى مى‏گذراند و نتیجه‏اى ابدى و جاویدان بدست مى‏آورند. آیا بهتر نیست ما نیز از این گونه افراد باشیم؟

حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

لَوْ صَحَّ الْعَقْلُ لَاغْتَنَمَ کلُّ امْرَءٍ مَهَلَه.(5) ؛

اگر عقل سالم باشد، هر شخصى مهلتى را که دارد، غنیمت مى‏شمارد.

ما باید توجّه داشته باشیم که وقت ما، بزرگترین سرمایه وجود و هستى ماست. این حقیقتى است که عقل و خرد بر آن شهادت مى‏دهد. از این روى هر انسانى باید مهلتى را که دارد، غنیمت شمرده و مهلت موجود را از دست ندهد. این واقعیّتى است که عقل و خرد پذیراى آنست.

آنچه ندارد عوض اى هوشیار

عمر عزیز است غنیمت شمار

آرى اهل بیت عصمت‏علیهم السلام درباره ارزش وقت و قیمت آن سخنان فراوانى بیان نموده‏اند و با نکاتى که در بیانات خود ذکر فرموده‏اند، به ما هشدار داده‏اند که مواظب لحظات عمر خود باشیم و ساعتى از ساعات زندگى را بدون بهره‏مند شدن از آن، از دست ندهیم و توجّه داشته باشیم هر لحظه‏اى که از وقت ما مى‏گذرد، همان مقدار از عمر ما کم مى‏شود.

حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

اَلْعُمْرُ تُفْنیهِ اللَّحَظاتُ.(6) ؛ عمر را لحظاتى که مى‏گذرد، فانى مى‏سازد.

ما با هر نفسى که مى‏کشیم و با هر لحظه‏اى که مى‏گذرانیم، مقدارى از عمر خود را از دست مى‏دهیم.

روز را رایگان زدست مده

نیست امید آن که باز رسد

آنان که شبانه‏روزِ خود را به انجام کارهاى نیک و پسندیده مى‏گذرانند و از وقت گذرانى و اتلاف عمر پرهیز مى‏کنند؛ صفحات درخشانى را در صحیفه اعمال خود به جاى مى‏گذراند و نتیجه‏اى ابدى و جاویدان بدست مى‏آورند. آیا بهتر نیست ما نیز از این گونه افراد باشیم؟

 

پی نوشت ها :

1- شرح غرر الحکم: 282/2.

2 - نهج البلاغه: نامه 31.

3 - شرح غرر الحکم: 120/2.

4 - زندگانى و شخصیّت شیخ انصارى: 42.

5 - شرح غرر الحکم: 112/5.

6 - شرح غرر الحکم: 92/1.

7 - نهج البلاغه، کلمات قصار: 325.

8 - شرح غرر الحکم: 115/5.

درد مـردم از غـم تحریم نیست !
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 |

درد مـردم از غـم تحریم نیست !

این روزها که گرانی و اوضاع نامطلوب اقتصادی پنجه در گلوی مستمندان انداخته و افزایش بی رویه قیمتها باز هم مثل همیشه فشارش روی قشر ضعیف جامعه است؛ آنچه حرف دل ماست همان است که امیرالمومنین علیه السلام  فرمود.
فقر

ما نمی گوییم که چرا مسۆلین مربوطه پاسخگو نیستند و چرا معاون ارزی بانک مرکزی که حقوق می گیرد تا حوزه ارز را مدیریت و برنامه ریزی کند در این آشفته بازار حتی یک نشست خبری هم نمی گذارد. به این هم کار نداریم که در این همه نوسانات شدید ارزی (البته رو به بالا) که نشان از سوء مدیریت می دهد کفایت حتی یک نفر از مدیران محترم اجرایی هم مورد تردید قرار نمی گیرد. تمام این موارد را ندید گرفته و بحث کارشناسی اش را به متخصصین امر واگذار می کنیم.

ما فرض را بر این می گذاریم که تنها عاملی که قیمتها را دو برابر و کمر مستمندان را دو تا کرد فقط و فقط داستان تحریم بود و بس.

مردم همان امتی هستند که سی و چهار سال است سخت ترین تحریمها را دیده اند و خم به ابرو نیاورده اند. ناجوانمردانه ترین رفتارهای بدخواهان داخلی و خارجی را دیده اند و باز با مشتی گره کرده مرگ بر آنها گفته اند و هنوز ایستاده اند. اما آنچه آنها را در طی این مسیر، یاری می کند و بر گامهای استوارشان انرژی تزریق می نماید حضور مسئولان و مدیران جامعه در کنار آنهاست ؛ البته نه فقط در راهپیمایی؛ بلکه در سطح زندگی. قوت قلب یک سرباز به حضور واقعی و نه تشریفاتی فرماندهان در صحنه نبرد است.

سیره اقتصادی حضرت امام ره و مقام معظم رهبری و برخی دیگر در زندگی و سفارشهای مکرر حضرت آقا به ساده زیستی مسئولان ترجمه عملی توصیه و سیره امیرمومنان علیه السلام است که ظاهرا مورد غفلت واقع شده و این همان چیزی است که مردم برنمی تابند.

امروز که جنگ، جنگ اقتصادی است و مردم ما در حال دست و پنجه نرم کردن با این هجمه بی امان هستند و کم و زیاد صدای ناله مجروهان این جنگ تمام عیار در کوی و برزن ، مترو و تاکسی به گوش می رسد ، آیا تیر و ترکشی هم از این حملات و یا حداقل موجی از آن زندگی مسئولان ما را می گیرد؟ یا این قشر و خانواده هایشان در پناه ثروتهای حسابی از گزند سنگین ترین گرانی ها و تورمهای جاری در امانند؟

در نهج البلاغه امیرالمومنین علی علیه السلام آمده است

امام علی علیه السلام در «بصره» به عیادت «علاء ابن زیاد حارثى» كه از یارانش بود رفت و چون چشمش به خانه وسیع او افتاد فرمود: این خانه با این وسعت را در این دنیا براى چه مى‏خواهى؟ با این كه در آخرت به آن نیازمندترى. آرى! مگر این كه بخواهى به این وسیله به آخرت برسى یعنى مهمان كنى (و مهمانان در آن را گرامى دارى)، صله رحم نمائى و بدین وسیله حقوق (لازم خود را) اظهار كرده به مورد خود قرار دهى كه در این صورت با این خانه به آخرت نائل شده‏اى.

«علاء» گفت: اى امیر مۆمنان! از برادرم «عاصم بن زیاد» پیش تو شكایت مى‏آورم. فرمود: مگر چه كرده؟ «علاء» پاسخ داد: عبائى پوشیده و از دنیا كناره گرفته است. امام ع فرمود: حاضرش كنید. هنگامى كه آمد به او فرمود:

چرا با خودت دشمنی می کنی؟! شیطان تو را فریب داده و هدف تیر او قرار گرفته‏اى. چرا به خانواده و فرزندانت رحم نمى‏كنى‏؟!

تو خیال مى‏كنى خداوند از یک طرف طیبات را بر تو حلال كرده؛ ولی در واقع دوست ندارد كه از آنها استفاده كنى؟!

«عاصم» گفت: اى امیر مۆمنان! تو خود با این لباس خشن و آن غذاى ناگوار به سر مى‏برى (در حالى كه پیشوا و امام ما هستى و بر ما لازم است به تو اقتدا كنیم).

امیرالمومنین علیه السلام  فرمود:

فقر

واى بر تو! من که مثل تو نیستم (وظیفه من غیر از شما است) خداوند بر پیشوایان عادل واجب شمرده كه بر خود سخت گیرند و همچون طبقه ضعیف مردم باشند، تا ندارى فقیر بر او سنگینى نكند و او را از پاى در نیاورد.

از این سخن حضرت و سیره عملی او این پیام به صراحت شنیده می شود که توده مردم از دنیا تا حد امکان و در جهت آبادانی آخرت خود مجاز به کسب و استفاده حلال هستند ؛ اما مسئولان و رهبران فکری و عملی و مدیران جامعه اسلامی باید در سطح مستمندان جامعه زندگی کنند تا فقیر در سنجش زندگی خود با زندگی مسئولان از وضع موجود احساس نارضایتی نکند.

امروز که جنگ، جنگ اقتصادی است و مردم ما در حال دست و پنجه نرم کردن با این هجمه بی امان هستند و کم و زیاد صدای ناله مجروهان این جنگ تمام عیار در کوی و برزن ، مترو و تاکسی به گوش می رسد ، آیا تیر و ترکشی هم از این حملات و یا حداقل موجی از آن زندگی مسئولان ما را می گیرد؟ یا این قشر و خانواده هایشان در پناه ثروتهای حسابی از گزند سنگین ترین گرانی ها و تورمهای جاری در امانند؟

دوست داریم خوش بین باشیم و تصور کنیم اکثر مسئولان ما کلام امیرالمومنین علیه السلام و توصیه مکرر مقام معظم رهبری را سر لوحه زندگی خود قرار داده اند و مانند طبقه ضعیف جامعه زندگی می کنند و آنها هم از این گرانی ها و بازار نابسمان در عذابند ؛ اما شواهدی این ابر خوش بینی را پراکنده کرده و محو می کند.

خداوند متعال بر مسئولان نظام اسلامی لازم کرده است که به گونه ای زندگی کنند که  فقر فقیر او رااز میدان به در نکند

یکی از شواهد توصیه های مکرر مقام معظم رهبری به ساده زیستی و پرهیز از دنیای پر زرق و برق است که این تکرارها خود خبر از عملی نشدن کار می دهد.

دومین و ملموس ترین شاهد بر این ادعای ناگوار حرکتی بود که یکی دو سال پیش، برنامه «صرفا جهت اطلاع»  آغاز کرد که خیلی زود به گِل نشست. مجری برنامه از تمام مسئولین درخواست کرد تا به آنها اجازه دهند سطح زندگیشان را از دریچه دوربین به  مردم نشان دهند. ولی متاسفانه این دعوت عام تنها یک لبیک گو داشت که آن هم وزیر محترم ارشاد بود.

مردم ما ثابت کرده اند برای حفظ ارزشها و این نظام عزیزتر از جان تا پای جان ایستاده اند و تحریم و فشارهای اقتصادی بسیار کمتر از آنانند که بتواند مقاومت این ملت شهید پرور را بشکنند؛ به شرط آنکه مسئولان محترم هم سخن امیرالمومنین علیه السلام را سیره خود کنند و به واقع همچون مقام معظم رهبری به گونه ای زندگی کنند که فقر فقیر برای او دردناک نباشد و او را به زانو درنیاورد.

«إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ الْعَدْلِ أَنْ یُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ كَیْلَا یَتَبَیَّغَ بِالْفَقِیرِ فَقْرُه‏»

خداوند متعال بر مسئولان نظام اسلامی لازم کرده است که به گونه ای زندگی کنند که فقیر فقیر او را میدان به در نکند. نهج البلاغه خطبه 209

امید است مسئولان ما البته آن عده که در عمل با این آموزه مهم فاصله دارند با تغییر در روش زندگی خود فرمایش امام علی علیه السلام و به دنبال آن توصیه های مقام معظم رهبری را عملیاتی کرده و با قرار گرفتن در سطح زندگی مردم و حضور واقعی در کنار آنها، در این جنگ تمام عیار هم کمک حالی برای طیف وسیعی از مردم جامعه باشند و هم با لمس واقعی مشکلات تصمیمات صحیح تری برای حل آن اتخاذ کنند. ان شاء الله

ابوبکر جانشین پیامبر بود!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 |

شیعه معتقد است كه همان طورى كه ارسال رسول براى هدایت مردم، باید از طرف خداوند متعال باشد، خلیفه و جانشین او نیزباید از طرف خداوند عالم منصوب شود.

بنابراین كسانى كه مدعى ‏اند ابوبكر خلیفه بلافصل رسول خداست، باید استدلال كنند كه او به چه صورت این خلافت را به دست آورده است. از این رو، مكتب شیعى، پیرو نظریه نص و انتصاب الهى است و معتقد است كه جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، باید از طرف خداوند متعال و خود آن حضرت تعیین و اعلام شود. این اعلام، به دو گونه زیر مى ‏باشد:

الف) بیان اوصاف، شرایط و ویژگى‏ هایى كه انسان با ملاحظه آنها یقین پیدا مى‏كند كه مصداق انحصارى این اوصاف، خلیفه و امام مسلمانان بعد از رسول خداست؛ مثل آن چه در آیه ذیل آمده است:

إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُۆْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ‏[1]؛ «ولىّ شما، تنها خدا و پیامبر اوست و كسانى كه ایمان آورده‏اند؛ همان كسانى كه نماز را برپا مى‏دارند و در حال ركوع، زكات مى‏دهند».

این اوصاف، در هر كس باشد، او جانشین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مى‏باشد. زمخشرى، دانشمند سنى، در تفسیر آیه فوق، اذعان مى‏كند كه این آیه، درباره امیرمۆمنان علیه السلام نازل شده است‏[2].

ب) از سوى رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اسم امیرمۆمنان علیه السلام، به عنوان جانشین بلا فصل خود تصریح شده است.

بنابراین، شیعه معتقد است كه به دلیل نام بردن او از سوى پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، او خلیفه بلافصل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مى‏ باشد. به این دو نمونه كه یكى در آغاز و دیگرى در فرجام رسالت، صورت پذیرفت، دقت كنید:

1- ماجراى یوم الدار؛ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در آغاز دعوت علنى كه با دعوت از خویشاوندنش شروع شد، به فرمان خداوند، اقوام و بستگان نزدیك خود را جمع و رسالت خویش را به آنان ابلاغ كرد و در همان مجلس اعلام كرد كه هر كس از شما در پذیرفتن دعوت من سبقت جوید، او پس از من، جانشینم خواهد بود كه‏ از میان آنان، فقط حضرت على علیه السلام جواب مثبت داد و دعوت آن حضرت را پذیرفت و بعد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «انت اخى و وصیى و وزیرى و وارثى و خلیفتى من بعدى‏[3]؛ تو، برادر، وصى، وزیر، وارث و جانشین بعد از من هستى».\

2- روز غدیر؛ در بازگشت از حجه الوداع، خداوند بر پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم، چنین وحى فرستاد: یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ‏[4]؛ «اى پیامبر! آن چه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ كن» و پیامبر نیز در غدیر خم دستور خدا را ابلاغ كرد و در میان جمعیت انبوه مسلمان، دست على را گرفت و به مردم نشان داد و فرمود: «من كنت مولاه فهذا ولیه»[5]. آن‏گاه، خداوند به پیامبرش، چنین بشارت داد: الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً[6]؛ «امروز، دین شما را برایتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم و اسلام را براى شما (به عنوان) آیینى برگزیدم».

امیرمۆمنان علیه السلام، داراى فضایل فراوانى است كه مخصوص اوست و روایاتى از زبان مبارك رسول خدا علیه السلام درباره حضرت نقل شده است كه همه مى‏توانند امر جانشینى را روشن كنند. حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مى‏فرمود:

1- «انَا دارُ الحِكمَةِ و علىٌّ بابُها[7]؛ من سراى حكمت و علم هستم و على صلی الله علیه و آله و سلم، دروازه آن».

2- «واقضاهُم علىُ‏بنُ ابیطالب‏[8]؛ آگاه‏ترین شخص به قضاوت، حضرت على علیه السلام است».

3- «انَّ علیاً مِنى و انَا مِنْهُ و هو ولىُّ كلِّ مۆمنٍ بَعدى‏[9]؛ على از من است و من از او و او بعد از من، ولىّ هر مۆمنى است».

بنابراین، شیعه معتقد است كه خلافت، یك منصب الهى است و تعیین آن هم از جانب خداست؛ زیرا علم به این‏كه چه كسى شایستگى این مقام را دارد، از قدرت غیر خداوند و فرستادگانش خارج است. از این رو، ابوبكر نمى‏تواند خلیفه منصوب پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد؛ زیرا خلافت او، نه با شورا بود و نه با إجماع مسلمانان صورت گرفت. جمعى از علماى اهل سنت، همانند ابویعلى حنبلى‏[10]، غزالى‏[11] و محى‏الدین عربى‏[12]، وجود هر گونه اجماعى را براى خلیفه اول اساساً انكار كرده، بلكه آن را غیر لازم دانسته‏اند! از این رو، مى‏توان مدعى شد كه خلافت ابوبكر، یك انتصاب است؛ البته نه از سوى خدا و رسولش؛ بلكه فقط با اشاره و رأى یك نفر و آن هم عمربن الخطاب.

 

پی نوشت:

 [1] . مائده( 5)، آیه 55.

[2] . الكشاف، ج 1، ص 649.

[3] . الارشاد، ج 1، ص 7.

[4] . مائده( 5)، آیه 67.

[5] . سنن الترمذى، ج 5، ص 591.

[6] . مائده( 5)، آیه 67.

[7] . علامه حلى، نهج الحق، ص 236.

[8] . بحارالانوار، ج 40، ص 193.

[9] . سنن الترمذى، ج 5، ص 591.

[10]. ر. ك: ماوردى، الاحكام السلطانیة، ص 33.

[11]. الارشاد فى الكلام، ص 424.

[12]. شرح سنن الترمذى، ج 13، ص 229.


عدالت‌خواهی امام علی(علیه السلام)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

عدالت انواعی دارد و عدالت اجتماعی در اندیشه دینی از چنان جایگاه ویژه‌ای برخوردار است که هیچ امر دیگری با آن قابل مقایسه نیست. این عدالت برخاسته از عدلی کلی است که حاکم بر همه چیز است. عدل به معنای قرار دادن هر چیز در جای خود، مبنای همه امور است و خداوند همه چیز را بر عدل استوار کرده است. قیام همه امور به عدل و استواری همه چیز به آن است. چانچه در حدیث نبوی (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است: «بالعدل قامت السّماوات و الأرض»؛ «آسمان‌ها و زمین به وسیله عدل ایستاده‌اند».

امام علی

دوران کوتاه حکومت امام علی(علیه السلام) بهترین مصداق برقراری عدالت در جامعه اسلامی می‌باشد. عدالتی که همگان را برابر ساخت و حقوق را به تساوی تقسیم نمود. جامعه‌ای که در آن سیاه و سفید، عرب و عجم، با یکدیگر تفاوتی نداشتند. هر کس می‌توانست به راحتی حقوق خویش را دریافت کرده و بدون دغدغه به امرار معاش پردازد. سیره امام علی (علیه السلام) بهترین الگو برای هر انسانی است که می‌خواهد عادلانه زندگی نماید. بدین منظور در این مجال به بررسی عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، می‌پردازیم.

 

جلوه عدالت علوی (علیه السلام)

مهم‌ترین جلوه عدالت اجتماعی امام علی (علیه السلام) حفاظت از بیت المال و تقسیم عادلانه آن بین مردم است. ایشان در فرازی از خطبه‌های خود (خطبه 13 نهج البلاغه) می‌فرمایند: «به خدا سوگند! بیت المال تاراج شده را هر کجا باشد که بیابم به صاحبان اصلی آن بازمی‌گردانم، اگر چه با آن ازدواج کرده، یا کنیزانی خریده باشند، زیرا در عدالت گشایش برای عموم است».

امام علی (علیه السلام) هنگامی اداره دولت اسلام را برعهده گرفت که معیارها، در مراحل پیشین خلط و حق با باطل مخلوط شده بود؛ پس هدف حضرت از مواجه شدن با حکومت، تأسیس نمونه دولت عدل الهی بود. از این رو اصرار داشت که بیعت با او آشکار انجام شود تا رضایت امت معلوم گردد.

آنگاه حضرت با طبقه‌ای روبه رو شد که در نظام پیشین موقعیت اجتماعی و مالی متمایز از دیگر مسلمانان داشتند، پس با ایشان مقابله کرد و امور را به جای خود، یعنی برابری شدید میام مردم در حقوق و تکالیف، بازگرداند، در نتیجه، آتش چندین جنگ علیه حضرت افروخته شد.

«پس هر کس دعوت خدا و رسولش را اجابت کند و آیین ما را تصدیق کند و در دین ما داخل شود و به قبله ما رو آورد، حقوق و حدود اسلام بر او واجب است. پس شما بندگان خدایید و مال، مال خداست و به طور مساوی میان شما تقسیم می‌شود. خدا، دنیا را اجر و پاداش برای پرهیزکاران قرار نداده است»

از سوی دیگر، اردوگاه امویان از سیاست رشوه و خریدن پنهانی هم‌پیمانان سود می‌جست. امام علی(علیه السلام) با رد این سیاست، بر پیروی از سیاست مبتنی بر عدل و برابری میان مردم پای می‌فشرد. امام (علیه السلام) به این مقدار نیز بسنده نکرد؛ بلکه همه دارایی‌هایی را که با زور و از راه چپاول گردآوری شده بود، مصادره کرد.

امام علی (علیه السلام) اصرار داشت از خود و دوستان و یاران خاصش اسوه و نمونه‌ای در دوری از خوشی‌ها و لذات دنیا ارائه دهد؛ به این اعتبار که این‌گونه بودن حاکمان برای سیاست عدالت اجتماعی، امری طبیعی است.

علاوه بر این، امام (علیه السلام) مُصِر بود که حال تولید و تولیدکنندگان مراعات شود و آنان به پرداخت مالیات‌هایی که توان آن را ندارند، مکلف نشوند و با ایشان بزرگوارانه برخورد شود.

سیاست امام (علیه السلام) در جمع زکات و مالیات نیز مبتنی بر همین روش مهربانانه بود؛ و طی آن، حقوق فقیران ـ که خدای بزرگ حقوقشان را بر مسلمانان ثروتمند واجب کرده است ـ حفظ می‌شد.

پایه نخست، مساوات در حقوق و تکالیف و پایه دوم، عدالت در توزیع ثروت است. در این دنیای فانی و گذرا، میان عرب و عجم و مهاجر و انصار و پیشینی و پسینی تفاوتی نیست؛ و اگر برخی در راه خدا فداکاری کرده‌اند، اجرشان با خدا است و این فداکاری توجیه‌گر این نیست که به جای ثواب خدا، به خوردن ناحق اموال مردم روی آورند و عملشان با باطل کنند و آنچه در نزد خدا است بهتر و ماندنی‌تر است:

امام علی (علیه السلام) هنگامی اداره دولت اسلام را برعهده گرفت که معیارها، در مراحل پیشین خلط و حق با باطل مخلوط شده بود؛ پس هدف حضرت از مواجه شدن با حکومت، تأسیس نمونه دولت عدل الهی بود. از این رو اصرار داشت که بیعت با او آشکار انجام شود تا رضایت امت معلوم گردد

«پس هر کس دعوت خدا و رسولش را اجابت کند و آیین ما را تصدیق کند و در دین ما داخل شود و به قبله ما رو آورد، حقوق و حدود اسلام بر او واجب است. پس شما بندگان خدایید و مال، مال خداست و به طور مساوی میان شما تقسیم می‌شود. خدا، دنیا را اجر و پاداش برای پرهیزکاران قرار نداده است».

عدالت و احقاق حقوقِ همیشه پایمال شده محرومان و مستضعفان و پیکار مداوم با صاحبان زر و زور، همواره مهم‌ترین دغدغه‌های انسان‌های وارسته و بلندنظری است که می‌خواهند با همه وجود، عدالت و انسانیت را در جوامع بشری، جاری کنند. بی‌تردید پیشوای حق‌طلبان و عدالت‌جویان تاریخ، مولای متقیان حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام) است که با گفتار و رفتار والای خود، تا لحظه شهادت، در راه احقاق حق و اجرای عدالت، لحظه‌ای از پا ننشت. ما نیز به عنوان شیعه و پیرو این امام همام وظیفه داریم تا در حد توان خویش برای برقراری عدالت در اجتماع تلاش کرده و سیره آن بزرگمرد تاریخ را به منصه ظهور گذاریم.

گناهی بزرگ به نام «جرأت بر گناه»
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

آیا بیاد نمى‏آورد جایى را كه خداوند گناهانش را پوشانید و آن از گناه برادرش که او با غیبت آن را فاش کرد بزرگتر بود و چگونه او را بر گناهى نكوهش مى‏كند كه خودش همانند آن را به جا آورده است و اگر هم عین آن گناه را مرتکب نشده جور دیگری معصیت خدا را كرده است که از آن گناه برادرش بزرگتر بوده است.

هلاکت
یکصد و چهلمین خطبه از خطبه های نهج البلاغه [1] بخشی از سخنان امیرالمومنین علیه السلام است که دارای مضون اخلاقیست. مرحوم رضی در آغاز این بخش از کلام امیرالمومنین علیه السلام نوشته است: «فی النهی عن غیبة الناس» ؛ یعنی این سخن در منع کردن مردم از غیبت دیگران است. اما این تنها یکی از موضوعات مطرح شده در این خطبه است؛ وظیفه پاکان نسبت به افراد آلوده، توجه به گناه خویش، ضرورت توجه به پرده پوشی خداوند، شکرگزاری در برابر طهارت باطنی که به او داده شده ‏از دیگر موضوعاتی اند که در این بخش از سخنان حضرت به آن پرداخته شده است.

 

ترحم اهل عصمت بر اهل معصیت

در این خطبه آمده است:

وَ إِنَّمَا یَنْبَغِی لِأَهْلِ الْعِصْمَةِ وَ الْمَصْنُوعِ إِلَیْهِمْ فِی السَّلَامَةِ أَنْ یَرْحَمُوا أَهْلَ الذُّنُوبِ وَ الْمَعْصِیَةِ.

و سزاوار است كسانى كه از گناه دورى گزیده و خداوند آنان را از آلودگى به آن مصون داشته است، به گنهكاران و اهل معصیت ترحّم كنند.

 

اهل عصمت

منظور از اهل عصمت و كسانى كه داراى ملكه خوددارى از گناه مى باشند، همان كسانى هستند كه خداوند آنان را یارى كرده است تا بر نفس امّاره پیروز شوند و آن را اسیر نیروى عاقله خود گردانند و در نتیجه داراى ملكه ترك گناه و قدرت خوددارى از ارتكاب حرام شوند. اینها همانهایى هستند كه خداوند نعمت سلامت از انحراف و سلوك در راه خودش را به آنها بخشیده و آنان را از افتادن در پرتگاه نابودى مصون داشته است.

 

دو توصیه امام علیه السلام به اهل عصمت

توصیه اول

امام (علیه السلام) نخست آنان را به وظایفى كه دارند آگاه مى‏سازد و تذكّر مى‏دهد كه به اهل معصیت ترحّم داشته باشند. این ترحّم و دلسوزى هنگامى در آنها پدید مى‏آید كه از احوال گنهكاران و وقوع آنها در پرتگاه نابودى عبرت گیرند. بدیهى است این خوى بندگان شایسته خداوند است كه هنگامى كه كسى را در سراشیب خطر مى‏بینند او را دستگیرى و نسبت به رهایى او اقدام مى‏كنند.

از آن حضرت روایت شده است كه فرمود: «در شبى كه به معراج برده شدم گذرم به گروهى افتاد كه با ناخنهاى خویش صورتهاشان را مى‏خراشیدند، از جبرائیل در باره آنها پرسیدم گفت: اینها كسانى هستند كه از مردم بدگویى و غیبت مى‏كنند»

توصیه دوم

در جمله بعد است که می فرماید:

وَ یَكُونَ الشُّكْرُ هُوَ الْغَالِبَ عَلَیْهِمْ وَ الْحَاجِزَ لَهُمْ عَنْهُمْ.

و [نیز] سپاس خداوند بر آنها غالب، و مانع آن باشد كه به عیبجویى از آنان بپردازند.

توصیه دوم اینكه شكر نعمتهاى خداوند بر وجود آنها غالب باشد و آنها را از آلودگى و انحراف باز دارد و این زمانى میسّر است كه از مشاهده احوال گنهكاران عبرت گیرند و از این كه خداوند به آنها بخشش فرموده و در سركوبى شیطان كه مادّه گناه و ریشه انحراف است، آنها را یارى كرده است به سپاس او مشغول باشند.[2]

 

نکوهش غیبت در کلام امیرالمومنین علیه السلام

در ادامه امام علیه السلام به موضوع «غیبت» پرداخته و با بیانی تحلیلی این کار را نکوهش و از آن منع  می نماید:

فَكَیْفَ بِالْغَائِبِ الَّذِی غَابَ أَخَاهُ وَ عَیَّرَهُ بِبَلْوَاهُ؟

چگونه است حال غیبت كننده‏اى كه غیبت برادر [هم کیشش] را کرده و او را بر گناهى كه دامنگیر او شده سرزنش کند؟

روی این سخن با کسانی است که از مرتبه اهل عصمت پایین ترند و کم و بیش گناهانی از آنها سر می زند. با جمله بعد از اینها نیز می خواهد که به پاسداشت نعمت گناه پوشی خدا که نسبت به خود اینها روا داشته است از برملا کرده گناه دیگران خودداری کنند.[3] و بعد می فرماید:

عصمت

آیا بیاد نمى‏آورد جایى را كه خداوند گناهانش را پوشانید و آن از گناه برادرش که او با غیبت آن را فاش کرد بزرگتر بود و چگونه او را بر گناهى نكوهش مى‏كند كه خودش همانند آن را به جا آورده است و اگر هم عین آن گناه را مرتکب نشده جور دیگری معصیت خدا را كرده است که از آن گناه برادرش بزرگتر بوده است.

در این بیان امام علیه السلام با اظهار شگفتى كه آمیخته با احتجاج و استدلال است مى‏پرسد: چگونه كسى دیگرى را بر گناهى سرزنش مى‏كند در حالی كه خود، آن را به جا مى‏آورد؟! مفاد این عبارت به همراه عبارت بعد این است كه جایز نیست كس دیگرى را به گناهى كه خود مرتكب آن مى‏شود عیبجویى و سرزنش كند؛ زیرا گناهى را كه او مرتكب شده یا مانند همان گناهى است كه خود، آن را به جا مى‏آورد و یا بزرگتر از آن است که در این صورت لازم است به جای عیبجویی و سرزنش دیگران به سرزنش خویش بپردازد و این مساوات و یا برتری در گناه او را از نكوهش دیگران باز دارد.

 

گناهی بزرگ به نام «جرأت بر گناه»

در ادامه امیرالمومنین علیه السلام می فرماید:

وَ أَیْمُ اللَّهِ لَئِنْ لَمْ یَكُنْ عَصَاهُ فِی الْكَبِیرِ وَ عَصَاهُ فِی الصَّغِیرِ لَجُرْأَتُهُ عَلَى عَیْبِ النَّاسِ أَكْبَرُ

سوگند به خدا! اگر گناه بزرگى را هم مرتكب نشده و عصیان او اندك و كوچك باشد، همین جرأت و گستاخى او بر بازگویى عیب مردم، گناهى بس بزرگتر است.

و اگر گناهش از گناه او (غیبت شونده) كوچكتر است باز هم این شخص، حقّ عیبجویی و غیبت او را ندارد، زیرا همین جرأت او بر فاش ساختن عیب دیگران، خود گناهی به مراتب بزرگتر از گناه آنهاست.

چگونه جرأت بر عیبجویی و بازگویی گناه دیگران، نزد خداوند، گناهی بزرگتر از اصل آن گناه است؟

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) ما را اینگونه موعظه فرمود: « غیبت مسلمانان را نکنید و پرده از عیبهاى آنها برمدارید، زیرا هر كس از پیگیر عیب برادر مسلمان خود باشد، خداوند عیب او را پیگیرى مى‏كند و كسى كه خداوند پیگیر عیب اوست او را رسوا مى‏گرداند هر چند در درون خانه‏اش خزیده باشد»

مرحوم ابن میثم شارح نهج البلاغه می نویسد:[4]

این كه فرموده است: «جرأت به عیبجویى و بازگویى گناه دیگران، در نزد خداوند گناهى بزرگتر است» یا براى مبالغه در نكوهش این گناه است و یا به سبب این است كه آثار زشتى كه بر دیگر محرّمات مترتّب مى‏شود كمتر از مفاسدى است كه در نتیجه غیبت و بدگویى مردم از یكدیگر در جامعه پدید مى‏آید؛ زیرا یكى از مقاصد مهمّ شارع مقدّس ایجاد وحدت و هماهنگى در جامعه و همسو كردن مردم به وسیله اجراى اوامر و نواهى خداوند براى حركت در راه اوست و این غرض هنگامى تحقّق پیدا مى‏كند كه همكارى و همدلى و الفت و محبّت در میان مردم برقرار باشد و دلهاى آنها از زنگار كینه و دشمنى و حسد و مانند اینها پاك باشد و چون بدگویى از دیگران، نشانه كینه و نیز سبب بدگویی دیگری از غیبت كننده است؛ این گناه قابلیت آن را دارد که دامنه اش تمام جامعه را فراگیرد و این كاملا ضدّ مقصود شارع مقدّس است؛ برای همین در قرآن كریم و احادیث نبوى از آن بسیار نهى شده است؛ چنان كه در قرآن كریم آمده است: «وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً»[5] 

پیامبر گرامى صلی الله علیه و آله فرمود: «از غیبت بپرهیزید، بی تردید غیبت از زنا بدتر است. همانا مردى كه زنا مى‏كند و بعد به واقع توبه کند خداوند از گناه او  می گذرد، امّا غیبت كننده را نمى‏آمرزد تا آن گاه كه رفیق وى كه مورد غیبت او قرار گرفته او را ببخشد.» [6]

و نیز از آن حضرت روایت شده است كه فرمود: «در شبى كه به معراج برده شدم گذرم به گروهى افتاد كه با ناخنهاى خویش صورتهاشان را مى‏خراشیدند، از جبرائیل در باره آنها پرسیدم گفت: اینها كسانى هستند كه از مردم بدگویى و غیبت مى‏كنند.»[7]

براء بن عاذب روایت كرده است كه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) ما را اینگونه موعظه فرمود:

«غیبت مسلمانان را نکنید و پرده از عیبهاى آنها برمدارید، زیرا هر كس از پیگیر عیب برادر مسلمان خود باشد، خداوند عیب او را پیگیرى مى‏كند و كسى كه خداوند پیگیر عیب اوست او را رسوا مى‏گرداند هر چند در درون خانه‏اش خزیده باشد.»[8]

 

پی نوشت ها:

1.بر اساس نسخه مرحوم فیض الاسلام

2.ترجمه ‏شرح‏ نهج‏البلاغه (ابن‏میثم)، 3/325

3. همان، 3/326

4. ر.ک به همان، 3/328

5.  12/ حجرات : هیچ یك از شما غیبت دیگرى را نكند.

6.نهج الفصاحة، ص354

7.عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة، 1/276

8.  كشف الریبة (شهید ثانی ره)، ص 7

اگر نهرهای بهشتی می‌خواهید بخوانید!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

خیر نام نهرى است در بهشت كه سرچشمه‏اش كوثر است، و كوثر از ساق عرش سرچشمه گیرد، و بر آن نهر منازل اوصیاء و شیعیانشان بنا شده و بر دو طرف این نهر دختركانى برآیند كه هر گاه یكى از آنها را از جاى برآرند دیگرى بجاى او بیرون آید، و نامشان به نام آن نهر (خیر) نامیده شده است.

بهشت
خیر چیست؟

افعال آدمی و در کل تمامی امور در کائنات به دو قسم خیر یا شر تقسیم می‌گردد. سوال اساسی این است که خیر چیست؟ چه چیز را می توان خیر برشمرد و چه چیزهایی خیر نیستند؟

 

معنی خیر

محمد بن مسلم گوید: از امام باقر(علیه السلام ) شنیدم مى‏فرمود: خدا در یكى از كتب خود نازل كرده است كه: منم، من خدائى كه شایسته پرستشى نیست جز من، خیر را آفریدم، و شر را، خوشا بر كسى كه به دستش خیر را مجرى كنم و بدا بر كسى كه به دستش بد را مجرى كنم، و واى بر كسى كه بگوید: چطور شده، چطور شده؟ (أصول الكافی/ ترجمه كمره‏اى/ ج‏1/ 443 ) 

خَیْر چیزى است كه همه كس به آن راغب مى‏شوند مثل عقل عدل- فضل و هر چیز سودمند دیگر، نقطه مقابل خیر، شرّ است، خَیْر دو گونه است: اوّل- خیر مطلق یعنى چیزی كه در هر حال و به نظر هر كس پسندیده و مورد رغبت است مثل توصیفى كه پیامبر علیه السلام از بهشت فرمود كه‏ «لا خیر بخیر بعده النّار و لا شرّ بشرّ بعده الجنّة».

دوّم- خیر و شرّ مقیّد به این معنى است كه چیزى براى یكى خیر است و براى دیگرى شرّ، مثل مالى كه ممكن است براى زید خیر باشد و براى عمر و شر و بدى، از این رو خداى تعالى خیر را با دو امر توصیف كرده است، در جایى مى‏فرماید: « إِنْ تَرَكَ‏ خَیْراً » (180/ بقره) و در جاى دیگر فرماید: «أَ یَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِینَ نُسارِعُ لَهُمْ فِی‏ الْخَیْراتِ‏» (55/ مۆمنون).

و سخن خداى تعالى در آیه‏ «إِنْ تَرَكَ خَیْراً» (180/ بقره) یعنى اگر مالى را به ارث باقى گذاشت.

بعضى از علماء گفته‏اند: هیچ مالى را خَیْر نمى‏گویند مگر اینكه زیاد باشد و از جاى پاک به دست آمده باشد. (یعنى مال مشروع، نه هر مال و ثروت ناروائى) چنانكه از امام على(علیه السلام ) روایت شده است كه: یكى از نزدیكان و موالی‌اش گفت یا امیرالمۆمنین آیا من هم وصیّت كنم؟ گفت: نه زیرا خداى تعالى گوید:

«إِنْ تَرَكَ خَیْراً» (180/ بقره) و تو مال زیادى ندارى كه وصیّت كنى و بنابر همین معنى است آیه‏ وَ إِنَّهُ لِحُبِ‏ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ( 8/ عادیات) یعنى مال كثیر و فراوان. (ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن ج‏1 / 641 )   

خوبى آن نیست كه مال و فرزندت بسیار شود، بلكه خیر آن است كه دانش تو فراوان، و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد، و در پرستش پروردگار در میان مردم سر فراز باشى، پس اگر كار نیكى انجام دهى شكر خدا به جا آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى.در دنیا جز براى دو كس خیر نیست

خیر نهری در بهشت

حسین بن اعین برادر مالک بن اعین گوید: از امام صادق علیه السّلام پرسیدم: اینكه شخصى به شخص دیگر می گوید: خدایت پاداش خیر دهد، معناى خیر چیست؟ فرمود: خیر نام نهرى است در بهشت كه سرچشمه‏اش كوثر است، و كوثر از ساق عرش سرچشمه گیرد، و بر آن نهر منازل اوصیاء و شیعیانشان بنا شده و بر دو طرف این نهر دختركانى برآیند كه هر گاه یكى از آنها را از جاى برآرند دیگرى بجاى او بیرون آید، و نامشان به نام آن نهر (خیر) نامیده شده و همین است معناى گفتار خداى تعالى: «در آنها (یعنى در آن بهشت ها) خیراتى هستند زیبا روى» (سوره الرحمن آیه 70) و مقصود گوینده (از جزاک اللَّه خیرا) همان منازلى است كه خداوند براى برگزیدگان و خوبان خلق خود آماده كرده است.

ابوبصیر از امام صادق علیه السّلام روایت كند كه فرمود: همانا در بهشت نهرى است كه در دو طرف آن حوریانى روئیده شده، و چون مرد مۆمنى به یكى از آنها برخورد كند و از آن خوشش آید آن را از جاى بركند، و خداى عز و جل به جاى آن حوریه دیگرى برویاند. (الروضة من الكافی / ترجمه رسولى محلاتى/ج‏2 /35)   

ابو بصیر از امام صادق علیه السّلام روایت كند كه فرمود: همانا در بهشت نهرى است كه در دو طرف آن حوریانى روئیده شده، و چون مرد مۆمنى به یكى از آنها برخورد كند و از آن خوشش آید آن را از جاى بركند، و خداى عز و جل به جاى آن حوریه دیگرى برویاند.

نهج البلاغه و معنای خیر

از حضرت علی علیه السلام پرسیدند خیر چیست ایشان در جواب فرمودند: خوبى آن نیست كه مال و فرزندت بسیار شود، بلكه خیر آن است كه دانش تو فراوان، و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد، و در پرستش پروردگار در میان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نیكى انجام دهى شكر خدا به جا آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى.در دنیا جز براى دو كس خیر نیست. یكى گناه كارى كه با توبه جبران كند، و دیگر نیكوكارى كه در كارهاى نیكو شتاب ورزد.(نهج البلاغة/ ترجمه دشتى/ حكمت 94)

و درود خدا بر او، فرمود: خیرى كه در پى آن آتش باشد، خیر نخواهد بود، و شرّى كه در پى آن بهشت است شرّ نخواهد بود، و هر نعمتى بى‏بهشت ناچیز است، و هر بلایى بى‏جهنّم، عافیّت است.(حكمت 387) چیزى بدتر از شرّ و بدى نیست جز كیفر و عذاب آن ، و چیزى نیكوتر از خیر و نیكى وجود ندارد جز پاداش آن. (خطبه 114)

حضرت علی علیه السلام کتاب قرآن کریم را به عنوان بیان کننده و ممیز خیر از شر معرفی کرده و رجوع بدان را راز دستیابی به خیر و نیکی و پرهیز از شر و بدی دانسته اند. ایشان در این‌باره چنین فرموده‌اند: همانا خداوند بزرگ كتابى هدایت‏گر فرستاد، نیكى و بدى، خیر و شر را آشكارا در آن بیان فرمود. پس راه نیكى در پیش گیرید، كه هدایت شوید. و از شر و بدى پرهیز كنید تا در راه راست قرار گیرید. (خطبه 167)

در ملک جهان منفعت و سودى نیست‏                    آسایش نفس هیچ موجودى نیست‏

هر روز ز روز پیشتر تیره‏تر است‏                          وز دهر امید خیر و بهبودى نیست‏

منابع:

1.  نهج البلاغه / ترجمه دشتی

2. دیوان امیرالمومنین علیه السلام/ میبدی، زمانی

3. الروضة من الكافی / ترجمه رسولى محلاتى/ ج‏2  

4.أصول الكافی / ترجمه كمره‏اى  /  ج‏1

5. ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن  ج‏1

 

3اصل اخلاقی در ادارات
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

به طور کلی جامعه‌ای موفق بوده و در جهت پیشرفت و ترقی گام برمی‌دارد که بخش‌های مختلف آن دارای نظامی اخلاقی بوده و بدان پایبند باشند. یکی از بخش‌های مهم جوامع امروزی ادارات و مراکز و مۆسساتی هستند که ارتباطی مستقیم با مردم داشته و بخشی از چرخه اجتماع بر دوش آنان است. این بخش نیز هم‌چون سایر بخش‌ها دارای اصول و ضوابطی است. در این مجال به بررسی برخی از مهم‌ترین آن‌ها، با محوریت نهج البلاغه و سیره امام علی (علیه السلام) پرداخته می‌شود.

امام علی
اصل مهرورزى‏

انجام دادن كارها و خدمتگزارى از سر مهرورزى والاترین هنر در اخلاق ادارى است. چنانچه اگر انجام دادن امور با مهرورزى توأم شود، صورتى زیبا و كاملاً انسانى مى‏یابد و موجب پیوند جان‌ها و الفت قلب‌ها مى‏گردد و در رفتار و مناسبات ادارى، انقلابى معنوبى به وجود مى‏آورد. امیرمۆمنان على (علیه‌السلام) در حكمتى والا فرموده است: «دل‌هاى آدمیان رمنده است؛ پس هر كه با آن الفت برقرار سازد، روى بدو نهد».

خردورزى اقتضا مى‏كند كه كارگزاران و كاركنان نظام ادارى در همه امور مهرورزانه عمل و رفتار كنند كه هیچ چیز مانند مهرورزى سختی‌ها را نمى‏زداید و گره ها را نمى‏گشاید؛ به بیان امیرمۆمنان (علیه السلام): «دوستى ورزیدن نیمى از خرد است».

بر این مبناست كه امیرمۆمنان على (علیه السلام) در آغاز عهدنامه مالك اشتر فرمان مى‏دهد كه اساس روابط و مناسبات ادارى باید بر مهرورزى استوار باشد: «قلب خود را لبریز ساز از رحمت بر مردمان و دوستى ورزیدن با آنان و مهربانى كردن به همگان».

امیرمۆمنان (علیه السلام) چنان بر مهرورزى تأكید و اهتمام كرده كه آن را حقى از جانب مردمان بر گردن كارگزاران معرفى نموده و فرموده است كه هرچه كارگزاران بالاتر روند باید میزان مهرورزى آنان به مردمان بیشتر شود: «اما بعد، بر والى است كه اگر به زیادتى رسید، یا نعمتى مخصوص وى گردید، موجب دگرگونى او نشود، و آنچه خدا از نعمت خویش نصیبش كرده بر نزدیكى وى به بندگان خدا و مهربانى او به برادرانش بیفزاید».

یك نظام ادارى ارزشمند، نظامى است كه بر اعمال و رفتار كارگزاران و كاركنانش بردبارى حاكم باشد. از این‏روست كه امام على (علیه السلام) از جمله معیارهاى گزینش فرماندهان را بردبارى برشمرده و در عهدنامه مالك اشتر فرموده است: «پس از سپاهیان خود كسى را بگمار كه خیرخواهى وى براى خدا و رسول او و امام تو بیشتر بود و دامن او پاكتر و بردبارى‏اش برتر، كه دیر به خشم آید و زود به پذیرفتن پوزش گراید»

اصل خوش‌رفتارى‏

نوع رفتار كارگزاران و كاركنان نظام ادارى به ویژه با مردمان از ملاك‌هاى اساسى در تعیین ماهیت نظام ادارى است و آنچه بیش از هر چیز دیگر در دل و دیده مردمان تأثیر مى‏گذارد و آنان را به قضاوت مى‏نشاند، خوش‌رفتارى یا بدرفتارى كارگزاران و كاركنان نظام ادارى است. از این‏رو خوش‌رفتارى برخاسته از دیدگاهى انسان‏دوستانه و خدمت‌گزارانه از اصول اساسى در اخلاق ادارى است. امیرمۆمنان على (علیه السلام) با تأكید بسیاز از كارگزاران و كاركنان نظام ادارى خواسته است كه با مردمان خوشرفتار باشند؛ نگاهشان، سخنانشان، عملكردشان، خدمتگزاریشان، همه و همه این‏گونه باشد. آن حضرت در آغاز فرمان حكومتى خود به عبدالله بن عباس، هنگامى كه او را در بصره به جاى خود گمارد، چنین فرمود: «با مردمان گشاده‏رو باش آن‏گاه كه آنان را ببینى، یا درباره آنان حكمى دهى، یا در مجلس ایشان نشینى از خشم بپرهیز كه نشانى سبكى سر است و شیطان آن را راهبر است. و بدان آنچه تو را به خدا نزدیك كند از آتش دور ساز، و آنچه تو را از خدا دور سازد به آتشت دراندازد».

همچنین آن حضرت در آغاز عهدنامه محمد بن ابى بكر، آین‏گونه فرمان داده است: «با مردمان فروتن باش و نرمخو، و هموار و گشاده‏رو».

گشاده رویى و فروتنى و نرمخویى را نفوذ در دلها و پیوند قلبهاست، و بدین امور خوشرفتارى معنا مى‏یابد. امیرمۆمنان (علیه السلام) در حكمتى والا فرموده است: «گشاده‌رویى دام دوستى است».

 

اصل بردبارى‏

هر كس در هر مرتبه‏اى از مراتب نظام ادارى قرار مى‏گیرد باید با بردبارى تمام امور را پیش ببرد و در برابر خواست مردمان و احتیاجات آنان كم‏حوصلگى نداشته باشد و با تحمل فراوان خدمتگزارى نماید. امام على (علیه السلام) در دستورالعمل‌هاى حكومتى و ادارى خود، كارگزاران و كاركنان را به چنین بردبارى‏اى فراخوانده است: «در بر آوردن حاجت‌هاى مردمان شكیبایى ورزید».

گشاده رویى و فروتنى و نرمخویى را نفوذ در دلها و پیوند قلبهاست، و بدین امور خوشرفتارى معنا مى‏یابد. امیرمۆمنان (علیه السلام) در حكمتى والا فرموده است: «گشاده‌رویى دام دوستى است»

یك نظام ادارى ارزشمند، نظامى است كه بر اعمال و رفتار كارگزاران و كاركنانش بردبارى حاكم باشد. از این‏روست كه امام على (علیه السلام) از جمله معیارهاى گزینش فرماندهان را بردبارى برشمرده و در عهدنامه مالك اشتر فرموده است: «پس از سپاهیان خود كسى را بگمار كه خیرخواهى وى براى خدا و رسول او و امام تو بیشتر بود و دامن او پاكتر و بردبارى‏اش برتر، كه دیر به خشم آید و زود به پذیرفتن پوزش گراید».

امام على (علیه السلام) در نامه خود به حارث همدانى در این باره چنین سفارش فرموده است: «خشم خود را فرو خور، و به وقت توانایى درگذر. و گاه خشم در بردبارى بكوش، و به هنگام قدرت (از گناه) چشم پوش تا عاقبت تو را باشد».

كارگزاران و كاركنان نظام ادارى جز با بردبارى نمى‏توانند وظایف خود را انجام دهند و حقوق را بر پا سازند و مردمان را خدمت كنند. بردبارى در انجام دادن امور ادارى، كمالى است كه نظام ادارى را سلامت مى‏دارد و آن را به ارجمندى مى‏رساند كه به بیان امام على (علیه السلام): «هیچ عزتى چون بردبارى نیست».

با توجه به جایگاه بردبارى در اخلاق ادارى باید تلاش شود كه كارگزاران و كاركنان نظام ادارى متصف به بردبارى باشند و بر اساس بردبارى عمل و رفتار نمایند. امیرمۆمنان على (علیه السلام) سفارش كرده است كه آنان كه فاقد بردبارى‏اند، تلاش كنند كه آن را كسب كنند و با القا و تلقین و تكلیف به خود، آن را در خود ایجاد نمایند: «اگر بردبار نیستى، خود را به بردبارى وادار، چه كم است كسى كه خود را همانند مردمى كند و از جمله آنان نشود».

آیه اكمال دین چیست؟
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

آیه اكمال دین چیست؟ آیا این آیه مربوط به حضرت على علیه السلام است؟ به چه دلیل؟آیه اكمال دین عبارت است از: الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ دِینِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً[1]؛ «امروز كافران از غلبه بر دین شما مأیوس شدند، پس از آنان نترسید و از من بترسید! امروز دینتان را كامل و نعمتم را بر شما تمام نمودم و دین اسلام را براى شما پسندیدم».

دلالت بر امامت‏

یك. مراد از امروز در آیه شریفه روز هجدهم ذى‏حجه یعنى غدیر خم است. نزول آیه شریفه در روز غدیر خم پس از معرفى و اعلام ولایت امیرمۆمنان علیه السلام در روایات مختلف شیعه و سنى آمده است.[2] بنابراین‏از نظر تاریخى و شأن نزول آیه ارتباط آن با امامت و ولایت حضرت على علیه السلام روشن است. به ویژه آنكه پس از نزول این آیه پیامبر فرمودند: «الله اكبر! بر اكمال دین و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولایت على بعد از من»[3].

دو. استاد مطهرى بر آن است كه افزون بر دلایل تاریخى و روایى، قرائنى در خود آیه وجود دارد كه ارتباط آن با مسأله امامت را تأیید مى‏كند. از جمله این كه در طول مدت رسالت حضرت ختمى مرتبت قرآن مجید همواره نسبت به خطر كافران هشدار داده و توطئه‏گرى و فتنه‏انگیزى بى‏وقفه آنان را گوشزد مى‏نماید.[4] اما در این آیه بیانى كاملًا متفاوت با گذشته دارد و اعلام مى‏دارد كه دیگر جاى ترس از كافران نیست. زیرا آنان همه امیدهاى خود را بر باد رفته مى‏بینند و اگر خطرى هست كه حتماً هست و باید از آن ترسید خطر داخلى است. لذا مى‏فرماید از من بترسید واخشون‏.

توضیح این فراز از آیه در پرتو آیه‏ إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ‏ روشن مى‏شود. سنت الهى این است كه اگر انسان در برابر نعمت‏هاى الهى سپاسگذارى نكند، آن را به درستى مورد توجه قرار نداده و از آن استفاده صحیح نكند و به كفران نعمت روى آورد، گرفتار نقمت و عذاب الهى خواهد شد. بنابراین «از من بترسید» یعنى از خودتان بترسید كه در برابر این وجه نهایى دین كه كامل كردم و نعمت خود را بر شماتمام كردم، موضع درستى نگیرید و بر اثر این ناسپاسى نتایج شوم و تلخى را براى خود رقم زنید. بنابراین خطرى كه از این پس شما را تهدید مى‏كند خطر خارجى نیست، بلكه خطر داخلى است. این مضمون نشان مى ‏دهد كه:

اولًا، آیه اكمال در اواخر عمر پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شده است.

ثانیاً، مربوط به مسأله‏اى است كه با حفظ و رعایت آن اسلام براى همیشه محفوظ است و دین و امت اسلامى را از هر گزند خارجى مصون مى‏دارد.

اما خطر برخورد ناصحیح داخلى در مورد آن وجود دارد و این خطر زیان‏هاى بزرگى در پى خواهد داشت. مجموع این مضامین كاملًا با مسأله ارتباط تاریخى و شأن نزول آیه در باب امامت همخوانى دارد. خطر مورد اشاره آیه در دغدغه‏هاى آخر عمر پیامبر كاملًا نمودار است. شیعه و سنى نوشته‏اند پیامبر در روزهاى آخر عمر شریفشان به شدت نگران وضع آینده امت و فتنه‏هاى داخلى آن بودند.

ابومدله غلام عایشه مى‏گوید: در اواخر عمر پیامبر نیمه شبى دیدم كه آن حضرت وقتى همه در خواب بودند از خانه به طرف بقیع بیرون شد و من از دور در پى ایشان رفتم. دیدم براى اهل بقیع استغفار نمود.

سپس به این مضمون فرمود: «شما چه خوش رفتید و هماى سعادت را در آغوش گرفتید، اما اكنون فتنه‏هایى چون پاره‏هاى شب تار روى آورده است».[5]

علامه طهرانى به استناد آیات صریح قرآن در این باره مى ‏نویسد:«آنچه مورد عداوت و دشمنى كفار بود دین اسلام بود نه خود مسلمانان، مگر به جهت دین‏شان كه دین حق بود و آخرین چیزى كه در زوال دین به آن امید بسته بودند این بود كه مى‏پنداشتند بعد از پیامبر چون دین قائم به امر ندارد از بین مى‏رود، لیكن ظهور اسلام تدریجاً و نفوذ آن در بین اهل اسلام و انتشار آوازه و اعتلاى كلمه آن با شوكت و قدرتى كه همراه بوده از آرزوهایشان ناامیدشان ساخت و تنها چیزى كه به آن دلخوش بودند این بود كه با رفتن پیامبر آئینش هم از میان برود و این زمانى محقق مى‏شود كه خداوند براى دین قائم به امرى معیّن نكند كه در حفظ و تدبیر امورش جاى پیامبر بنشنید و امت را بدان سمت هدایت و ارشاد نماید.

و در این صورت كه كفار مشاهده كردند دین از مرحله قیام شخصى به مرحله قیام نوعى منتقل شده است و در مراحل كمال خود از صفت حدوث پا در مرحله بقا مى‏گذارد یأس و ناامیدى تمام وجودشان را فرا مى ‏گیرد.این است اكمال دین و اتمام نعمت. بنابراین دیگر جایى براى ترس از كفار نیست. بلكه باید از من بترسید. مراد این است كه در همان چیزى كه باید از كفار مى‏ترسیدید یعنى این كه دینتان را از بین ببرند، اكنون باید از من بترسید كه با كفران این نعمت دین از كفتان بیرون آید و به جاى بهره‏مندى از مواهب آن دچار عذاب و گرفتارى و ذلت شوید».[6]

 

پی نوشت:

[1]. مائده ( 5)، آیه 3.

[2]. علامه امینى در الغدیر، ج 1، ص 230- 238 از منابع متعدد اهل سنت نزول آیه در واقعه غدیر را نقل نموده‏است.

[3]. الغدیر، ج 1، ص 231.

[4]. بنگرید: آل عمران ( 3)، آیه 61 و 100، بقره ( 2)، آیه 109 و 217، صف ( 61)، آیه 9 و 10.

[5]. بنگرید: شهید مطهرى، امامت و رهبرى، ص 148- 117.

[6]. بنگرید: علامه سید محمد حسین حسینى طهرانى، امام‏شناسى، ج 8، ص 38- 43.

روش درست زندگي کردن
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |
«اگر کسي بخواهد از يک زندگي درست و حسابي و خدا پسند برخودار شود، بايد کتاب نهج البلاغه و دستوراتش را بخواند، چون هم مصلحت فردي در آن رعايت شده و هم مصلحت اجتماعي. »
کنار آمدن با يک خانواده جديد

دکتر شهيدي (ره) و دلبستگي به نهج البلاغه

دکتر سيد جعفر شهيدي مترجم نهج البلاغه و محقق به نام کشورمان هنوز دلش در نجف جا مانده بود: «آنجا سايه ي اميرالمومنين (عليه السلام) بود، حالا هم درست است دستمان کوتاه است، ولي متوسليم».

سال 1320 براي تحصيل علوم ديني و فقه و اصول راهي نجف مي شود، اما بعد از هشت سال، بيماري ناگزير، او را به ايران باز مي گرداند. هر هفته بايد خود را به پزشک نشان مي داده، در نتيجه از رفتن به حوزه باز مي ماند. براي گذران زندگي و به منظور ترجمه ي متون عربي ، نزد وزير فرهنگ وقت مي رود، اما به او اشتغال به تدريس پيشنهاد مي شود. در دبيرستان ابومسلم مشغول مي شود.

بدون شرکت در کلاس ها، ليسانس اليهاتش را با بهترين نمره ها مي گيرد. سپس علامه دهخدا از سيد جعفر شهيدي دعوت به همکاري مي کند و در نامه اي به وزير فرهنگ وقت مي نويسد: «او اگر نه در نوع خود بي نظير، ولي کم نظير است». دهخدا در اين نامه مي خواهد که به جاي 22 ساعت، به او شش ساعت تدرس اختصاص دهند؛

تا بقيه وقتش را در لغت نامه ي دهخدا بگذارند. مدتي اين گونه مي گذرد، تا سال 1340 که با مدرک دکتري به دانشگاه منتقل مي شود. تدريس در دانشگاه تا سال هاي 45، 46 ادامه پيدا مي کند، اما بعد با ناامني دانشگاه، دانشجويان خود را به لغت نامه مي برد؛ تا در محضر استاد کسب فيض کنند. استاد شهيدي هر چند کتاب هايي چون شرح مثنوي، عرشيان، قيام حسين (عليه السلام)، زندگاني فاطمه زهرا (سلام الله عليها)، زندگاني علي بن الحسين (عليه السلام)، شيرزن کربلا، امام حسين (عليه السلام) قيامي، ابوذر غفاري، گزينه اي از سخنان اميرالمومنين علي (عليه السلام)، زندگاني امام صادق (عليه السلام)، از ديروز تا امروز (مجموعه مقاله ها و سفرنامه ها) و ترجمه هايي چون براهين العجم، تاريخ الاسلام التحليلي، علي بلسان علي، شوره الحسين (عليه السلام)، حيات فاطمه (سلام الله عليها)، حياه الامام الصادق جعفر بن محمد (عليه السلام) و حيات السيده فاطمه الزهرا (سلام الله عليها) را در کارنامه ي خود دارد، اما با شوري خاص دلبسته ي نهج البلاغه بود و بر فصاحت و بلاغت آن، يعني کلمات رسا و همه کس فهمش و مطابقت آن با فهم شنونده ها، تاکيد مي کرد.

سعي کنيد امروزتان بهتر از ديروز باشد. از کاري که براي اجتماع مي کنيد انتظارش پاداش نداشته باشيد و تکيه تان بيشتر بر معنويات باشد

او مي گفت: بزرگان ادب عرب که شيعه هم نبوده اند و حتي ميانه ي خوبي هم با امام (عليه السلام) نداشته اند، بلاغت خطبه ها، نامه ها و کلمات قصار نهج البلاغه را ستوده اند. استاد به اين موضوع اشاره مي کند که اين کتاب در خارج از ايران از سده ي سه و چهار معروف بوده؛ اما به دليل محافظه کاري ايرانيان و راه باز نکردن تشيع در اينجا، از قرن هشتم مورد توجه قرار گرفته است.

امام علي (ع)

سيد جعفر شهيدي مي گويد: «اگر کسي بخواهد از يک زندگي درست و حسابي و خدا پسند برخودار شود، بايد کتاب نهج البلاغه و دستوراتش را بخواند، چون هم مصلحت فردي در آن رعايت شده و هم مصلحت اجتماعي». او اوايل انقلاب پافشاري مي کرد تا به جاي متون عربي کتاب هاي درسي بخش هايي از نهج البلاغه و اخلاقيات و اجتماعيات آن در کتاب ها قرار بگيرد؛ مي گفت:

زمان ما در مکتب خانه، نه ملاي مکتب چيزي از نهج البلاغه مي فهميد، نه دانش آموزان... فقط قرآن مي خوانديم. اما از سال 1313 آيات منتخبي از قرآن و بخش هايي از نهج البلاغه در دانشگاه ها ارايه شد و آيت الله طالقاني که با نهج البلاغه آشنايي داشتند، در اين زمينه فعاليت هايي کردند؛ منتها ما انتظارمان اين بود که بعد از انقلاب مردم و به خصوص تحصيل کرده ها بيشتر با نهج البلاغه آشنا شوند.

و دست آخر مي گويد:

سعي کنيد امروزتان بهتر از ديروز باشد. از کاري که براي اجتماع مي کنيد انتظارش پاداش نداشته باشيد و تکيه تان بيشتر بر معنويات باشد.

رابطه دولت و مردم در نهج البلاغه (2)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

رابطه دولت و مردم در نهج البلاغه (2)

امام علی علیه السلام
اسلام دینی است كه بنیان آن بر اساس تعادل شكل گرفته است، به همین جهت انسان ها را از افراط و تفریط در همه شئون زندگی بر حذر می ‌دارد و در حوزه جامعه محور نظام اجتماعی را در رعایت حق و عدالت می‌ داند؛ زیرا نظامی كه مبتنی بر عدالت باشد، پایدار خواهد ماند. عدالت محكم  ترین بنیان است؛ چون عنصر تشكیل دهنده جامعه از جهت كمیت و كیفیت بر توازن و تناسب همه اجزای آن برای تشكیل یك نظام و قانونمندی آن استوار می ‌باشد، آنچه كه پیوند همبستگی در جامعه را حفظ می ‌كند، عدالت می ‌باشد. در پرتو عدالت است كه هر كس مطابق استعداد خویش به كاری كه نیاز جامعه را برطرف می ‌كند، مشغول است تا سعادت اجتماع تأمین گردد. از دیدگاه اسلام مساوات و برابری میان افراد تنها در شرایطی محقق می ‌شود كه انسان  ها از استحقاق و شایستگی یكسان مطابق با عدالت برخوردار باشد و شرافت كرامت آن  ها در زیر دستگاه ظلم و نابرابری از بین نرود.

تعادل نداشتن و پیمودن مسیرهای انحرافی و به تعبیری دیگر، افراط یا تفریط، همیشه افراد، جوامع و حکومت ها را تهدید می کند. در مقابل، تعادل سبب می شود که جامعه در جنبه های گوناگون فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به یک نسبت و به طور صحیح و منطقی پیش رود. تحقق توازن و تعادل در جامعه، یکی از وظایف مهم و اصلی مسئولان نظام است تا با اهتمام به آن، انحراف و کج روی را از جامعه بزدایند و مردم را در مسیر مستقیم اسلام پیش ببرند.

امام علی علیه السلام در سخنانی می فرماید: «راه میانه، جاده مستقیم الهی است که قرآن و آثار نبوت، آن را سفارش می کند و گذرگاه سنت پیامبر است و سرانجام، بازگشت همه بدان سوست. آنچه بر اساس تقوا پایه گذاری شود، نابود نمی گردد».1 هم چنین از آن حضرت است که فرمود: «ما اهل بیت علیهم السلام تکیه گاه میانه ایم. عقب ماندگان به ما می رسند و پیش تاختگان به ما باز می گردند».2

 

توجه به افکار عمومی

اسلام برای جلب نظر مردم اهمیت ویژه قائل است و آن را لازمه حكومت اسلامی و اجرای احكام الهی می داند. شاهد این مدعا خانه نشین شدن 25 ساله امام علی علیه السلام به دلیل انحراف و فریب افكار عمومی است؛ هر چند امام علیه السلام در چنین شرایطی ساكت ننشست و به هدایت و اقناع افكار عمومی پرداخت و حتی حاكمان را نیز از راهنمایی ها و هدایت خود بی نصیب نگذارد.

از حقوق مردم بر دولت مردان و کارگزاران حکومت، توجه به افکار و خواسته های ایشان است. بی شک، این توجه، بهترین پشتوانه برای تقویت پایه های نظام به شمار می رود؛ زیرا وقتی مردم می بینند افکارشان برای مسئولان، اهمیت دارد و بر تصمیم ها و برنامه هایشان اثر می گذارد، به حکومت و نظام دل گرم می شوند و بیش از پیش از مسئولان حمایت می کنند. امام علی علیه السلام در نامه های متعدد خویش به فرمانداران مناطق گوناگون، همواره حمایت توده ملت را بهترین پشتوانه حکومت می داند و به مسئولان سفارش می کند به سخنان مردم گوش فرا دهند و آنها را مهم بدانند. امام علیه السلام در نامه معروف خود به مالك اشتر نخعی می فرماید: «بدان ای مالك! تو را اعزام داشتم به سوی منطقه ای كه در آنجا حكومت های متعددی پیش از تو عادلانه و یا ستمگرانه حكمرانی كرده اند و مردم دقت می كنند در رفتار تو همانند توجه و دقت تو در رفتار حكمرانان پیش از خودت، و آنچه را كه تو درباره آنها می گفتی یا انتظار داشتی، دیگران نیز از تو انتظار دارند و یا درباره تو می گویند».3

امام علیه السلام همچنین خطاب به مردم می فرمود: «من از شما می خواهم مرا با سخنان زیبای خود مَستایید تا از عهده وظایفی که در برابر خدا و شما دارم، برآیم و حقوقی که مانده است، بپردازم.... پس با من چنان که با پادشاهان سرکش سخن می گویند، حرف نزنید و چنان که از آدم های خشمگین کناره می گیرند، دوری نجویید»

نصیحت پذیری

نهج البلاغه

در اسلام روابط میان افراد جامعه، بر پایه نصیحت و خیرخواهی استوار است. همه مسلمانان باید با توجه به این اصل، روابط گوناگون و حرکت های اصلاحی خود را پی ریزی کنند. حتی رابطه انسان با خدا و پیامبر و نیز رابطه دولت مردان با مردم و به عکس، باید بر این پایه استوار باشد و کسانی که اصل «خیرخواهی» را در زندگی و ارتباطات گوناگون خود رعایت نکنند، از جامعه اسلامی طرد می شوند. وقتی این مسئله در جامعه اجرا شود، همکاری و همدلی میان آنان رشد می کند و نیروهای جامعه از حرکت عرضی و فرسایشی- که باعث اصطکاک و هدر رفتن نیروها می شود- در حرکت طولی، هماهنگ و پیشروگام می گذارند. در چنین جامعه ای، از غش، خیانت، قدرت نمایی، زورگویی و تخریب دیگران خبری نخواهد بود.

نصیحت پذیری و تملّق گریزی از ویژگی های پسندیده کارگزاران و مسئولان حکومت است. در سیره امام علی علیه السلام مشاهده می کنیم که آن حضرت با وجود داشتن مقام عصمت، نصیحت را از هر کس که بود، می پذیرفت و به نصیحت کنندگان خود محبت می کرد و در مقابل، از چاپلوسان پرهیز داشت و به کلام آن ها اهمیت نمی داد. در سفارش حضرت به یاران می خوانیم: «شما یاران حق و برادران دینی من هستید... . پس مرا با خیرخواهی و نصیحت خالصانه و سالم، یاری کنید».4

امام علیه السلام همچنین خطاب به مردم می فرمود: «من از شما می خواهم مرا با سخنان زیبای خود مَستایید تا از عهده وظایفی که در برابر خدا و شما دارم، برآیم و حقوقی که مانده است، بپردازم.... پس با من چنان که با پادشاهان سرکش سخن می گویند، حرف نزنید و چنان که از آدم های خشمگین کناره می گیرند، دوری نجویید».5

 

تشویق و تنبیه

یکی از مهم ترین محورهای اداره جامعه نحوه مدیریت و رهبری آن است. همه جهان می خواهند بدانند حکومتی که استغنای از دیگر مکاتب فکری و فرهنگی از ارکان ایدئولوژی آن است، چگونه سرزمین خود را اداره می کند و مدیران و کارگزاران حکومت اسلامی بر اساس چه الگو و برنامه ای مدیریت ویژه و مستقل را اجرا می کنند. در این بحث مفهوم مدیریت اسلامی نقش محوری دارد.

نهج البلاغه

تکنیک های مدیریت، ابزاری است که فلسفه خاص خودش را دارد و تا زمانی که یک نظام نتواند ابزار متناسب با فکر خودش را بسازد، پیاده شدن اعتقاداتش در جامعه با مشکل روبرو می شود. نخستین گام ایجاد تشکیلات متناسب با رشد انسان بر مبنای فلسفه اسلامی است تا هر کسی در جای خود قرار گیرد و تکنیک ها و ابزارها را ارائه کند. اما تا زمانی که تشکیلات متناسب با رشد انسان و فلسفه اسلامی ایجاد نشود، تغییرات نتیجه لازم را نخواهد داشت. مدیریت صحیح و منطبق با اسلام، مدیریتی خواهد بودکه در آن اولاً کارمند خادم وخائن هردو به یک چشم دیده نشوند؛ بلکه خائن تنبیه وخادم تشویق گردد. ثانیاً معیار تشویق افراد تنها کار آن ها و نتایج حاصله ازآن باشد.

از آفات مهم حکومت، بی تفاوتی به ارزش ها، لیاقت ها و تلاش هاست که از طرفی، زمینه ساز قرار گرفتن افراد نالایق در مسئولیت ها می شود و از سوی دیگر، موجب انزوای نیروهای شایسته می گردد. آنچه از سیره پیامبران الهی به دست می آید، این است که آنها همواره نیکوکاران را به تشویق الهی، مژده و بدکاران را از تنبیه الهی بیم می دادند .امام علی علیه السلام نیز به هنگام خلافت، تشویق افراد نیکوکار و تنبیه اشخاص بدکار را به فرمانداران بخش ها و مناطق گوناگون سفارش می کرد. از جمله در نامه ای به مالک اشتر چنین نوشت: «هرگز افراد نیکوکار و بدکار در نظرت یکسان نباشند؛ زیرا سبب می شود افراد نیکوکار در نیکی هایشان بی رغبت و بی انگیزه شوند و بدکاران در عمل بدشان تشویق گردند».6 نیز از ایشان است که: «گناه کار و بدکار را با پاداش دادن به نیکوکار، تنبیه کن». 7

امام علی علیه السلام می فرماید: «ای مردم! حق من بر شما این است که به بیعت خود وفادار باشید»

پای بندی مردم به تعهدات

بزرگ ترین و مهم ترین حقوق اجتماعی، قوانینی است که تنظیم روابط میان دولت و مردم را هدف قرار می‏دهد. اگر دولت و مردم به آن ها پایبند باشند و در اجرای آن قوانین تعاون و همکاری کنند، آثار مثبت زیادی به بار خواهد آورد و برعکس، اگر به جای تعاون و همکاری، به حق یکدیگر تجاوز و از حق، سرپیچی کنند، آثار منفی و خرابی ها و ویرانی های فراوانی بر آن بار خواهد شد.

بیعت، پیمانی میان حکومت و مردم است که بر اساس آن، نظام سیاسی، مقبولیت مردمی و مشروعیت سیاسی می یابد. این پیمان، تعهداتی را اقتضا دارد که دو طرف باید به آن پای بند باشند. ازاین رو، امام علی علیه السلام می فرماید: «ای مردم! حق من بر شما این است که به بیعت خود وفادار باشید».8 بی شک، حمایت مردم از مسئولان و پای بندی آنان به آرمان های نظام، بستر رشد و شکوفایی کشور را در جنبه های گوناگون فراهم می آورد و دولت مردان را در اجرای برنامه ها و سیاست های خویش امیدوار می سازد.


پی نوشت:

1. نهج البلاغه، خطبه 16.

2. همان، حکمت 109.

3. همان، نامه 35.

4. همان، خطبه 118.

5. همان، خطبه 216.

6. همان، نامه 53.

7. همان، حکمت 177.

8. همان، خطبه 34.

حکومت حضرت علی(علیه‌السلام) چگونه حکومتی بود؟
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

بر پایی عدالت اجتماعی نیز از جلوه های اصولگرایی حضرت علی(علیه السلام) است. چنان که در آغاز حکومتش، درباره سبب پذیرش فرمانروایی، فرمود: «سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید... اگر خداوند از علما پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را برکوهان آن انداخته، رهایش می ساختم.» (همان، خطبه 3. )


امام علی علیہ السلام

سیره و سخنان حضرت علی(علیه السلام) نشان می دهد کسب حکومت و حفظ آن هدف اصلی وی نبود. حضرت علی (علیه السلام) قبل و بعد از رسیدن به حکومت، رفتار سیاسی اش را در چارچوبی مشخص منضبط کرده بود و خود را به فراتر رفتن از آن مجاز نمی دانست. کتاب خدا و سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) چارچوب رفتار سیاسی و اجتماعی و فردی امام (علیه السلام) به شمار می آمد. حضرت (علیه السلام) آن قدر به این امر اهمیت می داد که در شورای عمر پیشنهاد عبدالرحمن بن عوف را نپذیرفت و راه برای خلافت عثمان گشوده شد.

عبدالرحمن به امام(علیه السلام) گفت: چنانچه در کنار کتاب و سنت نبوی به سنت شیخین (ابوبکر و عمر) وفادار بمانی، باتو بیعت خواهم کرد. حضرت واپسین شرط وی را نپذیرفت و از حکومت بازماند.(الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 2، ص 223 )

آن حضرت(علیه السلام) در طول حکومتش اصول حاکم بر رفتار سیاسی خویش را بیان فرموده است. بررسی این اصول نشان می دهد همگی بخش ها یا جلوه هایی از کتاب و سنت اند  برای نمونه می توان از تقوا سخن گفت. حضرت تقوا را ملاک همه اعمال خود و سرور و رئیس همه امور اخلاقی می داند(نهج البلاغه، حکمت 410) و حاضر نیست به هیچ بهایی و در برابر هیچ مصحلتی آن را زیر پانهد.

در نقطه مقابل امام (علیه السلام) معاویه قرار دارد که حاضر است برای حفظ قدرت به نیرنگ دست یازد و همه ارزش های مادی و معنوی را قربانی کند.

موفقیت های او که رهاورد عدم پایبندی به ارزش های اسلامی و انسانی است، در چشم برخی از سیاستمداران ظاهر بین بزرگ جلوه کرد به گونه‌ای که وی را باهوش‌تر و سیاستمدارتر از امام علی(علیه السلام) خواندند. حضرت(علیه‌السلام) در پاسخ این ظاهربینان فرمود: «سوگند به خدا، معاویه از من سیاستمدارتر نیست اما او حیله گر و جنایتکار است. اگر نیرنگ ناپسند نبود، من زیرک ترین افراد بودم  ولی هر نیرنگی گناه و هر گناهی نوعی کفر و انکار است....»(نهج البلاغه، خطبه 200 )

جلوه دیگر ارزش مداری حضرت در حق گرایی و باطل ستیزی وی متبلور است. او حق را چندان مهم می داند که حتی حکومت و قدرت را بدون امید به برپاداشتن آن بی ارزش می خواند.

امام (علیه السلام) کتاب و سنت و اصول مستفاد از آن را «امرالله » و «دینی » (دینم) می خواند و حاضر نمی شد در هیچ موقعیتی از آن ست بردارد: لا یقم امرالله الا من لا یصانع و لا یضارع و لا یتبع المطامع;فرمان خدا را بر پا ندارد جز آن کس که در اجرای حق مدارا نکند، سازشکار نباشد و پیرو آرزوها نگردد

روزی ابن عباس خدمت حضرتش رسید. امام که به وصله زدن کفش اشتغال داشت، فرمود: «این کفش پاره که مشغول وصله زدنش هستم از حکومت بر شما برایم دوست داشتنی تر است مگر آن که به وسیله حکومت، بتوانم حقی را اقامه کرده و باطلی را از میان بردارم.» (همان، خطبه 33) این سخن و گفتارهای همانندش که نهج البلاغه از آن آکنده می نماید، نشان می دهد احیای دین، اجرای شعائر و احکام و حدود الهی،(همان، خطبه 131) استقرار صلاح و درستی و حمایت از ستمدیدگان جلوه های گوناگون حضور کتاب و سنت در جامعه اند.

برپایی عدالت اجتماعی نیز از جلوه های اصولگرایی حضرت علی(علیه السلام) است. چنان که در آغاز حکومتش، درباره سبب پذیرش فرمانروایی، فرمود: «سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید... اگر خداوند از علما پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهایش می ساختم.» (همان، خطبه 3)

ناگفته پیدا است، شخصیتی چون علی(علیه السلام) تنها به گفتار بسنده نمی کند و حق را حتی در سخت ترین موقعیت‌های سیاسی بر پا می دارد. هنگامی که محاسبه های مادی عدالت در تقسیم بیت المال را به زیان حکومت می نمایاند، حضرت بیت المال را به طور مساوی میان مسلمانان تقسیم می کند و در برابر نصیحت مصلحت اندیشانی که از او می خواهند اشراف را بر فرودستان برتری دهد تا به موفقیت برسد، بر می آشوبد و قاطعانه می فرماید: «من هرگز با ظلم به رعیتم [درتقسیم غیر مساوی بیت المال] حاضر نیستم به پیروزی برسم.... اگر این اموال از خودم بود، به گونه ای مساوی میان مردمان تقسیم می کردم تا چه رسد که جزو اموال خدا است....»(همان، خطبه 126)

سرانجام یکسان دیدن اشراف و طبقات پایین جامعه در تقسیم بیت المال سبب شد عده ای از اشراف به حکومت معاویه بپیوندند.(الغارات، ص 29) حضرت علی (علیه السلام) وقتی این خبر را شنید، فرمود: «آنان عدالت را شناختند و دیدند و شنیدند و به خاطر سپردند و دانستند که همه مردم نزد ما یک سان هستند پس به سوی انحصارطلبی [امتیاز خواهی] گریختند.»(نهج البلاغه، نامه 70)

آن بزرگوار در مسیر عدالت جویی تا آن جا پیش می رود که در برابر فزون خواهی های نزدیک ترین بستگانش چون عقیل (الغارات، ص 379 ) و عبدالله بن جعفر(نهج البلاغه، نامه 41) و ابن عباس(شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 200) که به ترتیب برادر، داماد و پسر عمویش بودند، مقاومت می کند.

برپایی عدالت اجتماعی نیز از جلوه های اصولگرایی حضرت علی (علیه السلام) است. چنان که در آغاز حکومتش، درباره سبب پذیرش فرمانروایی، فرمود: سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید... اگر خداوند از علما پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را برکوهان آن انداخته، رهایش می ساختم

شایسته سالاری در به عهده گرفتن مسؤولیت های اجتماعی اصل دیگری است که حضرت (علیه السلام) حاضر نیست آن را نادیده بگیرد.

صاحب منصبان عصر عثمان در زندگی اشرافی و فساد اقتصادی روزگار می گذراندند و برای به دست گرفتن مسؤولیت های سیاسی، اجتماعی شایستگی نداشتند. از این رو، حضرت(علیه السلام) در نخستین روزهای فرمانروایی اش به عزل آن ها پرداخت و در مقابل اندرز سیاست پیشه ای همچون مغیرة بن شعبه که به حضرت(علیه السلام) توصیه کرد کارگزاران عثمانی، به ویژه معاویه، را دست کم تا مسلط شدن بر اوضاع از کار برکنار نکند، فرمود: «من هیچ گاه گمراهان را کمک کار خود نخواهم گرفت.» (بحارالانوار، ج 32، ص 386. ) در همین راستا، حاضر نشد طلحه و زبیر را از مقامی برخوردار سازد; زیرا می دانست دیدگاه آن ها در زمامداری کسب مال و جاه است نه بر پا داشتن ارزش های اسلامی. (نهج البلاغه، خطبه 205. ) حضرت عدم رعایت این اصل و برکشیدن پستان (تقدیم الاراذل) و پایین آوردن شایستگان (تاخیر الافاضل) را از نشانه های عمده انحطاط حکومت ها ذکر می کند. (غررالحکم. )

امام (علیه السلام) کتاب و سنت و اصول مستفاد از آن را «امرالله » و «دینی » (دینم) می خواند و حاضر نمی شد در هیچ موقعیتی از آن ست بردارد: «لا یقم امرالله الا من لا یصانع و لا یضارع و لا یتبع المطامع(نهج البلاغه، حکمت 110. ) فرمان خدا را بر پا ندارد جز آن کس که در اجرای حق مدارا نکند، سازشکار نباشد و پیرو آرزوها نگردد.»

آن حضرت وقتی با پیشنهاد مصالحه های سیاسی مخالف با اصول خود روبه رو می شد، می فرمود: «والله لا اداهن فی دینی (مروج الذهب، مسعودی، ج 2، ص 364. ) سوگند به خداوند، در دینم سازش نخواهم کرد.»

مهدی منتظَر در نهج البلاغه
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |

مهدی منتظَر در نهج البلاغه

مهدی(ع)

خطبه 100:

«و خلَّف فینا رایةَ الحقِّ، مَن تَقدَّمها مَرق، و مَن تَخلَّف عَنها زَهق، و مَن لَزِمها لَحَق، دلیلُها مَكیثُ الكَـلام، بَطـِىءُ القِیام، سَریعٌ إذا قَام، فإذا أنتُم أَلَنتم لَه رِقابَكم، و أَشَرتم إلیه بِـأَصابِعِكم جاءَهُ المَوتُ فذَهَب بِه فَلَبِثتُم بَعدَه ماشاءَ اللهُ، حتَّى یُطلِعَ اللهُ لَكم مَن یَجمَعُكم، و یَضُـمُّ نَشرَكم ، فلاتَطمَعوا فِى غَیرِ مُقبِل، و لاتَیأَسُوا مِن مُدْبِر ، فإنَّ المُدْبرَ عَسى أن تَزِلَّ بِهِ إِحدَى قائِمَتَـیْهِ، و تَثبُتَ الأُخرَى، فَتَرجِعَا حتَّى تَثْبُـتا جَمِیعاً »

او ( پیامبر ) پرچم حق را برافراشت و در میان ما به یادگار گذارد; آن كس كه از زیر سایه این پرچم پاى پیش نهد از شریعت اسلام خارج گردد; و آن كس كه از پیرویش سر باز زند به هلاكت رسد; و سرانجام كسیكه زیر سایه این پرچم به پیش رود راه سعادت پیموده و به آن دست یابد.

ابن ابی الحدید همچون دیگر شارحان ، بى چون و چرا هدف از ایراد این خطبـه را پیشگـوئى از مهـدى و توصیف آن حضرت دانسته و مى گوید: شخصى را كه خدا برمى انگیزد از اهل بیت است; و این سخن اشاره به مهـدى آخرالزمان مى باشد و در نزد ما ( اهل تسنن ) غیر موجود است و از این پس وجود پیدا خواهد كرد; و به عقیده امامیه اكنون موجود مى باشد

پرچمدار این پرچم با شكیبائى و آرامش سخن گوید; و با كندى و تأنى در اجراى كارها بپا خیزد; امّا چون بپا خواست بسى شتاب كند تا به پیروزى نهائى رسد; پس آنگاه كه سر در گرو فرمانش نهادید ، و با سرانگشت به سویش اشاره كردید ، دوران او سپرى شده و مرگش فرارسد.

از آن پس ناگزیر مدتى كه مشیت الهى اقتضاء كند در انتظار بسر برید ، آنگاه خداوند شخصیتى را برانگیزد تا شما را ( كه به اختـلاف و جـدائى گرائیده اید ) جمع كند و پراكندگى شما را سر و سامان بخشد. پس به كسیكه ( چیزیكه ) رو نكرده دل مبندید; و از آن كه رو گردانده ناامید مشوید.

آگاه باشید كه آل محمّد صلَّى الله علیه و آله همانند ستارگان این گنبد مینا باشند; آن هنگام كه یكى از آنها غروب كند دیگرى بدرخشد.

گوئى چنان است كه در پرتو آل محمد(ص) نعمتهاى الهى را بر شما فراوان و تمام شده مى بینم; و آنچه را كه آرزویش را در دل مى پروراندید بدان دست یافتید.

ابن ابى الحدید مى نویسد:امام این خطبه را در سومین جمعه زمامدارى خود ایراد فرمود; و ضمن آن به مطالبى پیرامون احوال خود اشاره كرد.

سپس همچون دیگر شارحان ، بى چون و چرا هدف از ایراد این خطبـه را پیشگـوئى از مهـدى و توصیف آن حضرت دانسته و مى گوید: شخصى را كه خدا برمى انگیزد از اهل بیت است; و این سخن اشاره به مهـدى آخرالزمان مى باشد و در نزد ما ( اهل تسنن ) غیر موجود است و از این پس وجود پیدا خواهد كرد; و به عقیده امامیه اكنون موجود مى باشد.

اكنون لازم است كه درباره « و لاتَیأَسُوا مِن مُدْبِر » توضیح دهیم كه معنى آن این است كه از كسیكه روگردانده مأیوس و ناامید مشوید; و مصداق آن غیبت حضرت مهدى(ع) و روگردانى آن حضرت از تصدّى ریاست و زعامت ظاهرى باشد ، تا هنگام ظهور.

ولى ابن ابى الحدید به خاطر فرار از رفتن زیر بار ولادت آن بزرگوار و غیبتش به دست و پا افتاده ، و خواسته است وانمود كند لازمه « مُدْبِر » بودن ، موجود بودن است ، و در صورت عدم تولّد و موجود نبودن ، تعبیر به ادبار و روگردانى غلط است و مفهوم معقولى ندارد.

آگاه باشید كه آل محمّد صلَّى الله علیه و آله همانند ستارگان این گنبد مینا باشند; آن هنگام كه یكى از آنها غروب كند دیگرى بدرخشد.

آنگاه كلمه « و لاتَیأَسُوا مِن مُدْبِر » را این چنین معنا مى كند كه هرگاه این مهدى از دنیا رفت و فرزندانش را بجانشینى برگزید و كار یكى از آنها به اضطراب و ناپایدارى گرائید ، پس مأیوس نشوید و به شكّ نیفتید و نگوئید شاید ما در پیروى اینان دچار اشتباه شده ایم ، زیرا . . .

اكنون این گونه بیراهه روى در تفسیر كلام روشن امام(ع) را ، جز به مخالفت با واقعیات وتعصب مذهبى ، بر چه چیز مى توان تطبیق كرد؟! جوابش به عهده خود خوانندگان است و نیازى به توضیح ندارد.

این چهار گنج را دریابیم
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |

این چهار گنج را دریابیم

بهترین میراثى که پدران براى فرزندان گذارده اند ادب است، زیرا کسى که داراى ادب باشد به وسیله آن مى تواند اموال فراوانى کسب کند؛ ولى اگر پدر مال فراوانى بدون ادب براى فرزند گذاشته باشد فرزند با بى ادبى و نادانى همه را تلف کرده و از مال و ادب تهى دست مى شود .

امام علی (ع)

چهار جمله پربار

امام علی(علیه السلام) در این کلام حکیمانه و پرمایه خود در ضمن چهار جمله کوتاه به چهار مطلب مهم اشاره کرده، مى فرماید:

«هیچ ثروت و بى نیازى چون عقل»؛ (لاَ غِنَى کَالْعَقْلِ

«و هیچ فقرى همچون جهل»؛ (وَلاَ فَقْرَ کَالْجَهْلِ

«و هیچ میراثى چون ادب»؛ (وَلاَ مِیرَاثَ کَالاَْدَبِ

«و هیچ پشتیبانى چون مشورت نمى باشد»؛ (وَلاَ ظَهِیرَ کَالْمُشَاوَرَةِ).

درباره اهمیت عقل همین بس که اگر عقل و تدبیر باشد همه چیز به دنبال آن خواهد آمد مال و ثروت را با عقل و تدبیر به دست مى آورند، مقام و شخصیت نیز زاییده عقل است و آسایش و آرامش و سعادت دو جهان با عقل حاصل مى شود.

به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه در قرآن مجید واژه عقل و علم و مشتقات آنها 880 مرتبه آمده است و این نشانه اهمیت فوق العاده قرآن و اسلام به مسأله عقل است.(1)

روایات اسلامى نیز درباره اهمیت عقل فوق حد احصا و شمارش است. مرحوم کلینى در جلد اول کافى در کتاب العقل والجهل احادیث بسیار فراوان و پرمایه اى درباره اهمیت عقل از پیغمبر اکرم و امامان معصوم(علیهم السلام) نقل

کرده است.

ابن ابى الحدید بخشى از آن را در شرح خود ذیل همین کلام حکمت آمیز از کتاب کامل مبرد نقل کرده از جمله این که رسول خدا فرمود: «ما قَسَمَ لِلْعِبادِ أفْضَلُ مِنَ الْعَقْلِ فَنَوْمُ الْعاقِلِ أفْضَلُ مِنْ سَهَرِ الْجاهِلِ وَفِطْرُ الْعاقِلِ أفْضَلُ مِنْ صَوْمِ الْجاهِلِ وَ إقامَةُ الْعاقِلِ أفْضَلُ مِنْ شُخُوصِ الْجاهِلِ وَما بَعَثَ اللّهُ رَسُولاً حَتّی یَسْتَکْمِلَ الْعَقْلَ وَحَتّی یَکُونَ عَقْلُهُ أفْضَلَ مِنْ عُقُولِ جَمیعِ أُمَّتِهِ؛ خداوند هیچ نعمتى را برتر از عقل در میان بندگانش تقسیم نکرده است. خواب عاقل از شب زنده دارى جاهل (و عبادت شبانه او) برتر و روزه نگرفتنش از روزه (مستحبى) جاهل برتر و توقفش از سفر جاهل (براى اطاعت پروردگار یا جهاد) مهم تر است و خداوند هیچ پیامبرى را مبعوث نکرد مگر این که عقلش کامل شد و عقل او برتر از عقول تمام امتش بود.

در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «صَدیقُ کُلُّ أمْرء عَقْلُهُ وَعَدُوُّهُ جَهْلُهُ؛ دوست هر کس عقل اوست و دشمنش جهل اوست».

در نقطه مقابل عقل جهل و نادانى بدترین فقر و تنگدستى است، زیرا انسان جاهل و نادان هم ثروتش را از دست مى دهد و هم آبرو و حیثیتش را و در یک کلمه دین و دنیایش را تباه مى کند.(2)

البته منظور از عقل، همان گونه که در روایات اسلامى آمده همان هوش و فراستى است که انسان را به خدا و اطاعت او نزدیک مى کند و از زشتى ها دور مى سازد. در دنیاى دیروز و امروز افراد ظاهراً عاقلى بوده اند که سال ها بر کشورهایى حکومت کرده اند ولى بسیارى از آنها فاقد عقل به معنایى که در بالا آمد بوده اند. هوش و ذکاوت آنها نوعى شیطنت بوده است، همان گونه که در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که بعضی از یاران آن حضرت درباره عقل از محضرش سؤال کردند فرمود: «ما عُبِدَ بِهِ الرَّحْمانُ وَاکْتُسِبَ بِهِ الْجِنانُ؛ عقل چیزى است که انسان به وسیله آن خدا را پرستش مى کند و بهشت را به دست مى آورد». راوى عرض کرد مى گویند معاویه عاقل است؟ فرمود: این نوعى شیطنت شبیه عقل است و عقل نیست.(3)

خداوند هیچ نعمتى را برتر از عقل در میان بندگانش تقسیم نکرده است. خواب عاقل از شب زنده دارى جاهل (و عبادت شبانه او) برتر و روزه نگرفتنش از روزه (مستحبى) جاهل برتر و توقفش از سفر جاهل (براى اطاعت پروردگار یا جهاد) مهم تر است و خداوند هیچ پیامبرى را مبعوث نکرد مگر این که عقلش کامل شد و عقل او برتر از عقول تمام امتش بود

اما در مورد ادب همین بس که امیرمؤمنان على(علیه السلام) در حدیثى که در غررالحکم آمده مى فرماید: «خَیْرُ ما وَرَّثَ الاْباءُ لِلاْبْناءِ الاْدَبُ؛ بهترین چیزى که پدران براى فرزندان به ارث مى گذارند ادب است». و در حدیث دیگرى در همان کتاب از آن حضرت مى خوانیم: «قَلیلُ الاْدَبِ خَیْرٌ مِنْ کَثِیرِ النَّسَبِ؛ کمى ادب بهتر از برجستگى بسیار نسب است».

منظور از ادب حسن معاشرت با مردم و تواضع در برابر خلق و خالق و برخورد پسندیده با همه افراد است.

معنى اصلى واژه ادب دعوت کردن است و از آنجایى که اخلاق نیک و برخورد شایسته مردم را به خوبى ها دعوت مى کند آن را ادب نامیده اند.

جمله زیبایى نیز از حکیم ایرانى بزرگمهر در این زمینه نقل شده است که مى گوید: بهترین میراثى که پدران براى فرزندان گذارده اند ادب است، زیرا کسى که داراى ادب باشد به وسیله آن مى تواند اموال فراوانى کسب کند؛ ولى اگر پدر مال فراوانى بدون ادب براى فرزند گذاشته باشد فرزند با بى ادبى و نادانى همه را تلف کرده و از مال و ادب تهى دست مى شود.

آنچه امام(علیه السلام) درباره مشورت در اینجا بیان فرموده و آن را بهترین پشتیبان شمرده است مطلبى است که به تعبیرات دیگر در سایر سخنان امام(علیه السلام) وارد شده است.

حقیقت این است که اسلام دین استبداد به راى نیست؛ اسلام مى گوید: خداوند تمام علم و دانش و عقل را به یک یا چند نفر نداده بلکه در میان بندگان خدا تقسیم کرده است. اگر کسى مى خواهد به کمالِ علم و دانش و عقل برسد باید از افکار دیگران استفاده کند و چه بسا یک مشورت، جلوى خطاهاى بسیارى را مى گیرد به خصوص این که کسى که قصد کارى را دارد آنچه را مطابق میل اوست بر غیر آن ترجیح مى دهد و نمى تواند به قضاوت بى طرفانه بنشیند و به همین دلیل ممکن است گرفتار اشتباهات وسیعى شود؛ اما افرادى

که از محدوده کار او خارجند بهتر و روشن تر مى توانند درباره آن قضاوت

و داورى کنند.

همان گونه که در روایات متعدد وارد شده باید طرف مشورت عاقل و خداترس و راستگو و راز نگه دار و شجاع و خیرخواه باشد تا بتوان از مشورت او بهره گرفت.

درست است که غیر معصومین ممکن است گرفتار خطا شوند؛ ولى ضریب خطا در یک نفر هر قدر باشد در دو نفر نصف مى شود و در ده نفر به یک دهم مى رسد و احتمال آن بسیار کمتر مى شود، از این رو نقل است که مرد عربى مى گفت: من هرگز مغبون نمى شوم مگر این که تمام قبیله من مغبون شوند. به او گفتند: چرا و چگونه؟ گفت: براى اینکه من بدون مشورت آنها کارى انجام نمى دهم. اگر همه اشتباه کنند آن گاه من هم اشتباه مى کنم.

شاعر مى گوید:

مشورت ادراک و هشیارى دهد                عقل ها مر عقل را یارى دهد

گفت پیغمبر بکن اى راى زن                     مشورت المُسْتَشارُ مُؤتَمَن

 

پی نوشت ها :

 (1). فى ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 249.

(2). شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 18، ص 185 به بعد.

(3). اصول کافى، ج 1، ص 11.

رابطه دولت و مردم در نهج البلاغه (1)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |

رابطه دولت و مردم در نهج البلاغه (1)

آموزش تقوا به فرزندان، داشتن جامعه ای متعالی

دوام زندگی اجتماعی، به استقرار حكومتی است كه امور عمومی افراد جامعه را تكفل نماید. از دیدگاه اسلام حكومت اسلامی باید در خدمت مردم باشد و زمامداران وظیفه دارند خدمت گزاران صادق مردم باشند. در نظام اسلامی، حاکم کسی است که در مرتبه نخست، حافظ عقاید و اخلاق دینی مردم و حافظ احکام فقهی آنان و سپس نگهبان سرزمین و منابع طبیعی آنان و برطرف کننده نیازهای اجتماعی شهروندان باشد. یکی از نکاتی که حکومت اسلامی را از غیر حکومت اسلامی متمایز می سازد، این است که در نگاه اسلام، تأمین مصالح معنوی و ایجاد زمینه برای رشد اخلاق و معنویت به عهده حکومت است، ولی شعار اصلی حکومت های لائیک این است که وظیفه حکومت، تنها تأمین امنیت و آزادی هاست و هیچ مسئولیتی نسبت به مسائل دینی، الهی و اخلاقی ندارد؛ در صورتی که دیدگاه انبیا، به خصوص پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله این است که وظیفه حکومت، علاوه بر تأمین مصالح و نیازمندی های مادی، مصالح معنوی نیست هست؛ حتی تأمین مصالح معنوی، اهم، ارجح و مقدم بر تأمین مصالح مادی است؛ یعنی حکومت باید قانونی را اجرا کند که هدف نهایی اش تأمین مصالح معنوی، روحی، اخلاقی و انسانی باشد. همان مسائلی که دین، آنها را هدف نهایی بشر می داند و کمال انسانی را وابسته به آن ها می داند. دین، آفرینش انسان در این جهان و مجهز شدن او به نیروی آزادی و انتخاب را برای این می داند که این هدف عالی را بشناسد و دنبال کند، که محور آن مسائل، قرب به خداوند متعال است.

یکی از بزرگ ترین آفت های تهدید کننده مسئولان حکومت آن است که به بهانه مشکلات کاری، از مردم فاصله بگیرند و ارتباطشان با آنها غیر مستقیم شود. این فاصله ها سبب می شود نه مسئولان درد و مشکلات مردم را به درستی درک کنند و نه مردم، حرف ایشان را خوب بفهمند. امام علی علیه السلام در نامه ای به فرماندار مکه چنین می نویسد: «نباید میان تو و مردم، واسطه و سفیری جز زبانت و حاجب و پرده داری جز چهره ات باشد».(1) آن حضرت در نامه ای خطاب به مالک اشتر چنین دستور می دهد: «برای شنیدن سخنان کسانی که حاجت و گرفتاری دارند، زمانی از وقت خود را اختصاص ده که با ایشان بنشینی و بدون داشتن محافظ، در کمال فروتنی، کلامشان را بشنوی» و می نویسد: «نگذار زمان دور بودن تو از مردم طولانی شود».(2)

انصاف و مهربانی با مردم

انصاف و مهربانی مسئولان با مردم، همواره مایه دل گرمی مردم و کم رنگ شدن مشکلات و نارسایی ها می گردد. بی شک، این امر، پشتوانه محکمی برای ثبات نظام است و موجب ناامید شدن دشمن در ایجاد فاصله میان مردم و مسئولان می شود.

از حقوق مسلّم مردم بر مسئولان حکومت، حفظ آرامش و برقراری امنیت است؛ زیرا در سایه امنیت، زندگی مردم از آرامش و نشاط برخوردار می شود و بسیاری از معضلات و کمبودها از میان می رود

امام علی علیه السلام نیز در نامه های فراوان خویش به مسئولان و والیان مناطق گوناگون، آنان را همواره به مهرورزی، محبت و انصاف با مردم سفارش می فرمود. از جمله، در نامه ای به مالک اشتر می نویسد: «با خدا، مردم، خویشاوندان نزدیک و افرادی از رعیت خود که آنان را دوست داری، انصاف را رعایت کن که اگر چنین نکنی، ستم کرده ای».(3) از این کلام نورانی امام علیه السلام دو نکته مهم را می توان به دست آورد: اول اینکه انصاف با مردم و با خدا در کنار هم قرار گرفته و دوم اینکه بی انصافی با مردم، با ستم مساوی دانسته شده است.

 

امنیت؛ وظیفه دولت

امنیت اجتماعی، اهمیت و نقش بسیار حساسی در ابعاد مختلف زندگی انسان دارد، به طوری كه انسان ها در هیچ برهه‌ای از زمان، برای تأمین امنیت بی‌ تفاوت نبوده ‌اند و چه بسا جامعه، هزینه ‌های زیادی را برای تأمین امنیت و آرامش تحمل نماید.از آنجایی كه امنیت، یك نعمت بی ‌بدیل می باشد و در همه ابعاد فردی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، قضائی و ...، دارای نقش و از نیازهای اصلی فرد و جامعه می باشد و ایجاد گسترش آن نیز وظیفه آحاد ملت، حكومت ‌ها و دولت هاست؛ از این رو هیچ مكتب یا نظام حقوقی نمی تواند خود را نسبت به موضوع امنیت بی‌ تفاوت قلمداد نماید؛ زیرا امنیت گذشته از اینكه فی‌ نفسه یكی از ضروری‌ ترین نیازهای بشر است، عامل مهمی نیز برای رشد و توسعه فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، علمی و اقتصادی است. اسلام نیز به عنوان یك نظام حقوقی جامع و مترقی كه پاسخگوی نیازهای فردی و اجتماعی افراد در همه زمان ها و مكان ها می ‌باشد، از این قاعده مستثنی نیست. نیم نگاهی به متون دینی، احكام و مقررات اسلامی بیانگر آن است كه اهمیت امنیت، در همه عرصه ‌ها و راه حل ‌های تحقق بخشیدن به امنیت اجتماعی، بیش از سایر نظام های حقوقی در دین اسلام مورد مداقه قرار گرفته است.

جامعه

امام علی علیه السلام تأمین امنیت افراد جامعه، به ویژه مظلومان و مستضعفان را یکی از دلایل برقراری حکومت اسلامی می داند.(4) ایشان در نامه خود به مالک اشتر، برقراری امنیت شهرها را نیاز مهم جامعه و وظیفه حکومت معرفی می کند.(5)

از حقوق مسلّم مردم بر مسئولان حکومت، حفظ آرامش و برقراری امنیت است؛ زیرا در سایه امنیت، زندگی مردم از آرامش و نشاط برخوردار می شود و بسیاری از معضلات و کمبودها از میان می رود. امام علی علیه السلام در سخنرانی های متعدد در مورد حفظ امنیت و جایگاه ویژه آن در جامعه سخن گفته است، از جمله فرموده است: «[به وسیله حکومت] با دشمنان مبارزه می شود؛ جاده ها امن و امان می گیرد؛ حق ضعیفان از نیرومندان گرفته می شود؛ نیکوکاران به رفاه می رسند و از دست بدکاران در امان می مانند».(6)

یکی از بزرگ ترین آفت های تهدید کننده مسئولان حکومت آن است که به بهانه مشکلات کاری، از مردم فاصله بگیرند و ارتباطشان با آنها غیر مستقیم شود. این فاصله ها سبب می شود نه مسئولان درد و مشکلات مردم را به درستی درک کنند و نه مردم، حرف ایشان را خوب بفهمند.

تأمین رفاه عمومی

خداوند نعمت های فراوان مناسب نیاز انسان را آفریده و آن ها را مسخر انسان قرار داده است تا بتواند زندگی مناسب شان و کرامت خود را به پا دارد. بر این اساس یکی از اهداف دولت اسلامی به عنوان خلیفه خدا بر روی زمین، تحقق بخشیدن غایات الهی و رساندن جامعه به رفاه و آبادانی را هدف اول حکومت اسلامی شمرده و بی توجهی به آن را عامل نابودی حکومت می داند؛ بنابراین اسلام یک دین زندگی گراست، نه زندگی گریز و بین بهره مندی نعمات دنیوی و سعادت اخروی منافاتی نمی بیند؛ بلکه آنان را که از راه مشروع در پی فراهم کردن رفاه خود و خانواده خویش بر می آیند نیز تشویق می کند. بنابراین فراهم کردن زمینه رفاه عمومی از وظایف اصلی دولت است. بی تردید رفاه مورد نظر اسلام با رفاه سایر نظام ها تفاوت دارد و مقید به اموری چون مشروعیت، همگانی بودن و رعابت حدود الهی است. فقر و ناداری، از معضلات پیچیده ای است که گسترش آن، نه تنها آسایش و آرامش عمومی جامعه را به هم می زند؛ بلکه از رشد علمی، فرهنگی و معنوی آن جامعه جلوگیری می کند؛ ازاین رو، دولت مردان و مسئولان نظام باید برای ریشه کنی آن تلاش کنند.

امیرمؤمنان علی علیه السلام در نامه به مالک اشتر، با برشمردن قشرهای گوناگون جامعه اعم از نظامیان، کارگزاران، بازرگانان، صاحبان صنعت، پیشه وران و...، بر تأمین رفاه برای همه این گروه ها تأکید می کند و حتی تأمین رفاه و آسایش غیرمسلمانان را که متعهد به پرداخت جزیه هستند، از او می خواهد.(7)

پی نوشت ها :

1. نهج البلاغه، نامه 67.

2. همان، نامه 53.

3. همان.

4. همان، خطبه 131.

5. همان، نامه 35.

6. همان، خطبه 40.

7. همان، نامه 53.

اصول مدیریت و رهبری از دیدگاه نهج البلاغه
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 |

مدیران باید نسبت به كاركنانشان سخت كوش تر باشند، چرا كه مدیر در راس سازمان و تشكیلات قرار دارد و بقیه از او الگو بردارى كرده و اثر مى پذیرند. مدیرى كه براى رسیدن به اهداف سازمانى خویش سخت تلاش و كوشش مى كند، محیط كارى را پویا و بالنده مى سازد، نشاط و بالندگى موجب پویایى گروهى و بروز خلاقیت ها مى گردد. در چنین فضاى پر تحرك و سخت كوشى، خواه ناخواه افراد كم تحرك و كم تلاشى نیز به حركت و كششى بیشتر وادار شده و براى ایشان نیز ثابت مى شود كه 'با جدیت در كار، خواستن، توانستن مى شود'.


اصل سختكوشى

حضرت امیر "علیه السلام" در بخشى از خطبه صد و هفتاد و هفت مى فرمایند: و ما على الا الجهد [معادیخواه عبدالمجید، خورشید بى غروب نهج البلاغه، ص 260] 'بهر حال آن چه بر عهده من است، سخت كوشى است'.

همچنین در قسمتى از خطبه شانزدهم مى فرمایند: ساع سریع نجا [شهیدى سید جعفر، ترجمه ى نهج البلاغه، ص 228] 'سخت كوش رستگار است.'

حكمت والایى در سعى و تكاپو میان صفا و مروه وجود دارد كه قابل توصیف نیست. این حكمت مى گوید:

اگر انسانى، بكوش، حركت كن، راكد و جامد مباش. عنصر پایدار روح آدمى 'كوشش و تكاپو' است.

ضرب المثلى است كه مى گوید: 'خواستن، توانستن است'.

مدیران باید نسبت به كاركنانشان سخت كوش تر باشند، چرا كه مدیر در راس سازمان و تشكیلات قرار دارد و بقیه از او الگو بردارى كرده و اثر مى پذیرند. مدیرى كه براى رسیدن به اهداف سازمانى خویش سخت تلاش و كوشش مى كند، محیط كارى را پویا و بالنده مى سازد، نشاط و بالندگى موجب پویایى گروهى و بروز خلاقیت ها مى گردد. در چنین فضاى پر تحرك و سخت كوشى، خواه ناخواه افراد كم تحرك و كم تلاشى نیز به حركت و كششى بیشتر وادار شده و براى ایشان نیز ثابت مى شود كه 'با جدیت در كار، خواستن، توانستن مى شود'.

تجربه ثابت كرده است كه سازمان ها و موسسه هایى كه كم كار و كم تحرك هستند، دچار یك نوع خمودگى شده و مبتلا به روحیه ى ایستایى و روزمرگى مى گردند. حال اگر مدیر چنین سازمانى خود به كوشش و تلاش بیشترى بپردازد و در سخت كوشى پیش قدم باشد رفته رفته دیگران را نیز به حركت وا مى دارد.

حضرت امیر "علیه السلام" در قسمت پایانى آخرین خطبه خویش- خطبه ى دویست و چهل و یك- چنین مى فرمایند:

'كمربندها را محكم ببندید و آماده شوید و دامن ها را به كمر زنید- تا دست و پایتان را نگیرد و مانع تلاش شما نشود- به مقام هاى بلند رسیدن با هوسرانى و لذت سازگار نیست. بسا خواب هاى شب است كه تصمیم هاى روز را از بین برده و تاریكى ها است كه یاد همت هاى بلند را از خاطرها محو كرده است'. [امامى محمد جعفر و آشتیانى محمدرضا، نهج البلاغه با ترجمه گویا و شرح فشرده زیر نظر آیت اله مكارم شیرازى، جلد دوم، ص 450]

اصل رحمت و محبت

حضرت على "علیه السلام" در دستور موكد خویش به خودسازى مالك اشتر مى فرمایند:

و اشعر قلبك الرحمه للرعیه و المحبه لهم... [جعفرى محمد تقى، حكمت اصول سیاسى اسلام، ص 197]

'... رحمت بر رعیت و محبت و لطف به آنان را به قلبت قابل دریافت بساز.'

این دستور حیات بخش براى آن است كه به تحصیل رضایت صورى مردم براى ادامه ى مدیریت بى مزاحمت خود قناعت نورزى، بلكه براى این است كه با دریافت حقیقى محبت و رحمت و لطف بر مردم جامعه از اعماق قلب خود، آنان را مانندى از اجزاى آگاه شخصیت خود تلقى كنى.

مى دانیم كه بشر تاكنون براى لزوم هیچ حقیقتى مانند مهر و محبت انسان ها به یكدیگر، اصرار نورزیده است.

اگر همه كتب اخلاقى را باز كنید و ورق بزنید، جز این شعار كه 'اى انسان ها به یكدیگر محبت بورزید' محصولى نخواهید دید. اگر همه ى مكتب هاى 'اومانیسم' را مورد مطالعه قرار بدهید، خواهید دید همه ى این مكتب ها یك ریشه ى اساسى قابل توجهى كه دارند، عبارت از مهر و محبت انسان ها به یكدیگر است.

این اصل- رحمت و محبت- آن قدر مهم است كه همه كتب آسمانى و پیامبران عظام، اساسى ترین هدف هاى رسالت الهى خود را ایجاد صلح و صفا و سلم و محبت در میان انسان ها معرفى نموده اند:

هل الدین الا الحب [جعفرى محمد تقى، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، جلد سیزدهم، ص322]

منابع:

مدیریت و رهبرى با سیرى در نهج البلاغه جلد 2 ـ محمد اصلى پور

محمد تقی جعفرى، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، جلد 13

محمد تقی جعفرى، حكمت اصول سیاسى اسلام

تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد و کپی برداری از مطالب تنها با ذکر منبع مجاز است...