» «غدیرشناسی» نقطه اوج امام شناسی
» غدیر یک مکتب است
» غدير متعلق به تمام اعصار است
» غدیر؛ تداوم رسالت انبیا در آینه ولایت
» غدیر خم، قطعه‌ای از بهشت
» غدیر بیانگر رابطه نورانی ثقل اصغر با ثقل اکبر
» واقعۀ غدیر، ندای حقانیت شیعه در اعصار مختلف بشری
» مسئولیت وتکلیف جامعه در قبال غدیر
» غدیر یکی از چهار روزی که شیطان در آن فریاد کشید
» جامعه شناسیِ بی نظیرِ امیرِ دانایی
درباره ما

چون شاخ گلی که خم شود پیش نسیم *** از دوست سلامی و ز ما تسلیمی
مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
دل سرگشته ما غیر تورا ذاکر نیست
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حقما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
'كلام جاودانه ى ''نهج البلاغه''، جوششى است از سرچشمه ى بى انقطاع الهى، كه به ''امر رب'' خود مى جوشد. این كلام، تقریر دوباره اى است از حقایق تجسم یافته ''قرآن كریم''، و از علوم ''وحى محمدى'' و شناختهاى قرآنى و تعالیم اسلامى
اللهم عجل لولیک الفرج و النصر و اجعلنی من اعوانه و انصاره سلام كاربر گرامي ** قدمتان گلباران **وخوش اومديد لازم بذكر است اين وبلاگ در راستاي فرمايشات مقام معظم رهبري برآنست تاجامعترين مطالب درباره هر موضوع مطرح شده رادريك مقاله گردآوري كرده وبراي دانلوددر اختيار شما سروران گرامي قرار دهدتا شما بزرگواران با نهايت صرفه جويي در وقت بهترين استفاده راببريد
یكی از مسایل دردناك كه هرگز نمی‎توان انكار نمود، مسئله مهجوریت نهج البلاغه در میان امت اسلامی و حتی شیعیان آن حضرت است، گر چه به بركت نظام اسلامی نهج البلاغه نیز همانند بسیاری از معارف مهجور الهی به تدریج از مهجوریت رهایی یافته، اما این واقعیت تلخ هرگز قابل انكار نیست كه نهج‎البلاغه مهجور است همان‎طور كه امیرمۆمنان، مظلوم بلكه مهجور بود.
'سخن على علیه السلام براى او وسیله بوده، نه هدف، او نمى خواسته است به این وسیله یك اثر هنرى و یا یك شاهكار ادبى از خود باقى گذارد، بالاتر از همه اینكه سخنش كلیت دارد و محدود به زمان و مكان و افراد معین نیست. مخاطب او انسان است، و به همین جهت، نه مرز مى شناسد و نه زمان... نهج البلاغه از همه جهات متاثر از قرآن و در حقیقت فرزند قرآن است.'

به اميد ظهور آقا امام زمان***اللهم عجل لوليك الفرج***** ازوقتتان نهايت استفاده را ببريد
پیوندهای روزانه
دیگر امکانات
شبکه وبلاگی استان کردستان
روزشمار غدیر
پیوندهای وبگاه
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
برچسب‌ها
» نماز (3), » ذکر (3), » آرامش (2), » خدا (2), » بهجت (1),
هر قضا و قدر خیری برای مۆمن است
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 |

قضاء و قدر الهی به اراده و اختیار انسان تعلق گرفته است، نه این که خداوند افراد را مجبور و بی اختیار بکند.

قضا

از امیر المومنین(علیه السلام) پیرامون از قدر پرسیدند، امام علی(علیه السلام) پاسخ دادند:

طریق مظلِم فلا تَسلکوه و بحر عمیق فلا تَلِجوه و سرّ الله فلا تتکلّفوه.(1)

راهی است تاریک، آن را ی پیمایید و دریایی است ژرف؛ وارد آن نشوید و رازی است خدایی، خود را به زحمت نیندازید.

البته از آنجا که ما امر به فراگیری علوم و تدبر و تفکر در امور دینی و معرفتی شده ایم، و از طرف دیگر احادیثی هستند که در مورد قضاء و قدر توضیح داده اند، مشخص می شود که فرد سوال کننده توانایی درک این مساله را نداشته و لذا اینگونه به او پاسخ داده شده است.

حال ما هم بایستی خوب به خود بنگریم و ببینیم که آیا توانایی درک این مسائل را داریم یا نه، که اگر توانایی درک این مسائل را نداشته باشیم و وارد آن شویم، جز گمراهی چیزی به دست نیاورده ایم.

حال بایستی دید که مساله قضاء و قدر چگونه است، چراکه گویی با اختیار انسان منافات دارد! چراکه امام علی(علیه السلام) می فرمایند:

یغلب المقدار علی التقدیر، حتی تکون الآفه فی التدبیر.(2)

تقدیر الهی چنان بر محاسبات ما چیره شود که تدبیر، سبب آفت زدگی باشد.

اگر خداوند امری را برای انسان مقدر کرده باشد، فرد می تواند با اعمال و رفتار صالح و یا شر خود، در آن تغییر حاصل کند. البته به شرطی که آن امر حتمی و قطعی نباشد. و در واقع خداوند آنچه که خیر است را برای مومن مورد قضاء و قدر قرار می دهد، و در مورد دیگران، آن ها را رها کرده و به خود وا می گذارد

و یا ایشان در جای دیگر می فرمایند:

تذلّ الامور للمقادیر، حتی یکون الحَتفُ فی التدبیر.(3)

کارها چنان در سیطره تقدیر است که چاره اندیشی به مرگ می انجامد.

با مشاهده این دو روایت، دوباره انسان دچار سرگردانی می گردد! که آخر ما مختار هستیم و یا مجبور به آنچه خدا برای ما خواسته است!

و آنچه به سرگردانی ما می افزاید فرمایش دیگر امام علی(علیه السلام) است؛ آنجا که:

مردی شامی پرسید آیا رفتن ما به شام به قضاء و قدر الهی است؟

و حضرت علی(علیه السلام) پاسخ دادند:

ویحک! لعلک ظننت قضاءً لازما و قدرا حاتما! و لو کان ذلک کذلک لبطل الثواب و العقاب، و سقط الوعد و الوعید.(4)

وای بر تو! شاید گمان کرده ای قضاء لازم و قدر حتمی است! اگر چنین بود، پاداش و کیفر، بشارت و تهدید الهی، بیهوده بود.

دعا

در ظاهر این دو دسته روایت، آن هم از یک امام، باهم تنافی و تضاد دارند. ولی اگر خوب در روایات دقت شود متوجه می شویم که خداوند دو قضاء و قدر دارد؛ یک قضاء و قدر حتمی و قطعی و دیگری قضاء و قدر غیر حتمی.

درواقع حکمت 459 و حکمت 16 به قضاء و قدر حتمی اشاره دارند و حکمت 78 به قضاء و قدر غیر حتمی اشاره می کند.

و موید دیگری که برای قضاء و قدر غیر حتمی می توان آورد، کلام رسول خدا(صلی الله علیه وآله) می باشد که فرمودند:

لا یَردّ القضاء الا الدعا.(5)

جز دعا چیزی قضاء و قدر الهی را تغییر نمی دهد.

از این رو اگر خداوند امری را برای انسان مقدر کرده باشد، فرد می تواند با اعمال و رفتار صالح و یا شر خود، در آن تغییر حاصل کند ، البته به شرطی که آن امر حتمی و قطعی نباشد.

و در واقع خداوند آنچه که خیر است را برای مؤمن مورد قضاء و قدر قرار می دهد، و در مورد دیگران، آن ها را رها کرده و به خود وا می گذارد. در این مورد حضرت رسول(صلی الله علیه وآله) می فرمایند:

فِی كُلِّ قَضَاءِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ خِیَرَةٌ لِلْمُۆْمِن.(6)

در هر قضاء و قدر الهی خیری برای مومن وجود دارد.

و می توان گفت بهترین تعریف برای قضاء و قدر الهی، کلام امام حسین(علیه السلام) می باشد.

حسن بن ابی الحسن بصری نامه ای به امام حسین(علیه السلام) نوشت و در آن از قضاء و قدر الهی پرسید، امام(علیه السلام) اینگونه پاسخ دادند:

خداوند بر بندگانش توانائی و نیرومندی عطا فرموده تا فرامینش را به اجرا نهند و از آنچه نهی فرموده، روی گردانند، سپاس خدایی را که بندگانش را بر انجام اوامر خود نیرومند و توانا کرده و با این توان و نیرو اوامر و نواهی او را بجای می آورند و آنان را که قدرت عمل و یا قدرت ترک ندارند معذور دانسته است

آنچه در مفهوم قدر به تو شرح می دهم پیروی کن که شرحی این چنین از جمله ویژگی هایی است که به ما اهل بیت عنایت شده است.

هرکس به قدر ایمان نیاورد و نیکی و بدی آن را نپذیرد به خداوند کفر ورزیده است، و هرکس گناهان خود را به حساب خداوند بگذارد افترائی بس بزرگ به خدا بسته است، خداوند مردم را به جبر و اکراه به اطاعت خود وا نمی دارد و آنان را به زور بر معصیت خود بر نمی انگیزد.

ولی بندگان هم درانتخاب راه زندگی به حال خود رها نشده اند، بلکه هرچه بندگان دارند خداوند مالک آن ها است، و بر آنچه بندگانش را توان بخشیده مسلط وقادر می باشد.

اگر بندگان به اطاعت خدا گردن نهند خداوند هرگز مانع اطاعت آنها نخواهد شد، و اگر گناه و معصیت پیشه کنند، اگر خدا خواست بر آنها منت می نهد و میان آنها و گناه سدی ایجاد می کند.

و اگر از گناه بازنداشت اینگونه نیست که خداوند آنان را بر انجام گناه مجبورشان ساخته است، بلکه خداوند پس از ارشاد و راهنمایی و اتمام حجت، آزادی و امکان هرعمل را به آنان داده است، خدا بر بندگان خود راهی نهاده است که بتوانند اوامر و دستورات او را انجام دهند، و منهیات او را ترک نمایند.

خداوند بر بندگانش توانائی و نیرومندی عطا فرموده تا فرامینش را به اجرا نهند و از آنچه نهی فرموده، روی گردانند، سپاس خدایی را که بندگانش را بر انجام اوامر خود نیرومند و توانا کرده و با این توان و نیرو اوامر و نواهی او را بجای می آورند و آنان را که قدرت عمل و یا قدرت ترک ندارند معذور دانسته است.(7)

و طبق این روایت می توان گفت که قضاء و قدر الهی به اراده و اختیار انسان تعلق گرفته است. نه این که خداوند افراد را مجبور و بی اختیار بکند.

 

پی نوشت ها :

1- نهج البلاغه، دشتی، حکمت 287

2- نهج البلاغه، دشتی، حکمت 459

3- نهج البلاغه، دشتی، حکمت 16

4- نهج البلاغه، دشتی، حکمت 78

5- نهج الفصاحه، ترجمه حامد رحمت کاشانی،صفحه 402

6- مستدرک وسائل، جلد2، صفحه411

7- فرهنگ سخنان امام حسین(علیه السلام)، محمد دشتی، صفحه 520، حدیث 363

خطبه‌ای زیبا در وصف ماه مبارک رمضان
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 |
حضرت علی(علیه السلام) در اولین روز ماه رمضان در مسجد کوفه ضمن ایراد خطبه‌ای زیبا در وصف ماه مبارک رمضان، به پیش‌بینی پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) درباره شهادت خویش در این ماه اشاره کرد.

امام علی
خطبه امیرالمومنین(علیه السلام) در نخستین روز ماه رمضان

حضرت علی(علیه السلام) در روز اول ماه مبارک رمضان خطبه‌ای ایراد کردند .

ای مردم! این ماه، ماهی است که خداوند، آن را بر ماه‏های دیگر برتری داده است، مانند برتری ما اهل‏بیت بر دیگر مردم. و آن، ماهی است که درهای آسمان و درهای رحمت، در آن گشوده می‏شوند و درهای آتش در آن بسته می‏گردند. و ماهی است که در آن ندا شنیده می‏شود و دعا مستجاب می‏گردد و گریه مورد ترحّم قرار می‏گیرد.

ماهی است که در آن، شبی وجود دارد که فرشتگان از آسمان فرود آمده، بر مردان و زنان روزه‏دار، به اذن پروردگارشان تا طلوع سپیده سلام می‏دهند و آن شب، «شب قدر» است. دو هزار سال پیش از آن که آدم علیه‏السلام آفریده شود، ولایت من در آن شب، مقدّر شد. روزه گرفتن آن، برتر از روزه‏داری هزار ماه است و عمل در آن، برتر از عمل در هزار ماه است.

ای مردم! خورشید ماه رمضان بر مردان و زنان روزه‏دار، با رحمت می‏تابد و ماه آن با رحمت بر آنان نورافشانی می‏کند و هیچ روز و شبی از این ماه نیست، مگر آن که پروردگار متعال، بر سر این امّت، نیکی می‏افشاند. پس هر کس از ریزش نعمت الهی ذرّه‏ای بهره‏مند گردد، در روز دیدارش با خدا، نزد خداوند، گرامی خواهد بود و هیچ بنده‏ای نزد خدا گرامی نگردد، مگر آن که خداوند، بهشت را جایگاه او قرار می‏دهد.

ای مردم! این ماه، ماهی است که خداوند، آن را بر ماه‏های دیگر برتری داده است، مانند برتری ما اهل‏بیت بر دیگر مردم. و آن، ماهی است که درهای آسمان و درهای رحمت، در آن گشوده می‏شوند و درهای آتش در آن بسته می‏گردند. و ماهی است که در آن ندا شنیده می‏شود و دعا مستجاب می‏گردد و گریه مورد ترحّم قرار می‏گیرد.

بندگان خدا! این ماه شما، همچون دیگر ماه‏ها نیست. روزهایش برترین روزهاست و شب‏هایش برترین شب‏ها و ساعاتش برترین ساعات است. آن، ماهی است که شیطان‏ها در آن در بند و زندانی‏اند؛ ماهی که خداوند در آن، روزی‏ها و اجل‏ها را می‏افزاید و میهمانان خانه‏اش را می‏نویسد؛ ماهی که اهل ایمان با آمرزش و رضای الهی، با شادی و نعمت‏های الهی، و با خشنودی فرمانروای دادگر و توانا، پذیرفته می‏شوند.

شنیدم که دوستم پیامبر خدا می‏فرمود: هر کس از روی ایمان و به خاطر اجر الهی، [ماه] رمضان را روزه بدارد، وارد بهشت می‏شود

ای روزه‏دار! در کار خویش نیک بنگر، که در این ماه، میهمان پروردگار خویش هستی . بنگر که در شب و روزت چگونه‏ای و چگونه اعضای خود را از نافرمانی خدا حفظ می‏کنی. بنگر تا مبادا شب در خواب باشی و روز در غفلت؛ پس این ماه بر تو بگذرد و بار گناهت همچنان بر دوشت مانده باشد؛ پس آنگاه که روزه‏داران پاداش‏های خود را می‏گیرند، تو از زیانکاران باشی و آنگاه که به کرامت فرمانروای خویش نایل می‏شوند، از محرومان گردی و آنگاه که به همسایگی با پروردگارشان سعادتمند می‏شوند، تو از طردشدگان باشی!

رمضان مبارک

ای روزه‏دار! اگر از درگاه صاحبت رانده شوی، به کدام درگاه روی خواهی آورد؟ و اگر پروردگارت محروم سازد، کیست که روزی‏ات دهد؟ و اگر تو را خوار شمرد، کیست که اکرامت کند؟ و اگر ذلیلت ساخت، کیست که عزّتت بخشد؟ و اگر تو را واگذاشت، کیست که یاری‏ات کند؟ و اگر تو را در جمع بندگانش نپذیرفت، بندگی‏ات را به آستان چه کس خواهی برد؟ و اگر از خطایت در نگذشت، برای آمرزش گناهانت به که امید خواهی بست؟ و اگر حقّ خویش را از تو طلبید، حجّت تو چه خواهد بود؟

ای روزه‏دار! در شب و روزت با تلاوت کتاب خدا، به او تقرّب بجوی، که همانا کتاب خدا، شفیعی است که روز قیامت، شفاعتش برای قرآن‏خوانان پذیرفته است و با خواندن آیات آن، از درجه‏های بهشت بالا می‏روند.

مژده ای روزه‏دار! تو در ماهی هستی که روزه‏داریت در آن، واجب، نَفَس کشیدنت در آن، تسبیح، خُفتنت در آن، عبادت، طاعتت در آن، پذیرفته، گناهانت در آن، آمرزیده، صداهایت در آن، شنیده ‏شده، و مناجات در آن، مورد ترحّم است.

از حبیبم پیامبر خدا شنیدم که می‏فرمود:

خداوند متعال را در هنگام افطار هر شب ماه رمضان، آزادشدگانی از آتش است که شمار آنان را کسی جز خداوند نمی‏داند. شمار آنان، نزد او در علم غیب است. پس چون آخرین شب این ماه شود، خداوند به شمار همه کسانی که در تمام این ماه آزاد کرده، آزاد خواهد نمود.

مردی از قبیله هَمْدان برخاست و گفت: ای امیر مۆمنان! از آنچه حبیب تو درباره ماه رمضان فرمود، بیشتر بگو.

مژده ای روزه‏دار! تو در ماهی هستی که روزه‏داریت در آن، واجب، نَفَس کشیدنت در آن، تسبیح، خُفتنت در آن، عبادت، طاعتت در آن، پذیرفته، گناهانت در آن، آمرزیده، صداهایت در آن، شنیده ‏شده، و مناجات در آن، مورد ترحّم است

فرمود: باشد! شنیدم که برادر و پسر عمویم، پیامبر خدا، می‏فرمود: «هر کس ماه رمضان را روزه بدارد و خود را در این ماه از حرام‏ها نگه دارد، وارد بهشت می‏شود.»

آن مرد همدانی گفت: ای امیر مۆمنان! از آنچه برادر و پسر عمویت درباره ماه رمضان فرمود، بیشتر بگو.

فرمود: باشد! شنیدم که دوستم پیامبر خدا می‏فرمود: «هر کس از روی ایمان و به خاطر اجر الهی، [ماه] رمضان را روزه بدارد، وارد بهشت می‏شود.»

مرد همدانی گفت: ای امیر مۆمنان! از آنچه دوستت درباره این ماه فرمود، بیشتر بگو.

فرمود: باشد! شنیدم که سَرور اوّلین و آخرین، پیامبر خدا می‏فرمود: «هر کس [ماه] رمضان را روزه بدارد و در شب‏های آن حرام نخورد، وارد بهشت می‏شود.»

مرد همدانی گفت: ای امیر مۆمنان! از آنچه سرور اوّلین و آخرین با تو درباره این ماه گفت، بیشتر بگو.

فرمود: باشد! شنیدم که برترینِ پیامبران و فرستادگان و فرشتگان مقرّب می‏فرمود: «همانا سَرور اوصیا، در سَرور ماه‏ها کشته می‏شود.»

گفتم: ای پیامبر خدا! سرور ماه‏ها، کدام است و سرور اوصیا کیست؟

فرمود: «امّا سرور ماه‏ها، ماه رمضان است و امّا سرور اوصیا، تویی، ای علی

گفتم: ای پیامیر خدا! آیا چنین خواهد شد؟

فرمود: آری، به پروردگارم سوگند! همانا نگون‏بخت‏ترینِ امّت من، برادرِ پی‏کننده ناقه ثمود، برمی‏خیزد و ضربتی بر فرق سرت می‏زند که محاسنت از خون آن، رنگین می‏شود.

پس مردم شروع به گریه و شیون کردند. و حضرت علی علیه‏السلام خطبه‏اش را به پایان برد و فرود آمد.

علمدار عرصه بدر
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 |

علمدار عرصه بدر

شجاعت و دلاوري اميرالمومنين (ع) از مواردي است که از همان صدر اسلام بر همگان روشن بود. وي در هيچ جنگي پيامبر‌(ص) را تنها نگذاشت؛ آن هنگام که همگان در احد، رسول خدا‌(ص) را رها کرده بودند، علي (ع) با تمام وجودش از پيامبرش دفاع مي‌کرد. آن هنگام که عمرو بن عبدود با غرور و سرافرازي مبارز مي‌طلبيد و به سپاهيان اسلام با حقارت مي نگريست و مي ديد که کسي از سپاه اسلام جرات رويارويي با وي را ندارد، علي‌(ع) بود که با مبارزه اي دلاورانه و ضربتي قهرمانانه، اين دشمن خدا را به هلاکت رساند و حديث مبارزه اش از آن زمان تا ابد دهان به دهان مي گردد. آن هنگام که در خيبر کار بر مسلمين مشکل شده بود و ديگران نتوانستند خيبر را فتح کنند، رسول خدا (ص)، پرچم را به دست علي (ع) داد و خداوند فتح را به دست وي جاري کرد. تنها جنگي که علي (ع) در آن حضور نداشت غزوه تبوک بود؛ در اين غزوه، وي به دستور پيامبر (ص) امارت مدينه را به عهده داشت تا پيامبر (ص) از جنگ بازگردد و در همين جريان و همين جانشيني وي بود که پيامبر (ص) به وي فرمود: "تو براي من به منزله هارون براي موسي هستي الا اينکه هيچ پيامبري بعد از من نيست." علي (ع) همواره بر حق بود و هرگز تاريخ به ياد ندارد که وي در جنگي از خود رخوت و سستي و يا ترس و واهمه اي نشان داده باشد؛ تا آنجا که وي در نامه اي به کارگزارش در بصره نوشت: "به خدا سوگند اگر همه اعراب پشت به پشت هم دهند و به نبرد من برخيزند روي بر نخواهم تافت." (نهج البلاغه، نامه 45). آنچه که در اين چند مقاله در نظر داريم، اشاره به بخشي از دلاوري هاي اميرالمومنين (ع) در سه نبرد احد، بدر و خيبر است و در اين راستا تنها از منابع روايي و تاريخي اهل سنت استفاده کرده ايم تا روشن گردد که ذکر فضايل و شجاعت وي فقط از جانب شيعيان وي نبوده بلکه کتب اهل سنت نيز سرشار از ذکر اين مناقب است؛‏




ادامه مطلب
سخن حقی که از آن اراده باطل شده چیست؟!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 |

سخن حقی که از آن اراده باطل شده چیست؟!

امام علی

امام علی علیه السلام هنگامى كه شنید خوارج مى‏ گویند: «لا حكم الا لله‏: فرمانى جز فرمان خدا نیست.» فرمود: سخن حقى است كه از آن اراده باطل شده! آرى درست است فرمانى جز فرمان‏ خدا نیست ولى اینها مى‏ گویند: زمامدارى جز براى خدا نیست، در حالى كه مردم به‏ زمامدارى نیازمندند خواه نیكوكار باشد یا بدكار تا مۆمنان در سایه حكومتش به كار خویش‏ مشغول و كافران هم بهره‏ مند شوند و مردم در دوران حكومت او، زندگى را طى كنند و به وسیله او اموال بیت المال جمع‏ آورى گردد و به كمك او با دشمنان مبارزه شود، جاده ‏ها امن و امان، حق ضعیفان از نیرومندان گرفته شود، نیكوكاران در رفاه و از دست‏بدكاران، مردم در امان باشند!

در روایت دیگر آمده است، امام علیه السلام چون سخن خوارج را شنید كه مى‏ گفتند: فرمانى جز فرمان خدا نیست فرمود: منتظر حكم خدا درباره شما هستم! و نیز فرمود: اما در زمان حكومت پاكان، پرهیزكاران به خوبى انجام وظیفه می كنند، ولى در حكومت‏ بدكاران، ناپاكان، از آن بهره‏ مند مى‏ شوند تا مدتش سر آید و مرگش‏ فرا رسد!

این سخن امام علیه السلام گویا اشاره به این است كه زندگى اجتماعى‏ بدون حكومت ممكن نیست و حكومت‏ بدون زمامدار و رئیس معنى ندارد، اگر مردم حكومت صالحى تشكیل بدهند اجتماع خود را از جمیع جهات به‏ پیش برده‏ اند و اگر چنین نكنند شخصى فاجر و بدكار بر آنها مسلط مى‏ گردد، زیرا جامعه سرانجام بدون حكومت‏ باقى نخواهد ماند.

 

خوارج چه گروهی بودند؟

داستان شکل گیری خوارج به این قرار است که در جنگ صفین هنگامی که سپاهیان معاویه به نیرنگی که عمرو عاص طراحی کرده بود، دست زدند و قرآن بر سر نیزه ها بستند و شعار حکمیت قرآن و فریادهای مهر آفرین دیگر سر دادند، گروهی از سپاهیان امام علی علیه السلام آن حضرت را با تهدید به قتل مجبور به پذیرش حکمیت کردند.

در تعیین حکم نیز اّن حضرت را مجبور به قبول حکمیت ابوموسی اشعری نمودند، هرچه حضرت فرمود: معاویه عمرو عاص را حکم قرار می دهد، و ابوموسی از عهده نیرنگ های عمرو برنمی اّید، اینک که تصمیم به حکمیت گرفته اید، ابن عباس را برگزینید، لیکن نپذیرفتند و بر انتخاب ابوموسی اصرار ورزیدند.

پس از بازگشت حضرت علی علیه السلام از صفین، آنان از سپاه آن حضرت جدا شدند و در حروراء و نخیله اردو زدند. جنگ نهروان برای سرکوب این گروه بر پا شد. با اینکه سران و بسیاری از حامیان آنها در نهروان از بین رفتند، باقی مانده آنان مکتب مستقلی تأسیس کردند و بدین سان اندیشه خوارج در میان مسلمانان باقی ماند

در طی جلساتی که این دو حکم (ابوموسی و عمرو عاص) داشتند، عمرو عاص به ابوموسی گفت: مشکلات امت اسلام مربوط به علی و معاویه است، اگر من و تو این دو تن را از خلافت خلع کنیم مردم شخص دیگری را به عنوان خلیفه انتخاب می کنند و اختلاف برطرف میشود!.

ابوموسی نظر عمرو عاص را پذیرفت و قرار شد در روز موعود در مجلسی که سران دو سپاه و بزرگان کشوری جمعند، دو حکم رأى خود را اعلام نمایند. روز موعود فرا رسید و هر دو در اّن مجلس حاضر شدند، همه مردم منتظر اعلام رأی دو حکمند، عمروعاص به ابوموسی گفت: اول تو بر بالای منبر برو و رأی توافق شده را اظهار کن، زیرا تو صحابی پیامبر هستی و من به جهت احترام بر تو مقدم نمی شوم!

ابن عباس در اّن مجلس حاضر بود به ابوموسی گفت: تو ابتدا به سخن مکن و بر منبر مرو! بگذار اول عمرو بر منبر برود و سخن بگوید، ولی ابوموسی به جهت ساده لوحی نپذیرفت و فریب عمرو عاص را خورد و بر بالای منبر رفت و گفت: من در توافقی که با عمرو نمودیم تصمیم گرفتیم علی و معاویه را از خلافت خلع کنیم و من مانند این انگشتر که از دست بیرون می اّورم علی و معاویه را از خلافت خلع می نمایم!

عمرو عاص بلافاصله بر فراز منبر رفت و گفت: رأی ابوموسی را شنیدید، من نیز علی را از خلافت خلع می کنم ولی مانند این انگشتر که در دست می نمایم معاویه را به خلافت منصوب می کنم! ابو موسی فریاد زد تو مکر و حیله نمودی و او را ناسزا گفت، ولی کار از کار گذشته بود.

خوارج
ماجرای حکمیت

گروهی که امیرالمۆمنین علیه السلام را مجبور به قبول حکمیت و همچنین تعیین ابوموسی کرده بودند، چون به نیرنگ معاویه و عمرو عاص پی بردند، ناراحت به حضور امیرالمومنین اّمدند و اظهار داشتند: که ما اشتباه کردیم و گناه کردیم و به درگاه خدا توبه می کنیم، ای علی تو هم با پذیرفتن حکمیت گناه کرده ای! باید تو هم از گناه خود توبه کنی! حضرت فرمود :من که با حکمیت موافق نبودم، شما اصرار بر قبول آن داشتید و مرا نیز به پذیرفتن آن مجبور ساختید، ولى اصل «حکمیت» خلاف و گناه نیست، بلکه این دو حکم گناه کرده اند و برخلاف کتاب خدا، نظر داده اند.

گروهی از این افراد که در همان روز انعقاد پیمان، از کرده خود پشیمان شده بودند، با همراهی برخی دیگر از سپاهیان امام علی علیه السلام شعار «لا حکم الا لله» سر دادند و حکم قرار دادن افراد را موجب کفر شمردند. آنان می گفتند: ما از لغزش خود برگشتیم و توبه کردیم. و از امام علی علیه السلام هم می خواستند که باز گردد و توبه کند.

خوارج نمی گفتند خطای ما در این بود که تسلیم نیرنگ معاویه و عمرو عاص شدیم و جنگ را متوقف کردیم و هم نمی گفتند که پس از قرار حکمیت، در انتخاب داور خطا کردیم که ابوموسی را حریف عمرو عاص قرار دادیم، بلکه می گفتند اینکه دو نفر انسان را در دین خدا حکم و داور قرار دادیم خلاف شرع و کفر بود، حاکم منحصرا خداست و نه انسانها. آمدند پیش امام علی علیه السلام که نفهمیدیم و تن به حکمیت دادیم، هم تو کافر گشتی و هم ما، ما توبه کردیم تو هم توبه کن. مصیبت تجدید و مضاعف شد.

خوارج نمی گفتند خطای ما در این بود که تسلیم نیرنگ معاویه و عمرو عاص شدیم و جنگ را متوقف کردیم و هم نمی گفتند که پس از قرار حکمیت، در انتخاب داور خطا کردیم که ابوموسی را حریف عمرو عاص قرار دادیم، بلکه می گفتند اینکه دو نفر انسان را در دین خدا حکم و داور قرار دادیم خلاف شرع و کفر بود، حاکم منحصرا خداست و نه انسانها

امام علی گفت توبه به هر حال خوب است «استغفر الله من کل ذنب» ما همواره از هر گناهی استغفار می کنیم. گفتند: این کافی نیست بلکه باید اعتراف کنی که حکمیت، گناه بوده و از این گناه توبه کنی. گفت آخر من مسئله تحکیم را به وجود نیاوردم، خودتان به وجود آوردید و نتیجه اش را نیز دیدید و از طرفی دیگر چیزی که در اسلام مشروع است چگونه آنرا گناه قلمداد کنم و گناهی که مرتکب نشده ام، به آن اعتراف کنم.

حضرت راضی به پیمان شکنی نشد و سرسختانه در برابر خواسته آنها ایستاد و در نتیجه آنان از اطاعت امام علی علیه السلام خارج شدند و مسأله حکمیت را گمراهی شمردند و از امام علی علیه السلام بیزاری جستند. این گروه در تاریخ بنام خوارج یا محکمه شهرت یافتند. ریشه تفکر را باید در جای خود بررسی کرد. رسول خدا از سالها پیش پیدایش این گروه را پیش گویی کرده بود و آنان را «مارقین» نام نهاده بود.

 

سرانجام خوارج

پس از بازگشت حضرت علی علیه السلام از صفین، آنان از سپاه آن حضرت جدا شدند و در حروراء و نخیله اردو زدند. جنگ نهروان برای سرکوب این گروه بر پا شد. با اینکه سران و بسیاری از حامیان آنها در نهروان از بین رفتند، باقی مانده آنان مکتب مستقلی تأسیس کردند و بدین سان اندیشه خوارج در میان مسلمانان باقی ماند.

آنان همواره برای حکومتها دردسر ساز بودند و به ویژه در دوارن بنی امیه قدرت بسیار پیدا کردند و به دو دسته تقسیم شدند: گروهی در عراق و فارس و کرمان تسلط یافتند و گروهی در جزیرة العرب، ولی در دوران بنی عباس رو به سستی نهادند و همه گروه های آنان به مرور زمان منقرض شدند.

گلستان غدیر
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه سیزدهم مرداد 1391 |

غدیر، عید انسانیت
غدیر عید انسانیت است . آن روز هدف نهایی از خلقت انسان بیان شد . غدیر در روح ما و از طینت ماست . با غدیر به دنیا آمده ایم، و با زلالش، که با شیره جانمان آمیخته است، به ملاقات پروردگار خواهیم رفت .
آینده غدیر
در غدیر چشمان پیامبر (ص) دور دست هایی را می نگریست که می بایست کشتی اسلام آن را طی کند تا هدف نهایی آن به ظهور برسد .
دست علی بن ابی طالب (ع) را گرفت و او را بلند کرد و از همانجا او را به همه نسل های تاریخ نشان داد و به عنوان جانشین خود معرفی فرمود .
هیچ حکمی مثل ولایت اعلام نشد
در تاریخ بعثت پیامبر (ص)، فقط حکم ولایت در غدیر است که با مقدمات مفصل و در مکانی خاص و در اجتماعی عظیم و به صورت خطابه ای طولانی بیان شده است . سایر احکام الهی در مسجد پیامبر (ص) یا خانه آن حضرت و برای عده ای بیان می شد و بعد خبر آن به آگاهی همه می رسید . امام باقر (ع) در این باره می فرمایند:
لم یناد بشی ء مثل ما نودی بالولایة یوم الغدیر
هیچ حکمی مثل حکم ولایت در روز غدیر اعلام نشده است .
اصول کافی، ج 2، ص 21
انتخاب «غدیر خم »
انتخاب منطقه «غدیر» که به امر خاص الهی بود از چند جهت قابل ملاحظه است .
یکی اینکه غدیر کمی پیش از محل جدا شدن کاروان ها و تقاطع مسیر است .
دوم اینکه در آینده اسلام که کاروان های حج در راه رفت و برگشت از این مسیر عبور می کنند، با رسیدن به وادی غدیر و نماز در مسجد پیامبر (ص)، با این زیربنای اعتقادی تجدید خاطره می کنند و یاد آن در دلها زنده می شود .
سوم اینکه «غدیر» کمی پیش از «جحفه » ، بیابانی وسیع و آبگیری برای جمع شدن آب سیل ها قرار داشت و برای برنامه سه روزه پیامبر (ص) و ایراد خطبه برای آن جمعیت انبوه بسیار مناسب بوده است .
نام های پیشوایان در خطبه غدیر
تصریح های پیامبر (ص) به نام های مبارک پیشوایان ما در خطبه غدیر اهمیت فوق العاده آنها را می رساند . در این خطبه:
- از امیرالمؤمنین (ع) چهل بار به عنوان (علی (ع)) یاد شده است;
- کلمه «ائمه (ع)» ده بار صریحا آمده است;
- نام امام زمان (ع) چهار بار به عنوان «مهدی (ع)» ذکر شده است .
جشن عمومی غدیر
امیرالمؤمنین (ع) روز غدیری را که با جمعه مقارن شده بود جشن گرفتند و در خطبه ای به همین مناسبت، مطالب مفصلی درباره غدیر و عید گرفتن آن روز فرمودند . پس از نماز، حضرت به اتفاق اصحابشان به منزل امام مجتبی (ع) که جشنی در آنجا برپا شده بود رفتند و پذیرایی مفصلی انجام شد .
عوالم، ج 15/3، ص 209
تبریک و تهنیت عید غدیر
امام صادق (ع) فرمود: هرگاه در این روز برادر مؤمن خود را ملاقات کردی بگو:
الحمد لله الذی اکرمنا بهذا الیوم و جعلنا من المؤمنین، و جعلنا من المؤفین بعهده الذی عهده الینا و میثاقه الذی و اثقنا به من ولایة ولاة امره والقوام بقسطه و لم یجعلنا من الجاحدین و المکذبین بیوم الدین .
سپاس خدای را که ما را به این روز گرامی داشت و ما را از مؤمنان و وفادار به پیمانی قرار داد که درباره والیان امر و برپا دارندگان عدالت از ما گرفت، و ما را از منکران روز قیامت قرار نداد .
امام رضا (ع) فرمود: در این روز به یکدیگر تبریک بگویید و هرگاه برادر مؤمن خود را ملاقات کردید چنین بگویید:
با تو در راه خدا برادری می کنم و دست می دهم، و با خدا و ملائکه اش و رسولان و انبیائش و امامان معصوم (ع) پیمان می بندم که اگر من از اهل بهشت و شفاعت بودم و به من اجازه ورود به بهشت دادند، وارد آن نشوم مگر آنکه تو نیز همراه من باشی .
آنگاه برادر دینی در جواب او بگوید: قبلت; قبول کردم . سپس بگوید: اسقطت عنک جمیع حقوق الاخوة ما خلا الشفاعة و الدعاء والزیارة; همه حقوق برادری را از تو ساقط کردم، مگر شفاعت و دعا و دیدار .
محدث نوری، مستدرک الوسایل، چاپ قدیم، ج 1، باب 3، ص 456، به نقل از کتاب زادالفردوس (همچنین از شیخ نعمة الله بن خاتون عاملی نقل کرده که بر این مطلب از پیامبر (ص) نص وارد شده است . مرحوم فیض کاشانی نیز در خلاصه الاذکار، باب دهم، ص 99، برنامه «عقد اخوت » را ذکر کرده است) .
اولین کتاب ها درباره موضوع غدیر
سه کتاب را باید به عنوان اولین کتاب هایی نام برد که ماجرای غدیر را ثبت کرده اند:
1 . کتاب علی (ع) که نوشته امیرالمؤمنین (ع) از املای پیامبر (ص) است . این کتاب از ودایع امامت است که جز معصومین (ع) کسی به آن دسترسی ندارد .
2 . نوشتار دیگر کتاب سلیم بن قیس هلالی است . مؤلف آن، که در سال 76 ه . ق درگذشته، در موارد مختلف مسئله غدیر را آورده و حتی در یک حدیث مستقل ماجرای غدیر را به طور کامل منعکس کرده است .
3 . اولین کتاب مستقلی که درباره موضوع غدیر تالیف شده، از عالم بزرگ ادبیات عرب، خلیل بن احمد فراهیدی (متوفای سال 175) است که خطبه مفصل پیامبر (ص) را در غدیر در آن آورده است .
بحارالانوار، ج 37، ص 121، ح 15; عوالم، ج 15/3، ص 44
مسجد پیامبر (ص) در غدیر
از روزی که پیامبر (ص) در غدیر خم امیرالمؤمنین (ع) را به امامت منصوب فرمود، آن وادی تقدس تازه ای یافت . مراسم سه روزه در آن سرزمین با حضور دو نور پاک، محمد و علی (ص) چنان روحی در کالبد آن جاری ساخت که در طول چهارده قرن همواره با نام «مسجد پیامبر (ص) در غدیر» بر سر زبان ها ماند و میلیون ها زایر بیت الله در رفت و بازگشت بدان تبرک جستند و با عبادت در آن به بارگاه الهی تقرب یافتند .
بحارالانوار، ج 8 قدیم، ص 225 و ج 37، ص 201 و ج 52، ص 5، ح 4 و ج 100 ص 225; اثبات الهداة، ج 2، ص 17، ح 67 و ص 21، ح 87 و ص 199، ح 1004; معجم البلدان، ج 2، ص 389; مصباح المتهجد، ص 709; ابن حمزه الوسیله، ص 196; شیخ طوسی الغیبة، ص 155; الدروس، ص 156; سید جلالی مزارات اهل البیت (ع) و تاریخ ها: ص 42 .
تاریخ جشن غدیر
در زمان آل بویه در ایران و عراق و در حکومت فاطمیان در شام و مصر و یمن جشن های غدیر به طور مفصل گرفته می شد و اهمیت خاصی برای آن قائل بودند . از زمان صفویه تا زمان ما نیز همه ساله مراسم غدیر باشور و شوق خاصی برگزار می شود .
اکنون سال های متمادی است که بزرگان علما و مقامات بلند پایه و گروه های مختلف مردم در روز غدیر پیام های تبریک برای یکدیگر می فرستند و آن را گرامی می دارند . جشن های غدیر نیز از شهرهای بزرگ گرفته تا دور افتاده ترین روستاها برگزار می شود .
عیدالغدیر فی عهد الفاطمیین
مسجد پیامبر (ص) در غدیر
از روزی که پیامبر (ص) در غدیر خم امیرالمؤمنین (ع) را به امامت منصوب فرمود، آن وادی تقدس تازه ای یافت . مراسم سه روزه در آن سرزمین با حضور دو نور پاک، محمد و علی (ص) چنان روحی در کالبد آن جاری ساخت که در طول چهارده قرن همواره با نام «مسجد پیامبر (ص) در غدیر» بر سر زبان ها ماند و میلیون ها زایر بیت الله در رفت و بازگشت بدان تبرک جستند و با عبادت در آن به بارگاه الهی تقرب یافتند .
بحارالانوار، ج 8 قدیم، ص 225 و ج 37، ص 201 و ح 52، ص 5، ح 4 و ج 100 ص 225; اثبات الهداة، ح 2، ص 17، ح 67 و ص 21، ح 87 و ص 199، ح 1004; معجم البلدان، ح 2، ص 389; مصباح المتهجد، ص 709; ابن حمزه الوسیله، ص 196; شیخ طوسی الغیبة، ص 155; الدروس، ص 156; سید جلالی مزارات اهل البیت (ع) و تاریخ ها: ص 42 .
زیارت امیرالمؤمنین (ع) در روز غدیر
آرزوی هر مسلمانی است که ای کاش زمان به عقب برمی گشت و در غدیر حاضر بود و به حضرت علی (ع) تبریک می گفت . ای کاش امیرالمؤمنین (ع) اکنون زنده بود، و هر سال در روز غدیر به حضورش شرفیاب می شدیم و با او تجدید بیعت می کردیم و بار دیگر به او تهنیت می گفتیم .
هر چند تحقق این آرزو شدنی نیست، زیارت امیرالمؤمنین (ع) در نجف اشرف و حضور در حرم مطهر آن حضرت و عرض ادب به ساحت قدس او و سخن گفتن با او از صمیم جان و بازگفتن این آرزوی قلبی در پیشگاه اش تجدید بیعت حقیقی و تبریک و تهنیت واقعی است . سلام کردن غدیریان به شخصیت دوم عالم وجود - که صدای ما را می شنود و پاسخ ما را می دهد - در حکم حضور در بیابان غدیر و بیعت با دست مبارک اوست .
امام صادق و امام رضا (ع) سفارش اکید فرموده اند که تا می شود در روز غدیر کنار قبر امیرالمؤمنین (ع) حاضر باشیم و این یادبود عظیم را در حرم صاحب غدیر به پا کنیم . حتی اگر نمی توانیم در حرم او حاضر شویم در هرجایی که باشیم کافی است به سوی قبر حضرت اشاره کنیم و به او سلامی دهیم و قلب خود را در حرم او حاضر کنیم و با مولایمان سخن بگوییم، که او سلام ما را پاسخی گرم می دهد و دست بیعت ما را با دستان خدایی خویش می فشارد .
عوالم، ج 15/3، ص 220
امام رضا (ع) و عید غدیر
امام رضا (ع) می فرماید: این روز، روز عید خاندان محمد (ع) است .
همچنین فرمود: هر کس این روز را عید بگیرد، خداوند مالش را زیاد می کند .
در روز عید غدیری، حضرت رضا (ع) عده ای از خواص اصحاب خود را برای افطار دعوت فرمود، و به منازل آنان هدایا و عیدی فرستاد، و درباره فضایل این روز سخنانی ایراد فرمود .
عوالم، ج 15/3، صص 221 - 223 .

دجّال به روایت امام علی(علیه السلام)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه سیزدهم مرداد 1391 |
درباره آخرالزمان و ظهور منجی سخن فراوان است، رسانه‌ها نیز در این زمینه بی کار ننشسته‌اند و همّت خویش را در جهت اهداف دینی و سیاسی مصروف ساخته‌اند و دست به تولید فیلم ، موسیقی و انیمیشن‌هایی زده‌اند که محتوای آن به این موضوع اشاره دارد. در این میان شخصیتی نیز خودنمایی می‌کند که او را روایات ما با عنوان دجّال معرفی کرده‌اند ، روایاتی که از ظهور او در آخر الزمان حکایت می‌کند؛ و ما در ادامه به این موضوع خواهیم پرداخت.

دجال
دجّال کیست و کی خواهد آمد؟

صاحب حدیقه و دیگران به سند صحیح ذکر کرده‌اند که حضرت امیر  روزی بعد از خطبه فرمود  « سَلونی قبل ان تفقِدونی» ( نهج البلاغه خطبه 93) صعصعه برخاست و عرض کرد یا امیرالمؤمنین دجّال کی خواهد آمد؟ فرمود: علمی  است از اسرار خفیه و شاید رخصت اظهار آن نباشد امّا آن را نشانه‌هایی است که به هم متصل  است.

 

نشانه‌های ظهور دجال

فوت کردن و سهل شمردن نماز ، برطرف شدن امانت و رواج یافتن و حلال دانستن دروغ و افتراء و رشوه خوردن و  محکم ساختن بناها. فروختن دین به دنیا و قطع صله رحم و تابع هوی شدن و مشورت با زنان کردن، سفهاء را امیر امور عظیمه نمودن و خون ریختن را سهل شمردن  و در آن زمان علم ضعیف باشد و به ظلم فخر کنند و امراء فاجر شوند و وزراء ظالم گردند و علماء خیانت پیشه کنند و ظاهر شود زور و هویدا گردد.

 مسجدها کنگره دار گردد و بهتان شایع گردد و گناه و طغیان رونق گیرد و صف‌های نماز در هم رفته و به هم پیوسته گردد اما دل‌ها از هم متفرق باشد و نقض عهد را سهل شمرند و خلاف وعده را آسان گیرند و شریک شوند زنان با مردان در تجارت به جهت حرص دنیا و آوازهای فاسقان بلند است و عهده دار امور مهم باشند و از فجار می‌ترسند و به تقیه با ایشان رفتار می‌کنند و دروغ دروغگویان را باید تایید کرد و کاذب صادق است و خائن امین باشد . زنان به مردان شبیه شوند و مردان خود را شبیه زنان سازند . مردان به مردان اکتفاء کنند و زنان به زنان رغبت نمایند و زنان چون مردان به زین‌ها سوار شوند و در زمین گردش کنند. و شاهدان بدون آنکه از آنان خواسته باشند شهادت دهند و شهادت راست را گوش نکنند و گواهی دروغ به کار آید و بدون علم و معرفت حکم دهند و عمل دنیا را بر آخرت ترجیح دهند و خوش ظاهر و بد باطن باشند .

در ایام قحط شدید خروج می‌کند و بر خر سرخ رنگ سوار است ، به سرعت طی الارض نماید و قدمش به هر چشمه رسد آن چشمه به زمین فرو رود . اکثر تابعان او اولاد زنا، طیلسان، یهودیان باشند و آن ملعون با آنکه طعام خورد و در بازارها گردش نماید به آواز بلند به همه جار سد ( انا ربکم الاعلی ) گوید

بهترین مکان در عصر دجّال

بر شما باد که در آن روزگار خود را از میان به کنار کشید و بهترین مسکن در آن وقت بیت المقدس  است و زمانی بیاید که مردم آرزوی موطن آنجا نمایند .

 

ویژگی‌های دجّال

سپس اصبغ بن نباته بر خاست و عرض کرد یا امیر دجّال کیست؟

فرمود: دجّال کسی است که تصدیق کننده او شقی و تکذیب نماینده او سعید است و از اصبهان بیرون آید و چشم راست ندارد و چشم چپش بر پیشانی است مانند ستاره سرخ و در میان دو چشمش لفظ کافر نوشته شده که هر کسی آن را می‌خواند. به دریاها داخل شده و آفتاب با او سیر می‌کند و در پیش رویش کوهی باشد از دود و پشت سرش کوهی سفید که خلایق چنین می‌دانند که آن طعام است و در ایام قحط شدید خروج می‌کند و بر خر سرخ رنگ سوار است، به سرعت طی الارض نماید و قدمش به هر چشمه رسد آن چشمه به زمین فرو رود. اکثر تابعان او اولاد زنا، طیلسان، یهودیان باشند و آن ملعون با آنکه طعام خورد و در بازارها گردش نماید به آواز بلند به همه جار سد ( انا ربکم الاعلی ) گوید.( معجم احادیث الامام المهدی علیه السلام: 132:3 ح 670، کمال الدین ، منتخب الأثر: ص 532 ف 6 ب 3 ح 8)


آرامش با کلام مولا علی علیه السلام
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه سیزدهم مرداد 1391 |
اگر بردبار نیستى خود را به بردبارى وادار چه كم است كسى كه خود را همانند مردمى كند و از جمله آنان نشود
امام علی
در دنیای امروز که انسانها در حال تلاش برای رسیدن به تمامی امکانات مادی می باشند هر روز در کنار دستیابی به آنها مهمترین نعمت یعنی آرامش و طمأنینه ای که حضور آن در تک تک لحظات، عامل لذت بردن از این امکانات می باشد را از دست می دهند، و شاید بتوان مهمترین علت آن را غافل و جدا ماندن از فضیلت ها و قابلیت های والایی که خداوند به انسان ارزانی داشته دانست ،

فضایلی که با شناخت و بکارگیری آنها می توان سکاندار کشتی متلاطم زندگی خویش باشیم. امام علی علیه السلام در سخنان نغز خود همواره بر این هدف بودند که این قابلیتها را به انسان بشناسانند تا بر پایه آنها بتوان زندگی قرین آرامش و بهروزی کسب کرد. یکی از این قابلیتها صبر و شکیبایی است. در تعریف آن آمده است: صبر عبارت است از: ثبات و آرامش نفس در سختی‌ها و مصائب، و پایداری و مقاومت در برابر آن‌ها به طوری که از گشادگی خاطر و آرامشی که پیش از آن حوادث داشت بیرون نرود و زبان خود را از شکایت و اعضاء و جوارح خود را از حرکات ناهنجار نگاه دارد. ( نراقی،1379:ص442)

امام علی علیه السلام در مورد این فضیلت اخلاقی و تلاش انسان برای دستیابی به آن میفرماید:

«إِنْ لَمْ تَكُنْ حَلِیماً فَتَحَلَّمْ فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلَّا أَوْشَكَ أَنْ یَكُونَ مِنْهُمْ»[1].

اگر بردبار نیستى خود را به بردبارى وادار چه كم است كسى كه خود را همانند مردمى كند و از جمله آنان نشود.

اگر ما در طی زندگی و رویدادهایمان به سه نکته ایمان قاطع داشته باشیم این فضیلت اخلاقی همواره در کنترل و مهار موقعیت‌های ناخوشایند به کمک انسان می‌آید. انسان باید این را باور کند، همان‌گونه که حوادث و پدیده‌های زندگی تحت اختیار خداوند است،  توان بردباری را نیز می‌دهد. بسیاری از ما چون احساس می‌کنیم توان صبر کردن را نداریم بی‌تاب می‌شویم و احساس ناتوانی می‌کنیم. این را باید بدانیم که پیش از گرفتار شدن به بلا توان صبر کردن را یافته‌ایم.

اگر كوهها از جاى كنده شود، تو جاى خویش بدار دندانها را بر هم فشار، و كاسه سرت را به خدا عاریت سپار پاى در زمین كوب و چشم بر كرانه سپاه نه، و بیم بر خود راه مده و بدان كه پیروزى از سوى خدا است

 امام علی (علیه السلام) می‌فرماید: «إِنَّ الصَّبْرَ وَ الْبَلَاءَ یَسْتَبِقَان‏ الَى الْمُۆْمِنِ فَیَأْتِیهِ الْبَلَاءُ وَ هُوَ صَبُور».(كلینى،1407:ص 223)

و نکته مهم‌تر اینکه میان صبر و بلا موازنه برقرار است یعنی هر اندازه بلا عظیم باشد صبر بیشتری نیز داده می‌شود. امام علی (علیه السلام) می‌فرماید: «الصبر ینزل على قدر المصیبة»[2].همانا صبر به اندازه بلا از جانب خداوند می آید.

اصل دومی که از عوامل بسیار مهم در افزایش استقامت انسان در برابر سختی‌ها است اعتماد به منبع قدرت است. خداوند قدرت مطلق است، وقتی انسان بر چنین منبع قدرتی توکّل کند ناراحتی‌ها و نگرانی‌ها را از بین می‌برد. امام علی (علیه السلام) می‌فرماید: «أَقْوَى‏ النَّاسِ‏ إِیمَاناً أَكْثَرُهُمْ تَوَكُّلًا عَلَى اللَّهِ»[3]. قوی ترین مردم از نظر ایمان بیشترین توکل کنده ی برخدای سبحان است.

اصل سوم برای رهایی از تنگنای فشارهای زندگی و بالابردن قدرت استقامت این است که همواره انسان خداوند را ناظر بر آنچه بر او نازل شده بداند. دانستن اینکه انسان همواره در قلمرو حمایت خداوند است باعث می‌شود که مشکلات آسان‌تر و توانمان را در برابر سختی‌ها افزون‌تر گردد. امام علی (علیه السلام) خطاب به فرزندش محمد بن حنفیه می‌فرمایند: «تَزُولُ الْجِبَالُ وَ لَا تَزُلْ عَضَّ عَلَى نَاجِذِكَ أَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتَكَ تِدْ فِی الْأَرْضِ قَدَمَكَ ارْمِ بِبَصَرِكَ أَقْصَى الْقَوْمِ وَ غُضَّ بَصَرَكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحَانَه».[4]

صبر

اگر كوهها از جاى كنده شود، تو جاى خویش بدار دندانها را بر هم فشار، و كاسه سرت را به خدا عاریت سپار پاى در زمین كوب و چشم بر كرانه سپاه نه، و بیم بر خود راه مده و بدان كه پیروزى از سوى خدا است.

اصولاً دنیای ما آمیخته با حوادث تلخ و شیرین، کامیابی و ناکامی، شکست و پیروزی است. اگر از دنیا مأیوس شویم و در حادثه اول و دوم خود را ببازیم مرده‌ای بیش نیستیم. انسان به امید زنده است، آدم مأیوس در حساب مرده‌هاست، باید در برابر حوادث صبر کرد تا به جایی رسید.( محسنی، 1386ش:ص 170)

امام علی (علیه السلام) می‌فرمایند: «الدَّهْرُ یَوْمَانِ‏ یَوْمٌ لَكَ وَ یَوْمٌ عَلَیْكَ فَإِذَا كَانَ لَكَ فَلَا تَبْطَرْ وَ إِذَا كَانَ عَلَیْكَ فَاصْبِر».[5]

روزگار دو روز است روزى از تو و روزى به زیان تو، در روزى كه از توست سركشى بنه و در روزى كه به زیان توست تن به شكیبایى ده.

روانشناسان نیز معتقدند که اگر در هنگام مصائب و بلایا انسان به خدا توکل کرده و به جای بی‌صبری، بردباری را پیشه خویش سازد، و با آرامش خاطر، راضی به رضای الهی باشد آرامش بیشتری را کسب کرده و به بیماری‌های روحی مبتلا نخواهد شد. آنها معتقدند که بی‌صبری انسان را تا مرحله سقوط و نابودی پیش می‌برد. (رجایی، 1387ش:ص 73)

اصل دومی که از عوامل بسیار مهم در افزایش استقامت انسان در برابر سختی‌ها است اعتماد به منبع قدرت است. خداوند قدرت مطلق است، وقتی انسان بر چنین منبع قدرتی توکّل کند ناراحتی‌ها و نگرانی‌ها را از بین می‌برد. امام علی (علیه السلام) می‌فرماید: «أَقْوَى‏ النَّاسِ‏ إِیمَاناً أَكْثَرُهُمْ تَوَكُّلًا عَلَى اللَّهِ». قوی ترین مردم از نظر ایمان بیشترین توکل کنده ی برخدای سبحان است

امام علی (علیه السلام) خطاب به اشعث که پسرش را از دست داده بود چنین می‌فرمایند:«یَا أَشْعَثُ‏ إِنْ تَحْزَنْ عَلَى ابْنِكَ فَقَدِ اسْتَحَقَّتْ [ذَلِكَ مِنْكَ‏] مِنْكَ ذَلِكَ الرَّحِمُ وَ إِنْ تَصْبِرْ فَفِی اللَّهِ مِنْ كُلِّ مُصِیبَةٍ خَلَفٌ یَا أَشْعَثُ‏ إِنْ صَبَرْتَ جَرَى عَلَیْكَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْجُورٌ وَ إِنْ جَزِعْتَ جَرَى عَلَیْكَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْزُورٌ یَا أَشْعَثُ‏ ابْنُكَ سَرَّكَ وَ هُوَ بَلَاءٌ وَ فِتْنَةٌ وَ حَزَنَكَ وَ هُوَ ثَوَابٌ وَ رَحْمَة».[6]

اشعث‏! اگر بر پسرت اندوهگینى، سزاوارى به خاطر پیوندى كه- با او- دارى، و اگر شكیبا باشى هر مصیبت را نزد خدا پاداش است. اشعث‏! اگر شكیبایى پیش گیرى حكم خدا بر تو رفته است و مزد دارى، و اگر بى تابى كنى تقدیر الهى بر تو جارى است و گناهكارى پسرت تو را شاد مى‏داشت و براى تو بلا بود و آزمایش، و تو را اندوهگین ساخت و آن پاداش است و آمرزش‏.

امام (علیه السلام) نخست اندوه او را [در مصیبت فرزندش‏] ستوده و بجا دانسته است زیرا سزاوار است كه هر خویشاوندى در مصیبت خویش خود غمگین شود. و به دنبال آن، هشدارى نسبت به اندوه در مصیبت است به دلیل آن كه لازمه ترک اندوه، صبر بر مصیبت است كه اجر و رحمت خدا را در پى دارد، هر صبرى بر اندوه، خود اجر و رحمتى در پى دارد، پس سزاوار است كه بر این اندوه صبر كنند. (ابن میثم بحرانی،1375:ص 665.)

چنان‌که ایشان توصیه می‌کنند به فرزندشان که تنها راه دور کردن غم و اندوه از انسان صبوری است ایشان می‌فرمایند: «اطْرَحْ‏ عَنْكَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ».[7]

اندوه‏ها را كه به تو روى آرد از خود دور گردان، با دل نهادن بر شكیبایى

 

پی نوشت ها :

[1] . نهج البلاغه، قصار/198

[2]. تمیمى آمدى،1366ش :شماره 1481

[3]. آقا جمال خوانسارى، 1366ش:ص 429

[4]. نهج البلاغه، خطبه/11؛

[5]. پیشین، کلمات قصار/ 390

[6]. پیشین، کلمات قصار/ 283

[7]. پیشین، نامه/ 31

غدير، شيعه، دمكراسي
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در دوشنبه نهم مرداد 1391 |

پاسخ رسول جعفريان به 6 پرسش در باب غدير

1ـ عده‌اي معتقدند ديدگاه اهل سنت به دموكراسي نزديكتر است و مباني شيعه با دموكراسي فاصله بيشتري دارد و پايه استدلالات خود را واقعه غدير مي‌دانند.نظر شما در اين باره چيست؟

بسيار روشن است که شيعه، به نص و تصريح از ناحيه خداوند بر امامت علي‌بن‌ابيطالب‌(ع) اعتقاد دارد و به همين دليل هم خداوند، تعيين ابراهيم را به عنوان امام به خود نسبت داد و فرمود: «اني جاعلک للناس اماما». بحث بر سر اين است که به لحاظ مباني عقلي، امامي که خداوند نصب کند، به يقين لايق‌تر و شايسته‌تر از امامي است که از راه‌هايي مثل انتخاب مردم تعيين شود. اين مسئله يک مبناي عقلي و عقلايي دارد و هيچ قابل ترديد نيست.

ابن‌سينا هم در بخش الهيات شفا، تصريح مي‌کند که هر عاقلي مي‌داند که تا وقتي خداوند امام را تعيين کند نوبت به مردم نمي‌رسد. اما اگر وضعيت به گونه‌اي بود که امام منصوص و منصوب غايب بود، نوبت به تعيين امام از راه‌هاي ديگر مي‌رسد. در اينجا هم بحث ولايت فقيه مطرح است که بر اساس چهارچوبه‌اي که در حکومت ديني به عنوان مردم سالاري ديني تعريف شده است نوعي تلفيق بين نوعي نص با نوعي انتخاب قابل قبول است.

يک فرض سوم هم هست و آن اين‌که اگر شرايطي بود که احتمال روي کار آمدن ولي فقيه نبود، به هر دليل، در آن صورت، راه انتخاب توسط مردم هموار مي‌شود. براي مثال اگر در عراق امروز امکان آن نبود که نظام ولايت فقيه باشد، مطمئنا به لحاظ شرعي اجازه داده مي‌شود که اين انتخاب توسط مؤمنين صورت پذيرد. تازه همين که مرجعيت شيعه بپذيرد خودش به معناي مشروعيت آن است. اما اين که نظريه اهل سنت با دمکراسي به معناي معمول آن در غرب نزديک باشد بايد عرض کنم آنچه که اهل سنت در متون قديم در باب شرايط خليفه گفته‌اند، شرايطي نيست که چندان قابل تطبيق با نظامات دمکراسي جديد باشد. براي همين است که هزار سال دستگاه خلافت عباسي و عثماني به صورت ارثي و در واقع نظام سلطنتي بوده کسي هم در آن ترديد نکرده است. الان هم در بسياري از کشورهاي سني، همان نظام سلطنتي هست کسي هم آن را مخالف با عقيده اهل سنت نمي‌داند. به علاوه که بسياري از تئوريسين‌هاي اهل سنت يکي از شرايط خلافت را اجتهاد مي‌دانند که از برخي جهات نزديک به نظريه شيعه است.

2ـ عبدالفتاح عبدالمقصود (نويسنده معروف مصري) معتقد است آنچه پيامبر در غدير فرمودند يک توصيه بوده است نه الزام.

بنده از اين که عبدالفتاح عبدالمقصود دقيقا چه گفته است آگاهي ندارم. اما تفسير داستان غدير و حديث ولايت و امامت، به اين که توصيه و يا نظريه شخصي پيامبر(ص) بوده است، هيچ سابقه‌اي در ميان علماي شيعه نداشته و هيچ زماني جز در اين اواخر که برخي نظريه کانديداتوري امام علي‌(ع) را توسط رسول خدا(ص) مطرح کردند، چنين ديدگاهي مطرح نشده است. زماني دکتر شريعتي چنين ديدگاهي را در امت و امامت مطرح کرد بعدا آن را هم پس گرفت. آنچه شيعه روي آن پافشاري دارد و حديث غدير فقط يکي از مستندات آن است، اين است که امامت به نص الهي است. آنچه هم به عنوان شاهد از سوره مائده نقل شده «بلغ ما انزل اليک من ربک» است؛ يعني چيزي که خداوند به تو فرموده براي مردم بيان کن. اگر عبدالفتاح به عمق حديث غدير توجه مي‌کرد چنين ديدگاهي را مطرح نمي‌نمود.

بحث ولاء الهي و انتقال آن از خداوند به رسول و از رسول به امام علي‌(ع) مطرح است، نه يک توصيه. رسول خدا(ص) اگر قصد توصيه داشت مي‌توانست آن را با عبارات ديگري که مفهم معناي توصيه باشد ارائه کند.

3ـ صرف‌نظر از اعتقادات شيعي جنابعالي (به عنوان استاد تاريخ)چه نقدي بر اين نظريه داريد؟ و چقدر اين نظريه را نزديك به تفكرات شيعه مي‌دانيد؟

اشاره کردم که نظريه کانديداتوري در متون شيعه وجود نداشته و نوعي توجيه و گريز از معنا و مفهوم واقعي حديث غدير است. حديث غدير درست است يا نه؟ اگر حديث غدير درست است، توجيه آن به معنايي جز نص بر امامت قابل قبول نبوده و نيست. طبيعي است که طرح امامت امام علي‌(ع) مي‌بايست از كانال رسول اكرم(ص) مطرح مي‌شد، کما اين‌که خداوند بقيه مطالبش را هم از زبان رسول فرمود. بسياري از فرامين شرعي هم که در قرآن نيامده بود از قول و فعل رسول براي مردم بيان شد. اگر کسي آن را به معناي کانديداتوري بگيرد بايد ظاهر حديث غدير را که در دايره مفهوم قرآني ولاء براي حکومت و رهبري و تسلط طرح شده به معناي ديگري برگرداند. توجه داريد که خداوند در قرآن براي سلطه و حکومت کلمه ولاء و اولياء را بکار برده و اين همان معنايي است که در غدير مورد استفاده قرار گرفت. اگر ولاء خداوند توصيه و کانديداتوري است ولاء رسول و علي هم چنين است!!

4ـ جايگاه غدير در شكل گيري تاريخ شيعه تا چه ميزان موثر بوده است؟
غدير هسته مرکزي معتقدات شيعه در چهارچوب اعتقادش به اسلام است. در واقع اصل اسلام، توحيد و نبوت و معاد است اما اينها در دايره ولايت مفهوم مي‌يابد و اين ولايت هم متکاي اصليش حديث غدير است. در اسلام ولايت، معتقدات ديني و فرايض عملي در چهارچوب اعتقاد به ولايت الهي و پس از آن ولايت نبي و وصي مفهوم اصلي خود را دارد. البته عبادت ديگر انسانها هم عبادت است. شکل عالي و ايده آل آن همين است که عرض کردم. شيعه و در رأس آنها در سرخط تاريخ تشيع، عمار و سلمان و ابوذر و مقداد دنبال همين حديث غدير بودند و ولايت خويش را با امام علي‌(ع) استوار کردند. در همين تاريخ طبري هست که به جز عامه مردم که در وقت خلافت امام با آن حضرت بيعت کردند دسته‌اي بر اساس «ولايت» و اين که ما بر اين اصل که با دوستان تو دوست و با دشمنان تو دشمن باشيم بيعت مي‌کنيم. شرطة الخميس اصحاب نزديک و ولايي حضرت بودند. تشيع از اين جا آغاز شد. اشعار اصحاب امام علي‌(ع) در صفين مبتني بر کلمه وصايت است. آنان علي را وصي رسول خدا(ص) مي‌دانستند. بسياري از آنان حديث غدير را در اشعار خود که برابر امام مي‌خواندند درج مي‌کردند. اصلا امام علي در اولين وقت ورود به کوفه در مسجد کوفه مردم را جمع کرد و فرمود هر کس که در حادثه غدير بوده است برخيزد و شهادت دهد که گروه زيادي برخاسته شهادت دادند. تشيع از همين جا آغاز شد و بعد ادامه يافت.

5ـ چرا برخي بر اين باورند كه شيعه بعد از مدتها بعد از شهادت علي‌(ع)هويت مستقل پيدا كرد؟
همه مذاهب در شکل مذهب و فرم بندي فرقه‌اي به تدريج شکل گرفته اند. مثلا مذهب حنفي در قرن دوم يا حنبلي در قرن سوم يا شافعي در اواخر قرن دوم يا مالکي همين طور در اواخر قرن دوم شکل گرفته است. حتي مذهب اشعري که در حال حاضر اکثريت قريب به اتفاق سنيان به جز وهابيان به آن اعتقاد دارند از قرن چهارم است. همين وهابيت به اين شکل و شمايل مشخص از قرن هشتم از ابن تيميه و يا به عبارت صريح تر از محمد بن عبدالوهاب (متوفاي 1206) است. اگر مقصود شکل گيري به اين معناست تشيع فقاهتي از زمان امام باقر و امام صادق شکل گرفته است. اما اگر مقصود هسته مرکزي تشيع و اعتقاد به ولايت است، اين به غدير و اصحاب پيامبر(ص) که ثابت و استوار بر حق ماندند باز مي‌گردد. به يک معناي ديگر هم مي‌توان در اين باره بحث کرد. اگر تشخص شيعه به برخي از احکام فقهي و تفاوت آن با ديگران است، در اين همه مي‌توان نشان داد که بسياري از آنچه را که شيعه به آن اعتقاد دارد، بسياري از صحابه هم به آن اعتقاد داشتند. جاي اين بحث در اينجا نيست اما نمونه‌هاي فراواني هست که احکام مشخصه فقه شيعه در زمان ما، مقبول بسياري از صحابه رسول(ص) بوده است. اما نظر آنان در مقابل نظر خلفا کنار گذاشته شده و از ميان رفته است. ما مي‌توانيم مکتب اهل بيت‌(ع) را در بخش کلام و فقه با قرآن و روايات درست و حتي با ديدگاه‌هاي صحابه عالم و عاقل مقايسه کنيم و ببينيم که آيا تشيع به متون اصيل اسلامي نزديک تر است يا عقايد و ديدگاه‌هاي ديگران. به نظرم بحث بر سر زمان شکل گيري روش مناسبي نيست و الا همان طور که گفتم هر چهار مذهب فقهي سني از قرن دوم به بعد هستند.

6ـ تغيير و تحولات شيعه از بعد از شهادت علي‌(ع) تا دوران صفوي و از آن دوران تا به امروز چگونه بوده است؟
هر مذهبي در طول تاريخ به تناسب مسائلي که در برابرش مطرح شده ديدگاه‌هايي را طرح کرده است. به علاوه هر مذهب و آييني از زماني که در اختيار مردم قرار مي‌گيرد بسا گرفتار تحريف و انحراف در بخشي از اجزا خود شود. به نظرم نه اصل اسلام، نه تشيع و نه آيين‌ها و فرقه‌هاي ديگر از اين روال کلي دور نبوده اند. بسياري از اوقات عوام مردم به دليل نبودن راهنما و مفسر واقعي دين، آيين خود را به سمت و سويي برده اند که با اصل و اساس آن سازگاري ندارد. البته تشيع هم از اين قاعده کلي مستنثا نيست. بسياري از غاليان شيعه در زماني که امامان در محدوديت سياسي بوده و اجازه نداشتند رهبري شيعه را با قدرت تمام انجام دهند، توانستند در صفوف شيعيان رخنه کرده و افکار انحرافي خود را در آن وارد کنند. اما به نظرم اين قبيل انحرافات هيچ گاه شيعه را از مدار اصلي خود خارج نکرده است. دليلش هم اين است که از ابتدا اصحاب امامان و بعدا علماي شيعه با دقت به ثبت و ضبط احاديث و نقد و بررسي آنها پرداختند. هر بار هم که انحرافي روي مي‌داد، برابر آن موضع مي‌گرفتند. به همين دليل بود که امامان، شيعيان غالي را کافر خطاب کردند، زيرا آنان الوهيت را که خاص حضرت باري بود به امامان يا خودشان نسبت مي‌دادند. در جامعه شيعه، گاه اخباري گري غلبه داشته و گاه اصول گرايي. هر بار که اصول گرايي در عقايد و احکام غلبه مي‌کرده شيعه به خط اعتدال نزديک تر بوده است اما هر گاه که اخباري گري و ظاهر بيني غلبه مي‌کرده زمينه براي انحراف فراهم بوده است. در زمان ما هم برخي نشانه‌هاي ظهور ظاهربيني به چشم مي‌آيد.

آنچه در رمضان باید طلبید!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه هفتم مرداد 1391 |

شما در این ماه، کرامت بخواهید؛ زیرا خداوند آبروی انسان کریم را نمی‏ ریزد و همیشه آن را حفظ می‏کند. کرامت وصف خاصّ فرشتگان است. فرشتگان، بندگان مکرّمند ، شما هم در کنار سفره کرامت دعوت شده ‏اید؛ سعی کنید، کریم بشوید .

کرامت

کرامت، یعنی نزاهت از پستی و فرومایگی؛ همه دستورات اسلام به انسان روح کرامت می‏بخشد چون از ناحیه خدای کریم آمده است. علی (علیه ‏السلام) می‏فرماید: «من وجد ماءً وتراباً ثم افتقر فأبعده الله» ملت یا فردی که آب و خاک به اندازه کافی داشته باشد و محتاج دیگران شود خدا او را دور کند! این سخن دعوت به تولید و پرهیز از بیکاری است، حضرت، فرد یا گروه بیکار را نفرین می‏کند و به افراد، روحیه کرامت می‏بخشد.

باز در نهج البلاغه به طور منطقی استدلال می‏کند که:

1 ـ آیا خدا پیامبرش را گرامی داشته یا نه؟ عزیزترین بندگان نزد خدا پیامبر است و هیچ کرامت و عزت و حرمتی نبود جز آن که خدای سبحان به پیامبرش عنایت کرد.

2 ـ زندگی پیامبر بسیار ساده بود و بارها ایشان گرسنه می‏ خوابیدند، چه در شعب ابی طالب و چه در جای دیگر؛ و اگر مالی از خدیجه (سلام ‏الله‏ علیها) رسید در راه تقویت اسلام هزینه شد و خود حضرت مصرف شخصی نکردند.

3 ـ یا باید مال و ثروت داشتن کمال و شرافت باشد پس باید گفت خدا پیامبرش را تحقیر کرده که به او ثروتی نبخشیده است و این صحیح نیست. پس بدانید خدا کسی را که با مال او را سرگرم کند اهانت کرده است، او را با مال سرگرم می‏کند که دیگر سراغ معارف نیاید.

این تحلیل با آنچه در سوره «فجر» آمده منافات ندارد چون در این سوره می‏فرماید: کسی که مال دارد خیال نکند کریم است و آن کس هم که ندارد تصور نکند حقیر است، نفرمود کسی که مال دارد حقیر نیست؛ و حاصل آنچه در نهج البلاغه آمده این است که: هر کس را خدا به مال سرگرم کند تمام عمرش به صرّافی می‏گذرد، او بداند که از عنایت خدا دور شده است.

کرامت، یعنی نزاهت از پستی و فرومایگی؛ همه دستورات اسلام به انسان روح کرامت می‏بخشد چون از ناحیه خدای کریم آمده است. علی (علیه ‏السلام) می‏فرماید: «من وجد ماءً وتراباً ثم افتقر فأبعده الله» ملت یا فردی که آب و خاک به اندازه کافی داشته باشد و محتاج دیگران شود خدا او را دور کند! این سخن دعوت به تولید و پرهیز از بیکاری است، حضرت، فرد یا گروه بیکار را نفرین می‏کند و به افراد، روحیه کرامت می‏بخشد

کرامت، در محدوده اعتباریات دنیایی نیست، هر چه طعم دنیا می‏دهد نه تنها مایه کرامت نیست بلکه موجب دنائت است.

ظاهراً این بیان از امام سجاد (علیه ‏السلام) است که فرمود: در قرآن وقتی سخن از علم و معرفت و توحید باشد صاحبان این نعمت ها را با فرشتگان ذکر می‏کند و آنگاه که سخن از خوردن و پوشیدن و… است صاحبان آنها را با حیوانات می‏آورد مثلا ً درباره گروه اول می‏فرماید: (شهد الله أنّه لا إله إلاّ هو والملائکة وأُولوا العلم) خدا به وحدانیت شهادت می‏دهد فرشتگان و علمای اهل توحید نیز به وحدانیت شهادت می‏دهند. در این جا علما و دانشمندان را در کنار فرشتگان ذکر کرده است.

اما وقتی سخن از مادیات است می‏فرماید: ما دستور دادیم آفتاب بتابد، باران ببارد تا باغ شما سرسبز و خرم گردد (متاعاً لکم ولأنعامکم)  برای شما و دامهای شما! یا می‏فرماید: (کلوا وارْعوا أنعامکم) خودتان بخورید، دامهایتان را نیز بچرانید!

اگر انسان بیش از مقداری که برای حفظ آبرو نیاز است عمر خود را صرف دنیا کند ضرر کرده و برای او وبال است. اسلام از طرفی می‏گوید: دل به دنیا مبند و از طرفی دیگر می‏فرماید: کریمانه زندگی کن، برای کرامت جامعه اسلامی تولید داشته باش و برای سربلندی خود و جامعه اسلامی تلاش و کوشش کن، دیگران را نیز از دسترنج خود برخوردار ساز.

علی (علیه‏ السلام) پس از آن که به زحمت کند و کاو کرد تا توانست قنات یا چاهی را به جریان بیندازد صیغه وقف را جاری ساخت و فرمود: «هذه صدقة».

یا باید مال و ثروت داشتن کمال و شرافت باشد پس باید گفت خدا پیامبرش را تحقیر کرده که به او ثروتی نبخشیده است و این صحیح نیست. پس بدانید خدا کسی را که با مال او را سرگرم کند اهانت کرده است ، او را با مال سرگرم می‏کند که دیگر سراغ معارف نیاید

رمضان در نهج البلاغه

برترین وسیله‌ای که متوسلان به خدا به آن توسل می‌جویند ایمان به خدا و پیامبر اوست و جهاد در راه خدا که قلّه رفیع اسلام است و کلمه اخلاص که هماهنگ با فطرت انسانی است و برپاداشتن نماز که حقیقت دین و آئین است وادای زکات که فریضه واجب است و روزه ماه روضان که سپری در برابر عذاب الهی است و حج عمره و... .

در این خطبه ده رکن از ارکان اسلام را توضیح داده‌اند که ششمین رکن روزه است.

وَصَومُ شَهرِ رَمَضَان فَإِنَّهُ جُنَّةُ مِن العقاب. تعبیر جُنَّةُ (سپر) درباره روزه ماه رمضان که یک وسیله مهم دفاعی در میدان مبارزه است به خاطر آن است که سرچشمه اصلی گناهان، وسوسه های شیطان و ابزار شیطان هوای نفس است هنگامی که به وسیله روزه شهوات در کنترل عقل در آیند انسان با این وسیله دفاعی از حملات شیطان محفوظ می‌ماند.

تعبیر جُنَّةُ مِن العقاب در کنار جُنَّةُ مِن النار آمده ، هر دو یک معنا دارند .در حدیث کافی بهه هرحال در فضیلت روزه همین بس که انسان را از جهان بهیمیت به سوی جهان فرشتگان می‌برد و بر بساط قرب خداوند جای می‌دهد.(شرح نهج البلاغه ،آیت الله مکارم شیرازی ،خطبه 110)

تلقی امام علی علیه السلام از آزادی
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه هفتم مرداد 1391 |


انسان نیروها و قابلیت هایى دارد. در صورتى مى تواند این ها را به ثمر برساند که مانعى بر سر راه او نباشد، بتواند آزادانه علم و دانش را فراگیرد و در مسیر تکامل پیش برود .


آزادی

قال على (علیه السلام):

«اَیهَا النّاسُ اِنَّ آدَمَ لَمْ یلِدْ عَبْداً وَ لا اَمَةً وَ اِنَّ النّاسَ کلُّهُمْ اَحْرارٌ» ؛ «اى مردم! از حضرت آدم (علیه السلام) غلام و کنیزى خلق نشده، بلکه تمام مردم آزاد هستند!»(میزان الحکمة، باب 779، حدیث 3556).

 

شرح و تفسیر

مخاطب حضرت در این روایت تمام مردم هستند؛ چون گروه خاصّى را مورد خطاب قرار نداده، بلکه تمام انسان ها را مورد خطاب قرار داده است. خطاب «یا اَیهَا النّاسُ» در مواردى است که جنبه حقوق بشر دارد، ولى خطاب هایى مانند «یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا» جنبه حقوق اسلامى دارد. طبق این روایت، همه مردم آزادند و اساس آفرینش انسان و فرزندان آدم بر حریت و آزادى بوده است. و اگر در جایى این اصل نقض شود، جنبه استثنایى دارد. این نکته که مسأله آزادى انسان 1400 سال قبل توسّط اسلام مطرح شده، قابل تأمّل و دقّت است زیرا در آن زمان حریت یک اصل اساسى و یک ارزش شناخته نمى شد، برخلاف امروز که ارزشى بودن آزادى یک امر بدیهى است.

اصل لزوم آزادى مطلبى روشن، بلکه از بدیهیات است و مورد قبول همه مى باشد و همه ملّت هاى تحت سلطه براى به دست آوردن آن مبارزه مى کنند. آنچه قابل توجّه و در خور دقّت مى باشد، دو چیز است:

1ـ چرا آزادى یک ارزش است؟ اگر نباشد چه مى شود؟ و اگر باشد چه رخ مى دهد؟ متأسّفانه فلسفه آزادى چیزى است که کمتر بدان پرداخته مى شود. فلسفه آزادى روشن است:

انسان نیروها و قابلیت هایى دارد. در صورتى مى تواند این ها را به ثمر برساند که مانعى بر سر راه او نباشد، بتواند آزادانه علم و دانش را فراگیرد و در مسیر تکامل پیش برود، تکامل بر دو پایه استوار است الف: استعدادهاى درونى. ب: نداشتن مانع، بنابراین فلسفه آزادى انسان، استفاده وى از استعدادها و لیاقت هاى درونى است. و روشن است که شکوفایى استعدادهاى درونى انسان در محیطى آزاد بهتر تحقّق پیدا مى کند. رشد بوته اى که در یک گلدان هست با بوته اى که در یک زمین زراعتى کاشته شده قابل مقایسه نیست.

آزادی به مفهوم وسیع و عمومی آن از منظر علی (علیه السلام)، همان است که انقلابها را بوجود می آورد و تمدنها را ایجاد می کند و پیوندهای مردم را بر پایه تعاون و همکاری های نیکوکارانه بر پا می دارد و افراد اجتماع را به همدیگر مرتبط می سازد

2ـ چه نوع آزادى مطلوب است؟

از آنچه در نکته اوّل گذشت روشن مى شود که آن نوع از آزادى مطلوب است که در مسیر تکامل انسان باشد. بنابراین این فلسفه آزادى حدود آن را تبیین مى کند، زیرا آزادى اقسامى دارد:

1ـ آزادى مطلق این نوع آزادى فقط در دل جنگل ها و در بین حیوانات وحشى پیدا مى شود و بس. در چنین مکان هایى هر کسى هر کار بخواهد مى کند. و روشن است که هیچ کسى مدافع چنین آزادى نیست.

2ـ آزادى در محدوده قوانین بشرى که دائماً دست خوش تغییر و تفسیر است کسانى که معتقد به دین نیستند، ولى قانون را قبول دارند آزادى آن ها باید در چارچوبه قانون باشد و واضح است که قانون تضادّى با آزادى ندارد، بلکه محافظ آن است.

3ـ آزادى در محدوده ارزش هاى الهى:آزادى پیروان مکاتب الهى در چارچوبه ارزش هاى دینى است، آن ها هرگز اجازه نمى دهند که به نام آزادى به حریم این ارزش هاى والاى الهى و انسانى تجاوز شود.

بدیهى است نوع اوّل آزادى مطلوب هیچ بشرى نیست، و نوع دوم سرچشمه انواع مشکلات و بدبختى هاست، و تنها نوع سوم است که مى تواند سعادت ما را تضمین کند و قبایى است که براى قامت انسان دوخته شده است.

آزادى در محدوده قوانین بشرى که دائماً دست خوش تغییر و تفسیر است کسانى که معتقد به دین نیستند، ولى قانون را قبول دارند آزادى آن ها باید در چارچوبه قانون باشد و واضح است که قانون تضادّى با آزادى ندارد، بلکه محافظ آن است

در نظر امام (علیه السلام) آزادی در مقابل «بردگی» بلکه وسیعتر وعمومی تر از آن است. امام علی (علیه السلام) با بیان «لاتکن عبد غیرک و قد جعلک الله حراً » و «الناس کلهم احرار الا من اقر علی نفسه بالعبودیة» در پی آن است تا، خود مخاطب، اعتماد به نفس پیدا کرده و عمق و روح آزادی را درک و احساس کند تا از این رهگذر بر اصلی از اصول وجودش آگاه شده و بیدار شود چرا که خداوند او را آزاد خلق کرده است. مخاطب سخن امام (علیه السلام) عموم مردم اند تا بدانند که همه شان آزادند فقط خودشان حق دارند راه و روش خود را انتخاب کنند و این به ارادة خود آنان است که برمبنای اصل اصیل آزادی بمانند و یا آنرا پایمال کرده و به بردگی دیگران درآیند زیرا آنان واقعاً و قانوناً  آزاد هستند و کسی حق ندارد این آزادی را از آنان سلب کرده و یا مدعی شود آنرا او ببخشیده و یا اعطا کرده چون آن چه که فطری و طبیعی است در وجود همة انسانها، به ودیعه نهاده شده خودشان دارند و اعطاء دیگری بی مورد و بی معناست. آزادی به مفهوم وسیع و عمومی آن از منظر علی (علیه السلام)، همان است که انقلابها را بوجود می آورد و تمدنها را ایجاد می کند و پیوندهای مردم را بر پایه تعاون و همکاری های نیکوکارانه بر پا می دارد و افراد اجتماع را به همدیگر مرتبط می سازد.  

امام علی (علیه السلام) مفهوم آزادی و اصول آنرا به خوبی شناخت و درک کرد و این ادراک خود را به روشنی و صراحت بیان کرد و برهمین اساس، بنای مستحکم اخلاق خصوصی و عمومی و رابطه و پیوند انسانی مردم را با یکدیگر بنیان نهاد و در اصلاحات اجتماعی، قانونگذاری ها، پیشوایی و رهبری، حکومت و وعظ به مردم، به موجبات و لوازم آن عمل کرد و بر احترام خود نسبت به حق مردم در آزادی، هر روز دلیلی تازه آورد ولی همة اینها در چهار چوبی بود که خود مفهوم آزادی، آنرا ترسیم می کند و آن اینکه آزادی فردی (شخصی) نباید برآزادی دیگران و جامعه  ضربه ای وارد سازد .

نکات اخلاقی نهج البلاغه

نهج البلاغه

زیست اخلاقی، یکی از نیازهای جدی انسان امروزی است که هر جامعه به تناسب فرهنگ حاکم بر آن تلاش کرده تا الگوی مناسبی برای آن ارائه کند. در جوامع اسلامی دو منبع قرآن و عترت، بهتر از هر دستورالعمل دیگری می‌تواند الگوی مناسب این نوع زیستن را ارائه کند. ویژگی‌های اخلاقی یک انسان مسلمان را می‌توان در جای‌جای نهج‌البلاغه مشاهده کرد. در این بحث که توسط دکتر دلشاد در کلاس‌های اخلاق علوی کانون فرهنگ و اندیشه (کفا) بیان شده، قواعد مدل زیست اخلاقی با مروری بر نهج‌البلاغه استخراج شده است. این قواعد بر حوزه‌های مختلف زندگی فردی، اجتماعی و سیاسی حاکم است.

دو نوع مفهوم‌شناسی معروف درباره مفهوم اخلاق وجود‌دارد:

اول، تعریفی که قدما ارائه داده‌اند و بر اساس آن، اخلاق، ویژگی و خصلت‌های درونی‌ای است که انسان آنها را به راحتی و بدون تکلف انجام می‌دهد. و شامل دو جزء است: فضایل و رذایل. با این تعریف، اخلاق یعنی پاک شدن از رذایل و متصف شدن به فضایل.

در تعریف دوم که در عصر جدید ارائه شده، اخلاق همان رفتارهایی است که انسان باید آنها را داشته باشد.

اما در نهج‌البلاغه تعریف اخلاق فراتر از این است؛ درنهج‌البلاغه اخلاق شامل شش بخش است: بینش‌ها، ارزش‌ها، گرایش‌ها، روش‌ها، کنش‌ها و گویش‌ها. از نگاه نهج‌البلاغه در یک زیست اخلاقی، انسان باید همه موارد فوق را اصلاح ‌کند.

در نهج‌البلاغه تعریف اخلاق فراتر از این است؛ درنهج‌البلاغه اخلاق شامل شش بخش است: بینش‌ها، ارزش‌ها، گرایش‌ها، روش‌ها، کنش‌ها و گویش‌ها

جایگاه اخلاق

در خطبه 192 نهج‌البلاغه، امام‌علی(ع) می‌فرماید اگر قرار باشد ما در زندگی به چیزی تعصب بورزیم و ایستادگی کنیم و از آن عبور نکنیم، آن اخلاق است: «فَإن کانَ لا بُدَّ مِنَ العَصَبِیه.. فَلیکُن تعصُّبُکم لِمَکارمِ الْخِصالِ و مَحامِدِ الأفعالِ و مَحاسِنِ الأمورِ» 1

نکته زیبا اینجاست که امیرمؤمنان(ع) اخلاق را فقط خصلت نمی‌داند. فقط رفتار هم نمی‌داند. خصلت هست، رفتار هست، فراتر از این هم هست. همان‌طور که در ادامه خواهیم دید که ایشان میدان اخلاق را خیلی وسیع و در تمام امور زندگی می‌بیند.

«الّتی تفاضَلَت فیها المُجَداءِ و الْنُّجَداءُ مِن بُیوتاتِ العَرَبِ و یعاسیبِ القَبائِلِ» 2

این سه چیز مواردی است که انسان‌های بزرگوار و شایسته در آن از هم سبقت می‌گیرند؛ یعنی اگر قرار باشد ما باهم مسابقه‌ای بدهیم در اخلاق است. جامعه‌ای سالم است که باارزش‌ترین مسابقه‌اش در اخلاق باشد. بهترین مسابقه انسانی در «بِالاخلاق الرَّغیبه..» است؛ یعنی اخلاق پسندیده. «والاَحلامِ العَظیمه..» خردهای بزرگ. «والاَخطارِ الجَلیلَه..» مقام‌های والا. «و الآثار المَحموده..» نشانه‌های نیکو. مشاهده می‌شود که نوع نگاه امام(ع) به اخلاق نگاه وسیعی است.

 

الگوی زیست اخلاقی

بعد ایشان می‌فرمایند« فَتَعَصَّبواْ لِخِلالِ الحَمدِ مِنَ...» در خصلت‌های نیکو تعصب بورزید. خصلت‌های نیکو مانند چی؟ چند مثال ایشان می‌زند. در این مثال‌ها هم نگاه امیرمؤمنان(ع) به اخلاق روشن می‌شود، هم جایگاه اخلاق، هم اهمیت آن و هم مفهوم‌شناسی اخلاق. می‌فرمایند بروید در اینها تعصب بورزید، در اینها مسابقه دهید و رشد کنید: «مِنَ الحِفظِ لِلْجِوار»‌ از جمله موارد اخلاقی‌ای که باید کسب کنید، پاس داشتن حق همسایگان، شهروندان و امثال آن است. زیبایی مطلب در این است که اخلاق با پاسداشت حقوق باید شکل بگیرد. شاید مهم‌ترین مسأله اخلاق هم همین پاسداشت حقوق باشد.

نهج البلاغه

«و الوَفاءِ بالذَّمامِ» و به پیمان‌ها وفا کردن.

«و الطّاعه.. لِلبِرّ» و نیکی را فرمان بردن، یعنی زیر بار غیر‌نیکی نرفتن، یعنی هرچه به ما فشار بیاورند و دستور دهند، به ‌غیر‌نیکی تن ندهیم. مهم نیست چه کسی فرمان می‌دهد یا از کجا انسان در تنگنا مانده است، به جرم و تعدی تن‌ندهد.

«و المَعصیه.. لِلکِبر» نافرمانی نسبت به تکبر و خودکامگی که این از مسائل محوری در نهج‌البلاغه است.

«و الأخذ بالفضل» و به فضیلت آراسته بودن. آنهایی که در گذشته اخلاق را تعریف کرده‌اند تنها به این مورد پرداخته‌اند.

«و الکفِّ عن البَغْی» ستمگری را پس ‌زدن. از خود و از دیگران. تن به ستم ندهد و ستمگری نکند. از ستم بازایستد.

«وَ الإِعْظامِ لِلقَتل»‌ بزرگ شمردن قتل. این مورد مانند یک خط قرمز می‌ماند و هیچ‌کس نباید به سمتش برود. اگر خون یک بی‌گناه ریخته شود، گویی خون همه جامعه ریخته شده است. امیرمؤمنان(ع) در نامه 53 می‌فرمایند: خداوند نسبت به هیچ چیز این‌گونه خشم نمی‌گیرد. هیچ چیز مثل آن، دولت‌ها و حکومت‌ها را به سمت هلاک نمی‌برد.

«و الانصافِ لِلخَلْقِ» و داد مردمان را دادن. با انصاف رفتارکردن.

«و الکَظمِ لِلغَیظِ» و خشم را فرو خوردن. جامعه‌ای که دل‌های مردمان آن پر از کینه و دشمنی و خشم نسبت به‌یکدیگر است، اخلاقی نیست.

«و اجْتِنابِ الفَسادِ فی الأرضِ» و اجتناب از تباهی کردن روی زمین.

امیرمؤمنان(ع) نمی‌خواهد محورهای اخلاق را به این موارد حصر کند. بلکه تعدادی از مهم‌ترین آنها را بیان می‌کند تا جهت‌گیری مشخص شود.

 

اهمیت اخلاق

اما اهمیت اخلاق در نگاه امام(ع) چگونه است؟ در خطبه 113 جمله‌ای از ایشان وارد شده است که «لا قرین کَحُسنِ‌الخُلقِ»3

در خطبه 176 عبارتی هست که امام(ع) می‌فرمایند نسبت به اخلاق حساس باشید: «ایاکم و تَهزیعِ الأخلاق و تَصریفَها»‌4 به نظر این‌طور می‌آید که اگر اخلاق زیرپا گذاشته شود هیچ چیز سالم نمی‌ماند، نه اعتقادات، نه زندگی، نه سیاست، نه اجتماع و نه هیچ ارزش دیگر.

در خطبه 192 نهج‌البلاغه، امام‌علی(ع) می‌فرماید اگر قرار باشد ما در زندگی به چیزی تعصب بورزیم و ایستادگی کنیم و از آن عبور نکنیم، آن اخلاق است:«فَإن کانَ لا بُدَّ مِنَ العَصَبِیه.. فَلیکُن تعصُّبُکم لِمَکارمِ الْخِصالِ و مَحامِدِ الأفعالِ و مَحاسِنِ الأمورِ»

ایشان در حکمت 38 می‌فرمایند: «و أکرمُ الحسبِ حُسنُ الخُلقِ». حسب به معنای شرافت قابل محاسبه است. گرامی‌ترین شرافت قابل محاسبه، اخلاق نیکوست. آنچه اعتبار دارد اخلاق است. انسان‌ها بر اساس آن به‌حساب‌می‌آیند.

«إنَّ أکرمَکُم عندَ‌الله أتقیکُم»5 قرآن همه ارزش‌ها را به‌ تقوی (پروا داری) داده است.

در کلمات امیرمؤمنان(ع) هست که: «التُّقی رئیسُ الاخلاق» پروا‌داری رئیس اخلاق است. نگاه کنید جامعه چقدر پروادار است. چقدر حریم نگه می‌دارد رعایت حقوق می‌کند. ملاک جامعه سالم همین است.

در حکمت 229 حضرت بیان می‌دارند که «کَفَی بالقَناعَه مُلکاً» قناعت برای دولتمندی کافی است. «و بِحُسنِ الخُلُقِ نَعیماً» کسی که اخلاق دارد همه نعمت‌ها را دارد. اگر در جامعه‌ای اخلاق حاکم باشد در پرتوی او می‌توان به‌ همه‌ جا ‌رسید.

در خطبه 28 می‌خوانیم «إنَّ أخوَفَ ما أخافَ علَیکُم إثنَتان: إتِّباعِ الهَوَی و طولِ الأمَل» من از دو چیز بر شما می‌ترسم: پیروی از هوا و آرزوی دراز. هر دوی اینها از جنس بی‌اخلاقی هستند. در شرح نهج‌البلاغه ابن‌ابی‌الحدید، از امیرمؤمنان(ع) آمده است: «عَدمُ الأدَبِ سبَبُ کلِّ شرٍّ» فقدان ادب (اخلاق) علت همه شرور است.

 

معیار ارزش عمل

حال ببینیم ارزش هر عمل به چیست. از نگاه امیرمؤمنان(ع) ارزش یک عمل به اخلاقی بودنش است نه زیادی آن.

در حکمت 95 می‌بینیم «لا یقِلُّ عملٌ معَ التَّقوی» هیچ عملی با پرواداری کم محسوب نمی‌شود. «و کََیفَ یقِلُّ ما یتَقبَّل؟» و چگونه کم به حساب آید چیزی که نزد خدا پذیرفته می‌شود؟ عمل اخلاقی در عالم خواهد ماند؛ چراکه طبق قوانین عالم است. اما عمل غیر‌اخلاقی مخالف قوانین عالم است. رشد نمی‌کند. بالنده نیست. قرآن می‌گوید: «و البلدُ الطیب یخرُجُ نَباته بإذنِ ربِّه»6

 

الگوهایی برای اخلاق

نهج البلاغه

ما باید یک الگوی اخلاقی را پیش روی خود قرار دهیم و رفتار و قواعد زندگی را از آن استخراج کنیم. امیرمؤمنان(ع) در بحث الگوی زیست اخلاقی، پیامبر اکرم(ص) را معرفی می‌کند و در امتداد پیامبر(ص) خودش را:

« ولقد کانَ فی رسول‌الله کافٍ لکَ فی الأُسوه..... فَتَأَسَّ بِنبیکَ الأَطیبِ الأَطهَر فَإنَّ فِیهِ أُسوَه.. لِمَن تأسَّی و عزاءً لمن تَعَزَّی و أَحَبَّ العِبادِ إلَی‌الله الْمُتَأَسِّی بِنبیهِ وَ الْمُقْتَصُّ لِأَثَرِهِ.»7

بی‌گمان در پیامبر‌‌‌‌‌‌خدا برای شما الگوی کافی هست. پس به پیامبر پاک پاکیزه‌ات تأسی کن که بدون شک او نمونه‌ای است نیکو برای کسی که به دنبال الگو باشد و انتسابی است عالی برای کسی که به او منتسب شود و محبوب‌ترین نزدِ خدا کسی است که پیامبرش را پیروی کند و پا جای پای او بگذارد.

در خطبه 192 امیرمؤمنان (ع) نکته‌ای را درباره اخلاق پیامبراکرم(ص) بیان می‌کند:

به محض اینکه پیامبر از شیر گرفته شد، خداوند به‌بزرگ‌ترین فرشته‌اش مسؤولیت داد کرامت‌های اخلاقی و همه نیکویی‌های اخلاق جهان را شب و روز به وی آموزش ‌دهد.8

و من مثل سایه پیامبر (ص) را دنبال کردم، مانند بچه شتری که مادرش را دنبال می‌کند. هر روز پرچمی از اخلاق خود را برای من می‌افراشت و مرا امر می‌کرد که از او پیروی‌ کنم.9

می توانیم استنباط کنیم که الگوی مناسب پیامبر(ص) و اوصیای او هستند.

امیرمؤمنان در خطبه 87 هم این‌گونه خودش را به ما معرفی می‌کند:

«و ألبَستُکُمُ العافیه.. مِنْ عَدلی و فَرَشتُکمُ المَعروفَ مِن قَوْلی و فِعلی و أرَیتُکمْ کَرائِمَ الأخلاقِ مِن نَفْسی»

از عدالت خود، لباس عافیت بر تن شما پوشانیدم. و توسط گفتار و رفتارم نیکی را برای شما گسترانیدم و کرامت‌های اخلاقی در زندگی را از جانب خودم نشانتان دادم.

پس در اخلاق، سخن و عمل در کنار هم است. امیرمؤمنان(ع) می‌خواهد بگوید مدلی که من پیاده کردم یک مدل کاملا اخلاقی است. یعنی حکومت تابع اخلاق شده؛ اقتصاد تابع اخلاق شده. همه‌چیز تابع اخلاق شده است. دراین‌صورت، زندگی فرد انسانی می‌شود. اگر چنین اتفاقی نیفتد، به نظر نمی‌رسد چیزی اصلاح شود. آنچه از ظلم و ستم می‌بینیم، به‌دلیل فقدان اخلاق است یا اینکه اخلاق تابع چیزهای دیگری شده است؛ تابع سیاست شده است، اخلاق تابع اقتصاد شده است.

در خطبه 176 عبارتی هست که امام(ع) می‌فرمایند نسبت به اخلاق حساس باشید: «ایاکم و تَهزیعِ الأخلاق و تَصریفَها»‌ به نظر این‌طور می‌آید که اگر اخلاق زیرپا گذاشته شود هیچ چیز سالم نمی‌ماند، نه اعتقادات، نه زندگی، نه سیاست، نه اجتماع و نه هیچ ارزش دیگر

1- اگر به ناچار تعصب ورزیدن باید، باید در چیزی تعصب بورزید که شایسته باشد: خوی‌های بزرگوارانه، کارهای پسندیده و کارهایی که نیکوست.

2- اینها مواردی‌اند که در آن بزرگواران، دلاوران، از خاندان برجسته عرب، مهتران قبایل و شخصیت‌های برجسته سعی می‌کنند خود را به‌آن متصف کنند.

3- هیچ همنشین و قرینی برای انسان مانند اخلاق نیکو نیست.

4- از شکستن اخلاق و دگرگون کردن آن بپرهیزید.

5- سوره حجرات – آیه 13

6- سوره اعراف – آیه 58

7- نهج‌البلاغه - خطبه 160

8- و لقد قَرَنَ‌الله به مِن لَدُن آن کانَ فَطیماً أعظمَ مَلَکٍ مِن ملائکتِهِ یسلُکُ بِهِ طریقَ المکارِمِ و مَحاسِنَ أخلاقِ العالَم لیله و نَهارِه

9- و لقد کُنتُ أتَّبِعُهُ اْتِّباعَ الْفَصیلِ أثَرَ أُمِّه..ِ یرفَعُ لی فی کلِّ یومٍ مِن أخلاقِهِ عَلَماً و یأمُرُنی بالإقتِداءِ بِهِ.


آخرین سخنان امیر المومنین(علیه السلام) با ابوذر
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه هفتم مرداد 1391 |

آخرین سخنان امیر المومنین(علیه السلام) با ابوذر

امام علی

سید رضی «ره» در نهج‌البلاغه سخنان امام علیه‌السلام و همراهانش را به هنگام وداع با ابوذر چنین آورده است:

یا اباذر،

انک غضبت لله فارج من غضبت له، ان القوم خافوک علی دنیاهم و خفتهم علی دینک، فاترک فی ایدیهم ما خافوک علیه،

و اهرب منهم به ما خفتهم علیه، فما احوجهم الی ما منعتهم، و ما اغناک عما منعوک! …؛

ای ابوذر، تو به خاطر خدا خشم گردی، پس به همان کسی که برایش غضب کردی، امیدوار باش،

این مردم از تو بر دنیایشان ترسیدند و تو از آن‌ها بر دینت، پس آن چه را که آنان برایش در وحشتند به خودشان واگذار و از آن چه که می‌ترسی ایشان گرفتارش شوند (عذاب الهی) فرار کن.

عجبا! که چه محتاجند به آن چه از آن منعشان کردی و چه بی نیازی از آن چه که از تو دریغ کردند.

به زودی خواهی یافت که پیروزی برای کیست و چه کسی بیشتر مورد حسرت قرار می‌گیرد.

ای ابوذر! اگر درهای آسمان‌ها و زمین به روی بنده ای بسته شود و او از خدای خود بترسد، خداوند راهی برای وی خواهد گشود.

ای ابوذر! آرامش خویش را تنها در حق جست و جو کن و غیر از باطل چیزی تو را به وحشت نیفکند،

بدان اگر دنیایشان را می‌پذیرفتی، دوستت داشتند و اگر سهمی از آن را به خود اختصاص می‌دادی (و با آنان کنار می‌آمدی) دست از تو برمی داشتند. (نهج‌البلاغه، خطبه 130)

سپس حضرت علی علیه‌السلام به برادرش عقیل فرمود:

«با برادرت ابوذر وداع کن.»

سپس عقیل، امام حسن، امام حسین و عمار یاسر هر کدام درباره فضایل ابوذر و اندوه خود به خاطر جدایی از او سخنانی گفتند. (شرح ابن ابی الحدید، ج 8، ص 253)

ابوذر در پاسخ گفت:

ای خاندان رحمت، خدایتان رحمت کند! هرگاه شما را می‌بینم، رسول خدا صلی الله علیه و آله را به یاد می‌آورم، من در مدینه دلبستگی و آرامشی جز شما نداشته و ندارم.

ابوذر در سال 32 هجری، دو سال قبل از خلافت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در دیار غربت و سرزمین بی آب و علف «ربذه» به ملکوت اعلی پیوست و برای همیشه این زبان گویا و کوبنده ظالمان خاموش شد و قلب دنیاپرستان را شاد و دل مؤمنان را در غم و اندوه فراوان فرو برد

اینک در حجاز بر عثمان گران بار شدم آن گونه که بر معاویه در شام بودم، عثمان نمی‌خواست که در جوار برادر و پسر خاله‌اش در یکی از دو شهر (بصره و مصر) (حاکم بصره، عبدالله بن عامر پسر خاله عثمان و در مصر عبدالله بن سعد بن ابی سرح برادر رضاعی عثمان بوده است. ) باشم تا مبادا مردم را بر آنان بشورانم.

او مرا به سرزمینی (ربذه) فرستاد که در آن هیچ دفاع کننده و ناصری جز خدا برایم نیست. به خدا سوگند، که هم‌نشینی جز خداوند نمی‌خواهم و زمانی که با او هستم، از هیچ چیزی بیم ندارم.

در ادامه مطلب ماجرای تبعید و وفات غریبانه ابوذر را بخوانید :

پس از این سخنان، ابوذر به تبعیدگاه برده شد و علی علیه‌السلام و همراهان به مدینه بازگشتند. (شرح ابن ابی الحدید، ج 8، ص 254).

آری، ابوذر غفاری به جرم حق گویی و امر به معروف و نهی از منکر از جانب خلیفه سوم به ریگ زار بی آب و علف «ربذه» تبعید شد و پس از مدتی رنج و داغ از دست دادن فرزندش «ذر» (ابن ابی الحدید در شرح نهج‌البلاغه، ج 3، ص 44، از محمد بن کعب نقل می‌کند: «ابوذر در موقع جان دادن، همسر و نیز پسرش (ذر)، در کنارش بودند. ) خود با مرگ دسته و پنجه نرم کرد.

همان گونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده بود: «یعیش وحده، و یموت وحده، و یبعث وحده، و یدخل الجنه وحده؛ به تنهایی زندگی می‌کند و به تنهایی می‌میرد و به تنهایی مبعوث می‌شود و به تنهایی وارد بهشت می‌گردد». وی به تنهایی در ربذه زیست و به تنهایی جان سپرد و روحش به عالم ملکوت پرواز کرد.

ابوذر

ام ذر (همسر ابوذر) نقل می‌کند: هنگامی که ابوذر در حال جان دادن بود، نگاهی به من کرد و اشک را بر گونه‌هایم جاری دید، قلبش سوخت؛ پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ گفتم: چگونه گریه نکنم در حالی که گذشته از رنج‌هایی که کشیده‌ام، و اینک هم در سرزمین این چنینی از دنیا می‌روی، من پس از مرگت، باید تو را کفن کنم، و حال آن که پارچه ای برای کفن تو ندارم.

ابوذر گفت: گریه نکن، به زودی گروهی از مؤمنان بر جنازه من حاضر خواهند شد و مرا کفن خواهند کرد و بر من نماز خواهند خواند.

همسرش به ابوذر گفت: اکنون ایام حج تمام شده و حاجیان همه رفته‌اند، کسی باقی نمانده که از این راه گذر کند.

ابوذر پاسخ داد: من آن چه گفتم از پیامبر شنیده‌ام، زیرا روزی من و چند نفر دیگر در خدمت پیامبر نشسته بودیم، حضرت رو به ما کرد و فرمود: «لیموتن رجل منکم بفلاه من الارض تشهده عصابه من المومنین؛ یکی از شما در بیابانی از دنیا می‌رود و گروهی از مؤمنان بر جنازه او حاضر می‌شوند.»

همسرم، تمام کسانی که در آن مجلس بودند، در آبادی از دنیا رفتند و جز من که در این بیابان دست به گریبان مرگ هستم، کسی باقی نمانده است؛ مواظب راه باش که سخن پیامبر صحیح است.

در همین حال بود که ناگاه قافله ای از دور پیدا شد و گروهی سر رسیدند. (طبق نقل برخی از مورخان در میان این گروه» مالک اشتر نخعی هم حضور داشت. ) و به محض مشاهده حالت اضطراب در روحیه‌ام، پرسیدند چرا چنین مضطربی؟ گفتم: یکی از مسلمانان در حال احتضار است، برای تجهیز و تکفین او حاضر شوید و از خداوند پاداش بگیرید. پرسیدند او کیست؟ گفتم: ابوذر غفاری.

همه پیاده شدند و خود را به بالین ابوذر رساندند. چشم وی که به آنان افتاد، سخنی که پیامبر صلی الله علیه و آله درباره ایشان گفته بود، به آنان بشارت داد و سپس گفت: وضع مرا می‌بینید، اگر جامه ای داشتم مرا در همان کفن می‌کردید، ولی چون جامه ای ندارم، لذا مرا با پارچه های خود کفن کنید؛ شما را به خدا سوگند می‌دهم، کسی که امارت و یا ریاست قومی را به عهده دارد، کفنم نکند. (در بعضی از نقل‌ها آمده است که: «ابوذر قبل از آمدن آن گروه، از دنیا رفته بود» ر. ک: شرح ابن ابی الحدید، ج 3، ص 44)

ابوذر غفاری به جرم حق گویی و امر به معروف و نهی از منکر از جانب خلیفه سوم به ریگ زار بی آب و علف «ربذه» تبعید شد و پس از مدتی رنج و داغ از دست دادن فرزندش «ذر» خود با مرگ دسته و پنجه نرم کرد

همسر ابوذر می‌گوید: این را گفت و با من خداحافظی کرد و چشم‌هایش را بر هم گذارد و برای همیشه دیده از جهان فرو بست.

راوی گوید: گروهی که بر جنازه او حاضر بودند، هر کدام از امارت و ریاست بهره ای برده بودند؛ لذا برای کفن کردنش با توجه به وصیتش به مشکل برخوردند. آن گاه جوانی از انصار پیش آمد و گفت: من دو جامه به همراه دارم که مادرم با دست خود آن را رشته و بافته است، یکی بر تنم هست و دیگری را در اختیار شما می‌گذارم که وی را با آن کفن کنید. آنان چنین کردند، و «عبدالله بن مسعود» بر او نماز خواند. سپس بدن پاک او را دفن کردند و بر قبرش اشک‌ها ریختند.

طبق نقل مورخان: مالک اشتر، حجر بن ادبر و حذیفه بن یمان (طبق نقل ابن اثیر در الکامل، ج 2، ص 265 اسامی آن گروه که کنار جنازه ابوذر در ربذه حاضر شدند، عبارتند از: مالک اشتر، عبدالله بن مسعود، بکر بن عبدالله تمیمی، ابو مفزر تمیمی، اسود بن یزید، علقمه بن قیس، حلحال ضبی، حرث بن سوید تمیمی، عمرو بن عتبه سلمی، ابن ربیعه سلمی، ابو رافع مزنی، سوید بن شعبه تمیمی، زیاد بن معاویه نخعی و… در این نقل نام حجر بن ادبر نیامده است. ) در میان آن جمع بودند و پس از وفات ابوذر آن گروه که هشت نفر بودند، همسر ابوذر و فرزندش را با خود به مدینه بردند و عثمان دیگر مزاحمتی برای آنان فراهم نکرد.

ابوذر در سال 32 هجری، دو سال قبل از خلافت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در دیار غربت و سرزمین بی آب و علف «ربذه» به ملکوت اعلی پیوست و برای همیشه این زبان گویا و کوبنده ظالمان خاموش شد و قلب دنیاپرستان را شاد و دل مؤمنان را در غم و اندوه فراوان فرو برد. (ر. ک: اسد الغابه، ج 1، ص 302؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 173؛ معرفه الصحابه، ج 1، ص 462 تاریخ طبری، ج 4، ص 309؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 265)

وصیت‌نامه زیبای امام علی(ع)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه ششم مرداد 1391 |
در سالروز ضربت خوردن مولی‌الموحدین حضرت ابوتراب علی بن ابی طالب(ع) نکاتی از وصیت‌نامه آن حضرت خطاب به فرزند بزرگوارشان امام حسن را مرور می‌کنیم.

این آن چیزی است که علی پسر ابوطالب وصیت می‎کند: به وحدانیت و یگانگی خدا گواهی می‎دهد و اقرار می‎کند که محمد بنده و پیغمبر اوست، خدا او را فرستاده تا دین خود را بر دیگر ادیان پیروز گرداند. همانا نماز، عبادت، حیات و زندگانی من از آن خداست. شریکی برای او نیست، من به این امر شده‎ام و از تسلیم شدگان اویم.

فرزندم حسن! تو و همه فرزندان و اهل بیتم و هر کس را که این نوشته من به او رسد را به امور ذیل توصیه و سفارش می‎کنم:

۱- تقوای الهی را هرگز از یاد نبرید، کوشش کنید تا دم مرگ بر دین خدا باقی بمانید.

۲- همه با هم به ریسمان خدا چنگ بزنید، و بر مبنای ایمان و خداشناسی متفق و متحد باشید و از تفرقه بپرهیزید، پیغمبر فرمود: اصلاح میان مردم از نماز و روزه دائم افضل است و چیزی که دین را محو می‎کند، فساد و اختلاف است.

۳- ارحام و خویشاوندان را از یاد نبرید، صله رحم کنید که صله رحم حساب انسان را نزد خدا آسان می‎کند.

۴- خدا را! خدا را! درباره یتیمان، مبادا گرسنه و بی سرپرست بمانند.

۵- خدا را! خدا را! درباره همسایگان، پیغمبر آن قدر سفارش همسایگان را فرمود که ما گمان کردیم می‎خواهند آنها را در ارث شریک کند.

۶- خدا را! خدا را! درباره قرآن؛ مبادا دیگران در عمل کردن، بر شما پیشی گیرند.

۷- خدا را! خدا را! درباره نماز؛ نماز پایه دین شماست.

۸- خدا را! خدا را! درباره کعبه، خانه خدا، مبادا حج تعطیل شود که اگر حج متروک بماند، مهلت داده نخواهد شد و دیگران شما را طعمه خود خواهند کرد.

۹- خدا را! خدا را! درباره جهاد در راه خدا، از مال و جان خود در این راه مضایقه نکنید.

۱۰- خدا را! خدا را! درباره زکات؛ زکات آتش خشم الهی را خاموش می‎کند.

۱۱- خدا را! خدا را! درباره ذریه پیغمبرتان، مبادا مورد ستم قرار گیرند.

۱۲- خدا را! خدا را! درباره صحابه و یاران پیغمبر، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درباره آنها سفارش کرده است.

۱۳- خدا را! خدا را! درباره فقرا و تهیدستان، آنها را در زندگی شریک خود سازید.

۱۴- خدا را! خدا را! درباه بردگان، که آخرین سفارش پیغمبر درباره این‌ها بود.

۱۵- در انجام کاری که رضای خدا در آن است بکوشید و به سخن مردم (در صورتی که مخالف آن هستند) ترتیب اثر ندهید.

۱۶- با مردم به خوشی و نیکی رفتار کنید چنانکه قرآن دستور داده است.

۱۷- امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید؛ نتیجه ترک آن این است که بدان و ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند کرد، آنگاه هر چه نیکان شما دعا کنند، دعای آنها برآورده نخواهد شد.

۱۸- بر شما باد که بر روابط دوستانه ما بین خویش بیفزایید، به یکدیگر نیکی کنید، از کناره‎گیری و قطع ارتباط و تفرقه و تشتت بپرهیزید.

۱۹- کارهای خیر را به مدد یکدیگر و به اتفاق هم انجام دهید، از همکاری در مورد گناهان و چیزهایی که موجب کدورت و دشمنی می‎شود، بپرهیزید.

۲۰- از خدا بترسید که جزا و کیفر خدا شدید است.

خداوند همه شما را در کنف حمایت خود محفوظ بدارد و به امت پیغمبر توفیق دهد که احترام شما (اهل بیت) و احترام پیغمبر خود را پاس بدارند. همه شما را به خدا می‎سپارم . سلام و دورد حق بر همه شما ... .

پی‎نوشت‎ها:

مقاتل الطالبین، صص ۴۴ – ۲۸،

ابن اثیر، ج ۳، صص ۱۹۷ – ۱۹۴،

مروج الذهب، ج ۲، صص ‍ ۴۴ –۴۰.

امام حسن مجتبی(ع) پیشوای صلح و تدبیر
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در دوشنبه دوم مرداد 1391 |


امام حسن مجتبی(ع) پیشوای صلح و تدبیر

یکی از تعالیم مهم اسلام که در جبهه برنامه‌های اسلامی درخشان و هویدا است، دعوت به صلح و کوشش برای رفع اختلافات و اصلاح ذات البین است.قرآن می‌فرماید: اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ فَاَصْلِحُوا بَیْنَ اَخَویْکُمْ؛ در حقیقت مؤمنان با هم برادرند، پس میان برادرانتان را سازش دهید.» و در جای دیگر اشاره کرده است: «وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ؛ و سازش بهتر است

پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله و سلّم نیز فرموده است: صَلاحُ ذاتِ الْبَیْنِ اَفْضَلُ مِنْ عامَّةِ الصَّلاةِ وَالصِّیامِ؛ آشتی ‌دادن دو نفر، از نماز و روزه یک سال بهتر است.اگر چه جنگ و جهاد یکی از احکام مهمّ اسلام است، ولی هرگز بالذّات و بالاصالة مطلوب نبوده و به لحاظ یک ضرورت اجتناب ناپذیر و به عنوان وسیله اصلاح اجتماعی و عدالت و در راستای اهداف سیاسی اسلام و احقاق حق و ابطال باطل تشریع شده است.جهاد، عبادت و اطاعت خدا است، زیرا جهاد وسیله‌ای است برای آزادی انسان‌ها، برای برداشتن یوغ استعمار ستمکار از گردن افراد و برای وارد کردن همگان در حکومت خدا و لغو حکومت مردم بر مردم که معانی عالی و ارزنده آن در عبارت «جهاد فی سبیل الله» خلاصه شده است.جهاد، جنگ و کوشش برای پیشبرد نقشه‌های نجات‌بخش اسلام است. جهاد برای نجات ضعفا و ستمدیدگان، برای دفع استثمار اقویا، برای آزادی انسان‌ها، برای برقراری نظم صحیح و عادلانه، برای اعلام تساوی حقوق، برای زندگی و اجتماع هر چه بهتر و انسانی‌تر است.اسلام، جنگی که برای پیدا کردن بازار کالاهای بازرگانان، برای استعمار، برای توسعه قلمرو یک کشور و فتح ممالک و جهانگیری، برای انتقام و کینه‌توزی، برای کسب شهرت و قهرمانی، برای بسط نفوذ یک دیکتاتور و غلبه یک ملّت بر ملّت دیگر باشد را محکوم کرده و قهرمانان این جنگ‌ها را گمراه و جنایتکار و خائن و گناهکار می‌داند. بنابراین همه ما باید این آیه را سر مشق زندگی خود قرار دهیم: تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقین؛ آن سراى آخرت را تنها براى کسانى قرار مى‏دهیم که اراده برترى‏جویى در زمین و فساد را ندارند و عاقبت نیک براى پرهیزگاران است.بر طبق این آیه، هر کس بخواهد رجحان و برتری بر کسی یا ملّتی داشته باشد، به حکم این آیه محکوم است.به راستی که سران ملل و رهبران حکومت‌های دنیای معاصر، چقدر به این‌گونه تعالیم اسلام نیاز مبرم دارند.جهادی برای اسلام مقدس محسوب می‌شود که برای دفاع از حقیقت و فضیلت، برای مقاصد و مصالح عموم، برای انحطاط حکامی که خود را مالک خلق و مطلق العنان و صاحب اختیار بدون شرط افراد می‌شمارند، باشد. هدف تمام مجاهداتی که اولیای اسلام در هر زمان و مکانی انجام دادند، این بوده که آسایش و آزادی را برای بشر به ارمغان آورند و به یاری افراد مظلوم و محروم بشتابند.پس با این شرح و تفسیر مجاهده در راه اسلام کاری نیست که کسی بتواند آن را با نیروی هوای نفس و احساسات و برای فرونشاندن آتش خشم و غضب آغاز کند.گاه عدم شرایط و موانع اقتضا می‌کند که این تکلیف منجّز شود و گاه اقتضا می‌کند که مانع از تنجّز یا توجّه این تکلیف گردد.

هرگز نمی‌توان خون کسی را ریخت و به مال و جان کسی تعرّض کرد؛ مگر در جاهایی که به ناچار، عقل و شرع انجام چنین اعمالی را قاطعانه اجازه دهد.اساس همه جنگ‌هایی که در عصر ما بین ملل جریان دارد؛ اعمّ از جنگ سرد و گرم، جنگ‌های تبلیغاتی و انتخاباتی و حزبی، جنگ‌های اقتصادی و تجاری و مبارزه‌ها و رقابت‌هایی که دولت‌ها، کارتل‌های صنعتی و همه و همه با هم دارند، مقاصد پست مادّی و حیوانی و ارضای غریزه حبّ جاه و مال و شهوات و به دست آوردن پیروزی‌های مادّی و نظامی و اقتصادی را دنبال می‌کند. بنابراین چنین جنگ‌هایی، نقطه انتهایی ندارند و بین هر گروه و جمعیّتی که باشد، با شرافت انسانی سازشی ندارد.در اسلام همه این مبارزات که موجب گرفتاری بشر و اساس گناه و ظلم، و مایه استبداد و خیانت شمرده می‌شود، ممنوع است. مسلمانان باید بتوانند با همه این مسائل نیز مبارزه کرده و مبارزه آنان به مقاصد کثیف آلوده نشود.باری نکته دیگر در حکم جهاد این است که چون جهاد برای تحقّق اهداف اسلام و دفاع از حریم فضلیت و آزادی و نوامیس الهی است، تا وصول به این اهداف، لازم و منجّز است. پس از تشکیل مدینه فاضله انسانیت و جامعه اسلامی و یکپارچه‌شدن جهان بشری و برداشته‌شدن فواصل جغرافیایی و تبعیضات گوناگون در سایه تعالیم اسلام، موضوع و زمینه جهاد از بین می‌رود؛ در حالی که اساس زندگی اجتماعی تا ابد همان اجتماع فاضل بوده و احکامی مانند احکام عبادات و معاملات و مناکحات ثابت خواهد بود.بنابراین جهاد به منزله وسیله تأمین و تحصیل اهداف اسلام، نیروی دفاع، و نگهبان جامعه اسلامی است و مقصود بالاصالة سایر احکام و به اصطلاح علما، جهاد، تکلیف و واجب للغیر است.نتیجه مطلب اینکه باید در صلح و سازش و جنگ و جهاد، هدف را در نظر گرفت. اگر مقصد، مقدّس و انسانی وشرافتمند باشد، صلح یا جهادی که برای آن انجام می‌گیرد، مقدّس و شرافتمندانه است.ما در اینجا نمی‌خواهیم و نمی‌توانیم در اسرار جنگ‌ها و صلح‌های اولیای دین وارد شده، از آن شرحی بنویسیم، زیرا علاوه برآن که خود را لایق نمی‌دانیم، این رشته سر دراز دارد، ولی به طور بسیار فشرده، عرض می‌شود که سیری اجمالی در تاریخ غزوات و معاهدات رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم و صلح‌هایی که بین آن حضرت و کفّار واقع شد و همچنین مطالعه مختصری از تاریخ فداکاری‌ها و جانبازی‌ها و مجاهدات علی علیه السّلام در میادین جهاد و روش و برنامه‌های جنگی آن حضرت ما را به این حقیقت راهنمایی می‌کند که جنگ‌های مقدّسی که آنان می‌کردند از جنگ‌های عادی‌ که برای اهداف مادی واقع می‌شود، جدا بود و غرض آن بزرگواران، ادای تکلیف و تقرّب به خدا بوده است.

بنابراین می‌بینیم که دلاوران میادین جهاد را بندگان زاهد و خداپرست و صاحبان دل‌های لبریز از محبّت و عدالت و انسان‌های بشر دوستی تشکیل می‌دهند که حتّی به آزار مورچه‌ای راضی نمی‌شوند و این سخن پر از حقیقت و عدالت علی علیه السّلام راهنمای آن‌ها است: وَ اللهِ لَوْ أُعْطِیتُ الْأَقَالِیمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاکِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِیَ اللهَ فِی نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ‏ شَعِیرَةٍ مَا فَعَلْتُه؛ به خدا سوگند. اگر اقلیم‌های هفت‌گانه و آنچه در آن است به من داده شود تا خداوند را نسبت به مورچه‌ای ستم کنم به این که پوست جو را از دهانش بیرون بکشم، این کار را نمی‌کنم.این خاندان در صلح و آشتی و جنگ و جهاد، یک هدف داشتند و آن هدف، اطاعت خدا، و هدایت و نجات بندگان خدا و اعتلای کلمه خدا بود.پس از بررسی این مطالب، صلح امام حسن علیه السّلام را تا حدود آگاهی و بینش خود بررسی می کنیم و دریافت پاره ای از اسرار آن را وجهه همّت می‌سازیم و از خداوند، طلب یاری و هدایت می‌کنیم.بدیهی است نگارش در مورد این مطلب موضوعی نیست که حق آن، در ضمن یک یا چند مقاله ادا گردد. این موضوع بسیار گسترده است و با تاریخ صدر اسلام و تاریخ زندگی علی علیه السّلام و آزمایش‌هایی که از امّت اسلام شد، ارتباط دارد و راجع به آن کتب مستقلّی نگارش شده است ولی آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید.

امام حسن مجتبی علیه السّلام انسانی صادق، با وفا، پرهیزکار و با تقوا، خیرخواه و بزرگوار بودند. صلحی که بین آن حضرت و معاویه برقرار شد علاوه بر آن که صلح‌طلبی و خیرخواهی و گذشت او را نشان داد، ثابت کرد که خانواده ایشان نیز ریاست‌خواه و جاه طلب نیستند و در قیام و نهضت، کناره‌گیری و عزلت، صلح و جهاد، رضای خدا و مصلحت عموم را می‌خواهند. در هنگام جهاد، مصداقِ «یُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللهِ وَلا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِم» بوده و از کسی باکی ندارند و در وقت صلح، مرد گذشت و فداکاری هستند.

اسرار صلح امام

- تکلیفی الهی

صلح امام علیه السّلام یک تکلیف الهی و وظیفه شرعی بود که امام در آن شرایط و احوال ناگزیر شد آن را بپذیرد یا به عبارت دیگر شرایط و اوضاع این مسأله را بر امام تحمیل کرد و بر حسب حدیث مشهور و مسلّم اهل سنّت، پیامبر صلّی الله علیه وآله و سلّم  از آن خبر داده و او را به سیادت و آقایی و اصلاح‌گری معرّفی فرموده است.در شرایطی که صلح برای مصلحت عموم لازم باشد، اگر سران هر دو طرف، پا در رکاب لجاج بگذارند و کینه‌توزی پیشه سازند صلح برقرار نخواهد شد. فقط در صورتی صلح برقرار می‌شود که یا هر دو طرف، حسن نیّت داشته باشند یا یکی از آنها خیر و مصلحت جامعه را در نظر بگیرد و آن را بر حیثیّت و شئون شخصی خود مقدّم بدارد و هر چه طرف مقابل لجاجت می‌ کند، او از خود گذشت و فداکاری نشان دهد.در این میدان به طور قطع معاویه کسی نبود که برای خیر و صلاح جامعه دست از خلافت و پادشاهی و نیّات خبیث خود بر دارد و حق را به صاحبش بسپارد. او در راه رسیدن به مقصدش، نه خدا و پیغمبر و نه مصلحت مسلمانان را در نظر می‌گرفت و همه چیز را فدای حبّ جاه و ریاست طلبی خود می‌ساخت و از اینکه عموم شیعه و هواداران اهل بیت و حتّی عموم مسلمانان را قتل عام کند، باکی نداشت و اگر تا حدودی بازی با الفاظ اسلامی می‌کرد، به خاطر ریاست و حکومت بود و اگر ریاست و حکومتش در خطر می‌افتاد، به آن الفاظ نیز کاری نداشت. قهراً و طبعاً در چنان موقعیتی تنها کسی که جانب مصلحت را رعایت می‌کرد، امام بود.ظهور این خصلت عظمی از آن حضرت با وجود سوابق درخشان، مقام امامت و عهده‌داری حفظ اسلام، عجیب و شگفت‌انگیز نبود. اگر امام علیه السّلام مصلحت اسلام را در نظر نگیرد، پس چه کسی به آن اهمیت می‌دهد؟

- ضعف و تفرقه سپاه اسلام

صلح امام حسن علیه السلام وقتی انجام گرفت که سپاه معاویه در همکاری و یاری او اتّفاق و اتّحاد داشتند در حالی که لشکر امام علیه السلام به واسطه فتنه‌های بزرگی که علل آن تغییر مسیر خلافت پس از رحلت رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم از مسیر واقعی و شرعی بود، گرفتار ضعف و سستی و نفاق و اختلاف و تفرقه شد و به واسطه حوادثی مانند فتنه طلحه و زبیر و عایشه (جنگ جمل) و فتنه معاویه (جنگ صفّین) و فتنه خوارج (جنگ نهروان) و شهادت بسیاری از اعلام و رجال اسلام و صحابه و شیعیان و دوستان واقعی اهل بیت و نفوذ منافقین و وضع و موقف اهل حق، بسیار حساس و خطرناک شده بود و مؤثّرترین ضربه‌ای که به روحیه لشکر امام علیه السلام خورد، شهادت امیرالمؤمنین علیه السّلام بود.علاوه بر این جنگ‌هایی که می‌کردند، سود مادی و غنیمت نمی‌بردند و معلوم است در چنین وضعی، پیروزی بر لشکر معاویه که روحیه‌اش با پول و رشوه، قوی و دلگرم بود، بسیار بعید و بلکه محال بود و در نهایت نتیجه‌ای جز کشته شدن بقیه اصحاب واقعی امام علیه السلام و ضعف اهل حق نداشت.

- اوج انحطاط اخلاقی مردم

انحطاط اخلاقی در آن زمان به حدّی رسیده بود که تقریباً از هیچ کس انتظار نمی‌رفت برای حق، مردانه فداکاری و جان نثاری کند. آنان مردمی بودند که حق مرد فداکار و دادگری چون علی علیه السّلام را نشناختند و ایشان را آن همه رنج دادند.در چنین موقعیتی امام علیه السلام با مردمی که در چنین جهنم انحطاط فکری و خلقی سقوط کرده بودند، چه کاری انجام می‌داد و چه اصلاحاتی را آغاز می‌کرد و چگونه هجوم معاویه را از بلاد اسلام دفع می‌کرد؟

- خطر سقوط اسلام و کشورهای اسلامی

به فرض اگر جنگ ادامه می‌یافت و اصحاب امام نیز پایداری می‌کردند، در آن صورت نیز فاصله بین پیروزی اصحاب حق بر اهل باطل زیاد بود و با ادامه آن محاربات کشورهای اسلامی در خطر سقوط قرار می‌گرفت و زحمات پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم و امیرالمؤمنین علیه السّلام به هدر می‌رفت؛ زیرا نفوذ معاویه زیاد شده بود. آن حضرت در این باره فرمود: «اِنّی خَشیتُ اَنْ یَجْتَثَّ الْمُسْلِمُونَ عَنْ وَجْهِ الاْرْضِ؛ ترس آن را دارم که مسلمانان از روی زمین محو شوند

- سیاست اسلامی امام

پیروزی امام علیه السلام بر معاویه در صورتی امکان‌پذیر بود که آن حضرت، روش شرعی امامت را  که روشی خدا پسند بود ترک کند و مکر و خدعه را سرلوحه برنامه‌های خود قرار دهد و تجاوز، جور و ستم و دروغ و خیانت را در امور خود داخل کند.

معاویه و سایر ریاست‌طلبان و جاه‌پرستان برای نیل به هدف پلید خود و حکومت بر مردم، از هیچ خیانت و جنایت، فریبکاری و دروغ و ستمگری و قانون شکنی باکی نداشتند و در نظر آنها هر چه محیط آلوده‌تر می‌شد و مردم به مصالح و اغراض شخصی خود علاقه‌مندتر می‌شدند و رشد فکری و اجتماعی آنان در همان سطح پایین نیز رکود می‌کرد، نهایتاً زمینه برای پیشرفت سیاست‌های مزدورانه و خائنانه آنان بیشتر می‌شد.این افراد، نظم و قانون و امنیّت و همه مفاهیم مورد علاقه بشر را وسیله گسترش تسلّط خود می‌ساختند و نظم و امنیتی را می‌خواستند که از استثمار آنها محافظت کند و بدین وسیله قانون، عدالت، آزادی و حقوق جامعه بشریّت را استهزا می‌کردند.اما سیاست اهل بیت، سیاست و روش علی و حسن و حسین علیهم السّلام و سایر مردان خدا، به تمام معنا ضد این سیاست بود.این مردانِ حقیقت و عدالت، سیاست و روششان، حفظ مصالح اجتماع و آسایش واقعی و احترام به حقوق و برقراری عدالت و مساوات بود و در سیاست آنان هیچ جایی برای مکر و خدعه، دروغ و ظلم وجود نداشت.عملاً نیز اهداف عالی این سیاست در مدّت خلافت ظاهری امیرالمؤمنین علیه السلام معلوم شد و طبق نصوص و متن تعالیم اسلام، سازنده مترقی‌ترین اجتماعات صد در صد انسانی بود.چنین سیاستی به واسطه اسبابی که از 30 سال پیش تا آن روز، حکومت‌طلبان و دنیاپرستان پیش آورده بودند، طرفدار نداشت و جز عده معدودی، کسی خواستار آن نبود و علت پیشرفت معاویه نیز، همین علل و اسباب بود، نه قوّت سیاست و زیرکی او.

آنچه بیان شد مختصری از اسرار و علل صلح امام علیه السّلام بود. در پایان اشاره به این نکته لازم است که صلح در شرایطی صورت گرفت که از روی ناچاری و برای حفظ مصالح مهم انجام گرفت و شرایطی که امام علیه السّلام به معاویه فرمود و معاویه هم آنها را قبول کرد، شرایط بسیار حسّاس و پر ارزشی بود و اگر چه معاویه به این شرایط عمل نکرد، ولی این عهدنامه وثیقه‌ای بود که روش معاویه را محکوم ساخت و او را از اینکه امیرالمؤمنین و خلیفه پیغمبر معرفی شود، خلع ساخت و خیانت‌ها و عمل ‌نکردن به تعهداتش را آشکار ساخت و در عین حال این عهدنامه، اتمام حجت و سندی به نفع شیعه شد و مستمسکی بود که اعمال خلاف معاویه تا حدی با آن کنترل می‌شد و زبان اعتراض مردم را به او باز نگاه می‌داشت.

جایگاه امام حسن (ع) از نظر پیامبر (ص(

 

پيامبر اکرم (صلی الله عليه و آله) :  حَسَنٌ مِنّي وأنَا مِنهُ، أحَبَّ اللَّهُ مَن أحَبَّهُ.

 حسن از من است و من از اويم؛ هر كه دوستش بدارد، خداوند دوستدار او است.

 بحارالأنوار(ط-بیروت) ج  43 ، ص 306

ای که با آمدنت دنیایمان پر نور شد
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در دوشنبه دوم مرداد 1391 |

ای که با آمدنت دنیایمان پر نور شد

رمضان که آمد همه خوشحال شدند. ماهی که خدایِِ غفور بی بهانه می بخشد. ماهی که به پاس روزه داری ات حتی برای نفس کشیدنت هم تسبح ثبت می شود. رمضان ماه میهمانی خدا با نوایِ شیرینِ دعایِ سحر و طنینِ دل انگیزِ اذن مغرب و افطار، حس رویش دوباره را در وجودمان متبلور کرد. ماه که به نیمه می رسد تو دریای سخاوت و کرم آل الله نیز چشم به جهان باز می کنی و دنیا را غرق در سرور می کنی. مولای من! تو کریم ترین مخلوق عرش خدایی و هیچ آرزومندی از کرمت ناامید نمی شود.تو از بی انتها ترین نقطه دریای نور آمدی و ما محتاج باران کرم و سخاوت توهستیم. در این نیمه ماه که مجیر را زمزمه می کنیم، منتظر بارش رحمت و احسان توایم تا با دلی آسوده آماده شب قدرمان شویم.امروز تمام کائنات از ابتدا تا انتهای خلقت گرداگرد گهواره پر نور تو می چرخند. جهان تو را درآغوش می گیرد و از انوار تابنده ات روشنایی جاودان می گیرد. فرشته ها از شوق آمدنت چند روزیست که پلک بر هم نگذاشته اند، ماهی ها قلب آبی تو را ترجمه می کنند، پیامبران تو را در زورقی از نور به زمینیان هدیه می کنند و سلول های ما به عطری که از بال و پر ملائکِ گهواره جنبانت چکید، آغشته و متبرک شد.

اصلا جهان به لبخند کریمانه تو خلق شد. اگر تو نبودی ما در یلدایی ترین شب های هستی در کوچه های بدون مهتابِ ازل محصور می ماندیم. من تمام واژه ها را از، ازل تا ابد زلالِ زلال جمع کرده ام تا میلاد آسمانیت را توصیف کنم.در چارسوی این پهنه بی انتها، فرشتگان بی شماری در فضای ملکوت هلهله کنان آمدنت را بشارت می دهند. با آمدنت جهان رنگ و بوی صلح می گیرد و از بازدم نفس هایمان گل سرخ می روید. پرودگار نامت را بر سردر جهان ثبت می کند تا همچو گوهری شب چراغ دلیل و راهنمایمان باشی.تو آمدی تا یلدایی ترین شب های تاریکِ سرگشتگی مان را به روزی روشن مبدل کنی، همان روز روشنی که انوار طلایی اش قلب عاشقانت را مزین کرده است. نور توست که بعد از قرن ها هنوز همچو الماس در قلبمان می درخشد.

چقدر با شکوه است که مردم از دستان با سخاوت تو حاجت روا شوند و قلب و جانشان به نفس های خوش بوی تو معطر شود، چه خوب مردم درک کردند که هرگاه بخواهند می توانند سر در آغوش مهربان تو گذارند. با نوید آمدنت اندوه و تنهایی از جانمان رخت بربست و شکوفه های امید بر درختِ تناورِ روحمان جوانه زد و درنیمه این ماه با آمدنت بهاری شدیم. تو فروغِ دیدگانِ رسولِ بی همتایِ خداوندی که از صلبی پاک آفریده شدی، تو کرامت را از انفاق نیمه شبان پدرت  و کرم را از بذل و بخشش مادرت به یاد داری. تو میوه قلب علی و زهرا هستی، پس عجیب نیست که با آمدنت از خاک تا افلاک غرق در نور و سرور است، تو جلوه بخشندگی خداوند در زمینی، پس عجیب نیست که هیچ دلسوخته و حاجتمندی ناامید از درگاه کرمت برنگشته باشد. تو چراغ جاودان کرم برای اهل زمینی. وچه دلنشین و زیباست آواز و هلهله عرشیان و فرشیان که می گویند:

افزون به خاندان نبی یک پسر شده است


     
زهرا شده است مادر و حیدر پدر شده است


با صوت احسن احسن و بانگ حسن حسن


 
ز ام الحسن گرفته حسن را ابوالحسن


صبر در سیره امام مجتبی (علیه‌السلام)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه یکم مرداد 1391 |
اشاره

زندگی مردان بزرگ خدا همیشه پرحادثه است، حیات درخشان امام حسن (علیه‌السلام) از پرحادثه‏ترین زندگی رادمردان تاریخ است، با این كه بیش از 48 سال عمر نكرد، و بر اثر زهری كه مزدوران معاویه به او خوراندند به شهادت رسید، ولی در همین دوران كوتاه، همواره با باطل گرایان حق ستیز در حال نبرد بود، در عصر پدر، دوش به دوش او با منافقان و منحرفان ستیز كرد، در جنگ‏های بزرگ جمل و صفین و نهروان، قهرمانی بی‏بدیل بود، و به طور كلی نام او در پیشانی قاموس رنج‏ها می‏درخشید. وی در سخت‏ترین و تلخ‏ترین رخدادها پرچم نهی از منكر، مبارزه با نامردمی‏ها و طاغوت زدایی را برافراشت، و برای تثبیت‏ حكومت ‏حق، ایثارها و جانفشانی‏ها كرد.

آنچه بیش از دیگر ویژگیهای امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) - در زمان حیات و پس از شهادت - از برجستگی برخوردار بود، صبوری و حلم آن حضرت بود كه تاثیر بسزایی در زندگی وی و پیروانش داشت. امام - علیه السلام - آن گونه صبور بود كه صبوری وی زبانزد عام و خاص شد و ضرب المثل «حلم الحسنیة‏» درباره وی رواج یافت. در این گفتار برآنیم تا ارجمندی حلم و مفهوم آن را مورد بررسی قرار دهیم، آن گاه نتایج درخشان آن را در زندگی امام حسن (علیه‌السلام) بنگریم.

 

ارجمندی حلم

خداوند در قرآن، حضرت ابراهیم (علیه‌السلام) قهرمان مبارزه توحیدی را چنین تمجید می‏كند: «ان ابراهیم لحلیم اواه منیب; (1) همانا ابراهیم دارای صفت‏حلم و بسیار متوكل بر خدا و بازگشت كننده به سوی خدا بود.»

در آیه 101 سوره صافات خداوند می‏فرماید: «فبشرناه بغلام حلیم; ما ابراهیم را به نوجوانی دارای حلم بشارت دادیم.»

منظور از این فرزند، حضرت اسماعیل (علیه‌السلام) است، كه ابراهیم (علیه‌السلام) از درگاه خدا درخواست فرزندی صالح كرد، و خداوند درخواست او را اجابت نمود، و او را به فرزندی كه دارای خصلت والای حلم است مژده داد، آن فرزند اسماعیل بود، چنان كه در ماجرای آن ذبح عظیم، حلم و استقامت و صبر انقلابی خود را به خوبی نشان داد.

واژه «حلیم‏» پانزده بار در قرآن بیان شده است كه در یازده مورد از اوصاف خداوندی برشمرده شده (2) و در دو مورد، از اوصاف ابراهیم (علیه‌السلام) و در یك مورد از وصف اسماعیل (علیه‌السلام) و در موردی دیگر در وصف حضرت شعیب (علیه‌السلام) ذكر شده است.

بنابراین، «حلم‏» از ارزش‏های مهم اخلاقی و اسلامی است، و انسان‏های برجسته; مانند پیامبران چنین صفتی دارند، و انسان‏هایی كه صفت‏حلم را به طور كامل دارند، مظهر یكی از صفات الهی هستند.

در فرهنگ روایی، روایات بی‏شماری در تمجید خصلت ارزشمند حلم از پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) و امامان (علیه‌السلام) به ما رسیده كه نظر شما را به ذكر چند نمونه جلب می‏كنیم:

امیرمؤمنان علی (علیه‌السلام) فرمود: «كمال العلم الحلم; (3) كمال علم به صفت‏حلم بستگی دارد.»

نیز فرمود: «بوفور العقل یتوفر الحلم; (4) آن كس كه عقل سرشار دارد، دارای حلم سرشار خواهد شد.»

امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: «الحلم سراج الله; (5) حلم، چراغ تابان خدا است.»

 

مفهوم حلم

لغت‏شناس معروف قرآن، راغب در كتاب مفردات گوید: «حلم به معنای خویشتن داری به هنگام هیجان غضب است، و از آن جا كه این حالت از عقل و خرد ناشی می‏شود، گاه به معنای عقل و خرد نیز به كار رفته است.» (6)

بنابراین، انسان دارای حلم كسی است كه در عین توانایی، در هیچ كاری شتاب نمی‏كند، و در كیفر مجرمان شتاب زده نمی‏شود، روحی بزرگ دارد، و بر خشم و احساسات خود، مسلط است.»

چنان كه در روایت آمده، شخصی از امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) پرسید: حلم چیست؟ فرمود: «كظم الغیظ و ملك النفس; (7) فرو بردن خشم، و تسلط بر خویشتن است.»

بنابراین، آنچه در ترجمه حلم معروف شده و از آن به عنوان «بردباری‏» یاد می‏كنند، صحیح به نظر نمی‏رسد، زیرا حلم

به معنای تحمل بار دیگران نیست، بلكه به معنای خویشتن داری پرصلابت، و نرمش قهرمانانه است، كه پایه استوار برای حفظ اخلاق و ارزش‏های اسلامی است. بر همین اساس امیر مؤمنان علی (علیه‌السلام) فرمود: «لا حلم كالصبر والصمت; (8) هیچ حلمی مانند استقامت و سكوت نیست.» بنابراین، استقامت و كنترل زبان، از شاخه‏های مهم حلم است، پس حلم مفهومی ضد عجز و تسلیم دارد.

امام مجتبی
حلم امام حسن (علیه‌السلام)

امام حسن (علیه‌السلام) و سایر امامان (علیه‌السلام) فرهیخته و تربیت‏شده مكتب قرآن بودند، چنان كه در روایت آمده: كنیزی شاخه گلی را به امام حسن (علیه‌السلام) اهدا نمود، آن حضرت او را آزاد كرد، انس بن مالك به آن حضرت عرض كرد: «آیا شما برای یك شاخه گل ناچیز، او را آزاد كردید؟»

امام حسن (علیه‌السلام) در پاسخ فرمود: «ادبنا الله تعالی... ; خداوند ما را چنین تربیت كرده است.» آن جا كه می‏فرماید: «اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها او ردوها; هنگامی كه كسی به شما تحیت گوید، پاسخ او را به طور بهتر، یا همان گونه بدهید.» (9) پاسخ بهتر همان آزاد كردن او است.» (10)

حلم امام حسن (علیه‌السلام) از آیات قرآن نشات گرفته بود، از جمله از این آیه كه خداوند می‏فرماید: «... ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینك و بینه عداوة كانه ولی حمیم; ناپسندی را با نیكی دفع كن، كه ناگاه خواهی دید همان كس كه میان تو و او دشمنی است، گویی دوستی گرم و صمیمی است.» (11)

خصلت‏ حلم امام حسن (علیه‌السلام) در حدی بود كه مروان یكی از دشمنان پركینه خاندان رسالت، كه امام حسن (علیه‌السلام) را بسیار رنج داد و آزرد، گفت: «این كارها را با كسی انجام دادم كه حلم و خویشتن‏داری او با كوه‏ها برابری می‏كند.» (12) به عنوان نمونه نظر شما را به فراز تاریخی زیر جلب می‏كنیم:

پیر مردی ناآگاه از اهالی شام در مدینه، امام حسن (علیه‌السلام) را سوار بر مركب دید، آنچه توانست از آن حضرت بدگویی كرد، وقتی كه فارغ شد، امام حسن (علیه‌السلام) كنار او آمد، و بدو سلام كرد، و در حالی كه لبخندی بر چهره داشت‏به او فرمود: «ای پیرمرد! گمانم غریب هستی، و گویا اموری بر تو اشتباه شده، اگر از ما درخواست رضایت كنی از تو خوشنود می‏شویم، اگر چیزی از ما بخواهی به تو عطا می‏كنیم، اگر از ما راهنمایی بخواهی تو را راهنمایی می‏كنیم، اگر كمك برای باربرداری از ما بخواهی، بار تو را برمی‏داریم، اگر گرسنه باشی تو را سیر می‏نماییم، اگر برهنه باشی، تو را می‏پوشانیم، اگر نیازمند باشی تو را بی‏نیاز می‏كنیم، اگر گریخته باشی به تو پناه می‏دهیم. اگر حاجتی داری آن را ادا می‏نماییم، اگر مركب خود را به سوی خانه ما روانه سازی، و تا هر وقت‏بخواهی مهمان ما باشی، برای تو بهتر خواهد بود، زیرا ما خانه آماده و وسیع، و امكانات بسیار داریم.»

هنگامی كه آن پیر ناآگاه این گفتار مهرانگیز نشات گرفته از حلم و صبر انقلابی امام حسن (علیه‌السلام) را شنید، آن چنان دگرگون شد كه اشك از چشمانش جاری گردید و گفت: «گواهی می‏دهم كه تو خلیفه خدا در زمینش هستی، خداوند آگاه‏تر است كه مقام سالت‏خود را در وجود چه كسی قرار دهد، تو و پدرت مبغوض‏ترین افراد در نزد من بودید، ولی اینك تو محبوب‏ترین انسان‏ها در نزد من هستی!»

سپس او به خانه امام حسن (علیه‌السلام) وارد شد، و مهمان آن بزرگوار گردید، و پس از مدتی در حالی كه قلبش سرشار از محبت‏خاندان رسالت‏بود، از محضر امام حسن (علیه‌السلام) بیرون رفت. (13)

فراموش نمی‏كنم هنگامی كه حضرت امام خمینی - قدس سره - در اوایل پیروزی انقلاب در قم تشریف داشتند، روزی جمعی از چماق به دستان بدخواه، از خانه‏ای بیرون آمده و با شعار و داد و فریاد نزدیك بیت امام آمدند، امام اگر اشاره‏ای می‏كرد، مردم به آنها حمله كرده و آنها را تار و مار می‏كردند، ولی امام در عین شجاعت و صلابت‏بی‏نظیری كه داشت، در این مورد صلاح اسلام را در حلم و صبر انقلابی دید، با حلم كم نظیری، سكوت كرد، و قریب به این مضمون فرمود: «كاری به آنها نداشته باشید، مساله به مرور زمان حل خواهد شد.»

همان گونه كه امام فرموده بود; مساله به طور طبیعی حل شد. آری گاهی حلم و صبر انقلابی، این گونه پی‏آمدی درخشان دارد، و كارسازتر از عكس‏العمل‏های دیگر خواهد بود.

امام حسن (علیه‌السلام) در عصر حكومت‏خودكامه معاویه، در وضعیتی قرار گرفت كه اگر صلح تحمیلی را (كه به معنای آتش بس و متاركه جنگ موقت، مشروط به شرایط بود) نمی‏پذیرفت، و با خصلت والای حلم و صبر انقلابی، با آن برخورد نمی‏كرد، كیان تشیع در خطری عظیم، و جان همه شیعیان در معرض نابودی جدی قرار می‏گرفت. از این رو، در پاسخ به معترضان فرمود: «وای بر شما! شما نمی‏دانید كه من چه كرده‏ام، سوگند به خدا پذیرش صلح من برای شیعیانم بهتر است از آنچه خورشید بر آن می‏تابد و غروب می‏كند....» (14)

شاید بر همین اساس بود كه پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) با بینش جهانی و پیش بینی وسیعی كه داشت، در‌شان امام حسن (علیه‌السلام) فرمود: «لو كان العقل رجلا لكان الحسن; (15) اگر عقل، خود را به صورت مردی نشان دهد، آن مرد، حسن (علیه‌السلام) است.»

امام مجتبی
رفتار پرصلابت

پرواضح است كه داشتن خصلت‏ حلم، یك قانون غالبی است نه دائمی، باید موارد را شناخت و بر اساس ضوابط اسلامی با آن برخورد كرد، در بعضی از موارد باید سد حلم را شكست و فریاد زد و شدت عمل نشان داد، در آن مواردی كه حلم موجب سوء استفاده گمراهان گردد. چرا كه همیشه افرادی هستند كه از شیوه حلم بزرگان، سوء استفاده می‏كنند، و تا زیر ضربات خردكننده شلاق مجازات قرار نگیرند، دست از كردار زشت‏خود برنمی‏دارند، در این گونه موارد باید در برابر آنها شدت عمل نشان داد، تا ایجاد مزاحمت نكنند، لذا در زندگی امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) ملاحظه می‏كنیم، در عین آن كه به حلم معروف بود، در بعضی از موارد، فریادی چون صاعقه داشت كه تار و پود دشمنان را می‏سوزانید. به عنوان نمونه; پس از ماجرای صلح تحمیلی، معاویه به كوفه آمد، و در میان ازدحام جمعیت‏برفراز منبر رفت، در ضمن گفتارش با گستاخی بی‏شرمانه‏ای از امیرمؤمنان علی (علیه‌السلام) بدگویی نمود، هنوز سخن او به پایان نرسیده بود كه امام حسن (علیه‌السلام) بر پله آن منبر ایستاد، و خطاب به معاویه فریاد زد: «ای پسر هند جگر خوار! آیا تو از امیرمؤمنان علی (علیه‌السلام) بدگویی می‏كنی، با این كه

پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) در‌شان او فرمود: «من سب علیا فقد سبنی، و من سبنی فقد سب الله، و من سب الله، ادخله نار جهنم خالدا فیها مخلدا و له عذاب مقیم; كسی كه به علی (علیه‌السلام) ناسزا گوید، به من ناسزا گفته، و كسی كه به من ناسزا گوید، به خدا ناسزا گفته، و كسی كه به خدا ناسزا گوید، خداوند او را برای همیشه وارد دوزخ می‏كند، و او در آن جا همواره گرفتار عذاب الهی است.»

آن گاه امام حسن (علیه‌السلام) از منبر پایین آمد و به عنوان اعتراض از مسجد خارج شد و دیگر باز نگشت. (16)

برخوردهای پرصلابت امام حسن (علیه‌السلام) در برابر معاویه و مزدوران او، بسیار است، كه به همین یك نمونه بسنده شد. (17)

 

دخالت در سیاست

اینك این سؤال مطرح می‏شود كه امام حسن (علیه‌السلام) بعد از شهادت پدر بزرگوارش حضرت علی (علیه‌السلام) با آن كه آن حضرت ده سال امامت كرد، تنها شش ماه و چهار روز خلافت و حكومت نمود، و سپس از كوفه به مدینه رفت و از سیاست و حكومت دوری نموده و انزوا را برگزید، آیا این روش كه نشات گرفته از حلم او بود، كناره‏گیری از سیاست نیست؟

پاسخ به طور خلاصه این است كه شرایط و جوی كه دشمنان و بدخواهان، و حتی دوستان، برای آن حضرت ایجاد كردند، آن حضرت را قهرا از سیاست و حكومت داری كنار زدند، نه این كه او خودش كنار رفت، و هرگز حلم او باعث این كار نشد، بلكه شرایط و صلاح اسلام، چنین اقتضا می‏كرد، از این رو در مدینه نیز در فرصت‏های مناسب، مطالب را به طور صریح بیان می‏كرد، و با روش معاویه مخالفت می‏نمود، به همین دلیل معاویه نتوانست وجود آن حضرت را تحمل كند، و با پیام‏های محرمانه‏اش، جعده دختر اشعث را كه همسر امام حسن (علیه‌السلام) بود، واداشت تا آن حضرت را مسموم نماید. شهادت جانسوز او بزرگترین دلیل بر دخالت او در سیاست، و صلابت او در طاغوت زدایی است، چنان كه حلم او نیز در این راستا بود.

1) هود (11) آیه 75. در آیه 114 سوره توبه نیز نظیر این آیه با اندكی تفاوت آمده است.

2) مانند آیه 225 و 235 و 263 سوره بقره، و 155 سوره آل عمران، و... (المعجم المفهرس، ص‏216 و 217).

3 و 4) میزان الحكمة، ج‏2، ص‏515 - 516.

5) بحار، ج‏71، ص‏422.

6) مفردات راغب، واژه حلم.

7) بحار، ج‏78،، ص‏102.

8) بحار، ج‏77، ص‏78.

9) نسأ (4) آیه 86.

10) مناقب آل ابی‏طالب، ج‏4، ص‏18.

11) فصلت (41) آیه 34.

12) منتهی الآمال، ج‏1، ص‏171.

13) كشف الغمه، ج‏2، ص‏135; بحار، ج‏43، ص‏344.

14) بحار، ج‏44، ص‏19 «والله الذی عملت‏خیر لشیعتی مما طلعت علیه الشمس او غربت.»

15) فرائد السمطین، ج‏2، ص‏68.

16) احتجاج طبرسی، ج‏1، ص‏420; بحار، ج‏44، ص‏91.

17) برای اطلاع بیشتر در این مورد، به كتاب‏های زیر مراجعه كنید: احتجاج طبرسی، ج‏1، ص‏398 تا 420; بحار، ج‏44، ص‏70 تا 109، كشف الغمه، ج‏2، ص‏144 تا 152.

حكومت و سياست در سيره امام حسن (ع )
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه یکم مرداد 1391 |

حضرت امام حسن مجتبى (ع ) بعد از شهادت پدرش على (ع ) مدت شش ماه يا هفت ماه و هفت روز، كشور اسلامى را اداره كرد و از مردم بيعت گرفت ؛ بيعت يك سنت عربى بود كه در كارهاى مهم مانند سلطنت و امارت اجراء مى شد، زيردستان بويژه سرشناسان ، بيعت و موافقت به امير يا سلطان مى دادند، و مخالفت بعد از بيعت عار و ننگ قومى بود، و مانند تخلف از امضاى قطعى ، جرم مسلم شمرده مى شد، و در سيره ى پيامبر اكرم (ص ) نيز در جايى كه به اختيار و بدون اجبار انجام مى يافت ، اعتبار داشت ، و حضرت مجتبى بعد از گرفتن بيعت از مردم كه امامت و حكومتش بحسب ظاهر نيز رسميت يافت ، تمامى واليان و كارگزاران پدرش را از نظر حكومتى ابقاء نمود.

حضرت امام حسن (ع ) هنگامى عهده دار امر خلافت اسلامى گرديد، كه مجتمع آن روز را گروهى آشفته و سست ايمان دنياپرست و دغلكار تشكيل مى داد، و تن آسايى ، تجملّ پرستى و دنياطلبى ، جاى مجاهدت ، پاكبازى ، زهد و ساده زيستى را گرفته بود، و شعله فضليت و تقوا رو به خاموشى مى رفت . امام مجتبى (ع ) بلافاصله براى نابود ساختن رژيم غير اسلامى و ضد انسانى معاويه ، همت گماشت و لشكرى ]؛ك ك را كه پدر بزرگوارش براى نبرد با رژيم شام آماده كرده بود، براى جنگ سازمان داد. اما اين ارتش سست اراده و متفرق كه اصلاً روحيه ى جنگى نداشت ، هرگز شايسته ى اداى فريضه ى جهاد نبود. كارشكنى هاى خوارج از سويى ، و سستى و بى ارادگى گروه غارتگرى كه مطيع محض رؤساى قبايل خود بودند، از سوى ديگر ارتش حضرت امام حسن (ع ) را از درون پوك و متلاشى ساخته بود.

امام بناچار با چنان لشكر بى سامان و بى روحيه ، از كوفه بيرون شد، و در اردوگاه نخيله اردو زد، حضرت ، حكَم كندى را با چهار هزار كس بمقابله ى لشكر معاويه فرستاد، ولى اين فرمانده خيانت پيشه ، با دريافت پانصد هزار درهم ، به لشكر دشمن پيوست آنگاه ستون بعدى متشكل از چهار هزار لشكر بفرماندهى يك سردار مرادى از نوگسيل داد، اما كيسه هاى پول معاويه او را هم فريفت و تسليم سپاه شيطان شد. در اين جا امام پس از مطالعه ى كافى ، پسر عموى پدرش عبيدالله ابن عباس را كه در زمان على (ع ) والى يمن بود، و سپاهيان خونخوار معاويه دو فرزند خردسالش را در دامان مادر كشته بودند، با سپاهى گران به جنگ معاويه فرستاد، و از او براى پايدارى در جنگ پيمان هاى محكم گرفت ، عبيدالله با آن كه قلبش مالامال از كين و عداوت معاويه بود هم در برابر يك ميليون درهم و وعده ى فرماندهى يكى از ولايات شام ، شبانه به اردوگاه معاويه پيوست و لشكريان صبح هنگام خيمه ى فرماندهى را بدون فرمانده ديدند.

اين خيانت هاى پى درپى و تبليغات ستون پنجم دشمن و نفاق افگنى هاى جاسوسان معاويه آن چنان اثرات سوء خود را ظاهر ساخت كه لشكريان امام حسن (ع ) حاضر به جنگ نمى شدند كه هيچ بلكه اردوگاه امام را بغارت گرفتند، و عبا و سجاده ى امام را بردند، و در آن گيرودار، در اثر حمله ى ناگهانى تروريست هاى معاويه ، آن امام زخمى شد، و از توطئه ى دادن آن حضرت به معاويه با خبر گرديد.

در چنين موقعيت خطرناك بود كه نامه ى معاويه به امام حسن (ع ) رسيد، كه فرماندهان قبايل و سران سپاهت همه به من تسليم شده اند، و امام (ع ) كاملاً از بى وفايى و نابكارى ارتش كوفه مطلع گرديد، در اين نامه معاويه از حضرت حسن مجتبى (ع ) تقاضاى صلح كرده بود. در چنين شرايطى كه جان و هسته ى مقاومت در خطر نابودى است ، سياست سالم و معقول اقتضا مى كند كه با امضاى قرارداد صلح خود و آن عده از تربيت يافته گان خود را از خطر نابودى قطعى نجات داده و در انتظار روزى باشند كه زمينه ى مناسب تر فراهم آيد. اگرچنين شرايطى براى ]؛ حضرت على (ع ) هم پيش مى آمد، صلح مى كرد،و قواى نظامى على الاكثر، از جنگ و مقاومت سرباز مى زدند، چنان كه حضرت وقتى كه آن ها را به جنگ تحريص مى كرد، مى گفتند البقيه البقيه ، يعنى ما مى خواهيم باقى بمانيم . اگر چنانچه اين نيرو تن بذلت نمى دادند، شكست لشكر شام قطعى بود، زيرا آنان در صفين ضرب ششت لشكر عراق را ديده بودند.

وقتى كه دوره ى 250ساله ى امامت را بررسى نماييم ، طلايى ترين دوره همان چهار سال و نه ماه مدت خلافت اميرالمؤمنين (ع ) است و همين شش يا هفت ماه خلاف امام حسن (ع ) كه با همه ى كوتاهى و دردسرها و موانعى كه ازلازمه ى يك حكومت انقلابى است ، با اعمال روش هاى انسانى و عدالت مطلق ، و رعايت ابعاد گوناگون اسلام در زندگى جامعه ، همراه با قاطعيت و صراحت و جرأت ، در اين دوره درخشيده و نمونه ى بوده است براى حكومت ها و نظام هاى اجتماعى بشر و درقرن هاى بعد همواره همچون خاطره هاى گرمى از آن دوره ياد مى شده ، و دريغ آن روزگار خورده مى شده ، و رژيم هاى زمان هاى بعد در مقايسه با آن دوره هميشه محكوم بوده است ، و امامان شيعه در راه زنده كردن چنين حكومتى به اشكال گوناگون تلاش مى كرده اند.

در عين حال درس و تجربه ى آموزنده اى بود كه مى توانست وضع و حال يك انقلاب صددرصد اسلامى را در ميان جامعه و مردمى تربيت نيافته و به انحراف كشانده شده نشان دهد و از آن روز به بعد روش هاى دراز مدت و همراه با تربيت هاى دشوار و سخت گيرانه ى حزبى بر امامان بعدى تحميل گرديد.

پس از صلح امام حسن (ع ) كارهاى نيمه مخفى و برنامه هايى كه هدفش ، تلاش براى بازگرداندن قدرت به خاندان پيامبر در فرصت هاى مناسب بود، آغاز شد كه با پايان يافتن زندگى شرارت آميز معاويه زمينه ى فرار رسيدن چنين آرمانى فراهم بود.

همين بود كه پس از حادثه ى صلح امام حسن (ع ) اقدام بسيار مهمى كه انجام گرفت ، گسترش انديشه ى شيعى و سر و سامان دادن به جمع پيوسته و باور مندى بود كه اكنون بر اثر سلطه ظالمانه اى خلفاى اموى ، و فشارى كه بر آنان وارد مى آمد، مى توانست از تحرك و ديناميسم بيشترى برخوردار باشد و همواره چنين است كه اختناق و فشار بجاى آن كه عامل گسيختگى نيروهاى منسجم و تحت فشار باشد، موجب هرچه پيوسته تر و راسخ تر و گسترده تر شدن آنان مى شود.

جع آورى نيروهاى اصيل و مطمئن شيعى ، و حراست آنان از گزند توطئه هاى بى امان ضد شيعى دستگاه اموى و گسترش تفكر اصيل اسلامى ، در دايره ى محدود ولى پر عمق ، جذب نيروهاى بالقوه و افزودن آنان به جمع شيعيان ، اقدام بموقع و مناسبى بود براى منفجر ساختن نظام جاهلى بنى اميه ، و جايگزين ساختن نظام صحيح اسلامى . استراتيژى امام حسن (ع ) و آخرين علتى كه پذيرش صلح را براى آن حضرت اجتناب ناپذير مى ساخت ، همين بود.

گويا به همين جهت كه مبارزه ى علنى كار به جايى نمى برد، پس از حادثه ى صلح ، وقتى جمعى از شيعيان بسر كردگى مسيب ابن نجبه و سليمان ابن صرد خزاعى به مدينه كه امام تازه از كوفه بدان جا باز گشته بود، و آن شهر را مجدداً پايگاه فكرى و سياسى خود قرار داده بود، نزد آن حضرت رفتند و پيشنهاد بازسازى قواى نظامى و تصرف كوفه و حمله به سپاه شام را مطرح كردند. امام آن دو نفر را از ميان جمع برگزيد و نزد خود به خلوت خواند، و با بيانى كه از هيچ روى از كم و كيف آن اطلاعات در دست نيست ، آنان را به نادرستى اين نقشه قانع ساخت ، و آنان هنگامى كه نزد ياران و همسفران خود، بازگشتند به سخنان سربسته و كوتاه فهماندند كه موضوع قيام نظامى منتفى است و بايد به كوفه برگردند و به كار خود مشغول شوند.

با توجه به اين نكته است كه برخى از مؤرخين هوشيار معاصر عرب ، معتقد شده اند كه نخستين سنگ بناى تشكيلات سياسى شيعه ، در همان روز و در همان مجلس نهاده شد كه اين دو چهره ى معروف ، با امام حسن (ع ) ديدار و مذاكره كرده اند.

يكى از آن سخنان كه امام در جمع دوستان خود مطرح كرده است ، اين است : <آنگاه كه مرا از دست داده باشيد بسيار چيزها خواهيد ديد كه تمناى مرگ كنيد، بى عدالتى ، دشمنى ، انحصارطلبى ، سبك شمردن حق خدا و بيمناكى بر جان و مال خود و... و هنگامى كه چنين شود، بايد خويشتن را بطور جمعى بوسيله ى حفظ كنيد، و به پراكندگى دچار نشويد، مقاومت و نماز و تقيه را پيشه سازيد، و بدانيد كه خداوند هر لحظه به رنگى درآوردن را از بندگانش مبغوض مى دارد، از حق و اهل حق مى گذريد،زيرا هر آن كس كه ديگرى را بجاى ما انتخاب كند، دنيا را از دست خواهد داد، و گناه كار از اين جهان رخت بر خواهد بست >. اين سخن كه آشكارا ترسيمى است از مهمترين نابسامانى هاى دوران اموى ، و فرمانى است داير بر تشكل و]؛ سازمان گيرى و هماهنگى ، در شمار جالب ترين اسناد مربوط به حزب شيعه است و همين طرح است كه در ديدار امام حسن (ع ) و دو نفر از زبده ترين شيعيان شكل عملى و عينى مى يابد، بى گمان همه ى پيروان و شيعيان از اين نقشه ى بسيار هوشمندانه ، مطلع نبوده اند، از اعتراض ها و ايرادهاى هم كه از سوى دوستان بر آن حضرت وارد مى آمد، همين بود ولى پاسخى كه كراراً به اين مضمون :

<چه معلوم است شايد اين براى شما آزمونى باشد، و براى دشمن شما بهره ى زوال پذيرى >. از آن حضرت شنيده مى شد، اشارتى پنهان به همين سياست پنهان و تدبير داشت . در طول حكومت جبارانه ى معاويه ، باشرح دردآورى كه مؤرخان ، از جفاها و ستم هاى او نسبت به شيعيان نوشته ، تا آن جا كه لعن بر على ابن ابيطالب (ع ) چون سنتى رايج گشته بود، اما با آن ها رشد انديشه ى شيعى و افزايش آنان رو به تزآيد بود، و حجاز و عراق ، معروف ترين و نام آورترين چهره هاى شخصيت شيعى را در سينه ى خود جاى داده بود كه چون حلقه هاى زنجير به يكديگر متصل و از حال يكديگر مطلع بودند، حجر ابن عدى وقتى كه شهيد شد، در چندين نقطه از كشور، عليرغم اختناق شديد، اعتراض بلند مى شود، و شخصيت معروفى در خراسان بدنبال اعتراض خشم آلودى از شدت اندوه جان مى سپارد. نامه هاى فراوان از مردم كوفه براى امام حسين براى دعوت به قيام ، و پس از شهادت امام حسين (ع ) پيوستن ده ها هزار نفر به گروه انتقام گيران تحت عنوان توابين ، و يا در سلك سپاه ابراهيم و مختار و شورش برضد حكومت اموى ، اين گرايش ها و پيوندها و حركت ه، جز در سايه ى يك فعاليت حساب شده و تشكيلاتى از سوى گروه شيعيان متحد و يك دل و يك جهت ، ممكن و معقول نيست ؛ زيرا دستگاه مسلط اموى به وسيله ى صدها قاضى و قارى و خطيب و والى اداره مى شد، و با تبليغات حساب شده و فعاليت هاى سرى ديگرى كه از طرف يك جمع پيوسته و يك جهت و وابسته و جهت مى يافت .

فرماندار مدينه در اثر گزارشى كه از فعاليت هاى امام بدست آورده بود، به معاويه نوشت : اما بعد عمر ابن عثمان گزارش داد كه مردانى از عراق و كسانى از سرشناس حجاز، نزد حسين رفت و آمد مى كنند و گمان قيام او هست ، من در اين باره تفحص كردم و خبر يافتم كه حسين قصد برافراشتن پرچم مخالفت دارد، نظر و فرمان خود را بنويس .

<گروه شيعه پيوسته مشغول بودند به جمع آورى سلاح و تهيه ى آمادگى هاى جنگى و دعوت پنهانى مردم ـ اعم از شيعه و غير شيعه ـ براى خونخواهى حسين (ع ) پس گروه از پى گروه بدعوت آنان پاسخ مى دادند و به آنان مى پيوستند و كار بدين شيوه بود تا يزيد بمرد>.

از مجموع مطالعات تاريخى بدست مى آيد كه حضرت امام حسن مجتبى (ع ) زمينه ى جنگ روياروى عليه حاكميت نامشروع و استبدادى معاويه ، برايش ميسر نبود، اما در چارچوب يك فعاليت سياسى و در راستاى اهداف بلند مدت حكومت اسلامى ، اساس يك مبارزه ى پنهانى را پى ريزى كرد و شيعه را بصورت يك جمع متشكل و هدفدار براى يك مبازره ى مكتبى دوامدار حفظ كرد و به نسل هاى بعدى سپرد.

پى نوشتها:
1 سيرى كوتاه در زندگى ائمه (ع ): طباطبايى ، محمد حسين .
2 ر.ك : صلح امام حسن (ع ): آل ياسين ، راضى ، ترجمه : خامنه اى ، على ، ص 353ـ 125 چاپ اول ، مصباحى ، مؤسسه انتشارات آسي، خرداد 1351و ر.ك : تاريخ سياسى اسلام : جعفريان ، رسول ، ج 2 ص 368و 373 قم ؛ چاپ مؤسسه الهادى ، چاپ اول ، پائيز 1377
3 پيشواى صادق : خامنه اى ، على ، ص 99 چاپ اول ، انتشارات سيد جمال ، ناصرخسرو.
4 پيشين ، آل ياسين .
5 همان .
6 پيشين ، خامنه اى ، ص 101
7 همان .
8 جهاد الشيعة فى عصر عباسى الاول : مختار الليثى ، سيمرة، ص 28به نقل از تاريخ طبرى : ج 7 ص 46

انديشه حكومت دينى ، ج 1 ، ص 495 - 502

امام حسن علیه السلام و پاسداری از ارزش‏ها3
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه یکم مرداد 1391 |

4- تلاش برای تشكیل حكومت موروثی

 

آنچه هدف اصلی معاویه بود و تمام اقداماتش بر محور آن دور می‏زد، قبضه كردن حكومت و تثبیت آن در دست‏بنی‏امیه بود; همان هدف پنهانی كه امام حسن از آن آگاه بود و برای اتمام حجت در شرایط صلح، آن را گنجاند:

«هذا ما صالح علیه الحسن بن علی بن ابی طالب معاویة بن ابی سفیان: صالحه علی ان یسلم الیه ولایة امر المسلمین علی ان یعمل فیهم بكتاب الله و سنة رسوله صلی الله علیه و آله و سیرة الخلفأ الصالحین و لیس لمعاویة بن ابی سفیان ان یعهد الی احد من بعده عهدا بل یكون الامر من بعده شوری بین المسلمین...; (44)

این قرارداد صلحی است‏بین حسن بن علی بن ابی طالب و معاویة بن ابی سفیان: با او مصالحه كرد به این كه ولایت امر مسلمانان را به او واگذارد، به این شرط كه بین مسلمانان براساس كتاب خدا و شیوه پیامبر و سیره خلفای صالح عمل كند و معاویه حق ندارد كه پس از خود كسی را به جانشینی و خلافت انتخاب كند و تعیین خلیفه براساس شورای بین مسلمانان باشد.»

امام حسن علیه السلام

و یا به این صورت كه: «المادة الثانیه ان یكون الامر للحسن من بعده فان حدث به حدث فلاخیه الحسین و لیس لمعاویة ان یعهد به الی احد.» (45)

اما معاویه در راستای همان هدف اصلی خود، بعد از پانزده سال كه موانع سر راه خود را برداشت، تصمیم گرفت‏یك همه پرسی عمومی به راه اندازد و برای فرزندش یزید از عموم مردم مكه، مدینه، شامات، عراق و... بیعت‏بگیرد. برای این كار به تمام مراكز حكومتی بخشنامه كرد و مخالفان را با شدت تمام سركوب كرد. اما مدتی بعد از طرح گرفتن بیعت عمومی متوجه شد كه گروه‏های خواص همچنان مخالف او هستند و بالاترین خطرها نیز به دو دلیل از جانب امام حسن علیه السلام است:

اولا: بسیاری از مخالفان منتظرند ببینند سلاله رسول خدا صلی الله علیه و آله چه می‏كند چرا كه در صلح نامه شرط كرده بود، برای معاویه خلیفه و جانشینی تعیین نشود.

ثانیا: امام مجتبی علیه السلام در میان مردم مسلمان از پایگاه بسیار قوی برخوردار است و شایستگی عظمت و لیاقت او برای تصدی خلافت و زمامداری جامعه زبانزد است.

از طرفی معاویه می‏دانست كه اگر موضوع ولایتعهدی را به مردم واگذارد، هیچ كس كم‏ترین توجهی به یزید نخواهد كرد. از این رو معاویه به فكر افتاد نظر مخالفان را به سوی خود جلب كند و نامه‏هایی به حسین بن علی، عبدالله بن عباس، عبدالله بن زبیر، عبد الله بن جعفر و... نوشت. امام حسین علیه السلام در پاسخ نامه او نوشت:

«اتق الله یا معاویة! و اعلم ان لله كتابا لایغادر صغیرة و لا كبیرة الا احصاها، واعلم ان الله لیس بناس لك قتلك بالظنة و اخذك بالتهمة و امارتك صبیا یشرب الشراب و یلعب بالكلاب ما اراك الا و قد او بقت نفسك و اهلكت و اضعت الرعیة والسلام; (46)

ای معاویه! در مورد جانشینی فرزندت یزید و اصرار بر آن از خدا بترس. بدان كه برای خداوند منان صحیفه‏ای است كه تمام اعمال ریز و درشت را ثبت می‏كند و هیچ عملی از آن مخفی نخواهد ماند.

معاویه! بدان خداوند همانند مردم نیست كه بخشی از آنان را با كم‏ترین سوءظنی بكشی و عده‏ای دیگر را متهم نمایی و دستگیر كنی. فرزندت یزید كه آرمان تو است، شراب می‏آشامد و به سگ‏بازی مشغول است. معاویه! می‏بینم كه تنها با این كارت خودت را متزلزل می‏سازی و دین خود را نابود می‏كنی و مردم را از بین می‏بری.»

 

 

نشانه‏های تعارض از سوی جبهه امام حسن علیه السلام

 

تمام اقدامات امام در طول دوره بعد از صلح رو در روی اقدامات معاویه قرار داشت. عمده كوشش‏های امام به دو بخش تقسیم می‏شود كه به اختصار به آن دو می‏پردازیم.

 

پس از حضور امام علیه السلام در مدینه، محدثان و دانشمندان گرد وجود حضرت حلقه زدند. این افراد یا از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله، و یاران با سابقه امام علی علیه السلام بودند یا تابعین و دیگر گروه‏ها بودند. از گروه اول می‏توان به احنف بن قیس، اصبغ بن نباته، جابر بن عبدالله انصاری، جعید همدانی، حبة بن جوین عرفی، حبیب بن مظاهر، حجر بن عدی، رشید هجری، رفاعة بن شداد، زید بن ارقم، سلیمان بن صرد خزاعی، سلیم بن قیس هلالی، عامر بن واثله بن اسقع، عبایة بن عمر و بن رهبی، قیس بن عباد، كمیل بن زیاد، حارث بن اعور بن بنان، مسیب بن نجبه فزاری و میثم بن یحیی تمار اشاره كرد و از گروه دوم ابوالاسود دوئلی، ابواسحاق بن كلیب سبیعی، ابومخنف، جابر بن خلد، جارود بن منذر، حبابه بنت جعفر والبیه، سوید بن غفلة، مسلم بن عقیل و... را نام برد.

این‏ها كسانی بودند كه از شهرهای مختلف گرد آمدند و به واسطه تربیت علمی و معنوی صحیح به عنوان سدهای محكم در مقابل تحركات معاویه ایستادند. (47)

امام حسن علیه السلام

عمق فعالیت‏های علمی و تربیتی امام علیه السلام چنان بود كه وقتی معاویه از یكی از افرادی كه از مدینه به شام آمده بود، از امام حسن علیه السلام پرسید او پاسخ داد: امام حسن علیه السلام نماز صبح را در مسجد جدش برگزار می‏كند تا طلوع آفتاب می‏نشیند و سپس تا به نزدیك ظهر به بیان احكام و تعلیم مردان مشغول است، سپس نماز می‏خواند و به همین گونه زنان از احادیث و روایات او بعد از ظهر استفاده می‏كنند و این برنامه هر روز اوست. (48)

ابن صباغ مالكی هم می‏نویسد: «و كان اذا صلی الغداة فی مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله جلس فی مجلسه یذكر الله حتی ترتفع الشمس و یحبس الیه من یجلس من سادات الناس یحدثهم... و یجتمع الناس حوله فیتكلم بما یشفی غلیل السائلین و یقطع حجج المجادلین...; (49)

نماز صبح را در مسجد النبی برگزار می‏نماید و تا طلوع آفتاب می‏نشیند و به ذكر خدا مشغول می‏شود. روزها مردم گرداگردش حلقه می‏زنند و او برایشان معارف و احكام الهی را بازگو می‏كند... مردم اطراف او گرد می‏آیند تا سخنانش را بشنوند كه دل‏های شنوندگان را شفا می‏بخشد و تشنگان معارف را سیراب می‏كند. بیانش حجت قاطع است. به طوری كه جای احتجاج و مجادله باقی نمی‏ماند.»

البته امام علیه السلام برای فعالیت‏های این چنینی به سلاح علم مجهز بود. آن هم علمی كه از پدرش امیر مؤمنان علیه السلام و جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله به ارث برده بود. لذا امام صادق علیه السلام می‏فرمود: «وقتی حضرت حسن علیه السلام با معاویه صلح كرد، روزی در نخیله نشسته بودند. معاویه گفت: شنیده‏ام كه حضرت رسول خرما را در درخت تخمین می‏كرد و درست می‏آمد. آیا تو آن علم را داری؟ شیعیان ادعا می‏كنند علم هیچ چیز از شما پنهان نیست. حضرت فرمود: رسول اكرم عدد پیمانه‏های آن را بیان می‏كرد. من عدد دانه‏هایش را برای تو می‏گویم.

چهار هزار و چهار دانه است. معاویه دستور داد خرماها را چیدند و چهار هزار و سه دانه شد. امام فرمود: یك دانه را پنهان كرده‏اند و آن را در دست عبدالله بن عامر یافتند. در این لحظه بود كه امام به معاویه فرمود: به خدا سوگند ای معاویه! اگر نبود این كه تو كافر می‏شوی و ایمان نمی‏آوری، به تو از آنچه خواهی كرد، خبر می‏دادم. پیامبر در زمانی زندگی كرد كه او را تصدیق می‏كردند و تو می‏گویی كه كسی این را از جدش شنید و او كودك بود. به خدا سوگند كه زیاد را به پدر خود ملحق خواهی كرد و حجر بن عدی را خواهی كشت و سرهای شیعیان را برای تو خواهند آورد.» (50)

علاوه بر این امام در مجالس خود گاه از معجزاتی نیز استفاده می‏كرد كه موجب تعمیق اعتقاد مردم می‏شد. مانند حكایت جوانی از بنی‏امیه كه به امام علیه السلام در مجلس سخنرانی توهین كرد و به اعجاز امام علیه السلام زن شد و در همان دم موهای ریشش ریخت و...» (51)



ادامه مطلب
واژه های رنگ باخته!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه یکم مرداد 1391 |

در هیاهوی زندگی امروز انگار بسیاری از واژه ها، دیگر رنگ باخته . برادری، شرف، بزرگواری ... گویی به زمان دیگری تعلق دارند. به زمانی كه پدری درعین بی نیازی، می پرسد آنچه را كه می داند و پسر می گوید با آنكه می داند پدر بی نیاز است از شنیدن آن، تا كه شاید زمانی دیگر خسته ای چون من، تو، ما، بیگانگی خویش را با این كلمات بشكند ...

کتاب

# امیر المومنین علیه السلام : فرزندم درستی چیست ؟

حسن بن علی علیه السلام: پدر، درستی، از میان برداشتن بدی ها بوسیله ی نیكی هاست .

#-   شرف چیست ؟

نیكی كردن به خویشاوندان و تحمل بدی ایشان .

#-   جوانمردی چیست ؟

پاكدامن بودن ...

#-   پستی چیست ؟

به چیزهای خرد نظر داشتن و از اندك چیزی دریغ ورزیدن .

#-  كرم چیست ؟

بخشیدن قبل از خواستن ...

#-  فرومایگی چیست ؟

راحت خود را خواستن و به همسر بی اعتنایی كردن .

#-   جود چیست ؟

بذل و بخشش در حال تنگ دستی و توانگری.

#-  بخل چیست ؟

آنچه كه داری را شرافت(خود) پبنداری و آنچه كه انفاق می كنی را  تلف شده بدانی.

#-  برادری چیست ؟

وفاداری در سختی و آسایش.

#-  ترس چیست ؟

دلیری بر دوست و گریز از دشمن .

#-  غنیمت چیست ؟

گرایش به تقوی و پارسایی در دنیا ، كه نیكو غنیمتی است .

#-  بردباری چیست ؟

خشم را فرو خوردن و خویشتن دار بودن .

#-  بی نیازی چیست ؟

دلخوش بودن به قسمت الهی ، اگر چه اندك باشد ...

#-  فقر چیست ؟

حریص بودن بر هر چیزی ...

#-  ذلت چیست ؟

وحشت از حقیقت و راستی ...

#-  رنج بیهوده چیست ؟

سخن گفتن در باره ی چیزی كه به دردت نمی خورد  .

#- بزرگواری چیست ؟

در عین تنگدستی بخشیدن و گذشت از بدی ها   .

#- خردمندی چیست ؟

حفظ آن چیزی كه به تو سپرده شده ...

#-  بلند مرتبگی چیست ؟

انجام زیبایی ها و دوری از زشتی ها .

#-  دوراندیشی چیست ؟

بسیار بردبار و بودن و با نزدیكان با نرمی رفتار كردن .

#-  سفاهت چیست ؟

پیروی از فرو مایگان و همنشینی با گمراهان ...

#-  محرومیت چیست ؟

از دست دادن بهره ای كه به تو داده شده است ...

#-  نادانی چیست ؟

شتاب در دستیابی به فرصت ها قبل از اینكه امكان پذیر باشد و نیز خودداری از پاسخ گویی(نسبت به آنچه می دانی) و چه نیكو یاوری است سكوت در بسیاری از مواقع،  هر چند كه سخنور باشی.(تحف العقول؛ صفحه 225)

* * * * * 

كمی كه به واژه ها فكر می كنیم می بینیم، انگار می شود دوباره نگاه كرد، طعم دیگری از زندگی راچشید و رنگ دیگری از آن را تجربه كرد، نگاهی متفاوت و رنگی واقعی

امام حسن علیه السلام و پاسداری از ارزش‏ها2
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه یکم مرداد 1391 |

الف - نسبت ‏به امام

1- پیمان ‏شكنی

معاویه حتی نتوانست‏یا نخواست‏برای ایامی چند هدف اصلی خود از جنگ با امام را برملا نسازد و به این ترتیب پرده از هدفی برداشت كه آشكارترین دلیل بر سازش‏ناپذیری دو جبهه بود. علامه مجلسی در این باره می‏نویسد:

«چون صلح منعقد شد، معاویه متوجه كوفه شد تا آن كه روز جمعه به نخیله فرود آمد. در آن‏جا نماز كرد، خطبه‏ای خواند، در آخر خطبه‏اش گفت: من با شما قتال نكردم برای آن كه نماز كنید یا روزه بگیرید یا زكات بدهید ولیكن با شما قتال كردم كه امارت بر شما را به هم رسانم. خدا به من داد، هرچند شما نمی‏خواستید. شرطی چند با حسن كرده‏ام، همه در زیر پای من است. به هیچ‏یك از آن‏ها وفا نخواهم كرد. پس داخل كوفه شد. بعد از چند روز كه در كوفه ماند، به مسجد در آمد. حضرت امام حسن علیه السلام را بر منبر فرستاد و گفت: بگو برای مردم كه خلافت‏حق من است.» (16)

 

2- تلاش برای جذب امام:

معاویه تلاش بسیاری به خرج می‏داد كه امام را به سوی خود جذب كند تا مرزهای روشن جدایی حقیقی بین دو جبهه را بپوشاند. امام نیز با شیوه‏های مختلف همچنان بر جدا بودن دو جبهه تاكید می‏كرد. یكی از شیوه‏ها تلاش برای برقراری ارتباطهای سببی و خانوادگی و ائتلاف قبیله‏ای بود كه نمونه‏ای از آن را خواندیم. یكی دیگر از شیوه‏های معاویه ارسال هدایا و جوایز و در مجموع تحركات عاطفی بود كه البته امام نیز آن‏ها را دریافت و به مصارف لازم می‏رساند (17)، اما اجازه نمی‏داد از این‏ها به عنوان نزدیكی وی به معاویه تعبیر شود.

امام باقر علیه السلام می‏فرمود: «قد كان الحسن والحسین یتقبلان جوائز المتغلبین مثل معاویة لانهما كانا اهلا لما یصل الیهما من ذلك وما فی ید المتغلبین علیهم حرام وهو للناس واسع اذا وصل الیهم فی خیر واخذوه من حقه; حسن و حسین علیهما السلام عطایای زورمندانی مثل معاویه را می‏پذیرفتند، زیرا حق آنان بود و آنچه در اختیار زورمداران ستمگر است، برای خود آنان حرام است ولی اگر در راه (اطاعت) و خیر به مردم برسد، برای آنان حلال است و به حق دریافت كرده‏اند.»

قال ابوجعفر بن محمد علیهما السلام: «وجوائزهم لمن یخدمهم فی معصیة الله حرام علیهم وسحت; و عطایای آنان برای كسانی كه در نافرمانی خدا به آنان خدمت می‏كنند، حرام و نارواست.»

 

3- توهین به امام:

از جمله رفتارهایی كه دستگاه بنی‏امیه در برابر امام اتخاذ كرد، توهین به آن حضرت بود كه در قالب‏ها و شكل‏های مختلفی اجرا می‏شد و صفحات تاریخ پوشیده از این نوع رفتارهاست.

در یك مورد امام به معاویه چنین فرمود: این گروه به من ناسزا نگفتند بلكه تو به من ناسزا گفتی، زیرا، تو با زشتی انس گرفته‏ای و اخلاق ناپسند در جانت ریشه دوانده. با محمد و خاندان او دشمنی می‏ورزی. سوگند به خدا ای معاویه! اگر من و این جماعت در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله درگیر می‏شدیم و مهاجرین و انصار اطراف ما بودند، جرات چنین جسارت‏هایی نسبت‏به ما نداشتند...» (18) در جای دیگر پسر عاص به معاویه می‏گوید: «مردم به دنبالش راه افتاده‏اند. فرمان داد، اطاعت كردند. سخن گفت تصدیق كردند. این دو كار را به جاهای باریك‏تری خواهند كشاند. چه خوب بود كه كسی را دنبالش می‏فرستادی تا او و پدرش را لعن می‏كردیم و دشنام می‏دادیم و ارزش هر دو را در پیش دیگران پایین می‏آوردیم. (19) » در همان مجلس معاویه، اطرافیان معاویه اهانت‏هایی به امام كردند و كوشیدند مقام و منزلت وی را كم كنند از جمله این كه: «تو ای حسن! ادعا كرده‏ای خلافت‏به تو می‏رسد تو توان آن را نداری... ما تو را به این‏جا دعوت كرده‏ایم كه تو و پدرت را دشنام دهیم. اما پدرت را خدا به تنهایی سزایش را داد،... شما مدعیان چیزهایی بوده‏اید كه حقیقت ندارد...» (20)

 

4- تهمت‏ها به امام:

در این بخش نیز معاویه و اموی‏ها نهایت تلاش خود را به خرج دادند تا از منزلت امام بكاهند. از جمله به امام می‏گفتند: «تو و پدرت در قتل خلفای قبلی شركت داشتید. با ابوبكر درست‏بیعت نكردید. در حكومت عمر كارشكنی كردید و عثمان را كشتید و...» (21)

 

5- توهین و تهمت‏ به امام علی بن ابیطالب علیه السلام:

معاویه برای درهم‏كوبیدن جبهه امام حسن علیه السلام به امام علی علیه السلام توهین می‏كرد و به او تهمت می‏زد و دیگران را هم به این كار تشویق می‏كرد. این توهین‏ها گاه در مورد شخص حضرت علی علیه السلام بود و گاه در مورد زمامداری و امامت او كه در نوع دوم هدف خنثی‏سازی جایگاه امامت در اذهان مردم بود. در همان مجلس قبل كه معاویه یارانش را برای تحقیر امام حسن علیه السلام گردآورد، به آنان این‏گونه رهنمود داد: «شما سعی كنید كشته‏شدن عثمان را به پدرش علی نسبت دهید و این مطلب را جا بیندازید كه وی از سه خلیفه قبل ناخشنود بوده‏» و در پی آن بود كه سیل حملات علیه امام علی علیه السلام سرازیر شود مانند: پدرت علی به خاطر دوستی دنیا و سلطنت‏بر عثمان عیب جویی كرد وسپس در قتل او مشاركت جست; پدرت ابوبكر را مسموم كرد; در توطئه قتل عمر دست داشت; پدرت با رسول خدا صلی الله علیه و آله دشمن بود; او شمشیری بلند و زبانی گویا داشت; زنده‏ها را می‏كشت; مردگان را متهم می‏ساخت و... (22) معاویه بعد از شهادت امام حسن علیه السلام نیز به كارگزارانش نوشت: «هرگز اهانت‏به علی بن ابی طالب را فراموش نكنید.»



ادامه مطلب
مولود رمضان
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه یکم مرداد 1391 |

ای مولود خجسته رمضان! ای بدر تمام ماه خدا! تو تنهاترین فرزند رمضانی و آسمان، در پیشگاه كرم و بخشش تو، با این همه ابرهای باران زایش، گمشده ای غریب بیش نیست. رسول رحمت، تو را بر شانه های خویش سوار می كرد و بر تو مباهات می نمود. تو ادامه محمد (ص)  و كرانه علی (ع) هستی. تو امام مایی و ما مُرید و دلداده تو. و اینك در بهار شكفتن تو، در فصل خدا، بر خود از رهبری تو می بالیم و بر نامت كه زینت همه خوبی ها و نیكی هاست، افتخار می كنیم.

پیشواى دوم جهان تشیع كه نخستین میوه پیوند فرخنده على (ع) با دختر گرامى پیامبر اسلام (ص)  بود، در نیمه ماه رمضان سال سوم هجرت در شهر مدینه دیده به جهان گشود.(1)

حسن بن على (ع) از دوران جد بزرگوارش چند سال بیشتر درك نكرد زیرا او تقریباً هفت سال بیش نداشت كه پیامبر اسلام بدرود زندگى گفت. پس از درگذشت پیامبر (ص) تقریبا سى سال در كنار پدرش امیر مومنان (ع)  قرار داشتو پس از شهادت على (ع) (در سال 40 هجرى) به مدت 10 سال امامت امت را به عهده داشت

  و در سال 50 هجرى با توطئه معاویه بر اثر مسمومیت در سن 48 سالگى به درجه شهادت رسید.

شناخت مختصرى از زندگانى امام حسن(ع)

فریادرس محرومان

در آیین اسلام، ثروتمندان، مسئولیت سنگینى در برابر مستمندان و تهیدستان اجتماع به عهده دارند و به حكم پیوندهاى عمیق معنوى و رشته‏ هاى برادرى دینى كه در میان مسلمانان برقرار است، باید همواره در تأمین نیازمندیهاى محرومان اجتماع كوشا باشند. پیامبر اسلام (ص) و پیشوایان دینى ما، نه تنها سفارشهاى مؤكدى در این زمینه نموده‏ اند، بلكه هر كدام در عصر خود، نمونه برجسته‏ اى از انساندوستى و ضعیف نوازى به شمار می رفتند.

«سیوطى» در تاریخ خود می ‏نویسد: «حسن بن على» داراى امتیازات اخلاقى و فضائل انسانى فراوان بود، او شخصیتى بزرگوار، بردبار، باوقار، متین، سخى و بخشنده، و مورد ستایش مردم بود.

پیشواى دوم، نه تنها از نظر علم، تقوى، زهد و عبادت، مقامى برگزیده و ممتاز داشت، بلكه از لحاظ بذل و بخشش و دستگیرى از بیچارگان و درماندگان نیز در عصر خود زبانزد خاص و عام بود. وجود گرامى آن حضرت آرام بخش دل هاى دردمند، پناهگاه مستمندان و تهیدستان، و نقطه امید درماندگان بود. هیچ فقیرى از در خانه آن حضرت دست خالى برنمى گشت.

هیچ آزرده دلى شرح پریشانى خود را نزد آن بزرگوار بازگو نمی ‏كرد، جز آنكه مرهمى بر دل آزرده او نهاده می ‏شد. گاه پیش از آنكه مستمندى اظهار احتیاج كند و عرق شرم بریزد، احتیاج او را برطرف می ‏ساخت و اجازه نمی ‏داد رنج و مذلت سؤال را بر خود هموار سازد!

«سیوطى» در تاریخ خود می ‏نویسد: «حسن بن على» داراى امتیازات اخلاقى و فضائل انسانى فراوان بود، او شخصیتى بزرگوار، بردبار، باوقار، متین، سخى و بخشنده، و مورد ستایش مردم بود.(2)
 

نكته آموزنده

امام مجتبى (ع) گاهى مبالغ توجهى پول را، یكجا به مستمندان می ‏بخشید، به طورى كه مایه شگفت واقع می ‏شد. نكته یك چنین بخشش چشمگیر این است كه حضرت مجتبى (ع) با این كار براى همیشه شخص فقیر را بى نیاز می ‏ساخت و او می ‏توانست با این مبلغ، تمام احتیاجات خود را برطرف نموده و زندگى آبرومندانه ‏اى تشكیل بدهد و احیاناً سرمایه ‏اى براى خود تهیه نماید. امام روا نمی ‏دید مبلغ ناچیزى كه خرج یك روز فقیر را بسختى تأمین می ‏كند، به وى داده شود و در نتیجه او ناگزیر گردد براى تامین روزى بخور و نمیرى، هر روز دست احتیاج به سوى این و آن دراز كند
 

خاندان علم و فضیلت

روزى عثمان در كنار مسجد نشسته بود. مرد فقیرى از او كمك مالى خواست. عثمان پنج درهم به وى داد. مرد فقیر گفت: مرا نزد كسى راهنمایى كن كه كمك بیشترى به من بكند. عثمان به طرف حضرت مجتبى و حسین بن على (ع)  و عبدالله جعفر، كه در گوشه ‏اى از مسجد نشسته بودند، اشاره كرد و گفت: نزد این چند نفر جوان كه در آنجا نشسته ‏اند برو و از آنها كمك بخواه.

وى پیش آنها رفت و اظهار مطلب كرد. حضرت مجتبى (ع) فرمود: از دیگران كمك مالى خواستن، تنها در سه مورد رواست: دیه‏ اى (خونبها) به گردن انسان باشد و از پرداخت آن به كلى عاجز گردد، یا بدهى كمر شكن داشته باشد و از عهده پرداخت آن برنیاید، و یا فقیر و درمانده گردد و دستش به جایى نرسد. آیا كدام یك از اینها براى تو پیش آمده است؟ (3)

گفت: اتفاقاً گرفتارى من یكى از همین سه چیز است. حضرت مجتبى (ع) پنجاه دینار به وى داد. به پیروى از آن حضرت، حسین بن على (ع) چهل و نه دینار و عبدالله بن جعفر چهل وهشت دینار به وى دادند.

حضرت مجتبى (ع) در «مدائن» سخنرانى جامع و مهیجى ایراد نمود و طى آن چنین فرمود:...هیچ شك و تردیدى ما را از مقابله با اهل شام باز نمی دارد. ما در گذشته به نیروى استقامت و تفاهم داخلى شما، با اهل شام می ‏جنگیدیم، ولى امروز بر اثر كینه‏ ها اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شكوه گشوده ‏اید. وقتى كه به جنگ صفین روانه می ‏شدید دین خود را بر منافع دنیا مقدم می ‏داشتید، ولى امروز منافع خود را بر دین خود مقدم می ‏دارید. ما همان گونه هستیم كه در گذشته بودیم، ولى شما نسبت به ما آن گونه كه بودید وفادار نیستید...

فقیر موقع بازگشت، از كنار عثمان گذشت. عثمان گفت: چه كردى؟ جواب داد: از تو پول خواستم تو هم دادى، ولى هیچ نپرسیدى پول را براى چه منظورى می ‏خواهم؟ اما وقتى پیش آن سه نفر رفتم یكى از آنها (حسن بن على) در مورد مصرف پول از من سوال كرد و من جواب دادم و آنگاه هر كدام این مقدار به من عطا كردند.

عثمان گفت: این خاندان، كانون علم و حكمت و سرچشمه نیكى و فضیلتند، نظیر آنها را كى توان یافت؟(4)

بخشش بى نظیر

حسن بن على (ع) تمامى توان خویش را در راه انجام امور نیك و خداپسندانه، به كار می ‏گرفت و اموال فراوانى در راه خدا می ‏بخشید. مورخان و دانشمندان در شرح زندگانى پرافتخار آن حضرت، بخشش بى سابقه و انفاق بسیار بزرگ و بى نظیر ثبت كرده ‏اند كه در تاریخچه زندگانى هیچ كدام از بزرگان به چشم نمی ‏خورد و نشانه دیگرى از عظمت نفس و بی اعتنایى آن حضرت به مظاهر فریبنده دنیا است. نوشته ‏اند:

«حضرت مجتبى (ع) در طول عمر خود دو بار تمام اموال و دارایى خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار ثروت خود را به دو نیم تقسیم كرده و نصف آن را براى خود نگهداشت و نصف دیگر را در راه خدا بخشید.» (5)

مبارزات حسن بن على (ع) پیش از دوران امامت

امام حسن (ع)، به شهادت تاریخ، فردى سخت شجاع و با شهامت بود و هرگز ترس و بیم در وجود او راه نداشت. او در راه پیشرفت اسلام از هیچ گونه جانبازى دریغ نمى‏ورزید و همواره آماده مجاهدت در راه خدا بود.

در جنگ جمل‏

امام مجتبى (ع) در جنگ جمل، در ركاب پدر خود امیر مومنان (ع) در خط مقدم جبهه می ‏جنگید و از یاران دلاور و شجاع على (ع) سبقت می ‏گرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختى می ‏كرد.(6)

در جنگ صفین

آن بزرگوار جنگ صفین نیز، در بسیج عمومى نیروها و گسیل داشتن ارتش امیر مومنان (ع) براى جنگ با سپاه معاویه، نقش مهمى به عهده داشت.(7)
 

مناظرات كوبنده امام مجتبى (ع) با بنى امیه

امام حسن مجتبى(ع) هرگز در بیان حق و دفاع از حریم اسلام نرمش نشان نمی ‏داد. او علناً از اعمال ضد اسلامى معاویه انتقاد می ‏كرد و سوابق زشت و ننگین معاویه و دودمان بنى امیه را بى پروا فاش می ‏ساخت.

 

مناظرات و احتجاج هاى مهیج و كوبنده حضرت مجتبى (ع) با معاویه و مزدوران و طرفداران او نظیر: عمرو عاص، عتبه بن ابى سفیان، ولید بن عقبه، مغیره بن شعبه، و مروان حكم، شاهد این معنا است.(8)

حضرت مجتبى (ع) حتى پس از انعقاد پیمان صلح كه قدرت معاویه افزایش یافت و موقعیتش بیش از پیش تثبیت شد، بعد از ورود معاویه، به كوفه، برفراز منبر نشست و انگیزه ‏هاى صلح خود و امتیازات خاندان على را بیان نمود و آنگاه در حضور هر دو گروه با اشاره به نقاط ضعف معاویه با شدت و صراحت از روش او انتقاد كرد.(9)


 

قانون صلح در اسلام

باید توجه داشت كه در آیین اسلام قانون واحدى به نام جنگ و جهاد وجود ندارد، بلكه همانطور كه اسلام در شرائط خاصى دستور می دهد مسلمانان با دشمن بجنگند، همچنین دستور داده است كه اگر نبرد براى پیشبرد هدف مؤثر نباشد، از در صلح وارد شوند. ما در تاریخ حیات پیامبر اسلام (ص) این هر دو صحنه را مشاهده می ‏كنیم: پیامبر اسلام كه در بدر، احد، احزاب، و حنین دست به نبرد زد، در شرائط دیگرى كه پیروزى را غیر ممكن می ‏دید، ناگزیر با دشمنان اسلام قرار داد صلح بست و موقتاً از دست زدن به جنگ و اقدام حاد خوددارى نمود تا در پرتو آن پیشرفت اسلام تضمین گردد.

بنابراین، همانگونه كه پیامبر اسلام (ص) بر اساس مصالح عالیترى كه احیانا آن روز براى عده‏ اى قابل درك نبود، موقتاً با دشمن كنار آمد، حضرت مجتبى (ع) نیز، كه از جانب رهبر و پیشواى دینى بود و به تمام جهات و جوانب قضیه بهتر از هر كس دیگر آگاهى داشت، با درو اندیشى خاصى صلاح جامعه اسلامى را در عدم ادامه جنگ تشخیص داد.

اجمالاً باید گفت: حضرت مجتبى (ع) در واقع صلح نكرد، بلكه صلح بر او تحمیل شد. یعنى، اوضاع و شرائط نامساعد و عوامل مختلف دست به دست هم داده وضعى به وجود آورد كه صلح به عنوان یك مسئله ضرورى بر امام تحمیل گردید و حضرت جز پذیرفتن صلح چاره ‏اى ندید، به گونه‏ اى كه هر كس دیگر به جاى حضرت بود و در شرائط او قرار می ‏گرفت، چاره ‏اى جز قبول صلح نمی ‏داشت؛ زیرا هم اوضاع و شرائط خارجى كشور اسلامى، و هم وضع داخلى عراق و اردوى حضرت، هیچ كدام مقتضى ادامه جنگ نبود. ذیلاً این موضوعات را جداگانه مورد بررسى قرار می دهیم:

از نظر سیاست خارجى

از نظر سیاست خارجى آن روز، جنگ داخلى مسلمانان به سود جهان اسلام نبود؛ زیرا امپراتورى روم شرقى كه ضربت هاى سختى از اسلام خورده بود، همواره مترصد فرصت مناسبى بود تا ضربت موثر و تلافى جویانه ‏اى بر پیكر اسلام وارد كند و خود را از نفوذ اسلام آسوده سازد.

وقتى كه گزارش صف آرایى سپاه امام حسن (ع) و معاویه در برابر یكدیگر، به سران روم شرقى رسید، زمامداران روم فكر كردند كه بهترین فرصت ممكن براى تحقق بخشیدن به هدفهاى خود را به دست آورده ‏اند، لذا با سپاهى عظیم عازم حمله به كشور اسلامى شدند تا انتقام خود را از مسلمانان بگیرند. آیا در چنین شرائطى، شخصى مثل امام حسن (ع) كه رسالت حفظ اساس اسلامى را به عهده داشت، جز این راهى داشت كه با قبول صلح، این خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع كند، ولو آنكه به قیمت فشار روحى و سرزنش هاى دوستان كوته بین تمام شود؟

امام باقر (ع) به شخصى كه بر صلح امام حسن (ع) خرده می ‏گرفت، فرمود: اگر امام حسن این كار را نمی ‏كرد خطر بزرگى به دنبال داشت. (10)

از نظر سیاست داخلى

شك نیست كه هر زمامدار و فرماندهى اگر بخواهد در میدان جنگ بر دشمن پیروز گردد، باید از جبهه داخلى نیرومند و متشكل و هماهنگى برخوردار باشد و بدون داشتن چنین نیرویى، شركت در جنگ مسلحانه نتیجه ‏اى جز شكست ذلت بار نخواهد داشت.

در بررسى علل صلح امام مجتبى (ع) از نظر سیاست داخلى، مهمترین موضوعى كه به چشم می ‏خورد، فقدان جبهه نیرومند و متشكل داخلى است، زیرا مردم عراق و مخصوصاً مردم كوفه، در عصر حضرت مجتبى (ع) نه آمادگى روحى براى نبرد داشتند و نه تشكیل و هماهنگى و اتحاد.

سندى گویا

شاید هیچ سندى در ترسیم دور نماى جامعه متشتت و پراكنده آن روز عراق و نشان دادن سستى عراقیان در كار جنگ، گویاتر و رساتر از گفتار خود آن حضرت نباشد. حضرت مجتبى (ع) در «مدائن» یعنى آخرین نقطه‏ اى كه سپاه امام تا آنجا پیشروى كرد، سخنرانى جامع و مهیجى ایراد نمود و طى آن چنین فرمود:

هیچ شك و تردیدى ما را از مقابله با اهل شام باز نمی دارد. ما در گذشته به نیروى استقامت و تفاهم داخلى شما، با اهل شام می ‏جنگیدیم، ولى امروز بر اثر كینه‏ ها اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شكوه گشوده ‏اید.

وقتى كه به جنگ صفین روانه می ‏شدید دین خود را بر منافع دنیا مقدم می ‏داشتید، ولى امروز منافع خود را بر دین خود مقدم می ‏دارید. ما همان گونه هستیم كه در گذشته بودیم، ولى شما نسبت به ما آن گونه كه بودید وفادار نیستید.

عده ‏اى از شما، كسان و بستگان خود را در جنگ صفین، و عده‏ اى دیگر كسان خود را در نهروان از دست داده اند. گروه اول، بر كشتگان خود اشك می ‏ریزند؛ و گروه دوم، خونبهاى كشتگان خود را می ‏خواهند؛ و بقیه نیز از پیروى ما سرپیچى می ‏كنند!

معاویه پیشنهادى به ما كرده است كه دور از انصاف، و بر خلاف هدف بلند و عزت ما است. اینك اگر آماده كشته شدن در راه خدا هستید، بگویید تا با او در مبارزه برخیزم و با شمشیر پاسخ او را بدهیم و اگر طالب زندگى و عافیت هستید، اعلام كنید تا پیشنهاد او را بپذیرم و رضایت شما را تأمین كنیم.

سخن امام كه به اینجا رسید، مردم از هر طرف فریاد زدند: «البقیة، البقیة»: ما زندگى می ‏خواهیم، ما می خواهیم زنده بمانیم! (11)

آیا با اتكا به چنین سپاه فاقد روحیه رزمندگى، چگونه ممكن بود امام (ع) با دشمن نیرومندى مثل معاویه وارد جنگ شود؟ آیا با چنین سپاهى، كه از عناصر متضادى تشكیل شده بود و با كوچكترین غفلت احتمال می ‏رفت خود خطرزا باشد، هرگز امید پیروزى می ‏رفت؟

بنابراین، كار امام حسن (ع) با «قیام» و اعلان جنگ و تهیه لشكر آغاز شد و سپس با درك عمیق اوضاع و شرائط جامعه اسلامى و رعایت مصالح روز، منجر به صلح مشروط گردید.\

گفتار امام پیرامون انگیزه‏ هاى صلح

امام مجتبى (ع) در پاسخ شخصى كه به صلح آن حضرت اعتراض كرد، انگشت روى این حقایق تلخ گذاشته و عوامل و موجبات اقدام خود را چنین بیان نمود:

من به این علت حكومت و زمامدارى را به معاویه واگذار كردم كه اعوان و یارانى براى جنگ با وى نداشتم. اگر یارانى داشتم شبانه روز با او می ‏جنگیدم تا كار یكسره شود. من كوفیان را خوب می ‏شناسم و بارها آنها را امتحان كرده ‏ام. آنها مردمان فاسدى هستند كه اصلاح نخواهند شد، نه وفا دارند، نه به تعهدات و پیمانهاى خود پایبندند و نه دو نفر با هم موافقند. بر حسب ظاهر به ما اظهار اطاعت و علاقه می ‏كنند، ولى عملاً با دشمنان ما همراهند.(12)

آنگاه امام افزود:

اگر یارانى داشتم كه در جنگ با دشمنان خدا با من همكارى می ‏كردند، هرگز خلافت را به معاویه واگذار نمی ‏كردم، زیرا خلافت بر بنى امیه حرام است....(13)

پس از تقبل ظاهری تمام مفاد قراداد از سوی معاویه و انعقاد پیمان صلح، طرفین همراه قواى خود وارد كوفه شدند و در مسجد بزرگ این شهر گرد آمدند. مردم انتظار داشتند مواد پیمان طى سخنرانی هایى از ناحیه رهبران دو طرف، در حضور مردم، تایید شود تا جاى هیچ گونه شك و تردیدى در اجراى آن باقى نماند.

این انتظار بیجا نبود، ایراد سخنرانى جز در برنامه صلح بود، لذا معاویه بر فراز منبر نشست و خطبه‏ اى خواند؛ ولى نه تنها در مورد پایبندى به شرائط صلح تاكیدى نكرد، بلكه با طعنه و همراه با تحقیر چنین گفت:

«من به خاطر این با شما نجنگیدم كه نماز و حج به جا آورید و زكات بپردازید! چون می ‏دانم كه اینها را انجام می ‏دهید، بلكه براى این با شما جنگیدم كه شما را مطیع خود ساخته و بر شما حكومت كنم».

آنگاه گفت: «آگاه باشید كه هر شرط و پیمانى كه با حسن بن على بسته ام زیر پاهاى من است، و هیچ گونه ارزشى ندارد.»

بدین ترتیب، معاویه تمام تعهدات خود را زیر پا گذاشت و پیمان صلح را آشكارا نقض كرد.

معاویه به دنبال اعلام این سیاست، نه تنها تعدیلى در روش خود به عمل نیاورد بلكه بیش از پیش بر شدت عمل و جنایت خود افزود.

او بدعت اهانت به ساحت مقدس امیر مومنان (ع) را بیش از گذشته رواج داد، عرصه زندگى را بر شیعیان و یاران بزرگ و وفادار على (ع) فوق العاده تنگ ساخت، شخصیت بزرگى همچون «حجر بن عدى» و عده ‏اى دیگر از رجال بزرگ اسلام را به قتل رسانید، و كشتار و شكنجه و فشار در مورد پیروان على (ع) افزایش یافت به طورى كه نوعاً شیعیان یا زندانى و یا متوارى شدند و یا دور از خانه و كاشانه خود در محیط فشار و خفقان به سر می ‏بردند.

علاوه بر این، معاویه برنامه ضد انسانى دامنه دارى را كه باید اسم آن را برنامه تهدید و گرسنگى گذاشت، بر ضد عراقیان به مورد اجرا گذاشت و آنها را از هستى ساقط كرد. معاویه از یك طرف مردم عراق را در معرض همه گونه فشار و تهدید قرار داد و از طرف دیگر حقوق و مزایاى آنها را قطع كرد.

«ابن ابى الحدید»، دانشمند مشهور جهان تسنن، می ‏نویسد: شیعیان در هر جا كه بودند به قتل رسیدند. بنى امیه دستها و پاهاى اشخاص را به احتمال اینكه از شیعیان هستند، بریدند. هر كس كه معروف به دوستدارى و دلبستگى به خاندان پیامبر(ص) بود، زندانى شد، یا مالش به غارت رفت، و یا خانه ‏اش را ویران كردند.

شدت فشار و تضییقات نسبت به شیعیان به حدى رسید كه اتهام به دوستى على(ع) از اتهام به كفر و بیدینى بدتر شمرده می ‏شد! و عواقب سخت ‏ترى به دنبال داشت!

در اجراى این سیاست خشونت ‏آمیز، وضع اهل كوفه از همه بدتر بود زیرا كوفه مركز شیعیان امیرمومنان(ع) شمرده می ‏شد.

معاویه طى بخشنامه‏ اى به عمال و فرمانداران خو در سراسر كشور نوشت كه شهادت هیچ یك از شیعیان و خاندان على(ع) را نپذیرند! وى طى بخشنامه دیگرى چنین نوشت: «اگر دو نفر شهادت دادند كه شخصى، از دوستداران على(ع) و خاندان او است، اسمش را از دفتر بیت المال حذف كنید و حقوق و مقررى او را قطع نمایید»!

این حوادث وحشتناك، مردم عراق را سخت تكان داد و آنها را از رخوت و سستى به در آورد و ماهیت اصلى حكومت اموى را تا حدى آشكار نمود.

شهادت آن بزرگوار هنگامی روی داد كه جنبش منظمى بر ضد حكومت اموى شكل می گرفت و مبلغین و عوامل موثر آن، همان پیروان اندك و صمیمى امام حسن(ع) بودند كه حضرت با تدبیر هوشمندانه خویش جان آنان را از گزند قشون معاویه حفظ كرده بود. هدف این گروه این بود كه با افشای جنایاتى كه در سراسر دوران حكومت معاویه موج می ‏زد، روح قیام را در دلهاى مردم برانگیزند تا روز موعود فرا رسد! لذا دوران صلح امام حسن(ع) دوران آمادگى و تمرین تدریجى امت براى جنگ با حكومت فاسد اموى به شمار می ‏رفت تا روز موعود؛ روزى كه جامعه اسلامى آمادگى قیام داشته باشد و این موج را به قیام سالار و سید شهدای عالم حسین بن علی (ع) رساند.

امام حسن (ع ) در تمام مدت امامت خود كه ده سال طول كشید, در نهایت شدت و اختناق زندگى كرد و هیچگونه امنیتى نداشت، حتى در خانه نیز در آرامش نبود.

سرانجام در سال پنجاهم هجرى به تحریك معاویه به دست همسر خود (جعده ) مسموم و شهید و در قبرستان بقیع واقع در مدینه منوره به خاك سپرده شد.

امام حسن (ع) از بذل جان خود دریغ نداشت، و امام حسین (ع) در راه خدا جانبازتر از حسن نبود. چیزى كه هست، حسن، جان خود رادر یك جهاد خاموش و آرام فدا كرد و چون وقت شكستن سكوت رسید، شهادت كربلا واقع شد؛ شهادتى كه پیش از آنكه حسینى باشد. حسنى بود!


 

منابع:

1- ابن شهراشوب، مناقب آل ابى طالب، تصحیح و تلیعق: حاج سید هاشم رسولى محلاتى، قم، موسسه انتشارات علامه، ج 4، ص 28 - شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مكتبه بصیرتى، ص 187 - اسد الغابه فى معرفه الصحابه، تهران، المكتبةالاسلامیة، ج 2، ص 10، - ابن حجر العسقلانى، الاصابه فى تمییز الصحابه، بیروت، داراحیأ التراث العربى، 1328 ه.ق، ج 1، ص 328.

2- كان الحسن رضى الله عنه له مناقب كثیره: سیدا، حلیما، ذاسكینة و وقار وحشمة، جوادا، ممدوحا...(تاریخ الخلفا، ط 3، بغداد، مكتبه المثنى، 1383 ه.ق، ص 189/)

3- ان المسالة لا تحل الا فى احدى ثلاث: دم مفجع، او دین مقرع، او فقر مدقع ففى ایها تسئل؟

4- مجلسى، بحارالانوار، تهران، المطبعة الاسلامیة، 1393 ه.ق، ج 43، ص 333.

5- سیوطى، تاریخ الخلفا، ط3، بغداد، مكتبه المثنى، 1383 ه.ق، ص 190 - ابن واضح، تاریخ یعقوبى، نجف، منشورات المكتبة الحیدریة، 1384 ه.ق، ج 2، ص 215 - سبط ابن جوزى، تذكره الخواص، نجف، منشورات المطبعه الحیدریه، 1383 ه.ق، ص 196 - الشیخ محمد الصبان، اسعاف الراغبین (در حاشیه نور الابصار) قاهره، مكتبه المشهد الحسینى، ص 179.

6- ابن شهراشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 21.

7- نصر بن مزاحم، وقعه صفین، ط 2، قم، منشورات مكتبه بصیرتى، 1382 ه.ق، ص 113.

8- طبرسى، احتجاج، نجف، المطبعه المرتضویه، ص 144-150.

9- طبرسى، همان كتاب، ص 156.

10- مجلسى، بحارالانوار، تهران، المطبعه الاسلامیه، 1383 ه.ق، ج 44، ص 1.

11- ابن اثیر، اسد الغابه فى معرفة الصحابة، تهران، المكتبه الاسلامیه، ج 2، ص 13 و 14- ابن اثیر، الكامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 3، ص 406- مجلسى، بحارالانوار، تهران، مكتبه الاسلامیه، 1393 ه.ق، ج 44، ص 21 - سبط ابن الجوزى، تذكره الخواص، نجف، منشورات المطبعه الحیدریه، 1383 ه.ق، ص 199.

12- مجلسى، بحارالانوار، تهران، المكتبة الاسلامیة، 1393 ه.ق، ج 44، ص 147 - طبرسى، احتجاج، نجف ،المطبعة المرتضویة، ص 157.

13 - شبر، سید عبدالله، جلأالعیون، قم، مكتبة بصیرتى، ج 1، ص 345-346.

نصیحت زیبای امام حسن(ع) درباره رفاقت
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه یکم مرداد 1391 |
امام حسن مجتبی عليه السلام به يكى از فرزندانش فرمودند:
اى پسرم! با احدى برادرى و رفاقت مكن تا بدانى كجاها مى‏‌رود و كجاها مى‏‌آيد، و چون از حالش خوب آگاه شدى و معاشرتش را پسنديدى با او برادرى كن به شرط اينكه معاشرت، بر اساس چشم‏ پوشى از لغزش و همراهى در سختى باشد.


متن حدیث:

قالَ الْحَسَن عليه السلام لِبَعْضِ وُلْدِهِ: يا بُنَىَّ لا تُواخِ أَحَدًا حَتّى تَعْرِفَ مَوارِدَهُ وَ مَصادِرَهُ فَإِذَا اسْتَنْبطْتَ الْخُبْرَةَ وَ رَضيتَ الْعِشْرَةَ فَآخِهِ عَلى إِقالَةِ الْعَثْرَةِ وَ الْمُواساةِ فِى الْعُسْرَةِ.


«تحف العقول،صفحه 233»

ارزش تفكر از منظر امام حسن مجتبي (ع)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه یکم مرداد 1391 |

امام حسن مجتبي عليه السلام مي‌فرمايند: اوصيكم بتقوي الله و الدامه التفكر فان التفكر ابوكل خير و امه. (مجموعه ورام جلد 1 ص 52) من وصيت مي‌كنم شما را به تقواي خدايي و ادامه تفكر همانا تفكر پدر و مادر هر خيري است.

1- ارزش تفكر از منظر امام حسن مجتبي كريم اهل بيت عليهم السلام:

من شيعه بايد دقت كنم كه امامم چه مي‌فرمايد، و با واو عطف ادامه مي‌دهد به ادامه التفكر ... تفكر چيست؟ ادامه آن چيست؟ و چرا امام در كنار تقواي الهي ما را سفارش مي‌كند به ادامه تفكر. يك وقت كاري را شروع مي‌كنيم و وسط كار آن را رها مي‌كنيم. مي‌شود كار نيمه كاره، يك وقت آن را به سرانجام مي‌رسانيم، مي‌شود كار تمام شده ولي ادامه نمي‌دهيم و اين ادامه چيست كه امام مي‌فرمايد: پدر و مادر هر خيري است. ماه مبارك رمضان ماهي است كه شب‌هاي آن پر بركت است و در روزهاي آن خيراتي وجود دارد، بايد خيلي قدر بدانيم، ساعات و لحظات آن با درون انسان چه مي‌تواند بكند و من بايد فكر كنم كه فرصتم از دنيا دارد تمام مي‌شود. مگر اين فرصت طلايي را من چقدر مي‌توانم داشته باشم؟ جوان‌ها كه فرصت بيشتري دارند بايد دقت بيشتري كنند. اينها همه تمرين تفكر است، تفكر يك مديريت مي‌خواهد، مهندسي فكر است. امام مي‌فرمايد پدر و مادر هر خيري تفكر است يعني چه؟ مقابل خير مي‌شود شر، افعال خير، افعال شر- اقوال خير،‌ اقوال شر، پندار و انديشه خير، پندار و انديشه شر. چون انسان موجودي مختار است، در هر يك از اين مراحل مي‌تواند فكر شر داشته باشد، مي‌تواند فكر خير داشته باشد، روي ارزش‌ها فكر كند، روي خيرات فكر كند و اين خيلي قدرت مي‌خواهد. مي‌فرمايند كسي كه فكر شر كند خداوند گناهي برايش نمي‌نويسد (روايت است) ولي از نظر علما و عرفا و بخصوص علماي اخلاق اين انسان بيمار است كه فكرش را متوجه امور شر و ناروا مي‌كند. اگر بشر بتواند به چنين قدرتي برسد تا ذهنش مي‌خواهد سراغ يك فكر و انديشه شر و ناصواب برود جلويش را بگيرد و آن را تغيير دهد (ذهن يعني دنياي تفكر و انديشه) و گاهي انسان‌ مي‌خواهد ولي آنقدر فكر شر قدرت گرفته كه نمي‌تواند مثل آرزوي حضور قلب در نماز كه فكر پراكنده مي‌شود، اين‌طرف و آن‌طرف مي‌رود، بايد قدرتي داشت تا فكر مي‌رود سراغ غير، آن را برگرداند و جز خدا به چيزي فكر نكرد و اين با تمرين و ممارست، شدني است ولي خيلي نيرو مي‌خواهد. فكر خير و شر، گفتار خير و شر، گفتار راحت‌تر از فكر است. يا سكوت كند و يا اگر حرف مي‌زند خير از آن در آيد و ارزش خير داشته بايد و شر زدا باشد نه ايجاد شر كند بلكه شر را از بين ببرد و اين به وسيله فكر درست انجام مي‌شود يعني اگر تفكر شر است عمل و قول شر مي‌شود. امام صادق عليه السلام در اين رابطه از قول امام علي (ع) مي‌فرمايند: «التفكر يدعو الي البر و العمل به. فكر و انديشه، انسان را به سوي كارهاي نيك و انجام اعمال صالحه دعوت مي‌كند.» (اصول كافي جلد 1 كتاب عقل و جهل باب تفكر از امام صادق عليه السلام- ميزان الكلمه ج 7 ص 538 از امام علي عليه السلام و چه خوب است در ماه مبارك رمضان بعد از افطار و انجام امور عادي زندگي، گاهي، گوشه‌اي خلوت نموده و تا سحر فكر كرد و اين عبادت ارزنده را كه در هر زماني مي‌شود انجام داد، تجربه كرد زيرا در ماه مبارك رمضان ارزش بيشتري دارد و يكي از بهترين عبادات در شب‌هاي قدر است،‌بهترين تعقيبات بعد از نماز‌هاي يوميه است كه فراموش شده ... كه مي‌فرمايد: تفكر ساعه خير من عباده ستين سنه ساعتي (زماني، لحظاتي فكر كردن بهتر از شصت سال عبادت است. (بهار 66 ص 292 باب 37)

فكر كنيم قبل از ما چه كساني بودند، چه كردند؟ آنهايي كه عمل خوب داشتند، آنهايي كه عمل بد داشتند نتيجه‌اش چه شد؟ جوان‌هايي كه قدرت و زيبايي داشتند، پول و مقام و شهرت داشتند توانستند كاري كنند و جلوي عمل شر را بگيرند و اهل خير شوند يا مسير باطل را در پيش گرفتند و اهل شر شدند، همه اينها در طول تاريخ بوده‌اند و هستند. آنها كه به سوي حق راه يافتند برده‌اند و يا به سوي باطل.... اين مي‌شود تفكر و اين عبادتي است كه در هر سني مي‌توان به جا آورد و فكر كرد. تحريكات خارجي و هواي نفس درون، تقليدهاي كوركورانه بدون تفكر يا براساس احساسات، افراد را به كجا كشانده است. بايد تاريخ را مطالعه كرد. بايد زندگي اطرافيان را مطالعه كرد، بايد گذشته خود را مطالعه كرد و پيرامون آن تفكر كرد تا ادامه راه را درست رفت. پس اگر انسان مختار است مي‌تواند فكر خير،‌فكر شر، قول خير، قول شر، عمل خير يا عمل شر داشته باشد.

تقليد كار خير خوب است، ولي ايده‌آل نيست چون اگر بدون تفكر باشد، بدون تعقل باشد ممكن است تقليد از كار شر بكند و اين مي‌شود عادت مي‌فرمايند حجاب عادت، ضخيم‌ترين حجاب‌هاست. امام مي‌فرمايند: نگاه به طول ركوع و سجود افراد نكنيد بلكه نگاه به معرفتشان كنيد و اين مي‌شود تفكر كه ببينيم وقتي سر بر سجده مي‌گذارد و دلش نمي‌آ‌يد سر بردارد با خداي خود نجوا مي‌كند و خداوند راهش داده كه بيا درب خانه‌ام باز است. خدا به حضرت موسي عليه السلام مي‌فرمايد: وقتي بنده گناهكار من به حالت تضرع اشكي از گوشه چشم مي‌ريزد و الهي العفو مي‌گويد من خجالت مي‌كشم او را نبخشم.

و سعدي چه خوب گفته: «كرم بين و لطف خداوندگار- گنه بنده كرده ست و او شرمسار»

و اينها از فكر است. ممكن است مانع فعاليت پا و چشم و زبان كسي شوند ولي نمي‌توانند از فكر كسي ممانعت كنند. نمي‌توانند بگويند فكر نكن. مگر خودمان نخواهيم و تنبلي كنيم كه فكرمان را به كار اندازيم و وارد مجالسي كه فكر انسان را به حركت مي‌آورد نشويم. وقت خود را بيهود بگذرانيم و خود را از مجالس اهل بيت دور كنيم. امام مجتبي عليه السلام چه خوب مي‌فرمايند كه تفكر، پدر و مادر هر خيري است. يعني اگر پدر مادر نباشد فرزندي نخواهد بود و هر خيري فرزند تفكر است. و تفكر بايد دوام داشته باشد و امام حيات و ممات ندارد،‌هميشه زنده است و اين شب‌ها از خودش ياري بخواهيم كه او كريم است. امام در جاي ديگر مي‌فرمايد: «عليكم بالفكر فانه حياه قلب البصير و مفاتيح ابواب الحكمه- بر شما باد انديشيدن: همانا به درستي كه فكر باعث زنده شدن قلب بصير است و آن كليدي كه درهاي حكمت را به سوي شما باز مي‌كند، تفكر است.» انسان همواره به دنبال بزرگي مي‌گردد كه او را نصيحت كند و چه كسي بهتر از امام حسن عليه السلام در ايامي كه به نام اوست؟ اين بزرگواران همه زنده هستند و همه نور واحدند، پس گوش جان به نصايح امام بسپاريم كه كليد درب‌هاي حكمت را به دست ما مي‌دهد. صحبت از قلب است، قلب بصير، زنده بودن قلب بصير اينها چيست؟ مي‌فرمايد تفكر باعث زنده شدن قلب بصير است. بايد تفكر كرد قلب چيست؟ قلب بصير جيست؟ زنده بودن قلب بصير چيست؟ قلب هم به معني عقل مي‌آ‌يد و هم معني دل. كسي كه دل مرده شد عقلش مرده، چه انتظاري از او داريد و خدا توفيق دهد با زنده دلان همنشين شويم.

حالا مي‌خواهيم اين دل زنده شود و نشانه آن اين است كه قلب بصير توجه به ارزش‌ها دارد.

امام علي عليه السلام بصير را اين‌گونه مطرح مي‌فرمايند: (نهج‌البلاغه فيض الاسلام خطبه 133 بند 7) «بصيرت كور دل نهايتش دنياست، هيچ چيز ماوراء دنيا را نمي‌بيند (فقط چند روز دنيا را مي‌بيند) اما آنكه چشم و دلش باز است ديدش (بصيرتش) نافذ است.» نفوذ مي‌كند و ماوراء دنيا را مي‌بيند و مي‌داند سراي آخرت غير از اينجاست و بينايي باعث مي‌شود از دنيا كوچ كند اما كسي كه بصيرت ندارد به سوي دنيا كوچ مي‌كند و بصير از دنيا زياد مي‌كند و اعمل (كوردل) براي دنيا ياد مي‌كند.پس بصير بايد اهل تفكر باشد و امام مجتبي (ع) مي‌فرمايد «فكر، تمرين عقل است» همان‌طور كه وزنه‌برداري تمرين جسم و بدن است و بايستي آنقدر فكر را رشد و پرورش داد تا در امتحان الهي پيروز شد. برخي دعا مي‌كنند خدايا ما را مورد آزمايش قرار مده ؛ امام صادق عليه السلام فرمودند اين دعا غلط است،‌ دعا كنيد خدايا ياريم كن در آزمايش قبول شوم. قرآن سوره عنكبوت آيه 2؛ احسب الناس ان يتركوا آن يقولو امناو هم لا يفتنون ... آيا مردم گمان كرده‌اند به صرف اينكه بگويند ايمان آورده‌ايم رها مي‌شوند و آزمايش نمي‌شوند؟ يا اينكه ما كساني را كه قبل از ايشان بودند نيازموديم. بايد خداوند راستگويان را معلوم كند و بايد حتما دروغگويان را مشخص سازد.» و لذا امام حسن مجتبي عليه السلام فرمود زندگي و حيات قلب بصير؛ تفكر است، حيات دل آگاه، تفكر است و بعد مي‌فرمايد «مفاتيح ابواب الحكمه» حالا حكمت چيست؟ آن كليدهايي كه درهاي حكمت را به سوي شما باز مي‌كند تفكر است. و امام مجتبي عليه السلام در جاي ديگر مي‌فرمايد .. و بالعقل تدرك الداران جميعا و من حرم من العقل حرمهما جميعا (بحار جلد 75 ص 111) با عقل، دو عنصر دنيا و آخرت جميعا دريافت مي‌شود. آن كس كه از عقل محروم شد از هر دوي اينها محروم مي‌شود. مي‌خواهي دنيا داشته باشي اهل عقل باش، آخرت مي‌خواهي با عقل ميسر است و كار اصلي عقل ، تفكر است و پيامبر صلي الله عليه و آله چه زيبا مي‌فرمايند به نقل از كتب معتبر اهل سنت (فرائد السبطين جلد دو صفحه 68) لوكان العقل رجلا لكان الحسن عليه السلام- اگر بنا بود عقل به صورت مردي در آيد، به صورت حسن عليه السلام در مي‌آ‌مد. زيرا امام در شرايطي حساس قرار داشت بين عقل و احساس و امام عليه السلام عقل را حكم كرد نه احساسات را و بسياري از نزديكان وي به او اعتراض كردند چرا صلح؟ امام مجتبي عليه السلام فرمودند: العار اهون من النار (بحار جلد 75 ص 106 مواعظ) بگذار مردم بگويند براي من عار و ننگ است، اين بهتر است براي من از آتش جهنم. اين يعني يك تحليل عقلي.

2- چگونگي نگرش صحيح به دنيا از ديدگاه امام حسن مجتبي عليه السلام:

قال الحسن بن علي عليه السلام: «الناس في دار سهوا وغفله يعملون و لا يعملون فاذا اصاروا الي دارالاخره صاروا الي دار يقين يعلمون و لايعلمون (دعايم الاسلام جلد 1 ص 168 - با كمي تغيير نقل از بعضي از ائمه نيز نقل شده) (مردم در سراي دنيا در فراموشي وغفلت قرار دارند، عمل مي‌كنند ولي نمي‌دانند و وقتي رفتند به خانه آخرت وارد خانه يقين مي‌شوند، مي‌فهمند ولي عمل نيست.) و در جاي ديگر مي‌فرمايند: «الدنيا دار ممر و الاخره دار مقرر ... (بحار ج 70 ص 133 باب 122) دنيا جاي گذر است، جاي سكونت نيست، جاي استقرار نيست» لذا هيچ كس در اين دنيا بقاء و دوام نخواهد داشت و آخرت جايگاه دائمي است. خداوند اين طور قرار داده كه براي ورود به آخرت از دنيا عبور كنيم و اين سنت خداست همان‌طور كه براي ورود به دنيا بايد از رحم مادر عبور كند، اين مسير را بايد طي كرد، با اين فرق كه رحم مادر اختياري نيست و رحم دنيا اختياري است (اعمال و رفتار ما) در رحم مادر بايد اعضاي بدن فراهم شود و شرايط زندگي در دنيا ايجاد شود (جبري است) و اگر ابزار لازم براي زندگي در دنيا را نداشته باشيم زندگي برايمان جهنم مي‌شود و لذا بايستي ابزار لازم را براي زندگي برزخ و آخرت يعني ابديت در دنيا فراهم كنيم وگرنه جهنم را خود براي خود مي‌سازيم و آن‌طرف كاري نمي‌شود كرد. (در اين رابطه آيات 5 سوره حج و 14 سوره ممنون- 29 سوره حجر، مطالعه شود.) و لذا زندگي در رحم مادر،‌تكويني است و تشريعي نيست و برخي در دنيا چنان زندگي مي‌كنند كه فراموش كرده‌اند كجا بوده‌اند، كجا هستند و كجا خواهند رفت. امام مي‌فرمايد «الناس في دارالسهو و غفله» چرا امام نفرمود مردم در جهالتند بلكه فرمود در فراموشي و غفلت هستند؟ چون همه فطرتشان دنبال بقا و خلود است (باقي ماندن و فاسد نشدن) و انسان و حيوان خصوصيات مشتركي دارند در غضب، شهوت، رشد نباتي،‌ رشد حيواني و ... آنچه انسان را از حيوان متمايز مي‌كند به قول شهيد مطهري، بينش‌ها و گرايش‌هاست كه انسان را از ساير موجودات جدا مي‌كند. و امام مجتبي عليه السلام بينش و گرايش انسان را اين‌گونه معرفي مي‌فرمايند: (بحار 75 ص 109) «ان ابصر الا بصار مانفذني الخير مذهبه و اسمع الاسماع ما وعي التذكر و انتفع به اسلم القلوب ما طهر من الشبهات به درستي كه بيناترين بينايي، عالي‌ترين چشم‌ها، عالي‌ترين قدرت شناخت و بينش، نفوذ در خير است و عالي‌ترين شنوايي آن است كه مواعظ و يادآوري را در خود نگه دارد،‌ظرف تذكر باشد و سالم‌ترين قلوب، قلبي است كه پاك باشد از شبهات، شك و ترديدها.» پس ديد خوب اين نيست كه با آن فاصله و مسافت دور را ببينيم، شنوايي خوب آن نيست كه دورترين صدا را بشنويم كه اينها مزاياي ظاهري است بلكه بايد نگرش و بينش خوب داشت و مواعظ را پذيرفت و شبهه را از قلب بيرون برد تا اين ديدن و اين شنيدن بر قلب بنشيند و دائمي باشد و بدانيم كه خانه دل، دستگيره دروني دارد، مي‌توانيم آن را به روي خدا باز كنيم يا به روي شيطان و مثل گاو صندوق نيست كه درب آن از بيرون باز شود، مثل درب منزل و آپارتمان است كه از درون باز مي‌شود و بايد شك را از بين ببريم و قلب سالم و پاك داشته باشيم. امام صادق عليه السلام مي‌فرمايد: «القلب حرم الله فلاتسكن حرم الله غيرالله» (بحار 67 ص 25) و اگر درون آلوده باشد هر قدر عبادات مستحبي انجام دهيم اثري كه بايد ببخشد نمي‌بخشد و لذا بايد شك را از بين برد تا به مقام يقين رسيد. ممكن است من با عقل خود تمام شبهات را جواب دهم ولي به مقام شهود نرسيده باشم مانند حضرت ابراهيم عليه السلام كه مي‌فرمايد: ولكن ليطمئن قلبي (سوره بقره آيه 260) و امام مي‌فرمايد «ما در فراموشي و غفلت هستيم» ما از صبح تا شب دنبال پول، مقام، پست و شهرت هستيم و بايستي تفكر كنيم و به فطرت خود باز گرديم و بايد در اين دنيا باشيم و از اين مرحله بگذريم كه دار سهو و غفلت است و با بصيرت و شركت در مجالس موعظه اهل بيت (ع) از غفلت به در آييم. شب‌هاي قدر؛ شب‌هاي بيداري است. بيداري از چه؟ كجا بودم، كجا هستم، چه مي‌كنم، كجا بايد بروم؟ پس بايد آگاه شد و عمل كرد. همه اين اعمال خير را بايد در دنيا به دست آورد مثل رحم مادر اگر نا قص به دنيا بياييم مثلا بدون پا، بدون چشم و ... در دنيا نمي‌توانيم آن را به دست بياوريم و در آخرت هم همين است،‌ دار عمل نيست، دار علم است. خواجه عبدالله انصاري شايد از فرمايش امام مجتبي بهره گرفته، مي‌فرمايد: افسوس آنگاه كه توانستم، ندانستم و آنگاه كه دانستم،‌ نتوانستم. امام مجتبي عليه السلام مي‌فرمايد: اي فرزند آدم از وقتي كه از شكم مادرت به اين عالم آمدي داري عمرت را از دست مي‌دهي از آنچه در اختيار داري براي آنچه پيش روي داري استفاده كن، مومن به فكر زاد و راحله بعد است ولي كافر به فكر استفاده الان است. (بحار 75 ص 116)


امام حسن علیه السلام و پاسداری از ارزش‏ها
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه یکم مرداد 1391 |
اشاره

ابعاد صلح شجاعانه امام حسن علیه السلام با معاویة بن ابی سفیان كه یگانه عامل بقای اقلیت‏ شیعه در آن عصر بود، چنان با عظمت است كه تاكنون محققان زیادی را به تحلیل و تبیین آن واداشته است. بدون اغراق می‏توان گفت: اكثر مقالات و تحقیقات پیرامون آن حضرت، در اطراف این رویداد دور می‏زند.

این نوع نگرش هر چند بیانگر عمق و عظمت صلح امام علیه السلام است اما در دوره دیگر (قبل از امامت و بعد از صلح) كمتر مورد توجه قرار گرفته‏اند و به تبع آن میزان آگاهی مردم نیز از این دوره‏ها اندك است. بر این اساس و به مناسبت‏سالگرد شهادت حضرت، در این شماره با دوران امامت‏حضرت بعد از صلح (9 سال و اندی) آشنا می‏شویم.

 

نفوذ اموی‏ها در حاكمیت دین

مهم‏ترین چالشی كه امام حسن علیه السلام در طول دوره امامت و بلكه حیات خود با آن رو به رو شد، مساله نفوذ اموی‏ها در حاكمیت دینی دوره‏های قبل و بروز آثار آن در این دوره است. نفوذی كه از زمان رحلت پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله (8 سالگی) شروع و در خلافت عثمان به اوج خود رسید. طبیعی است كه باید سابقه نفوذ اموی‏ها را از دوره فراگیری حكومت اسلامی (فتح مكه) پی گرفت زیرا به موازات گسترش اسلام، گروه‏های مختلفی به علل گوناگون به اسلام رو آوردند. منافقان نیز از باب ناچاری نتوانستند در مقابل این سیل خروشان قرار بگیرند و به ناچار با آن بنای هم‏سویی گذاشتند. این هم‏سویی نه از روی میل كه از باب اضطرار و بی‏نتیجه بودن مقاومت‏بود. آن‏ها تنها زمانی كه پرچم لا اله الا الله را بر فراز شهر دیدند، لب به شهادتین گشودند و به این ترتیب دوران حیات خود را با تاكتیك هم‏سویی موقت ادامه دادند. رسول اكرم صلی الله علیه و آله با درایت كامل متوجه این حركت‏خزنده بود. لذا اهداف پلید آنان را این‏گونه افشا می‏كرد:

«اذا بلغ بنو العاص ثلاثین اتخذوا مال الله دولا و عباد الله خولا و دین الله دخلا; (1)

زمانی كه فرزندان عاص (بنی امیه) (2) به سی برسند، مال خدا را میان خود دست‏به دست می‏كنند، بندگان خدا را بنده خود و دین خدا را مغشوش می‏كنند.»

امام حسن علیه السلام نیز از سابقه این گروه كاملا آگاه بود. لذا در مجلس معاویه به او خطاب كرد:

معاویه! فراموش كرده‏ای كه وقتی پدرت تصمیم گرفت اسلام بیاورد، تو اشعاری خواندی و او را از اسلام بازداشتی. و شما ای گروه (حامیان معاویه) به خدا سوگندتان می‏دهم آیا به یاد نمی‏آورید كه رسول خدا صلی الله علیه و آله در هفت جا ابوسفیان را لعنت كرد. كسی از شما می‏تواند آن را انكار كند؟ آن‏ها عبارتند از:

1- روزی كه در خارج مكه نزدیكی طائف در حالی كه پیامبر صلی الله علیه و آله قبیله بنی ثقیف را به اسلام دعوت می‏كرد، پدرت پیش آمد و به پیامبر ناسزا گفت و او را دیوانه و دروغگو خواند...

2- زمانی كه كاروان قریش از شام می‏آمد و پیامبر صلی الله علیه و آله می‏خواست در برابر اموالی كه از مسلمانان گرفته بودند، كاروان را توقیف كند، ابوسفیان كاروان را از بیراهه به سوی مكه برد و جنگ بدر را به راه انداخت...

3- روز جنگ احد آن‏گاه كه پیامبر صلی الله علیه و آله بر فراز كوه بود و فریاد می‏زد: «الله مولانا ولا مولی لكم.» ابوسفیان هم نعره می‏زد: «اعل هبل. ان لنا العزی ولا عزی لكم; برافراشته باد بت هبل. ما بت عزی داریم و شما چنین بت عظیمی ندارید.»

4- در جنگ احزاب نیز پیامبر صلی الله علیه و آله بر او لعنت كرد...

5- روز صلح حدیبیه كه ابوسفیان به همراه قریش راه را بر مسلمانان بست و آنان را از انجام فریضه حج محروم نمود. پیامبر صلی الله علیه و آله به رهبر مشركین و پیروانش لعنت كرد. به آن حضرت گفتند: آیا امید اسلام به هیچ یك از آنان نداری؟ فرمود: «این لعنت‏بر مؤمنان از فرزندان آن‏ها نمی‏رسد، اما زمامدارانشان هرگز رستگار نخواهند شد.»

6- در جنگ حنین ابوسفیان كفار قریش و هوازن را جمع كرد و عیینه قبیله غطفان و عده‏ای از یهود را گرد آورد. خداوند شر ایشان را دفع كرد. ای معاویه! تو مشرك بودی. پدرت را یاری می‏كردی و علی علیه السلام بر دین پیامبر ثابت قدم بود.

7- روز ثنیه كه یازده نفر به همراهی ابوسفیان كمر به قتل پیامبر صلی الله علیه و آله بسته بودند (6 نفر از بنی‏امیه و 5 نفر از دیگر افراد قریش)... (3)

پیامبر صلی الله علیه و آله با نفرین و لعن خویش چهره معاند و حق‏ستیز آنان را معرفی می‏ساخت لیكن انحراف در مسیر حاكمیت دینی (انحراف داخلی) زمینه‏های رویش مجدد آن‏ها را فراهم ساخت و به محض خروج حاكمیت از دست زمامداران صالح، فضای باز برای حزب نفاق فراهم شد و آنان را از انزوا و مرگ تدریجی رهانید.

در دوره حكومت عمر نفوذ حزب ابی‏سفیان چنان شد كه فرزندش معاویه، ولایت‏شام و سوریه را ربود و چنان بر آن مسلط شد كه علی‏رغم عزل و نصب‏های متوالی كارگزاران توسط عمر، او همیشه در منصب خود باقی ماند و به این ترتیب پایگاهی ثابت و مطمئن برای بالندگی حزب منسجم ابی‏سفیان فراهم شد.

در زمان زمامداری عثمان به دلایل متعدد مخصوصا ارتباط نسبی معاویه و عثمان شاخه‏های شجره ملعونه بنی‏امیه وانست‏بخش‏های عمده حاكمیت دینی را تسخیر كند و در هر مركز قدرتی ریشه‏ای بدواند و به این ترتیب در این دوره حتی مروان و پدرش كه رانده شده رسول اكرم صلی الله علیه و آله بودند و دو خلیفه قبل شفاعت عثمان را برای بازگرداندن آن‏ها به مدینه نپذیرفته بودند، توسط خود عثمان برگردانده و صاحب پست‏های كلیدی شدند. امام حسن علیه السلام در این‏باره نیز به یاران معاویه (در مجلس معاویه) فرمود: «شما را به خدا سوگند! آیا می‏دانید كه ابوسفیان بعد از بیعت مردم با عثمان به خانه وی رفت و گفت: برادرزاده! آیا غیر از بنی‏امیه كسی دیگر در این‏جا حضور دارد؟ عثمان جواب داد: نه. او گفت: ای جوانان بنی‏امیه! خلافت را مالك شوید و همه پست‏های اساسی آن را به دست‏بگیرید. سوگند به كسی كه جانم در دست اوست نه بهشتی وجود دارد و نه جهنمی.



ادامه مطلب
هفت ویژگی خاص امام علی (ع) از زبان پیامبر (ص)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه سی و یکم تیر 1391 |

«اذان» به معنای خبر دادن از وقت نماز با لفظهای مخصوصی که در شرع معین شده است. به نقل از کتاب «عبادت احرار» نوشته سید جواد بهشتی، تفسیر حضرت علی(ع) از اذان را بخوانید.

امام حسین (ع) فرمود : من و جمعی دیگر در مسجد نشسته بودیم که مؤذن با گفتن «الله اکبر» اذان را آغاز کرد. امیر مؤمنان حضرت علی (ع) با شنیدن اذان به گریه افتاد،وما نیز از گریه ی او گریستیم . وقتی که اذان پایان یافت، پدرم علی، رو به ما کرد و فرمود: « آیا می دانید مؤذن در اذان چه می گوید ؟» 
عرض کردیم : « خدا و پیامبرش داناترند.» فرمود : « اگر می دانستید مؤذن چه می گوید کم می خندیدید و بسیار گریه می کردید» . 
آنگاه مولای مؤمنان و پیشوای نمازگزاران، علی (ع) به تفسیر اذان پرداخت. خلاصه ای از فرمایشات آن حضرت به این شرح است : 
حضرت فرمود :

  • « الله اکبر» معانی بسیاری دارد، از جمله ی آنها این است که یعنی خدای متعال موجودی ازلی و ابدی است. مؤذن با گفتن « الله اکبر» خبر می دهد از علم و قدرت و حلم و جود و کرم بزرگی پروردگار، « الله اکبر»؛ یعنی تنها خدای جهان جاودان خواهد ماند و جز خدا، همه ی موجودات جهان محکوم به فنا هستند .« الله اکبر»؛ یعنی خداوند از همه بندگانش بی نیاز است و به اعمال و عبادات هیچ یک از آنان احتیاجی ندارد ...
  • « اشهد ان لا اله الا الله»؛ یعنی شهادت به یگانگی پروردگار تنها باید با معرفت و شناخت قلبی باشد و گویی مؤذن با گفتن این جمله اعلام می کند که هیچ معبودی شایسته کرنش و پرستش نیست جز خدای عزوجل و هر معبودی باطل است جز ذات مقدس احدیت .« اشهد ان لا اله الا الله»؛ یعنی هیچ هدایت کننده ای نیست جز خدا .
  • « اشهد ان محمداً رسول الله » ؛ یعنی محمد (ص) بنده و فرستاده و پیامبر و برگزیده ی خداوند است . او سید و سرور اولین و آخرین انسانهاست . 
    خداوند او را برای هدایت جهانیان و به حاکمیت رساندن دین اسلام فرمان داده است. هر کس با محمد (ص) به انکار و ستیز برخیزد و به او، و آیین نجات بخش او ایمان نیاورد، خدای عزوجل او را به دوزخ برد و هیچ گاه از آتش آن رها نیابد ...
  • « حی علی الصلاه »؛ یعنی برخیزید و به سوی بهترین کارهایتان ( که نماز است) بشتابید. دعوت پروردگارتان را اجابت کرده، برای رسیدن به آموزش او شتاب کنید. بپاخیزید و آتشهایی را که ( با گناهانتان) بر پشت خود افروخته اید، (با نماز) خاموش کنید . «حی الصلاه»؛ یعنی برخیزید و به راز و نیاز با خدای بی نیاز بپردازید و حاجتهای خود را از او درخواست کنید. بسیار به یاد داشته باشید و قنوت و رکوع و سجود فراوان بجا آورید .
  • « حی علی الفلاح» ؛ یعنی ای بندگان خدا ! به راه نجات رو آورید، راهی که گمراهی و هلاکتی در آن نیست. خود را بالا بیاورید و به رشد و تعالی برسانید و به زندگانی جاودانه ای دست یابید، که هرگز مرگی با آن نخواهد بود . برخیزید و از دیگران سبقت گیرید و به رستگاری بزرگ و نعمتهای جاودان در جوار محمد مصطفی (ص) در جایگاه صدق، نزد خداوند مالک مقتدر دست یابید.
  • موذن با گفتن « الله اکبر الله اکبر» در پایان، اعلام می کند که خداوند برتر از آن است که آفریدگان او بدانند که چه کرامتی نزد او است برای بنده ای که دعوت پروردگارش را اجابت کند و مطیع فرمانش باشد و او را بشناسد و پرستش کند و او را دوست بدارد و با او انس بگیرد . « الله اکبر»؛ یعنی خداوند برتر از آن است که کسی بداند کرامات او برای دوستانش، و عقوبت او برای دشمنانش تا چه اندازه ای است .
  • « لا اله الا الله»؛ یعنی خداوند را بر مردم دلیل رسا و قاطع است، که آن فرستادن پیامبران و بیان وظایف مردم و دعوت آنان به سوی حق است ... 
    علامه مجلسی از شیخ صدوق نقل کرده است که راوی این حدیث به خاطر تقیه، جمله « حی علی خیر العمل» را ذکر نکرده است و در روایات دیگری آمده است که از امام صادق (ع) معنای « حی علی خیر العمل» سؤال شد. حضرت فرمود: « خیرالعمل؛ یعنی ولایت اهل بیت (ع)» . و در حدیث دیگری می خوانیم: « خیر العمل» نیکی کردن به فاطمه اطهر (ع) و فرزندان بزرگوار آن بانوی بانوان می باشد .


هفت ویژگی خاص حضرت علی (ع) از زبان پیامبر (ص) بدین شرح است:

۱-اولین شخصی هستی که ایمان آوردی و به دین من پیوستی. تو در خانه خدا به دنیا امدی این بالاترین ایمان است.

۲-وفادارترین شخص به عهد خدا هستی.

۳-در همه حال و همه جا امر خدا مهمترین چیز است.

۴-دارای عدالت علوی هستی.

۵-بصیرت قضاوت در حکومت خود داری.

۶-به درد مردم رسیدگی می کردی و بین هیچکس فرق نمیگذاشتی.

۷-در پیش خدا مقرب هستی.

نقطه اوج این هفت ویژگی فقط و فقط در امیرالمونین علی (ع) یافت می شود.

پیام امام را اشتباه تفسیر کرده اند!!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه سی و یکم تیر 1391 |

از مفروضات هر مسلمان این است كه اسلام، كامل ترین ادیان و مكاتب است و شیعیان این مفروض را نیز دارند كه قول ، فعل و تقریر على علیه السلام، در بین مذاهب موجود، بهترین نگرش اسلامى است.

یكی از زمینه‌هایی كه امام علی(علیه السلام) در تاریخ سیاسی و اجتماعی خویش بدان پرداخته، بیان نارسایی‌ها و كم‌بودهای زنان است؛در یك نگاه اجمالى به نهج البلاغه به نظر مى رسد كه نگاه حضرت امیر علیه السلام به زنان مثبت نیست.برای درك دقیق مراد حضرت، باید كلام امام علی(علیه السلام) را با توجه به شأن صدور كلام حضرت شناخت تا روشن گردد كلام امام(علیه السلام) درباره‌ی زن به جنس زن در تمام روزگاران مربوط است یا تنها به زنان جامعه و عصر امام علی(علیه السلام) یا اعصار مشابه آن ارتباط دارد.

 

سیره عملی امام علی (علیه السلام) در برخورد با زن

امام علی(علیه السلام) در عمل و سیره با دلسوزی و كمك كردن در امور منزل نیز به شأن و منزلت زن بها می‌داد. امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «امیرالمۆمنین(علیه السلام) هیزم تهیه می‌كرد، آب می‌آورد و جاروب می‌كرد و حضرت فاطمه (سلام الله علیها) آرد می‌كرد و آرد را خمیر می‌كرد و نان می‌پخت.» (1) امام علی(علیه السلام) به مردان سفارش می‌كرد كه بارهای سنگین خود را بر دوش زنانشان نگذارند.(2) به همین دلیل، حضرت، خود بار منزل را حمل می‌كرد و می‌فرمود: «چیزهایی كه برای خانواده‌ی انسان سودمند است، بردن آن برای افراد با كمال، موجب نقص نخواهد بود.»

 

مراد حضرت از نقص عقول زنان

تفاوت‌های زن و مرد نیز بر امام علی(علیه السلام) آشكار است، یكی از این تفاوت‌های پذیرفته شده نزد اندیشمندان و متفكران، تفاوت زن و مرد در عرصه‌ی عقلانیت مدیریتی است. همان‌گونه كه امام علی(علیه السلام)  در خطبه‌ی80 نهج‌البلاغه پس از واقعه‌ی جمل و ناظر به فتنه‌ها و دسیسه‌های عایشه فرمود:

إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الاْیمَانِ، نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ، نَوَاقِصُ الْعُقُولِ: فَأَمَّا نُقْصَانُ إِیمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاةِ وَالصِّیَامِ فِی أَیَّامِ حَیْضِهِنَّ، وَأَمَّا فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاةِ وَالصِّیَامِ فِی أَیَّامِ حَیْضِهِنَّ، وَأَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ امْرَأَتَیْنِ مِنْهُنّ كَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ، وَأَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِیثُهُنَّ عَلَى الاْنْصَافِ مِنْ مَوارِیثِ الرِّجَالِ؛ فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ، وَكُونُوا مِنْ خِیَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ، وَلاَتُطِیعُوهُنَّ فِی المَعْرُوفِ حَتَّى لاَ یَطْمَعْنَ فِی المُنكَرِ (3)

در یك نگاه اجمالى به نهج البلاغه به نظر مى رسد كه نگاه حضرت امیر علیه السلام به زنان مثبت نیست.برای درك دقیق مراد حضرت، باید كلام امام علی(علیه السلام) را با توجه به شأن صدور كلام حضرت شناخت تا روشن گردد كلام امام(علیه السلام) درباره‌ی زن به جنس زن در تمام روزگاران مربوط است یا تنها به زنان جامعه و عصر امام علی(علیه السلام) یا اعصار مشابه آن ارتباط دارد

همانا زنان، هم از نظر ایمان ، هم از جهت بهره و هم از موهبت عقل، ناقص اند. اما گواه بر كمبود ایمان شان ، همان بركنار بودن از نماز و روزه در ایام عدات است. و اما گواه بر نقصان عقل شان است كه شهادت دو نفر آنان، معادل شهادت یك مرد است و از جهت نقصان نصیب و بهره‌ نیز ارث آن‌ها نصف ارث مردان است. پس از زنان بد بپرهیزید و مراقبت نیكان آن ها باشید. اعمال نیك به عنوان اطاعت و تسلیم بى قید و شرط (در برابر) آنان انجام ندهید، تا در اعمال بد انتظار اطاعت از شما نداشته باشند. چه تفسیری می‌توان برای این حدیث ارایه كرد؟ پاسخ این است كه این حدیث از نظر سند و اعتبار، جای تردید ندارد و بی‌شك به امام علی (علیه السلام) انتساب دارد.(4)

عقل

مراد حضرت از عقل، عقل مدیریتی است، نه عقل نظری و تحلیل‌گری؛ زیرا زنان در شناخت حقایق و تئوری و فلسفه پردازی، هیچ تفاوتی با مردان ندارند؛ ولی این طایفه در عقل مدیریتی از نقصان خاصی برخوردارند؛ یعنی عقلی كه در مرحله‌ی اجرا، تدبیر و برنامه‌ریزی را به عهده دارد. این بدان معنا نیست كه زنان در اداره‌ی منزل ناتوان باشند؛ زیرا شأن صدور كلام امام(علیه السلام)، جنگ جمل و مدیریت عایشه در این جنگ است. پس مراد حضرت از عقل در این روایت، عقل نظری یا عقل عملی نیست، بلكه عقل مدیریتی منظور اوست. و سرّ نقصان عقل مدیریتی زنان، كمال عاطفی آن‌ها است؛ زیرا به تعبیر خانم لامبر، عاطفه‌ی قدرت‌مند زن، او را بازی می‌دهد. و علی‌رغم تیز هوشی و ادراك سریع، در درك پیوستگی و ارتباط مسایل اجتماعی ضعف دارند(5)

در باره‌ی نقصان ایمان، مراد امام(علیه السلام) این است كه اصولاً عمل عبادی در تقویت ایمان و ترك آن در تضعیف ایمان نقش دارد. پس وقتی زنان دچار عادات ماهانه می‌شوند و شرعاً مكلف به ترك نماز و روزه می‌گردند، به ناچار گرفتار نقص ایمان می‌شوند ولی شریعت، راه جبران این نقص را معین كرده است؛ فرموده كه زنان هنگام نماز بر سجاده‌های خود بنشینند و ذكر خدا را گویند. برخی گمان كرده‌اند عادت ماهانه نوعی پلیدی است، در حالی‌كه این تفكر قدیم در میان بشر رواج داشته. به همین دلیل، از رسول خدا درباره‌ی حیض زنان سۆال شد، آیه‌ی 222 سوره‌ی بقره نازل شد كه بگو حیض نوعی بیماری است (نه نوعی پلیدی). در این حالت با زنان نزدیكی نكنید (نه این‌كه معاشرت نكنید یا با آن‌ها غذا نخورید).(6)

اما كم بودن نصیب آن‌ها از ارث بدان جهت است كه خداوند، نسبت به حقوق مادی و اقتصادی زنان و مردان  خانواده محورانه، قوانین آن‌را وضع كرده است و ما نیز باید به عنوان یك نظام و سیستم حقوقی بدان بنگریم و جزء نگرانه از آن بپرهیزیم. خداوند متعال، برای تنظیم برنامه‌ی اقتصادی خانواده، مرد را مكلف ساخته است تا نفقه‌ی خود و خانواده‌اش را تأمین كند؛ مهریه‌ی زن را بپردازد و برای معاش زن و فرزند تلاش نماید؛ و هیچ‌ كدام از این تكالیف بر عهده‌ی زن نهاده نشده است و از طرف دیگر، ارث مرد را دو برابر ارث زن معرفی كرده است و یا دیه‌ی زن را نصف دیه‌ی مرد قرار داده است.

با توجه به شأن صدور كلام حضرت می توان دریافت که سخن ایشان یا ناظر به فرد خاص یا زنان از جهت نقص در عقل مدیریتی بوده است اما زن با تغییر اوضاع فرهنگی و اجتماعی، البته در چارچوب اسلام، می‌تواند مشاور صادق و امینی باشد

با توجه به قضایای تاریخی می‌توان چند احتمال ذیل را درباره‌ی خطبه‌ی امام علی(علیه السلام) بیان كرد.

الف. شاید سخنان امیرالمۆمنین(علیه السلام) درباره‌ی زنان، به شكل قضایای شخصیه است، نه قضایای حقیقیه؛ یعنی تمام زنان در همه‌ی اعصار را شامل نمی‌شود.

ب. سخنان حضرت علی(علیه السلام) به شكل قضیه‌ی حقیقیه است ولی متعلقش، زنی است كه قیود فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی خاصی را حمل می‌كند. و بالطبع زنانی كه فاقد این قیود باشند، احكام مذكور در این خطبه شامل آن‌ها نمی‌شود. و بی‌شك، دوران معاصر و روابط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی به گونه‌ای تغییر كرده كه نمی‌توان زن امروز را با زن صدر اسلام یکسان دانست.

ج. تفسیر خاصی كه در سطور قبل، از خطبه‌ی امام شد، تا حدودی شبهات مربوط به آن‌را برطرف می‌سازد. تنها در باره‌ی اطاعت زنان لازم است این نكته اضافه شود كه در روایات فراوانی، اطاعت ناپذیری زنان مقید شده به این‌كه اگر زنان از مردانشان، امور غیر شرعی و خلاف شرع را مانند پوشیدن لباس نازك در عروسی‌ها، عزاداری‌ها و حمام‌ها طلب كردند، مردان، مخالفت نمایند(7)

نتیجه: بنابراین، با توجه به شأن صدور كلام حضرت  می توان دریافت که سخن ایشان یا ناظر به فرد خاص یا زنان از جهت نقص در عقل مدیریتی بوده است اما زن با تغییر اوضاع فرهنگی و اجتماعی، البته در چارچوب اسلام،  می‌تواند مشاور صادق و امینی باشد.

 

پی نوشتها:

1- وسائل الشیعه، ج 14، ص 39.

2- غرر الحكم و دررالكلم، ص 826.

3- نهج البلاغه، خطبه‌ی 80

4- سید عبدالزهراء حسینی خطیب، مصادر نهج‌البلاغه و اسانیده، ج 1، ص 82.

5- تئوری تكامل و روان شناسی، محمود بهزاد، ص 128.

6-مسئله‌ی‌ حجاب، ص 66، پاسخ‌های استاد، ص 19.

7-وسائل الشیعه، ج 1، ص 376، حدیث 9 و 1 و ج 14، ص 130.

علي(ع) کيست
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه سی ام تیر 1391 |

زندگي حضرت علي (ع) با همه فراز و نشيب هايش ، سرشار از جلوه هاي گوناگون ساحت معنوي بشري و پربار از تجليات روح و صفات و مظاهر و فضايل والاي اخلاقي و ويژگيهاي سترگ انساني است . اين خصوصيات تاکنون ، با اين گستردگي در هيچ يک از فرزندان آدم مجال ظهور نيافته و در واقع يکي از عواملي که موجب حيرت و شگفتي مورخان و انديشمندان جهان بوده ، همين تنوع و تکثر جلوه هاي متعالي اخلاقي و انساني در وجود مبارک آن حضرت مي باشد که او را به شايستگي ابر مردي براي همه دوران ها و الگوي يک انسان کامل و برجسته در همه اعصار ساخته است .

حضرت رسول اکرم (ص) با توجه به اين واقعيت عظيم فرمودند :

« خداوند براي برادرم علي (ع) فضائل بيشماري قرار داده است ، هر کس يکي از اين فضايل را از روي اعتقاد بازگو کند، خداوند گناهان گذشته و حال او را بيامرزد و هر کس يکي از فضائل او را بنويسد و يا نشر دهد ، تا زماني که نقش از آن نوشته باقي است ، پيوسته فرشتگان براي او آمرزش مي طلبند و هر کس يکي از فضائل علي (ع) را گوش دهد ، خداوند گناهاني را که از راه گوش انجام شد ، ببخشد و هر کس نوشته اي از فضائل علي (ع) را بخواند ، خداوند گناهاني را که از راه چشم انجام پذيرفته است ببخشد . » *

انتشار بخش اول مقاله « فضايل و مناقب امام علي (ع) با عنوان : علي کيست ؟» که تشويق و حمايت مخاطبان را به ارمغان آورد  ما را بر آن داشت تا در بخش دوم اين مقاله نيز به 21 فضيلت ديگر از اقيانوس بي کران مناقب و کمالات اختصاصي آن امام همام (ع) که ايشان را از ساير ائمه هدي (ع) ممتاز مي سازد اشاره کنيم . اميد آنکه اين بضاعت اندک مقبول درگاه فيّاض احديت گرديده و همه ما را از دوستداران و مشفقان آن سرور و مولاي مومنان قرار دهد .

1-زيباترين ابلاغ

سال نهم هجرت در ماه ذي حجه خداوند برخي از موازين شرعي را بر پيامبر خدا (ص) نازل فرمود که موضوع آن در رابطه با مشرکان و پيمانهايي بود که با آنان منعقد کرده بود . بر اين اساس پيامبر (ص) ابوبکر را مأموريت داد تا با مسلمانان مراسم حج را به جاي آورد و سمت امير الحاجي را بر عهده داشته باشد . قرائت آيات نخستين سوره برائت نيز بر عهده او بود . اما ابوبکر هنوز از مدينه چندان دور نشده بود که جبرئيل بر رسول خدا (ص) نازل شد و فرمان خداوند را برخواند که بيزاري از مشرکان يا بايد توسط خود پيامبر (ص) و يا به وسيله کسي که از اوست ، ابلاغ گردد . بنابراين پيامبر (ص) حضرت علي (ع) را احضار کرد و او را با مرکب مخصوص خود به سوي مکه روانه کرد ، تا علاوه بر قرائت آيات سوره برائت مبني بر بيزاري از مشرکان قطعنامه چهار ماده اي را نيز به آنان ابلاغ نمايد . اين موارد عبارت بودند از :

الف)بت پرستان حق ندارند وارد خانه خدا شوند .

ب)طواف با بدن برهنه ممنوع مي باشد .

ج) بعد از اين هيچ بت پرستي حق حضور در مراسم حج را ندارد .

د) عهد و پيمان کساني که با پيامبر (ص) پيمان بسته اند و به آن وفادار بوده اند محترم است در غير اين صورت (مشرکاني که پيمان نبسته اند ، يا پيمان شکني کرده اند ) چهار ماه مهلت دارند که موضع خود را روشن کنند يا خداپرست شوند ، يا آماده جنگ با پيامبر (ص) باشند .

آنگونه که در « البدايه و النهايه » آمده است حضرت اميرالمومنين (ع) اين فضيلت را از آن خود ساخت که علاوه بر قرائت آيات الهي سوره برائت ، اين قطعنامه را نيز ابلاغ نمود . و لحن کلام آن حضرت ، تأثير شگفتي در افکار مشرکان داشت که به نقل روايتي هنوز چهار ماه از زمان سپري نشده بود که مشرکان گروه گروه به آيين توحيد گرويدند و در سال دهم هجرت ، بت پرستي در سراسر حجاز به کلي ريشه کن گرديد .

2-زيباترين امانتدار

شيخ کليني ، از امام صادق (ع) روايت مي کند که امام فرمود : راستي چه کسي پس از پيامبر امانت دار خدا و رسولش ، جز علي (ع) و فرزندانش مي تواند باشد که در رتبه ايمان و اخلاص ، علم و يقين ، جهاد و عمل ، عصمت و تقوي و ساير فضايل قابل قياس با آنان باشد ؟ فاني در حق و دلسوخته خلق باشد و نسبت به دين خدا و حقوق مسلمانان امانتداري کند ؟ حضرت اميرالمومنين (ع) با چنين خصائلي که کاملاً منحصر به فرد بوده و براي احدي پس از رسول خدا (ص) فراهم نيامد ، شايستگي اين فضيلت را يافت که امين حق در ميان خلق و حجت او بر همه خلائق باشد . بدين لحاظ يکي از القاب مشهور آن حضرت « امين الله » است و زيارتي با اين عنوان نيز در روايات وارد شده که در فرازي از آن مي خوانيم :

السلام عليک يا امين الله في ارضه و سفيره في خلقه و حجته البالغه علي عباده ... »

آري رفتار امام علي (ع) در حفظ و حراست و توزيع عادلانه بيت المال ، يکي از مصاديق مهم امانتداري آن حضرت است .

3-زيباترين اندرز

براء بن عازب به امام علي (ع) عرض کرد : اي اميرمومنان ! تو را به خدا و رسولش مي خوانم که برترين چيزي که پيامبر (ص) ويژه تو کرده و جبرئيل ويژه او ساخته و خداوند جبرئيل را به آن فرستاده در اختيارم بگذار . اميرالمومنين (ع) در پاسخ فرمودند : هنگاميکه مي خواهي خدا را به اسماي اعظمش بخواني ، از آغاز سوره حديد تا شش آيه بخوان و سپس چهار آيه آخر سوره حشر را قرائت کن ، آنگاه دستت را به سوي آسمان بلند کن و بگو اي خدايي که داراي اين صفات و اسماء هستي ! به حق اين نامها ، از تو مي خواهم که بر محمد (ص) درود بفرستي و اين نيازهايم را بر آوري . سوگند به خدايي که معبودي جز او نيست ، به حاجتت خواهي رسيد . «إن شاءالله »

و در روايتي ديگر مي فرمايد : چهار کتاب آسماني زبور ، تورات ، انجيل و قرآن را خواندم از ميان آيات آن چهار جمله را به عنوان سرمشق عملي و الگوي زندگي انتخاب کردم .

زبور : هر که قانع بود ، هميشه سير خواهد بود .

تورات ، هر که سکوت بجا کرد و به موقع سخن گفت نجات و رستگاري نصيب او خواهد شد .

انجيل : هر که ترک شهوت و اميال نفساني و زياده طلبي را مداومت نمود از آسيبهاي فردي و اجتماعي در امان خواهد ماند.

قرآن : هر که به خدا توکل کرده خدا او را کافي خواهد بود .

4-زيباترين اوقات فراغت

امام علي (ع) اوقات فراغت را به صورت توام با انفعال ، بي برنامگي و بيکاري را مذموم دانسته اما استراحت دادن جسم و تفريح و ورزش را امري مباح شمرده و در نهايت آنچه در اوقات فراغت مستحب و پسنديده دانسته شده فعاليتهاي هدفمند و برنامه داراست چنانکه فرموده اند : « مع الفراغ تکون الصبوه مراه » با بيکاري و فراغت ،  تمايل به خواسته هاي شيطاني حاصل مي شود .

آري آن حضرت بر طبق روايات بيشترين اوقات فراغت خود را علاوه بر عبادت و شب زنده داري به اموري چون : تفريح سالم ، مسافرت ، کمک به نيازمندان ، تحصيل و تدريس ، سرودن اشعار حکمت آميز ، قرائت قرآن کريم ، مباحثه ، تفکر در طبيعت ، ورزش و ... مي گذارند و آنچنان براي فرصت اهميت قائل است که در دعاهاي خويش نيز بدان اشاره نمود و آن را از خداوند درخواست نموده است . چنانکه در فرازي از دعاهاي خود مي فرمايد :

بار الهي ! براي رسيدن به هدفي که مرا براي آن خلق نمودي به من فراغت و فرصت عطا کن و مرا فقط به تکاليفي که امر کرده اي مشغول مساز ! محرومم نساز و حال آنکه من خواهان توام ، کيفرم مده ، در  حاليکه عذرخواه درگاهت هستم !

5-زيباترين امامت :

امامت به معني پيشوا و رهبر و مقتدا ، براي هر فرد انساني يک فضيلت است ، اما اين فضيلت تنها شامل حال کساني مي شود که به تأييد الهي ، شرف يافته و از لحاظ روحي به درجه اي از کمال رسيده اند که شايستگي رهبري ديگران را يافته اند . اين فضيلت هنگامي بيشتر روشن مي شود که مي بينيم حضرت ابراهيم علاوه بر مقام نبوت و رسالت به افتخار والاتري نائل شده و خداوند او را پس از قبول شدن در امتحانات مختلف بر مردم امام قرار مي دهد و مي فرمايد « قال اني جاعلک للناس اماماً » خداوند فرمود ، تو را بر مردم به عنوان امام و پيشوا برگزينم .

بديهي است حضرت اميرالمومنين (ع) داراي آنچنان فضيلتي است که به عنوان نخستين پيشوا و پدر يازده امام ديگر بعد از خود برگزيده و انتخاب شده است و تنها فردي مي تواند چنين فضيلتي را احراز نمايد که به درستي شايسته آن باشد . در اين خصوص از پيامبر اسلام (ص) روايت شد که :

« هنگاميکه به معراج رفتم ، به حجاب هاي نوري رسيدم ، پروردگارم جل و جلاله بامن سخن گفت و فرمود : يا محمّد ! سلام مرا به علي بن ابيطالب برسان و به او اعلام کن که بعد از تو حجت من بر بندگانم مي باشد . به وسيله او بندگانم را به باران سيرآب مي کنم و بدي را از آنها دور مي سازم و در قيامت که مرا ملاقات مي کنند با او بر آنها احتجاج ( دليل آوري ) مي کنم . پس فقط بايد از او پيروي کنند و از نهي او پرهيز نمايند ، تا آنها را نزد خود در جايگاه صدق قرار دهم .

6-زيباترين القاب :

حضرت علي (ع) داراي القاب چون « اميرالنحل » ، « انزع البطين » ، « سيد العرب » ، « نفس الرسول » ، « صاحب اللواء » ، « يعسوب الدين » ، « فاروق » ، « اميرالمومنين » ، « مرتضي » ، « حيدر » ، « ابوتراب » و ... در مورد هر يک از القاب فوق ، نکات و اشاره هايي در روايات وجود دارد که ذکر همه آنها مفصل خواهد بود . اما لقب ابوتراب از محبوب ترين القاب در نزد امام علي (ع) به شمار مي آيد.

شيخ علاءالدين سکتواري ، مي گويد : نخستين کسي که « ابوتراب » ناميده شد ، علي بن ابيطالب (ع) است ، اين لقب را رسول خدا (ص) زماني به مولا علي (ع) اطلاق فرمود که ملاحظه کرد آن حضرت سر بر بالين خاکي نهاده و آرميده است . پيامبر (ص) تحت تأثير صفا و بي ريايي علي (ع) قرار گرفته از روي لطف و مهرباني خطاب به او فرمود : برخيز اي ابوتراب !

سکتواري در ادامه اين روايت مي گويد : از آن پس به برکت نفس محمدي ، اين لقب کرامتي براي علي (ع) گرديد ، زيرا خاک خبرهايي گذشته و آينده را تا روز قيامت براي او باز مي گفت .

و در روايتي ديگر بلاذري گفته است : وقتي رسول خدا (ص) به علي (ع) لقب ابوتراب را داد ، آن حضرت فرمود : ابوتراب محبوبترين لقب من است .

7-زيباترين استجابت دعاها :

از خصوصيات و فضايل مهم امام علي (ع) مستجاب بودن دعاهاي آن حضرت است . به همين خاطر پيامبر اکرم (ص) در روز مباهله گفت : « من دعا مي کنم و تو آمين بگو ! »

در جريان « رد الشمس » حضرت علي (ع) دو نوبت دعا کرد و آفتاب برگشت تا نمازش قضا نگردد . در اين روايات هيچ شک و ريبي وجود ندارد .

روزي مردم از کمي باران به حضرت علي (ع) شکايت کردند ، حضرت ( از خدا ) طلب باران کرد . فوراً باران نازل گرديد ، به طوري که از زيادي آن به او شکايت کردند و باز دعا کرد ، تا از ميزان باران کم شد .

همچنين در مورد استجابت دعاهاي آن حضرت ، نقل شده است که در حق طلحه و زبير که به کمال ذلت و زشتي کشته شوند . اين دعا مستجاب گرديد و زبير را عمربن جرموز در وقت خواب به ضربت شمشير بکشت و جسدش را در خاک کرد . طلحه نيز توسط مروان بن حکم ، با تيري  که به رگ اکحلش ( رگ چهار اندام ) زده کشته شد و در ميان بيابان ، زير آفتاب سوزان به تدريج آنقدر خون از بدنش رفت ، تا مرد . خود طلحه هنگام مرگ مي گفت : هيچ مرد قريشي مثل من ، خويش ضايع نگشت .

نظير اين نفرين از حضرت علي (ع) در خصوص جريان حديث غدير از برخي صحابه ، طلب شهادت و گواهي کرد . همه آنها ، شهادت دادند که شنيده اند ، رسول خدا (ص) فرموده است « من کنت مولاه فهذا علي مولاه » مگر چند نفر که کتمان کردند . حضرت علي (ع) درحق آنان نفرين کرد . پس به دعاي آن حضرت به سزاي خود رسيدند . برخي کور شده و بعضي به بيماري برص ( لکه هاي سفيد روي پوست بدن ) مبتلا شدند و مزه عذاب الهي را در دنيا چشيدند از آن جمله : انس بن مالک ، يزيدبن وديعه ، عبدالرحمن مداح ، اناب الاشراف و ... هستند .

8-زيباترين احترام به ميهمان

در همه اديان ، به ويژه مکتب اسلام ، ميهمان از ارزش و احترام خاصي برخوردار است ، گرامي داشتن ميهمان در اسلام تا بدان حد است که پيامبر (ص) در حديثي ، ميهمان را راهنما و هدايت کننده به بهشت ، خوانده و از آن به عنوان يک هديه آسماني نام برده شده به طوري که پيامبر اسلام (ص) مي فرمايد : هنگاميکه خداوند اراده کند نسبت به جمعيتي نيکي نمايد ، هديه گرانبهايي براي آنان مي فرستد .

در خصوص تکريم ميهمان از سوي حضرت اميرالمومنين (ع) از حضرت امام حسن عسکري (ع) نقل شده که :

« روزي يک پدر و پسر از ياران و دوستان آن حضرت ، بر او وارد شدند ، حضرت بنا بر رعايت آداب و سنن ديني از جا برخاست و آنها را احترام نمود و در صدر مجلس نشاند . سپس در مقابل آنان قرار گرفته و دستور داد برايشان غذا بياورند . پس از صرف غذا ، قنبر پيشکار آن حضرت ، ظرف آب و حوله اي آورد ، تا دستانشان را بشويند . ناگهان امير مومنان (ع) از جاي برخاست و ظرف آب را از دست قنبر گرفت . تا خود بر دست ميهمان آب بريزد . در اين هنگام مرد ميهمان سخت خجالت زده شد و به هيچ وجه حاضر نمي شد که امير مومنان (ع) بر دستان او آب بريزد ، از اين رو مدام مي گفت : اي امير مومنان ! خدا مرا چنين ببيند که تو بر دست من آب بريزي ! هرگز قبول نخواهم  کرد حضرت فرمود :

« بنشين تا آب بر دستت بريزم ، زيرا خداوند تو را در حالي مي بيند که برادرت هرگز بر تو امتيازي نداشته و برتر نبوده است . تو را خدمت مي کند و هدف او از اين خدمت ، داشتن ده برابر خدمتگزار از خداوند در بهشت        مي باشد » آن مرد با اصرار و پافشاري امام علي (ع) به جاي خود بازگشت و نشست . امام علي (ع) فرمود : به حق عظيمي که بر تو دارم و تو آن را نيز خوب مي داني و به آن فروتني که براي خدا ( در حق من ) مي کني که مرا بر آن داشته تا تو را خدمت نمايم ، سوگندت مي دهم که با کمال آرامش دست خود را بشويي همچنانکه اگر قنبر بود اين کار را مي کردي ، پس از شستن دست ميهمان حضرت ظرف آب را به دست محمدبن حنفيه داد تا دست فرزند ميهمان را بشويد و فرمود :

فرزندم ! اگر اين پسر خود به تنهايي به نزد من آمده بود ، همانا خودم بر دستش آب مي ريختم . اما خداوند ابا دارد از اينکه پدر و پسر را برابر کند . وقتي در جايي با هم جمع شوند بدين جهت بايد پدر بر دست پدر و پسر بر دست فرزند آب بريزد . محمدبن حنفيه به فرمان پدر عمل کرد و بر دست فرزند ميهمان آب ريخت .

9-زيباترين احاديث :

مورخين و محدثان مشهور شيعه و سني احاديث بيشماري ازپيامبر اکرم (ص) و ائمه (ع) نقل کرده يا نوشته اند که همگي آنان دلالت بر فضايل و مناقب امام علي (ع) دارد از جمله « حديث غدير » ، « ولايت » ، « وصايت » ، «  منزلت » ، « معرفت امام » ، « ثقلين » ، « مدينه علم » ، « علي مع الحق و الحق مع علي » ، « علي مني و انا من علي » ، « فاروق اعظم و صديق اکبر » ، « نور » ، « سد ابواب » ، « رد شمس » ، « اخوت » عشره مبشره » و ... که در اينجا به قطره اي از دريا بيکران به چند احاديث اشاره مي گردد .

رسول خدا (ص) : علي (ع) نزد خداوند بلند مرتبه ترين مردم است .

امام رضا (ع) از پدرانش نقل کرده که رسول خدا (ص) فرمود : من و علي از يک نور آفريده شده ايم .

رسول خدا (ص) فرمود : خداوند به من و علي پنج موهبت ارزاني داشته است : به من سخناني جامع و به علي (ع) دانشي جامع عطا کرده ، و مرا پيامبر و او را وصي قرار داده ، و به من کوثر و به او سلسبيل داده ، و مرا از وحي و او را از الهام برخوردار ساخته است ، و مرا شبانه به آسمان بردند و براي علي (ع) درهاي آسمان ها و حجاب ها گشوده شده است . و همچنين فرمود : اي علي ! به تو سه ويژگي داده شده که به من و هيچ کس ديگر داده نشده است : تو پدر همسري مانند من داري که من مانند آن را ندارم ، و تو همسري همچون صديقه دختر من داري که من مانند آن را ندارم ، و تو از صلب خود حسن و حسين را داري که من از صلب خود مانند آن دو را ندارم ، ولي همه شما از منيد و من از شما هستم .

10-زيباترين برترها

در رواياتي اميرالمومنين (ع) برترين افراد بشر دانسته شده زيرا از پيامبران اولوالعزم غير از خاتم الانبياء (ص) ، و همه افراد بشر در گذشته و آينده ، برتر شمرده شده است . در حقيقت آن حضرت مصداق واقعي « خير البريه » بهترين انسانها در اين آيه شريفه دانسته شد .

« ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خير البريه »

در روايت مشهوري که يکي از ياران آن حضرت به نام « صعصعه بن صوحان » نقل مي کند ، امام علي (ع) خود را از همه انبياء الهي ، بالاتر دانسته ، بديهي است که حضرت علي (ع) قصد خودستايي نداشته بلکه حقيقت ولايت آن حضرت اين فضيلت و برتري را به خوبي بيان مي کند .

صعصعه بن صوحان مي گويد : هنگاميکه امام علي (ع) ضربت خورده و مجروح بود ، نزد وي رفتم و عرض کردم : يا اميرالمومنين ! مدتي است که مسائلي خاطر مرا به خود مشغول داشته و مي خواستم از شما سوال کنم ، اما هر بار هيبت شما مانع مي شد که بپرسم ، اگر اجازه مي فرمايي اکنون بپرسم . حضرت فرمود : بپرس . صعصعه عرض کرد : يا اميرالمومنين ! آيا شما فاضل تر هستيد يا حضرت آدم ؟ حضرت فرمود : اي صعصعه ! « تزکيه المرء نفسه قبيح » خودستايي مرد ، زشت است اما چون سوال کردي ، پاسخ مي دهم : خداوند عزّوجل به حضرت آدم فرمود : تو و همسرت در بهشت اسکان نماييد . هر چه بخواهيد در آنجا به فراواني تناول کنيد ، ولي به اين درخت نزديک نشويد که از ستمکاران خواهيد شد .

پس شيطان آدم و حوا را فريفت و از ميوه ممنوعه خوراند و خداوند آنان را از بهشت بيرون راند و فرمود : « وعصي آدم ربه » آدم به پروردگار خود عصيان ورزيد . اما بسياري چيزها را بر من مباح کردند و من استفاده نکردم و گرد آن نگشتم و بدان نزديک نشدم « انما يريد اله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطحرکم تطهيرا »

از آن حضرت پرسيدم : آيا شما فاضل تر هستيد يا حضرت نوح ؟ حضرت در پاسخ فرمودند : نوح قوم خود را نفرين کرد و من نکردم و پسر نوح کافر بود و پسران من دو سيد جوان اهل بهشت هستند . عرض کردم : شما فاضل تري يا حضرت ابراهيم ؟ حضرت فرمود : قرآن در مورد حضرت ابراهيم مي فرمايد : « رب ارني کيف تحيي الموتي » خدايا بر من چگونگي زنده شدن مردگان را آشکار نما ! » خداوند در پاسخ ابراهيم فرمود : مگر ايمان نياوردي ؟ ابراهيم پاسخ داد : آري ايمان دارم ، اما مي خواهم دلم آرام گيرد . اما من معتقدم . « لو کشف الغطاء ما ازددت يقيناً » . اگر پرده هم کنار رود ، بر باور و يقين و ايمان من چيزي افزوده نخواهد شد !

سوال شد تو فاضل تري يا حضرت موسي ؟ فرمودند : خداوند متعال حضرت موسي را مأمور فرستاد تا به سوي فرعون و اطرافيان او برو و آنان را به سوي خداوند يکتا دعوت کند ، موسي گفت خدايا ! چون من يکي از فرعونيان را کشته ام مي ترسم که به سراغ آنان بروم . برادرم هارون را با من بفرست . ولي رسول اکرم (ص) به من مأوريت که سوره برائت بر اهل مکه خوانم با اينکه تعدادي از قريش را در جنگها کشته بودم . نترسيدم و برفتم و برايشان خواندم و تهديد و وعيدشان کردم . چنانکه قرآن هم مي فرمايد :

« و من الناس من يشتري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله روف بالعباد » .

سوال شد تو فاضل تري يا حضرت عيسي (ع) ، فرمود : مادر عيسي ( مريم ) در بيت المقدس بود چون وضع حملش شد ، ندا آمد که برون رو که اين خانه عبادت است نه خانه ولادت و مادر من « فاطمه بنت اسد » هنگاميکه وضع حملش فرا رسيد ، ندا داد : که داخل کعبه شو . و من در داخل خانه کعبه زاده شدم . در پايان روايت آمده است که

صعصعه عرض کرد : راست گفتي يا اميرالمومنين !

11- زيباترين پدر

پدر بودن به تنهايي براي انسان نمي تواند ، يک فضيلت به شمار آيد ، اما اگر انسان فرزندان خوب و شايسته اي تربيت نمايد و به خصوص اگر فرزندان او صاحب کرامت ، فضيلت ، علم و دانش بوده و در جهان منشأ اثر گردند ، پدر بودن يک فضيلت بزرگ خواهد بود . در مورد حضرت اميرالمومنين (ع) اين صفت بزرگترين فضيلت است ، چرا که آن حضرت پدر اهل بيت عصمت و طهارت (ع) و پدر امت است و از او امام حسن (ع) و امام حسين (ع) دو سيد اهل بهشت تربيت يافتند و عباس (ع) ، جعفر ، عثمان و عبدالله ، چهار پسر او در سرزمين کربلا به شهادت رسيدند .

از معلّي بن خنيس نقل شده که از امام صادق (ع) شنيدم فرمود : « رسول خدا (ص) فرمودند : من يکي از دو پدر و علي ، پدر ديگر است . اين دو پدر را همه ، هنگام مرگ مشاهده خواهند کرد . و در روايت ديگري از پيامبر (ص) آمده است : « انا و علي ابواه هذه الامه » من و علي ، دو پدر اين امت هستيم .

و روايتي از حضرت زهرا (س) نقل شده است که فرمود : « محمد (ص) و علي (ع) دو پدران اين امتند که کژيهاي آنان را راست مي کنند . اگر از آن دو اطاعت کنند ، از عذاب هميشگي رهايشان مي بخشند و اگر با آن دو موافقت نمايند نعمت جاويد را در اختيارشان مي گذارند . »

12-زيباترين پيشگويي :

علم و دانش به تنهايي يک فضيلت است ، اما اگر اين علم و دانش به حدي فرا رود که زمان را در نوردد و از آينده نيز خبر دهد ، يک فضيلت بزرگتر و برجسته تر است . پيش گويي خاص اولياء الهي و از صفات مردان حق است و از فضايل مومنان راستين مي باشد . پس هر کسي که ارتباطي با حق نداشته باشد ، نمي تواند پيش بيني کند .

امير المومنين (ع) پيشگويي هاي فراواني داشته که بسياري محقق شده ÷و عينيت يافته و برخي از جمله اخبار ملاحم و فتن آخرالزمان (عج) هنوز تحقق نيافته است. بنابراين به طور کلي به دو نوع پيش بيني و پيشگويي حضرت مي توان اشاره کرد .

الف. محقق شده که به لحاظ معجزه بودن آن فضيلت بزرگ است .

ب. محقق نشده که مي دانيم قطعاً در آينده محقق مي شود .

اما از نوع اول بايد به پيش بيني شهادت فرزندش حسين بن علي (ع) در کربلا ، حکومت حجاج ، زير آب رفتن بصره ، تعداد دقيق کشتگان خوارج در جنگ نهروان ، سلطنت آل بويه و علويان و ... بسياري ديگر که در تاريخ نقل شده و اثبات گرديده است اشاره کرد .

اما از نوع دوم بسياري از پيشگويي هاي آن حضرت مربوط به ظهور حضرت مهدي (عج) مي باشد که در نهج البلاغه آمده است ، هر چند هنوز برخي از علائم آن ظاهر نشده و براي آن وقت نمي توان تعيين کرد ، اما به قرائن و شواهد بسياري مي دانيم که قطعاً عنقريب روزي به منصه ظهور خواهد رسيد . « إن شاءالله » در خطبه 100 نهج البلاغه مي فرمايد .

اي مردم بدانيد آن کسي که از طريق ما « مهدي موعود منتظر » به راز اين فتنه ها پي برد و آن روزگار را دريابد ، با مشعل فروزان هدايت ره بسپرد و به سيره و روش پاکان و نيکان ( پيامبر و امامان معصوم ) رفتار نمايد و تشکيلات کفر و ستم را بر هم زند و جدايي و تفرقه اسلام و مسلمانان را تبديل به يکپارچگي نموده و سامان بخشد و ...

ابن ابي الحديد ، شارح نهج البلاغه ، در ذيل اين حديث مي گويد : اين خبر از پيشگويي هايي مي باشد که امام علي (ع) در مورد ظهور حضرت مهدي (عج) آخر الزمان بيان فرموده است .

13-زيباترين پرهيز از دنيا :

نگاه حضرت علي (ع) به دنيا و روش برخورد آن حضرت با دنيا در نوع خود بي نظير است امام علي (ع) در خطبه 52 نهج البلاغه تعريفي از دنيا ارائه مي فرمايد که در نوع خود بديع و بسيار عبرت آموز است .

مي فرمايد : آگاه باشيد ! گويا دنيا پايان يافته ، و وداع خويش را اعلام نموده ، خوبي هايش ناشناخته ماند ، به سرعت پشت کرده مي گذرد ، ساکنان خود را به سوي نابودن شدن مي کشاند و همسايگان را به سوي مرگ مي راند ... » اين سخنان به خوبي نشانگر جنبه مذموم دنيا طلبي که باعث فساد و تباهي مي شود ، است . چنين دنيايي ، نبايد محل اعتنا و جذب کامل شدن به آن باشد ، زيرا محل عبور و مزرعه آخرت است و هيچ عاقلي از محل گذر و مزرعه را به عنوان هدف خود بر نمي گزيند .

و در خطبه 45 نيز در برخورد با دنيا چنين توصيه مي فرمايند : « دنيا خانه آرزوهايي است که زود نابود مي شود و کوچ کردن از وطن حتمي است . دنيا شيرين و خوش منظر است که با سرعت به سوي خواهانش مي رود و بيننده را مي فريبد ، سعي کنيد با بهترين زاد و توشه از آن کوچ کنيد و بيش از کفاف و نياز خود از آن نخواهيد و بيشتر از آنچه نياز داريد طلب نکنيد . »

آري اين نگرش انسان را از فريفتگي نسبت به دنيا و مفاسدي که بعد از آن به وجود مي آيد دور مي سازد و سر منشأ فضايل مي گردد . آن حضرت در زندگي خويش ، با پرهيز از دنيا ، زمينه شکل گيري فضايل الهي را در خود و جامعه خويش فراهم ساخت .

14- زيباترين ترس از خدا :

اميرالمومنين (ع) ترس از خدا را روش پرهيزکاران و لباس اهل عرفان دانسته و خداوند در قرآن کريم ترس از خود را صفت ويژه عالمان و دانشمندان واقعي خوانده است : « انما يخشي الله من عباده العلماء »

البته ترس که در لغت عرب « خوف » خوانده مي شود ، با « خشيت » که آن نيز به معناي ترس است ،يک تفاوت ظريف دارد و خشيت بيشتر به ترس همراه با تواضع ، فروتني و کُرنش اطلاق مي شود ، اما در قرآن « خوف » نيز به عنوان يک فضيلت مومنان ، مورد ستايش قرار گرفته : « و اما من خاف مقام ربه » .

آري طبق روايات اميرالمومنين (ع) سرآمد خدا ترسان است و اين فضيلت انساني – الهي ، در آن حضرت به نحو کاملتر ظهور يافته است . « ابي دردا » مي گويد : شبي علي (ع) را در نخلستان ديدم که به مناجات مشغول بود  از آخرت و عذاب الهي ياد مي کرد و با حالت گريان با خدا راز و نياز مي کرد . يک وقت متوجه شدم از آن حضرت صدايي بر نمي خيزد و حرکتي نمي کند . با خود گفتم : « انا لله و انا اليه راجعون » علي بن ابي طالب فوت کرده است . به منزل رفتم تا خانواده حضرت را با خبر سازم .

حضرت زهرا (س) در خانه پس از اطلاع از اين واقعه ، فرمود : « اي ابي دردا ، اين حالت بي هوشي که از علي (ع) مشاهده کردي ، از خوف و خشيت خداوند است . »

ابن عباس در ذيل آيه « فاطر 28 » مي گويد : علي (ع) شخصيتي بود که از خدا مي ترسيد و مراقب رضاي او بود و به فرايض و واجبات عمل مي کرد و در راه خدا مجاهدت مي نمود .

آري علي (ع) « اعبد ناس و عباد » بود عبادت و خدا ترسي هيچ کس به عبادت آن حضرت نمي رسيد « صائم النهار و قائم الليل » بود . روزها روزه مي گرفت و شب ها عبادت پروردگار را به جاي مي آورد .

و اينجا سخن مشهور آن حضرت را به ياد آوريم که مي فرمايد :

« بار خدايا من تو را نه از جهت ترس از آتش و نه از جهت رغبت به بهشت تو ، که از روي اشتياق و اينکه سزاوار پرستش يافتم ، عبادت مي کنم . »

15- زيباترين تقرّب :

بالاتر از مقام تقرب به خدا و پيامبر او ، جايگاه ، مقام و فضيلتي نيست . رسول گرامي اسلام (ص) خطاب به اميرالمومنين (ع) فرمود : « اي علي ! در آسمان فرشته هايي هستند که در انتظار ديدار تو به سر مي برند ، فضايل تو را ياد مي کنند ، به دليل شناختن تو ، بر اهل آسمان افتخار مي کنند و با معرفت تو انتظار ديدارت به خدا تقرب    مي جويند . تعداد آنها را جز خداوند کسي نمي داند . اي علي ! مقام هيچ کسي از پيشينيان از تو برتر نيست و هيچ کسي از آيندگان به مقام تو نخواهد رسيد . »

روايات فراواني در مورد اميرالمومنين علي (ع) نقل شده که دلالت بر تقرب آن حضرت با خدا و رسولش دارد. در اينگونه روايات ، تعبيرات مختلفي به کار رفته که مفهوم آن ، بر چيزي جز تقرب دلالت ندارد . مانند مفهوم « نور در اين روايت که از پيامبر اسلام (ص) نقل شده است : من و علي از يک نور هستيم و آنگاه که نور وجود آدم را خلق کرد ، نور ما را دو نيم کرد . »

و تعبير ديگري از اين تقرب « آرنج و بازو » است . مولا علي (ع) در اين باره مي فرمايد : « من و پيغمبر (ص) مانند دو نور منشعب از هم و يا دو نخل بهم پيوسته مانند آرنج و بازوي يکديگريم . »

آري از پيامبر اکرم (ص) در مورد فضيلت تقرب علي (ع) به خدا ، روايت شده است : اي علي ! فرشتگان به محبت و ولايت تو به خدا تقرب مي جويند ، به خدا سوگند ، دوستداران تو در آسمان بيشتر از دوستداران تو در زمين اند . »

16-زيباترين تشکر :

زندگي اميرالمومنين (ع) تابلوي هزار نقشي از موفقيت ها ، پيروزي ها و خدمات بزرگ به اسلام و مسلمين است که شکر و سپاس يکي از عوامل سازنده و برقراري يک ارتباط معقول ميان او و جهان هستي و همنوي از خويش مي باشد . در راه وصول به چنين مقام والا بديهي است مورد عنايت پروردگار و رسولش باشد که خداوند در دو موضوع از قرآن کريم از حضرت علي (ع) تشکر کرد .

و  فرمود : « سيجزي الله الشاکرين » و « و سنجزي الشاکرين » و همچنين نيز در جنگ احد زمانيکه همه نيروهاي اسلام فرار کردند امام اميرالمومنين (ع) ايستاد و از پيامبر (ص) دفاع کرد و حدود نود جراحت در بدن او ايجاد شد . پيامبر (ص) و ديگران به عيادت او آمدند و آن حضرت از ايشان تمجيد کرد . اميرالمومنين (ع) در برابر سخنان پيامبر (ص) گفت : « خدا را سپاس که مرا از فرار و پشت کردن به دشمن مصون داشت . »

17- زيباترين جوانمرد

در برخي روايات جوانمردي و فتوت جزء فضايل اميرالمومنين (ع) دانسته شده به طوري که ديگران نيز از آن استثناء شده اند ، بعضي جوانمردي خاص آن حضرت دانسته شده که اشاره به کمال ظهور اين صفت و فضيلت در روح اميرالمومنين (ع) دارد . پيامبر (ص) فرموده است : « لا فتي الا علي » جوانمردي نيست ، مگر علي (ع) » اين روايت نشان مي دهد که جوانمردي و فتوت ، يک صفت و فضيلت خاص است که خود شامل  مجموعه اي از صفات و فضايل متعدد مي باشد . لذا به کسي که بخشش يا ايثار و گذشت دارد به تنهايي جوانمرد گفته نمي شود ، اما اگر هم به دارنده هر يک از اين صفات ، جوانمرد اطلاق شود ، به خاطر اراده کمال آن صفت در فرد است ، به طوريکه گويي با بخشش زياد ، داراي صفات و فضايل ديگري نيز شده است .

در مورد جوانمردي اميرالمومنين (ع) روايتي نقل شده که هر چند اشاره به گوشه اي از جوانمردي آن حضرت دارد ، اما چون به طور مستقيم در آن اشاره به جوانمردي علي (ع) شده نقل به مضمون مي شود .

از عمار ياسر نقل شده که : « روزي امير مومنان علي (ع) جايي نشسته بود که کبوتري خود را به دامن آن حضرت انداخت و در همان حال با زبان حال گفت موقع پرواز ديدم بازي قصد شکار من را دارد ، فرار کردم و به شما پناهنده شدم ، تا مرا پناه دهد . حضرت علي (ع) آستين خود را باز کرد و کبوتر را پناه داد . ناگهان باز شکاري از راه رسيد و با زبان خود عرض کرد : صيد مرا رها کن .

حضرت فرمود : اين صيد به من پناه آورده و من آن را به دشمنش تحويل نمي دهم . باز گفت : من چهار روز گرسنه به سر برده ام و امروز که اين کبوتر را يافتم ، به تو پناه آورده است . حضرت فرمود : هر کس به من پناه آورد ، ممکن نيست او را پناه ندهم ، باز شکاري گفت : شکار رابه من بده ، يا مرا از گرسنگي سير نما . حضرت در اين فکر بود که چگونه باز را غذا دهد و کبوتر را نيز نجات بخشد که خود باز به فرياد آمد و گفت : دست نگهدار ! من جبرئيل هستم و آن کبوتر نيز برادرم ميکائيل است . امروز مي خواستيم تو را در جوانمردي و فتوت بيازماييم ، حقا که جوانمرد هستي ! »

البته جوانمردي اميرالمومنين (ع) در مقاطع مختلف زندگي آن حضرت اثبات شده است که مشهورترين آن جريان بستن آب فرات توسط معاويه بر لشکر علي (ع) و اجازه دادن استفاده از آب توسط آن حضرت ، به لشگر معاويه پس از تصرف آن رود است .

18-زيباترين مودت

مطابق بسياري از روايات ، محبت امير المومنين (ع) حسنه اي است که با هيچيک از اعمال برابري نمي کند ، سپري است که انسان را از آتش جهنم در امان مي دارد و مجوز عبور از پل صراط است . اين محبت از آن رو يک فضيلت براي محبّ است که او را به سوي عمل رهنمون مي سازدو از رفتار و اخلاق و سيره آن حضرت ، الگو برداري نموده و با عمل خويش جامعه خود را به سوي اخلاقي شدن و اسلامي شدن سوق مي دهد . چنانکه قرآن کريم مي فرمايد : « قل ان کنتم تحبون الله فاتبعوني يحبيکم الله » اي پيامبر ! بگو اگر خدا را دوست داريد ، از من پيروي کنيد تا خدا نيز شما را دوست بدار . »

از اين رو ، محبت بدون عمل و عمل بدون محبت خالي از فايده مي باشد . چنانکه پيامبر اسلام (ص) مي فرمايد : « سوگند بخدائي که مرا به حق پيامبر قرار داده است خداوند از بنده اي عمل خويش را قبول نمي کند ، مگر پس از آنکه از محبت علي (ع) سوال نمايد . » آري محبت علي ميزان ايمان و کفر نيز مي باشد . پيامبر اکرم (ص) فرموده است : « حب علي ايمان و بغضه کفر » محبت علي (ع) نشانه ايمان و دشمني با او کفر است .

و يکي از آياتي که خداوند در قرآن کريم در فضيلت اميرالمومنين (ع) و اهل بيت او نازل فرموده به آيه « مودت » مشهور است خداوند در اين آيه مي فرمايد : « قل لا اسلکم عليه اجرأ الا الموده في القربي » علامه اميني (ره) اين آيه را در الغدير ذکر کرده و از ابن عباس نقل نموده که گفت :

وقتي آيه مودت نازل شد به پيامبر (ص) عرض کردند : قربي ، چه کساني هستند که خداوند محبت آنها را واجب کرده است ؟ حضرت فرمود : « علي و فاطمه و دو فرزندش . »

و نيز فرمودند : « بدانيد که هر کس علي رادوست بدارد خدا او را با صديقان و شهيدان و صالحان در سايه عرشش جاي مي دهد و او را از ترس و وحشت بزرگ روز قيامت ايمن دارد . »

19- زيباترين حزب الله

« حزب اللهي » به معناي بودن در گروه خدا و پيامبر (ص) است . مهمترين ويژگي حزب اللهي ، وابستگي و اطاعت از خدا و پيامبر (ص) است که اميرالمومنين (ع) کاملاً واجد آن بوده است . در قرآن کريم آمده است « و من يتول الله و رسوله و الذين امنوا فان حزب الله هم الغالبون » کساني که ولايت خدا و پيامبر او و افراد با ايمان را بپذيرند ، پيروزند ، زيرا گروه حزب خدا پيروز است .

در اغلب تفاسير ذيل اين آيه روايتي از حضرت امام صادق (ع) نقل شده که مي فرمايد : طايفه اي از يهود مسلمان شدند ، از آن جمله عبدالله بن سلام ، ثعلبه ، ابن مامين و ... که همه خدمت رسول خدا (ص) آمدند و عرضد کردند : يا نبي الله ! حضرت موسي وصيت کرد به يوشع بن نون و او را جانشين خود قرار داد . پس وصي و جانشي شما کيست ؟ و بعد از توولي و سرپرست ما کيست ؟ در پاسخ اين سوال آيه شريفه 55 سوره مائده نازل شد که بر مبناي آن خداوند مي فرمايد : ولي خدا و رسولش و کساني که ايمان آوردند ، کساني هستند که نماز بپاي مي دارند و در حال رکوع و نماز زکات مي دهند . سپس پيامبر (ص) به آن تازه ايمان آورندگان فرمود : برخيزيد ! همه برخاسته و به مسجد آمدند . مردي فقير و سائل داشت از مسجد به طرف آن حضرت مي آمد ، حضرت فرمود : اي مرد ! آيا کسي به تو چيزي داده است ؟ عرض کرد : آري ، اين انگشتر را يک نفر هم اکنون به من داد . حضرت پرسيدند : چه کسي ؟ عرض کرد : آن مرد که در حال نماز است . حضرت پرسيد : در چه حال به تو داد ؟ عرض کرد : در حال رکوع . حضرت تکبير گفت و اهل مسجد هم همه تکبير گفتند : سپس پيامبر (ص) رو به آن مردم کرد و فرمود : پس از من علي (ع) ولي شماست . آنان نيز گفتند : ما به خداوندي خداي تعالي و به نبوت محمد (ص) و ولايت علي (ع) راضي و خشنوديم ، آنگاه آيه 56 سوره مائده « و من يتول الله و رسول و ا لذين آمنوا فان حزب الله هم الغالبون » نازل شد . و از سخنان گهربار اميرالمومنين (ع) است که مي فرمايد : همانا نجيبان اين امت ما اهل بيت هستيم . گروه و حزب ما ، حزب خدا و آن گروه که ستمگر است همان حزب شيطان است که هرگز با هم مساوي نيستند . پس هر که بين ما و حزب و گروه شيطان جدايي نبيند از ما نبوده ( و از احزاب شيطان محسوب خواهد گرديد . )

20-زيباترين حامي پيامبر (ص)

دفاع علي (ع) از پيامبر اسلام (ص) حقيقت انکار ناپذيري است که در تاريخ شيعه و اهل سنت ثبت و درج گرديده است که بعد از خداوند و جبرئيل امين ، برترين يار و ياور پيامبر اسلام در تمام طول عمر ، علي بن ابي طالب بود که دهها آيه و روايات پيرامون آن نقل شده که دلالت بر حضور امام علي (ع) در مواقع گوناگون ياور و حامي پيامبر (ص) بود . چونکه حق تعالي فرموده : « فان الله هو مولاه و جبريل و صالح المومنين » مولي در اينجا بمعني ناصر است و به اتفاق اغلب مفسرين ، مراد از « صالح المومنين » در اين آيه اميرالمومنين (ع) است .

آري مولا علي (ع) در جاي جاي خطبه ها و نامه هايش به اين مسأله با عنوان يک افتخار و احساس وظيفه اشاره   مي کند و در نامه اي که خطاب به عثمان بن حنيف نوشته تأکيد مي کند . « به خدا قسم اگر عرب و عجم بر من بشورند تا من از ياري پيغمبر (ص) دست بکشم ، هرگز چنين نخواهم کرد و اگر فرصت و زمينه وجود داشته باشد به پيکار با همه آنها خواهم شتافت . »

21- زيباترين حبيب رسول خدا (ص)

پيامبر خدا (ص) علي (ع) را عاشقانه دوست مي داشت که در کودکي عزيزترين فرزندان و افراد خانواده اش بود در جواني او را از همه ياران و پيروان محبوب تر مي داشت . مقامش نزد پيامبر (ص) از همه فراتر و صحبتش از همه برتر و رفاقتش با او از همه بيشتر و پيوستگي اش از همه شديدتر و مهرش بر دل پيغمبر (ص) از همه افزون تر بود .

ابوذر از بهترين ياران پيامبر (ص) سوگند به خدا ياد مي کند محبوب ترين کس نزد رسول خدا (ص) همان ابرمرد ، علي (ع) است که پيغمبر اکرم توجه خاص به ايشان داشت . محبتش را نسبت به علي (ع) به بهترين وجه در حالت مختلف نشان مي داد و براي نمونه وقتي علي (ع) بر پيغمبر (ص) وارد مي شد . به تمام قامت برمي خاست ، با او معانقه مي کرد ، و او را در طرف راست خود مي نشاند و در يک سفارش عمومي محبت علي (ع) را بر هر مسلماني تاکيد مي کند و مي فرمود : « علي حبيبي » علي دوست من است . با اينکه پيامبر (ص) همه اصحاب را دوست مي داشت هيچ کس را به القاب « حبيبي » صدا نکرد . تعبير پيامبر اکرم (ص) از علي (ع) به لفظ « حبيبي » ، « خليلي » نشان دهنده مقام و منزلت علي (ع) است که در حديثي مي فرمايد : « خليل من ، وزير من و خليفه من ، بهترين کسي که بعد از خود مي گذارم تا دينم را ادا کند و به وعده هايم وفا کند علي بن ابيطالب است . »

« ادامه دارد »

 

منابع

*مناقب خوارزمي – کفايت الطالب شافعي

1- سيره ابن هشام ، ج 2 - فروع کافي ، ج 1 – مستدرک الصحيحين ، ج 3 – جاذبه و دافعه استاد شهيد مرتضي مطهري .

2-مناقب مرتضوي ، 34  – بحارالانوار ، ج 40

3- بحارالانوار ، ج 3 و سيره ابن هشام – مناقب علي بن ابي طالب

4- مناقب آل ابي طالب  3 / 262 ، احقاق الحق ، مناقب خوارزمي و ارشاد القلوب 210

5- بحارالانوار ج 40 و 38 – کنزالفوائد 38  / 152 – احقاق الحق 15 / 75

6-مناقب علي (ع) ، کشف الغمه ، سيره ابن هشام ج 2 ، انساب الاشراف ج 1

7- منتهي الامال ص 300 ، المناقب ص 163 ، داستان معجزات و کرامات ص 17 ، دانشنامه جهان اسلام ، حداد عادل ج 3

8- بحارالانوار 75 / 455 و 453 و احياء العلوم ج 3

9- ميزان الحکمه ، مناقب ابن شهر آشوب و احقاق الحق ، شواهد النزيل حاکم حکاني  ج 2 – مناقب خوارزمي ص 129 – بحار ، الغدير  - عيون اخبار الرضا 2 / 58  الکافي 1  / 231 و روضه الواعظين

10-مناقب ابن شهر آشوب – تفسير در المنثور 6 / 379 – آيات 30 تا 33 سوره قصص و آيه خير البريه 7 بنيه

11- کمال الدين 261 – البحار 36  / 9 – احقاق الحق 15 / 518

12-نهج البلاغه خطبه 100 ، حديقه الشيعه و حکمت 1 و خطبه 128 و پيشگوئيهاي اميرالمومنين (ع) سيد محمد نجفي يزدي

13-نهج البلاغه – محمد دشتي و معجم المفهرس ، مديريت و فرماندهي در اسلام آيت اله مکارم شيرازي

14-مناقب ابن شهر آشوب ،منتهي الامال ، ذخاير العقبي – بحار الانوار ج 48

15- احقاق الحق 6 / 105 – امالي الصدوق 6 / 532 – مناقب علي بن ابي طالب 137 – بحار الانوار ج 40

16- اصول کافي ج 4 – نهج البلاغه خطبه 113 – حلية الاولياء 1 ، 106 – سوره آل عمران 144 ، 145 – مفاتيح الجنان و مشکاة الانوار

17- مناقب ابن شهر آشوب ، کافي جلد 32 و مکارم الاخلاق ص 86

18- تفسير نورالثقلين 5 ، 240 – امالي الصدق 276 – اسرار الشهاده 241 – بحار الانوار ج 39

19- تفسير الميزان ج3 – امالي صدوق 26 – احقاق الحق 5 ، 113 – سوره مائده آيه 56 ( حزب اله )

20-الغدير 291 ، مناقب خوارزمي ، الکافي ، احقاق الحق 5 ، 254 ، ارشاد القلوب ، مناقب آل ابي طالب

21-دخائر العقبي ص 72 – محب الدين شافعي – ارشاد القلوب 234 – احقاق الحق 15 ، 53 – اميرالمومنين (ع) در عهد پيامبر (ص) ، دکتر جمال الدين موسوي اصفهاني .

اهميت توليد اقتصادي در سيره اميرمؤمنان(ع)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه سی ام تیر 1391 |

حضرت علي(ع) در سيره و گفتار خود به توليد اقتصادي توجه داشته و خود به عنوان يکي از موفق ترين مديران اقتصادي توانستند با کارآفريني و بهره گيري از فرصت ها و مهارت ها، ثروت بسياري را براي اهداف مختلف از جمله وقف به نيازمندان و خدمت به جامعه مسلمانان مورد استفاده قرار دهند.


اين مقاله ديدگاه هاي حضرت را درباره توليد مطرح مي كند .

مقدمه

موضوع اقتصاد از جمله مهم ترين مباحث هر جامعه اي است که بر پايه توليد، توزيع و مصرف بنا مي شود.

 البته توليد ، مهم تر از مصرف و توزيع است. چرا كه در توليد به چگونگي توليد کالا و خدمات پرداخته
مي شود و البته براي توليد کالا نياز به مواد اوليه، نيروي کار، سرمايه فيزيکي، زمين و مديريت است.

بازار سرمايه، بازار کار، بازار مواد اوليه، بازار زمين و بازار کالاهاي واسطه اي هر يک به گونه اي در توليد كالا مؤثر است. تعادل در هر يك از بازارها به تعادل در بازار توليد کالا منجر شده و نوسانات هر يک ، باعث ايجاد نوسانات در توليد کالا مي شود.

دولت نيز در قالب نظارت و كنترل، سياست گذاري و يا تصدي گريِ برخي فعاليت هاي اقتصادي بر رفتارهاي اقتصادي تأثيرگذار خواهد بود.

 هر يك از مكاتب اقتصادي نيز اثرات خود را برروي اقتصاد، توليد كالا و خدمات برجاي مي گذارند.

دولت نئو کلاسيک علاوه بر توليد کالاهاي داراي انحصار طبيعي، کالاهاي داراي آثار خارجي را نيز به عهده دارد و در واقع دولت مکمل بازار است و هر جا كه بازار ناتوان باشد، دولت وارد عمل مي شود.

 در مکتب کينز ، دولت، سياست گذاري مبتني بر تقاضا را انجام مي دهد ، ضمن اينكه بازار کالا ، خدمات و بازار پول را در دست دارد. گاهي فقط از سياست مالي حمايت مي شود و گاه سياست پولي نيز مورد تأکيد است.

از ديگر مکاتب اقتصادي، اقتصاد طرفدار عرضه است که به مسائل بخش عرضه و توليد توجه دارد و براي بهبود وضعيت توليد و اشتغال درصدد کاهش هزينه توليد است.

 

سيره امام علي (ع)

تشويق به توليد

يكي از مهم ترين ويژگي هاي شخصيتي امير مؤمنان (ع) ،  توجه به توليد اقتصادي است. زندگي آن حضرت چه در دوران حيات پيامبر (ص) و چه پس از آن دائماً با توليد درگير بوده است.

پس از مهاجرت به مدينه با کار کردن در باغ ها ، آب کشيدن از چاه ها براي ساخت خشت، براي خود و پيامبر درآمدي کسب مي کرد.

هر دلو آب در ازاي يک دانه خرما. با کشيدن دلو آب دستانش تاول مي زد، خرما را مي گرفت و با پيامبر از آن استفاده مي کردند.

علاوه بر احداث باغ در اطراف مدينه، با خريد زمين، باغ هاي متعدد ديگري ايجاد و چاه هاي پرآبي را حفر کرد.

امام (ع) کسالت و تنبلي در انجام کارهاي مربوط به دنيا را رد مي كرد و مي فرمود:«مردي که در کار دنياي خود کسل باشد دشمن مي دارم، چون در امر آخرت کسالت بيشتري خواهد داشت»

 از نظر امام، کسالت در امر دنيا ، به دين ضرر وارد مي کند : «کار توليدي و کسب رزق ياور دينداري شخص است»

هم چنين کار براي کسب درآمد و تأمين معاش زندگي را جهاد در راه خدا مي دانست.

امام اعتقاد داشت در کار کردن ، به حداقل ابزار اوليه مي توان اکتفا کرد و کار توليدي انجام داد و مي فرمود:
«هر کس آب و خاک در اختيار داشته باشد و فقير بماند خداوند او را از رحمت خويش دور مي سازد»

 

ارزشمندي مشاغل توليدي

در فرمايشات اميرالمومنين(ع)،  تجارت، زراعت، صنعت و هر گونه کار حلال، با ارزش بوده و محبوب خداوند است.

ديدگاه جامع نسبت به تمام فعاليت هاي توليدي باعث مي شود به تمامي حرفه هايي که مردم انجام مي دهند نگاه مثبت وجود داشته باشد و همه نيازهاي جامعه تحقق يابد.

حضرت فرموده است:«ان الله عزوجل يحب المحترف الامين ؛ خداوند شاغل متعهد را دوست دارد»

امام در نامه به مالک اشتر ، نسبت به تجار، صنعت گران و کشاورزان سفارش مي كردند . در حقيقت، اگرچه برخي مشاغل نسبت به برخي ديگر به علت نقش آن ها در تأمين امور ضروري ، اهميت بيشتري دارند، اما همه مشاغل حلال ارزشمند خواهند بود.

 

تنظيم اوقات کار

توجه به امور دنيا و آخرت لازمه ايمان است. کار توليدي براي گذران معيشت عبادت است ولي نبايد موجب غفلت از انجام واجبات الهي و امور مربوط به خانواده ، دوستان و آشنايان شود. همچنين بايد به استراحت بدن توجه شود تا پس از مدتي توانايي انجام کار را از دست ندهد.

امام علي همان طور كه به کار و تلاش توصيه مي كنند ، از مؤمن مي خواهد که علاوه بر اختصاص بخشي از ساعات زندگي به کار ، از عبادت، استراحت و بهره مندي از لذايذ حلال غفلت نکند.

« شب و روز مؤمن به سه برنامه مي گذرد: بخشي به راز و نياز با خدا، بخش ديگر به تأمين معاش و سوم بهره برداريِ نيکو از لذّت هاي حلال.  و عاقل نبايد جز در پي اين سه باشد: تأمين زندگي، گامي در راه رستخيز و لذّت حلال»

 

توليد کالاهاي ضروري

امام علي (ع) با وجود توانايي در انجام فعاليت هاي مختلف توليدي ، به کشاورزي و باغداري علاقه ويژه اي داشت. فعاليت کشاورزي تأمين کننده نيازهاي غذايي و دارويي است و بي توجهي به آن جامعه را نيازمند ساخته و استقلال آن را در معرض خطر قرار مي دهد.

اگر چه به صنعت و امور خدماتي نيز اهميت مي دادند، اما اولويت كار را در كشاورزي مي دانستند، زيرا در قرآن و روايات نيز بر اين امر تأكيد بسيار شده است.

 

اهميت مهارت و تخصص

تخصص در کار و کسب مهارت،  زمينه ايجاد و افزايش روحيه کارآفريني و ابتکار را فراهم مي كند.

با تخصص و مهارت مي توان توليدات جديد به بازار عرضه كرد، در هزينه ها صرفه جويي کرد و از اسراف جلوگيري نمود.

امير مؤمنان (ع) ارزش هر کس را به کار نيکوي او مي داند : «قيمه کل امري ما يحسنه؛ ارزش هر کس به کار نيکوي اوست»

افزايش مهارت و تخصص باعث کاهش هزينه توليد و افزايش بهره وري مي شود.

 

هدف از کار و توليد

 امام ، هدف از انجام كار توليدي را ، علاوه بر اينكه نوعي عبادت بود، تأمين معاش و برطرف ساختن نياز خود و خانواده مي دانست.

 املاک وقفي حضرت علي (ع) بسيار زياد بوده ، ايشان علاوه بر اوقاف عام که براي همه افراد مثل عابران، حجاج و فقيران بود، اوقافي را نيز براي بستگان و خويشاوندان و فرزندان قرار مي داد.

«وَ إِنَّهُ يَقُومُ بِذِلِکَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيّ يَأْکُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ. فَإِنْ حَدَثُ بِحَسَن حَدَثٌ وَ حُسَيْنٌ حَيُّ قامَ بِالأمْرِ بَعْدَهُ، وَ أصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ. «پس از من، وصيّم «حسن بن علي» است که از داراييم به طور شايسته بهره ور گردد و از آن نيز در راه خدا انفاق کند. اگر حادثه اي براي حسن پيش آمد و حسين زنده بود، او به وصّيتم عمل کند و جانشين برادر گردد»

 با توليد ثروت و وقف آن مي توان در ضمن كمك به نيازمندان ، مدارج معنوي را براي خود كسب كرد. براي توليد ثروت بايد انگيزه قوي وجود داشته باشد تا ثروت خلق شود، آنگاه، اسلام انسان را مخير ساخته که از اين ثروت فقط براي خود و خانواده صرف کند (پس از اداي فرائض مالي) و اگر بخواهد کمالات معنوي و ذخيره آخرت کسب کند، اين خواسته با وقف بخشي از اموال در راه خدا حاصل خواهد شد.

 

وظيفه دولت اسلامي نسبت به بخش توليد

 1- جلوگيري از احتكار و انحصار

امام علي (ع) براي جلوگيري از انحصار و احتکار اقداماتي انجام مي دادند. البته گفتارهاي حضرت در زمينه احتکار و انحصار بيشتر شامل بخش توزيع و خدمات است ولي مفاد آن عام است و هر نوع انحصار و احتکار که باعث تغيير قيمت ها و به ضرر مصرف کنندگان شود را شامل مي شود.

محتکر با کاهش عرضه کالا درصدد تغيير قيمت است و اين تغيير قيمت به صورت مصنوعي از نظر شرع جايز نيست، حتي حاکم اسلامي مانند پيامبر و امير مؤمنان (عليهما السلام) نيز از تعيين قيمت خودداري مي کردند ، تا قيمت به صورت طبيعي تحقق يابد .

امير مؤمنان در نامه به مالک اشتر مي فرمايد: «وَلْيَکُنِ الْبَيْعُ بَيْعًا سَمْحًا بِمَوازِينِ عَدْل وَ أَسْعار لا تُجْحِفُ بِالْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْبائِعِ وَ الْمُبْتاعِ ؛ و بدانکه خريد و فروش بايد آسان، براساس موازين داد و به نرخي منصفانه باشد که به هيچيک از فروشنده و خريدار زيان وارد نيايد»

 ضمن اين كه انحصار باعث عدم استفاده کامل از ظرفيت توليدي است و اين به نوعي اسراف در منابع است و بايد از آن جلوگيري شود. به عنوان مثال در زمان امام (ع) خريد كالاي قافله قبل از ورود به شهر ممنوع شد تا بازار از انحصار گروهي خاص خارج شود.

 - دولت اسلامي با در اختيار نهادن اموال عمومي به صورت مساوي براي همه و ايجاد فرصت هاي برابر تلاش مي کند افراد جامعه، از اموال عمومي بالسويه استفاده کنند.

- اقطاع ( واگذاري زمين و معدن به بخش خصوصي) از زمان پيامبر انجام مي گرفت.

- فروش زمين هاي دولتي، کارخانجات و دارايي هاي ديگر بايد از طريق اعلام عمومي صورت گيرد و قيمت آن عادلانه تعيين شود.

- واگذاري اموال عمومي به نزديکان و آشنايان به رانت اقتصادي منجر مي شود و نوعي انحصار است.

حضرت به مالک اشتر دستور مي دهد که: «ثُمَّ إِنَّ لِلْوالِي خاصَّةً وَ بِطانَةً فِيهِمُ اسْتِئْثارٌ وَ تَطاوُلٌ، وَ قِلَّةُ إِنْصاف فِي مُعامَلَة، فَاحْسِمْ مادَّةَ أُولِئکَ بِقَطْعِ أسْبابِ تِلْکَ الأحْوالِ؛ ديگر اينکه هر زمامداري، ياران نزديک و محرم اسراري دارد که در ميان ايشان امتيازخواهي و درازدستي و بي انصافي در روابط اقتصادي پيدا شود، اما تو ريشه ستم و فساد اينان را با پريدن اسباب آن برکن»

 

2- حمايت از آبادي مناطق و کارهاي توليدي

 عمران و آبادي بر عهده تمام مردم است و دولت بايد با نظارت و حمايت، آن را سر و سامان دهد. يكي از وظايف اصلي مالک اشتر، آبادي و عمران شهرها بود (جبايه خراجها و جهاد عدوها و استصلاح أهلها و عماره بلادها)

 نقل شده: گروهي از مردم به نزد امام آمده و از ايشان خواستند به حاکم آن منطقه (قرظه بن کعب انصاري) نامه اي بنويسد و از او بخواهد مردم را بر لايروبي نهر آب و هزينه آن جمع کند تا وضعيت آب دهي و زراعت بهتر شود و مقدار خراج نيز افزايش يابد.

 حضرت در نامه به قرظه بن کعب ،جريان درخواست مردم را به او مي گويد و از او مي خواهد بررسي کند که آيا مطلب همان است که مردم مي گويند . اگر چنين بود از مردم بخواهد که در کار لايروبي ياري رسانند ولي کسي را مجبور نکنند، ولي هر کسي که کار کند از فوايد آن بهره مي برد، و به او مي گويد که به مردم اطلاع دهد امير مؤمنان از اينکه شهر آنان آباد شود و توان مالي آنها افزايش يابد خشنود مي گردد.

 در نقل ديگري آمده که مردم آن منطقه که نزد امام آمدند غيرمسلمان بودند و وظيفه مسلمانان لايروبي و حفر نهر خشک شده بود؛ حضرت به قرظه بن کعب دستور مي دهد که نهر را احياء کند و مي فرمايد:«اگر آباد و توانا شوند نزد من محبوبتر است تا از منطقه بيرون روند و يا اينکه در امر اصلاح و احياي آن سرزمين ناتوان بوده يا کوتاهي کنند»

آبادي منطقه اهل ذمه بر عهده دولت است، چون اين امر طبق قرارداد در ازاي پرداخت جزيه است. ولي در غير اينصورت حاکم تلاش مي کند مردم را به آبادي و عمران هدايت کند نه آنکه خود مستقيماً اين امر را بر عهده گيرد.

حضرت در نامه به مالک اشتر ضمن توصيه در مورد تجار و صاحبان صنايع ، جايگاه مهم آنان را در نظام اقتصادي تشريح مي کند و از مالک مي خواهد به کارها و امور آنان رسيدگي کند و به ديگران نيز در مورد آنان سفارش خير کند و تلاش نمايد مشکلات آنان را رفع کند. ضمناً بايد مواظبت نمايد که احتکار صورت نگيرد.

 

3- نظارت بر دستمزدها

 پيامبر (ص) در هنگام وفات به علي (ع) وصيت کرد که مراقب باشد در حضور او به کشاورزان ستم نشود و کارگر و اجير، مورد تمسخر قرار نگيرد.

علت اين وصيت ، مسئوليت امام پس از پيامبر است .

 در حديث ديگري آمده که پيامبر به امام فرمود: بر منبر برود و به مردم بگويد هر کس از اجرت و دستمزد کارگر بکاهد ،جايگاه خود را در دوزخ آماده سازد.

 بدون شک از موارد بسيار با اهميت در دنياي امروز توجه به وضعيت کارگران و کشاورزان است. نيروي انساني که کار ساده انجام مي دهد معمولاً مورد ستم قرار مي گيرد. اين امر نه تنها در دوران قديم اتفاق افتاده،  در دوره انقلاب صنعتي با واگذاري امور اقتصادي به عملکرد بازار و انتظار تحقق مصالح عمومي از برآيند رفتار بخش خصوصي در بازار، دوره تاريکي براي کارگران رقم خورد و ظلم بسياري بر آنان رفت.

 براي رفع اين مشكل وظيفه دولت است كه بر عملکرد بازار کار نظارت داشته باشد تا به کارگران ظلم نشود و از روش هاي مختلف براي بهبود وضع آنان استفاده کند مانند:

- برقراري سيستم تأمين اجتماعي،

- سهيم کردن آنان در سهام کارخانجات و ايجاد توازن اجتماعي

 

4- صدور مجوز براي انجام کارهاي توليدي

يكي از وظايف دولت اسلامي ، نظارت بر کارهاي توليد شده و اخذ مجوز براي آنهاست . به همين دليل نهاد حسبه از گذشته در بازار اسلامي وجود داشته است. محتسب وظيفه داشت ضمن نظارت بر كيفيت كالاهاي توليد شده و توزيع آن ، از فروش و توليد کالاهاي معيوب و حرام جلوگيري نمايد. به عنوان مثال ، حضرت علي (ع) از ذبح حيوانات مريض و ناقص ممانعت مي کرد . امام (ع) به ديگران توصيه مي نمود قبل از ورود به فضاي كار اقتصادي ، احكام مربوط به آن را فرا گيرند.

 

5- حمايت از توليد

 يكي از اهداف نظام مالياتي تأمين هزينه دولت است و دولت ها تلاش مي كنند در هر شرايطي ماليات خود را افزايش دهند.

امير مؤمنان نکته بسيار مهمي را در گرفتن خراج مطرح کرده است. در شرايطي که توليد مناسب باشد، درآمد حاصل از زمين نيز بيشتر شود و رونق اقتصادي برقرار باشد، در نتيجه، گرفتن ماليات و خراج ضرري به توليد کننده نمي رساند.

 اما در شرايطي که توليد دچار رکود شود، مثلاً در مورد کشاورزي گاه باران کمتري باريده، آب رودخانه و نهرها و چاه ها کم شده و يا آفتي به اراضي وارد شده باشد ، مقدار محصول کاهش ، هزينه توليد افزايش و در نتيجه درآمد ساليانه کم شود ، اگر مقدار ماليات به اندازه دوره رونق باشد آنچه براي توليد کننده باقي مي ماند بسيار کم خواهد بود، به گونه اي که از عهده تأمين هزينه زندگي و خريد مواد اوليه براي سال آينده
برنمي آيد. بنابراين دولت با مختصركاهش ماليات مي تواند کمکي به توليد کننده در دوره رکود بكند.

 حضرت در نامه به مالک اشتر مي فرمايد:«وَلْيَکُنْ نَظَرُکَ فِي عِمارَةِ الأرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِي اسْتِجْلابِ الْخَراجِ، لِاَنَّ ذلِکَ لا يُدْرَکُ إِلَّا بِالْعِمارَةِ، وَ مَنْ طَلَبَ الْخَراجَ بِغَيْرِ عِمارَة أخْرَبَ الْبِلادَ، وَ مَنْ أهْلَکَ الْعِبادَ، وَ لَمْ يَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلّا قَلِيلاً. فَإِنْ شَکَوْا ثِقْلاً أَوْ عِلَّةً أَوِ انْقِطاعَ شِرْبِ أَوْ بالّة أَوْ إِحالَةَ أَرْض اغْتَمَرَها غَرَقٌ أَوْ أَجْحَفَ بِها عَطَشٌ خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِما تَرْجُو أَنْ يَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ.

وَ لا يَثْقُلَنَّ عَلَيْکَ شَيْءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَؤُونَةَ عَنْهُمْ، فَإِنَّهُ ذُخْرٌ يَعُودُونَ بِهِ عَلَيْکَ فِي عِمارَةِ بِلادِکَ، وَ تَزْيِينِ وِلايَتِکَ. مَعَ اسْتِجْلابِکَ حُسْنَ ثَنائِهِمْ، وَ تَبَجُّحِکَ بِاسْتِفاضَةِ الْعَدْلِ فِيهِمْ، مُعْتَمِدًا فَضْلَ قُوَّتِهِمْ بِما ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمامِکَ لَهُمْ. و الثَّقَةِ مِنْهُمْ بِما عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِکَ عَلَيْهِمْ وَ رِفْقِکَ بِهِمْ ؛

امّا بايد نظر تو بيشتر در آباداني زمين باشد تا گرفتن خراج، چون خراج بدون آباداني به دست نيايد و آن که بدون آباداني خراج مطالبه کند، کشور را خراب و مردم را هلاک کند و حکومتش چند روز بيش نپايد.

بنابراين، اگر مردم از سنگيني ماليات، يا آفت زدگي، يا قطع سهميه آب، يا خشکسالي، يا دگرگوني وضع زمين بر اثر غرقاب، يا بي آبي شِکوه کردند، به آنان تا هر قدر که فکر مي کني موجب بهبود وضعشان خواهد شد، تخفيف بده.

و مبادا اين تخفيف بر تو گران آيد، زيرا اين ذخيره اي است که آن را به صورت آباداني و زيباسازي به تو بازخواهند گردانيد. به علاوه، با اين کار، ستايش آنان را هم به خويش جلب کرده اي و خود نيز از گسترش عدالت در ميان آنان به شادي و سرفرازي رسيده اي، در حالي که به سبب رفاه و آسايشي که براي آنان فراهم آورده اي به توانمنديِ بيشترشان تکيه خواهي کرد، و به موجب عدالت و رفتار خوشي که آنان را بدان مأنوس کرده اي به آنان اطمينان خواهي يافت»

 در جملات امام به چند مورد تأکيد شده است:

-  ميزان خراج و ماليات با توجه به شرايط توليد است و انگيزه توليد نبايد کاهش يابد.

- کمک به مردم و تخفيف مالياتي در شرايط رکود ، موجب ايجاد سرمايه لازم براي تقويت توليد مي شود و ثمرات آن به دولت برمي گردد.

- تخفيف ماليات در شرايط سخت موجب جلب اعتماد مردم مي گردد، رابطه مردم با حاکمان براساس اعتماد و محبت شکل مي گيرد ، سرمايه اجتماعي افزوده شده و در نتيجه مردم در شرايط سخت، دولت را تنها نخواهند گذاشت.

- تخفيف مالياتي بايد تا حدي باشد که دولت دچار کسري بودجه نشود.

 

6- اعتماد به توليدکننده

يكي از ويژگي هاي نظام مالياتي اسلام، اعتماد به اظهارات مؤديان مالياتي است.

مأموران مالياتي در اخذ ماليات بايد پرهيزگار، خوش اخلاق و متواضع باشند و به مقدار تعيين شده توسط قانون، ماليات اخذ کنند و مقدار بدهي مؤدي را از او سؤال کنند که وضعيت او مراعات شود.

نامه بيست و پنجم نهج البلاغه نكات ظريف متعددي از نحوه برخورد با مؤدي مالياتي را متذکر شده است.

 

نتيجه

نكات و موارد مورد توجه به اختصار:

- توليد اقتصادي همواره مورد توجه و تشويق امام علي بوده است.

- بدون توليد ثروت نمي توان نياز نيازمندان و مشکلات اجتماعي و عمومي را برطرف کرد.

- مسلمان در برقراري تعادل بين زمان کار ، استراحت و عبادت به همه نيازهاي واقعي توجه كنند.

- دولت بايد حامي توليد کنندگاني باشد که تلاش دارند نيازهاي جامعه را برطرف کنند.

- دولت بايد بازار را از انحصار به دور نگه دارد و با حمايت از نيروي کار از سلطه صاحبان سرمايه بر بخش توليد ممانعت به عمل آورد.

- در شرايط رکود، بايد با تخفيف مالياتي فشار بر توليد کنندگان را کاهش داد .

- آن چه در کلمات حضرت کمتر ديده مي شود ،تصدي گري دولت در امور اقتصادي است.

- کارهاي توليدي اعم از کشاورزي، صنعت و تجارت بايد در اختيار مردم و نظارت با دولت اسلامي باشد.

- دولت بايد بر قيمت ها نظارت کلي داشته باشد و ضمن ممانعت از انحصار از بخش تقاضا نيز حمايت کند.

- رفع ظلم به كارگران از راه هاي مختلف امکان پذير است:

الف: تعيين سطح حداقل دستمزد

سطح حداقل دستمزد مقداري است که درآمد کافي براي زندگي کارگر فراهم کند. در شرايط وجود کارگر اضافي، غالباً دستمزد كم مي شود و کارگران مجبورند به مبلغ کمتر تن دهند تا کل درآمد را از دست ندهند.

ب: گسترش آموزش نيروي انساني و ارتقاي سطح مهارت آنان

ج: گسترش هزينه هاي عمران

در شرايطي که کار براي کارگران وجود ندارد دولت مي تواند با گسترش هزينه عمراني خود، فعاليت هاي زيربنايي را گسترش دهد و با اين کار رکود اقتصادي را مرتفع سازد و بيکاران را استخدام کند.

د: اعطاي سرمايه لازم براي کار

دولت با در اختيار داشتن امکانات متعدد ، مي تواند سرمايه لازم براي انجام كار توليدي را در اختيار كارگران قرار دهد.  

 

منابع براي مطالعه بيشتر:

 1- ابي الفتح الاربلي،کشف الغمه في معرفه الائمه، با ترجمه فارسي بنام ترجمه المناقب، علي بن حسين زوارئي

2- احمدتوکلي، ماليه عمومي

3- احمد جعفري صميمي، اقتصاد بخش عمومي

4- ابن شعبه حراني، تحف العقول عن آل الرسول

5- سيد رضاحسيني، سيره اقتصادي امام علي عليه السلام، دانشنامه امام علي (عليه السلام)، ج 7، زير نظر علي اکبر رشاد، مرکز نشر آثار پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي

6- الحر العاملي، الشيخ محمد بن الحسن، وسائل الشيعه، تهران: المکتبة الاسلامية، 1403 ق.

7- محمد رضا ، علي ، محمد حکيمي، الحياه

8- سيد جمال الدين دين پرور، نهج البلاغه پارسي

9- علي اكبر ذاکري، سيماي کارگزاران علي ابن ابي طالب اميرالمؤمنين (عليه السلام)

10- مجيد رضايي، آثار برخي قواعد فقهي حاکم بر بازار کار اسلامي، فصلنامه تخصصي اقتصاد اسلامي، سال پنجم، شماره 18

11- مجيد رضايي، جايگاه نهاد دولت در اقتصاد، فصلنامه تخصصي اقتصاد اسلامي، سال چهارم، شماره 14

12- مجيد رضايي، کار و دين

13- علي اكبر رشاد، دانش نامه امام علي (ع)، مرکز نشر آثار پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي

14- صبحي الصالح، نهج البلاغه

15- سيد كاظم صدر، اقتصاد صدر اسلام

16- صدر، سيد محمد باقر، الاسلام يقود الحياة، بيروت: دارالتعارف للمطبوعات.

17- باقر قديري اصل، سير انديشه اقتصادي

18- محمد بن يعقوب کليني، الکافي

19- محمد تقي گيلک حکيم آبادي، امکان جايگزيني ماليت بر درآمد با خمس و تبيين آثار آن بر برخي از متغيرهاي اقتصاد کلان، پايان نامه دکتري علوم اقتصادي

20- محمد تقي گيلک حکيم آبادي، دولت و سياست هاي اقتصادي، دانشنامه امام علي (ع)، ج 7، زير نظر علي اکبر صادقي رشاد، مرکز نشر آثار پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي

21- محمد باقر مجلسي، بحارالانوار

22- محمد محمدي ري شهري، موسوعه الامام علي بن ابي طالب

23- محمد باقرمحمودي، نهج السعاده في مستدرک نهج البلاغه

24- سيد حسين مير معزي، اصلاحات اقتصادي، دانشنامه امام علي عليه السلام، ج 7، زير نظر علي اکبر رشاد

25- حسين نمازي، نظام هاي اقتصادي

توصیف قرآن در 5 جمله
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه سی ام تیر 1391 |

قال علی علیه السلام

وَ فِی القُـرآنِ نَـبَـاُ مَا قَبـلِکُم وَ خَـبَـرُ ما بَـعـدِکُـم وَ حُکمُ مَا بَـیـنِکُم    نهج البلاغه/ حدیث 313

 

سرگذشت نسلهای پیشین شما، و خبرهای مربوط به نسلهای آینده شما، و احکام

و دستورات مربـوط به امـوری که بیـن شـما جاری است، هـمه در قـرآن آمده است.

قرآن کریم

آنچه انسان، در زندگی این جهانی خود به آن نیازمند است، به طور کلی، خارج از این سه مورد نیست:

 

1- نخست، می‌خواهد بداند که پدران و مادران و نیاکان او، درگذشته، چگونه بوده، چگونه زیسته‌اند، چه‌ها می‌اندیشیده، چه سرانجامی داشته، و در چه وضعی و حالی درگذشته‌اند.

 

2- آنگاه، می‌خواهد بداند که پس از مرگ او، دنیا چه صورتی خواهد داشت، و نسلهای آینده در چه اوضاع و شرایطی خواهند زیست، و احوال آنها، در دنیای آینده چگونه خواهد بود. (البته این منظور از آینده می تواند اعم از آینده دنیا بوده و آخرت را نیز شامل شود)

 

3- و سپس می‌خواهد بداند در حال حاضر، در دوران بین گذشته و آینده، که خود در آن زندگی می‌کند، با مردم چگونه باید رفتار کند، و اموری را که بین او و دیگران جاری است، چگونه سر و سامان دهد، تا به راه نادرست نرود و در طریق آسایش و رستگاری گام بردارد.

 

قرآن مجید، کلام الهی و آسمانی ما مسلمانان، کتاب سازنده و روشنگری است که این سه موضوع مهم و حیاتی را، برای ما، به روشنی و بدون تردید یا ابهام، توضیح داده است.

پس ما، اگر می‌خواهیم با درک و آگاهی زندگی کنیم و در منجلاب گمراهیها فرو نرویم، و به سوی سعادت گام برداریم، باید قرآن را به دقت بخوانیم، معنی آن را درک کنیم و مفاهیم آن را دستور زندگی خویش قرار دهیم، و دستورات و احکام آن را به کار بندیم.

امام علی(علیه السلام) در خطبه18 نهج البلاغه قرآن را چگونه معرفی می کند؟

نهج البلاغه

جواب: امام علی(علیه السلام) در بخشی از خطبه 18 نهج البلاغه به توصیف قرآن مجید مى پردازد و در پنج جمله کوتاه و بسیار پرمعنا حقایق زنده اى را درباره اهمیّت قرآن بیان مى کند و مى فرماید: «قرآن ظاهرش بسیار زیبا و شگفت آور است» (وَ اِنَّ الْقُرآنَ ظاهِرُهُ اَنیق(1)).

این جمله اشاره به فصاحت و بلاغت قرآن دارد، الفاظش بسیار موزون، تعبیرات بسیار حساب شده و آهنگ آیات، آهنگى مخصوص به خود دارد که هر قدر انسان آن را بخواند و تکرار کند هرگز خسته نمى شود، شواهد این سخن بسیار است که ورود در این دریاى پهناور، ما را از مقصد دور مى سازد.(2)

در توصیف دوّم مى فرماید: «و باطن آن عمیق است» (وَ باطِنُهُ عَمیق).

غالباً پرداختن به زیباییهاى ظاهر، انسان را از عمق معنا دور مى سازد همان گونه که پرداختن به معناى عمیق و به تعبیر دیگر اداى حقّ معنا، انسان را در انتخاب الفاظ زیبا در تنگنا قرار مى دهد، نهایت قدرت لازم است که میان این دو جمع شود، حقّ معنا به طور کامل ادا شود و در عین حال در قالب زیباترین و جالبترین الفاظ قرار گیرد، و این حقیقتی است که انسان در قرآن مجید به روشنى در مى یابد که ظاهرش فوق العاده آراسته، روح پرور، جذّاب و دلپذیر است و باطنش فوق العاده عمیق و پرمحتواست.

ژرفا و عمق قرآن آن گونه است که هرچه، قویترین اندیشه ها درباره آن به کار بیفتد باز پایان نمى گیرد. چرا چنین نباشد در حالى که تراوش وحى الهى است و کلام خدا همچون ذات پاکش بى انتهاست. نمونه هاى گوناگونى در این زمینه در سوره هاى مختلف قرآن وجود دارد که آنچه را امام(علیه السلام) در این دو جمله بیان فرموده براى انسان آشکار و محسوس مى سازد.(3)

نه تنها ظلمت جهل و تاریکى کفر و بى ایمانى و بى تقوایى، بلکه ظلمات در صحنه زندگى اجتماعى و سیاسى و اقتصادى نیز بدون تعلیمات قرآن از میان نخواهد رفت

در توصیف سوّم و چهارم مى فرماید: «نکات شگفت آور قرآن هرگز فانى نمى شود و اسرار نهفته آن هرگز پایان نمى پذیرد» (لاتَفْنى عَجائِبُهُ، وَ لا تَنْقَضِى غَرائِبُهُ).

ممکن است تفاوت این دو جلمه در این باشد که جمله اوّل (لاتَفْنى عَجائِبُهُ) اشاره به جاودانگى و ابدى بودن شگفتیها و زیباییها و حقایق برجسته قرآن مى کند، چرا که کتابهاى زیادى را مى توان نام برد که در عصر خود، بسیار شگفت آور و جالب بودند ولى با گذشت زمان گرد و غبار کهنگى بر آنها نشست و شگفتیهایش بى رنگ شد ولى قرآن هرگز چنین کتابى نیست چرا که تمام کسانى که با آن آشنا هستند همیشه از مطالعه و بررسى در الفاظ و معانیش لذّت مى برند.

جمله دوّم اشاره به اسرار نهفته قرآن است که با گذشت زمان هر روز بخش تازه اى از آن آشکار مى گردد (فراموش نکنید که «غرائب» جمع «غریب» از ماده «غربت» و «غروب» به معناى دور شدن از موطن، یا پنهان گشتن است و این تعبیر تناسب نزدیکى با اسرار نهفته قرآن دارد).

در پنجمین و آخرین توصیف مى فرماید: «ظلمات و تاریکی ها جز در پرتو نور قرآن برطرف نخواهد شد!» (وَ لا تُکْشَفُ الظُّلُماتُ اِلاّ بِهِ).

ژرفا و عمق قرآن آن گونه است که هرچه، قویترین اندیشه ها درباره آن به کار بیفتد باز پایان نمى گیرد. چرا چنین نباشد در حالى که تراوش وحى الهى است و کلام خدا همچون ذات پاکش بى انتهاست. نمونه هاى گوناگونى در این زمینه در سوره هاى مختلف قرآن وجود دارد که آنچه را امام(علیه السلام) در این دو جمله بیان فرموده براى انسان آشکار و محسوس مى سازد

نه تنها ظلمت جهل و تاریکى کفر و بى ایمانى و بى تقوایى، بلکه ظلمات در صحنه زندگى اجتماعى و سیاسى و اقتصادى نیز بدون تعلیمات قرآن از میان نخواهد رفت.

امروز با این که دنیا از نظر صنایع، فوق العاده پیشرفت کرده، ولى با این حال انواع ظلمتها بر جامعه بشرى سایه شوم خود را گسترده است، جنگها و خونریزیها، ظلم و بى عدالتیها، فقر و بدبختى و از همه مهمتر ناآرامى هاى درونى همه جا را فراگرفته و تمام اینها نتیجه مستقیم ضعف ایمان و تقوا و فقر اخلاقى و معنوى است که بهترین راه درمان آن پناه بردن به قرآن است.

از همه اسفناک تر رها کردن قرآن و پناه بردن به آراى ظنّى و افکار قاصر بشرى در زمینه احکام است که گروهى از مسلمانان به خاطر دور بودن از قرآن گرفتار آن شدند.

 

پی نوشت ها :

(1) «اَنیق» از ماده «اَنَق» (بر وزن رَمَق) به معناى شىء زیبا و شگفت آور است و گاه به معناى فرح و سرور نیز به کار رفته، چرا که لازمه مشاهده اشیاى زیبا و شگفت آور است (مقاییس و صحاح و لسان العرب).

(2) علاقه مندان به توضیح بیشتر مى توانند به کتاب پیام قرآن، ج 8، ص 114 به بعد تحت عنوان «اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت» مراجعه نمایند.

(3) براى توضیح بیشتر در این زمینه به همان منبع قبل، ص 134 به بعد مراجعه فرمایید.

پیامدهای دوری از قرآن و اهل بیت
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه سی ام تیر 1391 |
سۆال: فاصله گرفتن از قرآن و اهل بیت چه عواقبی دارد؟
امام علی

جواب: دورى از قرآن براى همه مسلمانان مایه زیان و خسران است مخصوصاً براى دانشمندان و علماى امّت.

همان گونه که امام امیرمۆمنان على(علیه السلام) در خطبه 18 نهج البلاغه با دقیقترین و رساترین بیان نشان داده، که چگونه گروهى از همان قرن نخستین ظهور اسلام به خاطر فاصله گرفتن از قرآن و اهل بیت که شارحان الهى قرآنند، سرگردان و حیران مانده اند و به راه هایى که دون شأن عالم اسلامى است کشیده شده اند.

در این جا حدیث جالبى است که از گفتگوى «عُمَرِ بْنَ اُذْیْنَه»(1) یکى از یاران امام صادق(علیه السلام) با «ابن ابى لیلى»(2) که حقایق مهمّى در آن برملا شده است.

او مى گوید: روزى وارد بر «ابن ابى لیلى» شدم که از قضات بود، گفتم: مى خواهم چند مسأله از تو سۆال کنم ـ و من در آن موقع نوجوانى بودم ـ گفت فرزند برادر بپرس!

گفتم: شما جمعیّت قضات کار عجیبى دارید، مسأله اى در امور مالى یا مربوط به ازدواج و خون، نزد شما مطرح مى شود و در آن به رأى خود قضاوت مى کنید امّا همان مسأله نزد قاضى «مکّه» مطرح مى شود او رأى دیگرى صادر مى کند; و باز همان مسأله نزد قاضى بصره و قاضى یمن و قاضى مدینه مطرح مى شود آنها نیز آراى دیگرى صادر مى کنند که برخلاف آراى قبلى است; سپس همه شما نزد خلیفه اى که شما را به منصب قضاوت نصب کرده است جمع مى شوید و از آراى مختلف، او را با خبر مى سازید و او رأى همه شما را(با آن همه ضدّ و نقیض ها) صحیح مى شمرد! در حالى که خداى شما یکى و پیامبرتان یکى و دین شما یکى است، آیا خداوند، شما را به اختلاف دعوت کرده و اطاعتش نموده اید؟ یا شما را از آن نهى فرموده و نافرمانى کرده اید؟ یا شما در تشریع احکام، شریک خدا هستید و حق دارید هرچه مى خواهید بگویید و حکم صادر کنید و بر او لازم است که راضى باشد؟ یا این که خداوند، دین ناقصى را نازل کرده و از شما براى تکمیلش یارى طلبیده است؟ یا دین کاملى را نازل کرده ولى رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم) در ابلاغ آن کوتاهى نموده؟ راستى چه پاسخ مى گویید؟

«ابن ابى لیلى» گفت: از کجا هستى اى فرزندم گفتم: از اهل بصره گفت: از کدام قبیله‌اى؟ گفتم: از طایفه «عبدقیس»; گفت: از کدام شاخه‌هاى آن؟ گفتم: از «بَنى اُذینَه» گفت: با «عبدالرحمان ابن اذینه» چه نسبتى دارى؟ گفتم: او جدّ من است.

از «على بن ابى طالب» برایم نقل کرد که قضات سه طایفه اند دو طایفه اهل هلاکتند و یک طایفه اهل نجات، امّا آن دو گروه که هلاک مى شوند گروهى هستند که عمداً قضاوت ظالمانه مى کنند و یا اجتهاد مى کنند و راه خطا مى روند و اهل نجات کسى است که به امر الهى عمل کند

در این جا او به من خوش آمد گفت و مرا نزد خود نشانید و گفت: برادرزاده سۆال کردى و خشونت به خرج دادى و در سخن خود اصرار ورزیدى و اعتراض کردى و من ان شاء الله جواب تو را مى گویم.

امّا سۆال تو درباره اختلاف آراى قضات، به دلیل این است که هر مسأله اى براى ما پیش آید که بیانى در رابطه با آن، در کتاب الله و یا سنّت رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم) باشد، هرگز براى ما شایسته نیست که از کتاب و سنّت فراتر رویم و امّا مسائلى که براى ما پیش مى آید و در کتاب الله و سنّت پیامبر(صلی الله علیه وآله) از آن خبرى نیست، ما به رأى خود اخذ مى کنیم.

گفتم: این کار درستى نیست که انجام داده اى! چرا که خداوند متعال مى فرماید:

«ما هیچ چیزى را در کتاب (قرآن) فروگذار نکرده ایم» و نیز فرموده: «قرآن را براى تبیین همه چیز نازل کردیم» به عقیده تو اگر کسى عمل به اوامر الهى کند و از نواهى او خوددارى کند، آیا وظیفه اى بر او هست که اگر انجام ندهد خدا او را عذاب کند یا اگر انجام دهد به او پاداش عطا نماید؟

گفت: چگونه ممکن است پاداش بر چیزى دهد که امر به آن نکرده یا مجازات نسبت به چیزى کند که نهى از آن ننموده است؟

گفتم: اصولا چگونه ممکن است مسائلى پیش آید که حکم آن در کتاب الله و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) نباشد؟

عذاب

گفت: فرزند برادرم! در حدیثى از عمر بن خطاب آمده که: در میان دو نفر داورى کرد، کسى که از همه به او نزدیکتر بود گفت: اى امیرمۆمنان! راه صحیح را پیمودى. عمر با تازیانه اى که در دست داشت بر او زد و گفت: «مادرت به عزایت بنشیند! به خدا سوگند خود عمر نمى داند راه صواب رفته یا خطا! این رأیى بود که به اجتهاد خود گفتم، مرا در پیش روى خودم مدح نگویید»!

من به او گفتم: من هم حدیثى براى تو نقل مى کنم، گفت: بگو ببینم! گفتم: پدرم این حدیث را از «على بن ابى طالب» برایم نقل کرد که قضات سه طایفه‌اند ؛ دو طایفه اهل هلاکتند و یک طایفه اهل نجات، امّا آن دو گروه که هلاک مى شوند گروهى هستند که عمداً قضاوت ظالمانه مى کنند و یا اجتهاد مى کنند و راه خطا مى روند و اهل نجات کسى است که به امر الهى عمل کند.

این حدیث، حدیث تو را باطل مى کند اى عمو! گفت: به خدا سوگند درست است اى فرزند برادر، پس تو مى گویى همه چیز در قرآن است؟

گفتم: خداوند چنین فرموده، و هیچ حلال و حرام و امر و نهى نیست مگر این که در قرآن است خواه کسانى از آن آگاه شوند یا از آن آگاه نشوند. خداوند در قرآن از مسائلى خبر داده که ما نیاز (فوق العاده اى) به آن نداریم چگونه ممکن است از امورى که نیازمندیم خبر نداده باشد؟ گفت: مثلا مانند چه مسائلى؟

گفتم: داستان آن دو مردى که یکى باغ مهمّى داشت و دیگرى با ایمان بود و دستش تهى....(3)

گفت: (بسیار خوب) این علوم قرآنى که مى گویى نزد کیست؟

گفتم: خودت مى دانى نزد کیست!

گفت: دوست دارم او را مى شناختم پاهاى او را با دست خود مى شستم و خادمش بودم و از او یاد مى گرفتم.

گفتم: تو را به خدا سوگند مى دهم آیا کسى را مى شناسى که وقتى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) درخواست بیان مطلبى مى کرد به او جواب مى داد و هنگامى که سکوت مى کرد پیامبر(صلی الله علیه و آله) ابتدا مى فرمود؟

گفت: آرى او «على بن ابى طالب(علیه السلام)» بود.

گفتم: سۆال دیگرى دارم، آیا هرگز شنیده اى که امام على(علیه السلام) بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) درباره حلال یا حرامى از کسى سۆالى کرده باشد؟

گفت: نه.

گفتم: آیا مى دانى که دیگران به او محتاج بودند و مسائل را از او مى گرفتند؟

گفت: آرى.

گفتم: پس تمام این علوم هاى قرآنى نزد او بود.

گفت: او از جهان رفته، کجا دست ما به دامنش مى رسد؟

گفتم: در میان فرزندانش جستجو کن! که این علوم نزد آنهاست.

گفت: چگونه من به آنها دست پیدا کنم؟

گفتم: بگو ببینم اگر بیابانى باشد و راهنمایانى داشته باشد، آنها برخیزند و بعضى از راهنمایان خود را بکشند و بعضى را بترسانند تا فرار کنند و بعضى هم که مانده اند خود را پنهان سازند و آنها بدون راهنما بمانند و در میان بیابان سرگردان شوند و هلاک گردند، درباره آنها چه مى گویى؟ (و مقصّر کیست و باید چه کنند؟)

گفت: باید به جهنم بروند! این را گفت و رنگش پرید، صورتش زرد شد و دانه بهى را که در دست داشت محکم بر زمین زد به طورى که متلاشى شد و گفت: «اِنّا لِلهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ».(4)(5) 

 

پی نوشت ها :

(1) . «عمر بن اذینه» از بزرگان علماى شیعه از اهل بصره است و از طریق مکاتبه سۆالاتى از امام صادق(علیه السلام)داشت و صاحب بعضى از تألیفات در احکام دین و مورد اعتماد و وثوق بود او در زمان «مهدى عباسى» (به خاطر رابطه نزدیکش با اهل بیت و امام صادق(علیه السلام)) تحت تعقیب قرار گرفت و به یمن فرار کرد و در همان جا وفات یافت.

(2) . «ابن ابى لیلى» از فقهاى معروف اهل سنّت، نامش «محمد بن عبدالرحمن» است، ولى در حدیث بالا گفتگوى «ابن اذینه» را با عبدالرحمن پدر او مى خوانیم امّا در کتاب مصادر نهج البلاغه آمده است که گفتگوى «ابن اذینه» با «محمّد» فرزند او بوده که از زمان بنى امیّه تا ایّام حکومت «منصور عبّاسى» عهده دار منصب قضاوت در کوفه بود، در حالى که پدرش «عبدالرحمن» از فقهاى عصر على(علیه السلام) محسوب مى شود و هنگام خروج بر «حجاج بن یوسف»، کشته شد (بنابراین «ابن اذینه» که از یاران امام صادق(علیه السلام) است با «محمد» معاصر بوده، نه با پدرش «عبدالرحمن».

(3) . به تفسیر نمونه، ذیل آیات 32 به بعد سوره کهف مراجعه فرمایید.

(4) . مستدرک الوسائل، ج 17، ص 245، ح 13 ـ این حدیث را در کتابهاى فراوان دیگرى نقل کرده اند.

(5) . پیام امام علی(علیه السلام)، جلد1، ص636.

شاه کلید حیله های شیطان
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه سی ام تیر 1391 |

تسویف کلید کیدهای شیطان برای بازداشتن از رشد و تکامل انسان است. کلیدی که شیطان با وعده‌های بی‌اساس کار خیر را به تأخیر می‌اندازد. در کلمات نورانی امام علی(علیه السلام) آمده است که فریب خدعه‌ها و نیرنگ‌های شیطان را نخورید که او درصدد است تا شما را به تسویف بکشاند، چرا که او در کمین هلاکت و نابودی شماست.

زمان
تسویف، آفت موفقیت

یکى از موضوعاتى که در کلمات اهل‌بیت(علیهم السلام) و همه بزرگان این خاندان مورد تأکید و ترغیب قرار گرفته، مسأله غنیمت شمردن فرصت‌هاست. آدمی‌ مقاصدى دارد که در هر شرایطى نمی‌تواند در پى تحقق آن‌ها اقدام نماید؛ یعنى براى هر کارى فرصت مناسب را باید جستجو نمود و شرایط خاصى باید فراهم گردد تا بتوان براى آن اقدام کرد.

همگى می‌دانیم که جوانى همیشه باقى نمی‌ماند، اما به گونه‌اى رفتار می‌کنیم که گویا همیشه جوان خواهیم ماند. توجه نمی‌کنیم که روزى پیر می‌شویم و این قوا از دست می‌روند و نخواهیم توانست کار مورد نظر خود را انجام دهیم. گاه آن‌چنان غافلیم که دیگران هم هرچه می‌گویند چندان اثر نمی‌کند و فرصت‌ها را یکى پس از دیگرى از دست می‌دهیم. واقعیت آن است که ما از وجود نعمت‌هاى بى‌پایانى که در اختیار داریم، غافلیم و توجه کافى به زمان، مکان و شرایط موجود نداریم تا بدانیم چه ذخیره‌اى از امکانات و چه گنجینه‌اى از نعمت‌هاى الهى را در اختیار داریم تا از آن‌ها استفاده کنیم. موقعى به وجود آن‌ها پى می‌بریم که آن‌ها را از کف داده‌ایم؛ مثلا تا زمانى که در حوزه یا دانشگاه هستیم و اساتید بزرگوار، مجرّب، دانشمندان، مربیان وارسته اخلاق و امکانات تحصیل و تهذیب فراهم است، به وجود ذى‌قیمت آن‌ها پى نمی‌بریم و یا گمان می‌کنیم که این فرصت همیشه باقى است و آن را به وقت‌هاى آتى حواله می‌دهیم؛ ولى ناگهان متوجه می‌شویم که فرصت از کف رفته است. اهمیت فراوان این مطلب و شدّت اهتمام دین مقدس اسلام باعث شده است تا با تعابیر مختلف در روایات شریف روى این مسأله تأکید شود که فرصت‌ها را غنیمت بشمارید که مثل ابر می‌گذرند: اَلْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ .(نهج البلاغه، قصارالحکم، ش 21).

امیرالمۆمنین على(علیه السلام) در یک جمله کوتاه و پرمعنا می‌فرماید: بادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ اَنْ تَکوُنَ غُصَّةً؛ تا فرصت هست از شرایط براى تکامل خودت استفاده کن، اگر از آن استفاده نکنى فردا غصه خواهى خورد و این فرصت به غم و اندوه تبدیل می‌شود . قبل از این که این فرصت از دست برود و به خاطر سپرى شدن آن، مبتلا به غم و اندوه شوى آن را غنیمت بشمار!

اگر اصلی‌ترین کار برای طلبه و دانشجو به بهانه‌های مختلف به تأخیر ‌افتد؛ روزی به بهانه دلتنگی، روز دیگر به بهانه‌ی وضعیت نابسامان اقتصادی و یک روز نیز به بهانه نامطلوب بودن شرایط مطالعه و ...، و بالاخره با امید به این که یک روز مشکلات و معضلات حل می‌شود و دلتنگی‌ها برطرف می‌گردد و امور اقتصادی سامان می‌یابد؛ فرصت‌ها را یکی پس از دیگری از دست می‌دهد و عاقبت چاره‌ای جز خارج شدن از حوزه و دانشگاه با دست خالی را ندارد

معمولا شیطان با القاى افکار باطل که در ظاهر حکمت‌آمیز است، انسان را فریب می‌دهد؛ چون علم شیطان نه تنها کمتر از علم ما نیست؛ بلکه اگر علم صدها نفر را روى هم بگذاریم به اندازه علم  ابلیس ملعون نمی‌شود. شیطان شش هزار سال قبل از حضرت آدم در این دنیا زندگى می‌کرد و هم‌اینک نیز زنده است و از همه تجربیات خود و دیگران استفاده می‌کند؛ لذا شیطان از همه ما عالمتر است و راه‌هاى مختلف اغواى دیگران را خیلى خوب می‌داند. گمان مبرید که ما خیلى زرنگ هستیم و حتماً می‌توانیم در مقابل شیطان مقاومت کنیم و فریب نخوریم. او از ما بسیار استادتر است و گاهى افراد را به وسیله کلمات به ظاهر حکمت‌آمیز فریب می‌دهد.

دوراندیشى اقتضا می‌کند که فرصت را غنیمت بشماریم و در همین لحظه تصمیم بگیریم و عمل مناسب این فرصت را انجام دهیم؛ چراکه که این فرصت دیگر تکرار نمی‌شود و به دست نمی‌آید. مبادا کار را پشت سر بیندازد و مسامحه کند که مِنْ سَبَبِ الحِرْمانِ التَّوانى؛ به تأخیر انداختن، موجب محرومیت انسان می‌شود. هرگز نمی‌توان این را صبر و حوصله و دوراندیشى نامید؛ بلکه مصداق تام و کامل سهل‌انگارى، تسویف و فریب‌خوردن از شیطان است.

 

تسویف؛ کلید کید شیطان

تسویف کلید کیدهای شیطان برای بازداشتن از رشد و تکامل انسان است. کلیدی که شیطان با وعده‌های بی‌اساس کار خیر را به تأخیر می‌اندازد. در کلمات نورانی امام علی(علیه السلام) آمده است که فریب خدعه‌ها و نیرنگ‌های شیطان را نخورید که او درصدد است تا شما را به تسویف بکشاند، چرا که او در کمین هلاکت و نابودی شماست.

لاتغتروا بالمنی و خدع الشیطان و تسویفه فإن الشیطان عدوکم، حریص علی أهلاکم (1)

زمان

امیرالمۆمنین با سرزنش کسانی که کار خیر را به موقع انجام نمی‌دهند، می‌فرماید: کل معالج یسأل الانظار و کل مۆجل یتحلل بالتسویف؛ کسانی که فرصت ندارند، به دنبال فرصتند و از خدا مهلت می‌طلبند تا بندگی و عبادت کنند و کسانی که فرصت دارند، با بهانه جویی کار را به تأخیر می‌اندازند.(2)

امام علی(علیه السلام) یکی از معضلات جامعه اسلامی را مبتلا شدن علما و دانایان به این بیماری می‌داند و می‌فرماید: جاهلان شما به مرض زیاده روی و عالمان شما به بیماری تسویف گرفتارند؛ جاهلکم مزداد و عالمکم مسوف(3)

این بیماری جامعه را از مرز اعتدال و توازن دور و به ورطه افراط و تفریط سوق می‌دهد.

کار را به وقت مناسب مۆکول کردن و به دنبال فرصت استثنایی و طلایی گشتن و بهانه تراشی در انجام عمل؛ بیماری است که در صورت شیوع آن جامعه به تعطیلی و تنبلی کشیده شده و در نتیجه به عقب‌ماندگی تمدن اسلامی منجر می‌شود. به عنوان نمونه اگر اصلی‌ترین کار برای طلبه و دانشجو به بهانه‌های مختلف به تأخیر ‌افتد؛ روزی به بهانه دلتنگی، روز دیگر به بهانه‌ی وضعیت نابسامان اقتصادی و یک روز نیز به بهانه نامطلوب بودن شرایط مطالعه و ...، و بالاخره با امید به این که یک روز مشکلات و معضلات حل می‌شود و دلتنگی‌ها برطرف می‌گردد و امور اقتصادی سامان می‌یابد؛ فرصت‌ها را یکی پس از دیگری از دست می‌دهد و عاقبت چاره‌ای جز خارج شدن از حوزه و دانشگاه با دست خالی را ندارد. اما به راستی آیا روزی فرا خواهد رسید که از مشکلات و نابسامانی‌ها و دغدغه‌های ذهنی و فکری خبری نباشد؟! هرگز!!

امیرالمۆمنین على(علیه السلام) در یک جمله کوتاه و پرمعنا می‌فرماید: بادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ اَنْ تَکوُنَ غُصَّةً؛ تا فرصت هست از شرایط براى تکامل خودت استفاده کن، اگر از آن استفاده نکنى فردا غصه خواهى خورد و این فرصت به غم و اندوه تبدیل می‌شود

عمر من شد فدیه ی فردای من                    وای از این فردای ناپیدای من 

بیان حکایتی از حالات امیرمۆمنان پیشوای حق بین‌ ما بیانگر اهتمام آن امام همام به راه نداشتن تسویف در سیره و زندگی اوست. در یکی از شب‌ها مال فراوانی را به محضرش آوردند، حضرت در همان لحظه فرمان تقسیم آن‌ها را داد. بعضی از کسانی که در دام تسویف گرفتار بودند، عرض کردند: یا امیرالمۆمنین! الان شب است، این کار را به فردا مۆکول کن. امیرالمۆمنین علیه السلام که شتاب در امر خیر را نیکو می‌دانست، فرمود: آیا ضمانت می‌کنید که تا فردا زنده بمانم؟! در پاسخ گفتند: این امر به دست ما نیست. پس آن حضرت شمعی طلبید و شبانه خود اموال را تقسیم کرد و به صاحبانش که فقرا و ایتام بودند، رسانید.

 

پی نوشت ها :‌

[1] . بحارالانوار، ج 81 ، ص 100.

[2] . نهج البلاغه، فیض الاسلام، ص 1224، حكمت 227.

[3]. همان، ص 1223، حكمت 275.

[4]. بحارالانوار، ج 41، ص 43.


ادامه مطلب
راهکارهای امام علی(علیه‌السلام) در مقابله با افسرگی
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 |

راهکارهای امام علی(علیه‌السلام) در مقابله با افسرگی

جلب رضایت الهی كه این امر در سایه رضایت خداوند، آرامش روانی برای فرد فراهم می آورد.

افسردگی
استناداتی از نهج البلاغه پیرامون مقابله با افسرگی به فرازهایی از نهج البلاغه

با توجه به عاطفی بودن زنان و نقش آنان در ایجاد هر چه بیشتر ارتباط با اطرافیان بویژه اعضای خانواده، قطع یا كمرنگ شدن این ارتباط سبب افسردگی و آسیب روانی در زنان می شود.

همه ما می دانیم كه زنان بیشتر از مردان دچار افسردگی می شوند و نیز می دانیم كه دین مبین اسلام برای پیشگیری از افسردگی راهكارهای ارزشمندی ارایه كرده است كه عبارت است از یاد خدا و متصل شدن به دریای رحمت الهی.

اما برای آن گروه از زنانی كه دچار افسردگی شده اند نیز راهبردهایی از درمانگر همیشگی تاریخ، حضرت علی(علیه السلام)، داریم كه بسیار عمیق و ژرف است. در این جا به تعدادی از آن راهكارها اشاره می كنیم.

 

گرایش عملی بیشتر به مذهب و ارتباط با خداوند

در این زمینه حضرت علی(علیه السلام) می فرمایند: "چیزی جز خدا ترا آرامش نمی بخشد" 1 و نیز می فرماید: "خداوند عهد و پیمانی كه با نام او منعقد می شود، با رحمت خود مایه آسایش و آرامش بندگان و حریم امنی برایشان قرار داده تا به آن پناه برند."2

جلب رضایت الهی كه این امر در سایه رضایت خداوند، آرامش روانی برای فرد فراهم می آورد.

 

ایجاد زمینه و بستر مناسب برای برقراری ارتباط های صحیح و متعالی

این موضوع نیز از نیازهای اساسی زنان است.حضرت علی(علیه السلام) می فرمایند: "روابط خود را با افراد با شخصیت و اصیل و خاندان های صالح و خوش سابقه برقرار ساز و پس از آن با مردمان شجاع و سخاوتمند و افراد بزرگوار، چرا كه آنها كانون گرم و مراكز نیكی هستند."3

امیرالمۆمنین(علیه السلام) می فرمایند: "از دست دادن فرصت ها غصه آفرین است و واگذاری نتیجه امور به خداوند مهمترین عامل برای جلوگیری اضطراب و افسردگی است

توجه كردن به سخنان آرامش بخش و موعظه های روان آسا

حضرت امیر(علیه السلام) در این زمینه می فرمایند: "این قلبها افسرده می شوند همچون بدنها، برای رفع ملامت آنها، سخنان حكمت آمیز و جالب انتخاب كنید."4

دوست داشتن دیگران: دوست داشتن انسانهای وارسته آرامشگر روح انسان است.

 

استفاده صحیح از فرصت های طلایی در زندگی

در این زمینه نیز امیرالمۆمنین(علیه السلام) می فرمایند: "از دست دادن فرصت ها غصه آفرین است و واگذاری نتیجه امور به خداوند مهمترین عامل برای جلوگیری اضطراب و افسردگی است."5

فروتنی نیز یكی از راه های درمان وسوسه است كه از بیماریهای "نوروتیك" محسوب می شود.

حضرت علی(علیه السلام) با اشاره به این كه وسواس در ابتدا با تحریك شیطان آغاز می شود و پس از گذشت مدتی، شك و دودلی در خانه دل جای می گیرد، می فرمایند: حلقه های زنجیر خود برتربینی را از گردن فرو نهید و فروتنی و تواضع را سنگر میان خود و دشمنانتان، (ابلیس و سپاهیانش) برگزینید. 6

 

پی نوشت ها :

1. نهج البلاغه. حكمت 198

2. نهج البلاغه. ترجمه خطبه 192

3. نهج البلاغه. حكمت 197

4. نهج البلاغه. ترجمه خطبه 191

5. نهج البلاغه. ترجمه خطبه 222 و 223

6. نهج البلاغه. ترجمه خطبه 216

 

َشب قدر
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 |


 

 شب قدر، بهترین گاه آرایش صحیفه دل مؤمنان به زیور ذکر خداست.
* * * * * * *
شب قدر، بزرگ‌ترین میدان‌گاه سبقت گرفتن اولاد آدم در خیرات است.
* * * * * * *
شب قدر، آوای ایمان را در گوش جان انسان‌ها ترنم می‌کند.
* * * * * * *
شب قدر، فاصله مُلک و ملکوت را به حداقل ممکن می‌رساند.
* * * * * * *
شب قدر، گشاینده پنجره کشف و شهود بر منظر روح عارفان است.
* * * * * * *
شب قدر، لاله‌ای شکفته در کویر شب‌های عادی سال است.

- چون نامه جرم ما به هم پیچیدند * بردند به دیوان عمل سنجیدند * بیش ازهمگان گناه مابود ولی ما را به محبت علی(ع)بخشیدند.
با عرض تسلیت در لیالی قدر این حقیر را ازدعای خیرخویش فراموش نکنید.التماس دعا

پیامک شب قدر

 

حکمت نهفته در دستورات خداوند
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 |

احکام الهی قطعاً دارای فواید و مصالح و مفاسدی است که راهبر انسان ها به سعادت و کمال خواهد بود، حال انسان ها به آن مصالح و مفاسد پی ببرند یا نبرند ...

کلید سعادت و خوشبختی
خداوند متعال، وجودی بی نیاز و بی نهایت از جمیع جهات داشته و علم او ازلی و ابدی می باشد، بر همه چیز احاطه کامل دارد و هیچ چیز حتی به اندازه سر سوزنی از علم بی پایان او مخفی نمی ماند. هدف از خلقت بشر هم تکامل و سعادت و خوشبختی اوست و به همین جهت خداوند قوانین و مقرراتی وضع کرده و پیامبران و انبیاء علیهم السلام را نیز جهت ابلاغ این قوانین به سوی خلق فرستاده است.

احکام الهی قطعاً دارای فواید و مصالح و مفاسدی است که راهبر انسان ها به سعادت و کمال خواهد بود، حال انسان ها به آن مصالح و مفاسد پی ببرند یا نبرند. البته علم بشری بسیار ناقص و قطره ای در برابر اقیانوسی بی کران می باشد و دانسته های او بسیار اندک بوده و در میان مجهولات بشری، چیزهایی است که اگر از جهان مافوق کسی را بیاورند که آن ناشناخته ها را برای بشر روشن کند، واکنش و استعداد درک آن را نخواهد داشت، همان طور که بسیاری از مسائل روشن و واضح امروزه برای انسان های قرون گذشته اصلاً قابل فهم و درک نبوده است و همه این ها به دلیل محدودیت انسان هاست. انسان محدود چگونه می تواند به مصالح و مفاسدی که از منبع علم لایتناهی خداوند سرچشمه گرفته است و همه حقایق هستی در پیش روی اوست و چیزی از او مخفی نمی ماند، پی برد ؟ انسانی که معلوماتش قطره و مجهولاتش اقیانوسی بی کران است، انتظار نابجایی است که ما به همه عمق و اسرار دین، احکام و قوانین الهی با این همه محدودیت پی ببریم. ما تنها به اندازه معلومات خودمان می توانیم فلسفه احکام را دریابیم، نه همه آن ها را.

احكام دین اسلام، با تمام جزئیات خود دستورهایى هستند كه خداوند براى بندگان مۆمن خود مقرر كرده است. از این رو، انجام دادن این احكام، وظیفه حتمى و قطعى مسلمانان است و یك مسلمان مۆمن، كسى است كه دستورهاى واجب الاجراى خداوند را، بدون چون و چرا انجام دهد و درباره آن ها دچار هیچ گونه شك و تردیدى نشود، هیچ گونه سۆال و جوابى نكند و هیچ گونه دلیل و برهانى نخواهد. با این حال، گاهى پیشوایان معصوم و امامان ما، علت منطقى و فلسفه فردى و اجتماعى این دستورها را تشریح كرده و درباره هر یك، توضیح كافى داده اند تا هم غیر مسلمانان، به منطقى و مستدل بودن دستورهاى اسلام پى ببرند و بتوانند با دستورهاى ادیان دیگر مقایسه كنند و هم مسلمان ها با فلسفه احكامى كه انجام می دهند، آشنا شوند و فواید سازنده آن ها را بهتر و بیشتر بشناسند:

كسانی كه زیاد حرف مى زنند و جلوى زبان خود را نمی گیرند، عقلشان كم و فكرشان كوتاه است. به همین دلیل هنگام سخن گفتن درباره آنچه مى گویند، فكر نمى كنند و هر چه به زبانشان آید، بدون فكر و اندیشه، بیان مى كنند؛ اما برعكس افراد عاقل، تا زمانى كه موضوعى را خوب بررسى نكرده اند و درباره خوب و بد آن نیندیشیده اند، سخنى بر زبان نمى آورند

 « فَرَضَ اللهُ الاِْیمَانَ تَطْهِیراً مِنَ الشِّرْكِ، وَالصَّلاَةَ تَنْزِیهاً عَنِ الْكِبْرِ، وَالزَّكَاةَ تَسْبِیباً لِلرِّزْقِ، وَالصِّیَامَ ابْتِلاَءً لاِِخْلاَصِ الْخَلْقِ، وَالْحَجَّ تَقْرِبَةً لِلدِّینِ وَالْجِهَادَ عِزّاً لِلاْسْلاَمِ، وَالاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَوَامِّ، وَالنَّهْیَ عَنِ الْمُنْكَرِ رَدْعاً لِلسُّفَهَاءِ؛ خداوند، ایمان را براى پاک شدن دل ها از آلودگى كفر و شرك و نماز را براى پاك بودن از سركشى و نافرمانى واجب كرد، زكات را وسیله ای براى روزى مستمندان و روزه را وسیله اى براى آزمایش اخلاص بندگان قرار داد، حج را براى نیرومند شدن دین و جهاد را براى شكوه و سربلندى اسلام واجب ساخت، امر به معروف را به خاطر اصلاح توده ناآگاه مردم و نهى ازمنكر را براى بازداشتن افراد بى خرد ازكارهاى زشت و گناه آلود مقرر كرد».(1) 

 

رابطه عقل و سخن

عاقل،‌ كسی‌ است‌ كه‌ بر قوایش‌ از جمله‌ بر صحبت‌ كردن‌ خود مسلط‌ باشد و این‌ نیرو را بی ‌مورد مصرف‌ نكند. سخن‌ زیاد در كارهای‌ مباح‌ سبب‌ قساوت‌ و سختی‌ قلب‌ می ‌شود، اما سخن‌ گفتن‌ در كارهای‌ باطل‌ و خلاف‌ حتی‌ اگر اندك‌ باشد، قلب‌ را دچار قساوت‌ می‌ كند. در مقابل‌ پرگویی‌، كوتاهی‌ سخن‌ است‌ كه‌ موجب‌ رسیدن‌ به‌ خیر دنیا و آخرت‌ می ‌گردد. ریشه‌ كلمه‌ عقل‌، عقال‌ است‌ و آن‌ ریسمانی‌ است‌ كه‌ چیزها را با آن‌ به‌ بند می‌ كشند. با توجه‌ به‌ این‌ معنی می‌توان‌ گفت‌ كه‌ عقل،‌ همانند ریسمانی‌ است‌ كه‌ نفس‌ را مهار می کند و می ‌تواند همه‌ اعضا و جوارح‌ را تحت‌ اختیار خویش‌ قرار دهد. هنگامی‌ كه‌ زبان‌ فرد تحت‌ سیطره‌ و حكومت‌ عقل‌ قرار گیرد، به‌ طور طبیعی‌ این‌ عضو نیز از امور لغو و عبث‌ دوری‌ می ‌كند و انسان‌ جز در مواردی‌ كه‌ نفعی‌ داشته‌ باشد، آن‌ را به‌ كار نمی‌ گیرد.

عقل

از سوی‌ دیگر، هرگاه‌ نیروی‌ بازدارنده‌ عقل‌ به‌ ضعف‌ و نقصان‌ گرایید، زبان‌، خود را از تحت‌ حاكمیت‌ عقل‌ خارج‌ می ‌سازد و بدون‌ ملاحظه‌ پیامدها و آثار گفتارش‌، هر سخنی‌ را به‌ زبان‌ می ‌آورد؛ حتی‌ اگر هیچ‌ نفعی‌ نداشته‌ باشد و یا به‌ او آسیبی‌ هم‌ برساند. انسان، هر اندازه كه عقل و شعورش بیشتر شود و به سوى كمال برود، به همان نسبت كمتر حرف می زند و در عوض، بیشتر فكر مى كند.

كسانی كه زیاد حرف مى زنند و جلوى زبان خود را نمی گیرند، عقلشان كم و فكرشان كوتاه است. به همین دلیل هنگام سخن گفتن درباره آنچه مى گویند، فكر نمى كنند و هر چه به زبانشان آید، بدون فكر و اندیشه، بیان مى كنند؛ اما برعكس افراد عاقل، تا زمانى كه موضوعى را خوب بررسى نكرده اند و درباره خوب و بد آن نیندیشیده اند، سخنى بر زبان نمى آورند.

به همین دلیل شخص عاقل، كمتر حرف می زند؛ چون مقدارى از وقت خود را به فكر كردن درباره گفتارى كه می خواهد بر زبان آورد، مى گذراند. شخص عاقل، عقل خود را پیش از زبانش به كار مى اندازد. در هركارى اول فكر مى كند، عقل و شعور خود را به كار مى گیرد و هنگامى كه به درستى سخن خود مطمئن شد، زبان به گفتار مى گشاید. در حالی كه شخص نادان، پیش از آنكه فكر خود را به كار اندازد، شروع به حرف زدن مى كند و چه بسا كه با سخنان بى معنى و حساب نشده اش هم خود و هم دیگران را به زحمت و ناراحتى دچار مى سازد: « إِذَا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلاَمُ؛ هنگامى كه عقل انسان كامل گردد، گفتارش كوتاه مى شود».(2) ستیزه جو مباش افراد ستیزه جو، انسان های خودخواه و بی گذشتی هستند که می کوشند با لجاجت و دشمنی با دیگران، رنج و ناراحتی درونی خویش را کاهش دهند؛ در حالی که هر چه میزان لجاجت و ستیزه جویی آنان بیشتر شود، فشار روحی و جسمی آنان نیز افزایش می یابد. برعکس، آدم های معتدل همواره می کوشند تحت تأثیر احساسات ناشی از خشم و غریزه قرار نگیرند و بی درنگ به ستیزه جویی و لجاجت نپردازند.

كسى را به ستیز دعوت مكن، اما اگر تو را به مبارزه دعوت كردند، براى دفاع از خود جنگ را قبول كن؛ زیرا شخص ستیزه جو ستمگر است و ستمگر بر خاك مى افتد و مغلوب مى شود

 بسیار اتفاق افتاده است که کنترل نفس و صبر و بردباری، نتیجه شیرین و خوش آیندی چون مودت و دوستی به همراه داشته و فردی که ممکن بود با یک برخورد تند و ناسنجیده، در زمره مخالفان و دشمنان انسان درآید، به یکی از دوستان و مریدان او تبدیل شده است. نه تنها افراد جامعه به انسان لجوج بی اعتنا می شوند؛ بلکه خداوند نیز او را از عنایت خود محروم می کند. یكى از افتخارات فراوان اسلام، این است كه در دستورات آن هیچگاه دعوت به ستیزه وجود ندارد؛ زیرا اسلام، دین صلح و صفا و آشتى است و قادر است كه تمام مسائل را با منطق قوى و دلایل روشن و محكم خود حل كند. در جنگ هاى صدر اسلام، هیچ گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و مسلمانان براى جنگ پیشقدم نمى شدند و به جنگ كسى نمى رفتند؛ بلكه این دشمنان اسلام بودند كه یا به سوی مسلمانان لشكر كشى می كردند، یا آنقدر به آزار و اذیت و شكنجه مسلمین مى پرداختند كه آن ها هم براى دفاع از خود، ناچار از جنگیدن مى شدند.

دلیل اینكه اسلام پیشقدم شدن در جنگ و جنگ طلب بودن را جایز نمی داند، این است كه هر كس جنگ طلب باشد و با برپاكردن جنگ به كشتار و تجاوز دست بزند، ستمگر است و ستمگر نیز، سرانجام بر خاك مى افتد و مغلوب می شود. پس اسلام هرگز دستور جنگ طلبى نمى دهد؛ چون هرگز نمی خواهد پیروانش ستمگر باشند؛ اما همان اندازه كه اسلام مسلمانان را از جنگ طلبى بر حذر می دارد، به همان اندازه هم هر مسلمانى را موظف می سازد كه در برابر جنگ طلب ها، از خود دفاع كند؛ زیرا دفاع نكردن در برابر جنگ طلب ها، دلیل خوارى و زبونى است و اسلام هرگز نمی خواهد كه پیروانش خوار و زبون باشد و به دیگران، اجازه كشتار و تجاوز بدهد: « لاَ تَدعُوَنَّ إِلَى مُبَارَزَة وَإِنْ دُعِیتَ إِلَیْهَا فَأَجِبْ، فَإِنَّ الدَّاعِیَ بَاغ، وَالبَاغِیَ مَصْرُوعٌ؛ كسى را به ستیز دعوت مكن، اما اگر تو را به مبارزه دعوت كردند، براى دفاع از خود جنگ را قبول كن؛ زیرا شخص ستیزه جو ستمگر است و ستمگر بر خاك مى افتد و مغلوب مى شود».(3)  

 

پی نوشت ها : 

1. نهج البلاغه، حکمت 243.

 2. همان، حکمت 66.

 3. همان، حکمت 224. 

شناساندن صحیح خداوند
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 |

حضرت علی(علیه السلام) در خطبه 228 نهج البلاغه فرمودند: خداوند از مشاهده چشم‌ها برتر و والاتر است و حرکت و سکون در او راه ندارد. زیرا او خود حرکت و سکون را آفرید و چگونه ممکن است آنچه را که خود آفرید در او اثر بگذارد یا خود از پدیده های خویش اثر پذیرد؟

خدا
شناساندن صحیح خداوند

کسی که کیفیتی برای خدا قایل شد؛ یگانگی او را انکار کرده و آن کس که همانندی برای او قرار داد؛ به حقیقت خدا نرسیده است.

کسی که خدا را به چیزی تشبیه کرد؛ به مقصد نرسید و آن کس که به او اشاره کند یا در وهم آورد؛ خدا را بی نیاز ندانسته است.

هرچه که ذاتش شناخته باشد؛ آفریده است و آن چه در هستی به دیگری متکی باشد؛ دارای آفریننده است. سازنده ای غیرمحتاج به ابزار، اندازه گیرنده ای بی نیاز، نه به فکر و اندیشه، (بلکه) بی نیاز بدون یاری دیگران است، با زمان‌ها همراه نبوده و از ابزار و وسایل کمک نگرفته است. هستی او برتر از زمان است و وجود او بر نیستی مقدم است، و ازلیت او را آغازی نیست.

با پدید آوردن حواس روشن می‌شود که حواسی ندارد و با آفرینش اشیا متضاد، ثابت می‌شود که دارای ضدی نیست و با هماهنگ کردن اشیا دانسته شد که همانندی ندارد.

خدایی که روشنی را با تاریکی، آشکار را با نهان، خشکی را با تری، گرمی را با سردی ضد هم قرار داد و عناصر متضاد را با هم ترکیب و هماهنگ کرد و بین موجودات ضد هم، وحدت ایجاد نمود؛ آن‌ها را که با هم دور بودند نزدیک کرد و بین آن‌ها که با هم نزدیک بودند فاصله انداخت.

خدایی که حدی ندارد و با شماره محاسبه نمی‌گردد که همانا ابزار و آلات، دلیل محدود بودن خویشند و به همانند خود اشاره می‌شوند. این که می‌گوییم موجودات از فلان زمان پدید آمده‌اند؛ پس قدیم نمی‌توانند باشند و حادثند؛ و این که می‌گوییم حتما پدید آمدند؛ ازلی بودن آن‌ها رد می‌شود و این که می‌گوییم اگر چنین بودند کامل می‌شدند؛ پس در تمام جهات کامل نیستند.

خدا با خلق پدیده‌ها در برابر عقل‌ها جلوه کرد و از مشاهده چشم‌ها برتر و والاتر است؛ و حرکت و سکون در او راه ندارد. زیرا او خود حرکت و سکون را آفرید و چگونه ممکن است آنچه را که خود آفرید در او اثر بگذارد یا خود از پدیده های خویش اثر پذیرد؟

حرف می‌زند نه با زبان و کام و دهان؛ می‌شنود نه با سوراخ‌های گوش و آلت شنوایی؛ سخن می‌گوید نه با به کار گرفتن الفاظ در بیان؛ حفظ می‌کند نه با رنج به خاطر سپردن؛ می‌خواهد نه با بکارگیری اندیشه؛ دوست دارد و خشنود می‌شود نه از راه دلسوزی؛ دشمن می‌دارد و به خشم می‌آید نه با صوتی که در گوش‌ها نشیند؛ و نه فریادی که شنیده شود؛ بلکه سخن خدای سبحان همان کاری است که ایجاد می‌کند

اگر چنین شود، ذاتش چون دیگر پدیده‌ها، تغییر می‌کند و اصل وجودش تجزیه می‌پذیرد و دیگر ازلی نمی‌تواند باشد. هنگامی که آغازی برای او تصور شود؛ پس سرآمدی نیز خواهد داشت و این آغاز و انجام، دلیل روشن نقص، و نقصان و ضعف دلیل مخلوق بودن، و نیاز به خالقی دیگر داشتن است. پس نمی‌تواند آفریدگار همه هستی باشد، و از صفات پروردگار که (هیچ چیز در او موثر نیست، و نابودی و تغییر و پنهان شدن در او راه ندارد) خارج می‌شود.

 

والاتر از صفات پدیده‌ها

خدا فرزندی ندارد تا فرزند دیگری باشد، و زاده نشده تا محدود به حدودی گردد و برتر است از آنکه پسرانی داشته باشد و منزه است که با زنانی ازدواج کند.

اندیشه‌ها به او نمی‌رسند تا اندازه ای برای خدا تصور نماید. حواس از احساس کردن او عاجز و دست‌ها از لمس کردن او ناتوان است و تغییر و دگرگونی در او راه ندارد، و گذشت زمان تاثیری در او نمی‌گذارد، گذران روز و شب او را سالخورده نسازد و روشنایی و تاریکی در او اثر ندارد.

خدا با هیچ یک از اجزاء و جوارح و اعضا و اندام، و نه با عرضی از اعراض، و نه با دگرگونی‌ها و تجزیه، توصیف نمی‌شود. برای او اندازه و نهایتی وجود ندارد و نیستی و سرآمدی نخواهد داشت. چیزی او را در خود نمی‌گنجاند که بالا و پایینش ببرد و نه چیزی او را حمل می‌کند که کج یا راست نگهدارد؛ نه در درون اشیا قرار دارد و نه بیرون آن.

حرف می‌زند نه با زبان و کام و دهان؛ می‌شنود نه با سوراخ‌های گوش و آلت شنوایی؛ سخن می‌گوید نه با به کار گرفتن الفاظ در بیان؛ حفظ می‌کند نه با رنج به خاطر سپردن؛ می‌خواهد نه با بکارگیری اندیشه؛ دوست دارد و خشنود می‌شود نه از راه دلسوزی؛ دشمن می‌دارد و به خشم می‌آید نه با صوتی که در گوش‌ها نشیند؛ و نه فریادی که شنیده شود؛ بلکه سخن خدای سبحان همان کاری است که ایجاد می‌کند.



ادامه مطلب
راهکار عملی مولا امام علی(علیه السلام) برای آرامش
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه بیست و چهارم تیر 1391 |

راهکار عملی مولا امام علی(علیه السلام) برای آرامش

حضرت امام علی علیہ السلام

آرامش به معنای طمأنینه و راحتی فکر در زندگی، حقیقت مطلوبی است که اسلام آن را ستوده است و راه هایی برای رسیدن به آن تعیین کرده است. از نظر اسلام آرامش و طمأنینه امری واقعی، حقیقتی و دست یافتنی است. در متون دینی ما راه های به دست آوردن آرامش بیان شده است و همین امر بهترین دلیل بر امکان دست رسی به آن است. علاوه بر این پیاده کردن دستوراتی ما را در رسیدن به آن نزدیک می کند. بزرگانی که به دستورات دین عمل کرده اند و به آرامش درونی رسیده اند، می تواند ما را به این واقعیت رهنمون سازد که کسب آرامش در زندگی یک شعار نیست و این چیزی است که ما خود می توانیم با به کار بستن دستورات دینی آن را در خود احساس و تجربه نماییم. در این مجال بر آنیم یکسری از راهکارهایی که امام علی علیه السلام  در رسیدن به این مطلوب موثر دانسته اند را بیان نماییم.

1-سخن گفتن با خداوند

حضرت علی (علیه السلام) در نامه خود به فرزندش امام حسن (علیه السلام) می فرماید: "غم واندوه خود را  درپیشگاه خداوند مطرح كن تا غمهای تو را برطرف كند ودر مشكلات تورا یاری رساند...."(نامه 31)

روشن است كه سخن گفتن با كسی كه  دسترسی به او درهر زمانی امكان پذیر است و صحبت كردن با او هیچ قید وشرطی لازم ندارد و هیچ محدودیت زمانی ندارد و هیچ واكنش نامناسب و پیامد نامطلوبی در پی ندارد و از همه مهمتر اینكه از قدرت بی پایانی بر خوردار است و مشتاق است كه بندگانش با او سخن گویند و از او كمك بخواهند تا از این قدرت بی پایان خود برای یاری رساندن به آنها استفاده كند، غم واندوه را از انسان دور می نماید و او را امیدوار و شاد می سازد. دعا و نیایش باعث می شود كه افراد خوشبینانه احساس كنند بر{وقایع} آینده كنترل بیشتری دارند و این اعتقاد موجب افزایش اعتماد به نفس، ‌عزت نفس واحساس هدفمندی در آنها می شود. بیشترین تأثیر مذهب بر شادی به دلیل نیایش زیاد و نزدیكی به خداوند است.

از آن جا كه رسیدن به هر هدفی، چه این هدف دنیوی باشد چه اخروی چه مادی چه معنوی مستلزم برنامه ریزی درست و عمل كردن به این برنامه است، بنا بر این اهل عمل بودن ضامن دستیابی به شادی و خوشبختی و كوتاهی در عمل به ارزشها و اعتقادات و برنامه های خود، ایجاد كننده حسرت و غم و اندوه است

2- نماز خواندن

حضرت علی (علیه السلام) در مورد تأثیر نماز بر كاهش غم واندوه می فرماید:

"آن چه كه بین من و خدا نارو است اگر انجام دهم و مهلت  دو ركعت نمازداشته باشم تا از خدا عافیت بطلبم، مرا اندوهگین نخواهد ساخت."(حکمت 299)

 از آن جا كه نماز خواندن نیز نوعی سخن گفتن با خداوند است، بنابر این همه مزایای سخن گفتن با خداوند را دارد وعلاوه بر این به دلیل اینكه عبارات مورد استفاده در نماز از سوی خداوند تعیین شده است میتوان گفت كه این عبارات بهترین عبارات برای سخن گفتن با خداوند است و بهترین نتیجه و بیشترین تأثیر را دارد.

3 - صله ارحام( روابط خویشاوندی )

حضرت علی(علیه السلام) درمورد اثرات مثبت رابطه با خویشاوندان می فرمایند ".خویشاوندان انسان بزرگترین گروهی هستند كه از او حمایت می كنندواضطراب و ناراحتی او را می زدایند و به هنگام مصیبت ها نسبت به او پرعاطفه ترین مردم می باشند." (خطبه 23)

صله رحم

كمك به دیگران در موقع پریشانی، تجربه نوعدوستی ایجاد می كند كه منبعی برای هیجان مثبت است . معاشرت پذیری با ارزش است زیرا به تعاون وكمك دوجانبه منجر می شود و این وضعیت لذت بخش است. روابط اجتماعی یکی از بزرگترین منابع شادی است.  بادوستان بودن نیز یکی از منابع اصلی لذت است. برخی از فواید با دوست بودن ممکن است ناشی از فعالیتهای لذت بخشی باشد که آنها برای یکدیگر انجام می دهند یا خود در فعالیتهای لذت بخشی مشارکت می کنند حداقل کارکرد ممکن این فعالیتهای مشترک  این است که موجب لذت و روابط حمایت کننده می شوند. مردم شاد نه تنها تعامل اجتماعی بیشتر ی با یکدیگر دارند بلکه کیفیت روابط آنها بالاتر است.

4- جستجوی سخنان حکمت آمیز

حضرت علی (علیه السلام) می فرماید:

" همانا این دلها همانند تن ها افسرده می شوند ، پس برای  شادابی دلها سخنان  حكمت آمیز  بجویید ." (حکمت 91)

در حكمت 197 نهج البلاغه نیز چنین روشی مورد تأكید قرار گرفته است.

حضرت علی (علیه السلام) همچنین می فرماید:

" گفتار حكیمان اگر درست باشد درمان {است}. . "  (حكمت 265)

از آن جا كه  سخنان حكمت آمیز غالبا ارضا كننده حس زیبایی شناختی ویادآوری كننده حقایق فراموش شده است  وانسان فطرتاً  همیشه طالب زیبایی و جویای حقیقت است،‌ بنا بر این طبیعی است  كه با شنیدن سخنان زیبای حكمت آمیز احساس لذت و شادابی به او دست می دهد. روشن است كه قرآن و احادیث كه در بردارنده سخنان خداوند و پیامبر اكرم و امامان هستند، بهترین وزیباترین سخنان حكمت آمیز می باشند. بسیاری از بررسی ها  تأثیر مثبت آموزش (که سخنان حکمت آمیز نیز جزئی از آن است) را بر خشنودی نشان داده اند.

حضرت علی (علیه السلام) در مورد تأثیر نماز بر كاهش غم واندوه می فرماید: "آن چه كه بین من و خدا نارو است اگر انجام دهم و مهلت دو ركعت نمازداشته باشم تا از خدا عافیت بطلبم، مرا اندوهگین نخواهد ساخت"

5 - اهل عمل بودن

حضرت علی(علیه السلام) می فرماید:

" آن كس كه در عمل كوتاهی كند دچار اندوه می شود ." (حکمت 127)

از آن جا كه رسیدن به هر هدفی، چه این هدف دنیوی باشد چه اخروی چه مادی چه معنوی مستلزم برنامه ریزی درست و عمل كردن به این برنامه است، بنا بر این اهل عمل بودن ضامن دستیابی به شادی و خوشبختی و كوتاهی در عمل به ارزشها و اعتقادات و برنامه های خود، ایجاد كننده حسرت و غم و اندوه است. بی کاری همه جنبه های شادی از جمله عاطفه مثبت، رضایت از زندگی و عاطفه منفی را متأثر می سازد. افراد بیکار احساس ملالت می‌کنند، عزت نفس اندکی دارند، گاهی عصبانی می شوند وگاهی اوقات بی تفاوتی عاطفی در آنها بروز می کند.

6 -غنیمت شمردن فرصتها

حضرت علی(علیه السلام) درنامه خود به فرزندش امام حسن می فرماید "...پیش از آن كه فرصت از دست برود و اندوه به بار آورد، از فرصتها استفاده كن." ( نامه 31 )

ایشان درحکمت 118  نیز اندوهبار بودنِِِ از دست دادن فرصتها را مورد تأكید قرار داده اند.

از آن جا كه لازمه عمل به برنامه های خود و در نتیجه دستیابی به اهداف دنیوی واخروی و مادی و معنوی، استفاده بهینه از فرصتهاست، بنابراین با استفاده درست از وقت است كه می توان به شادی دست یافت و در مقابل از دست دادن فرصتها به این دلیل كه باعث ناكامی در دستیابی به اهداف می شود، غم واندوه به دنبال دارد. معلوم شده است که افراد بیکار کمتر زمان خود را سازمان دهی می کنند و این مسأله یکی از علل بهداشت روانی (و ازجمله شادی) کمتر است.

تفاوت انسان ها و تاثیر آن در کمالشان
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هجدهم تیر 1391 |

گاهی با خود فکر می کنیم که نمی توانیم از پس مشکلات و سختی های راه پر فراز و نشیب کمال برآییم و استعداد و قابلیت رسیدن به این مراحل عالی را نداریم و بیشتر از آنچه هستیم نمی توانیم باشیم . اینها وسوسه ها و توهماتی است که گاه و بی گاه به سراغمان آمده و نا امیدی را بر تمام وجودمان غالب می سازد

ایمان
پله پله تا ملاقات خدا

اگر کمی به روزهای و دوره های مختلف زندگی که پشت سر گذاشته ایم توجه کنیم متوجه خواهیم شد که از همان ابتدای زندگی مرحله به مرحله قدم به قدم جلو آمده ایم ابتدا جنین بوده سپس طفلی کوچک و بعد روزگار نوجوانی و الی آخر . بنابراین زندگی ما با زمان مندی و تدرّج گره خورده است و توجه به همین زمان مندی و تدرّج در رسیدن به هدف و غایت زندگی انسان حائز اهمیت می باشد.

 

توجه به توانایی ها و ناتوانی ها :

آدمی دارای توانمندی ها و در عین حال نواقصی است که برای رسیدن به کمال نهایی خویش باید به هردو توجه کند . علی الخصوص نواقص ، اعم از اخلاقی و رفتاری و درونی و ذهنی که هر یک نقش به سزایی را در عدم  پیشبرد انسان به سمت و سوی مقصدش دارد . برای مثال حضرت امیر مومنان در حکمت 147خطاب به کمیل می فرمایند : بدان که در اینجا (اشاره به سینه مبارک ) دانش فراوانی انباشته است ، ای کاش کسانی را می یافتم که می توانستند آنها را بیاموزند ؟ آری تیزهوشانی را می یابم اما مورد اعتماد نمی باشند ، دین را وسیله دنیا قرار داده اند و با نعمت های خدا بر بندگان و با برهان های الهی بر دوستان خدا فخر می فروشند . یا گروهی  که تسلیم حاملان حق می باشند اما ژرف اندیشی لازم را در شناخت حقیقت ندارند که با اولین شبهه ای شک و تردید در دلشان ریشه می زند پس نه آنها و نه اینها سزاوار آموختن دانش های فراوان من نمی باشند . (حکمت 147 / نهج البلاغه محمد دشتی )

انسانها از نظر روحیات و خلق و خو و توانمندی های بدنی متفاوت هستند اما آنچه در وجود آدمی از اهمیت والایی برخوردار است و حاکم بر تمام هستی انسان است عقل است و این عقل جنبه ملکوتی داشته و در همه انسانها مشترک است . اما نباید انتظار داشت که به یک باره تمام توانمندی های عقلانی انسان شکوفا گردد و اورا به سر منزل مقصود رساند بلکه این راه نیازمند گذر زمان و توجه به تمکن و توانایی افراد است

و همچنین توجه به توانمندی های دوران جوانی که آدمی مستعد فراگیری علوم و مزین شدن به اخلاق نیکو می باشد که حضرت در نامه ایی خطاب به فرزندشان می فرمایند : دل جوان همچون زمین ناکشته است هر چه در آن افکند بپذیرد ...سپس به ادب آموختنت پرداختم پیش از آنکه دلت سخت شود و خردت هوایی دیگر گیرد تا با رأی قاطع روی به کاری آری و از آنچه خداوند تجربت در پی آن بودند و آزمودند بهره برداری و رنج طلب از تو برداشته شود . (نهج البلاغه / نامه 31 )

انسانی که به خویشتن خویش واقف بوده درد خود را بهتر از هر کسی دیگری دانسته و به دنبال درمان خواهد بود همین است که عارفان و سالکان بر خود شناسی تاکید فراوان داشته اند چنانکه حضرت می فرمایند : دانا کسی است که قدر خود را بشناسد و در نادانی انسان همین بس که قدر خویش را نشناسد . ( خطبه 1-3 ) 

دل جوان همچون زمین ناکشته است هر چه در آن افکند بپذیرد ...سپس به ادب آموختنت پرداختم پیش از آنکه دلت سخت شود و خردت هوایی دیگر گیرد تا با رأی قاطع روی به کاری آری و از آنچه خداوند تجربت در پی آن بودند و آزمودند بهره برداری و رنج طلب از تو برداشته شود

تفاوت انسانها و تاثیر آن در کمال

گاهی با خود فکر می کنیم که نمی توانیم از پس مشکلات و سختی های راه پر فراز و نشیب کمال برآییم و استعداد و قابلیت رسیدن به این مراحل عالی را نداریم و بیشتر از آنچه هستیم نمی توانیم باشیم . اینها وسوسه ها و توهماتی است که گاه و بی گاه به سراغمان آمده و نا امیدی را بر تمام وجودمان غالب می سازد . اما در جواب به تمام این چون  و چراها و بهانه هایی که برای راضی کردن خودمان می تراشیم باید گفت انسانها از نظر روحیات و خلق و خو و توانمندی های بدنی متفاوت هستند اما آنچه در وجود آدمی از اهمیت والایی برخوردار است و حاکم بر تمام هستی انسان است عقل است و این عقل جنبه ملکوتی داشته و در همه انسانها مشترک است . اما نباید انتظار داشت که به یک باره تمام توانمندی های عقلانی انسان شکوفا گردد و اورا به سر منزل مقصود رساند بلکه این راه نیازمند گذر زمان و توجه به تمکن و توانایی افراد است .

حقیقت انسان دارای بعد ملکوتی و ملکی است و انسان از استعداد نامتناهی برخوردار است به گونه ایی که می توانست اسماء الهی را بیاموزد و به فرشتگان بیاموزاند و مقام خلیفه الهی را بیابند . ( خطبه 1و 192 )

کلام آخر اینکه به قول استادی بزرگوار همه انسانها توانایی انسان کامل شدن را دارند و این نعمتی است  که موهبت الهی بوده و همگان به یکسان از آن بهره مندند ، یکی همت کرده و این نعمت رادر می یابد و دیگری آن را به ورطه هلاک می کشاند .

                           هر مرتبه از وجود حکمی دارد                  گر حفظ مراتب نکنی زندیقی

کاری که عالمان جاهل با قرآن می کنند
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه شانزدهم تیر 1391 |
عالم نمایان جاهل در مواجهه با قرآن چگونه عمل می کنند؟
امام علی

جواب: در آخرین فراز از خطبه 17، امام(علیه السلام) شکایت جاهلان عالم نما و قاضیان نادان و دنیاپرست و خودخواه و مغرور را به درگاه خداوند مى برد و با دلى پر درد و آهى سوزان از آنها شکوه مى کند، مى فرماید:

«از این گروهى که در میان امواج جهل و نادانى زندگى مى کنند و در گمراهى جان مى دهند به خدا شکایت مى کنم!» (اِلَى اللهِ اَشْکُو مِنْ مَعْشَر یَعیشونَ جُهّالا، وَ یَمُوتُونَ ضُلاّلا).

در واقع در این فراز، توصیفهایى براى معرّفى این گروه بیان مى کند. آرى تمام زندگى آنها در جهل و نادانى سپرى مى شود و به همین دلیل مرگشان در ضلالت و گمراهى است (در واقع جمله دوّم نتیجه اجتناب ناپذیر جمله اوّل است!) چگونه ممکن است سراسر زندگى انسان در جهل بگذرد و او گمراه از دنیا نرود!

در توصیف دیگرى از آنها که یکى از بهترین نشانه ها براى شناختن این گروه است، مى فرماید:

«در میان آنها متاعى کسادتر از قرآن مجید نیست، اگر درست خوانده و تفسیر شود! و متاعى بهتر و گرانبهاتر از آن نزد آنها وجود ندارد، اگر آن را از مفاهیم اصلیش تحریف کنند (و مطابق هواى نفس آنها تفسیر نمایند.)» (لَیْسَ فیهِمْ سِلْعَة(1)اَبْوَرُ(2) مِنَ الْکِتابِ اِذا تُلِىَ حَقَّ تِلاوَتِهِ، وَ لا سِلْعَة اَنْفَقُ(3) بَیْعاً وَ لا اَغْلى ثَمَناً مِنَ الْکِتابِ اِذا حُرِّفَ عَنْ مَواضِعِهِ).

آنها قرآنى را مى خواهند که هماهنگ با هواى نفس آنها و اغراض فاسد و نیّات شوم و افکار پلیدشان باشد، و از آن جهت که قرآن با تفسیر راستینش، هماهنگ با این خواسته هاى انحرافى نیست دائماً دست به سوى تحریف و تفسیر به رأى دراز مى کنند و براى توجیه افکار و اعمال زشتشان در میان علاقه مندان به قرآن، به سراغ تحریف مى روند.

شدیدترین خطرى که امّت مرا تهدید مى کند، لغزش عالمان و استدلال منافقان به قرآن (براى توجیه منویّات خویش) و مطامع دنیوى، که گردنهاى شما را مى زند و شما را به ذلّت مى کشاند

نکته قابل توجه در این جا تفاوت میان مۆمنان باتقوا و بى ایمان هاى فاقد تقوا، است. گروه اوّل قرآن و فرمان الهى را براى خود اصل اساسى مى دانند و مى کوشند خواسته هاى خود را بر آن تطبیق دهند و اگر گرفتار خطا و لغزشى شوند، و از چهارچوبه دستورات الهى فراتر روند، به زودى پشیمان شوند; رو به درگاه خدا مى آورند، و از گناه و تقصیر خویش توبه مى کنند و درصدد جبران بر مى آیند.

گروه دوّم که خود خواه و خود محور و هوا پرستند، معیار اصلی را خواسته های دل و هوسهای بی قید و شرط خود می دانند، به همین دلیل کوشش می کنند که آیات قرآن و کلمات الهی را نیز بر آن تطبیق دهند؛ چرا که آن اصل است و این فرع، دین و احکام الهی تا آنجا برای آنها محترم است که یا خواسته های آنها سازگار باشد، و هر جا از خواسته هاى آنها جدا شد از آن جدا مى شوند. به همین دلیل آنها در برابر آیات الهى با یکى از دو شیوه برخورد مى کنند:

نخست از شیوه «نُۆمِنُ بِبَعْض وَ نَکْفُرُ بِبَعْض» بهره مى گیرند آنچه هماهنگ با هوسهایشان است مى پذیرند و به آن ایمان دارند و آنچه را مخالف آن است طرد مى کنند و نسبت به آن کافر مى شوند!

در واقع آنها به مصداق «اَفَرَاَیْتَ مَنِ اَتَّخَذَ اِلهَهُ هَویهُ» هواى نفس را مى پرستند نه خدا را!

شیوه دوّم دست زدن به تحریف معنوى و تفسیر به رأى، که گاه براى فریب مردم و گاه براى فریب وجدان خویش مى باشد; و این شیوه از شیوه اوّل خطرناکتر و زشت تر است. به همین دلیل در آیات قرآن و روایات اسلامى مذمّت فوق العاده اى از آن شده است.

آنها قرآنى را مى خواهند که هماهنگ با هواى نفس آنها و اغراض فاسد و نیّات شوم و افکار پلیدشان باشد، و از آن جهت که قرآن با تفسیر راستینش، هماهنگ با این خواسته هاى انحرافى نیست; دائماً دست به سوى تحریف و تفسیر به رأى دراز مى کنند و براى توجیه افکار و اعمال زشتشان در میان علاقه مندان به قرآن، به سراغ تحریف مى روند

قرآن مجید درباره گروهى از یهود مى فرماید: «اَفْتَطْمَعُونَ اَنْ یُۆْمِنُوا لَکُمْ وَ قَدْ کانَ فَریق مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلامَ اللهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ»; (آیا انتظار دارید به آیین شما (مسلمانان) ایمان بیاورند با این که عدّه اى از آنها سخنان خدا را مى شنیدند و پس از فهمیدن، آن را تحریف مى کردند در حالى که علم و آگاهى داشتند).(4)

مسلّم است این گونه افراد در برابر هیچ گونه واقعیّتى تسلیم نخواهند شد، آنها خفّاشانى هستند که دشمن آفتاب عالمتاب حقّند، آنها هرگز ایمان به خدا نیاوردند!

لذا در حدیثى از پیغمبراکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) مى خوانیم که مى فرماید: «قالَ اللهُ جَلّ جَلالُهُ: ما آمَنَ بی مَنْ فسَّرَ بِرَأیِهِ کَلامی»; (خداوند متعال مى فرماید: کسى که سخن مرا به رأى خود (و مطابق میل خویش) تفسیر کند به من ایمان نیاورده است).(5)

در حدیث دیگرى از رسول خدا مى خوانیم: «اَشَدُّ ما یُتَخَوَّفُ عَلى اُمَّتى ثَلاث: زَلَّةُ عالِم، اَوْ جِدالُ مُنافِق بِالْقُرآنِ، اَوْ دُنْیا تَقْطَعُ رِقابَکُمْ»(شدیدترین خطرى که امّت مرا تهدید مى کند، لغزش عالمان و استدلال منافقان به قرآن (براى توجیه منویّات خویش) و مطامع دنیوى، که گردنهاى شما را مى زند و شما را به ذلّت مى کشاند).(6)

 

پی نوشت ها :

(1) . «سِلْعه» (بر وزن فرقه) به معناى متاع و مال التجاره است و در اصل از ماده «سَلْع» به معناى شکاف یا شکاف در کوه ها گرفته شده و از آن جا که «مال التجاره» آشکارا در برابر چشم همه قرار داده مى شود، به آن «سلْعه» گفتند.

(2) . «اَبْوَر» از ماده «بَوْر» (بر وزن غَوْر) به معناى هلاکت و فساد است، و از آن جهت که کسادى بازار موجب هلاکت سرمایه ها و مردم مى شود این واژه به آن اطلاق شده است.

(3) . «اَنْفَق» از ماده «نَفاق» و «نفوق» در اصل به معناى از بین رفتن چیزى است و بخشش را از آن جهت «انفاق» مى گویند که به ظاهر اموال مورد انفاق از دست مى رود هرچند در معنا پاداشى به مراتب عظیمتر خواهد داشت. همچنین به رواج متاع در بازار «نَفاق» (بر وزن طلاق) گفته مى شود چون به زودى از طرف خریداران، خریدارى مى شود و از بازار بیرون مى رود.

(4) . سوره بقره، آیه 75.

(5) . «بحارالانوار»، ج 89، ص 107.

(6) . «بحار الانوار»، ج 89، ص 108.

پیامدهای دوری از قرآن و اهل بیت
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه شانزدهم تیر 1391 |
امام علی
سۆال: فاصله گرفتن از قرآن و اهل بیت چه عواقبی دارد؟

جواب: دورى از قرآن براى همه مسلمانان مایه زیان و خسران است مخصوصاً براى دانشمندان و علماى امّت.

همان گونه که امام امیرمۆمنان على(علیه السلام) در خطبه 18 نهج البلاغه با دقیقترین و رساترین بیان نشان داده، که چگونه گروهى از همان قرن نخستین ظهور اسلام به خاطر فاصله گرفتن از قرآن و اهل بیت که شارحان الهى قرآنند، سرگردان و حیران مانده اند و به راه هایى که دون شأن عالم اسلامى است کشیده شده اند.

در این جا حدیث جالبى است که از گفتگوى «عُمَرِ بْنَ اُذْیْنَه»(1) یکى از یاران امام صادق(علیه السلام) با «ابن ابى لیلى»(2) که حقایق مهمّى در آن برملا شده است.

او مى گوید: روزى وارد بر «ابن ابى لیلى» شدم که از قضات بود، گفتم: مى خواهم چند مسأله از تو سۆال کنم ـ و من در آن موقع نوجوانى بودم ـ گفت فرزند برادر بپرس!

گفتم: شما جمعیّت قضات کار عجیبى دارید، مسأله اى در امور مالى یا مربوط به ازدواج و خون، نزد شما مطرح مى شود و در آن به رأى خود قضاوت مى کنید امّا همان مسأله نزد قاضى «مکّه» مطرح مى شود او رأى دیگرى صادر مى کند; و باز همان مسأله نزد قاضى بصره و قاضى یمن و قاضى مدینه مطرح مى شود آنها نیز آراى دیگرى صادر مى کنند که برخلاف آراى قبلى است; سپس همه شما نزد خلیفه اى که شما را به منصب قضاوت نصب کرده است جمع مى شوید و از آراى مختلف، او را با خبر مى سازید و او رأى همه شما را(با آن همه ضدّ و نقیض ها) صحیح مى شمرد! در حالى که خداى شما یکى و پیامبرتان یکى و دین شما یکى است، آیا خداوند، شما را به اختلاف دعوت کرده و اطاعتش نموده اید؟ یا شما را از آن نهى فرموده و نافرمانى کرده اید؟ یا شما در تشریع احکام، شریک خدا هستید و حق دارید هرچه مى خواهید بگویید و حکم صادر کنید و بر او لازم است که راضى باشد؟ یا این که خداوند، دین ناقصى را نازل کرده و از شما براى تکمیلش یارى طلبیده است؟ یا دین کاملى را نازل کرده ولى رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم) در ابلاغ آن کوتاهى نموده؟ راستى چه پاسخ مى گویید؟

«ابن ابى لیلى» گفت: از کجا هستى اى فرزندم گفتم: از اهل بصره گفت: از کدام قبیله‌اى؟ گفتم: از طایفه «عبدقیس»; گفت: از کدام شاخه‌هاى آن؟ گفتم: از «بَنى اُذینَه» گفت: با «عبدالرحمان ابن اذینه» چه نسبتى دارى؟ گفتم: او جدّ من است.

از «على بن ابى طالب» برایم نقل کرد که قضات سه طایفه اند دو طایفه اهل هلاکتند و یک طایفه اهل نجات، امّا آن دو گروه که هلاک مى شوند گروهى هستند که عمداً قضاوت ظالمانه مى کنند و یا اجتهاد مى کنند و راه خطا مى روند و اهل نجات کسى است که به امر الهى عمل کند

در این جا او به من خوش آمد گفت و مرا نزد خود نشانید و گفت: برادرزاده سۆال کردى و خشونت به خرج دادى و در سخن خود اصرار ورزیدى و اعتراض کردى و من ان شاء الله جواب تو را مى گویم.

امّا سۆال تو درباره اختلاف آراى قضات، به دلیل این است که هر مسأله اى براى ما پیش آید که بیانى در رابطه با آن، در کتاب الله و یا سنّت رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم) باشد، هرگز براى ما شایسته نیست که از کتاب و سنّت فراتر رویم و امّا مسائلى که براى ما پیش مى آید و در کتاب الله و سنّت پیامبر(صلی الله علیه وآله) از آن خبرى نیست، ما به رأى خود اخذ مى کنیم.

گفتم: این کار درستى نیست که انجام داده اى! چرا که خداوند متعال مى فرماید:

«ما هیچ چیزى را در کتاب (قرآن) فروگذار نکرده ایم» و نیز فرموده: «قرآن را براى تبیین همه چیز نازل کردیم» به عقیده تو اگر کسى عمل به اوامر الهى کند و از نواهى او خوددارى کند، آیا وظیفه اى بر او هست که اگر انجام ندهد خدا او را عذاب کند یا اگر انجام دهد به او پاداش عطا نماید؟

گفت: چگونه ممکن است پاداش بر چیزى دهد که امر به آن نکرده یا مجازات نسبت به چیزى کند که نهى از آن ننموده است؟

گفتم: اصولا چگونه ممکن است مسائلى پیش آید که حکم آن در کتاب الله و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) نباشد؟

عذاب

گفت: فرزند برادرم! در حدیثى از عمر بن خطاب آمده که: در میان دو نفر داورى کرد، کسى که از همه به او نزدیکتر بود گفت: اى امیرمۆمنان! راه صحیح را پیمودى. عمر با تازیانه اى که در دست داشت بر او زد و گفت: «مادرت به عزایت بنشیند! به خدا سوگند خود عمر نمى داند راه صواب رفته یا خطا! این رأیى بود که به اجتهاد خود گفتم، مرا در پیش روى خودم مدح نگویید»!

من به او گفتم: من هم حدیثى براى تو نقل مى کنم، گفت: بگو ببینم! گفتم: پدرم این حدیث را از «على بن ابى طالب» برایم نقل کرد که قضات سه طایفه‌اند ؛ دو طایفه اهل هلاکتند و یک طایفه اهل نجات، امّا آن دو گروه که هلاک مى شوند گروهى هستند که عمداً قضاوت ظالمانه مى کنند و یا اجتهاد مى کنند و راه خطا مى روند و اهل نجات کسى است که به امر الهى عمل کند.

این حدیث، حدیث تو را باطل مى کند اى عمو! گفت: به خدا سوگند درست است اى فرزند برادر، پس تو مى گویى همه چیز در قرآن است؟

گفتم: خداوند چنین فرموده، و هیچ حلال و حرام و امر و نهى نیست مگر این که در قرآن است خواه کسانى از آن آگاه شوند یا از آن آگاه نشوند. خداوند در قرآن از مسائلى خبر داده که ما نیاز (فوق العاده اى) به آن نداریم چگونه ممکن است از امورى که نیازمندیم خبر نداده باشد؟ گفت: مثلا مانند چه مسائلى؟

گفتم: داستان آن دو مردى که یکى باغ مهمّى داشت و دیگرى با ایمان بود و دستش تهى....(3)

گفت: (بسیار خوب) این علوم قرآنى که مى گویى نزد کیست؟

گفتم: خودت مى دانى نزد کیست!

گفت: دوست دارم او را مى شناختم پاهاى او را با دست خود مى شستم و خادمش بودم و از او یاد مى گرفتم.

گفتم: تو را به خدا سوگند مى دهم آیا کسى را مى شناسى که وقتى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) درخواست بیان مطلبى مى کرد به او جواب مى داد و هنگامى که سکوت مى کرد پیامبر(صلی الله علیه و آله) ابتدا مى فرمود؟

گفت: آرى او «على بن ابى طالب(علیه السلام)» بود.

گفتم: سۆال دیگرى دارم، آیا هرگز شنیده اى که امام على(علیه السلام) بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) درباره حلال یا حرامى از کسى سۆالى کرده باشد؟

گفت: نه.

گفتم: آیا مى دانى که دیگران به او محتاج بودند و مسائل را از او مى گرفتند؟

گفت: آرى.

گفتم: پس تمام این علوم هاى قرآنى نزد او بود.

گفت: او از جهان رفته، کجا دست ما به دامنش مى رسد؟

گفتم: در میان فرزندانش جستجو کن! که این علوم نزد آنهاست.

گفت: چگونه من به آنها دست پیدا کنم؟

گفتم: بگو ببینم اگر بیابانى باشد و راهنمایانى داشته باشد، آنها برخیزند و بعضى از راهنمایان خود را بکشند و بعضى را بترسانند تا فرار کنند و بعضى هم که مانده اند خود را پنهان سازند و آنها بدون راهنما بمانند و در میان بیابان سرگردان شوند و هلاک گردند، درباره آنها چه مى گویى؟ (و مقصّر کیست و باید چه کنند؟)

گفت: باید به جهنم بروند! این را گفت و رنگش پرید، صورتش زرد شد و دانه بهى را که در دست داشت محکم بر زمین زد به طورى که متلاشى شد و گفت: «اِنّا لِلهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ».(4)(5) 

 

پی نوشت ها :

(1) . «عمر بن اذینه» از بزرگان علماى شیعه از اهل بصره است و از طریق مکاتبه سۆالاتى از امام صادق(علیه السلام)داشت و صاحب بعضى از تألیفات در احکام دین و مورد اعتماد و وثوق بود او در زمان «مهدى عباسى» (به خاطر رابطه نزدیکش با اهل بیت و امام صادق(علیه السلام)) تحت تعقیب قرار گرفت و به یمن فرار کرد و در همان جا وفات یافت.

(2) . «ابن ابى لیلى» از فقهاى معروف اهل سنّت، نامش «محمد بن عبدالرحمن» است، ولى در حدیث بالا گفتگوى «ابن اذینه» را با عبدالرحمن پدر او مى خوانیم امّا در کتاب مصادر نهج البلاغه آمده است که گفتگوى «ابن اذینه» با «محمّد» فرزند او بوده که از زمان بنى امیّه تا ایّام حکومت «منصور عبّاسى» عهده دار منصب قضاوت در کوفه بود، در حالى که پدرش «عبدالرحمن» از فقهاى عصر على(علیه السلام) محسوب مى شود و هنگام خروج بر «حجاج بن یوسف»، کشته شد (بنابراین «ابن اذینه» که از یاران امام صادق(علیه السلام) است با «محمد» معاصر بوده، نه با پدرش «عبدالرحمن».

(3) . به تفسیر نمونه، ذیل آیات 32 به بعد سوره کهف مراجعه فرمایید.

(4) . مستدرک الوسائل، ج 17، ص 245، ح 13 ـ این حدیث را در کتابهاى فراوان دیگرى نقل کرده اند.

(5) . پیام امام علی(علیه السلام)، جلد1، ص636.

گذری بر دریای فضایل امیرالمۆمنین(سلام‌الله‌علیه)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دهم تیر 1391 |

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود : اگر آسمان‌ها و زمین و تمام جن و انس، ایمانشان را روی هم بریزند و در یک کفّه ترازو قرار دهند، و ایمان امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه»  در کفّه دیگر باشد، ایمان حضرت علی«سلام‌الله‌علیه»،‌ از آن ایمان جن و انس و ملائکه، و آسمان‌ها و زمین، بالاتر است!

ایمان حضرت علی«علیه السلام»

یکی از امتیازهای امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» ایمان ایشان است. در روایتی که توسط شیعه و سنّی از پیغمبر اکرم«صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم» نقل شده است، حضرت می‌فرمایند:

«لَوْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وُضِعَتَا فِى كِفَّة وَ وُضِعَ إِیمَانُ عَلِىٍّ فِى كِفَّة لَرَجَحَ‏ إِیمَانُ‏ عَلِى»[1]

 

آسمان‌ها و زمین، بالاتر است!

شبیه این روایت را معمولاً اهل سنّت از قول خلیفه دوّم نقل می‌کنند که در وقت مردن و در جلسه تعیین خلیفه بیان کرده است. وقتی شورای شش نفره را برای تعیین خلیفه ایجاد می‌کند، برای هرکدام از افراد منتخب، یکی از عیب‌هایشان را بیان می‌‌کند، ولی وقتی نوبت به امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» می‌رسد، این روایت پیغمبر اکرم «صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم» را نقل می‌کند و می‌گوید: أَنْتَ یا عَلِی فَوَ اللَّهِ لَوْ وُزِنَ إِیمَانُكَ بِإِیمَانِ أَهْلِ الْأَرْضِ لَرَجَحَهُم [2]، یعنی ای علی! تو کسی هستی که ایمانت بر ایمان همه برتری دارد.

به راستی نیز چنین است؛ خود امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» می‌فرمایند:

«لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ یقِیناً» [3]

یعنی مقام حضرت علی«سلام‌الله‌علیه» در عالم شهود است. خدا را یافته و ذرّ‌ه‌ای در آن شک ندارند؛ نظیر آدم تشنه‌ای که با خوردن آب، تشنگی و سیری را می‌یابد، خدا را یافته‌اند و اینگونه پروردگار را عبادت می‌کنند. حضرت در پاسخ فردی که از ایشان سۆال می‌کند آیا پروردگار خود را دیده‌اید، می‌فرمایند:

«أَ فَأَعْبُدُ مَا لَا أَرَى؟»

سپس در مورد چگونگی دیدن خداوند می‌فرمایند:

«لَا تُدْرِكُهُ الْعُیونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِیانِ وَ لَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ»[4]

خداوند متعال با چشم مادی دیده نمی‌شود، بلکه باید خداوند را به واسطه حقایق و نور ایمان، با قلب یابید.

اساساً شخصیت امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» به گونه‌ای است که وقتی امکان دفاع و جنگ باشد، در میدان نبرد با صلابت شمشیر می‌زند، در هنگام خانه نشینی و وقتی که جنگیدن او به زیان اسلام است، برای فقرا و ضعفا مزرعه آباد می‌کند و در موقع حکومت، عدالت را محور حکومت قرار می‌دهد و شیوه حکومت عادلانه را به جهانیان می‌آموزد

شجاعت امیرالمۆمنین علی«علیه السلام»

شجاعت مراتبی دارد که والاترین مرتبه شجاعت و در واقع معنای اصلی و دقیق شجاعت این است که انسان در جزر و مدّ روزگار، خودش را نبازد و بتواند وظیفه‌اش را به درستی تشخیص دهد و به آن وظیفه عمل کند. امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» به معنای حقیقی کلمه شجاع بودند. در دوران پیامبر اکرم«صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم» وقتی که باید جنگ کنند،‌ هشتاد و چهار جنگ را با موفقیت پشت سر می‌گذارند. بنابر نظر شیعه و سنّی و همه تاریخ نویسان، حضرت علی«سلام‌الله‌علیه» در همه جنگ‌ها حضور داشتند و با شجاعت تمام، از اسلام و پیامبراکرم«صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم» دفاع نمودند.

از نشانه‌های شجاعت امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» این است که با آن قدرت و هیبتی که داشتند، هنگامی که وظیفه خود را صبر و سکوت تشخیص دادند، ساکت ماندند. پس از قضیه نامبارک سقیفه بنی ساعده، که نقطه آغازین انحراف و انحطاط مسلمانان بود، خلافت آن حضرت غصب شد و ایشان خانه نشین شدند و برای حفظ اسلام، در مقابل شیطنت سقیفه، اقدام نکردند. ولی جالب است که در آن مدّت، بیکار نماندند و  در بیست و پنج سال، بیست و شش مزرعه را برای فقرا و ضعفاء و بیچارگان، آباد کردند. حضرت در این مدّت، طبق وظیفه عمل کردند و  از هیچ کوششی در جهت حفظ اسلام و خدمت به مسلمانان، فروگذار نکردند.  

امام علی
توصیه اقتصادی امیرالمۆمنین«‌علیه السلام» به استانداران

امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» در یک توصیه به استاندارها و عوامل حکومتی خود می‌نویسند:

«أَدِقُّوا أَقْلَامَكُمْ وَ قَارِبُوا بَینَ سُطُورِكُمْ وَ احْذِفُوا عَنِّی فُضُولَكُمْ وَ اقْصِدُوا قَصْدَ الْمَعَانِی وَ إِیاكُمْ وَ الْإِكْثَارَ فَإِنَّ أَمْوَالَ الْمُسْلِمِینَ لَا تَحْتَمِلُ الْإِضْرَار»[5]

ای استاندار من! در وقتی که به من نامه می‌نویسی، قلمت را ریز کن و بین سطرها فاصله نینداز و قلم فرسایی نکن و جان کلام  را بنویس، زیرا بیت المال طاقت اینکه تو کاغذ زیاد مصرف کنی و قلم فرسایی کنی و درشت بنویسی و بین سطرها فاصله بگذاری را ندارد! این کارها ضرر برای بیت المال مسلمین است: «فَإِنَّ أَمْوَالَ الْمُسْلِمِینَ لَا تَحْتَمِلُ الْإِضْرَار».

حضرت در امر حکومت، فوق العاده مراقب وظیفه بودند و مکرّر به کارگزاران و استانداران خود می‌فرمودند: من در مدّت عمرم از نظر غذا و مسکن و پوشش فوق‌العاده ساده زیست بودم، گرچه شما نمی‌توانید مانند من زندگی کنید، امّا تا می‌توانید با تقوا، عفّت و تلاش و کوشش مرا یاری نمایید:

«أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ»[6]

با ساده زیستی خود، به امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» کمک کنید، تا می‌توانید مراقب بیت المال باشید و به جای اینکه خودخور باشید، به دیگران کمک کنید. تا می‌توانید به خلق خدا خدمت کنید. این کارها خدمت به علی«سلام‌الله‌علیه» است.

 

ساده زیستی امیرالمۆمنین«علیه السلام»

سیری در سیره زندگانی امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» حاکی از آن است که آن امام بزرگوار در تمام دوران حیات خویش، چه در وقتی که حاکم دو ثلث جهان بودند و چه در سایر زمان‌ها، همواره ساده زیست بوده‌اند. در تاریخ نقل شده است که حضرت دو پیراهن ارزان قیمت خریداری می‌کردند، پیراهن بهتر را به غلام خود قنبر می‌دادند و پیراهن دیگر را خود استفاده می‌کردند.[7] و گاهی قنبر اصرار می‌کرد که لباس بهتر را خود بپوشید، ولی حضرت می‌فرمودند: تو جوانی و باید لباس بهتری پوشیده باشی.[8] حضرت علی«سلام‌الله‌علیه» در طول سال، دو پیراهن ساده به این صورت از مال خود و نه از بیت المال، می‌خریدند و به آن قانع بودند.

نقل است که فردی نزد معاویه رفت و برای شام نزد او ماند. هنگامی که سفره انداخته شد، غذاهای رنگین و تشریفاتی زیادی در آن بود. امّا غذای مخصوصی نیز برای معاویه آوردند، معاویه غذای مخصوص را نزد آن فرد گذاشت و  گفت: امشب غذای مخصوصم را تو بخور. آن شخص سوال کرد این عذا چیست؟ معاویه شروع به شمردن محتویات آن غذا کرد که: مغز گندم، و مغز بادام و ... خلاصه هفت مغز مقوّی برای او شمرد که در آن غذا موجود بود. سپس بغض گلوی میهمان را گرفت و گفت: هیچ فراموش نمی‌کنم که افطاری در خدمت مولا امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» بودم. برای من یک غذای ساده آوردند و ناگهان دیدم که غذای امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» مقداری نان جو  و مقداری شیر(و به تعبیر برخی روایات مقداری دوغ ترش) بود. ایشان نان جوی خشک شده را با دست تکه می‌کرد و می‌خورد و بعد از هر لقمه، الحمدلله می‌گفت. وقتی غلام برای جمع کردن سفره آمد، گله کردم که چرا چنین است و چرا به امیرالمومنین«سلام‌الله‌علیه» نمی‌رسید؟ ایشان پیر و ناتوان شده‌اند و باید به غذای ایشان رسیدگی کرد! آنگاه مستخدم شروع به گریه کرد و گفت: مگر نمی‌بینید که آقا در این همیان را بسته‌اند که نکند ما روغن زیتون به این نان جو بزنیم و کمی نرم شود!

ای استاندار من! در وقتی که به من نامه می‌نویسی، قلمت را ریز کن و بین سطرها فاصله نینداز و قلم فرسایی نکن و جان کلام را بنویس، زیرا بیت المال طاقت اینکه تو کاغذ زیاد مصرف کنی و قلم فرسایی کنی و درشت بنویسی و بین سطرها فاصله بگذاری را ندارد! این کارها ضرر برای بیت المال مسلمین است

وظیفه‌شناسی امیرالمۆمنین«‌علیه السلام» در تمام مراحل زندگی

اساساً شخصیت امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» به گونه‌ای است که وقتی امکان دفاع و جنگ باشد، در میدان نبرد با صلابت شمشیر می‌زند، در هنگام خانه نشینی و وقتی که جنگیدن او به زیان اسلام است، برای فقرا و ضعفا مزرعه آباد می‌کند و در موقع حکومت، عدالت را محور حکومت قرار می‌دهد و شیوه حکومت عادلانه را به جهانیان می‌آموزد.

امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» در نامه‌ای که در نهج البلاغه نیز آمده است[9]، منشور حکومتی خود را بیان می‌دارند. این نامه بدون فکر  قبلی و هنگامی که مالک اشتر سوار بوده تا به مصر برود، نگاشته شده است. امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» در همان موقع روی تخته سنگی نشستند و این منشور را برای مالک نوشتند.

یکی از عالمان نصرانی بین منشور امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» و منشور سازمان الملل مقایسه‌ای کرده و می‌گوید: دنیا جمع شدند و سه سال زحمت کشید و منشور سازمان ملل را نوشتند، وقتی نامه امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» را با آن منشور مقایسه کنیم، خواهیم دید که آن نور مطلق است و این سراسر ظلمت. نامه امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» یک دنیا علم است.

البته لازم به ذکر است وقتی می‌گوییم امیرالمۆمنین«سلام‌الله‌علیه» شجاع بودند نه اینکه یک عکس خرافی بسازیم  و  یک شمشیر دو سر بر روی زانوی ایشان قرار دهیم! معنای شجاعت این نیست، بلکه شجاعت آن است که در هشتاد و چهار جنگ دلاورانه می‌جنگد، بیست و پنج سال سکوت و خانه نشینی می‌کند و در پنج سال حکومت، یک دنیا افتخار برای عالم بشریت می‌آفریند.

 

پی‌نوشت‌ها :

1.‌ الأمالى الطوسى، ص 575؛ همچنین ر.ک: مناقب آل أبى طالب، ج 2، ص 370؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 341؛ المناقب(للخوارزمى)، ص 130؛ کنزاالعمال، ج 11، ص 617؛ ینابیع المودّة، ج 2، ص 188و ...

2.‌ شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 259؛ جهت اطّلاع بیشتر از مصادر این روایت در كتب اهل سنّت ر.ك: إحقاق الحق و إزهاق الباطل، ج 5، صص 613- 618؛ ج 16، صص 406- 410؛ ج 21، صص 580- 585 و ...

3.‌ غررالحکم، ص 119؛ شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 8.

4. نهج البلاغة، خطبه 179.

5.‌ الخصال، ج 1، ص 310.

6. نهج البلاغة، نامه 45.

8.‌ اسد الغابه، ج 4، ص 24.

9. مکارم الاخلاق، ص 100.

اصلاحات مهدوی، اصلاحات علوی
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دهم تیر 1391 |

مسئله عدالت اجتماعی مهم ترین محور اصلاحات مهدوی است. بزرگ ترین گناهان و منكرات از دیدگاه اسلام ظلم و نادیده گرفتن حقوق مردم است همان گونه كه امیرالمۆمنین علیه السلام می فرماید: ایاك والظلم فانه اكبرالمعاصی.

پژوهش درباره امر به معروف و نهی از منكر در صورتی بازدهی افزون تری خواهد داشت كه معلوم شود چگونه، با چه روشی و از كجا باید آغاز شود. زمینه سازان حكومت حضرت بقیه الله اعظم برای اینكه به هدف خود یعنی زمینه سازی برای حكومت آن بزرگوار برسند باید در گام اول بدانند اصلاحات از منظر آن حضرت چیست و در گام بعدی این اصلاحات چگونه و از كجا آغاز خواهد شد و اولویت هایی كه در اصلاحات باید مورد توجه قرار گیرد كدام است. بیان اجمالی اصلاحات از منظر بقیه اله اعظم این است كه اصلاحات مهدوی همان اصلاحات علوی است، یعنی سیاست ها و سیره امام عصر(عج) دقیقاً همان سیره و سیاست های امیرالمۆمنین(علیه السلام)در دوران حكومتش است. این مسئله هم از نظر تحلیل قابل اثبات است و هم امام صادق(علیه السلام) به طور مشخص به آن تصریح فرموده است. مرحوم كلینی در جلد اول اصول كافی از حمادبن عثمان نقل می كند كه وی دربارة لباس امام صادق(علیه السلام) سۆال می كند. امام از جمله می فرماید: ان قائمنا اهل البیت اذا قام لبس ثیاب علی و سار بسیرته  ضمن اینكه امام توضیح می دهد كه هر امامی آن گونه زندگی می كند و آن گونه لباس می پوشد كه به طور معمول مردم آن زمان لباس می پوشند و زندگی می كنند ولی به طور خاص اشاره می كند كه وقتی ولی الله الاعظم ظهور می كند لباسش نظیر لباس جدش امیرالمۆمنین(علیه السلام) و سیرة او در زندگی و حكومت همان سیره امیرالمۆمنین است. این نكته نشان می دهد كه تحول اساسی و ریشه ای در جامعه جز از این طریق امكان پذیر نیست یعنی اصلاحات باید از طریق رهبران جامعه آغاز شود. معروف باید از طریق رهبران جامعه به جامعه منتقل شود. زدودن منكر باید از طریق عمل به جامعه منتقل شود.

مسئله عدالت اجتماعی مهم ترین محور اصلاحات مهدوی است.بزرگ ترین گناهان و منكرات از دیدگاه اسلام،ظلم و نادیده گرفتن حقوق مردم است.همان گونه كه امیرالمۆمنین می فرماید:ایاك والظلم فانه اكبرالمعاصی ما اگر در پی اصلاح منكرات هستیم باید از بزگترینش شروع كنیم.و آنچه در برجسته ترین روایات فرقین در این زمینه،به طور متواتر بلكه فوق حد تواتر نقل شده همین است كه مهمترین كاری كه ولی عصر(عج)انجام می دهد تحقق بخشیدن به عدالت درجامعه به معنای كامل است

اگر هزاران اجلاس و سمینار برگزار كنیم. سخنرانی و تبلیغ كنیم ولی عمل رهبران جامعه به گونه ای دیگر باشد. اثر ندارد یا اثر كمی دارد. امام صادق(علیه السلام) می فرماید لباس من مثل لباس مردم زمان خودم است ولی امام مهدی(ارواحناله افدا) وقتی ظهور می كند لباس ساده تری می پوشد كه علی(علیه السلام) می پوشید، و به گونه ای زندگی می كند كه علی(علیه السلام) زندگی می كرد، سیاست كشورداری او نیز مانند امیرالمۆمنین خواهد بود.

كلینی نقل می كند معلی بن خنیس كه از یاران نزدیك امام صادق(علیه السلام) بوده است، می گوید: روزی در محضر امام بودم و درباره اوضاع حكومت بنی عباس مطالبی را مطرح كردم آن گاه به طور اشاره گفتم اگر شما حكومت را به دست آورید ما هم در كنار شما به نام و آب و نوایی می رسیم و زندگی خوشی را خواهیم داشت امام بلافاصله نگاه تندی به من كرد و فرمود هیهات یا معلی هیهات اگر زمام به دست من برسد. این گونه كه الان زندگی می كنم، زندگی نخواهم كرد و اطرافیانم نیز آن گونه كه اطرافیان آنها زندگی می كنند، نخواهند بود.

امام علی

امام صادق می فرماید، سیاست های من همانند امیرالمۆمنین خواهد بود با این تفاوت كه در عصر امیرالمۆمنین(علیه السلام) امكان بخشی از اصلاحات وجود نداشت.

امیرالمۆمنین(علیه السلام) موفق نشد یك سلسله اصلاحات را در جامعه فردی عملی كند و خودش نیز صریحاً این مطلب را مطرح فرموده است. كلینی در جلد هشتم كافی سخنرانی بسیار جانسوزی را از امیرالمۆمین نقل می كند. امام در آن بیان می فرماید كه انحرافات جامعه از كجا ریشه می گیرد. بعد می فرماید یك سلسله اصلاحات باید انجام شود كه من قدرتش را ندارم، جامعه كشش آن را ندارد. یك مورد آن را خواستم انجام دهم، بخشی از سپاه شورش كرد. من از اختلاف و تفرقه ترسیدم و گفتم هر چه می خواهید بكنید، ولی در عصر بقیه الله الاعظم(علیه السلام) زمینه برای همه گونه اصلاحات و برای فراگیر شدن اسلام اصیل در جامعه فراهم است. صرف نظر از این تفاوت، سیاست های امام عصر(عج) همان سیاست های علوی است. مجموعه سیاست های امیرالمۆمنین(علیه السلام) در دوران حكومتش شامل سیاست های اداری، فرهنگی، اقتصادی، امنیتی، در جلد چهارم موسوعه الامام علی بن ابی طالب(علیه السلام) فی الكتاب والسنه والتاریخ آمده است. ما با الهام از این سیاست ها و به طور خاص سیاست هایی كه بقیه الله الاعظم به آنها اولویت می دهد و در حكومت زمینه سازان آن حضرت باید اولویت داشته باشد. مهم ترین منكری كه با آن مبارزه می كند، مهم ترین معروفی كه مردم را به آن دعوت می كند، و برجسته ترین اصلاحاتی كه در زمان حكومت آن حضرت تحقق می یابد را بیان می كنیم. محورهای اساسی تحولاتی كه در زمان آن حضرت تحق پیدا می كند عبارت است از: عدالت اجتماعی، مبارزه با فقر، اصلاحات اداری، امنیت اجتماعی، امنیت قضایی، رشد فرهنگی، وحدت كلمه و حتی مسئله بهداشت و فراگیر شدن سلامتی در جامعه.

پژوهش درباره امر به معروف و نهی از منكر در صورتی بازدهی افزون تری خواهد داشت كه معلوم شود چگونه، با چه روشی و از كجا باید آغاز شود. زمینه سازان حكومت حضرت بقیه الله اعظم برای اینكه به هدف خود یعنی زمینه سازی برای حكومت آن بزرگوار برسند باید در گام اول بدانند اصلاحات از منظر آن حضرت چیست و در گام بعدی این اصلاحات چگونه و از كجا آغاز خواهد شد و اولویت هایی كه در اصلاحات باید مورد توجه قرار گیرد كدام است

مسئله عدالت اجتماعی مهم ترین محور اصلاحات مهدوی است. بزرگ ترین گناهان و منكرات از دیدگاه اسلام، ظلم و نادیده گرفتن حقوق مردم است. همان گونه كه امیرالمۆمنین می فرماید: ایاك والظلم فانه اكبرالمعاصی ما اگر در پی اصلاح منكرات هستیم باید از بزگترینش شروع كنیم. و آنچه در برجسته ترین روایات فرقین در این زمینه، به طور متواتر بلكه فوق حد تواتر نقل شده همین است كه مهم ترین كاری كه ولی عصر(عج) انجام می دهد تحقق بخشیدن به عدالت در جامعه به معنای كامل است: یملاالله به الارض قسطا وعدلا اگر حتی یك روز از دنیا باقی مانده باشد آن روز آن قدر طولانی خواهد شد كه این وعده تحقق پیدا كند. پس از اینجا معلوم می شود كه زمینه سازان حكومت امام مهدی(علیه السلام) از كجا باید شروع كنند و اولین اولویتی كه برای برخورد با منكرات باید به آن بپردازند كدام است. اگر عدالت در جامعه تحقق پیدا كند. به دنبالش همه آرمان ها تحقق خواهد یافت. به همین دلیل است كه قرآن كریم وقتی می خواهد هدف بعثت انبیاء را ذكر كند، می فرماید: لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا مهم الكتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط، هدف عدالت است.

این مسئله بسیار مهم است و معروف های دیگر در پی آن خواهند آمد.نظام اسلامی و دستگاه های سیاسی، اجرایی، فرهنگی، قضایی و تقنینی همه باید برای زمینه سازی حكومت آن حضرت در این جهت سوق داده شوند در حكومت حضرت مهدی(عج) اولویت با عدالت است و تا آن روز قطعاً عدالت به مفهوم كاملش تحقق پیدا نخواهد كرد.

امیدواریم به وسیله پژوهش هایی كه صورت خواهد گرفت. مشخص شود كه چرا در مسئله امر به معروف و نهی از منكر از منكر تاكنون موفق نبوده ایم و راه كارهایی برای اصلاح امور ارائه گردد.

4 اندرز مهم از امام علی علیه السلام
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دهم تیر 1391 |

تقوا همان چیزى است که طلیعه همه نصایح و در برگیرنده کلیّه فضایل و بازدارنده از تمام رذایل است. به همین دلیل بسیارى از نامه ها و خطبه ها با یاد کردى از تقوا شروع مى شود .

«اتَّقِ اللهَ فِی کُلِّ صَبَاح وَمَسَاء، وَخَفْ عَلَى نَفْسِکَ الدُّنْیَا الْغَرُورَ، وَلاَ تَأْمَنْهَا عَلَى حَال، وَاعْلَمْ أَنَّکَ إِنْ لَمْ تَرْدَعْ نَفْسَکَ عَنْ کَثِیر مِمَّا تُحِبُّ، مَخَافَةَ مَکْرُوه  سَمَتْ بِکَ الاَْهْوَاءُ إِلَى کَثِیر مِنَ الضَّرَرِ فَکُنْ لِنَفْسِکَ مَانِعاً رَادِعاً، وَلِنَزْوَتِکَ عِنْدَ الْحَفِیظَةِ وَاقِماً قَامِعاً.»

ترجمه

در هر صبح و شام تقواى الهى را پیشه کن. از دنیاى فریبنده بر خویشتن خائف باش و در هیچ حال از آن ایمن مشو. بدان که اگر خویشتن را از بسیارى از امورى که آن را دوست مى دارى به علت ترس از ناراحتى هاى ناشى از آن باز ندارى، هوا و هوس ها تو را به سوى زیان هاى فراوانى خواهد کشاند، بنابراین در مقابل نفس سرکش، مانع و رادع و به هنگام خشم و غضب بر نفس خویش مسلّط و غالب باش و ریشه هاى هوا و هوس را قطع کن.

امام(علیه السلام) در این عبارات کوتاه و بسیار پرمعنا به «شریح بن هانى» چهار اندرز مهم مى دهد: نخست مى فرماید: «در هر صبح و شام تقواى الهى را پیشه کن» (اتَّقِ اللهَ فِی کُلِّ صَبَاح وَمَسَاء).

تقوا همان چیزى است که طلیعه همه نصایح و در برگیرنده کلیّه فضایل و بازدارنده از تمام رذایل است. به همین دلیل بسیارى از نامه ها و خطبه ها با یاد کردى از تقوا شروع مى شود.

در دومین اندرز مى فرماید: «از دنیاى فریبنده بر خویشتن خائف باش و در هیچ حال از آن ایمن مشو»; (وَخَفْ عَلَى نَفْسِکَ الدُّنْیَا الْغَرُورَ، وَلاَ تَأْمَنْهَا عَلَى حَال).

این اندرز نیز در بسیارى از نامه ها و خطبه ها آمده است، زیرا طبق آن حدیث معروف، سرچشمه تمام گناهان حبّ دنیاست: «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَة»(1)و اگر انسان لحظه اى غافل بماند ممکن است زرق و برق دنیا چنان او را بفریبد که بازگشت از آن مشکل باشد.

بسیارى از خواسته هاى نفس، خواسته هاى زیان بار است که انسان به هنگام اشتیاق به آن، زیان ها را نمى بیند و لذا امام به او هشدار مى دهد که در عاقبت خواسته هاى نفس همیشه اندیشه کند مبادا گرفتار زیان هاى فراوان آن شود

در سومین نصیحت مى فرماید: «بدان که اگر خویشتن را از بسیارى از امورى که آن را دوست مى دارى به علت ترس از ناراحتى هاى ناشى از آن باز ندارى، هوا و هوس ها تو را به سوى زیان هاى فراوانى خواهد کشاند» (وَاعْلَمْ أَنَّکَ إِنْ لَمْ تَرْدَعْ نَفْسَکَ عَنْ کَثِیر مِمَّا تُحِبُّ، مَخَافَةَ مَکْرُوه; سَمَتْ(2) بِکَ الاَْهْوَاءُ إِلَى کَثِیر مِنَ الضَّرَرِ).

اشاره به اینکه بسیارى از خواسته هاى نفس، خواسته هاى زیان بار است که انسان به هنگام اشتیاق به آن، زیان ها را نمى بیند و لذا امام به او هشدار مى دهد که در عاقبت خواسته هاى نفس همیشه اندیشه کند مبادا گرفتار زیان هاى فراوان آن شود.

مال و مقام و لذات مادى و امثال آن داخل در این بخش از خواسته هاست و اگر این خواسته ها تحت قیادت عقل قرار نگیرد ضررهایش جبران ناپذیر است.

در چهارمین توصیه براى نتیجه گیرى مى فرماید: «بنابراین در مقابل نفس سرکش، مانع و رادع و به هنگام خشم و غضب بر نفس خویش مسلّط و غالب باش و ریشه هاى هوا و هوس را قطع کن»; (فَکُنْ لِنَفْسِکَ مَانِعاً رَادِعاً، وَلِنَزْوَتِکَ(3)عِنْدَ الْحَفِیظَةِ(4) وَاقِماً(5) قَامِعاً(6).

تقوا همان چیزى است که طلیعه همه نصایح و در برگیرنده کلیّه فضایل و بازدارنده از تمام رذایل است. به همین دلیل بسیارى از نامه ها و خطبه ها با یاد کردى از تقوا شروع مى شود

 

پی نوشت ها:

1. کافى، ج 2، ص 131، ح 11. امام سجاد(علیه السلام) پیش از ذکر این حدیث مى فرماید: این سخنى است که همه پیامبران و علما و دانشمندان گفته اند.

2. «سَمَتْ» از ریشه «سمو» بر وزن «علو» و به معناى «علو» گرفته شده و در جمله بالا به معناى تسلط آمده است.

3. «نَزْوَة» از ریشه «نزو» بر وزن «نذر» به معناى پریدن بر چیزى است و به کارهاى ناگهانى اطلاق مى شود.

4. «الحَفیظَةِ» به معناى غضب است از ریشه «حفظ» به معناى نگهدارى و حراست گرفته شده، به این دلیل که انسان را به نگهدارى چیزى (خواه به حق یا ناحق) وادار مى کند.

5. «واقِم» از ریشه «وَقْم» بر وزن «وقف» به معناى وادار کردن کسى بر کارى و غلبه نمودن است.

6. «قامِع» از ریشه «قمع» بر وزن «جمع» به معناى سرکوب کردن گرفته شده است.

علمدار کربلا، آئینه ولایت‌پذیری
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دهم تیر 1391 |

به اختصار برخى صفات حضرت را یاد مى کنیم:

1- شجاعت

دلیرى و شجاعت، گویاترین نشان مردانگى است؛ زیرا نشانه قوت و استوارى و ایستادگى در برابر حوادث مى باشد. ابوالفضل این صفت والا را از پدرش که شجاعترین انسان هستى است و داییهایش که از دلاوران نامدار عرب بودند و درمیان سایر قبایل بدین صفت مشهور بودند، به ارث برده بود.

ابوالفضل دنیایى از قهرمانیها بود و آنگونه که مورخان گفته اند در جنگهاى همراه پدرش هرگز ترسى به خود راه نداد. روز عاشورا نیز آنچنان شجاعتى از خود نشان داد که زبانزد تاریخ گشت. ابوالفضل در این روز که از حماسى ترین روزهاى تاریخ اسلام است، در برابر انبوه دشمنان - که دشت را پر کرده بودند - آنقدر دلاورى نشان داد که شجاعان قوم را متزلزل و عامه سپاهیان را هراسان کرد و زمین، زیر پایشان لرزید و مرگ بر آنان سایه افکند تا آنجا که به حضرتش پیشنهاد فرماندهى کل سپاه را - در صورت کناره گیرى از یارى برادرش - دادند لیکن عباس بر آن تمسخر زد و بر ایمان و عقیده اش و دفاع از آرمان مقدسش افزوده شد.

شجاعت و دلاورى حضرت عباس علیه السلام در روز عاشورا براى به دست آوردن سودى مادى از این زندگى نبود، بلکه دفاع از مقدسترین آرمانهاى مجسم در نهضت برادرش سیدالشهداء برزگترین مدافع حقوق محرومان و ستمدیدگان به شمار مى رفت.

2- ایمان به خدا

قوت ایمان به خدا و استوارى در آن، یکى از بارزترین و بنیادى ترین ویژگیهاى ابوالفضل بود. حضرت در دامان ایمان، مرکز تقوا و آموزشگاه خداپرستى و خداخواهى، تربیت یافت و پدرش، پیشواى موحدان و سرور متقیان، جانش را با جوهر ایمان و توحید حقیقى پرورش داد و تعذیه کرد. پدر، او را با ایمان مبتنى برآگاهى و تعمق در حقایق هستى و رازهاى طبیعت، تغذیه نمود؛ ایمانى که خود چنین وصفش کرده بود:

«اگر پرده ها برایم کنار زده شوند، بر یقینم افزوده نخواهد شد».

این ایمان ژرف و ریشه دار با ذرات وجودحضرت عباس عجین شد و او را به یکى از بزرگان تقوا و توحید بدل ساخت. و بر اثر همین ایمان پایدار و عظیم بود که ایشان، خود، برادران و شمارى از فرزندانش را در راه خدا و تنها براى خدا قربانى کرد.

عباس علیه السلام با دلاورى به دفاع از دین خدا و حمایت از عقاید اسلامى که در آستانه تحریف شدن و نابودى در زمان حکومت امویان قرار گرفته بود، برخاست و در این کار فقط خداوند و رضاى حق و جایگاه اخروى را مد نظر داشت.

3- خویشتندارى

یکى دیگر از صفات برجسته ابوالفضل علیه السلام عزت نفس و خویشتندارى بود. حضرت از زندگى خفت بار زیر سایه حکومت اموى ابا داشت؛ حکومتى که بندگان خدا را برده خود و اموال بیت المال را دارایى شخصى کرده بود و به دنبال برادرش، پدر آزادگان که صلاى عزت و کرامت در داده بود و مرگ زیر سایه هاى نیزه ها را سعادت و زندگى با ظالمان را اندوهبار اعلام کرده بود، دست به قیامى خونین زد و به میدان نبرد وجهاد پا گذاشت.

ابوالفضل علیه السلام در روز عاشورا عزت نفس و خویشتندارى را با تمام ابعاد و آفاقش مجسم ساخت. امویان او را به شرط کناره گیرى از برادرش، وعده فرماندهى کل قوا دادند، لیکن حضرت بر آنان تمسخر زد و فرماندهى سپاه آنان را لگدمال کرد و با شوق و اخلاص، به سوى آوردگاه شتافت و در راه دفاع از حریت، دین و آزادگى خود، کند آوران را به خاک انداخت و سرها را درو کرد.

4- صبر

یکى از ویژگیهاى ابوالفضل علیه السلام شکیبایى و بردبارى در برابر حوادث تلخ و دشوار بود. مصایبى که در روز عاشورا بر سر حضرت آمد، کوهها را مى گداخت، لیکن ایشان همچنان استوار بودند وکمترین سخنى دال بر دردمندى بر زبان نیاوردند. حضرت همچون برادرش، سیدالشهداء - که صبرش از صلابت و سنگینى کوههاى سر به فلک کشیده، بیش بود - و به پیروى از امامش، خود و اراده اش را تسلیم پروردگار بزرگ کرد و هر چه را بر خود و خاندانش نازل شد با چشم رضامندى نگریست. حضرت ابوالفضل علیه السلام ، ستارگان تابناک و اصحاب باوفا را مى دید که بر دشت سوزان کربلا چون قربانیها به خون تپیده اند و آفتاب، آنان را مى گدازد، مویه و فریاد کودکان را مى شنید، که بانگ العطش سرداده اند، نوحه بانوان حرم وحى بر گشتگان خود را مى شنید، تنهایى برادرش، سیدالشهداء را در میان کرکسهاى کوفه و مزدوران ابن مرجانه که براى کشتنش بر یکدیگر پیشى مى گرفتند تا به رهبرشان نزدیک شوند، مى دید. آرى، همه این حوادث سنگین را مى دید، لیکن امر خود را به خداى متعال واگذار کرده بود و بدون کمترین تزلزلى پاداش را از پروردگارش درخواست مى کرد.

5- وفادارى

یکى دیگر از صفات ابوالفضل که از برترین و برجسته ترین صفات است، «وفادارى» است. حضرت در این صفت، گوى سبقت از همگان ربود و رکوردى جاودانى برجاى گذاشت و به بالاترین حد آن رسید. نمونه هاى وفادارى حضرت را دراینجا مى آوریم .

الف - وفادارى به دین: ابوالفضل العباس علیه السلام از وفادارترین کسان به دین خود بود و بشدت از آن دفاع کرد. هنگامى که اسلام در خطر نابودى قرار گرفت و دشمنان کمر بسته آن - امویان - با تمام وجود به انکار آن برخاستند و شبانه روز محو آن را وجهه نظر خود قرار دادند و با آن جنگیدند، ابوالفضل به رزمگاه پاگذاشت و در راه دین خود، مخلصانه جهاد کرد تا آنکه کلمه توحید در زمین برقرار باشد و در آرمانهاى اعتقادیش دستانش قطع گشت و به خون خود درغلتید.

ب - وفادارى به امت: سرور ما حضرت عباس علیه السلام مى دید که امت اسلامى در زیر کابوس تیره امویان دست و پا مى زند و زندگى مرگبار سراسر ذلت و خوارى را سپرى مى کند گروهى از مجرمان اموى سرنوشت آنان را در دست گرفته، ثروتهاى آنان را به باد مى دهند، با مقدرات آنان بازى مى کنند و حتى یکى از سپاسگزاران اموى با وقاحت و بدون شرم و حیا اعلام مى کند که: «(منطقه) سواد؛ باغستان قریش است» و چه اهانتى به امت بیش از این

در برابر وضعیت طاقت فرسا، ابوالفضل وفادارى به امت را در قیام دید. پس همراه با برادرش و گروهى از رادمردان اهل بیت و آزادگان دلباخته آنان بپاخاست و شعار آزادى از یوغ بندگى امویان را سر داد و رهایى امت اسلامى از بردگى آنان را هدف خود کرد و جهادى مقدس براى بازگرداندن زندگى کریمانه براى آنان را آغاز کرد و در راه این هدف والا، خود و تمامى بپاخاستگان به شهادت رسیدند. پس کدام وفادارى به امت مثل این وفادارى است؟!

ج - وفادارى به وطن: سرزمین اسلامى در گرداب محنت و رنجهاى توانفرسا در ایام حکومت امویان،غوطه ور بود. استقلال وکرامت خود را از دست داده بود و به باغستانى براى امویان، سرمایه داران قریش و دیگر مزدوران بدل گشته بود.

تهیدستى و فقر، همه گیر و مصلحان و آزادگان خوار شده بودند و مجالى براى آزادى فکر و نظر نمانده بود. حضرت عباس تحت رهبرى برادرش سید الشهداء براى درهم شکستن این حکومت سیاه و فروپاشى پایه هاى آن، قیام کرد و بر اثر فداکاریهاى آنان بود که طومار حکومت اموى پس از چندى درهم پیچیده شد؛در حقیقت بزرگترین وفادارى به وطن اسلامى همین است .

د - وفادارى به برادر: ابوالفضل پیمانى را که با خداوند براى حفظ بیعت خود با برادرش ریحانه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و اولین مدافع حقوق مظلومان و محرومان بسته بود، بدان وفادار ماند. مردمان در طول تاریخ مانند این وفادارى در حق برادر را ندیده اند و قطعاً زیباتر از این وفادارى در کارنامه وفاى انسانى به ثبت نرسیده است ؛ و فاداریى که هر آزاده شریفى را به خود جذب مى کند.

6- قوت اراده

«استوارى و قدرت اراده» از مهمترین و بارزترین صفات بزرگان جاوید تاریخ است که در کار خود موفق بوده اند؛ زیرا محال است افراد سست عنصر و ضعیف الاراده بتوانند کمترین هدف اجتماعى را محقق کنند یا کارى سیاسى را به پایان برند.

ابوالفضل علیه السلام در اراده نیرومند و عزم و جزم، در بالاترین سطح قرار داشت. به اردوگاه حق پیوست و بدون تزلزل یا تردید، پیش رفت و در عرصه تاریخ به عنوان بزرگترین فرمانده بى مانند شناخته شد و اگر این صفت در او نبود، افتخار و جاودانگى در طول تاریخ برایش ثبت نمى شد.

7- مهربانى

محبت و مهربانى به محرومان و ستمدیدگان بر وجود ابوالفضل مستولى بود و این پدیده به زیباترین شکل خود در کربلا آشکار شد و جلوه کرد؛ سپاه امویان آبشخور فرات را بر اهل بیت بستند تا آنان بر اثر تشنگى بمیرند یا تسلیم گردند. ابوالفضل که لبهاى خشکیده، و چهره هاى رنگ پریده فرزندان برادرش و دیگر کودکان را از شدت تشنگى دید، قلبش فشرده گشت و از عطوفت و مهربانى دلش آتش گرفت. سپس به مهاجمان حمله کرد، راهى براى خود گشود و براى کودکان آب آورد و آنان را سیراب کرد. در روز دهم محرم نیز بانگ «العطش* کودکان را شنید، دلش به درد آمد و مهر به آنان، او را از جا کند. مشکى برداشت و در میان صفوف به هم فشرده دشمنان خدا رفت، با آنان درآویخت و از فرات دورشان ساخت، مشتى آب برداشت تا تشنگى خود را بر طرف کند، لیکن مهربانى او اجازه ندادقبل از برادر و کودکانش سیراب شود، پس آب را فرو ریخت. حال در تاریخ امتها و ملتها بگردید آیا چنین محبت و رحمتى را - جز در قمر بنى هاشم و افتخار عدنان - خواهید یافت؟!

اینها پاره اى از صفات و فضایل ابوالفضل است که با داشتن آنها - چون پدرش - به بالاترین قله مجد و کرامت دست یافت.

مۆلفه‌های عرفان قرآنی‌ ـ ‌اهل بیتی
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دهم تیر 1391 |

مۆلفه‌های عرفان قرآنی‌ ـ ‌اهل بیتی

قسمت اول

اصالت در عرفان از آن عمل و طی مقامات و منازل است که در اصطلاح به آن "سیر و سلوک" اطلاق می‌شود. هر کدام از واژه‌های سیر و سلوک دارای بار معنایی و معرفتی خاص خود می باشد؛ چه این‌که سیر ناظر به دیدن مناظر و تجربه‌های بین راهی و نظر به زیبائی‌های منازل حرکت درونی و شدن شهودی از آغاز تا انجام است؛ و سلوک فتح قاره‌های معنوی و فتوحات غیبی است که سالک منزل به منزل و مقام به مقام تا دیدار دوست پیش می‌رود یا به تعبیر دیگر پله پله تا ملاقات با خدا بالا می‌رود.

فکر تعطیل

در قرآن و آموزه‌های وحیانی با واژه‌ها و عبارات و لغاتی مواجهیم که از سیر و سلوک و طی طریق الی‌الله و فی‌الله حکایت می‌کنند مثل: فرار، تبتل، صیرورت، تصعید، سیر و اسراء و... همچنین در نهج‌البلاعه با آموزه‌ها و گزاره‌ها و لغات و جملاتی بر‌خورد می‌کنیم که معانی عمیق و دقیق سلوکی دارد و ناظر به عرفان عملی است. بر اساس معارف قرآنی‌ـ‌ اهل‌بیتی، مۆلفه‌ها و عناصر وجودی عرفان عملی عبارتند از:

1. شریعت محوری

در عرفان قرآنی‌ـ ‌اهل‌بیتی سلوک بر مدار شریعت می‌گردد و سیر و سفر معنوی تنها بر فلک باید و نباید‌های الهی و وحیانی است. این عرفان، از رهگذر بندگی و عبودیت در چارچوب شریعت شکل می‌گیرد و همه اعمال سالک بر طبق موازین شریعت اسلامی صورت می‌پذیرد و عمل به شریعت، در همه مراحل سلوک، لازم و قطعی تلقی می‌شود و سالک هرگز از آن بی‌نیاز نمی‌گردد. شریعت در اصل به معنای "راه روشن" و راه ورود به نهرها است.1شریعت به معنای مجموعه باید و نبایدها یا احکام فقهی اسلام است که در قالب وجوب، حرمت، اباحه، استحباب و کراهت، ظهور یافته‌است. شریعت راهی است که از آن، به آبی که مایه حیات است می‌رسیم.

در عرفان حقیقی برای عارف در حقیقت دو حکم بیشتر متصور نیست 1. وجوب 2.‌ حرمت؛ زیرا عارف مستحب را ملحق به واجب سلوکی و مکروه و مباح را ملحق به حرام سلوکی برای خود می‌کند. پس عارف بیش و پیش از هر کسی بایسته است تا شریعت‌گرا و فقه محور باشد. البته شریعت، حقیقت واحد ذو مراتبی است که از لایه‌های دیگر آن به طریقت و حقیقت تعبیر می‌شود چنان‌که از پیامبراکرم(ص) نقل شده است که فرمود: "الشَّرِیعَةُ أَقْوَالِی وَ الطَّرِیقَةُ أَقْعالِی وَ الْحَقِیقَةُ أَحْوَالِی..."2

بنابراین شرع الهی و وضع نبوی، حقیقت واحدی است که مشتمل بر شریعت و طریقت و حقیقت است. و این اسماء بر آن حقیقت واحد بر سبیل ترادف و به اعتبار گوناگون صادق است.3

در دستگاه الهی، کمیت بر کیفیت، سیطره ندارد. امام صادق(ع) فرمود: "من در طواف كعبه بودم كه پدرم بر من گذشت. در آن موقع من جوان بودم و شور و تلاشى در عبادت داشتم. پدرم دید كه عرق از سر و رویم می ریزد، به من فرمود: ای جعفر! پسر عزیزم، هر گاه خداوند بنده خود را دوست بدارد، او را وارد بهشت مى‏كند و با طاعت كم و ناچیز از او راضى و خشنود مى‏شود

"سلوک عرفانی"، بدون التزام عملی به شریعت، نتیجه‌بخش نیست؛ لذا شریعت‌گروی برای همه اصحاب سیر و سلوک لازم است. "سقوط تکلیف" نه تنها در هیچ مرتبه‌ای از مراتب و هیچ منزلی از منازل معنوی، اعتبار ندارد بلکه تکلیف، بیشتر و وظایف، دشوارتر می‌شود و افراد هر چه به خداوند تقرب بیشتری داشته باشند، تکالیف سنگین‌تری دارند؛ زیرا "حَسَنَاتُ‏ الْأَبْرَارِ سَیِّئَاتُ الْمُقَرَّبِینَ"4.

عرفان فاقد شریعت، عرفان نیست، بلکه سراب است وموجب ضلالت و فساد، و فرجامی جز ندامت و پشیمانی ندارد. علی(ع) فرمود: "أَلَا وَ إِنَّ شَرَائِعَ الدِّینِ وَاحِدَةٌ وَ سُبُلَهُ قَاصِدَةٌ مَنْ أَخَذَ بِهَا لَحِقَ وَ غَنِمَ وَ مَنْ وَقَفَ عَنْهَا ضَلَّ وَ نَدِمَ"5

التزام به شریعت تنها با انجام واجبات و ترک محرمات، تحقق نمی‌یابد و آدمی را در زمره "متقین" که در حقیقت عارفانند، قرار نمی‌دهد؛ مگر آنکه برای پرهیز از در افتادن در آنچه از دیدگاه شریعت ممنوع است، حتی از اموری که ممنوع نیستند نیز بپرهیزد؛ چنان که از رسول خدا(ص) نقل شده است که فرمود: "لَا یَبْلُغُ الْعَبْدُ أَنْ یَكُونَ مِنَ الْمُتَّقِینَ حَتَّى یَدَعَ مَا لَا بَأْسَ بِهِ حَذَراً مِمَّا بِهِ الْبَأْس"6

بر اساس آموزه‌های نبوی(ص) کسی که در عمل، ملتزم به آموزه‌های قرآن نیست و آنچه را قرآن، حرام کرده، حلال می‌شمرد، اساساً به قرآن ایمان نیاورده است تا چه رسد به اینکه سالک و رهرو کوی دوست به شمار آید. پیامبر اعظم(ص) فرمود:‏ "مَا آمَنَ بِالْقُرْآنِ مَنِ اسْتَحَلَّ حَرَامَه".7‏

امام خمینی(ره) بر لزوم عمل به ظاهر شریعت و ابتنای سلوک بر شریعت تأکید کرده و فرموده است: "بدان كه هیچ راهى در معارف الهیه پیموده نمى‌شود مگر آن كه ابتدا كند انسان از ظاهر شریعت، و تا انسان متأدب به آداب شریعت حقه نشود، هیچ یك از اخلاق حسنه از براى او به حقیقت پیدا نشود، و ممكن نیست كه نور معرفت الهى در قلب او جلوه كند، و علم باطن و اسرار شریعت از براى او منكشف شود، و پس از انكشاف حقیقت، و بروز انوار معارف در قلب نیز متأدب به آداب ظاهره خواهد بود، و از این جهت دعوى بعضى باطل است كه "به ترك ظاهر، علم باطن پیدا شود"یا"پس از پیدایش آن، به آداب ظاهره احتیاج نباشد" و این از جهل گوینده است به مقامات عبادت و مدارج انسانیت".8

اگر عارفان در سیر و سلوک، تابع شریعت و ولایت اهل‌بیت(ع) باشند و راه صحیح را طی کنند، گوشه‌ای از علم شهودی انبیاء و اولیا به آنها می‌رسد.9

2. اعتدال و میانه‌روی

یکی دیگر از مۆلفه‌های عرفان عملی قرآنی ‌ـ ‌اهل بیتی، بر خلاف عرفان‌های صوفیانه، رعایت اعتدال و پرهیز از افراط و تفریط است؛ زیرا افراط و تفریط، کار جاهلان است. امام على(ع) فرمود: "لَا یُرَى الْجَاهِلُ إِلَّا مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً".10 میانه‌روی و اعتدال در کار و رفتار موجب می‌شود که پایان عمل ستوده باشد. علی(ع) می‌فرماید: "فَاقْتَصِدْ فِی أَمْرِكَ تُحْمَدْ مَغَبَّةُ عَمَلِكَ؛ پس در امر خود میانه‏رو باش تا سرانجام عملت ستوده گردد"11.

در مکتب اهل‌بیت(ع) متقین که اهل فضایل‌اند در همه امور از جمله پوشش، اعتدال را رعایت می‌کنند علی(ع) فرمود: "فَالْمُتَّقُونَ فِیهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَاد".12

علامه مجلسی "مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَاد" را به فضیلت عدل در پوشش تفسیر کرده که بنا بر این، انسان متقی نه لباسی می‌پوشد که او را به درجه مترفین ملحق کند و نه لباسی می‌پوشد که او را به اهل خست و دنائت یعنی مردمان خسیس و پست؛ لباسی که او را از عرف اهل زهد در دنیا خارج می‌کند.13 البته تفسیر دیگر "مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَاد"، این است که پارسایان در همه امور، اعتدال و میانه‌روی پیشه می‌کنند. در مکتب اهل‌بیت(ع) اعتدال حتی در عبادت باید مراعات شود. از امام باقر(ع) نقل شده كه رسول خدا(ص) فرموده است: "آگاه باشید که براى هر عبادتى شورى است و سپس به سستى می‌گراید. هر كس شور عبادتش او را به روش و سنت من بكشاند، هدایت شده و هر كس بر خلاف سنت من حرکت کند، گمراه گردیده است و كردارش به نابودى او می‌انجامد، آگاه باشید که من نماز می‌خوانم و می‌خوابم، روزه می‌گیرم و افطار می‌كنم، می‌خندم و می‌گریم، هر كس از روش من روی بگرداند، از من نیست."14همین مضمون با اندک تغییری از امام صادق(ع) نقل شده است.15

از آموزه‌هایی از این دست، بر می‌آید که اسلام، آیین اعتدال و متانت است؛ لذا در همه امور به ویژه عبادت خدای متعال باید رفق و مدارا، سرلوحه رفتار عبادی باشد. عبادت باید با نشاط و عشق صورت پذیرد و از تحمیل آن بر بندگان خدا که موجب کراهت و ناخوشایندی می‌شود، اجتناب شود. امام باقر(ع) از رَسُولُ‌اللَّه(ص) نقل می‌کند که فرمود: "إِنَّ هَذَا الدِّینَ مَتِینٌ فَأَوْغِلُوا فِیهِ بِرِفْقٍ وَ لَا تُكَرِّهُوا عِبَادَةَ اللَّهِ إِلَى عِبَادِ اللَّهِ فَتَكُونُوا كَالرَّاكِبِ الْمُنْبَتِّ الَّذِی لَا سَفَراً قَطَعَ وَ لَا ظَهْراً أَبْقَى؛ به راستى این دین، متین و استوار(حكیمانه و دور از افراط و تفریط) است، با مدارا در آن قدم بردارید و عبادت خدا را بر بندگان خدا تحمیل نکنید وآن را در نظر آنان، ناپسند جلوه ندهید تا همچون سواركار افراط‌جویى شوید كه نه سفر را به پایان برده و نه مركبى باقى گذاشته است."16

در دستگاه الهی، کمیت بر کیفیت، سیطره ندارد. امام صادق(ع) فرمود: "من در طواف كعبه بودم كه پدرم بر من گذشت. در آن موقع من جوان بودم و شور و تلاشى در عبادت داشتم. پدرم دید كه عرق از سر و رویم می ریزد، به من فرمود: ای جعفر! پسر عزیزم، هر گاه خداوند بنده خود را دوست بدارد، او را وارد بهشت مى‏كند و با طاعت كم و ناچیز از او راضى و خشنود مى‏شود."17

در عرفان عملی اهل‌بیت(ع)، معیار ارزش، کمیت و کثرت نیست، بلکه یقین و دوام و استمرار آن عمل است؛ هرچند اندک باشد. امام صادق(ع) فرمود: "الْعَمَلُ الدَّائِمُ الْقَلِیلُ عَلَى الْیَقِینِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الْعَمَلِ الْكَثِیرِ عَلَى غَیْرِ یَقِینٍ؛ عمل پیوسته اندك با یقین، نزد خدا افضل است از عمل بسیار بدون یقین".18 امام باقر(ع) در ضمن بیانی فرمودند: "أَحَبُّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَا دَاوَمَ عَلَیْهِ الْعَبْدُ وَ إِنْ قَلَّ".19

علی(ع) در وصیت‌نامه اخلاقی خود به فرزندش امام مجتبی(ع) بر اموری از جمله اعتدال در عمل تأکید می‌فرماید: "أوصِیكَ یَا بُنَیَّ بِالصَّلَاةِ عِنْدَ وَقْتِهَا وَ الزَّكَاةِ فِی أَهْلِهَا عِنْدَ مَحَلِّهَا وَ الصَّمْتِ عِنْدَ الشُّبْهَةِ وَ الِاقْتِصَادِ فِی الْعَمَلِ وَ الْعَدْلِ فِی الرِّضَا وَ الْغَضَب‏؛ پسر جانم تو را به گزاردن نماز در وقت خود، و پرداخت زكات به اهلش هنگامی‌که وقت آن فرا رسد، و خاموشى در برابر امور تردید‌ آمیز و اشتباه برانگیز، و میانه‏روى در عمل و رعایت عدالت در خشنودى و خشم، سفارش مى‏كنم‏".20

اعتدال و میانه روی، از رشد، منشعب می‌شود.21 اعتدال، یکی از اجزای بیست و چند گانه نبوت است.22 کسی‌که خدا او را به خود واگذارد، از راه اعتدال، بیرون رفته، به سخنان بدعت آمیز، دل خوش کرده و از کسانی است که بیش از همه مورد خشم خدا قرار گرفته است. از امیرمۆمنان، علی(ع) نقل شده است که فرمود: "مَنْ تَرَكَ الْقَصْدَ جَارَ؛ هر كس میانه‌روى را ترك كند، ستم ‏كرده است".23و باز می‌فرماید: "...مَنْ‏ تَمَسَّكَ‏ بِنَا لَحِقَ‏ وَ مَنْ سَلَكَ غَیْرَ طَرِیقِنَا غَرِقَ ...وَ طَرِیقُنَا الْقَصْدُ؛ ...هر كس به ما تمسّك جوید (از ما پیروى كند)، به ما ملحق خواهد شد؛ و هر كس از راهى جز راه ما برود، غرق خواهد گشت... و راه ما، راه میانه است".24

راه خدا راه میانه و معتدل است: "وَ عَلَى اللَّهِ قَصْدُ السَّبِیلِ‏"25و افراط و تفریط از جهت‌گیرى آدمى و عمل او پدید مى‏آید، و از این دو علّت مایه مى‏گیرد: نادانى وستمگرى. ستمگرى نیز از نادانى سرچشمه مى‏گیرد و نادان جز به صورت افراط‌گر یا تفریط‌گر، دیده نمى‏شود.26

3. عقلانیت و خردورزی

دیگر مۆلفه و عنصر عرفان عملی قرآنی‌ـ‌ اهل‌بیتی، عقلانیت و خردورزی است. در مکتب اهل‌بیت(ع)، عقلانیت خاستگاه خوبی‌هاست و تقوا و دوام تفکر با یکدیگر همراه هستند و هر دو مورد سفارش قرار گرفته‌اند. عنوان جاهلیت در مواردی از قرآن كریم، مانند آیه "وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ اْلأُولى‏"،27سهمی از ترغیب به عقلانیّت را به همراه دارد. البته قرآن و سیره حضرت ختمی مرتبت و اهل‌بیت(ع) مشحون از مَدْح عقل از یك سو، و گفتار، رفتار، كردار، نوشتار و دیدار عاقلانه از سوی دیگر است.28 از این دیدگاه، عقلانیت و تفکر، پدر و مادر هر خیر قلمداد شده است. امام حسن مجتبی(ع) می‌فرماید: "أُوصِیكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ إِدَامَةِ التَّفَكُّرِ فَإِنَّ التَّفَكُّرَ أَبُو كُلِّ خَیْرٍ وَ أُمُّه".29 از پیامبر اعظم(ص) در وصیتش به امیر‌المۆمنین علی(ع) آمده است: "لَا عِبَادَةَ كَالتَّفَكُّر".30

بر عنصر عقلانیت، فقط با واژه "تفکر" و نقش آن در عرفان عملی تأکید نشده است؛ بلکه با واژه "عقل" و کارکردهای آن نیز بر این عنصر محوری تأکید شده است. عنصر عقل در جریان سیر و سلوک، کارکردهای فراوان دارد که به بعضی از آنها اشاره می‌کنیم:

الف) جلوگیری از زیان گناهان

اگر کسی دارای سجیه و خوی عقل و غریزه یقین باشد، گناهانش به او زیان نمی‌رساند؛ زیرا هر زمان خطا کند، بی‌درنگ با توبه و ندامت به تدارک و جبران آن خطا برمی‌خیزد. أَنَس نقل کرده است که گفته شد: یَا رَسُولَ اللَّهِ! مردی دارای عقل نیکوست، ولی بسیار گناهکار است، فرمود: "آدمی نیست مگر اینکه دارای گناهان و خطاهایی است که آنها را مرتکب می‌شود. پس هرکس عقلانیت، سجیه و خوی او و یقین، غریزه او باشد گناهانش به او زیان نمی‌رساند. گفته شد چگونه یا رسول الله؟ فرمود: زیرا هر زمان خطا کند، بی‌درنگ با توبه و ندامت از خطایی که از او سر زده است، به تدارک و جبران می‌پردازد و گناهانش را محو می‌کند؛ یعنی گناهانش آمرزیده می‌شود. عقلانیت به دلالت و راهنمایی مۆمن می‌پردازد".31

ب) کنترل نفس

رسول خدا(ص) در ضمن پاسخ به پرسش‌های فراوانی که راهبی مسیحی از آن بزرگوار پرسید و حضرت همه را پاسخ گفت، فرمود:

" ...إِنَّ الْعَقْلَ عِقَالٌ مِنَ الْجَهْلِ وَ النَّفْسَ مِثْلُ أَخْبَثِ الدَّوَابِّ فَإِنْ لَمْ تُعْقَلْ حَارَتْ؛ عقل، زانوی جهل را می‌بندد، و نفس چون پلیدترین جنبنده است که اگر کنترل و مهار نشود، به حیرت دچار می‌شود".32 پس کسانی از برترین عقلانیت برخوردارند که بیش از دیگران از خدا خائف و مطیع او باشند؛ رسول خدا(ص) فرمود: "أَكْمَلُ النَّاسِ عَقْلًا أَخْوَفُهُمْ لِلَّهِ وَ أَطْوَعُهُمْ لَهُ وَ أَنْقَصُ النَّاسِ عَقْلًا أَخْوَفُهُمْ لِلسُّلْطَانِ وَ أَطْوَعُهُمْ لَه‏".33

درک خیر، به وسیله عقل، صورت می‌پذیرد و کسی‌که عقل ندارد، دین ندارد.34 آدم احمق که به قدر کافی از عقلانیت برخوردار نیست، سیر و سلوک و عبادت او فاقد ارزش است؛ زیرا بر اثر حماقت، بیش از فجور فاجر، خرابی به‌بار می‌آورد. اساساً فردای قیامت، افراد به قدر عقول خود از درجات و مقامات قرب برخوردار می‌شوند.35

عنصر عقل در عرصه عبادت و بالا بردن ارزش آن اثرگذار است؛ مثلاً نماز برای بندگان نمازگزار به طور یکسان نوشته نمی‌شود. برای هر نمازگزار به قدری از نماز که در آن دریافته است که چه می‌گوید، نوشته می‌شود.36

خداوند عقل را به سه جزء: معرفت، رفتار و حالت، تقسیم کرده است. هرکس هر سه جزء را داشته باشد، عقل او کامل است و هر کس فاقد هر سه جزء باشد، فاقد عقل است. این سه جزء عبارتند از: اول: حُسن معرفت به خدا؛ دوم: حُسن طاعت برای خدا؛ سوم: حُسن صبر بر امر خدا.37

امور ظاهری چون، مانند صرف بیان و هیبت و وقار، علامت عقلانیت نیست؛ و نباید فریب ظاهر افراد را خورد. عاقل کسی است که موحد است و به طاعت خدا عمل می‌کند. مستند این سخن، سنت قولی پیامبر اکرم(ص) است. مردی نصرانی از اهل نجران که دارای بیان و وقار و هیبت بود، وارد مدینه شد. گفتند: یا رسول‌الله! این نصرانی چقدر عاقل است؟! رسول خدا‌(ص) گوینده این سخن را از این سخن منع کرد و فرمود: ساکت! عاقل کسی است که خدا را به یگانگی بپرستد و به طاعت او عمل کند.38

البته باید بدانیم که به فرموده رسول خدا(ص) علم امام عقل است: "...بِالْعِلْمِ یُطَاعُ اللَّهُ وَ یُعْبَدُ وَ بِالْعِلْمِ یُعْرَفُ اللَّهُ وَ یُوَحَّدُ وَ بِهِ تُوصَلُ الْأَرْحَامُ وَ یُعْرَفُ الْحَلَالُ وَ الْحَرَامُ وَ الْعِلْمُ إِمَامُ الْعَقْل‏".39

عرفان اسلامی برای عقل و خرد، اصالت و اهمیت قائل است و برهان و عرفان را مانعة‌الجمع ندانسته است و به بهانه "شهود"، از "فهم" و به بهانه عرفان، از برهان و استدلال، گریزان نیست. استاد مطهری می‌گوید: "در اسلام، اصالت با عقل و معرفت عقلی است که به واسطة آن و با چنین کلیدی، انسان به دامان معرفت شهودی و معارف قلبی وارد می‌شود".40

به هر تقدیر، عرفان، عقل را از کار نمی‌اندازد و از مصدر تشخیص، عزل نمی‌کند؛ بلکه آن را شکوفا نموده، به مراحل بالاتر و مراتب والاتر، دعوت می‌کند. معرفت شهودی ـ سلوکی، در طول معرفت عقلی و برهانی است و نه در عرض آن؛ کافی است اندکی به آیات ذیل و تفسیرهای آنها توجه نمائیم: "وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدی وَ لا کِتابٍ مُنِیرٍ"؛41 "لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَه لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ"؛42 "إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ".43

استاد شهید مطهری می‌گوید: "به نظر ما، سخن از ترجیح آن راه بر این راه، بیهوده است؛ هر یک از این دو راه، مکمل دیگری است و به هر حال، عارف، منکر ارزش راه استدلال نیست".44 پس در معرفت شناسی جامع قرآنی و حدیثی، جایگاه هر کدام از "عقل و دل" و "برهان و عرفان"، معلوم و حضور یکی، عامل غیبت دیگری نیست. استاد مطهری می‌گوید: "از کانون دل، حرارت و حرکت بر می‌خیزد و از کانون عقل، هدایت و روشنایی...".45 البته در این که میان فرق تصوف و برخی از اهالی عرفان، نسبت به عقل افراط شده و عقل را تحقیر کرده‌اند، تردیدی نیست؛ امّا مقام عشق و عقل، ضدیتی با هم ندارند و عقل خالص با شهود ناب، قابل اجتماع هستند.46 بنابراین، چنین نتیجه می‌گیریم:

اولاً. عقل و خرد، دارای ارزش معرفتی و شرط لازم ورود به عرفان و سلوک عرفانی است.

ثانیاً. عقل سلیم، معیار سنجش مکاشفات و مشاهدات عرفانی است و در طول هم هستند نه در عرض هم.

ثالثاً. عقل، استعلاء یافته و برین، خود ره‌آورد شهود عرفانی و دوران پختگی "عرفان عملی" است.

پس عرفان مبتنی بر اسلام ناب عقل‌گریز نیست بلکه عقل‌گرا است و به تعبیر حضرت امام خمینی(ره) "تفکر مفتاح ابواب معرفت و کلید خزائن کمالات و علوم است و مقدمة لازمة حتمیة سلوک انسانیت است."47و به تعبیر بانو ‌مجتهدة اصفهانی: "بزرگترین چیزی که انسان را در مسیر تکامل رهبری می‌نماید عبارت از تعقّل و تفکر است. قوة عقل و فکر بالاترین فیض سبحانی و سرچشمة آب‌حیات جاودانی و مصدر فیوضات غیرمتناهی است که خدای متعال این موهبت عظمی را مخصوص به افراد انسان قرار داده است"48 البته حظ و قلمرو هر کدام از عقل و دل و معارف مربوط کاملاً مشخص می‌باشد.

4. ریاضت معقول و مشروع

در عرفان عملی اسلام، "ریاضت"، نقش مهم و سرنوشت‌سازی دارد؛ تا درون انسان، نورانی و پاک گردد. "ریاضت" در مراتب و مراحل سلوکی، بار معنایی و معرفتی خاصی دارد؛ "ریاضت سلوکی" حداقل باید این سه ویژگی کلی و کلان را داشته باشد:

الف) عقلانی بودن؛ ب) شرعی بودن؛ ج) معتدل بودن.

امام علی(ع) فرمود: "وَ إِنَّمَا هِیَ نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى؛ آن نفس من است که با تقوا، آن را ریاضت می‌دهم"49 در قرآن کریم، بهترین تعریف از ریاضت "معقول و معتدل" آمده است؛ "و اما کسی که از ایستادن در برابر پروردگارش هراسید و نفس خود را از هوس باز داشت... پس جایگاه او، همان بهشت است".50

وجود داستان‌های عبرت‌انگیزی در صدر اسلام، مانند داستان عثمان بن مظعون، عبداللَّه بن عمرو و سخن پیامبر اکرم(ص) در نقد و ستیز با زهد افراطی، می‌تواند تحمل تفسیر درستی از ریاضت و زهدگرایی باشد. به تعبیر استاد مطهری، "زهد برای آدمی، تمرین است؛ اما تمرین روح و روح با زهد ورزش می یابد و تعلقات اضافی را می‌ریزد و سبک‌بال و سبک‌بار می‌گردد و در میدان فضایل، سبک به پرواز در می‌آید".51 امام علی(ع) فرمود: "تمام زهد در دو کلمه قرآن آمده است؛ "بر آن چه از دستتان رفته، اندوهگین نشوید و به آن چه به دست آورده اید، سرخوش نباشید52".53

معنای زهد را می‌توان از برخورد قاطع امام علی(ع) با جریان "عاصم‌بن قاسم" فهمید. هنگامی که او ترک دنیا کرده، اهل و عیال را رها کرد و نفقه زندگی او و عیال او را برادرش "علاء بن زیاد" می‌داد، حضرت او را نکوهش کرد و برای شبهه‌زدایی و دادن روش و معیار صحیح برای همیشه تاریخ، فرمود: "وای بر تو! من مانند تو نیستم. همانا خداوند متعال، بر امامان عادل، مقدر کرده که در حد ضعیف‌ترین مردم، بر خود سخت بگیرند".54

پس با توجه به آموزه‌های اسلام ناب، در ریاضت و زهد ناب اسلامی، نکات ذیل قابل تأمل و راه‌گشا خواهند بود:

اولاً. زهدورزی و عدم وابستگی به دنیا، با بهره‌مندی به قدر کفاف و نیاز، منافات ندارد.

ثانیاً. سرچشمه ریاضت اسلامی، "شریعت" است که ریاضت معتدل، معقول و مقبول را در یک هندسه سلوکی تعریف شده، ارائه می‌دهد.

ثالثاً. سنت و سیره انسان کامل معصوم، الگوهای جامع و کاملی، برای ریاضت و زهدگرایی است.

رابعاً. ریاضت و زهد، به معنای ترک وظایف فردی، خانوادگی و اجتماعی نیست.

خامساً. زهدورزی، باید آثاری چون وظیفه‌گرایی، معنویت و نورانیت درونی، جهاد و مبارزه با انحراف‌ها و تحریف‌ها، کرامت نفس و فروتنی داشته باشد.55


پی‌نوشت‌ها:

1. در كتاب‏العین ج1، ص252 آمده است: "...الشریعة و المشرعة: موضع على شاطى‏ء البحر أو فی البحر یهیأ لشرب الدواب، و الجمیع: الشرائع، و المشارع‏" و در مجمع‏البحرین، ج4، ص352 آمده است : "و الشریعة و الشرائع: ما شرع الله للعباد من أمر الدین، و أمرهم بالتمسك به من الصلاة و الصوم و الحج و شبهه، و هی الشرعة و الجمع: الشرع.... الشرعة بالكسر الدین و الشرع و الشریعة مثله، مأخوذ من الشریعة و هو مورد الناس للاستسقاء سمیت بذلك لوضوحها و ظهورها، و جمعها شرائع."

2. مستدرك‏الوسائل ج11، ص173.

3. جامع‌الأسرار، ص 343 - 347.

4. علامه طباطبائی می‌فرماید: "أن المراد بالخطیئة غیر المعصیة بمعنى مخالفة الأمر المولوی فإن للخطیئة و الذنب مراتب تتقدر حسب حال العبد فی عبودیته كما قیل: حسنات الأبرار سیئات المقربین" المیزان، ج‏15، ص285.

5. نهج‏البلاغه، خطبه120.

6. مجموعة ورام(تنبیه الخواطر)، ج‏1، ص60؛ تحف‌العقول، ص60.

7. تحف‌العقول، ص56 .

8. امام‌خمینی(ره)، سید روح‌الله، چهل‌حدیث، ص‌7.

9. جوادی آملی، عبدالله، دین‌شناسی، ص 248.

10. بحارالأنوار، ج‏1، ص 159.

11. تحف‌العقول، ص 78.

12. أمالی الصدوق، ص570؛ مكارم‌الأخلاق، ص 476؛ نهج‌البلاغه، خطبه193.

13. بحارالأنوار، ج‏64، ص 331.

14. همان، ج‏68، ص209 - 210.

15. همان، ص 210.

16. همان، ص212.

17. الكافی، ج‏2، ص86، باب‌الاقتصاد فی‌العبادة، ص86؛ مجموعة ورام(تنبیه الخواطر)، ج‏2، ص187، الجزء‌الثانی.‏

18. الكافی، ج‏2، ص57.

19. همان، ص82.

20. أمالی‌المفید، ص 221.

21. بحارالأنوار، ج‏1، ص 118.

22. مجموعة ورام(تنبیه الخواطر)، ج‏1 ، ص167.

23. تحف‌العقول، ص83؛ من لا یحضره‌الفقیه، ج‏4، ص390؛ نهج‌البلاغه، نامه31.

24. الخصال، ج‏2، ص 627.

25. النحل/9.

26. حکیمی، محمد رضا و دیگران، الحیاة، ترجمه احمد آرام، ج‏4، ص 402 با تصرف وتلخیص.

27. احزاب/33.

28. جوادی آملی، عبدالله، تسنیم ج 16، ص96 - 97.

29. مجموعة ورام(تنبیه الخواطر)، ج‏1، ص52.

30. تحف‌العقول، ص6.

31. مجموعة ورام(تنبیه الخواطر)، ج‏1، ص 62.

32.تحف‌العقول، ص16.

33. همان، ص50.

34. پیامبر‌(ص) فرمود:"إِنَّمَا یُدْرَكُ‌الْخَیْرُ كُلُّهُ بِالْعَقْلِ وَ لَا دِینَ لِمَنْ لَا عَقْلَ لَه"، همان، ص54.‏

35. وَ أَثْنَى قَوْمٌ بِحَضْرَتِهِ عَلَى رَجُلٍ حَتَّى ذَكَرُوا جَمِیعَ خِصَالِ الْخَیْرِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) كَیْفَ عَقْلُ الرَّجُلِ؟ فَقَالُوا یَا رَسُولَ اللَّهِ نُخْبِرُكَ عَنْهُ بِاجْتِهَادِهِ فِی الْعِبَادَةِ وَ أَصْنَافِ الْخَیْرِ تَسْأَلُنَا عَنْ عَقْلِهِ فَقَالَ(ص) إِنَّ الْأَحْمَقَ یُصِیبُ بِحُمْقِهِ أَعْظَمَ مِنْ فُجُورِ الْفَاجِرِ وَ إِنَّمَا یَرْتَفِعُ الْعِبَادُ غَداً فِی الدَّرَجَاتِ وَ یَنَالُونَ الزُّلْفَى مِنْ رَبِّهِمْ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِم‏"، همان، ص54.

36. مستدرك‏الوسائل، ج3، ص57، ح7.

37. تحف‌العقول، ص54.

38. همان، ص54.

.39 همان، ص28.

40. مطهری، ‌مجموعه آثار، ج21، ص484 و ج23، ص185.

41. حج/8 و لقمان/20.

42. نحل/78.

43. ق/37.

44. مطهری، مجموعه آثار، ج13، ص365 و آشنائی با قرآن، ج4، ص69.

45. همان.

46. رودگر، محمدجواد، عرفان، ص31.

47. همو، مجموعه آثار، ج13، ص‌375، ج23، ص 164‌- 246 و آشنایی با قرآن، ج1، ص 48 ـ 77، ج4، ص146 ـ 148 و ص571 ـ 580 و... .

48. امین، نصرت(بانوی اصفهانی)، سیر و سلوک، ص 9.

49. نهج‌البلاغه، نامه 43.

50. نازعات/40-41.

51. مطهری، مجموعه آثار، ج16،ص516-517.

52. حدید/23.

53. نهج‌البلاغه، حكمت439.

54. همان، نامه 31.

55. امین، نصرت(بانوی اصفهانی) سیر و سلوک، ص278-280.
عرفان نظری و عملی در نهج البلاغه
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دهم تیر 1391 |

نهج البلاغه دریای بی کران عرفان است. عرفان نظری در باره مبدأ و معاد، آفرینش، وحی، فرشتگان، جهان مجرد، عالم ملکوت و…، عرفان عملی در باره اخلاق، فضایل نفسانی، عدالت، تقوا، زهد، سیر وسلوک، جهاد، نیایش و… .

نهج  البلاغه
در تعریف عرفان چنان که گفته اند راه و روشی است که طالبان حق برای نیل به مطلوب و شناسایی حق بر می گزینند. عرفان خود بر دو نوع است؛ عرفان عملی یعنی سیر و سلوک، وصول و فنا، و عرفان نظری یعنی بیان ضوابط و روش های کشف و شهود.[1] به بیانی دیگر؛ عرفان نظری به تفسیر هستی می پردازد؛ یعنی به تفسیر خدا، جهان و انسان، و عرفان عملی عهده دار پرورش کامل انسان است.

قبل از هر سخنی بیان این نکته ضروری است که اولاً: عرفان در نزد ائمه به نظری و عملی تقسیم نمی شود و در سیره و لسان آنان، عرفان عملی از نظری جدا نیست؛ چرا که آنان با عرفان عملی به شناخت حقایق دست یافته اند و آن گاه حقایق و دریافت های خود را در قالب سخن برای مردم تبیین کرده اند. ثانیاً: تقسیم عرفان به عملی و نظری پیشینه ای هزار ساله ندارد، بلکه این تقسیم بندی از زمان ابن عربی شروع شده و بعد به تدریج وارد فلسفه نیز شد، که نمونه بارز آن حکمت متعالیه است.

اما در عین حال نهج البلاغه دریای بی کرانی از عرفان است. نهج البلاغه گوشه هایی از سخنان انسان کاملی است که هم در عرفان نظری و هم در عرفان عملی، عارف کامل است، اگر چه تمام آموزه های عرفانی امام علی (علیه السلام) در نهج البلاغه گرد آوری نشده است.

امام عارفان علی (علیه السلام) خود در این باره می فرماید: ”‌‌ نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ -  وَ مَحَطُّ الرِّسَالَةِ -  وَ مُخْتَلَفُ الْمَلَائِکَةِ-  وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ وَ ینَابِیعُ الْحُکْمِ- ….”‌‌؛ این ماییم که نبوت را درخت، رسالت را فرودگاه، فرشتگان را جایگاه آمد و شد، دانش را کانون و حکمت را چشمه های جوشانیم.[2] بنابراین، اگر علم و دانشی هست و اگر عرفانی وجود دارد، در خاندان وحی و رسالت یعنی علی و فرزندانش یافت می شود.

نهج البلاغه دریای بی کران عرفان است. عرفان نظری در باره مبدأ و معاد، آفرینش، وحی، فرشتگان، جهان مجرد، عالم ملکوت و…، عرفان عملی در باره اخلاق، فضایل نفسانی، عدالت، تقوا، زهد، سیر وسلوک، جهاد، نیایش و… .

پروردگار را تو را عبادت می کنم، نه به دلیل ترس از عذابت و نه برای رسیدن به بهشتت، بلکه از آن جهت بندگی ات می کنم که تو را شایسته بندگی یافتم

در این مقال به اختصار چند نمونه از عرفان نظری و عملی را در سخنان آن حضرت پی می گیریم:

الف. عرفان نظری

اولین خطبه نهج البلاغه دریایی از معارف است. آن جا که در عظمت خدای متعال می فرماید:

1 “سپاس خدای را که نه با همت های فکری اندیشمندان، نه با فطانت عارفانه عارفان قابل شناخت است، و نه هیچ هوش ژرف بینی به ژرفایش راه یابد … عقل و اندیشه را به آن حد صفت خدا که حدش نامحدود است، رهی نباشد…”‌‌.

2 “آغاز و بنیاد دین شناخت خدا است، و کمال این شناخت باورداشتن او، و اوج این باور توحید، و نقطه اوج توحید اخلاص به حضرت او، و زدودن صفت ها از او است…”‌‌.

3 “هستی او را پیشینه پیدایشی نیست چنان که وجودش را سابقه عدمی. او بی آن که در کنار چیزی باشد، با هر چیزی هست، و در عین دیگر بودن، از هیچ چیزی جدا نیست”‌‌.[3]

4 نمونه ای دیگر، آن جا که به توصیف آفریده های آفریدگار جهانیان می پردازد: “سپاس خداوندی را سزد که … بی هیچ الگوی پیش ساخته، و بی پیروی از آفریدگاری پیش از خویش، خلق را آفرید …، تمامی آفریدگانش را – به گونه ای خلل ناپذیر

خدا

– به رشته محکم تقدیر کشید و با لطفی تمام به نظمشان در آورد و به سوی کمالی سزاوار، سمتشان داد…”‌‌.[4]

این سخنان جرعه ای از دریای بی کران عرفان نظری در نهج البلاغه است. چگونه با انگشتانه ای از کلمات می توان اقیانوسی را پیمانه کرد؟!

ب. عرفان عملی

1 امام علی (علیه السلام) گام نخست در سیر و سلوک را چنین بیان می دارد: “عارف راستین کسی است که عقل خویش را احیا کرده و نفس خود را میرانده است، تا آن جا که درشتی هایش خرد و خشونت هایش نرم شده است و نوری پرفروغ برایش درخشیدن گرفته است که شاه راه توحید را روشن سازد و در پرتوش راه پیموده شود…”‌‌.[5]

2 “ای بندگان خدا، بی گمان در پیشگاه پروردگار، محبوب ترین بنده کسی است که خداوند او را  در نبرد با نفس خویش یاری کرده است. آن که  غم الله را جامه زیرین و ترس خدا را جامه زبرین کرده است، پس در شبستان قلبش، چراغ هدایت فروزان گردیده است، و زاد و بود پذیرایی را برای روز ویژه ای که در آن فرود خواهد آمد، فراهم آورد “.

“سپاس خدای را که نه با همت های فکری اندیشمندان، نه با فطانت عارفانه عارفان قابل شناخت است، و نه هیچ هوش ژرف بینی به ژرفایش راه یابد … عقل و اندیشه را به آن حد صفت خدا که حدش نامحدود است، رهی نباشد…”‌‌‌. “آغاز و بنیاد دین شناخت خدا است، و کمال این شناخت باورداشتن او، و اوج این باور توحید، و نقطه اوج توحید اخلاص به حضرت او، و زدودن صفت ها از او است…”‌‌‌

3 اوصاف پارسایان در نگاه حضرتش چنین تبلوری دارد: “عظم الخالق فی انفسهم… فهم و الجنة کمن  قد رءاها…”‌‌؛ ژرفای روحشان را عظمت آفریدگار لبریز کرده است، پس هرچه جز او، در نگاهشان خرد است…، با بهشت چنان اند که گویی بدان راه جسته اند و غرق ناز و نعمت اند، و با دوزخ به گونه ای که پنداری در آن می زیند و در زیر شکنجه اند…”‌‌.[6]

4 در جای دیگر چنین می فرماید: “خدای را سپاس می گذارم تا نعمتش فزونی یابد، نشانی از سر سپردگی در برابر عزتش باشد و از نافرمانیش مصونم دارد، از سر نیاز و ایمان به کفایتش، از او یاری می جویم؛ زیرا هر آن که از فروغ هدایت او بهره گیرد، گمراه نشود…”‌‌.[7]

5 “… ما عبدتک خوفاً من نارک و لاطمعاً فی جنّتک و لکن وجدتک اهلاً للعبادة فعبدتک”‌‌[8]؛ پروردگار را تو را عبادت می کنم، نه به دلیل ترس از عذابت و نه برای رسیدن به بهشتت، بلکه از آن جهت بندگی ات می کنم که تو را شایسته بندگی یافتم.

6 در استقبال عارفانه و عاشقانه از مرگ چنین می فرماید: “و الله لابن ابی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی امّه”‌‌؛ به خدا سوگند که انس پسر ابی طالب به مرگ بیش از انسی است که نوزاد به پستان مادرش دارد”‌‌.[9]

7 در سفارش به پرهیزکاران، درباره شب زنده داری و کم خوابی و کم خوراکی و لاغری فرمود: “اسهروا عیونکم، و اضمروا بطونکم”‌‌؛در دل شب ها با شب زنده داری و پرهیز از شکم بارگی به اطاعت برخیزید،… از جسم خود بگیرید و بر جان خود بیفزایید”‌‌.[10]

8 در ترسیم جهاد برای مبارزان در راه حق و عدالت چنین می فرماید: “فان الجهاد باب من ابواب الجنة، فتحه الله لخاصة اولیائه”‌‌؛ بی گمان، جهاد دری از درهای بهشت است که خدا تنها به روی اولیای خاص خویش گشوده است.[11]

 

پی نوشت ها :

[1]  سجادی، سید جعفر، فرهنگ اصطلاحات عرفانی، واژه عرفان، کتابخانه طهوری، تهران، چاپ چهارم، 1378

[2]  نهج البلاغة، خ 108

[3]  نهج البلاغة، خ 1

[4]  همان، خ 90

[5]   همان، خ 210

[6]  همان، خ 184 این خطبه معروف به خطبه متقین است که هر فرازش مقامی از مقامات عرفان عملی است.

[7]  همان، خ 2

[8]  احسائی، ابن ابی جمهور، عوالی اللآلی، ج 1، ص 44، انتشارات سید الشهداء، قم، 1405ق.

[9]  نهج البلاغة، خ 5

[10]  همان، خ 183

[11]همان  خ 27


معیار حسن ظن و سوء ظن
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه سوم تیر 1391 |

معیار حسن ظن و سوء ظن

مسأله حسن ظن وسوء ظن در اسلام از مسائل بسیار مهم است که در آیات و روایات بازتاب گسترده ای دارد.البته اصل بر حسن ظن مسلمانان نسبت به یکدیگر است ،ولی این اصل استثنایی هم دارد که امیرالمۆمنین علی بن ابیطالب در سخنان گرانقدرشان به این مسئله اشاره کرده اند.

شک و سوء ظن
آیا حسن ظن همیشه خوب است؟

و قال علی(علیه السلام) :" إِذَا اسْتَوْلَى الصَّلاَحُ عَلَى الزَّمَانِ وَأَهْلِهِ ثُمَّ أَسَاءَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ لَمْ تَظْهَرْ مِنْهُ حوبةٌفَقَدْ ظَلَمَ! وَإِذَا اسْتَوْلَى الْفَسَادُ عَلَى الزَّمَانِ وأَهْلِهِ فَأَحْسَنَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ فَقَدْ غَرَّرَ"(1) هنگامى كه صلاح و نیكى بر زمان و مردم زمان گسترش یابد،دراین حال اگر كسى گمان بد به دیگرى ببرد كه از او گناهى ظاهر نشده به اوستم كرده است!و هنگامى كه فساد بر زمان و اهل زمان مستولى شود هر كسى‏گمان خوب به دیگرى ببرد خود را فریب داده است.

این مطلب مربوط به زمانی است که چهره اسلام در محیط نمایان باشد وغالب مردم راه صلاح بپویند؛اما زمانی که فساد غالب بر زمان شد و اکثر مردم به راه خلاف می روند حسن ظن نسبت به افراد سبب می شود انسان خودش را فریب دهد وباید جانب احتیاط را نگه دارد تا گرفتار توطئه ها و مفسده ها نگردد.

 این بدان معنا نیست که انسان سوء ظن خود را به اشخاص آشکار سازد و آنها را متهم کند، بلکه منظور این است که بدون اینکه عکس العمل منفی که سبب اهانت به مۆمن می شود ظاهر سازد، در عمل جانب احتیاط را از دست ندهد.

گاه افرادی که در یک زمان زندگی می کنند با هم متفاوتند،برخی سوابق خوبی دارند که باید به آنها حسن ظن داشت  و برخی دارای سوابق سوء هستند که باید در مورد آنان جانب احتیاط را رعایت کرد.بنابراین معیار، فساد تمام مردم زمین نیست .

این سخن در روابط ملت ها و دولت ها نیز کاملاً صادق است؛ هرگاه دولت های ستمگری که غالباً برای حفظ منافع خود حقوق دیگران را زیر پا می گذارند در باغ سبز به ما نشان بدهند هرگز نباید کار آنها را حمل بر صحت کنیم ،بلکه باید فرض بر این باشد که آنان برای فریب ما دامی گسترده اند.

بدگمانی حکایت از بد دلی دارد.قلبی که صفت بخل،حسد، کبرو...را در خود دارد چگونه ممکن است که نسبت به دیگران خوش بین باشد.از کوزه همان تراود که در اوست ،دلهای متکبر وجبار اعمال برادران ایمانی را حمل به صحت و سلامت نمی کنند و بلکه همه را حمل بر فساد و خلاف می کنند.باید توجه داشت که نبود حسن ظن مربوط به نبود ایمان و تقواست و الا چطور ممکن است کسی قلب خاشع و لبریز از ایمان داشته باشد و بدون جهت به این و آن بدگمان باشد

از کوزه همان تراود که در اوست

همانگونه که گفتیم در اسلام اصل بر حسن ظن است،چنانچه در سوره حجرات می خوانیم:" یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ "(2)اى كسانى كه ایمان آورده‏اید، از بسیارى از گمان ها بپرهیزید كه پاره‏اى از گمان ها گناه است‏.

در روایات اسلامی نیز تأکید شده که کار برادر مسلمانت را حمل بر صحت کن و از سوء ظن بپرهیز،در حدیثی از امیرمۆمنان می خوانیم:" ضَعْ‏ أَمْرَ أَخِیكَ‏ عَلَى أَحْسَنِهِ حَتَّى یَأْتِیَكَ مَا یَغْلِبُكَ مِنْهُ وَ لَا تَظُنَّنَّ بِكَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَخِیكَ سُوءاً وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیْرِ مَحْمِلًا."(3)عمل برادر مسلمانت را بر نیکوترین وجه ممکن حمل کن مگر اینکه دلیلی بر خلاف آن قائم شود وهرگز نسبت به سخنی که از برادر مسلمانت صادر شده گمان بد مبر و مادامی که می توانی محمل نیکی برای آن بیابی حمل بر صحت کن.

در جای دیگر می فرمایند:" وَ قَالَ علی (علیه السلام)‏ لَیْسَ‏ مِنَ الْعَدْلِ‏ الْقَضَاءُ عَلَى الثِّقَةِ بِالظَّن‏"(4)داورى در حق افراد مورد اطمینان،با تكیه بر گمان از عدالت دوراست.

قال علی(علیه السلام):"سوء الظنّ‏ بالمحسن‏ شرّ الإثم و أقبح الظّلم‏"(5) بدگمانی به انسان شریف و با فضیلت بدترین گناه وزشت ترین ستم است.

هرگاه دولت های ستمگری که غالباً برای حفظ منافع خود حقوق دیگران را زیر پا می گذارند در باغ سبز به ما نشان بدهند هرگز نباید کار آنها را حمل بر صحت کنیم ،بلکه باید فرض بر این باشد که آنان برای فریب ما دامی گسترده اند

بدگمانی حکایت از بد دلی دارد.قلبی که صفت بخل،حسد، کبر و...را در خود دارد چگونه ممکن است که نسبت به دیگران خوش بین باشد.از کوزه همان تراود که در اوست ،دلهای متکبر و جبار اعمال برادران ایمانی را حمل به صحت و سلامت نمی کنند و بلکه همه را حمل بر فساد و خلاف می کنند.باید توجه داشت که نبود حسن ظن مربوط به نبود ایمان و تقواست والا چطور ممکن است کسی قلب خاشع و لبریز از ایمان داشته باشد و بدون جهت به این و آن بدگمان باشد.

در روایت است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با همسر خودشان صفیه دختر حی بن اخطب صحبت می کردند در این هنگام مردی از انصار از کنار آن حضرت عبور کرد و ظاهراً به گونه خاصی به آن حضرت نگریست.پیامبر او را صدا زدند و فرمودند :این زن همسر من صفیه است.پاسخ داد آیا کسی می تواند به شما غیر خوبی ظن دیگری داشته باشد.رسول الله فرمودند:شیطان همانند خونی که در رگهای بدن انسان در جریان است در وجود فرزندان آدم جریان دارد ترسیدم که در وجود تو نیز داخل شده باشد.(6)

کلام آخر: 

               ما نگوییم بد ومیل به ناحق نکنیم          /    جامه کس سیه ودلق خود ازرق نکنیم

              عیب درویش وتوانگر به کم وبیش بد است /  کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

              گر بدی گفت حسودی ورفیقی رنجید        /  گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

 

پی نوشت ها:

1-نهج البلاغه،حکمت 114.

2-سوره حجرات،ایه 12.

3-الکافی، ج2، ص362.

4-نهج البلاغه،حکمت 220.

5-غررالحکم و دررالکلم ،ص399.

6-جامع السعادات،ج1،ص283.

غدیر خم و سقیفه بنی ساعده(1)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه بیست و ششم خرداد 1391 |

چکیده

پژوهش حاضر درصدد بررسی این پرسش مهم است که آیا در ماجرای سقیفه که دوباره یا کمی بیشتر پس از واقعه غدیر رخ داد و گروه های رقیب درباره جانشینی رسول خدا(صلی الله علیه وآله) گفت و گو کردند، به حدیث غدیر استناد شد یا خیر؟ پس از تبیین اجمالی این دو حادثه تأثیرگذار در تاریخ اسلام و بیان مشابهت ها و تفاوت های آن دو، به منظور نزدیک شدن به هدف پژوهش، گزینه های متصوّر درباره رخداد یا عدم رخداد واقعه غدیر و نیز فرض های عدم استناد به غدیر در سقیفه، مطرح و تجزیه و تحلیل خواهد شد. هم چنین در این مقاله، در مورد استنادات شیعه مبنی بر رخداد واقعه غدیر و نیز تبیین شیعی جانشینی پیامبر(صلی الله علیه وآله) بحث شده است.
غدیر خم و سقیفه بنی ساعده

مقدّمه

در تاریخ صدر اسلام دو حادثه مهم رخ داده است که در وقایع پس از خود، به ویژه دسته بندی درونی نظام اسلامی تأثیر به سزایی داشته و هر دو مورد در ماه های پایانی عمر پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) واقع شده است. این دو حادثه عبارت اند از: 1 واقعه غدیرخم در هیجدهم ذیحجه سال دهم هجرت، 2 ماجرای سقیفه بنی ساعده در اوایل سال یازدهم هجرت. این دو حادثه، شباهت ها و تفاوت هایی دارند که به آن ها اشاره می کنیم:

الف) مشابهت ها

1 هر دو حادثه در اواخر حیات پیامبر(صلی الله علیه وآله) رخ داده است;
2 هر دو واقعه درباره مسئله جانشینی و زعامت و پیشوایی امت اسلامی پس از پیامبر(صلی الله علیه وآله) است;
3 هر دو واقعه با مردم ارتباط پیدا کرده و آنان از طریق تأیید و بیعت، حضور خود را اعلام نموده اند;
4 در هر دو حادثه، اصحاب پیامبر(صلی الله علیه وآله) حضور داشته اند;
5 در هر دو حادثه، محور موضوع به یکی از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه وآله) برای تصدی جانشینی برمی گردد و هر دو (علی و ابوبکر) از قبیله قریش (قبیله پیامبر(صلی الله علیه وآله)) بوده اند;
6 هر دو واقعه، مبدأ پیدایش دسته بندی مذهبی بعدی در اسلام و پیدایش دو نظام امامت و خلافت در تقابل با یکدیگر در تاریخ اسلام شده است; به عبارتی این دو واقعه، نقطه کانونی پیدایش دو مذهب تشیع و تسنن در جهان اسلام می باشند.

ب) تفاوت ها

1 اجتماع غدیر به صورت عام و گسترده از همه افراد قبایل و شهرهای اسلامی که در سفر حج (حجة الوداع) پیامبر(صلی الله علیه وآله) حضور داشته و در راه بازگشت بودند برگزار گردید، در حالی که اجتماع سقیفه ابتدا از سوی انصار برپا شد و سپس چند تن از مهاجران در آن اجتماع حضور یافتند; بنابراین، رنگ قبیله ای داشت و مجمعی عام نبود;
2 زمان واقعه غدیر و ابلاغ موضوع به پیروان، در ایام یکی از مراسم باشکوه مذهبی مسلمانان، یعنی سفر حج بوده است، در حالی که اجتماع سقیفه در اندوهناک ترین شرایط، یعنی زمان درگذشت پیامبر بزرگ اسلام(صلی الله علیه وآله) که مردم و بهویژه بنی هاشم بر بالین پیامبر و در حزن و اندوه بودند، واقع شد;
3 محل برگزاری اجتماع غدیر خم در محل جُحفه بود که به گروه خاصی تعلق نداشت و در فضایی باز و گشاده بود، اما مکان اجتماع سقیفه به گروهی خاص، یعنی بنی ساعده از انصار، وابسته بود. بنابراین، مکان رنگ قبیله ای داشت;
4 برگزار کننده غدیر شخص پیامبر(صلی الله علیه وآله) با مأموریت و انگیزه ای الهی بود، لکن برگزار کنندگان اجتماع سقیفه برخی از بزرگان قبایل و با انگیزه تصاحب خلافت و براساس رقابت قبیله ای صورت گرفت (غدیر در حضور پیامبر واقع شد، اما سقیفه در حال احتضار ایشان و در نتیجه با عدم حضور وی تشکیل شد);
5 در غدیر، مسئله ولایت و جانشینی پیامبر(صلی الله علیه وآله) با معیارهای دینی و با ابلاغ خدا به رسول، به مردم اعلام شد و موجب اکمال دین و اتمام نعمت و یأس کفار گردید، اما در سقیفه، مسئله خلافت با معیارهای قبیله ای و بیان تفاخرات به انگیزه رقابت با یکدیگر مطرح شد و تنازع نیروهای درون نظام اسلامی را در پی داشت; یعنی در واقع، اساس اختلاف و تفرقه مذهبی میان مسلمانان شد;
6 مسئله غدیر به نص بود، اما مسئله سقیفه به شورا و رایزنی شرکت کنندگان واگذار شد;
7 واقعه غدیر بسیار شفاف و با سخنرانی پیامبر و معرفی جانشین مورد نظر (حضرت علی(علیه السلام)) به جمع حاضر و سپس اعلام وصایت او انجام گرفت و مردمِ حاضر آشکارا شنیدند و تبریک گفتند و قرار شد به غایبان هم برسانند، اما اجتماع سقیفه، عجولانه، مخفیانه و با پیش دستی انصار برای تعیین زمام دار از میان خود، برگزار گردید، در حالی که کاندیداهای مورد نظر نیز به وضوح مشخص نبود. با رسیدن سه تن از مهاجران، اختلاف شدید شد و گفت و گوهای بعدی و اختلاف میان انصار موجب انتخاب خلیفه گردید. روز بعد، خلیفه را به مسجد آورده و از مردم خواستند بر کار انجام شده بیعت نمایند، حال آن که گروه بسیاری از مسلمانان که در مدینه بودند در اجتماع سقیفه حضور نداشتند;
8 شخصی که در غدیر به مردم معرفی شد از نظر سنی جوان، نماینده روح پویا و پرتحرک اسلام بود، اما منتخب سقیفه، متأثر از نظام شیخوخیت قبیله ای، شیخ به شمار می آمد و از سن بالا برخوردار بود و عمر او پس از انتخاب بیش از دو سال نپایید;
9 گستره جغرافیایی و انسانی نظام برآمده از سقیفه (خلافت) به دلیل در اختیار داشتن قدرت و حکومت بیشتر از گستره جغرافیایی و انسانی نظام برآمده از غدیر (امامت) بوده است.
در مجموع، غدیر در ماه ذیحجة الحرام (ماه حرام) ایام صلح و صفا، ماه ازدحام و فراخوانی عمومی مسلمانان، در پایان یک سفر معنوی در بازگشت از بیت الله الحرام و حرم امن الهی و پس از لبیکی همگانی به الله تعالی، در گستره صحرایی باز که رنگ تعلق گروهی خاص را نداشت، و توسط حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) که رسول خدا بود و به قوم و قبیله ای خاص تعلق نداشت، بلکه پیامبرِ رحمت برای جهانیان (و ما ارسلناک الاّ رحمة للعالمین)2 و اسوه حسنه3ای برای انسان ها بود، در پی آیه ابلاغ4 از جانب خدای متعال و با گزینش برترین فرد (در ایمان و عمل = تقوا، جهاد، خدمت به اسلام، علوم و معارف دینی و دیگر فضایل)، و در شادباش های مردم به او «بخ بخ اصبحت مولای کل مؤمن و مؤمنه» صورت گرفت، اما و سقیفه، بدون فراخوانی عمومی، خالی از قصد ابلاغ رسالت الهی، در فضای محدود سایبان (سقیفه) قبیله ای، در پی بروز دوباره عصبیت های جاهلی برای فراچنگ آوردن منصبی پیش از دست یابی دیگران بدان، و با به رخ کشیدن تفاخرات قومی و چانه زنی های سیاسی در پرتو سنت شیخوخیت، در اندوهناک ترین زمان تاریخ اسلام، و با نادیده انگاری وصایای پیامبر(صلی الله علیه وآله)(در غدیر، در کتابت حدیث، در اعزام جیش اسامه و...) به انجام رسید. این جاست که باید این پرسش را نمود که واقعه غدیر چه بود؟

واقعه غدیر خم

رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در دهمین سال هجرت، زیارت خانه خدا (کعبه) را با اجتماع مسلمانان آهنگ فرمود، و بر حسب امر آن حضرت در میان قبایل مختلف و طوایف اطراف اعلان شد، در نتیجه، گروه عظیمی به مدینه آمدند تا در انجام این تکلیف الهی (ادای مناسک حج بیت الله) از آن حضرت پیروی و تعلیمات ایشان را فرا گیرند. این تنها حجّی بود که پیغمبر(صلی الله علیه وآله) بعد از مهاجرت به مدینه انجام داد، نه پیش از آن و نه بعد از آن دیگر این عمل از طرف آن حضرت وقوع نیافت. این حج را به اسامی متعدد در تاریخ ثبت نموده اند، از قبیل: حجة الوداع، حجة الاسلام، حجة البلاغ، حجة الکمال و حجة التمام.
در این موقع، رسول خدا(صلی الله علیه وآله) غسل و تدهین فرمود و فقط با دو جامه ساده (احرام) که یکی را به کمر بست و آن دیگر را به دوش افکند روز شنبه 24 یا 25 ذیقعدة الحرام به قصد حج پیاده از مدینه خارج شد و تمامی زنان و اهل حرم خود را نیز در هودج ها قرار داد و با همه اهل بیت خود و به اتفاق تمام مهاجران و انصار و قبایل عرب و گروه عظیمی از مردم حرکت فرمود.5
اتفاقاً در این هنگام بیماری آبله یا حصبه در میان مردم شیوع یافته بود و همین عارضه موجب شد که بسیاری از مردم از عزیمت و شرکت در این سفر باز بمانند، با این حال، گروه بی شماری با آن حضرت حرکت نمودند که تعداد آن ها 124120 نفر و بیشتر ثبت شده است. البته اهالی مکه و آن ها که به اتفاق امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و ابوموسی از یمن آمدند بر این تعداد اضافه می شوند.6
پس از آن که رسول خدا(صلی الله علیه وآله) مناسک حج را انجام داد، با جمعیت همراه خود آهنگ بازگشت به مدینه فرمودند. چون به غدیرخم (که در نزدیک جحفه است) رسیدند، جبرئیل امین فرود آمد و از جانب خدای تعالی این آیه را آورد: «یا ایّها الرسول بلّغ ما أنزل إلیک من ربّک و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته والله یعصمک من الناس».7
باید دانست که جحفه منزل گاهی است که راه های متعدد (راه اهل مدینه و مصر و عراق) از آن جا منشعب و جدا می شوند. ورود پیغمبر(صلی الله علیه وآله) و همراهان به آن نقطه در روز پنجشنبه هجدهم ذیحجه تحقق یافت.
در این هنگام آیه مذکور نازل شد و آن ها که از آن مکان گذشته بودند به امر پیامبر بازگشتند و آن ها که در دنبال قافله بودند رسیدند و در همان جا متوقف شدند. پیامبر نماز ظهر را با همراهان ادا نمود و پس از فراغ از نماز بر محل مرتفعی که از جهاز شتران ترتیب داده بودند قرار گرفت و آغاز خطبه فرمود و با صدای بلند همگان را متوجه ساخت. آن حضرت در خطبه خود پس از حمد و ستایش خدا و گواهی به رسالت خود، از پایان عمر خویش و از این که آنان در کنار حوض در آن سرا بر او وارد خواهند شد، به آنان خبرداد و از آنان خواست که مواظب دو چیز گران بها که در میان آن ها می گذارد باشند; یعنی کتاب خدا، ثقل اکبر و عترت (اهل بیت) خود، ثقل اصغر، که با تمسک به آن دو، گمراه نخواهند شد و آن دو نیز از هم جدا نمی گردند تا کنار حوض بر او وارد شوند. سپس دست علی(علیه السلام) را گرفت و او را بلند نمود تا این که مردم او را دیدند و شناختند. و فرمود: «ای مردم! کیست که بر اهل ایمان از خود آن ها سزاوارتر می باشد؟» گفتند: خدای و رسولش داناترند. فرمود: «همانا خدای مولای من است و من مولای مؤمنان هستم و اولی و سزاوارترم بر آن ها از خودشان پس هر کس که من مولای اویم علی(علیه السلام) مولای او خواهد بود.» و این سخن را سه بار و بنا به گفته احمد بن حنبل پیشوای حنبلی ها چهار بار تکرار فرمود. سپس دست به دعا گشود و گفت: «بار خدایا! دوست بدار آن که او را دوست دارد و دشمن دار آن که او را دشمن دارد و یاری فرما یاران او را و خوار گردان خوار کنندگان او را، و او را معیار و میزان و محور حق و راستی قرار ده». آن گاه فرمود: باید آنان که حاضرند این امر را به غایبان برسانند و ابلاغ نمایند».
هنوز جمعیت پراکنده نشده بود که امین وحی الهی رسید و این آیه را آورد: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً».8 در این موقع، پیامبر(صلی الله علیه وآله)فرمود: «الله اکبر، بر اکمال دین و اتمام نعمت و خشنودی خدا به رسالت من و ولایت علی(علیه السلام)بعد از من». سپس آن گروه تهنیت به امیرالمؤمنین را آغاز کردند و از جمله آنان، ابوبکر و عمر بودند که پیش دیگران گفتند: به به بر تو ای پسر ابی طالب که صبح و شام را درک نمودی در حالی که مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن شدی. و ابن عباس گفت: به خدا سوگند که این امر (ولایت علی (علیه السلام)) بر همه واجب شد. آن گاه حسان بن ثابت در این باره، اشعاری سرود.9
علامه امینی، وقوع این واقعه مهم را در چنین مکانی با آن اجتماع بزرگ و در سفر عظیم حج و مأموریت پیامبر برای ابلاغ آن و نزول آیات در این باره، سپس اقدام پیامبر(صلی الله علیه وآله) در معرفی حضرت علی و تأکید پیامبر بر مردم که گواهی به ابلاغ بدهند و حاضران به غایبان برسانند، عنایت خدای متعال نسبت به نشر و انتشار حدیث غدیر می داند که مسلمانان با قرائت آن آیات، همه وقت و همه جا متوجه این واقعه و حدیث باشند و مرجع واقعی و پیشوای حقیقی خود را برای دریافت معالم دین و احکام آیین منزه اسلام بدون تردید تشخیص دهند. جدیت هایی که بعدها، پیشوایان دین اسلام نسبت به یادآوری و بازگو کردن واقعه غدیرخم داشته اند برای این بوده است که این تاریخ روشن و خاطره مقدس، پیوسته تازه و شاداب بماند و گذشت زمان، این واقعه را متروک و مخفی نسازد.10

ماجرای سقیفه

با انتشار خبر رحلت پیامبر(صلی الله علیه وآله)، در حالی که مدینه در ماتم و سوگ فرو رفته و علی(علیه السلام)، عباس بن عبدالمطلب عموی پیامبر و برخی اصحاب در تدارک غسل و تدفین پیامبر خویش بودند، جمعی از انصار در سقیفه بنی ساعده، جمع شده و بر آن بودند تا سعد بن عباده، شیخی از بزرگان خزرج را به جانشینی رسول خدا نصب کنند. ابوبکر، عمر و ابوعبیده جراح با شنیدن این خبر، بی درنگ و شتابان روانه سقیفه شدند، اما علی و عباس نیز که خبر را شنیده بودند، هم چنان به تدارک تدفین جنازه رسول خدا ادامه دادند. در اجتماع سقیفه، ابتدا سعد بن عباده درباره جانشینی رسول خدا سخنانی گفت. پس از خاتمه سخنان او، خزیمة بن ثابت در تأیید سعد و امتیاز انصار بر مهاجران در امر خلافت سخن گفت. به دنبال او، اُسَید بن حُضیر که او نیز از طایفه خزرج و از رقبای سعد بن عباده بود، به گفت و گو برخاست و از اختصاص پیشوایی مسلمانان به مهاجران و ابوبکر دفاع کرد. مدافعان و حامیان دیگر سعد، در قالب سخنانی به انکار ادعای اُسید پرداختند و کسانی نیز در تأیید او سخن گفتند. در این حال، ابوبکر به پا خاست و با تأیید فضایل و عزت انصار، مدعی شد که پیامبر با بیان روایت: «الائمةُ مِن قُریش» پیشوایی قوم را به مهاجران اختصاص داده است.11
به هر حال، در این گفت و گوها چندین نظریه درباره جانشینی پیامبر مطرح شد: ابتدا امارت انصار، سپس با حضور مهاجران، امارت دوگانه (یکی از انصار و دیگری از مهاجران)، آن گاه امارت مهاجران و وزارت انصار، و سرانجام امارت قریش.12 همین مورد اخیر تحت تأثیر روایتی که ابوبکر از قول پیامبر نقل کرد و به دلیل اختلاف درونی دو طایفه اوس و خزرج به نتیجه نشست. با بالا گرفتن گفت و گوها در حالی که خزرجیان به دو دسته مدافعان و مخالفان سعد بن عباده تقسیم شده بودند، ابوبکر، ابوعبیده یا عمر را شایسته خلافت شمرد و آنان نیز وی را شایسته دانسته و بی درنگ دستان او را برای بیعت فشردند. در این حال، اسید بن حضیر و خزرجی های مطیع او، سراغ ابوبکر آمده و با او بیعت کردند.13 این بیعت را که با حضور چند تن از صحابه و در غیبت غالب اصحاب برجسته دیگر رسول خدا(صلی الله علیه وآله)انجام شد، «بیعت سقیفه» نام داده اند. عمر نیز بعدها آن را «فلته»14 یعنی اقدامی نااندیشیده و شتابزده شمرد.
با انتشار خبر بیعت سقیفه، افزون بر علی(علیه السلام)، عباس، ابوسفیان و دست کم دوازده صحابه برجسته دیگر پیامبر به بیعت انجام شده اعتراض کردند. اگرچه ابوسفیان، پس از آن که به علی و عباس روی آورد و هیچ کدام پیشنهاد او را نپذیرفتند، به زودی تغییر عقیده داد و با خلیفه اول بیعت کرد، اما اصحاب نامور پیامبر تا چند ماه بعد که علی(علیه السلام) بیعت با ابوبکر را ضروری شمرد، هم چنان از بیعت امتناع کردند، کسانی مانند: سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقداد بن عمرو، ابی بن کعب، براء بن عازب، خالدبن سعید العاص، ابوایوب انصاری، حذیفة بن یمان، خزیمة بن ثابت، ابوالهیثم بن تیهان، عثمان بن حنیف، سهل بن حنیف، بریدة بن خضیب اسلمی، ابوالطفیل. جز این صحابه، تعدادی دیگر از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نیز در بیعت العامه سبقت نجستند و حضوری چشم گیر از خود نشان ندادند. اینان تنها و مدتی بعد، حاضر به بیعت با ابوبکر شدند. تعدادی از مشهورترین این صحابه به این قرارند: زبیر بن عوام، عبدالله بن عباس، فضل بن عباس، عتبة بن ابی لهب، ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب، عبدالله بن ابوسفیان بن حارث، حسان بن ثابت، حباب بن منذر، عبدالله بن مسعود و بشیر بن سعد.15
یک روز پس از بیعت سقیفه، صحابه ثلاثه بر آن شدند تا با فراخواندن مسلمانان به مسجد پیامبر، بیعت چند نفره روز گذشته را به بیعت عام تبدیل کنند. این اقدام انجام شد، اما باز هم علی(علیه السلام)که به مسجد کشانده شده بود از بیعت امتناع کرد و خلافت را حق انکارناپذیر خویش شمرد.16 به دنبال مقاومت علی(علیه السلام)، فاطمه دختر پیامبر نیز در دفاع از حق علی(علیه السلام)به پا خاست، اما تمام کوشش های وی نیز بی پاسخ ماند و یگانه دختر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) با بی مهری، مورد اذیت و آزار قرار گرفت.

سؤال های اصلی

1 آیا واقعه غدیر در تاریخ اسلام رخ داده یا بعدها طرفداران نظام امامت یعنی جریان شیعی، آن را ساخته و پرداخته اند؟ (آیا غدیر واقعه ای حقیقی است یا ساختگی؟)
2 آیا در سقیفه به واقعه غدیر خم و حدیث غدیر استناد شد؟ در صورت عدم استناد، چرا؟
3 چرا در سقیفه بر انتخابی بودن جانشین پیامبر و طرح معیارهای غیر قرآنی برای زمام دار تأکید شد؟
4 چرا با وجود حدیث غدیر، اجتماع سقیفه بدون حضور بنی هاشم و با شتاب برگزار گردید و حضرت علی(علیه السلام)حتی به عنوان داوطلب احتمالی (نه به عنوان صاحب حق و منصوص در غدیر) در صحنه رقابت دعوت نشد؟

فرضیه های واقعه غدیر

درباره وقوع یا عدم وقوع واقعه غدیر، چهار گزینه متصور است:
1 اصلا پیامبر(صلی الله علیه وآله) کسی را به جانشینی تعیین ننمود و کار امت را به خود آن ها واگذاشت و واقعه ای به نام غدیر خم روی نداده و غدیر جریان ساختگی توسط شیعیان است;
2 واقعه غدیر وقوع یافته است، لکن پیامبر(صلی الله علیه وآله) کسی را برای جانشینی معین ننمود، بلکه او با دریافت این که سال آخر عمرشان می باشد و آن حج، حجة الوداع است، راهنمایی ها و توصیه های لازم را در یک اجتماع بزرگ به پیروان نمودند; اجتماع پیام رسانی، توصیه ها و وداع بوده است;
3 واقعه غدیر رخ داده، پیامبر(صلی الله علیه وآله) هم حضرت علی(علیه السلام) را به مردم معرفی کرد و در شأن او سخن گفته است، لکن ولایت او به معنای دوستی با وی بوده، نه ولایت به معنای زعامت و رهبری سیاسی عموم مسلمانان پس از خود;
4 واقعه غدیر رخ داده و در آن اجتماع بزرگ مسلمانان، پیامبر(صلی الله علیه وآله) به عنوان یکی از آخرین مأموریت های الهی خود، رهبری و جانشین آینده جامعه اسلامی را به فرمان خداوند تعیین کرد و به مردم اعلام فرمود. با این اقدام، هم دغدغه مؤمنان نسبت به آینده دین، امت مسلمان و حکومت اسلامی بر طرف گردید، هم امیدها و نقشه های دشمنان و فرصت طلبان و منافقان که دل به آینده پس از پیامبر(صلی الله علیه وآله) بسته بودند بر باد رفت و سنگ یأس بر سینه آنان زده شد.
فرضیه اول را مستندات تاریخی، حدیثی، تفسیری و ادبی فراوان که به نقل واقعه غدیر پرداخته اند رد می کند و بر ساختگی بودن آن توسط شیعه، خط بطلان می کشد. علاوه بر آن، ادله کلامی متعدد که متکلمان (شیعی) ارائه کرده اند، واگذاری کار امت را به خویش، بی پایه ساخته و بر منصوص بودن آن، ادله ای اقامه کرده اند.
فرضیه دوم نیز با این توضیح نمی تواند جایگاهی داشته باشد، زیرا پیامبر(صلی الله علیه وآله) تا آن زمان تمامی دستورها و احکام اساسی دین اسلام را به مردم ابلاغ نموده و برای بیان هیچ یک از آن همه احکام، هیچ گاه چنین اجتماع بزرگی را با آن عظمت و تأکیدات درباره آن برای ایراد خطبه و غیره برپا نکرده بود. استفاده از چنان اجتماعی بزرگ در سفر حج جز پیام رسانی و ابلاغ یک موضوع مهم که به حیات آینده جامعه اسلامی مربوط می شد چیز دیگری نمی توانست باشد. توقف کاروانی بزرگ در وسط روز زیر آفتاب سوزان، در صحرایی بدون سایه بان و درخت و... برای بیان امر جزئی نبوده است، در حالی که اگر منظور، بیان حکم شرعی بود می توانست هنگام رفتن به مکه یا در موسم حج به مردم ابلاغ کند. ابلاغ موضوع غدیر در محلی که کاروان ها از یکدیگر جدا می شدند و به شهر و دیار خود می رفتند صورت گرفت تا پیام را به دیار خود منتقل کنند و حاضران بشنوند و به غایبان هم برسانند و به عنوان حادثه ای مهم در اذهان بماند و سال های آینده با گذر از آن مکان، آن حادثه در خاطره ها تجدید گردد.
فرضیه سوم نیز نمی تواند درست باشد، زیرا بیان دوستی حضرت علی(علیه السلام) یا در مفهوم عام تر اهل بیت و نزدیکان پیغمبر(صلی الله علیه وآله) به چنین مجمعی با آن مقدمات و تفصیل قضیه نیازی نداشت. اگر پیامبر برای مسلمانان محترم است تا آن حد که اشیای منسوب به او حرمت و ارزش دارد و بعدها آثار جزئی پیامبر از نشانه های خلافت محسوب می شد و دست به دست می گشت، اهل بیت او که به آن حضرت منسوب و از یک ریشه و درخت برآمده اند بر مسلمانان لازم است که با آن ها دوستی و مهر بورزند. این نگرش در صورتی می تواند درست باشد که قسمت اول حدیث که می فرماید «من کنت مولاه» را درباره رسول گرامی(صلی الله علیه وآله) نیز در همین معنا بدانیم. از سوی دیگر می دانیم که در قرآن مودت با خویشان پیامبر(صلی الله علیه وآله)به صراحت ذکر شده و پیشتر به مسلمانان ابلاغ شده و حتی به گونه ای مزد رسالت پیامبر می باشد:«قل لا اسئلکم علیه اجراً الّا المودة فی القربی»17 همان اهل بیتی که خداوند آن ها را از هر رجس و پلیدی مطهر گردانیده است.18 و اصولا وقتی بر اساس آیات قرآن مؤمنان، برادران یکدیگرند (انما المؤمنون اخوه)19 و بین آن ها باید دوستی و مودت برقرار باشد، یکدیگر را دوست داشته باشند، نسبت به هم مهربان و رحیم20 و تواضع و فروتنی داشتند باشند، و با دشمنان دوستی نورزند و با کمال عزت و سرافرازی با آن ها برخورد کنند،21 این دوستی با نزدیکان پیامبر(صلی الله علیه وآله)بیشتر از دیگران، طبیعی و امری عقلانی به نظر می رسد، و دیگر نیازی نبود جمع بزرگی از مردم را در آن سفر طولانی زیر گرمای آفتاب متوقف کنند تا پیامبر سفارش خویشان خود را به آن ها بنماید.
بدین ترتیب با حذف سه گزینه از این احتمالات، گزینه چهارم، همان نظریه ای است که دلایل متقن در تأیید آن اقامه شده و اصل وقوع آن از مسلمات تاریخی است. و در دلالت حدیث غدیر بر وصایت و جانشینی حضرت علی بن ابی طالب(علیه السلام) پس از پیامبر(صلی الله علیه وآله)، علاوه بر گواهی های تاریخی، از منظر کلامی نیز با ادله عقلی و نقلی (آیات و احادیث) استدلال شده است.
اینک با این مفروض که واقعه غدیر امری قطعی و حقیقی است نه ساختگی، و با توجه به این که فاصله بین این واقعه تا ماجرای سقیفه حدود هفتاد روز می باشد این سؤال مطرح می شود که چرا در آن اجتماع که درباره امر مهم جانشینی پیامبر تشکیل شد به غدیر استناد نکردند و موضوع جانشینی را در لوای امری که به شورای امت واگذار شده مطرح کردند و مدعیان دیگری غیر از بنی هاشم در صحنه با یکدیگر به رقابت پرداختند؟

احتمال های عدم استناد به غدیر در سقیفه

موارد زیر می توانند مبنای پاسخ های احتمالی به سؤال یاد شده باشند:
1 ظهور دوباره عصبیت های جاهلی: دور نیست که سنت های جاهلی و رقابت قدرت و عصبیت های قبیلگی در میان دسته های مدعی خلافت در سقیفه، مانع از استناد به واقعه غدیر درباره وصایت نبوی بوده است، زیرا در صورتی که غدیر مبنا قرار می گرفت مجالی برای رقابت و حضور دیگر گروه ها در تصدی منصب خلافت پیامبر(صلی الله علیه وآله) پدید نمی آمد; به بیان دیگر، تنها در صورت مخدوش ساختن و بی اعتبار کردن یا فراموشی غدیر، زمینه برای بهره برداری های سیاسی مهیا می شد.
2 وسوسه رهبری حکومت برای دنیا طلبان: می دانیم که دعوی نبوت توسط حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) در جامعه جاهلی که از روی صدق و حقیقت بود سرانجام موجب شکل گیری حکومتی واحد با آیین واحد و رهبری واحد و با مرکزیت سیاسی در مدینه شد که بخش وسیعی از جزیرة العرب را در حوزه حاکمیت خویش قرار داد. قرار گرفتن پیامبر(صلی الله علیه وآله) در رأس چنین نظامی که عرب به خویش ندیده بود علاوه بر جنبه دینی و معنوی او، حشمت سیاسی ایشان را به عنوان رهبر در دیده ها برجسته می کرد و بر اعتبار خاندان بنی هاشم که رسول الله(صلی الله علیه وآله) از آن خاندان بود می افزود. این موقعیت جدید در جزیرة العرب برای بزرگان قبایل که بزرگ ترین واحد سیاسی ایشان قبیله و بالاترین منصبی که می توانستند بدان دست یابند «شیخ» قبیله بوده است، وسوسه کننده و اشتها آور بود، زیرا با طرح دعوی مشابه پیامبر(صلی الله علیه وآله) یا دعوی عهده داری خلیفگی او، می توانستند در رأس نظامی سیاسی قرار گیرند که هم قدرت، هم شهرت و هم ثروت را برای آن ها به ارمغان می آورد. از این رو پس از موفقیت پیامبر(صلی الله علیه وآله)در تأسیس حکومت اسلامی در جزیرة العرب، کسانی با دعوی پیامبری، در میان قبایل ظاهر شده و در ارتداد مردم کوشیدند و جریان پیامبران دروغین یا متنبّی ها شکل گرفت این جریان از اواخر حیات پیامبر با حرکت اسود عَنْسی آغاز شد و ادامه این تحرکات پس از درگذشت ایشان اوضاع جزیرة العرب را دست خوش آشفتگی، و نظام خلافت را تهدید کرد. مُسیلمه، طُلیحه و سجاح از این نمونه پیامبران دروغین می باشند. سرانجام این شورش ها که به اهل ردّه معروف اند در ایام خلافت خلیفه اول با نیروی نظامی سرکوب شدند و شکست خوردند.
اما تلاش دیگر از جانب بزرگانی صورت گرفت که امتیاز «صحابی» پیامبر را داشته و از اصحاب او به شمار می رفتند. این گروه، موضوع «امارتِ» جامعه اسلامی و «خلیفه رسول الله» بودن را مطرح کرده و سعی در تصدی این منصب داشتند. بزرگانی از انصار چون سعد بن عباده خزرجی، تنی چند از مهاجران چون ابوبکر، عمر و ابوعبیده جراح در اجتماع سقیفه، نامشان مطرح شد و پس از گفت و گوها و مشاجره ها ابوبکر به عنوان اولین خلیفه برگزیده شد. پس از مدتی، تعدادی دیگر از اصحاب چون عثمان، طلحه، زبیر، عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابی وقاص در شورای شش نفره نامزد این منصب شدند و در ادامه، امویان، کینه توزترین دشمنان پیامبر(صلی الله علیه وآله) در دوران نبوت، و از پس آن ها عباسیان، ردای خلافت را بر دوش کشیدند و با این منصب نه در رأس قبیله یا حکومتی در جزیرة العرب، بلکه بر امپراتوری گسترده اسلامی با جغرافیای سیاسی وسیع در شرق و غرب، حکومت می راندند. در این منصب، قدرت سیاسی، نظامی، اقتصادی و معنوی خلافت در دست شخصی به نام خلیفه قرار می گرفت و مسلمانان ملزم به تبعیت و اطاعت از او به عنوان «اولوالامر» و «امیرالمؤمنین» بودند.
3ـ اقدام حکومت های بعدی (معارضان با اندیشه شیعی) در حذف استناد به غدیر در سقیفه: این احتمال را از زاویه نگرش مذهبی نیز می توان مطرح کرد و آن این که شاید در سقیفه، به غدیر استناد شده لکن بعدها که تاریخ نگاری اسلامی در سده دوم به نگارش در آمده، این استنادها توسط قدرت های حاکم که مبانی قدرت آن ها را مخدوش می کرد، محو گردیده است; یعنی در واقع، این اقدام انگیزه ای بود به منظور مشروعیت بخشیدن به شیوه انتخاب خلیفه در سقیفه، و مشروع سازی و مقبول نمایی کل جریان خلافت در حیات سیاسی مسلمانان.
4 تعمّد مورّخان در مغفول گذاشتن استناد به غدیر در سقیفه: مبنای این احتمال بر آن است که مورخان را مقصر بپنداریم، با این توضیح که مورخان که گزارش گران رسمی وقایع تاریخ اسلام و سلسله های اسلامی بوده و از نظر مذهبی غالباً به تسنن گرایش داشته در حمایت از نظام غالب (نظام خلافت) و برای مشروعیت بخشیدن به شیوه انتخاب خلیفه، به عمد از نقل شفاف واقعه غدیر و نیز از اشاره به استناد به غدیر در سقیفه پرهیز کرده اند.
5 طرح شیوه شورایی یا انتخابی جانشین پیامبر در برابر شیوه نص (اجتهاد در برابر نص) به عنوان ترفندی برای دست یابی به قدرت و حکومت: با توجه به اهمیت رهبری در اسلام و نظام دینی موجود که میراث ارزش مند پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) بود، گزینش برترین فرد برای تصدی آن، امری ضروری و بایسته بود. این گزینش می بایست بر اساس ویژگی های قرآنی صورت می گرفت. بهترین انتخاب که خالی از هر گونه شک و ریب باشد همان تعیین الهی و ابلاغ توسط رسول خدا(صلی الله علیه وآله)بود که در دیدگاه شیعه در غدیر صورت گرفت (نظریه منصوص بودن امامت). اگر این نظریه نیز مبنا نباشد در آن نظام دینی که با معیارهای خاص قرآنی رفتار می شد بنا به شواهد و قراین متقن، برترین فرد جهت انتخاب، علی(علیه السلام) بود، لکن ترفندی که می توانست جامعه را از این انتخاب دور سازد، مبنا قرار دادن معیارهای غیر قرآنی و منبعث از نظام قبیلگی (مانند شیخوخیت و...) و طرح شیوه انتخابی یا شورایی جانشین بود که در آن صورت با رقابت گروه ها برای برتری دادن خود بر دیگری و میدان داری شیوخ، نه مجالی برای استناد به غدیر و اقبال به علی(علیه السلام) بود و نه شانسی برای شخص جوانی چون ایشان که در آن معرکه با آن رویکرد، امتیازی به دست آورد.
6 رقابت قدرت در میان سران گروه های موجود در مدینه و تعمد آنان در غفلت از غدیر: در واقع، بعد از غدیر خم که امام علی در آن به وصایت منصوب شد، تمام کسانی که آرزوی قدرت و حکومت داشتند به تدریج شروع به کار کردند تا بتوانند زمینه را آماده و پس از پیامبر، قدرت را قبضه کنند. این ها سخت تلاش می کردند و زمینه هم آماده بود. اقدام پیامبر در نصب جانشین، برای عده ای دردسر ایجاد کرده بود. این ها پیامبر را تحمّل می کردند، ولی کارها و نصب های او را برای دوام دین، خوش نداشتند. این بود که از سال آخر حیات پیامبر اسلام به تدریج، زمینه چنین حرکاتی آماده شد تا جایی که پیامبر برخی مسائل را به بعضی از همسرانش نمی گفت. حتی بعضی افراد با این تصور که پیامبر هم از هوا و تعصب و تمایلات خانوادگی و گرایش های قومی و فامیلی به دور نیست (بر خلاف نص قرآن: «و ما ینطق عن الهوی ان هو الاوحیٌ یوحی»22 به این مسئله اعتراض داشتند که نبوت و امامت نباید هر دو در یک خانواده (بنی هاشم) جمع شود. بنابراین، ابلاغ رهبری را انکار و از محوّل شدن کار به شورا طرفداری می کردند. طبیعی است در چنین حالتی، حزبی که می توانست تبلیغات را اداره کند، شورا را به دست می گرفت و از نتیجه آن بهره مند می شد.23
مقارن وفات پیامبر در جامعه اسلامی، سه حزب و گروه برای به دست گرفتن قدرت و خلافت وجود داشت: 1 حزبی که با دو خلیفه اول و دوم و سعدبن ابی وقاص تشکیل می شد. به این حزب یا گروه، حزب «تَیم» و «عَدی» هم می گویند. شاخه نظامی این حزب را خالدبن ولید اداره می کرد، 2 حزب ابوسفیان (طُلقاء)، 3 حزب انصار خزرجی به رهبری سعد بن عباده که رئیس خزرج بود.
حزب اول که مقارن سال آخر حیات پیامبر تشکیل شد امکاناتش از دیگران بیشتر بود، زیرا در خانه خود پیامبر نیز خبرچین داشت و خیلی خوب می توانست از مسائل و حوادث آگاه شود.
حزب ابوسفیان که حزب امویان بود با نقطه ضعف هایی که داشت در آغاز به تنهایی نمی توانست مدعی قدرت شود مگر در پناه کسانی دیگر که وجهه اجتماعی داشتند.24 از این رو ابوسفیان ابتدا سراغ علی(علیه السلام) و سپس عباس رفت، اما چون آنان بیعت و حمایت او را نپذیرفتند، تغییر عقیده داد و با ابوبکر بیعت کرد و از این جا این حزب به تدریج، زمینه چینی نمود تا آن گاه که خلافت اموی را پایه گذاری کرد.
حزب دیگر، یعنی انصار که قدرتش بیشتر بر مردم مدینه متکی بود، به ریاست سعد بن عباده برای فردای رهبری زمینه سازی می کردند. اینان می گفتند ما شما مهاجران را جا دادیم و امکانات و قدرت مالی در اختیارتان نهادیم، و چون در جامعه نفوذ داریم باید یکی از افراد ما قدرت رهبری جامعه را به دست گیرد. سعد بن عباده انصاری پس از این که دریافت قدرت رقیب (حزب تیم وعدی به اضافه سایر افراد متنفذ قریش) قوی است، به شکل تاکتیکی به امام علی(علیه السلام) متمایل شد و به عنوان طرفداری از او کنار رفت، اما بعد در حوارین ترور شد و مرگ او را به جن نسبت دادند! در واقع، حزب رقیب برای جلوگیری از پیوستن حزب انصار به بنی هاشم با توطئه ای (ترور توسط خالد بن ولید) سعد را از میان برداشتند.
از سوی دیگر، بنی هاشم نیز به عنوان یک گروه مطرح بودند و کسانی چون عبدالله بن عباس، سهل بن حنیف، مقداد، عمار، عثمان بن حنیف، سلمان فارسی و ابوذر، از صحابی های شکنجه دیده و مبارز در آن میان بودند. این گروه، نیروی کمتری داشتند، اما از نظر مکانت اجتماعی و سابقه اسلامیت بالاتر بودند.25
تفسیر برخی از این گروه ها از دین و حکومت اسلامی، تفسیری قومی و قبیله ای بود و با هدف قدرت راندن بر جامعه، درصدد به دست گیری حکومت بودند; در واقع در پی تقسیم قدرت بودند، نه اعتلای کلمة الله و دوام دین. از این رو با طرح ایرادهایی چون جوان بودن علی، عدم آشنایی به سیاست، شوخ بودن، از میان برنده نسل عرب (در جنگ ها) و مخالفت قبایل با امارت او و... ، بر معیارهای شیخوخیت، سیاست مدار بودن (اهل مماشات و سازش و مداهنه بودن)، و پذیرش نزد قبایل، تکیه کردند تا بتوانند با حذف منصوب پیامبر(صلی الله علیه وآله) قدرت و حکومت را در اختیار خویش گیرند.
بنابراین، بروز عصبیت های جاهلی، رقابت قدرت برای دست یابی به حکومت، وسوسه رهبری برای دنیاطلبان، کینه ورزی قریش در حذف بنی هاشم، در طرح شیوه دیگری برای تعیین زمام دار جامعه اسلامی و نادیده گرفتن نص و تعیین (در غدیر) مؤثر بود و بعدها نیز در خلافت اسلامی، هم از جانب حاکمیت و هم از جانب مورخان رسمی به غفلت یا به عمد، استناد به غدیر در سقیفه به فراموشی سپرده شد.

پی‏نوشت‏ها:

1 دکتری تاریخ ایران اسلامی، استادیار .
2 . انبیاء(21) آیه 107.
3 . احزاب(33) آیه 21.
4 . مائده(5) آیه 70.
5 . ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 3، ص 225; مقریزی، امتاع الأسماع، ص 511; علامه عبدالحسین امینی، الغدیر، ج 1، ص 29.
6 . حلبی، السیرة الحلبیه، ج 3، ص 283; ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص 18 و علامه امینی، همان، ج1، ص 29 30.
7 . مائده(5) آیه 70.
8 . همان، آیه 3.
9 . ر. ک: علامه امینی، همان، ج 1، ص 30 34.
10 . همان، ص 34 38.
11 . ابن هشام، السیرة النبویه، ج 4، ص 310; ابن سعد، همان، ج 3، ص 181 188; ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج 1، ص 4 9، ج4، ص 1342 1351; تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 522 523; مسعودی، التنبیه والاشراف، ص 261 و کامل ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج1، ص 372 374، 395 404 و ج 2، ص 12 22.
12 . ر.ک: یعقوبی، همان، ج1، ص 522; ابن اثیر، همان، ج 2، ص 12 و نخجوانی، تجارب السلف، ص 8.
13 . ابن هشام، همان، ج 4، ص 308; سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 67; یعقوبی، همان، ج 1، ص523 و طبری، همان، ج 4، ص 1351.
14 . ابن اثیر، همان، ج 2، ص 15.
15 . ر. ک: یعقوبی، همان، ج 1، ص 523 527.
16 . مسعودی، مروج الذهب، ج 1، ص 657.
17 . شوری(42) آیه 23.
18 . «انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً» (احزاب(33) آیه 33).
19 . حجرات(49) آیه 10.
20 . فتح(48) آیه 29.
21 . مائده(5) آیه 54.
22 . نجم(53) آیات 3 4.
23 . ر. ک: صادق آیینه وند، تاریخ سیاسی اسلام، ص 91 92.
24 . همان، ص 92 93.
25 . همان، ص 96.

کتاب نامه1 . قرآن کریم
2 . آیینه وند، صادق، تاریخ سیاسی اسلام، چاپ پنجم: ]بی جا[، مرکز نشر فرهنگی رجا، 1371.
3 . ابن اثیر، عزالدین، کامل (وقایع بعد از اسلام)، ترجمه عباس خلیلی، ج 1، تهران، موسسه مطبوعاتی علمی، ]بی تا[.
4 . ابن جوزی، تذکرة الخواص، تهران، مکتبة نینوی، ]بی تا[.
5 . ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، بیروت، دارصادر .
6 . ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، چاپ دوم: بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1390ق/ 1983م.
7 . ابن سعد، طبقات الکبری، بیروت، دارصادر، 1405ق.
8 . ابن هشام، ابومحمد عبدالملک، السیرة النبویه، تحقیق مصطفی سقا و دیگران، بیروت، دارالمعرفه، ]بی تا[.
9 . اربلی، علی بن عسیی، کشف الغمه فی معرفة الائمه، تحقیق سید هاشم رسولی، تبریز، ]بی تا[.
10 . امینی، عبدالحسین، الغدیر، ترجمه محمدتقی واحدی، ج 1 و 2، تهران، کتابخانه بزرگ اسلامی، 1362.
11 . جوینی، ابراهیم بن محمد، فرایدالسمطین، تحقیق محمدباقر محمودی، بیروت، مؤسسة المحودی، ]بی تا[.
12 . حاکم نیشابوری، ابوعبدالله، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالمعرفه، ]بی تا[.
13 . حلبی، علی بن برهان الدین، السیرة الحلبیه، ج 3، بیروت، المکتبة الاسلامیه، ]بی تا[.
14 . خوارزمی، اخطب، المناقب للخوارزمی، نجف، چاپ حیدریه، 1385ق.
15 . دینوری، ابومحمد عبدالله بن مسلم، الامامة و السیاسه، مصر، 1388ق.
16 . ذهبی، شمس الدین، میزان الاعتدال، بیروت، دارالمعرفه، 1382 ق.
17 . سیدرضی، نهج البلاغه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ترجمه محمد دشتی، قم، مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امیرالمؤمنین(علیه السلام)، 1379.
18 . سیوطی، جلال الدین، تاریخ الخلفاء، تحقیق محمدمحیی الدین عبدالحمید، مصر، مطبعة السعاده، 1371ق.
19 . شهیدی، سیدجعفر، زندگانی فاطمه زهرا(علیها السلام)، چاپ پنجم: تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1364.
20 . طبرسی، احمدبن علی، احتجاج، شرح و ترجمه نظام الدین احمد غفاری مازندرانی، ج1، تهران، المکتبة المرتضویه، ]بی تا[.
21 . طبری، محمدبن جریر، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 4، چاپ سوم: تهران، انتشارات اساطیر، 1363.
22 . طوسی، ابوجعفر محمدبن حسن، امالی، تصحیح محمدصادق بحرالعلومی، بغداد، المکتبة الأهلیه، 1384ق/ 1964م.
23 . مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج 43، چاپ دوم: بیروت، مؤسسة الوفا، 1403ق/1983م.
24 . مروزی، احمدبن ابی طیفور، بلاغات النساء، بیروت، دارالنهضة الحدیثه، 1972م.
25 ـ مسعودی، ابوالحسن علی بن حسین، التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم: تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1365.
26 . مسعودی، ابوالحسن علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم: تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1365.
27 . مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ترجمه هاشم رسولی محلاتی، ج 1، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، تاریخ مقدمه 1346.
28 . مقریزی، امتاع الأسماع بماللرسول من الأبناء و الأموال و الحفدة و المتاع، تحقیق محمدعبدالحمید نمیسی، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، 1420 ق / 1999م.
29 . نخجوانی، هندوشاه بن سنجر، تجارب السلف، تصحیح و اهتمام عباس اقبال، چاپ سوم: تهران، کتابخانه طهوری، 1357.
30 . یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمدابراهیم آیتی، ج 1، چاپ سوم: تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1363.
منبع: فصلنامه تاریخ در آینه پژوهش، شماره 5

عوامل اعتماد بین مردم و حکومت
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391 |

وقتی مردم از کارگزاران امور صداقت و یکرنگى نمی بینند، به آنها نیز اعتماد  نمی کنند. وقتی کارگزاران پیش از همه خود به گفتارشان عمل کنند، در حقیقت صداقت و راستی خویش را نمایانگر ساخته اند؛ زیرا اثرى که رفتار و عمل در افکار و روح آدمى دارد، غیر از تأثیر گفتار است. تأثیر گفتار آنى و زودگذر است، ولى تأثیر عمل ریشه‏ دار و عمیق است.

برده

در حکومت هاى استبدادى و اشرافى، رابطه مردم با حکومت رابطه برده ‏دار و برده است. اگر هم امکاناتى براى آن ها فراهم مى‏ کنند، از این جهت است که با پروار کردن آن ها بهره بیشترى ببرند؛ چنانکه تأسیس مدارس و بیمارستان ها، به وجود آوردن راه هاى شوسه و راه ‏آهن ‏ها، کارگاه ها و کارخانه ‏هاو... از طرف جهان سرمایه ‏دارى در کشورهاى جهان سوم براى این منظور است، نه خدمت به آن ها. در حکومت هاى مردم بر مردم به معنى غربى آن، دولت مجرى خواسته هاى مردم است؛ اگر چه خلاف مصلحت آن ها و زشت ‏ترین کارها باشد، برای مثال هر گاه اکثریت مردم رأى به جواز رابطه جنسى و... بدهند، دولت خود را موظف به اجراى آن مى‏ داند، همانگونه که در سوئد و انگلستان مرسوم است.

اما در حکومت اسلامى، رابطه مردم با حکومت رابطه ابوّت و بنوت (پدر فرزندى) است. عالی ترین نوع عواطف، عاطفه پدرى و مادرى است. حکومت اسلامى در عین آنکه آحاد ملّت را فرزند خود مى ‏داند و به آن ها عشق مى ‏ورزد، هیچ گاه اجازه نمی دهد احدى مرتکب خلافشود و از زیر بار تکالیف مقررّه که حافظ منافع و مصالح امّت اسلامى است، شانه خالى نماید. امام على علیه السلام در فرمان تاریخی اش به مالک اشتر بر این رابطه چنین تأکید مى‏کند: «آنگاه از آنان آن گونه تفقد کن که پدر و مادر از فرزندشان تفقد و دلجویى مى‏ کنند».(1) همچنین به مالک چنین فرموده است: «قلب خویش را نسبت به ملّت خود مملو از رحمت و محبّت و لطف کن و همچون حیوان درنده‏اى نسبت به آنان مباش که خوردن آنان را غنیمت شمارى؛ زیرا آنان دو گروهند: یا برادران دینى تواند و یا از نظر آفرینش انسان هایى همانند تو».(2)

حکومت اسلامی برای رسیدن به مقصود خود و اجرای احکام و دستورات الهی، به داشتن رابطه ای دو سویه با مردم نیازمند است. عواملی هستند که این رابطه دو سویه را مستحکم تر می کنند.

پذیرش مسئولیت، تنها بر اساس تکلیف الهى

از نظر امام علی علیه السلام مسئولیت زعامت جامعه اسلامى، مانند دیگر مسئولیت ها تنها به خاطر انجام وظیفه و تکلیف الهى است، نه براى ریاست کردن و یا سوء استفاده نمودن و یا بهره ‏مندى از منافع زودگذر آن: «آگاه باشید، سوگند به خدایى که دانه را شکافت و انسان را آفرید، اگر نه این بود که جمعیت بسیار گرداگرد مرا گرفته و به یاریم قیام کرده ‏اند و از این جهت حجّت بر من تمام نشده بود، و اگر نبود عهد و پیمانى که خداوند از علماء و دانشمندان گرفته که در برابر شکمبارگى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان، سکوت نکنند، من مهار شتر خلافت را رها مى ‏ساختم و از آن صرفنظر مى ‏نمودم و آخر آن را با جام آغازینش سیراب مى‏ کردم، آن وقت خوب مى ‏فهمیدند که دنیاى شما در نظر من بى‏ارزش تر از آبى است که از بینى بز ماده ‏اى بیرون آید».(3)

 آگاه باش هر پیروى کننده را پیشوایى است که از او پیروى کرده، به نور دانش او، روشنى مى ‏جوید. بدان که پیشواى شما از دنیاى خود به دو جامه کهنه و از خوردنی هایش به دو قرص نان اکتفا کرده است

همچنین امام علیه السلام هنگامی که علت اصرار خویش را در امر حکومت بر مردم بیان مى‏ کند، به این حقیقت چنین تصریح مى ‏نماید:« بار خدایا تو مى ‏دانى آنچه ما انجام دادیم، نه براى این بود که ملک و سلطنتى به دست آوریم و نه براى اینکه از متاع دنیا چیزى تهیه کنیم؛ بلکه بخاطر این بود که نشانه ‏هاى از بین رفته دینت را بازگردانیم و آثار اصلاح را در بلادت آشکار سازیم تا بندگان مظلومت در ایمنى قرار گیرند و قوانین و مقرراتى که به دست فراموشى سپرده شده است، بار دیگر عملى گردد».(4)

صداقت و پیشگامى در عمل

وقتی مردم از کارگزاران امور صداقت و یکرنگى نمی بینند، به آنها نیز اعتماد  نمی کنند. وقتی کارگزاران پیش از همه خود به گفتارشان عمل کنند، در حقیقت صداقت و راستی خویش را نمایانگر ساخته اند؛ زیرا اثرى که رفتار و عمل در افکار و روح آدمى دارد، غیر از تأثیر گفتار است. تأثیر گفتار آنى و زودگذر است، ولى تأثیر عمل ریشه‏ دار و عمیق است. امام علی علیه السلام در این زمینه چنین فرموده است: «کسى که خود را پیشواى مردم قرار دهد، باید پیش از آنکه به تعلیم دیگرى بپردازد، به تعلیم خویشتن اقدام نماید و پیش از آنکه مردم را با زبان ادب کند، با کردارش ادب نماید. کسى که خویشتن را مى ‏آموزد و تربیت مى ‏کند، به احترام سزاوارتر است از کسى که معلّم و مربّى دیگران است».(5)

امام در نامه عتاب آمیزش به«عثمان بن حنیف» فرماندارش در بصره که به مهمانى جوانى از مردم آن سامان رفته بود که انواع غذاها و خورش ‏ها در سر سفره ‏اش موجود بوده است، از این مسئله چنین یاد می کند که موجب اختلاف طبقاتى و برانگیختن خشم توده مردم علیه کارگردانان امور می شود و آنگاه وظیفه رهبران جامعه را در پیشقدم بودن در کارهاى نیک و دورى جستن از زشتی ها این گونه بیان مى‏کند:« آگاه باش هر پیروى کننده را پیشوایى است که از او پیروى کرده، به نور دانش او، روشنى مى ‏جوید. بدان که پیشواى شما از دنیاى خود به دو جامه کهنه و از خوردنی هایش به دو قرص نان اکتفا کرده است. گرچه شما به چنین رفتارى توانا نیستید، ولى مرا با پرهیزگارى و کوشش در راه خدا و پاکدامنى و درستکارى یارى کنید. به خدا قسم، از دنیاى شما طلایى نیندوخته و از غنیمت هاى آن مال فراوانى ذخیره نکرده و با کهنه جامه ‏اى که در بر دارم، جامه کهنه دیگرى آماده ننموده ‏ام».(6)

تقسیم پست ها بر اساس لیاقت

لیاقت گل پرپر

در حکومت اسلامى، پست ها براساس لیاقت و شایستگى تقسیم مى‏ شود، از شخص اول حکومت اسلامى که همان امام و ولى فقیه است تا دیگر مسئولان و کارگردانان حکومت اسلامى، باید شایسته ‏ترین و خدمتگزارترین افراد براى ملت باشند. از نظر شیعه، امام و جانشین پیامبرصلی الله علیه و آله که زعامت کشور اسلامى را به عهده دارد، شایسته ‏ترین فرد روى زمین است که از جمیع فضائل علمى و اخلاقى و غیره در درجه کمال و عصمت برخوردار و از هرگونه رذائل به دور است. امام على علیه السلام در مورد صفات و مشخصات حکومت اسلامى چنین فرموده است: « شما مى‏دانید آن کس که در منصب امامت مسلمین بر نوامیس، خون ها، غنایم و احکام تسلط دارد، نباید بخیل باشد تا در جمع ‏آورى اموال آنان براى خویش حرص ورزد و نباید جاهل و نادان باشد تا با جهلش آنان را گمراه کند و نه جفاکار تا پیوندهاى آن ها را از هم بگسلد و به نیازهاى آنان پاسخ نگوید و نه ستمکار که در اموال و ثروت آنان حیف و میل نماید و گروهى را بر گروه دیگر مقدم دارد و نه رشوه ‏گیر در قضاوت تا حقوق را از بین ببرد و در رساندن حق به صاحبانش کوتاهى ورزد و نه آن کس که سنّت پیامبر را تعطیل کند و بدین سبب امّت را به هلاکت بیفکند».(7)

در فرمان تاریخی اش به مالک اشتر در مورد استخدام کارمندان نیز چنین دستور مى‏ دهد: « در کارهاى کارمندانت بنگر و آن ها را با آزمایش و امتحان به کار وادار و از روى میل و استبداد آن ها را بکارى وا ندار؛ زیرا استبداد و تسلیم تمایل شدن کانونى از شعبه‏ هاى جور و خیانت است، و از میان آن ها افرادى که با تجربه ‏تر و پاک تر و پیشگام تر در اسلامند، برگزین؛ زیرا اخلاق آن ها بهتر و خانواده آن ها پاک تر و همچنین کم ‏طمع تر و در سنجش عواقب کارها، بیناترند».(8)

حسن تدبیر و نیکو اراده کردن امور

در حکومت اسلامى، شخص حاکم باید به نحو احسن بر تدبیر امور قدرت داشته باشد و بتواند هر چه بهتر آن را انجام دهد. امام على علیه السلام وقتی از شایسته ‏ترین فرد جهت سرپرستى امت اسلامى سخن مى ‏گوید، اصل تواناترین و داناترین را که حاکى از بهتر اداره نکردن امت اسلامى است، معیار قرار مى‏دهد: « اى مردم سزاوارترین کس به خلافت، قوى ‏ترین مردم نسبت به آن است و داناترین آن ها به فرمان هاى خدا، پس اگر شخص آشوبگرى به فتنه ‏انگیزى برخیزد، از او خواسته مى‏ شود که به حق بازگردد و اگر امتناع ورزد، باید با او به نبرد پرداخت».(9)

 

پی نوشت ها :

1. نهج البلاغه، نامه 52.

2. همان، نامه3.

3. همان، خطبه 3.

4. همان، خطبه 131.

5. همان، حکمت 73.

6. همان، نامه 45.

7. همان، خطبه 131.

8. همان، نامه 53.

9. همان، خطبه 173.

پنهان داشتن گناه و نسبت آن با ریاکاری
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه بیستم خرداد 1391 |

خوب و بد، زشت یا زیبا، خیر یا شر اوصافی هستند که در ربط و نسبت با اعمال آدمی قرار گرفته و ملاک سنجش آن به شمار می آیند. در اینکه عملی از دو حال خارج نیست، یا خوب است یا بد شکی نیست و انسانی که کوچکترین بهره‌ای از عقل و معرفت داشته باشد لاجرم میان عمل خیر یا شر تمایز قائل خواهد شد با این وجود هستند افرادی که ناخواسته مرتکب عمل زشت می شوند این افراد کسانی هستند که از دو کلید و معیار کار زشت خبر نداشته و یا غافلند.

دو قانون کار زشت

و احذر كل عمل یعمل به فى السرو یستحیى منه فى العلانیه، و احذر كل عمل اذا سئل عنه صاحبه انكره اءو اعتذرمنه .(نهج البلاغه/ ترجمه دشتی / نامه 69)

ترجمه: از كارى كه در نهان انجام مى شود، و در آشكار شرم آور است، بپرهیز و نیز از كارى كه اگر انجام دهنده اش ، درباره آن بپرسند، یا انجام آن را انكار مى كند و یا بخاطر آن پوزش مى طلبد، دورى كن.

براى آنكه كار خوب از كار بد مشخص شود، و انسان بتواند فرق بین این دو را بشناسد و كار بد انجام ندهد، امام علیه السلام دو قانون و نشانه ساده و آسان تعیین فرموده است:

اول آنكه كار بد، آن است كه بطور پنهانى و دور از چشم دیگران انجام داده مى شود، زیرا انجام آن بطور آشكار و برابر چشم مردم. باعث شرم و خجالت است.

دومین نشانه كار بد، آن است كه انجام دهنده آن را مورد پرسش قرار دهند كه چرا چنان كارى كرده است، یا انكار میكند و میگوید: من چنین كارى نكرده ام، و یا بخاطر انجام آن كار عذر خواهى مى كند و میگوید: مرا ببخشید، از روى نادانى چنین كارى كرده ام.

گناه به دور از چشم مردم

بسیاری از اعمالی که رنگ و بوی گناه و زشتی دارند در خفا و پنهانی انجام می گیرند. چرا انجام عملی آن شرم و خجالت را برای فاعل آن فعل به دنبال خواهد داشت از این رو فاعل عمل زشت ترجیح می دهد فعلش را به دور از چشم همگان انجام دهد. در دین مبین اسلام ارتکاب عملی خلاف دستور شرع گناه محسوب گردیده و در مقابل آشکار ساختن آن و یا علنی مرتکب گشتن آن نیز جرم و گناهی دیگر به حساب می آید: عباس غلام حضرت رضا علیه السلام گوید: شنیدم آن حضرت علیه السلام میفرمود: پنهان‏كننده كار نیك (كردارش) برابر هفتاد حسنه است، و آشكارا كننده كار بد مخذول است، و پنهان‏كننده كار بد آمرزیده است. مجلسى (ره) گوید: فاش‏كننده گناه از نظر بی باكى نسبت به شرع مقدس و بی شرمى مخذول است و توفیق از او گرفته شود، و پنهان‏كننده آن از نظر شرمى كه دارد آمرزیده شود نه از جهت نفاق و دوروئى، و این خبر دلالت دارد كه پنهان داشتن طاعات بهتر از آشكار نمودن آن است چون از ریاء و سمعه دور است، و برخى گفته‏اند: آشكار كردن آن بهتر است و برخى میان واجبات و مستحبات فرق گذارده‏اند و در واجبات گفته‏اند: اظهارش افضلست و در مستحبات اختفاء (و پنهان داشتن). و برخى تفصیل دیگرى داده‏اند و گفته‏اند: اگر كار نیك آشكار كردنش از ریاء و سمعه محفوظ باشد اظهارش بهتر است زیرا سبب تأسى كردن دیگران باو گردد و گر نه اختفاء افضلست. (أصول الكافی / ترجمه مصطفوى / ج‏4 / 160 )

 

پنهان داشتن گناه و نسبت آن با ریاکاری

شاید این سوال برای شما مطرح گردد که با پنهان داشتن گناه ممکن است فرد خویش را انسان موجهی جلوه دهد و بدین وسیله به گناه ریاکاری نیز آلوده گردد در این باره باید گفت: بدان كه اصل در اخلاص برابرى ظاهر و باطن انسان است، همان طورى كه به بعضى از اصحاب گفته شده است: بر عمل آشكارا اقدام كن! گفتند: عمل آشكارا چیست؟ فرمود: وقتى كه مردم از آن عمل تو با خبر شدند شرم نكنى، و این مقام یك مقام بزرگى است كه هر كسى بدان نائل نمى‏شود و هیچ كس از گناهى كه قلبا و یا با اعضاى بدن خود مرتكب شده باشد بر كنار نیست امّا پنهان مى‏دارد زیرا نمى‏خواهد مردم از آن با خبر شوند، بخصوص آن خواسته‏ها و آرزوهاى قلبى كه در ذهن انسان قلیان مى‏كند در صورتى كه خداوند از همه آنها آگاه است، پس این كه بنده‏اى مى‏خواهد، آنها را از دیگر بندگان پوشیده دارد زیرا چه بسا او گمان مى‏برد كه آن ریاى ممنوع باشد، در صورتى كه چنین نیست، بلكه آنچه منع شده آن است كه آن را پوشیده دارد تا مردم او را پرهیزگار بدانند و تصوّر كنند كه او از خدا مى‏ترسد، با اینكه در واقع چنین نیست و او ریاكار پنهانى است. امّا راستگو آن كسى است كه، با پنهان داشتن گناهان، ریاكارى نمى‏كند، و از این كه مردم از گناه او مطّلع شوند غمگین و از این كه خداوند گناهش را بپوشاند خوشحال مى‏شود، و هنگامى كه بر ملا شود، از آن جهت كه در دنیا پرده حرمتش دریده شده است، اندوهگین شده، مى‏ترسد كه در آخرت نیز پرده حرمتش دریده شود، زیرا در خبر است كه خداوند گناه هر كس را در دنیا پوشیده دارد، در آخرت نیز پنهان مى‏دارد، و این اندوه، از نیروى ایمان سرچشمه مى‏گیرد. (مجموعه ورام، آداب و اخلاق در اسلام / ترجمه تنبیه الخواطر /  355)

انکار عمل و یا اقرار به اشتباه

از جمله نشانه های کار زشت کتمان کردن آن و یا اقرار به اشتباه و نادانی و عذر خواهی کردن است.فرد در صورت کتمان گناه، اشتباه دیگری را مرتکب می گردد یعنی دروغ و در صورت اقرار به گناه و پشیمانی از ارتکاب آن بهشت را صاحب می گردد. از امام جعفر صادق علیه السلام روایت كرده اندكه گفت: شنیدم از آن حضرت كه مى‏فرمود: «به درستى كه مرد مرتكب گناه مى‏شود، و خداى عز و جل به آن گناه، او را داخل بهشت مى‏كند».عرض كردم كه: خدا او را به واسطه گناه داخل بهشت مى‏گرداند؟ فرمود: «آرى، زیرا كه او گناه مى‏كند، پس پیوسته خود را دشمن مى‏دارد، و به این سبب، خدا او را رحم مى‏فرماید؛ پس او را در بهشت داخل مى‏گرداند».(تحفة الأولیاء (ترجمه أصول كافى) / ج‏4/215 )

دنیای خاکی ما انسانها دنیایی سرشار از نشانه ها و علایمی است که آدمی را برای رسیدن به هدف، هدایت و راهبری می کنند  پیدا کردن راه، سخت نیست فقط چشم تیزبینی می خواهد که هوای نفس آن را تیره  و تار نکرده و عزمی که با آن همراه و همسفر گردد، پس از این نشانه ها غافل مشو.

منابع:

1) نهج البلاغه / ترجمه دشتی

2) تحفة الأولیاء (ترجمه أصول كافى) / ج‏4

3) مجموعه ورام، آداب و اخلاق در اسلام / ترجمه تنبیه الخواطر

4) أصول الكافی / ترجمه مصطفوى / ج‏4

پایه های کفر!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه بیستم خرداد 1391 |
پایه‌های كفر از چند دیدگاه می‌توان بحث كرد: یکی از جهت متعلقات کفر است، یعنی اموری که اگر انسان انکار کند کافر شمرده می‌شود و دیگری از جهت صفات و خلقیاتی همچون کبر، حسد و حرص است که اگر اصلاح نشوند سرانجام انسان به کفر کشیده می‌شود .
امام علی علیہ السلام

 

وَالْكُفْرُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَى التَّعَمُّقِ‏ وَالتَّنَازُعِ وَالزَّیغِ وَالشِّقَاقِ فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ ینِبْ إِلَى الْحَقِّ وَمَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ وَمَنْ زَاغَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ وَحَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّیئَةُ وَسَكِرَ سُكْرَ الضَّلَالَةِ وَمَنْ شَاقَّ وَعُرَتْ عَلَیهِ طُرُقُهُ وَأَعْضَلَ عَلَیهِ أَمْرُهُ وَضَاقَ عَلَیهِ مَخْرَجُهُ؛1

 

رویکرد این روایت در بررسی کفر

پایه‌های كفر از چند دیدگاه می‌توان بحث كرد: یکی از جهت متعلقات کفر است، یعنی اموری که اگر انسان انکار کند کافر شمرده می‌شود و دیگری از جهت صفات و خلقیاتی همچون کبر، حسد و حرص است که اگر اصلاح نشوند سرانجام انسان به کفر کشیده می‌شود. روایات زیادی با این دیدگاه پایه‌هایی برای کفر معرفی کرده‌اند که از جمله آن‌ها روایات باب دعائم الكفر کتاب شریف کافی است. اما در این روایت، صفات یا حالاتی مورد بحث‌اند كه در شناخت انسان اثر می‌گذارند و باعث می‌شوند كه انسان حق را به درستی نشناسد. مقصود حضرت از دعائم الكفر در این روایت چنین صفاتی است.

 

آفات شناخت حق در کلام مولا علی علیه‌السلام

 حضرت در این روایت متعرض آفاتی می‌شوند که ممکن است در مقام شناخت دین حق دامن‌گیر انسان شود و او را از شناخت حق باز دارد و در دام کفر بیاندازد. این آفات ویژگی‌ها صفات روانی انسان است که برای شناخت حق ضرر دارد.

 

اولین پایه کفر، رها کردن متن و سراغ حاشیه رفتن

التَّعَمُّقِ، اولین پایه‌ای است که حضرت برای کفر برمی‌شمرند که تعبیری ناآشناست و بسیاری از کسانی که این روایت را معنا و تفسیر کرده‌اند معنای روشن و دل‌نشینی را برای آن ارائه نداده‌اند. در محاورات وقتی می‌گوییم کسی انسان متعمقی است به این معناست که بسیار کنجکاو و دقیق است و به ظاهر مطلب اکتفا نمی‌کند. اما این صفت خوبی است؛ چگونه می‌تواند پایه کفر قرار گیرد؟ 

شقاق از یک خصلت روانی سرچشمه می‌گیرد که ریشه‌ آن نوعی خودکم‌بینی‌ است. برخی افراد علاقه‌مند به تک‌روی هستند و همیشه می‌خواهند برخلاف جمع حرکت کنند. مثلا وقتی همه مؤمنین برای جماعت به صف ایستاده‌اند، او به بهانه حضور قلب بیشتر، فُرادا نماز می‌خواند یا در مسایل علمی همیشه به دنبال سخن شاذّی می‌گردد که تاکنون کسی نگفته باشد، یا در لباس پوشیدن طوری لباس می‌پوشد که همه به او نگاه کنند

 مفهوم عمق و تعمق که امروزه در فارسی به معنی گود و ژرف به کار می‌رود در عربی عینا به همین معنا نیست؛ بلکه معنای لغوی‌ آن اعم از این معناست. کلمه «عمیق» در قرآن آمده است: «وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى‏ كُلِّ ضامِرٍ یأْتِینَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ؛2مردم را به طور عمومی به حج دعوت كن، تا پیاده و سواره بر مركب‌هاى لاغر از هر راه دورى بسوى تو بیایند.» تقریبا همه مفسرین «عمیق» را در این‌جا به «بعید» معنا کرده‌اند. در لغت، اصل واژه «عُمق» به معنای «بُعد» است؛ اما بُعد گاهی به صورت عمودی و گاهی در عرض است. گاهی راه‌های کویری در زیر شن مخفی می‌شوند و تنها کسانی که راه‌بلد هستند می‌توانند مسافران را از بیابان خارج کنند. در چنین وضعیتی کسانی که نشانه روشنی ندارند یا به انگیزه‌های مختلف، راه خود را از دیگران جدا می‌کنند از مسیر اصلی دور می‌شوند. عرب به این دورافتادن از جاده «تعمق» می‌گوید. تَعَمَّقَ به معنای ابْتَعَدَ (دور شد) است.

اگر کسی می‌خواهد دین را بشناسد، اول باید متن دین را بشناسد و بعد به سراغ مطالب حاشیه‌ای برود. تعمقی که موجب کفر و انحراف از شناخت صحیح می‌شود، رها کردن متن دین و سراغ حاشیه رفتن است. برای یافتن شناخت صحیح از دین، ابتدا باید ظاهر آن را شناخت و در مرحله بعد با حفظ ظاهر، به سراغ باطن آن رفت. رها کردن ظاهر، یک انحراف است. تعمق به این معنا یکی از عواملی است که انسان را به کفر می‌کشاند.

 

دومین پایه کفر، به دنبال کوبیدن دیگران بودن

وَالتَّنَازُعِ؛ دومین پایه کفر تنازع است. برخی افراد چنین خصلتی دارند که همیشه می‌خواهند با دیگری بحث کنند و او را بکوبند. خودشان مطلب صحیح و حقی یاد نگرفته‌اند، اما دوست دارند با این و آن درگیر شوند و افراد دیگر را بکوبند. آنچه برای این افراد اصالت دارد، کوبیدن، محکوم کردن و خرد کردن دیگران است (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنیرٍ).3 کالای زندگی چنین انسانی جهل است؛ چراکه نه خدا او را هدایت کرده، نه کتابی دارد که به آن استناد کند و نه علمی دارد که از راه عقل و برهان به آن رسیده باشد. چنین کسی هیچ‌گاه به حق نمی‌رسد و سرانجام وی به کفر می‌انجامد. لذا حضرت می‌فرمایند: وَمَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ؛ آنان که از سرِ جهل و نادانی، با این و آن زیاد نزاع می‌كنند، نابینایی‌ آن‌ها نسبت به حق، دوام پیدا می‌كند.

کج‌بینی، سومین و خطرناک‌ترین پایه کفر

وَالزَّیغِ؛ سومین پایه کفر، زیع قلبی است که شاید از همه خطرناک‌تر باشد. «زیغ» مفهومی قرآنی است و اصل آن، به خصوص وقتی که در مقام شناخت به کار می‌رود، این است که انسان چیزی را عوضی و کج ببیند.آیینه‌‌های مقعر یا محدب، تصویر را به طور صحیح نشان نمی‌دهند؛ چون خود آینه تقعّر یا تحدّب دارد. گاه آینه دل، کج است و اصلا نمی‌تواند چیزی را درست نشان دهد. البته خداوند در ابتدا هیچ کس را به این صورت خلق نکرده که کج‌بین باشد؛ ولی انسان ممکن است در اثر سوءرفتار به کج‌بینی مبتلا شود و خداوند هم آن‌چنان را آن‌چنان‌تر کند. قرآن می‌فرماید: فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ؛6 این افراد ابتدا کج‌رفتار شدند و عمدا راه کج را انتخاب کردند و بنا گذاشتند که کج را راست ببینند. وقتی این زیغ اختیاری و این انحراف را پیدا می‌کنند خدا دل آن‌ها را هم کج می‌کند و کاری می‌کند که اصلا کج ببینند (خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ).4 دل در قرآن به معنای ابزار ادراک و ابزار احساسات است.

 وقتی خداوند بر دل اینان مهر می‌زند، بُعد ادراکی‌ دل آن‌ها را تعطیل می‌کند و دیگر درست نمی‌فهمند. این عقوبت کج‌روی‌های آن‌هاست. این افراد سعی می‌کنند مردم را منحرف کنند، اما خدا خودشان را منحرف می‌کند (أَفَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً).5 چنین کسی دیگر هدایت نمی‌شود و این همان راهی است که خودش پیشنهاد کرده و خدا هم در پاسخ او می‌گوید: اکنون که بر این کج‌روی اصرار داری پس کج هم ببین! این کج دیدن، «زیغ» است. حضرت می‌فرمایند: وَمَنْ زَاغَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ وَحَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّیئَةُ وَسَكِرَ سُكْرَ الضَّلَالَةِ؛ اگر کسی مبتلا به زیغ شد، کار خوب به نظرش بد، و کار بد به نظرش خوب می‌آید. لذا ایمان در نظر وی بد، و کفرْ در دید او خوب می‌آید و به اختیار خودش کفر را انتخاب می‌کند. تنها این نیست كه خوب را بد، و بد را خوب می‌بیند، بلکه به این درك خود مغرور هم می‌شود. چنان در ضلالت مست می‌شود که به خود می‌نازد و خوشحال است که درست فهمیده و دیگران اشتباه می‌کنند. چنین کسی مصداق این آیات شریف است که می‌فرماید: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا * الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَهُمْ یحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یحْسِنُونَ صُنْعًا؛6 از ترس چنین عقوبتی است که در دعا می‌گوییم: رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیتَنَا.6 ممکن است کسی هدایت شود، ولی در اثر سوءاختیار خودش و ناسپاسی از هدایت الهی، کم‌کم کارش به کج‌فهمی بکشد.

برخی افراد چنین خصلتی دارند که همیشه می‌خواهند با دیگری بحث کنند و او را بکوبند. خودشان مطلب صحیح و حقی یاد نگرفته‌اند، اما دوست دارند با این و آن درگیر شوند و افراد دیگر را بکوبند. آنچه برای این افراد اصالت دارد، کوبیدن، محکوم کردن و خرد کردن دیگران است

چهارمین پایه کفر، شکافتن جماعت

وَالشِّقَاقِ؛ آخرین رکنی که حضرت برای کفر بیان می‌کنند «شقاق» است. شقاق از یک خصلت روانی سرچشمه می‌گیرد که ریشه‌ آن نوعی خودکم‌بینی‌ است. برخی افراد علاقه‌مند به تک‌روی هستند و همیشه می‌خواهند برخلاف جمع حرکت کنند. مثلا وقتی همه مؤمنین برای جماعت به صف ایستاده‌اند، او به بهانه حضور قلب بیشتر، فُرادا نماز می‌خواند یا در مسایل علمی همیشه به دنبال سخن شاذّی می‌گردد که تاکنون کسی نگفته باشد، یا در لباس پوشیدن طوری لباس می‌پوشد که همه به او نگاه کنند.

این اخلاق از نوعی احساس حقارت و خودکم‌بینی سرچشمه می‌گیرد و فرد مبتلا به آن، می‌خواهد به این وسیله خود را مطرح کند. چنین خصلتی وقتی در شناخت دین مطرح شود فاجعه به بار می‌آورد. چنین کسی دوست دارد در مطالب دینی چیزی بگوید كه دیگران نگفته‌اند و راهی را انتخاب كند كه دیگران نرفته‌اند. اسم این کار را هم نوآوری می‌گذارد! البته نوآوری به معنای تحقیق جدید و استفاده از منابع جدید بسیار خوب است و باعث رشد علم می‌شود. اما شقاق به معنای بدعت‌گذاری است؛ یعنی حرف من‌درآوردی و بی‌منطق زدن، فقط برای این‌كه نظر دیگران جلب شود. انگیزه چنین شخصی این است كه معروف شود و مردم بگویند: ایشان آقایی است كه فتواهای خاصی دارد! این چنین گرایش‌هایی وسوسه‌های شیطانی است كه انسان را از راه حق منحرف می‌كند و اگر ادامه پیدا كند كار انسان را به كفر می‌كشاند. از این رو حضرت می‌فرمایند: وَمَنْ شَاقَّ وَعُرَتْ عَلَیهِ طُرُقُهُ وَأَعْضَلَ عَلَیهِ أَمْرُهُ وَضَاقَ عَلَیهِ مَخْرَجُهُ؛ كسی كه تک‌روی کند یعنی راهی را که در اثر کثرت رفت‌وآمد هموار شده است رها کرده و به دنبال راهی اختصاصی برود، چنین کسی به راهی سنگلاخ گرفتار می‌شود و در پیچ‌وخم‌ها و پستی‌وبلندی‌ها خسته و دچار مشكلات می‌شود و کم‌کم راه را گم می‌کند . (وَعُرَتْ عَلَیهِ طُرُقُه) و نهایتا در بن‌بستی گرفتار می‌شود که نمی‌تواند از آن خلاص شود.

 

پی نوشت ها :

1 . نهج البلاغه، حکمت31.

2. حج، 37.

3 . حج، 8.

4 . بقره، 7.

5 . جاثیه، 23.

6 . آل عمران، 8.        

حضرت علی(علیه السلام)و نقش آرای عمومی
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه بیستم خرداد 1391 |

چکیده

در نظام سیاسی امامت، امام معصوم از جانب خداوند منصوب می شود. در اندیشه و عمل حضرت علی(علیه السلام) که اولین امام و هویت بخش تشیع است، حضور مردم و رضایت آنان نقشی اثربخش دارد. علی(علیه السلام) علی رغم داشتن پشتوانه ی عصمت و نصب الهی، مدت 25 سال از خلافت دور ماند و سرانجام با خواست و اصرار مردم، حکومت و مدیریت جامعه ی اسلامی را بر عهده گرفت. او شورای مهاجرین و انصار و اجتماع آنان بر فردی به عنوان امام را موجب خشنودی خدا می داند و بر انتخاب خود از سوی مردم صحه می گذارد.

در این مقاله، متضاد یا قابل جمع بودن نصب الهی و انتخاب مردم، نقش آرای عمومی در مشروعیت سازی حکومت امام معصوم، به فعلیت رساندن ولایت امام منصوب از جانب خداوند، مقید یا مطلق بودن اعتبار شورا و بیعت و آثار شرعی و حقوقی آنها، جایگاه اهل حل و عقد و عامه ی مردم در انعقاد و شکل گیری امامت و ...، بر اساس اندیشه ها و سیره ی عملی حضرت علی(علیه السلام)مورد بررسی قرار گرفته است.

مقدمه

حکومت بر اساس قدرت سیاسی و اعمال آن معنی می یابد و به محض اعمال قدرت، سؤال از مجوز این اقدام مطرح می شود که در حقیقت سؤال از مشروعیت است. مشروعیت بر حسب منشأ و مبدأ، انواع مختلفی دارد؛ از جمله مشروعیت الهی (حقانیت)، مشروعیت مبتنی برخواست مردم (دموکراتیک)، مشروعیت سنتی ناشی از وراثت یا اراده یک طبقه ی خاص، مشروعیت ناشی از شخصیت و نبوغ رهبری (کاریزماتیک) و... .

در میان نظریات و تئوری های مختلفی که در زمینه ی اصول و مبانی مشروعیت حکومت ها ارائه شده است، موضوع نقش رأی و نظر مردم و به تعبیر امروزی تر «مردم سالاری»، جایگاه برجسته ای به خود اختصاص داده است. صاحب نظران و متفکران مسلمان نیز با توجه به برداشت های خود از اصول و مبانی اسلام، دیدگاه های مختلف و گاه متضادی ارائه کرده اند.

ریشه ی این تضادها در واقع به صدر اسلام و به طور دقیق تر روز رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) باز می گردد. مسئله انتخاب جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله)مسلمانان را به دو گروه عمده ی تشیع و اهل سنت تقسیم کرده است. هسته ی اصلی این اختلاف نیز موضوع نصب الهی امام یا انتخاب خلیفه به وسیله ی مردم بوده است.

«امامت» نظام سیاسی آرمانی شیعه است. در فرهنگ شیعی، امامت با مختصات خاص خود، از اصول اعتقادی این مذهب است. شیعه امام معصوم را در رأس نظام سیاسی می داند و او را خلیفه ی الهی در زمین و جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) می شناسد. مهم ترین مسئولیت های امام معصوم، جانشینی پیامبر(صلی الله علیه و آله) در وظایف سه گانه ی آن حضرت، یعنی تبلیغ دین، هدایت معنوی بشر و قضاوت و اداره ی نظام سیاسی است (امام خمینی، 1385ق، ص50-51). با توجه به اهمیت وظایف و مسئولیت های امام، شیعه امامت را منصبی الهی و در امتداد نبوت می داند و بر این اساس ایفای مسئولیت های خطیر امام، مستلزم داشتن صفات و ویژگی هایی فراتر از افراد معمولی است که مهم ترین آن، «عصمت» است. عصمت نیز ملازم نص و انتصاب است؛ زیرا انسان معمولی توانایی تشخیص و شناخت نیروی عصمت را ندارد.

از سوی دیگر، حضرت علی(علیه السلام) که خود هویت بخش جریان شیعه است، بارها به رأی و خواست مردم اشاره کرده، یادآوری می کند این مردم بودند که او را به خلافت رسانده اند، همان گونه که خلفای پیش از او را برگزیده بودند؛ تا جایی که به صراحت می فرماید: «شورا از آن مهاجرین و انصار است؛ پس اگر گرد مردی فراهم گردیدند و او را امام خود نامیدند، خشنودی خدا را خریدند» (نهج البلاغه، نامه ی 6).

در این زمینه بارها به بیعت مردم، شورای مهاجرین و انصار، و اهل حل و عقد اشاره شده است. در اینجا این سؤال مطرح می شود که آیا بین این دیدگاه های مردم سالارانه و موضوع نصب الهی امام، تناقضی وجود دارد یا با هم قابل جمع هستند؟

عده ای با استناد به دیدگاه های حضرت علی(علیه السلام)در صدد اثبات نقش مشروعیت آفرینی برای رأی و خواست مردم بوده اند. در مقابل، عده ی دیگری نقشی برای آرای عمومی قائل نشده، این بخش از دیدگاه های امام علی (علیه السلام) را صرفاً از باب احتجاج و ساکت کردن مخالفان مورد توجه قرار داده اند.

بررسی نقش آرای عمومی، یعنی تأثیر رأی و نظر عامه ی مردم در شکل گیری نظام سیاسی امامت و تعیین امام بر اساس دیدگاه ها و سیره ی عملی حضرت علی (علیه السلام)، انگیزه ی تدوین این نوشتار است، به عبارت دقیق تر، هدف پاسخ به این سؤالات است: آیا مردم و رأی و خواست آنان در شکل گیری امامت جایگاهی دارد؟ اگر پاسخ مثبت است، محدوده و حوزه ی نقش آفرینی آنان کجاست؟ جایگاه امت و اهل حل و عقد کدام است؟ آیا دیدگاه های مردم سالارانه ی علی(علیه السلام) صرفاً از باب احتجاج و ساکت کردن مخالفان بوده است؟ یا اینکه این موارد از نظر آن حضرت دارای اعتبار بوده اند؟ و... .

بر این اساس، با رویکردی تاریخی و تحلیلی، مبتنی بر بررسی سیره ی عملی و دیدگاه های نظری حضرت علی(علیه السلام) تلاش می کنیم به سؤالات فوق پاسخ دهیم. مدعا و فرضیه ی مورد آزمون در این نوشتار، این است: «نیروی امت برگرفته از رأی و خواست آنان در شکل گیری حکومت امام(علیه السلام) (فعلیت یافتن ولایت امام معصوم) دارای اعتبار و منشأ اثر است و وجود رأی موافق و همراهی مردم، برای موفقیت امام در تشکیل حکومت لازم و ضروری است».

1. مشروعیت و مقبولیت در حکومت امام معصوم (ع)

در نظام سیاسی امامت، شیعیان معتقدند: منبع و منشأ قدرت سیاسی، خداوند متعال است و هم اوست که امام را تعیین و منصوب می کند. علمای شیعه در امامت معصوم وجود دو شرط را لازم و اجتناب ناپذیر می شمارند: 1. عصمت؛ 2. تعیین و انتصاب از جانب خدا.

برای شرط اول، مطلق بودن اطاعت از امام، مانند اطاعت از خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله) را دلیل می آوردند: «اطیعواالله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» (نساء:59). دلیل انتصابی بودن امامان را عدم توانایی بشر بر شناخت عصمت و نیز روایات بسیاری می دانند که در کتب معتبر از طریق محدثین اهل سنت هم در این زمینه نقل شده است (عمید زنجانی، 1368، ج2، ص205). همین امر، علت اصلی اختلاف بین مسلمانان در مورد جانشینی پیامبر(صلی الله علیه و آله) است.

اهل سنت که شورای «سقیفه ی بنی ساعده»، مظهر رأی آنان است، انتخاب ابوبکر به دست مردم را ملاک می دانند. اهل تشیع با استناد به توصیه ها و دستورات پیامبر(صلی الله علیه و آله) پس از رحلت آن حضرت، علی(علیه السلام) را امام منصوب از جانب خدا می شناسند. یکی از موارد استناد شیعه، واقعه ی غدیر خم است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) از جانب حق تعالی، مأمور ابلاغ امامت علی(علیه السلام) می شود: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته» (مائده، 67): ای پیامبر آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده است، ابلاغ کن که اگر ابلاغ نکنی، رسالت او را انجام نداده ای.

شیعه با ادله ی فراوان از قول و عمل پیامبر(صلی الله علیه و آله) و نیز دلایل عقلی، امامت را امری انتصابی و آن هم از جانب خدا (پیامبر فقط مأمور ابلاغ بوده است) می داند. علامه حلی در تذکره می فرماید: «در نزد ما (امامیه) امامت فقط با نص منعقد می شود» (حل، 1388ق، ج1، ص453).

علما و اندیشمندان شیعه در این زمینه به تفصیل بحث کرده، موضوع را تبیین نموده اند. علمای شیعه اجماع و اتفاق نظر دارند بر اینکه: امت و اهل حل و عقد، صلاحیت انتخاب امام را ندارند و اصولاً انتخاب و اختیار در تعیین امام، باطل و محال است؛ زیرا به نظر شیعه امام باید معصوم باشد و جز خداوند که بر ضمایر انسان ها و اسرار دل ها آگاه است، کس دیگری از وجود عصمت در افراد آگاه نیست؛ لذا خداوند، خود این ملکه ی عصمت را به هر کس بخواهد می بخشد و او را برای تصدی مقام خلافت و امامت انتخاب می کند (شریف القرشی، 1369، ص 302-303).

از آنجا که موضوع تنصیصی بودن امامت، توسط علما و بزرگان تشیع در حد مطلوب تبیین و تشریح شده است، نیازی به تکرار آن در این نوشتار نیست. در اینجا فقط به ذکر بخش هایی از سخنان گهربار حضرت علی (علیه السلام) که بر حقانیت آن حضرت در مورد امامت دلالت می نماید، می پردازیم.

شهید مطهری معتقد است: در نهج البلاغه درباره ی بر حق بودن و اولویت اهل بیت و مخصوصاً حضرت علی(علیه السلام) به خلافت، به سه اصل استدلال شده است: «وصیت و نص رسول خدا، دیگر، شایستگی امیرمؤمنان(علیه السلام) و اینکه جامه ی خلافت تنها بر اندام او راست می آید؛ سوم روابط نزدیک نسبی و روحی آن حضرت با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) (مطهری، [بی تا]، ص 146).به ذکر نمونه هایی در این سه زمینه، اکتفا می کنیم:

الف) وصیت و نص رسول خدا (ص)

«ولقد کنت أتبعه اتباع الفصیل أثر أمه یرفع لی فی کل یوم من أخلاقه علما و یأمرنی بالاقتداء به؛ و لقد کان یجاور فی کل سنه بحراء فأراه و لایراه غیری؛ و لم یجمع بیت و احد یومئذ فی الاسلام غیر رسول الله صلی الله علیه و آله و خدیجه و أنا ثالثهما، أری نور الوحی و الرساله، و أشم ریح النبوه؛ ولقد سمعت رنه الشیطان حین نزل الوحی علیه صلی الله علیه و آله، فقلت: یا رسول الله ما هذه الرنه: فقال: هذا الشیطان أیس من عبادته. انک تسمع ما اسمع و تری ما اری الا انک لست بنبی، و لکنک لوزیر و إنک لعلی خیر» (نهج البلاغه، خطبه 192).

و من در پی او بودم (در سفر و حضر)؛ چنان که شتربچه در پی مادر، هر روز برای من از اخلاق خود نشانه ای برپا می داشت و مرا به پیروی آن می گماشت. هر سال در حراء خلوت می گزید، من او را می دیدم و جز من کسی وی را نمی دید. آن هنگام جز خانه ای که رسول الله(صلی الله علیه و آله) و خدیجه در آن بود، در هیچ خانه ای مسلمانی راه نیافته بود؛ من سومین آنان بودم. روشنایی وحی و پیامبری را می دیدم و بوی نبوت را می شنودم. من هنگامی که وحی بر او(صلی الله علیه و آله) فرود آمد، آوای شیطان را شنیدم. گفتم: ای فرستاده ی خدا این آوا چیست؟ گفت: این شیطان است که، از آنکه او را نپرستند، نومید و نگران است. همانا تو می شنوی آنچه را من می شنوم و می بینی آنچه را من می بینم؛ جز آنکه تو پیامبر نیستی ولکن وزیری و بر راه خیر می روی.

ب)شایستگی امیرمؤمنان (ع)

«اما و الله لقد تقمصها فلان و انه لیعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی، ینحد رعنی السیل و لا یرقی الی الطیر» (همان، خطبه3): هان! به خدا سوگند جامه ی خلافت را درپوشید و می دانست خلافت جز مرا نشاید، که آسیاسنگ، تنها گرد استوانه اش به گردش درآید. کوه بلند را مانم که سیلاب از ستیغ من ریزان است، و مرغ از پریدن به قله ام گریزان.

«لقد علمتم انی احق الناس بها من غیری؛ و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمانان و لم یکن فیها جور الاعلی خاصه التماسا لاجر ذلک و فضله؛ و زهدا فیما تنافستموه من زخرفه و زبرجه» (همان، خطبه 74): همانا می دانید که سزاوارتر از دیگران به خلافت منم. به خدا سوگند - بدانچه کردید - گردن می نهم؛ چند که مرزهای مسلمانان ایمن بود و کسی را جز من ستمی نرسد. من خود این ستم را پذیرفتم و اجر چنین گذشت و فضیلتش را چشم می دارم، و به زر و زیوری که در آن بر هم پیشی می گیرید، دیده نمی گمارم.

«ایها الناس سلونی قبل أن تفقدونی، فلانا بطرق السماء اعلم منی بطرق الارض، قبل أن تشغر برجلها فتنه تطافی خطامها، و تذهب بأحلام قومها» (همان، خطبه 189)؛ مردم از من بپرسید، پیش از آنکه مرا نیابید، که من راه های آسمان را بهتر از راه های زمین می دانم؛ پیش از آنکه فتنه ای پدید شود، که همچون شتر بی صاحب گام بردارد، و مهار خود پایمال کند و مردمان را بکوبد و عقل صاحب خردان را ببرد و در حیرتشان گذارد.

ج) روابط نزدیک نسبی و روحی آن حضرت با رسول خدا (ص)

«فنحن مره اولی بالقرابه، و تاره اولی بالطاعه؛ و لما احتج المهاجرون علی الانصار یوم السقیفه برسول الله صلی الله علیه و آله فلجوا علیهم، فان یکن الفلج به فالحق لنا دونکم، و ان یکن بغیره فالانصار علی دعواهم» (همان، نامه 28)؛ پس ما یک بار به خاطر خویشاوندی پیامبر، به خلافت سزاوارتریم و به خاطر طاعت بار دیگر؛ و چون مهاجران در سقیفه بر انصار به [نزدیکی با] رسول خدا(صلی الله علیه و آله)حجت گذرانیدند، بر آنان پیروز گردیدند. پس اگر موجب پیروزی [خویشاوندی] با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است، حق با ما، نه با شماست، و اگر جز بدان است، انصار را دعوا همان است.

«اما الاستبداد علینا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا، و الاشدون برسول الله صلی الله علیه و آله نوطا، فانهاکانت اثره شحت علیها نفوس قوم، و سحت عنها آخرین» (همان، خطبه ی 162)؛ خودسرانه خلافت را عهده دار شدن و ما را که نسبت برتر است و پیوند با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) استوارتر، به حساب نیاوردن، خودخواهی بود. گروهی بخیلانه بر کرسی خلافت چسبیدند و گروهی سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند.«فقد قطعوا رحمی، و سلبونی سلطان ابن امی» (همان، نامه 36): [قریش] رشته ی پیوند مرا پاره نمود و حکومتی را که از آن فرزند مادرم بود، از من ربود.

از آنچه گذشت، به وضوح موضوع بر حق بودن و اولویت حضرت علی(علیه السلام)برای رهبری امت اسلامی و تصدی امامت مسلمانان مشاهده می شود، و این همان چیزی است که شیعه آن را «مشروعیت» الهی امام(علیه السلام) می نامد. حال این سؤال مطرح است: آیا این ادله و سخنان، برای تحقق امامت کافی است؟ یعنی آیا مشروعیت و انتصاب الهی کافی است تا امام سکان هدایت و رهبری مسلمانان را عهده دار شود؟ یا اینکه در کنار مشروعیت الهی وجود رکن دیگری برای تحقق عینی امامت ضروری است؟ این سوال به دو مقوله ی «مشروعیت» و «مقبولیت» موضوعیت می دهد. نگاهی کوتاه به تاریخ صدر اسلام، به سهولت پاسخگوی این سوال و چگونگی تفکیک این مفاهیم از یکدیگر است.

علی(علیه السلام) علی رغم داشتن لیاقت و صلاحیت، بعد از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله) امکان بر عهده گرفتن هدایت جامعه ی اسلامی را پیدا نمی کند؛ زیرا مردم به هر صورت، فرد دیگری را بدین سمت بر می گزینند. علی(علیه السلام) برای مدتی طولانی از مدیریت جامعه ی اسلامی به دور می ماند؛ پس روشن است که مشروعیت الهی امام، یک مرحله است و خواست مردم نیز مرحله ای دیگر، مشروعیت الهی از دیدگاه شیعه، امری لازم است، ولی کافی نیست؛ یعنی او باید حتماً از جانب حق تعالی منصوب باشد، اما برای اینکه در این مسند قرار گیرد، باید مورد پذیرش مردم هم واقع شود که از آن به «مقبولیت» تعبیر می کنیم.

نکته ی افتراق این نظریه با نظریه ی مشروعیت مبتنی بر آرای عمومی، در این است که در این دیدگاه، مشروعیت امام برابر مقبولیت نیست، بلکه دو مرحله ی مجزا از هم هستند. مرحله ی اول، شرط لازم است و برای تحقیق یافتن، به شرط دوم هم نیاز دارد که ما آن را عینیت یافتن و فعلیت بخشیدن به آن مشروعیت الهی و ربانی می دانیم.

قبل از آنکه به بحث فعلیت بخشیدن به امامت بپردازیم، لازم است این نکته را مد نظر قرار دهیم که امامت دارای ابعاد مختلفی است که تشریح آنها، ما را در تبیین دقیق تر رابطه ی مشروعیت و مقبولیت و موضوع تحقق یافتن امامت کمک خواهد نمود.

یادداشت های علوی
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد و کپی برداری از مطالب تنها با ذکر منبع مجاز است...