X
تبلیغات
سیره علوی(بوستان نهج البلاغه)
» غدیر یکی از چهار روزی که شیطان در آن فریاد کشید
» رمز عيد غدير کمال دين در سايه تداوم خط رسالت در قالب امامت
» جايگاه غدير در قلوب مؤمنين
» حديث ولايت و اكمال دين
» خوشه معرفت-پست ثابت
» نهم ربیع الاول امتداد غدیر و آغاز امامت امام زمان(ع)
» غدیر یعنی سرمشق دفتر زندگی
» غدير عامل فهم اقامه عدل درحكومت سياسى
» ندای تاریخی وآسمانی میعادگاه غدیر
» فرازهایی از امواج غدیر
درباره ما

چون شاخ گلی که خم شود پیش نسیم *** از دوست سلامی و ز ما تسلیمی
مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
دل سرگشته ما غیر تورا ذاکر نیست
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حقما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
'كلام جاودانه ى ''نهج البلاغه''، جوششى است از سرچشمه ى بى انقطاع الهى، كه به ''امر رب'' خود مى جوشد. این كلام، تقریر دوباره اى است از حقایق تجسم یافته ''قرآن كریم''، و از علوم ''وحى محمدى'' و شناختهاى قرآنى و تعالیم اسلامى
اللهم عجل لولیک الفرج و النصر و اجعلنی من اعوانه و انصاره سلام كاربر گرامي ** قدمتان گلباران **وخوش اومديد لازم بذكر است اين وبلاگ در راستاي فرمايشات مقام معظم رهبري برآنست تاجامعترين مطالب درباره هر موضوع مطرح شده رادريك مقاله گردآوري كرده وبراي دانلوددر اختيار شما سروران گرامي قرار دهدتا شما بزرگواران با نهايت صرفه جويي در وقت بهترين استفاده راببريد
یكی از مسایل دردناك كه هرگز نمی‎توان انكار نمود، مسئله مهجوریت نهج البلاغه در میان امت اسلامی و حتی شیعیان آن حضرت است، گر چه به بركت نظام اسلامی نهج البلاغه نیز همانند بسیاری از معارف مهجور الهی به تدریج از مهجوریت رهایی یافته، اما این واقعیت تلخ هرگز قابل انكار نیست كه نهج‎البلاغه مهجور است همان‎طور كه امیرمۆمنان، مظلوم بلكه مهجور بود.
'سخن على علیه السلام براى او وسیله بوده، نه هدف، او نمى خواسته است به این وسیله یك اثر هنرى و یا یك شاهكار ادبى از خود باقى گذارد، بالاتر از همه اینكه سخنش كلیت دارد و محدود به زمان و مكان و افراد معین نیست. مخاطب او انسان است، و به همین جهت، نه مرز مى شناسد و نه زمان... نهج البلاغه از همه جهات متاثر از قرآن و در حقیقت فرزند قرآن است.'

به اميد ظهور آقا امام زمان***اللهم عجل لوليك الفرج***** ازوقتتان نهايت استفاده را ببريد
پیوندهای روزانه
دیگر امکانات
شبکه وبلاگی استان کردستان
روزشمار غدیر
پیوندهای وبگاه
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
برچسب‌ها
» نماز (3), » ذکر (3), » آرامش (2), » خدا (2), » بهجت (1),
چگونگی تشخیص افکار رحمانی و شیطانی
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 |

چگونگی تشخیص افکار رحمانی و شیطانی

در بسیارى از موارد میان افكار رحمانى و شیطانى فرقى نمى‏گذاریم و نمى‏دانیم كدام یک از افكار ما رحمانى است و داراى منشأ معنوى مى‏باشد و كدام یک از آنها شیطانى و یا نفسانى است و بوسیله شیطان و یا نفس در ذهن ما القاء شده است؟


شیطان

عدم تشخیص افكار و اندیشه‏ها، ایجاد تحیّر و سرگردانى مى‏كند و نمى‏دانیم در برابر این گونه افكار كه معلوم نیست رحمانى است یا شیطانى، چه وظیفه‏اى داریم؟

مشكلتر از آن، مسأله تجسّم افكار و مكاشفه است؛ كه حقیقت آن براى نوع مردم حتّى افراد تحصیل كرده، ناشناخته مانده است.

اینك براى آن كه بدانیم چه كسانى مى‏توانند افكار و اندیشه‏هاى رحمانى خود را تشخیص دهند، مى‏گوئیم: قرآن مجید پاسخ این سئوال را بیان كرده و صریحاً فرموده است:

«إِنَّ الَّذینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَكَّروُا.... »(1)

بدرستى آنان كه تقوا را پیشه خود نموده‏اند، هر گاه از شیاطینى كه در حال گردیدن هستند به آنان برسند، متوجّه )آمدن و وسوسه شیاطین( مى‏شوند و به یاد خدا مى‏پردازند.

یعنى تقوا آن چنان به انسان نیرو و آگاهى مى‏دهد كه هر گاه شیطان بر انسان فكر و اندیشه‏اى را القاء كند، متوجّه آن شده و مى‏فهمد كه این اندیشه بوسیله شیطان در ذهن او جاى گرفته است.

بنابر این براى آن كه بتوانیم افكار و اندیشه‏هاى رحمانى و شیطانى را از یكدیگر تشخیص دهیم و بدانیم براى كدام یك از آنها ارزش قائل شویم و كدام یك را بى‏اعتنایى نموده و طرد كنیم، باید تقوا را پیشه خود سازیم، تا بوسیله آن، نیروى تشخیص و قدرت تمییز افكار رحمانى از اندیشه‏هاى شیطانى، در ما ایجاد شود.

پس با دارا شدن تقوا و پرهیزكارى، نه تنها دچار فریب شیطان نمى‏شویم؛ بلكه داراى بصیرت و آگاهى بیشتر در شناخت دشمن و راه‏هاى نفوذ آن نیز مى‏شویم و آمادگى بیشترى براى رسیدن به مراحل عالى پیدا مى‏نمائیم.

زیرا راه پیشرفت و تكامل و رسیدن به هر گونه هدف، شناخت موانع ومعرفت دزدانِ طریق است. و گرنه انسان نمى‏تواند راه‏هاى پرخطر و مشكل را به راحتى و بدون برخورد با موانع طىّ كند. در مسیر معنوى و سیر و سلوك روحى نیز باید انسان با موانع راه و حیله‏هاى نفس و شیطان آشنایى داشته باشد، تا به فریب و نیرنگ آنها گرفتار نشود. انسان باید بداند شیطان از چه راهى او را به گمراهى مى‏كشد و چگونه او را از راه راست منحرف مى‏كند.

براستى كه تقواى الهى دواء درد قلبهاى شما است و بصیرت براى كوردلیهاى شما و شفاى مرض اجساد شما و اصلاح كننده فساد سینه‏هاى شما و پاكیزه كننده كثیفى نفسهاى شما و جلا دهنده پرده‏هاى چشم شما است و باعث ایمنى ترس قلب شما و روشنایى سیاهى ظلمتهاى شما است
تقوا، وسیله شناخت وسوسه‏هاى فكرى شیطان و راه معرفت و درك هجوم افكار و اوهام شیطانى است. كسانى كه داراى تقوا هستند، مى‏توانند افكار رحمانى و شیطانى را از یكدیگر تشخیص دهند.

متأسفانه عده‏اى از افراد به خاطر بى‏بهره بودن از تقوا، از مرضهاى فكرى، آلودگیهاى نفسانى، تیرگى قلب و عدم بینش و بصیرت رنج مى‏برند و راهى براى درمان این بیماریها نشان ندارند و نمى‏دانند چگونه مى‏توانند به درمان نفس خویشتن بپردازند و با چه داروئى به درمانِ مرضهاى معنوى خود اقدام نمایند و بر اثر عدم آشنایى با مكتب شفابخش اهل بیت‏علیهم السلام، گرفتارِ كجرویهاى افرادى چون »دون خوان« جادوگر سرخپوست آمریكائى و یا اسیر گفتار »ماهاریشى« و دیگر ریاضت كشان شیطانى مى‏شوند و به گمراهى و سرگردانى خود مى‏افزایند.

چه كسى تاكنون با حقیقت مكتب وحى آشنایى یافته و باز هم محتاج بافته‏هاى این گونه افراد ناشایسته است؟

ما مى‏پذیریم كه برخى از این گونه افراد بر اثر ریاضتهاى خلاف عقل و شرع به قدرتها و مهارتهایى دست یافته‏اند، ولى بر اثر ریاضت و تمرینهاى روحى به پاره‏اى از قدرتهاى نفسانى و شیطانى - نه رحمانى - دست مى‏یابند و چون داراى تقوا نیستند، تواناییهاى خود را در راه فساد و لجام گسیختگى، قدرتهاى سلطه جوى جهان قرار مى‏دهند.

همچون بعضى از مرتاضهاى هندى و گاوپرستانى كه سر و روى خود را با فضولات گاوهاى مقدس آلوده مى‏كنند و ریاست جمهورى آمریكا و... با آنان به مشورت و راه جویى مى‏نشینند. حتماً این آلودگان به آنان درس معنویّت، خداشناسى و انسان دوستى مى‏آموزند!! و آنان را از انجام حیله‏هاى خانمان سوز و ویرانگر مردم ستمدیده باز مى‏دارند!!

آیا مى‏خواهند به وسیله نیروهاى نامرئىِ شیطانى به جنگ با قدرتهاى غیبى والهى بپردازند(2).

مگر نه این است كه اینان وارثان فرعون هستند و همانند او مى‏اندیشند و به این دلیل به ساحران و جادوگران متوسّل مى‏شوند!

گاو
چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند!

براى نجات از دردهاى ناشناخته روحى، باید به راهنمایی هاى كسانى گوش فرا داد كه با روح و جان همه آشنایى دارند و شاهد خلقت و چگونگى آفرینش انسان ها و همه مخلوقات بوده‏اند.

از این رو به مكتب حیات بخش اهل بیت‏علیهم السلام روى مى‏آوریم و با توجه به كلمات گهربار حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام دل و جان خود را آرامش مى‏دهیم. آن بزرگوار مى‏فرمایند:

أَمَّا بَعْدُ: فَإِنّی اوُصیكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذی اِبْتَدَءَ خَلْقَكُمْ وَإِلَیْهِ یَكوُنُ مَعادُكُمْ، وَبِهِ نَجاحُ طَلِبَتِكُمْ، وَإِلَیْهِ مُنْتَهى رَغْبَتِكُمْ، وَنَحْوُهُ قَصْدُ سَبیلِكُمْ، وَإِلَیْهِ مَرامی مَفْزَعِكُمْ، فَإِنَّ تَقْوَى‏اللَّهِ دَواءُ داءِ قُلوُبِكُمْ، وَبَصَرُ عَمى أَفْئِدَتِكُمْ، وَشَفاءُ مَرَضِ اَجْسادِكُمْ، وَصَلاحُ فَسادِ صُدوُرِكُمْ، وَطَهُورُ دَنَسِ أَنْفُسِكُمْ، وَجَلاءُ غِشاءِ اَبْصارِكُمْ، وَاَمْنُ فَزَعِ جَأْشِكُمْ، وَضِیاءُ سَوادِ ظُلْمَتِكُمْ...(3)

امّا بعد: من با تأكید به شما سفارش مى‏كنم به دارا بودن تقواى خداوندى كه آفرینش شما را شروع نمود و بازگشت شما به سوى اوست. و بوسیله عنایت او به مقاصد خود ظفر مى‏یابید و به سوى اوست منتهاى میل و رغبت شما و به سوى اوست نشان گاه خوب براى فزع و ترس شما.

براستى كه تقواى الهى دواء درد قلبهاى شما است و بصیرت براى كوردلیهاى شما و شفاى مرض اجساد شما و اصلاح كننده فساد سینه‏هاى شما و پاكیزه كننده كثیفى نفسهاى شما و جلا دهنده پرده‏هاى چشم شما است و باعث ایمنى ترس قلب شما و روشنایى سیاهى ظلمتهاى شما است.(4)

همان گونه كه دیدید، حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام تقوا را، راه درمان تیرگى قلب، آلودگیهاى فكرى، عدم بینش و دیگر مرضهاى روحى معرفى مى‏فرمایند. و همه انسانهائى را كه در جستجوى انسانیّت و یافتن راه معنویّت هستند، به داشتن آن سفارش مى‏كنند.

آن گاه كه سفره‏هاى رنگین گسترده مى‏شود و یا كرسى ریاست نهاده مى‏شود، پرهیزكاران در بوته آزمایش قرار مى‏گیرند و حقیقت و واقعیّت معنوى آنان روشن مى‏شود

ارتباط و دوستى خود را بر اساس تقوا قرار دهید

به جهت عظمت و ارزشى كه تقوا دارد، باید علاقه و دوستى ما به برادران دینى و دوستانمان بر اساس تقوا و پرهیزكارى آنان باشد، نه به خاطر ثروت و ریاست و بهره‏هاى مادّى!

حضرت امام باقرعلیه السلام مى‏فرمایند: حضرت أمیرالمؤمنین‏علیه السلام فرمودند:

اَحْبِبِ الْإِخْوانَ عَلى قَدْرِ التَّقْوى.(5)

برادران(دینى) خود را به قدر پرهیزكارى آنان دوست داشته باش.

دوستى با افراد نباید به خاطر ارزشهاى ظاهرى و جهات مادّى آنان باشد. اگر ملاك دوستى و برخوردهاى اجتماعى انسان تقوا و پرهیزكارى باشد؛ از گزند و نیرنگ افراد شریر جامعه محفوظ مى‏ماند و از فریب و حیله‏هاى آنان در امان مى‏ماند. ولى بعضى از افراد به جاى آن كه تقوا و پرهیزكارى را اساس دوستى قرار دهند، به قول خود »دفع افسد به فاسد« مى‏كنند و سرانجام »افسد« را نیز مرتكب مى‏شوند و در دام بازیگران جامعه گرفتار مى‏گردند!

 

پرهیز از مال حرام

شریک بن عبداللَّه یكى از این گونه افراد است. او در زمان مهدى عبّاسى قاضى كوفه بود. روزى قبل از قبول مقام قضاوت بر مهدى عباسى وارد شد. مهدى عباسى به او گفت: باید یكى از سه دستورى را كه مى‏دهم انتخاب كرده و انجام دهى: یا مقام قضاوت كوفه را بپذیرى، یا فرزندان مرا تعلیم دهى، یا یك دفعه از طعام من بخورى. »شریك« به هیچ یك از سه دستورى كه شنیده بود راضى نبود، ولى چون چاره نداشت فكرى كرد و گفت: خوردن طعام براى من آسانتر از دو دستور دیگر است.

مهدى عباسى فرمان داد غذائى بسیار لذیذ براى او تهیّه كنند. چون طعام را آوردند و«شریک» از خوردن غذا فارغ شد، طبّاخ به مهدى عباسى گفت:

لیس یفلح الشیخ بعد هذه الأَكلة ابداً.

«شریک» بعد از این طعام، دیگر رستگار نخواهد شد.

«شریک» پس از خوردن آن غذا همنشینى با بنى‏العباس را پذیرفت و نه تنها به آموزش كودكان آنان پرداخت؛ بلكه منصب قضاوت را نیز پذیرفت.(6)

آرى آن گاه كه سفره‏هاى رنگین گسترده مى‏شود و یا كرسى ریاست نهاده مى‏شود، پرهیزكاران در بوته آزمایش قرار مى‏گیرند و حقیقت و واقعیّت معنوى آنان روشن مى‏شود.  

 

پی نوشت ها :

(1) - سوره اعراف آیه 201.

(2) - آمریكا براى غایب ساختن نیروهاى خود! تاكنون صدها میلیون دلار سرمایه گذارى كرده است و در این راه ثروتهاى كلان و تعدادى از افراد خود را از دست داده است! رك : به سوى بى‏نهایت .

(3) - بحارالانوار : 284/70، نهج البلاغه خطبه 81 .

(4) - شرح نهج البلاغه مرحوم میرزا حبیب اللَّه خوئى خطبه 269/12 : 197.

(5) - بحارالانوار : 187/74، از امالى مرحوم صدوق : 182.

(6) - وقایع الأیّام مرحوم محدث قمى: 86 .

اخلاق علوی و تاثیر آن در گرایش به تشیع
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 |





download link
تابلوی زیبای بهشت در نهج البلاغه
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 |

تابلوی زیبای بهشت در نهج البلاغه

بهشت

انسان گمان می‌ كند عالم آخرت همانند عالم دنیاست كه بعد از مدتی نعمت‌ ها، آسایش و راحتی و یا رنج‌ ها، دردها، ناملایمات اجتماعی، اقتصادی و یا سیاسی برای انسان نوعی عادت می ‌شود و دیگر نعمت ها لذت آوری و رنج ‌‌ها دردآوری خود را تا اندازه ‌ای از دست می‌ دهند، در حالی كه هرگز چنین نیست.


امام علی علیه السلام د رتوصیه نعمت های بهشتی می فرماید:

«فَلَوْ رَمَیْتَ بِبَصَرِ قَلْبِكَ نَحْوَ مَا یُوصَفُ لَكَ مِنْهَا لَعَزَفَتْ نَفْسُكَ عَنْ بَدَائِعِ مَا أُخْرِجَ إِلَى الدُّنْیَا مِنْ شَهَوَاتِهَا وَلَذَّاتِهَا، وَ زَخَارِفِ مَنَاظِرِهَا، وَلَذَهِلَتْ بِالْفِكْرِ فِی اصْطِفَاقِ أَشْجَار غُیِّبَتْ عُرُوقُهَا فِی كُثْبَانِ الْمِسْكِ عَلَى سَوَاحِلِ أَنْهَارِهَا، وَفِی تَعْلِیقِ كَبَائِسِ اللُّؤْلُؤِ الرَّطْبِ فِی عَسَالِیجِهَا (وَأَفْنَانِهَا وَطُلُوعِ تِلْكَ الِّثمارِ مُخْتَلِفَةً فِی غُلُفِ أَكْمَامِهَا تُجْنَى مِنْ غَیْرِ تَكَلُّف فَتأْتی عَلَى مُنْیَةِ مُجْتَنِیهَا، وَ یُطَافُ عَلَى نُزَّالِهَا فِی أَفْنِیَةِ قُصُورِهَا بِالاَْعْسَالِ الْمُصَفَّقَةِ وَالْخُمُورِ الْمُرَوَّقَةِ. قَوْمٌ لَمْ تَزَلِ الْكَرَامَةُ تَتََمادَى بهِمْ حَتَّى حَلُّوا دَارَ الْقَرَارِ، وَأَمِنُوا نُقْلَةَ الاَْسْفَارِ فَلَوْ شَغَلْتَ قَلْبَكَ أَیُّهَا الْمُسْتَمِعُ بِالْوُصُولِ إلَى مَا یَهْجُمُ عَلَیكَ مِنْ تِلْكَ الْمَنَاظِرِ الْمُونِقَةِ لَزَهِقَتْ نَفْسُكَ شَوْقاً إِلَیْهَا، وَلَتَحَمَّلْتَ مِنْ مَجْلِسِی هذَا إِلَى مُجَاوَرَةِ أَهْلِ الْقُبُورِ اسْتِعْجَالاً بِهَا. جَعَلَنَا اللهُ وَإِیَّاكُمْ مِمَّنْ یَسْعَى بِقَلْبِهِ إِلى مَنَازِلِ الاْبْرَارِ بِرَحْمَتِهِ؛

 پس اگر با دیده دل به آنچه از بهشت براى تو وصف شده است، نگاهت را بدوزى، جان تو از آنچه از دنیا همچون شهوت‏ ها و خوشى ‏ها و زیورها و منظره ‏هاى دل‏ انگیز و زیباى آن كه براى تو آفریده شده است، بیزارى جسته و با اندیشیدن در صداى برگ‏ هاى درختانى كه در اثر وزش نسیم پدید مى ‏آید و ریشه‏ هاى آن درختان در درون تپه ‏هایى از مشك بر ساحل جوى ‏هاى بهشت پنهان گردیده است، و نیز با اندیشیدن در خوشه ‏هاى مروارید و شاخه ‏هاى تر و تازه آن و ظاهر شدن آن میوه ‏ها به صورت ‏هاى گوناگون، در پوست شكوفه ‏هاى آن درختان، جان تو حیران و سرگردان و از خود بیخود مى‏گردد.

 اندیشیدن در آن میوه ‏هایى كه بدون زحمت چیده شده و به آن گونه كه چیننده بخواهد، حاضر مى‏ شود و براى ساكنان آن در گرداگرد كاخ‏ هاى آن، عسل ‏هاى صاف و خالص و شراب‏ هاى تصفیه شده به چرخش در مى ‏آید. اهل بهشت گروهى هستند كه همواره بزرگوارى شامل آنان شده تا اینكه به سراى آرامش بهشت جاوید رسیده و از نقل مكان ‏ها و سفرها آسوده گردند. پس اى شنونده! اگر دل خود را از هر چیزى بازداشته و به رسیدن به آن منظره ‏هاى شگفت‏ انگیز مشغول گردانى، جان تو در اشتیاق بهشت پرواز نموده و براى تعجیل در رسیدن به آن، مجلس سخنرانى مرا رها نموده و همسایگى به گور خوابیدگان را برخواهى گزید. خداوند ما و شما را از كسانى قرار بدهد كه با رحمت خداوند و با تمام وجود براى رسیدن به جایگاه نیكان، تلاش مى‏ نمایند».(1)

اهل بهشت همه در یك پایه نیستند؛ بلكه بر اساس اعتقاد و عمل و فكر، داراى پایه ‏ها و مراتب و درجات گوناگون مى ‏شوند، گروهى در بالاترین رتبه‏ هاى بهشت و گروهى دیگر در پایین ‏ترین رتبه ‏هاى آن، و گروهى نیز در میانه این دو دسته قرار دارند و این گروه نیز خود داراى درجات گوناگون مى‏ باشند

امام علیه السلام در سخن دیگری از نعمت های بهشتی این گونه سخن می گوید: « فَأَمَّا أَهْلُ الطَّاعَةِ فَأَثَابَهُمْ بِجِوَارِهِ، وَخَلَّدَهُمْ فی دَارِهِ، حَیْثُ لاَ یَظْعَنُ النُّزَّالُ، وَلاَ تَتَغَیَّرُ بِهِمُ الْحَالُ، وَلاَ تَنُوبُهُمُ الاَْفْزَاعُ وَلاَ تَنَالُهُمُ الاَْسْقَامُ، وَلاَ تَعْرِضُ لَهُمُ الاَْخْطَارُ، وَلاَ تُشْخِصُهُمُ الاَْسْفَارُ؛ پس آنان كه پیرو و مطیع خداوند هستند، خداوند به آنان پاداش همجوارى با خود را بخشیده و در سراى خود آنان را زندگانى جاوید داده است. آن جایى كه وارد شوندگان آن، بیرون نیایند و حال آنان دگرگون نشود، ترس ‏ها به آنان روى نیاورد و بیمارى ‏ها به آنان نرسد و به خطرها گرفتار نگردند و سفرها آنان را به رنج نیندازد».(2)

در سخن دیگری از حضرت، نعمت های بهشتی این گونه توصیف شده است: « وَلَیْسَ شَیْءٌ بِخَیْر مِنَ الْخَیْرِ إِلاَّ ثَوَابُهُ، وَكُلُّ شَیْء مِنَ الدُّنْیَا سَمَاعُهُ أَعْظَمُ مِنْ عِیَانِهِ، وَكُلُّ شَیْء مِنَ الاْخِرَةِ عِیَانُهُ أَعْظَمُ مِنْ سَمَاعِهِ، فَلْیَكْفِكُمْ مِنَ الْعِیَانِ السَّمَاعُ، وَمِنَ الْغَیْبِ الْخَبَرُ وَاعْلَمُوا أَنَّ مَا نَقَصَ مِنَ الدُّنْیَا وَ زَادَ فی الاْخِرَةِ خَیْرٌ مِمَّا نَقَصَ مِنَ الاْخِرَةِ وَ زَادَ فِی الدُّنْیَا؛ و هیچ نیكى بهتر از نیكى دیگر نیست، جز پاداش خداوند و هر چیزى از نعمت‏ هاى دنیا شنیدنش بزرگتر، مهم تر و با عظمت‏ تر از دیدن آن و هر چیزى از آخرت، دیدن آن، بزرگتر از شنیدنش است. نعمت ‏هاى دنیا وصفشان بهتر از دیدنشان، ولى نعمت‏ هاى آخرت دیدنشان بهتر از وصفشان است؛ پس هم اكنون كه در دنیا زندگى مى‏ كنید و شما را یاراى دیدن نعمت‏ هاى آخرت نیست، به شنیدن نعمت‏ هاى آخرت به جاى دیدن نعمت‏ هاى آن و نیز به خبرهاى غیبى از جهان رستاخیز به جاى دیدن آنچه كه اكنون از دیدگان شما پنهان است، بسنده كنید و بدانید آنچه از دنیا كاهش یافته و بر آخرت افزوده گردد، بهتر است از آنچه كه از آخرت كاهش یافته و بر دنیا افزوده گردد».(3)

مرتبه های بهشتیان بهشت، درجات و مراتب مختلفى دارد. نعمت ‏هاى بهشتى نیز براى همه بهشتیان یكسان نیست. همه بهشتیان در یك مقام نیستند، بعضى در اعلا مرتبه و بعضى در پایین ‏ترین درجات و برخى در حد متوسط هستند. امام علی علیه السلام در سخنی می فرماید: « دَرَجَاتٌ مُتَفَاضِلاَتٌ، وَمَنَازِلُ مُتَفَاوِتَاتٌ، لاَ یَنْقَطِعُ نَعِیمُهَا، وَلاَ یَظْعَنُ مُقِیمُهَا، وَلاَ یَهْرَمُ خَالِدُهَا، وَلاَ یَبْأَسُ سَاكِنُهَا؛ بهشت داراى درجه ‏ها و رتبه ‏هایى است كه برخى بر برخى دیگر برترى دارد و داراى جایگاه‏ هایى است كه از یكدیگر متمایزند».(4)

 اهل بهشت همه در یك پایه نیستند؛ بلكه بر اساس اعتقاد و عمل و فكر، داراى پایه ‏ها و مراتب و درجات گوناگون مى ‏شوند، گروهى در بالاترین رتبه‏ هاى بهشت و گروهى دیگر در پایین ‏ترین رتبه ‏هاى آن، و گروهى نیز در میانه این دو دسته قرار دارند و این گروه نیز خود داراى درجات گوناگون مى‏ باشند: « فَإِنَّ الجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الجَنَّةِ، فَتَحَهُ اللهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِیَائِهِ؛ پس به راستى كه پیكار در راه خدا، دروازه ‏اى از دروازه ‏هاى بهشت است كه خداوند آن را براى دوستان مخصوص خود گشوده است».(5)    

 

پی نوشت ها :

1. نهج البلاغه، خطبه 165.

2. همان، خطبه 109.

3. همان؛ خطبه 114.

4. همان، خطبه 85.

5. همان، خطبه 27.



ادامه مطلب
گوش کن امام علی(علیه السلام) با ماست!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 |

گوش کن امام علی(علیه السلام) با ماست! 

فرو روید و جاری‌ شوید در ذکر خدا، زیرا یاد او بهترین‌ یادهاست‌. و روی‌ آورید و میل‌ کنید به‌ آنچه‌ را که‌ خداوند به‌ پرهیزگاران‌ وعده‌ داده‌ است‌، زیرا وعده خدا صادق‌ترین‌ وعده‌هاست‌. و از راه‌ و روش‌ پیغمبرتان‌ تبعیت‌ کنید، زیرا که‌ آن‌ راه‌ و روش‌ با فضیلت‌ترین‌ روش هاست‌.

امام علی
گوش‌ به‌ خطبه جان‌ گشا و دل‌ فزای‌ أمیرالمؤمنین‌ علی بن‌ أبی‌طالب‌ فرادهید تا او بر شما قرائت‌ کند:

«وَ إنَّ اللَهُ سُبْحَانَهُ لَمْ یعِظْ أَحَدًا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْءَانِ. فَإِنَّهُ حَبْلُ اللَهِ الْمَتِینُ وَ سَبَبُهُ الامِینُ، وَ فِیهِ رَبِیعُ الْقَلْبِ وَ ینَابِیعُ الْعِلْمِ. وَ مَا لِلْقَلْبِ جَلآءٌ غَیرُهُ مَعَ أَنَّهُ قَدْ ذَهَبَ الْمُتَذَکرُونَ وَ بَقِی النَّاسُونَ وَ الْمُتَنَاسُونَ.فَإذَا رَأَیتُمْ خَیرًا فَأَعِینُوا عَلَیهِ. وَ إذَا رَأَیتُمْ شَرًّا فَاذهَبُوا عَنْهُ. فَإنَّ رَسُولَ اللَهِ صَلَّی‌ اللَهُ عَلَیهِ وَ ءَالِهِ کانَ یقُولُ: یابْنَ ءَادَمَ! اعْمَلِ الْخَیرَ وَ دَعِ الشَّرَّ؛ فَإذَا أَنْتَ جَوَادٌ قَاصِدٌ.» [1] ؛

«و خداوند سبحانه‌ هیچ کس‌ را موعظه‌ای‌ مانند موعظه با این‌ قرآن‌ ننموده‌ است‌. زیرا که‌ تحقیقاً قرآن‌ ریسمان‌ محکم‌ و استوار خداست‌، و واسطه‌ و سبب‌ امین‌ بین‌ او و بندگان‌ اوست‌. در قرآن‌ بهار طراوت‌ و زندگی‌ قلب‌ است‌، و چشمه‌های‌ علم‌ و دانش‌ است‌. برای‌ جلا دادنِ دل‌ چیزی‌ غیر از قرآن‌ وجود ندارد. با اینکه‌ مع‌ الاسف‌ به‌ یاد دارندگان‌ قرآن‌ همه‌ از بین‌ رفتند. و اینان‌ که‌ باقی‌ مانده‌، یا قرآن‌ را به‌ فراموشی‌ سپرده‌اند و یا اینکه‌ عمداً خود را به‌ فراموشی‌ زده‌اند.

پس‌ ای‌ مردم‌! اگر خیری‌ را دیدید برای‌ برپاداشتن‌ آن‌ کمک‌ کنید! و اگر شرّی‌ را مشاهده‌ نمودید از آن‌ بگریزید! زیرا عادت‌ رسول‌ خدا صلّی‌ الله‌ علیه‌ و آله‌ و سلّم‌ اینطور بود که‌ می فرمود:

ای‌ پسر آدم‌! کار خیر انجام‌ بده‌ و کار شرّ را واگذار؛ در اینصورت‌ تو مانند اسب‌ مستقیم‌ رو هستی‌ که‌ به‌ سعادت‌ و تقرّب‌ به‌ خدا خواهی‌ رسید!»

 

قرآن‌، پشتوانه‌ و نیرو دهنده‌ و حیات‌ بخش‌ همه‌ است‌

علامه طهرانی گفتند: یک‌ روز مرحوم‌ شهید مطهّری‌ رضوان‌ الله‌ علیه‌ به‌ من‌ می گفت‌: مرحوم‌ راشد می گفت‌: در مقام‌ عظمت‌ و استواری‌ کتاب‌ «مثنوی‌» همین‌ بس‌ که‌ پشتوانه قرآن‌ است‌. (یعنی‌ مطالب‌ مثنوی‌ همچون‌ دریای‌ عظیم‌ حیاتی‌ است‌ که‌ نگهدارنده‌ و حافظ‌ و پشتیبان‌ حقائق‌ قرآن‌ است‌.)

به‌ ایشان‌ گفتم‌: راشد در این‌ سخن‌ خطا کرده‌ است‌. قرآن‌ پشتیبان‌ مثنوی‌ و مثنویهاست‌؛ آن‌ نیرو دهنده‌ و حیات‌ دهنده‌ و جاودان‌ کننده این‌ و اینها است‌.

قرآن‌ را فرا گیرید، زیرا قرآن‌ بهترین‌ گفتارهاست‌. و تفقّه‌ و تفکر در آن‌ کنید که‌ آن‌ بهار دلهاست‌. و به نور قرآن‌ شفا طلبید، زیرا که‌ قرآن‌ شفای‌ سینه‌هاست‌. و به‌ نیکی‌ آنرا تلاوت‌ کنید، زیرا که‌ بهترین‌ داستان سرائی‌ است‌

فوراً گفت‌: بلی‌ این چنین‌ است‌. قرآن‌ حیات‌ بخشنده مثنوی‌ است‌.

أَفِیضُوا فِی‌ ذِکرِ اللَهِ فَإنَّهُ أَحْسَنُ الذِّکرِ. وَ ارْغَبُوا فِیمَا وَعَدَ الْمُتَّقِینَ فَإنَّ وَعْدَهُ أَصْدَقُ الْوَعْدِ. وَ اقْتَدُوا بِهَدْی نَبِیکمْ فَإنَّهُ أَفْضَلُ الْهَدْی. وَ اسْتَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَإنَّهَا أَهْدَی‌ السُّنَنِ.

وَ تَعَلَّمُوا الْقُرْءَانَ فَإنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِیثِ. وَ تَفَقَّهُوا فِیهِ فَإنَّهُ رَبِیعُ الْقُلُوبِ. وَ اسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَإنَّهُ شِفَآءُ الصُّدُورِ. وَ أَحْسِنُوا تِلا وَتَهُ فَإنَّهُ أَحْسَنُ الْقَصَصِ.

فَإنَّ الْعَالِمَ الْعَامِلَ بِغَیرِ عِلْمِهِ کالْجَاهِلِ الحَآئِرِ الَّذِی‌ لَا یسْتَفِیقُ مِنْ جَهْلِهِ؛ بَلِ الْحُجَّةُ عَلَیهِ أَعْظَمُ، وَ الْحَسْرَةُ لَهُ أَلْزَمُ، وَ هُوَ عِنْدَ اللَهِ أَلْوَمُ.[2]

«فرو روید و جاری‌ شوید در ذکر خدا، زیرا یاد او بهترین‌ یادهاست‌. و روی‌ آورید و میل‌ کنید به‌ آنچه‌ را که‌ خداوند به‌ پرهیزگاران‌ وعده‌ داده‌ است‌، زیرا وعده خدا صادق‌ترین‌ وعده‌هاست‌. و از راه‌ و روش‌ پیغمبرتان‌ تبعیت‌ کنید، زیرا که‌ آن‌ راه‌ و روش‌ با فضیلت‌ترین‌ روشهاست‌. و به‌ سنّت‌ و آئین‌ وی‌ بگرائید،

زیرا سنّت‌ او راهبرترین‌ سنّت‌هاست‌.

و قرآن‌ را فرا گیرید، زیرا قرآن‌ بهترین‌ گفتارهاست‌. و تفقّه‌ و تفکر در آن‌ کنید که‌ آن‌ بهار دلهاست‌. و به نور قرآن‌ شفا طلبید، زیرا که‌ قرآن‌ شفای‌ سینه‌هاست‌. و به‌ نیکی‌ آنرا تلاوت‌ کنید، زیرا که‌ بهترین‌ داستان سرائی‌ است‌.

به‌ علّت‌ آنکه‌ عالمی‌ که‌ به‌ علمش‌ عمل‌ ننماید، مانند جاهلِ سرگردان‌ و متحیری‌ است‌ که‌ از نادانیش‌ بهوش‌ نمی‌آید؛ بلکه‌ حجّت‌ خدا بر او عظیم‌تر، و حسرت‌ او ثابت‌تر، و او در نزد خدا بیشتر مورد ملامت‌ قرار می گیرد!»

 

پی نوشت ها :

1- «نهج‌ البلاغة‌» خطبه 174؛ و از طبع‌ مصر با تعلیقه شیخ‌ محمّد عبده‌: ج‌ 1، ص‌0 33

2- «نهج‌ البلاغة‌» خطبه 108؛ و از طبع‌ مصر با تعلیقه عبده‌: ج‌ 1، ص‌ 216

آرامش بخش دل ها
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 |

آرامش بخش دل ها


«همانا خدای سبحان و بزرگ یاد خود را روشنی بخش دل ها قرار داد، تا گوش پس از ناشنوایی بشنود، و چشم پس از کم نوری بنگرد، و انسان پس از دشمنی آ رام گردد .»

آرامش

«انّ الله سبحانَهُ و تعالی جعل الذّکر جِلاءً للقلوب، تَسمَعُ بِهِ بَعدَالوَقرةِ، وَ تبصرُ به بَعدَالعَشوَةِ، و تَنقادُ بِهِ بَعدَ المُعائدة...»1

شرح گفتار

امیر متقیان علی (علیه السلام) در این فراز از  خطبه ی دلنشین 222 نهج البلاغه، از مهمترین اصل معنوی که یاد خدا باشد سخن به میان آورده و در این باره می فرماید: «همانا خدای سبحان و بزرگ یاد خود را روشنی بخش دل ها قرار داد، تا گوش پس از ناشنوایی بشنود، و چشم پس از کم نوری بنگرد، و انسان پس از دشمنی رام گردد.»

این بیان از امیر بیان علی (علیه السلام) بیانگر تاثیر فوق العاده ی ذکر خداوند بر پاکسازی روح و روان آدمی است.

در اثر پاکی قلب است که روح انقیاد و اطاعت در وجود انسان زنده شده، و به موجودی تبدیل می شود که به طور کل عنان اختیار را به خالق خود وانهاده و در برابر فرامین حضرت حق، بدون کوچکترین اعتراضی سر تسلیم فرود می آورد، در این هنگام است که طبق فرمایش مولای متقیان علی (علیه السلام) گوش جان آدمی شنوا و چشم باطن بینا می شود و انسان حقایقی را می بیند که در گذشته نمی دید.

به مرور زمان، در اثر ذکر خداوند بی همتا، آتش ویرانگر شهوات و خواهش های نفسانی فرو نشسته و رام و بی خطر می گردد لازم به ذکر است که مهمترین اثری که یاد خدا پس از روشنی دل از خود نمایان می سازد، اثر ارزشمند آرامش است.

آری یاد خدا، با نور بی نظیر خود، ظلمتکده ی دل را روشن، و طوفان پر تلاطم غم و غصه را در خانه ی قلب آدمی فرو می نشاند.

جایگاه بلند آرامش و نقش سازنده ی آن در زندگی، زمانی برای ما روشن می شود که با نقطه ی مقابل آن که اضطراب و نگرانی باشد، آشنا شویم.

اضطراب و نگرانی یکی از بزرگترین معضلات زندگی انسان ها به شمار می رود، که در اثر آن ادمی در زندگی  خسارت های فراوانی را متحمل می شود.

دنیا پرستی و دلباختگی در برابر زرق و برق زندگی مادی یکی از بزرگترین عوامل اضطراب و نگرانی انسان ها بوده و هست، تا آنجا که گاهی عدم دستیابی به رنگ خاصی از لباس یا کفش و کلاه و یا یکی دیگر از هزاران وسایل زندگی، ساعت ها و یا روزها و هفته ها، فکر دنیا پرستان را ناآرام و مشوش می دارد

کسانی که در زندگی به چنین بلای دردناکی مبتلا شده اند، همواره می کوشد تا از هر طریقی که شده، خود را از شر این بیماری خطر آفرین رهایی بخشند، اما غافل از آنکه این دردی نیست که به این سادگی درمان شود. اندیشمندان علم پزشکی که در موضوع اعصاب و روان تخصص ویژه دارند. به منظور آرامش بخشیدن به انسان های غم دیده، و درمان درد خانمان سوز اضطراب و نگرانی، تاکنون نشست های علمی فراوانی برقرار نموده، و در این زمینه کتاب های زیادی به رشته ی تحریر درآورده اند، اما به جرأت می توان گفت: بسیاری از آنها راه به جایی نبرده و به قول معروف سوراخ دعا را گم کرده اند.

در این میان خالق هستی در کلام نورانی خود در یک جمله ی کوتاه و پر مغز، مطمئن ترین راه و نزدیکترین مسیر را به ما نشان داده و در این باره به زیبایی فرموده است:«الا بذکر الله تطمئن القلوب»2  آگاه باش که با یاد خدا دل ها آرام می گیرد.

نکته حائز اهمیت پیرامون موضوع اضطراب و نگرانی آن است که این بیماری خطر آفرین خود معلول عواملی است که ذکر و یاد خدا همچون باران رحمت الهی گرد و غبار غم و غصه را از آینه ی دل کنار زده و برای همیشه ریشه ی اضطراب و نگرانی را می خشکاند. در کتاب ارزشمند تفسیر نمونه برای نگرانی و پریشانی عواملی ذکر شده است که ذکر خدا به راحتی می تواند آنها را از بین برده و نابود سازد، که ما در اینجا به مهمترین آن عوامل اشاره می کنیم:

آرامش

1-  گاهی اضطراب و نگرانی به خاطر آینده تاریک و مبهمی است که در برابر فکر انسان خود نمایی می کند، احتمال زوال نعمت ها، گرفتاری در چنگال دشمن، ضعف و بیماری و ناتوانی و درماندگی، و احتیاج، همه این ها آدمی را رنج می دهد، اما ایمان به خداوند قادر متعال، خداوند رحیم و مهربان، خدایی که همواره کفالت بندگان خویش را برعهده دارد، می تواند این گونه نگرانی ها را از میان ببرد و به او آرامش دهد که تو در برابر حوادث آینده درمانده نیستی، خدایی داری توانا، قادر و مهربان.

2-  گاه گذشته تاریک زندگی فکر انسان را به خود مشغول می دارد، و همواره او را نگران می سازد، نگرانی از گناهانی که انجام داده، از کوتاهی ها و لغزش ها، اما توجه به اینکه خداوند، غفار، توبه پذیر، رحیم و غفور است، به او آرامش می دهد، به او می گوید: عذر تقصیر به پیشگاهش ببر، از گذشته عذرخواهی کن و در مقام جبران برآی، که او بخشنده است و جبران کردن ممکن.

دنیا پرستی و دلباختگی در برابر زرق و برق زندگی مادی یکی از بزرگترین عوامل اضطراب و نگرانی انسان ها بوده و هست، تا آنجا که گاهی عدم دستیابی به رنگ خاصی از لباس یا کفش و کلاه و یا یکی دیگر از هزاران وسایل زندگی، ساعت ها و یا روزها و هفته ها، فکر دنیا پرستان را ناآرام و مشوش می دارد.

3-  عامل دیگر نگرانی آن است که انسان گاهی برای رسیدن به یک هدف زحمت زیادی را متحمل می شود، اما کسی را نمی بیند که برای زحمت او ارج نهد و قدردانی و تشکر کند، این ناسپاسی او را شدیداً رنج می دهد، و در یک حالت اضطراب و نگرانی فرو می برد، اما هنگامی که احساس کند کسی هست که از تمام تلاش ها و کوشش هایش آگاه است، و به همه آنها ارج می نهد وبرای همه پاداش می دهد، دیگر چه جای نگرانی و ناآرامی است؟!

4-  دنیا پرستی و دلباختگی در برابر زرق و برق زندگی مادی یکی از بزرگترین عوامل اضطراب و نگرانی انسان ها بوده و هست، تا آنجا که گاهی عدم دستیابی به رنگ خاصی از لباس یا کفش و کلاه و یا یکی دیگر از هزاران وسایل زندگی، ساعت ها و یا روزها و هفته ها، فکر دنیا پرستان را ناآرام و مشوش می دارد.

اما ایمان به خدا و توجه به آزادگی مومن که همیشه با «زهد و پارسایی سازنده» و عدم اسارت در چنگال زرق و برق زندگی مادی همراه است به همه این اضطراب ها پایان می دهد، هنگامی که روح انسان «علی وار» آن گونه وسعت یابد که بگوید: «دنیا کم هذه اعون عندی من ورقة فی فم جرادة تقضمها»

دنیای شما در نظر من بی ارزش تر از برگ درختی است که در دهان ملخی باشد که آن را می جود. [حال که چنین است] نرسیدن به یک وسیله مادی یا از دست دادن آن چگونه امکان دارد آرامش روح آدمی را بر هم زند و طوفانی از نگرانی در قلب و فکر او ایجاد کند.3

 

امام موسی
آرامش بی نظیر در سخت ترین شرایط

نقل می کنند: هنگامی که موسی بن جعفر (علیه السلام) در زندان بودند، هارون الرشید، کنیز زیبا چهره و خوش قامتی را به زندان نزد امام (علیه السلام) فرستاد، تا در زندان خدمتگزار آن حضرت باشد، امام (علیه السلام) کنیز را نپذیرفت و به شخصی به نام عامری فرمود: به هارون بگو: «بَل اَنتُم بِهَدِیَّتِکُم تَفرَحون» 4 بلکه شما هستید که به هدایایتان خوشحالید. من نیازی به این کنز و امثال آن ندارم.

عامری بازگشت و جریان را به هارون گفت، هارون خشمگین شد و به او گفت: به زندان برو و به موسی بن جعفر (علیه السلام) بگو:«نه ما با رضایت تو، تو را زندانی کرده ایم و نه با رضایت تو، تو را دستگیر نموده ایم، کنیز باید در زندان باشد» سپس هارون دیده بانی بر زندان امام قرار داد، تا بنگرد که کنیز چه می کند؟

دیدبان دید: کنیز (آن چنان تحت تاثیر عبادت های امام شده) که به سجده افتاده و همچنان می گوید: (قدّوس سبحانک، سبحانک)

موسی بن جعفر (علیه السلام) در سایه ذکر خدا و مناجات با یگانه خالق هستی، به چنان آرامشی دست یافت که صحنه ی دلفریب گناه را در هم شکست، صحنه ای که می توانست با افروختن شعله ی ویرانگر شهوت، آرامش روح و روان آدمی را بر هم زند، و خانه ی قلب را به میدانی برای جولان شیطان لعین تبدیل نماید

دیده بان جریان را به هارون گزارش داد، هارون گفت: «به خداوند سوگند، موسی بن جعفر (علیه السلام) آن کنیز را با جادوی خود سحر کرد، آن کنیز را نزد من بیاور.»

کنیز را در حالی که لرزه بر اندامش بود، نزد هارون آوردند در حالی که به آسمان نگاه می کرد و بهت زده بود.

هارون پرسید: حال و روزگار تو چگونه است؟

کنیز گفت: در حضور موسی بن جعفر (علیه السلام) ایستاده بودم، او شب و روز سرگرم نماز بود، و بعد از نماز تسبیح و تقدیس الهی به جا می آورد، گفتم: ای آقای من! آیا حاجتی داری تا برآورم؟ که من برای خدمتگزاری به اینجا آمده ام.

فرمود: اینها (هارون و اطرافیانش) درباره من چه فکر می کنند؟ ناگهان به سویی متوجه شد و من به آن سو نگریستم، باغی پر درخت و شاداب و با فرش هایی زیبا و بالش هایی از ابریشم، و هوای دل انگیز و با صفا دیدم که همه رقم غذا در آنجا بود، و حوریان و غلمان بهشتی پذیرایی می کردند... بی اختیار به سجده افتادم، تا اینکه دیده بان آمد و مرا از سجده بلند کرد و به اینجا آورد.

هارون گفت: ای زن ناپاک! گویی در سجده به خواب رفته ای و در عالم خواب چنین باغی دیده ای؟!

کنیز گفت: نه به خدا سوگند، آن باغ را قبل از سجده دیدم، و از این رو سجده کردم».

هارون به عامری گفت: این زن خبیث را تحت نظر بگیر تا این مطالب را به کسی نگوید، آن کنیز همچنان مشغول عبادت و راز و نیاز بود تا اینکه قبل از شهادت امام کاظم (علیه السلام) از دنیا رفت)5

چنان چه ملاحظه فرمودید: موسی بن جعفر (علیه السلام) در سایه ذکر خدا و مناجات با یگانه خالق هستی، به چنان آرامشی دست یافت که صحنه ی دلفریب گناه را در هم شکست، صحنه ای که می توانست با افروختن شعله ی ویرانگر شهوت، آرامش روح و روان آدمی را بر هم زند، و خانه ی قلب را به میدانی برای جولان شیطان لعین تبدیل نماید.

در پایان امید است که ما نیز به عنایت حضرت حق، همواره ذکر زیبای الهی را بر زبان جاری نموده و در سایه ی چنین ذکر زیبایی به آرامشی معنوی دست یابیم.

6 راهکار عملی کسب آرامش
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 |
آرامش به معنای طمأنینه و راحتی فکر در زندگی، حقیقت مطلوبی است که اسلام آن را ستوده است و راههایی برای رسیدن به آن تعیین کرده است. از نظر اسلام آرامش و طمأنینه امری واقعی، حقیقتی و دست یافتنی است. در متون دینی ما راه های به دست آوردن آرامش بیان شده است و همین امر بهترین دلیل بر امکان دست رسی به آن است.
امام علی
علاوه بر این پیاده کردن دستوراتی ما را در رسیدن به آن نزدیک می کند. بزرگانی که به دستورات دین عمل کرده اند و به آرامش درونی رسیده اند، می‌تواند ما را به این واقعیت رهنمون سازد که کسب آرامش در زندگی یک شعار نیست و این چیزی است که ما خود می توانیم با به کار بستن دستورات دینی آن را در خود احساس و تجربه نماییم. در این مجال بر آنیم یکسری از راهکارهایی که امام علی علیه السلام  در رسیدن به این مطلوب موثر دانسته اند را بیان نماییم.

1ـ سخن گفتن با خداوند

حضرت علی (علیه السلام) در نامه خود به فرزندش امام حسن (علیه السلام) می فرماید:

«...غم و اندوه خود را  در پیشگاه خداوند مطرح كن تا غم های تو را برطرف كند و در مشكلات تو را یاری رساند...»(نامه 31)

روشن است كه سخن گفتن با كسی كه دسترسی به او در هر زمانی امكان پذیر است و صحبت كردن با او هیچ قید و شرطی لازم ندارد و هیچ محدودیت زمانی ندارد و هیچ واكنش نامناسب و پیامد نامطلوبی در پی ندارد و از همه مهمتر اینكه از قدرت بی پایانی برخوردار است و مشتاق است كه بندگانش با او سخن گویند و از او كمک بخواهند تا از این قدرت بی پایان خود برای یاری رساندن به آنها استفاده كند، غم و اندوه را از انسان دور می نماید و او را امیدوار و شاد می سازد. به اعتقاد دول واسكوكان  دعا و نیایش باعث می شود كه افراد خوشبینانه احساس كنند بر {وقایع} آینده كنترل بیشتری دارند و این اعتقاد موجب افزایش اعتماد به نفس، ‌عزت نفس و احساس هدفمندی در آنها می شود. بیشترین تأثیر مذهب بر شادی به دلیل نیایش زیاد و نزدیكی به خداوند است. (آرجایل ، 2001)

 

2- نماز خواندن

حضرت علی (علیه السلام)  در مورد تأثیر نماز بر كاهش غم و اندوه می فرماید:

"آن چه كه بین من و خدا نارواست اگر انجام دهم و مهلت دو ركعت نماز داشته باشم تا از خدا عافیت بطلبم، مرا اندوهگین نخواهد ساخت."(حکمت 299)

 از آن جا كه نماز خواندن نیز نوعی سخن گفتن با خداوند است، بنابر این همه مزایای سخن گفتن با خداوند را دارد و علاوه بر آن به دلیل اینكه عبارات مورد استفاده در نماز از سوی خداوند تعیین شده است میتوان گفت كه این عبارات بهترین عبارات برای سخن گفتن با خداوند است و بهترین نتیجه و بیشترین تأثیر را دارد. دول واسكوكان(1995) معتقدند كه نماز و دعا خوشبینی و احساس كنترل را افزایش می دهد و این عوامل به نوبه خود باعث ایجاد احساس شادی می شود.

به اعتقاد دول واسكوكان دعا و نیایش باعث می شود كه افراد خوشبینانه احساس كنند بر {وقایع} آینده كنترل بیشتری دارند و این اعتقاد موجب افزایش اعتماد به نفس، ‌عزت نفس واحساس هدفمندی در آنها می شود. بیشترین تأثیر مذهب بر شادی به دلیل نیایش زیاد و نزدیكی به خداوند است

3 - صله ارحام( روابط خویشاوندی )

حضرت علی(علیه السلام)  در مورد اثرات مثبت رابطه با خویشاوندان می فرمایند: «... خویشاوندان انسان بزرگترین گروهی هستند كه از او حمایت می كنند و اضطراب و ناراحتی او را می زدایند و به هنگام مصیبت ها نسبت به او پرعاطفه‌ترین مردم می باشند.» (خطبه 23)

كمک به دیگران در موقع پریشانی، تجربه نوعدوستی ایجاد می كند كه منبعی برای هیجان مثبت است. (باتسون، 1987)

به اعتقاد آرجایل (2001) معاشرت پذیری با ارزش است زیرا به تعاون و كمک دو جانبه منجر می شود و این وضعیت لذت بخش است. روابط اجتماعی یکی از بزرگترین منابع شادی است.  کامان وفلت (1983) در تحقیقی دریافتنند که مردم شاد احساس نزدیکتری با دیگران دارند و احساس اعتماد و مورد علاقه بودن می کنند و بیشتر علاقه مندند با دیگران باشند و احساس تنهایی نمی کنند. با دوستان بودن نیز یکی از منابع اصلی لذت است.

برخی از فواید با دوست بودن ممکن است ناشی از فعالیت های لذت بخشی باشد که آنها برای یکدیگر انجام می دهند یا خود در فعالیت های لذت بخشی مشارکت می کنند حداقل کارکرد ممکن این فعالیت های مشترک  این است که موجب لذت و روابط حمایت کننده می شوند. مردم شاد نه تنها تعامل اجتماعی بیشتر ی با یکدیگر دارند بلکه کیفیت روابط آنها بالاتر است.(آرجایل،2001)

بری و هانسن (1996) دریافتند که کیفیت رابطه دانشجویانی که شادترند در مقایسه با دانشجویان دیگر ، بالاتر است. اگر ما عمیقاً از شخص دیگری مراقبت کنیم نه تنها خودمان تشویق می شویم بلکه این کار در شادکامی دیگران مۆثر است. (آرجایل، 2001)

 

امام علی
4- جستجوی سخنان حکمت آمیز

حضرت علی (علیه السلام)  می فرماید:" همانا این دلها همانند تن ها افسرده می شوند، پس برای  شادابی دلها سخنان زیبای حكمت آمیز  بجویید ." (حکمت 91)

در حكمت 197 نهج البلاغه نیز چنین روشی مورد تأكید قرار گرفته است.

حضرت علی (علیه السلام)  همچنین می فرماید:

" گفتار حكیمان اگر درست باشد درمان {است}... . "  (حكمت 265)

از آن جا كه  سخنان حكمت آمیز غالبا ارضا كننده حس زیبایی شناختی و یادآوری كننده حقایق فراموش شده است  و انسان فطرتاً  همیشه طالب زیبایی و جویای حقیقت است،‌ بنابراین طبیعی است  كه با شنیدن سخنان زیبای حكمت آمیز احساس لذت و شادابی به او دست می دهد. روشن است كه قرآن و احادیث كه در بردارنده سخنان خداوند و پیامبر اكرم و امامان هستند، بهترین و زیباترین سخنان حكمت آمیز می باشند. بسیاری از بررسی ها  تأثیر مثبت آموزش (که سخنان حکمت آمیز نیز جزئی از آن است) را بر خشنودی نشان داده اند.(آرجایل، 2001)     

... خویشاوندان انسان بزرگترین گروهی هستند كه از او حمایت می كنند و اضطراب و ناراحتی او را می زدایند و به هنگام مصیبت ها نسبت به او پرعاطفه ترین مردم می‌باشند

5 - اهل عمل بودن

 حضرت علی(علیه السلام)  می فرماید: " آن كس كه در عمل كوتاهی كند دچار اندوه می شود." (حکمت 127)

از آن جا كه رسیدن به هر هدفی، چه این هدف دنیوی باشد چه اخروی، چه مادی چه معنوی مستلزم برنامه ریزی درست و عمل كردن به این برنامه است، بنا بر این اهل عمل بودن ضامن دستیابی به شادی و خوشبختی و كوتاهی در عمل به ارزشها و اعتقادات و برنامه های خود، ایجاد كننده حسرت و غم و اندوه است. بی کاری همه جنبه های شادی از جمله عاطفه مثبت، رضایت از زندگی و عاطفه منفی را متأثر می سازد. افراد بیکار احساس ملالت می‌کنند، عزت نفس اندکی دارند، گاهی عصبانی می شوند و گاهی اوقات بی تفاوتی عاطفی در آنها بروز می کند.(ارجایل، 2002)

 

6 -غنیمت شمردن فرصت ها

حضرت علی(علیه السلام) در نامه خود به فرزندش امام حسن علیه السلام می فرماید: "... پیش از آن كه فرصت از دست برود و اندوه به بار آورد، از فرصتها استفاده  كن." ( نامه 31 )

ایشان در حکمت 118 نیز اندوهبار بودنِِِ از دست دادن فرصتها را مورد تأكید قرار داده اند.

از آن جا كه لازمه عمل به برنامه های خود و در نتیجه دستیابی به اهداف دنیوی و اخروی و مادی و معنوی، استفاده بهینه از فرصت هاست، بنابراین با استفاده درست از وقت است كه می توان به شادی دست یافت و در مقابل از دست دادن فرصت‌ها به این دلیل كه باعث ناكامی در دستیابی به اهداف می شود، غم و اندوه به دنبال دارد. معلوم شده است که افراد بیکار کمتر زمان خود را سازمان دهی می کنند(فیدر و بوند،1983) و این مسأله یکی از علل بهداشت روانی (و از جمله شادی) کمتر است. ( وانبرگ وهمکاران، 1997)


منابع:

- حضرت علی.  نهج البلاغه.گردآورنده: رضی، شریف(400 ه.ق). ترجمه محمد دشتی.(1379).قم: انتشارات مجتبی.

- بررسی دیدگاه غم و شادی در نهج البلاغه، اعظم مرادی

هر چه خدا بخواهد همان می‌شود!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 |

هر چه خدا بخواهد همان می‌شود!


انسان از یافتن چیزى خشنود مى گردد که هرگز از دست او نمى رفت (و به عکس) از فوت چیزى اندوهناک مى گردد که هرگز نصیب او نمى شد .

افسردگی
امام(علیه السلام) مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) (بسیار مى شود که) انسان از یافتن چیزى خشنود مى گردد که هرگز از دست او نمى رفت (و به عکس) از فوت چیزى اندوهناک مى گردد که هرگز نصیب او نمى شد»؛(أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْمَرْءَ لَیَفْرَحُ بِالشَّیْءِ الَّذِی لَمْ یَکُنْ لِیَفُوتَهُ، وَیَحْزَنُ عَلَى الشَّیْءِ الَّذِی لَمْ یَکُنْ لِیُصِیبَهُ).

اشاره به اینکه از نظر مقدرات الهى و یا به بیانى دیگر از نظر عالم اسباب، گاه مواهبى نصیب انسان مى شود که تلاش و کوششى براى آن نکرده و از نظر ظاهر به طور حتم به او مى رسید در این گونه موارد شادمانى چندان مفهومى ندارد و به عکس از نظر مقدرات و عالم اسباب امورى است که انسان هرچه تلاش کند به آن نخواهد رسید و به تعبیر دیگر قسمت او نیست گاه در اینجا غمگین مى شود در حالى که تأسف خوردن بر این گونه امور منطقى نیست و همانند آن است که انسان تأسف بخورد چرا بال و پر ندارد که بر فراز آسمان ها پرواز کند.

به یقین توجّه به این دو نکته انسان را از دلبستگى هاى فوق العاده مادى رها مى سازد، زیرا نسبت به تمام نعمت هاى مادى که در اختیار اوست یا آنچه از دست او رفته همین احتمال هست، همان چیزى که در قرآن مجید آمده است: «(لِکَیْلاَ تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ وَلاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ)؛ این به جهت آن است که براى آنچه از دست داده اید تأسف نخورید، و به آنچه به شما داده شده دلبسته و شادمان نباشید».(1)

سپس امام(علیه السلام) نتیجه گیرى کرده مى فرماید: «بنابراین نباید بهترین و برترین چیز نزد تو رسیدن به لذات دنیا یا فرو نشاندن خشم (از طریق انتقام از دشمن) باشد، بلکه خاموش کردن آتش باطل، یا زنده کردن حق باید مورد علاقه تو باشد»؛ (فَلاَ یَکُنْ أَفْضَلَ مَا نِلْتَ فِی نَفْسِکَ مِنْ دُنْیَاکَ بُلُوغُ لَذَّة أَوْ شِفَاءُ غَیْ1 وَلَکِنْ إِطْفَاءُ بَاطِل أَوْ إِحْیَاءُ حَقّ).

آنچه پایدار و باقى و جاودانى است و همیشه با انسان خواهد بود کارهاى نیکى است که براى روز جزا ذخیره کرده است. باید به دست آوردن آن مایه شادى و از دست دادن آن مایه غم و اندوه باشد

امام(علیه السلام) مواهب مادى را در این عبارت در دو چیز خلاصه کرده یکى رسیدن به لذات دنیوى؛ لذت مال و فرزند و همسر و سفره هاى رنگین و مانند آن از امورى که همه در گذر است و دائماً متزلزل و دیگر انتقام گرفتن از مخالفان و دشمنان که ظاهرا مایه آرامش او مى شود در حالى که اگر بر نفس خویش مسلّط باشد آرامشى که در سایه عفو و گذشت حاصل مى گردد به مراتب از آرامش حاصله از انتقام، برتر است و در مقابل، دو چیز را از مهمترین اعمال صالح و ذخایر یوم المعاد مى شمرد: فرونشاندن آتش باطل و احیاى حق، و از آنجا که حق و باطل مفهوم بسیار وسیع و گسترده اى دارد، بیشتر مسائل اجتماعى و فردى را شامل مى شود.

حضرت در پایان نامه مى افزاید: «آنچه باید مایه سرور و خوشحالى تو گردد چیزى است که از پیش (براى روز قیامت) فرستاده اى و آنچه باید مایه تأسف تو گردد چیزى است که به جاى مى گذارى (و مى روى و از آن براى ذخیره یوم المعاد استفاده نمى کنى و در یک کلام) تمام همّ تو باید متوجه جهان پس از مرگ باشد»؛ (وَلْیَکُنْ سُرُورُکَ بِمَا قَدَّمْتَ، وَأَسَفُکَ عَلَى مَا خَلَّفْتَ(2)، وَهَمُّکَ فِیمَا بَعْدَ الْمَوْتِ).دلیل آن هم روشن است، زیرا آنچه پایدار و باقى و جاودانى است و همیشه با انسان خواهد بود کارهاى نیکى است که براى روز جزا ذخیره کرده است. باید به دست آوردن آن مایه شادى و از دست دادن آن مایه غم و اندوه باشد.

از ابن عباس نقل شده که مى گوید بعد از کلام پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) از هیچ کلامى به اندازه این کلام سود نبردم «مَا انْتَفَعْتُ بِکَلام بَعْدَ کَلامِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ، کَانْتِفاعی بِهذا الْکَلامِ».(3)

 

پی نوشت ها :

1. حدید، آیه 23.

2. «خَلَّفْتَ» از ریشه «خَلف» به معناى پشت سر گرفته شده، بنابراین «ما خلّفت» به معناى چیزى است که پشت سر گذاشته اى و اشاره به مواهب دنیوى است که انسان مى گذارد و مى رود و از آن بهره نمى گیرد.

3. نهج البلاغه، نامه 22.



ادامه مطلب
چیزی که جایگزینی ندارد!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 |

چیزی که جایگزینی ندارد! 

ضایع کردن عمرهاى خود در آنچه براى شما باقى نمى‏ماند، دورى گزینید؛ زیرا عمرهاى از دست رفته باز نمى‏گردند .


زمان

انسان با محدودیّتى که دارد، در برابر جهانى پهناور از اسرار و علوم و اطلاعات قرار دارد. ذهن محدود ما، چگونه مى‏تواند همه امور را اعمّ از مسائل حیاتى و ارزشمند و موضوعات واهى و بى اساس، در خود جاى دهد؟! پس چون گنجایش فکر ما محدود است، باید متوجّه باشیم به دلیل ظرفیّت محدودى که داریم، به امور مهم و حیاتى بپردازیم و ذهن خود را متوجّه به مسائل بى‏ارزش و بى‏محتوا نکنیم.

تفریحات بیجا، خواندن کتابهاى بى‏ارزش، معتاد شدن به برنامه‏هاى گوناگون رادیو و تلویزیون، به آسانى فکر و ذهن را اشغال مى‏کند و از پرداختن به امور مهم و حیاتى باز مى‏دارد.براى دستیابى به هدفهاى عالى، باید از این گونه امور چشم پوشى کنید و ذهن خود را از آنها فارغ نمائید؛ تا وقت و فرصت براى رسیدن به امور مهم داشته باشید.

حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

اِحْذِرُوا ضِیاعَ الْاَعْمارِ فِیما لایَبْقى لَکمْ فَفائِتُها لایَعُودُ.(1)

از ضایع کردن عمرهاى خود در آنچه براى شما باقى نمى‏ماند، دورى گزینید؛ زیرا عمرهاى از دست رفته باز نمى‏گردند.

هم اکنون تصمیم بگیرید آینده شما نسبت به گذشته شما، از کیفیّتى برتر برخوردار باشد و اگر اینک از گذشته خود پشیمان هستید، کارى نکنید که در آینده افسوس این زمان را بخورید. حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

بادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ اَنْ تَکوُنَ غُصَّةً.(2) ؛ از فرصتها استفاده کن؛ قبل از آن که مایه افسوس شود.

از هر جاى ضرر که برگردید، به نفع شما است. پس در هر موقعیّتى که هستید، سعى کنید آینده‏اى بهتر از گذشته داشته باشید. از فرصتى که دارید استفاده کنید و تا مهلت دارید از لحظات عمر خود بهترین استفاده را بدست آورید.

 

بهره‏گیرى علّامه مجلسى از عمر خویش

شخصیّتهاى بزرگ و مردان نامىِ تاریخ ما، با رفتار و کردار نیک و خدا پسندانه خود، از فرصتها بهترین استفاده‏ها را نمودند و نام نیکشان را جاودانه ساختند. شما نیز لحظات زندگى خود را ارج نهید و با اعمال شایسته و پرثمر، نتیجه‏اى جاویدان و همیشگى بدست آورید.

حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

اَلْاَیَّامُ صَحائِفُ آجالِکمْ، فَخَلِّدُوها اَحْسَنَ اَعْمالِکمْ.(3)

روزها، صفحه‏هاى اجلهاى شما است؛ پس با اعمال نیک آن را جاویدان سازید. 

ساعات زندگى و لحظاتى را که مى‏گذرانیم، مهلت‏هایى است که کم‏کم از دست مى‏دهیم. شخص خردمند و زیرک کسى است که فرصتى را که دارد، غنیمت شمارد و از آن به بهترین وجه استفاده کند

وقت شناسی در سیره پیشوایان

پیامبران و امامان (علیهم السلام) به طور مکرر مردم را به اغتنام فرصت ها و اهمیت دقت و استفاده صحیح از آن سفارش می کردند، و خود در این راستا پیشتاز و الگو بودند، پیامبر(صلی الله علیه و آله ) به ابوذر فرمود:«اِغتَنِم خَمساً قَبلَ خَمسٍ،حَیاتَکَ قَبلَ مَوتِکَ، وَ صِحَّتَکَ قَبلَ سُقمِک وَ فِراغَکَ قَبلَ شُغلِک، وَ شَبابَکَ قَبلَ هِرَمِکَ، وَ غِناکَ قَبل فَقرِک؛ پنج چیز را قبل از فرارسیدن پنج چیز دیگر غنیمت بشمار؛ زندگی قبل از مرگ، سلامتی قبل از بیماری، فراغت قبل از اشتغال، جوانی قبل از پیری،و بی نیازی را قبل از تهی دستی .»( کنزالعمّال، حدیث 43490)

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) فرمود: «تزوّد من یومک لغدک، واغتنم عفو الزّمان، و انتهز فرصة الامکان؛ از امروزت برای فردایت توشه برگیر، و فراهم شدن وقت را غنیمت شمار، و از فرصت و مهلت و امکانات استفاده کن.»( غررالحکم، ج 1، ص 394)

نیز فرمود:«المؤمن مشغولٌ وقته؛ همه وقت مؤمن پراست، و او در همه وقتش به کارهای مثبت اشتغال دارد.»( همان، ص 252)

عمر

نیز در ضمن نامه ای به یکی از اصحاب فرمود: «با آن چه از عمرت باقی مانده از گذشته جبران کن، فردا و پس فردانگو( و کار امروز را به فردا وانگذار) زیرا گذشتگانی که به هلاکت رسیدند، به خاطر پایداری در آرزوها و امروز و فردا کردن بود، تا آنگاه که ناگهان فرمان خدا(مرگ) به سویشان آمد، در حالی که غافل بودند.»( اصول کافی، ج 2،ص 136)

نیز فرمود:«مِنَ الخُرقِ؛ اَلمُعاجَلَةُ قَبلَ الاِمکانِ، وَ اَلاَناة قَبلَ الفُرصَةِ؛ شتاب در کار پیش از آمادگی و توانایی، ابلهی است، همان گونه که اتلاف وقت پس از فراهم شدن فرصت از ابلهی و نادانی می باشد.»( نهج البلاغه، حکمت 363)

نیز فرمود: «و الفرصة تمرّمرّ السّحاب فانتهزوا فرص الخیر؛ فرصت وقت همچون ابر می گذرد، فرصت های نیک را غنیمت بشمارید، و قبل از گذشتن، از آن ها بهره بگیرید.»( همان، حکمت 21)

انسان، محدود به حدود و قیودى است که یکى از آنها قید زمان است. همه بزرگان ما آنچه را که وسیله پیشرفت و برترى آنان شده است، در محدوده‏اى از زمان انجام داده‏اند. اگر در گذشته رفتار ما همچون آنان نبوده است، باید قدر مهلت باقى مانده را بدانیم و به ارزش آن توجّه داشته باشیم.

فرصت غنیمت است حریفان در این چمن

فرداست همچو گل همه بر باد رفته‏ایم

ساعات زندگى و لحظاتى را که مى‏گذرانیم، مهلت‏هایى است که کم‏کم از دست مى‏دهیم. شخص خردمند و زیرک کسى است که فرصتى را که دارد، غنیمت شمارد و از آن به بهترین وجه استفاده کند.

آنان که شبانه‏روزِ خود را به انجام کارهاى نیک و پسندیده مى‏گذرانند و از وقت گذرانى و اتلاف عمر پرهیز مى‏کنند؛ صفحات درخشانى را در صحیفه اعمال خود به جاى مى‏گذراند و نتیجه‏اى ابدى و جاویدان بدست مى‏آورند. آیا بهتر نیست ما نیز از این گونه افراد باشیم؟

حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

لَوْ صَحَّ الْعَقْلُ لَاغْتَنَمَ کلُّ امْرَءٍ مَهَلَه.(5) ؛

اگر عقل سالم باشد، هر شخصى مهلتى را که دارد، غنیمت مى‏شمارد.

ما باید توجّه داشته باشیم که وقت ما، بزرگترین سرمایه وجود و هستى ماست. این حقیقتى است که عقل و خرد بر آن شهادت مى‏دهد. از این روى هر انسانى باید مهلتى را که دارد، غنیمت شمرده و مهلت موجود را از دست ندهد. این واقعیّتى است که عقل و خرد پذیراى آنست.

آنچه ندارد عوض اى هوشیار

عمر عزیز است غنیمت شمار

آرى اهل بیت عصمت‏علیهم السلام درباره ارزش وقت و قیمت آن سخنان فراوانى بیان نموده‏اند و با نکاتى که در بیانات خود ذکر فرموده‏اند، به ما هشدار داده‏اند که مواظب لحظات عمر خود باشیم و ساعتى از ساعات زندگى را بدون بهره‏مند شدن از آن، از دست ندهیم و توجّه داشته باشیم هر لحظه‏اى که از وقت ما مى‏گذرد، همان مقدار از عمر ما کم مى‏شود.

حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:

اَلْعُمْرُ تُفْنیهِ اللَّحَظاتُ.(6) ؛ عمر را لحظاتى که مى‏گذرد، فانى مى‏سازد.

ما با هر نفسى که مى‏کشیم و با هر لحظه‏اى که مى‏گذرانیم، مقدارى از عمر خود را از دست مى‏دهیم.

روز را رایگان زدست مده

نیست امید آن که باز رسد

آنان که شبانه‏روزِ خود را به انجام کارهاى نیک و پسندیده مى‏گذرانند و از وقت گذرانى و اتلاف عمر پرهیز مى‏کنند؛ صفحات درخشانى را در صحیفه اعمال خود به جاى مى‏گذراند و نتیجه‏اى ابدى و جاویدان بدست مى‏آورند. آیا بهتر نیست ما نیز از این گونه افراد باشیم؟

 

پی نوشت ها :

1- شرح غرر الحکم: 282/2.

2 - نهج البلاغه: نامه 31.

3 - شرح غرر الحکم: 120/2.

4 - زندگانى و شخصیّت شیخ انصارى: 42.

5 - شرح غرر الحکم: 112/5.

6 - شرح غرر الحکم: 92/1.

7 - نهج البلاغه، کلمات قصار: 325.

8 - شرح غرر الحکم: 115/5.

درد مـردم از غـم تحریم نیست !
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 |

درد مـردم از غـم تحریم نیست !

این روزها که گرانی و اوضاع نامطلوب اقتصادی پنجه در گلوی مستمندان انداخته و افزایش بی رویه قیمتها باز هم مثل همیشه فشارش روی قشر ضعیف جامعه است؛ آنچه حرف دل ماست همان است که امیرالمومنین علیه السلام  فرمود.
فقر

ما نمی گوییم که چرا مسۆلین مربوطه پاسخگو نیستند و چرا معاون ارزی بانک مرکزی که حقوق می گیرد تا حوزه ارز را مدیریت و برنامه ریزی کند در این آشفته بازار حتی یک نشست خبری هم نمی گذارد. به این هم کار نداریم که در این همه نوسانات شدید ارزی (البته رو به بالا) که نشان از سوء مدیریت می دهد کفایت حتی یک نفر از مدیران محترم اجرایی هم مورد تردید قرار نمی گیرد. تمام این موارد را ندید گرفته و بحث کارشناسی اش را به متخصصین امر واگذار می کنیم.

ما فرض را بر این می گذاریم که تنها عاملی که قیمتها را دو برابر و کمر مستمندان را دو تا کرد فقط و فقط داستان تحریم بود و بس.

مردم همان امتی هستند که سی و چهار سال است سخت ترین تحریمها را دیده اند و خم به ابرو نیاورده اند. ناجوانمردانه ترین رفتارهای بدخواهان داخلی و خارجی را دیده اند و باز با مشتی گره کرده مرگ بر آنها گفته اند و هنوز ایستاده اند. اما آنچه آنها را در طی این مسیر، یاری می کند و بر گامهای استوارشان انرژی تزریق می نماید حضور مسئولان و مدیران جامعه در کنار آنهاست ؛ البته نه فقط در راهپیمایی؛ بلکه در سطح زندگی. قوت قلب یک سرباز به حضور واقعی و نه تشریفاتی فرماندهان در صحنه نبرد است.

سیره اقتصادی حضرت امام ره و مقام معظم رهبری و برخی دیگر در زندگی و سفارشهای مکرر حضرت آقا به ساده زیستی مسئولان ترجمه عملی توصیه و سیره امیرمومنان علیه السلام است که ظاهرا مورد غفلت واقع شده و این همان چیزی است که مردم برنمی تابند.

امروز که جنگ، جنگ اقتصادی است و مردم ما در حال دست و پنجه نرم کردن با این هجمه بی امان هستند و کم و زیاد صدای ناله مجروهان این جنگ تمام عیار در کوی و برزن ، مترو و تاکسی به گوش می رسد ، آیا تیر و ترکشی هم از این حملات و یا حداقل موجی از آن زندگی مسئولان ما را می گیرد؟ یا این قشر و خانواده هایشان در پناه ثروتهای حسابی از گزند سنگین ترین گرانی ها و تورمهای جاری در امانند؟

در نهج البلاغه امیرالمومنین علی علیه السلام آمده است

امام علی علیه السلام در «بصره» به عیادت «علاء ابن زیاد حارثى» كه از یارانش بود رفت و چون چشمش به خانه وسیع او افتاد فرمود: این خانه با این وسعت را در این دنیا براى چه مى‏خواهى؟ با این كه در آخرت به آن نیازمندترى. آرى! مگر این كه بخواهى به این وسیله به آخرت برسى یعنى مهمان كنى (و مهمانان در آن را گرامى دارى)، صله رحم نمائى و بدین وسیله حقوق (لازم خود را) اظهار كرده به مورد خود قرار دهى كه در این صورت با این خانه به آخرت نائل شده‏اى.

«علاء» گفت: اى امیر مۆمنان! از برادرم «عاصم بن زیاد» پیش تو شكایت مى‏آورم. فرمود: مگر چه كرده؟ «علاء» پاسخ داد: عبائى پوشیده و از دنیا كناره گرفته است. امام ع فرمود: حاضرش كنید. هنگامى كه آمد به او فرمود:

چرا با خودت دشمنی می کنی؟! شیطان تو را فریب داده و هدف تیر او قرار گرفته‏اى. چرا به خانواده و فرزندانت رحم نمى‏كنى‏؟!

تو خیال مى‏كنى خداوند از یک طرف طیبات را بر تو حلال كرده؛ ولی در واقع دوست ندارد كه از آنها استفاده كنى؟!

«عاصم» گفت: اى امیر مۆمنان! تو خود با این لباس خشن و آن غذاى ناگوار به سر مى‏برى (در حالى كه پیشوا و امام ما هستى و بر ما لازم است به تو اقتدا كنیم).

امیرالمومنین علیه السلام  فرمود:

فقر

واى بر تو! من که مثل تو نیستم (وظیفه من غیر از شما است) خداوند بر پیشوایان عادل واجب شمرده كه بر خود سخت گیرند و همچون طبقه ضعیف مردم باشند، تا ندارى فقیر بر او سنگینى نكند و او را از پاى در نیاورد.

از این سخن حضرت و سیره عملی او این پیام به صراحت شنیده می شود که توده مردم از دنیا تا حد امکان و در جهت آبادانی آخرت خود مجاز به کسب و استفاده حلال هستند ؛ اما مسئولان و رهبران فکری و عملی و مدیران جامعه اسلامی باید در سطح مستمندان جامعه زندگی کنند تا فقیر در سنجش زندگی خود با زندگی مسئولان از وضع موجود احساس نارضایتی نکند.

امروز که جنگ، جنگ اقتصادی است و مردم ما در حال دست و پنجه نرم کردن با این هجمه بی امان هستند و کم و زیاد صدای ناله مجروهان این جنگ تمام عیار در کوی و برزن ، مترو و تاکسی به گوش می رسد ، آیا تیر و ترکشی هم از این حملات و یا حداقل موجی از آن زندگی مسئولان ما را می گیرد؟ یا این قشر و خانواده هایشان در پناه ثروتهای حسابی از گزند سنگین ترین گرانی ها و تورمهای جاری در امانند؟

دوست داریم خوش بین باشیم و تصور کنیم اکثر مسئولان ما کلام امیرالمومنین علیه السلام و توصیه مکرر مقام معظم رهبری را سر لوحه زندگی خود قرار داده اند و مانند طبقه ضعیف جامعه زندگی می کنند و آنها هم از این گرانی ها و بازار نابسمان در عذابند ؛ اما شواهدی این ابر خوش بینی را پراکنده کرده و محو می کند.

خداوند متعال بر مسئولان نظام اسلامی لازم کرده است که به گونه ای زندگی کنند که  فقر فقیر او رااز میدان به در نکند

یکی از شواهد توصیه های مکرر مقام معظم رهبری به ساده زیستی و پرهیز از دنیای پر زرق و برق است که این تکرارها خود خبر از عملی نشدن کار می دهد.

دومین و ملموس ترین شاهد بر این ادعای ناگوار حرکتی بود که یکی دو سال پیش، برنامه «صرفا جهت اطلاع»  آغاز کرد که خیلی زود به گِل نشست. مجری برنامه از تمام مسئولین درخواست کرد تا به آنها اجازه دهند سطح زندگیشان را از دریچه دوربین به  مردم نشان دهند. ولی متاسفانه این دعوت عام تنها یک لبیک گو داشت که آن هم وزیر محترم ارشاد بود.

مردم ما ثابت کرده اند برای حفظ ارزشها و این نظام عزیزتر از جان تا پای جان ایستاده اند و تحریم و فشارهای اقتصادی بسیار کمتر از آنانند که بتواند مقاومت این ملت شهید پرور را بشکنند؛ به شرط آنکه مسئولان محترم هم سخن امیرالمومنین علیه السلام را سیره خود کنند و به واقع همچون مقام معظم رهبری به گونه ای زندگی کنند که فقر فقیر برای او دردناک نباشد و او را به زانو درنیاورد.

«إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ الْعَدْلِ أَنْ یُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ كَیْلَا یَتَبَیَّغَ بِالْفَقِیرِ فَقْرُه‏»

خداوند متعال بر مسئولان نظام اسلامی لازم کرده است که به گونه ای زندگی کنند که فقیر فقیر او را میدان به در نکند. نهج البلاغه خطبه 209

امید است مسئولان ما البته آن عده که در عمل با این آموزه مهم فاصله دارند با تغییر در روش زندگی خود فرمایش امام علی علیه السلام و به دنبال آن توصیه های مقام معظم رهبری را عملیاتی کرده و با قرار گرفتن در سطح زندگی مردم و حضور واقعی در کنار آنها، در این جنگ تمام عیار هم کمک حالی برای طیف وسیعی از مردم جامعه باشند و هم با لمس واقعی مشکلات تصمیمات صحیح تری برای حل آن اتخاذ کنند. ان شاء الله

عدالت‌خواهی امام علی(علیه السلام)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

عدالت انواعی دارد و عدالت اجتماعی در اندیشه دینی از چنان جایگاه ویژه‌ای برخوردار است که هیچ امر دیگری با آن قابل مقایسه نیست. این عدالت برخاسته از عدلی کلی است که حاکم بر همه چیز است. عدل به معنای قرار دادن هر چیز در جای خود، مبنای همه امور است و خداوند همه چیز را بر عدل استوار کرده است. قیام همه امور به عدل و استواری همه چیز به آن است. چانچه در حدیث نبوی (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است: «بالعدل قامت السّماوات و الأرض»؛ «آسمان‌ها و زمین به وسیله عدل ایستاده‌اند».

امام علی

دوران کوتاه حکومت امام علی(علیه السلام) بهترین مصداق برقراری عدالت در جامعه اسلامی می‌باشد. عدالتی که همگان را برابر ساخت و حقوق را به تساوی تقسیم نمود. جامعه‌ای که در آن سیاه و سفید، عرب و عجم، با یکدیگر تفاوتی نداشتند. هر کس می‌توانست به راحتی حقوق خویش را دریافت کرده و بدون دغدغه به امرار معاش پردازد. سیره امام علی (علیه السلام) بهترین الگو برای هر انسانی است که می‌خواهد عادلانه زندگی نماید. بدین منظور در این مجال به بررسی عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، می‌پردازیم.

 

جلوه عدالت علوی (علیه السلام)

مهم‌ترین جلوه عدالت اجتماعی امام علی (علیه السلام) حفاظت از بیت المال و تقسیم عادلانه آن بین مردم است. ایشان در فرازی از خطبه‌های خود (خطبه 13 نهج البلاغه) می‌فرمایند: «به خدا سوگند! بیت المال تاراج شده را هر کجا باشد که بیابم به صاحبان اصلی آن بازمی‌گردانم، اگر چه با آن ازدواج کرده، یا کنیزانی خریده باشند، زیرا در عدالت گشایش برای عموم است».

امام علی (علیه السلام) هنگامی اداره دولت اسلام را برعهده گرفت که معیارها، در مراحل پیشین خلط و حق با باطل مخلوط شده بود؛ پس هدف حضرت از مواجه شدن با حکومت، تأسیس نمونه دولت عدل الهی بود. از این رو اصرار داشت که بیعت با او آشکار انجام شود تا رضایت امت معلوم گردد.

آنگاه حضرت با طبقه‌ای روبه رو شد که در نظام پیشین موقعیت اجتماعی و مالی متمایز از دیگر مسلمانان داشتند، پس با ایشان مقابله کرد و امور را به جای خود، یعنی برابری شدید میام مردم در حقوق و تکالیف، بازگرداند، در نتیجه، آتش چندین جنگ علیه حضرت افروخته شد.

«پس هر کس دعوت خدا و رسولش را اجابت کند و آیین ما را تصدیق کند و در دین ما داخل شود و به قبله ما رو آورد، حقوق و حدود اسلام بر او واجب است. پس شما بندگان خدایید و مال، مال خداست و به طور مساوی میان شما تقسیم می‌شود. خدا، دنیا را اجر و پاداش برای پرهیزکاران قرار نداده است»

از سوی دیگر، اردوگاه امویان از سیاست رشوه و خریدن پنهانی هم‌پیمانان سود می‌جست. امام علی(علیه السلام) با رد این سیاست، بر پیروی از سیاست مبتنی بر عدل و برابری میان مردم پای می‌فشرد. امام (علیه السلام) به این مقدار نیز بسنده نکرد؛ بلکه همه دارایی‌هایی را که با زور و از راه چپاول گردآوری شده بود، مصادره کرد.

امام علی (علیه السلام) اصرار داشت از خود و دوستان و یاران خاصش اسوه و نمونه‌ای در دوری از خوشی‌ها و لذات دنیا ارائه دهد؛ به این اعتبار که این‌گونه بودن حاکمان برای سیاست عدالت اجتماعی، امری طبیعی است.

علاوه بر این، امام (علیه السلام) مُصِر بود که حال تولید و تولیدکنندگان مراعات شود و آنان به پرداخت مالیات‌هایی که توان آن را ندارند، مکلف نشوند و با ایشان بزرگوارانه برخورد شود.

سیاست امام (علیه السلام) در جمع زکات و مالیات نیز مبتنی بر همین روش مهربانانه بود؛ و طی آن، حقوق فقیران ـ که خدای بزرگ حقوقشان را بر مسلمانان ثروتمند واجب کرده است ـ حفظ می‌شد.

پایه نخست، مساوات در حقوق و تکالیف و پایه دوم، عدالت در توزیع ثروت است. در این دنیای فانی و گذرا، میان عرب و عجم و مهاجر و انصار و پیشینی و پسینی تفاوتی نیست؛ و اگر برخی در راه خدا فداکاری کرده‌اند، اجرشان با خدا است و این فداکاری توجیه‌گر این نیست که به جای ثواب خدا، به خوردن ناحق اموال مردم روی آورند و عملشان با باطل کنند و آنچه در نزد خدا است بهتر و ماندنی‌تر است:

امام علی (علیه السلام) هنگامی اداره دولت اسلام را برعهده گرفت که معیارها، در مراحل پیشین خلط و حق با باطل مخلوط شده بود؛ پس هدف حضرت از مواجه شدن با حکومت، تأسیس نمونه دولت عدل الهی بود. از این رو اصرار داشت که بیعت با او آشکار انجام شود تا رضایت امت معلوم گردد

«پس هر کس دعوت خدا و رسولش را اجابت کند و آیین ما را تصدیق کند و در دین ما داخل شود و به قبله ما رو آورد، حقوق و حدود اسلام بر او واجب است. پس شما بندگان خدایید و مال، مال خداست و به طور مساوی میان شما تقسیم می‌شود. خدا، دنیا را اجر و پاداش برای پرهیزکاران قرار نداده است».

عدالت و احقاق حقوقِ همیشه پایمال شده محرومان و مستضعفان و پیکار مداوم با صاحبان زر و زور، همواره مهم‌ترین دغدغه‌های انسان‌های وارسته و بلندنظری است که می‌خواهند با همه وجود، عدالت و انسانیت را در جوامع بشری، جاری کنند. بی‌تردید پیشوای حق‌طلبان و عدالت‌جویان تاریخ، مولای متقیان حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام) است که با گفتار و رفتار والای خود، تا لحظه شهادت، در راه احقاق حق و اجرای عدالت، لحظه‌ای از پا ننشت. ما نیز به عنوان شیعه و پیرو این امام همام وظیفه داریم تا در حد توان خویش برای برقراری عدالت در اجتماع تلاش کرده و سیره آن بزرگمرد تاریخ را به منصه ظهور گذاریم.

گناهی بزرگ به نام «جرأت بر گناه»
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

آیا بیاد نمى‏آورد جایى را كه خداوند گناهانش را پوشانید و آن از گناه برادرش که او با غیبت آن را فاش کرد بزرگتر بود و چگونه او را بر گناهى نكوهش مى‏كند كه خودش همانند آن را به جا آورده است و اگر هم عین آن گناه را مرتکب نشده جور دیگری معصیت خدا را كرده است که از آن گناه برادرش بزرگتر بوده است.

هلاکت
یکصد و چهلمین خطبه از خطبه های نهج البلاغه [1] بخشی از سخنان امیرالمومنین علیه السلام است که دارای مضون اخلاقیست. مرحوم رضی در آغاز این بخش از کلام امیرالمومنین علیه السلام نوشته است: «فی النهی عن غیبة الناس» ؛ یعنی این سخن در منع کردن مردم از غیبت دیگران است. اما این تنها یکی از موضوعات مطرح شده در این خطبه است؛ وظیفه پاکان نسبت به افراد آلوده، توجه به گناه خویش، ضرورت توجه به پرده پوشی خداوند، شکرگزاری در برابر طهارت باطنی که به او داده شده ‏از دیگر موضوعاتی اند که در این بخش از سخنان حضرت به آن پرداخته شده است.

 

ترحم اهل عصمت بر اهل معصیت

در این خطبه آمده است:

وَ إِنَّمَا یَنْبَغِی لِأَهْلِ الْعِصْمَةِ وَ الْمَصْنُوعِ إِلَیْهِمْ فِی السَّلَامَةِ أَنْ یَرْحَمُوا أَهْلَ الذُّنُوبِ وَ الْمَعْصِیَةِ.

و سزاوار است كسانى كه از گناه دورى گزیده و خداوند آنان را از آلودگى به آن مصون داشته است، به گنهكاران و اهل معصیت ترحّم كنند.

 

اهل عصمت

منظور از اهل عصمت و كسانى كه داراى ملكه خوددارى از گناه مى باشند، همان كسانى هستند كه خداوند آنان را یارى كرده است تا بر نفس امّاره پیروز شوند و آن را اسیر نیروى عاقله خود گردانند و در نتیجه داراى ملكه ترك گناه و قدرت خوددارى از ارتكاب حرام شوند. اینها همانهایى هستند كه خداوند نعمت سلامت از انحراف و سلوك در راه خودش را به آنها بخشیده و آنان را از افتادن در پرتگاه نابودى مصون داشته است.

 

دو توصیه امام علیه السلام به اهل عصمت

توصیه اول

امام (علیه السلام) نخست آنان را به وظایفى كه دارند آگاه مى‏سازد و تذكّر مى‏دهد كه به اهل معصیت ترحّم داشته باشند. این ترحّم و دلسوزى هنگامى در آنها پدید مى‏آید كه از احوال گنهكاران و وقوع آنها در پرتگاه نابودى عبرت گیرند. بدیهى است این خوى بندگان شایسته خداوند است كه هنگامى كه كسى را در سراشیب خطر مى‏بینند او را دستگیرى و نسبت به رهایى او اقدام مى‏كنند.

از آن حضرت روایت شده است كه فرمود: «در شبى كه به معراج برده شدم گذرم به گروهى افتاد كه با ناخنهاى خویش صورتهاشان را مى‏خراشیدند، از جبرائیل در باره آنها پرسیدم گفت: اینها كسانى هستند كه از مردم بدگویى و غیبت مى‏كنند»

توصیه دوم

در جمله بعد است که می فرماید:

وَ یَكُونَ الشُّكْرُ هُوَ الْغَالِبَ عَلَیْهِمْ وَ الْحَاجِزَ لَهُمْ عَنْهُمْ.

و [نیز] سپاس خداوند بر آنها غالب، و مانع آن باشد كه به عیبجویى از آنان بپردازند.

توصیه دوم اینكه شكر نعمتهاى خداوند بر وجود آنها غالب باشد و آنها را از آلودگى و انحراف باز دارد و این زمانى میسّر است كه از مشاهده احوال گنهكاران عبرت گیرند و از این كه خداوند به آنها بخشش فرموده و در سركوبى شیطان كه مادّه گناه و ریشه انحراف است، آنها را یارى كرده است به سپاس او مشغول باشند.[2]

 

نکوهش غیبت در کلام امیرالمومنین علیه السلام

در ادامه امام علیه السلام به موضوع «غیبت» پرداخته و با بیانی تحلیلی این کار را نکوهش و از آن منع  می نماید:

فَكَیْفَ بِالْغَائِبِ الَّذِی غَابَ أَخَاهُ وَ عَیَّرَهُ بِبَلْوَاهُ؟

چگونه است حال غیبت كننده‏اى كه غیبت برادر [هم کیشش] را کرده و او را بر گناهى كه دامنگیر او شده سرزنش کند؟

روی این سخن با کسانی است که از مرتبه اهل عصمت پایین ترند و کم و بیش گناهانی از آنها سر می زند. با جمله بعد از اینها نیز می خواهد که به پاسداشت نعمت گناه پوشی خدا که نسبت به خود اینها روا داشته است از برملا کرده گناه دیگران خودداری کنند.[3] و بعد می فرماید:

عصمت

آیا بیاد نمى‏آورد جایى را كه خداوند گناهانش را پوشانید و آن از گناه برادرش که او با غیبت آن را فاش کرد بزرگتر بود و چگونه او را بر گناهى نكوهش مى‏كند كه خودش همانند آن را به جا آورده است و اگر هم عین آن گناه را مرتکب نشده جور دیگری معصیت خدا را كرده است که از آن گناه برادرش بزرگتر بوده است.

در این بیان امام علیه السلام با اظهار شگفتى كه آمیخته با احتجاج و استدلال است مى‏پرسد: چگونه كسى دیگرى را بر گناهى سرزنش مى‏كند در حالی كه خود، آن را به جا مى‏آورد؟! مفاد این عبارت به همراه عبارت بعد این است كه جایز نیست كس دیگرى را به گناهى كه خود مرتكب آن مى‏شود عیبجویى و سرزنش كند؛ زیرا گناهى را كه او مرتكب شده یا مانند همان گناهى است كه خود، آن را به جا مى‏آورد و یا بزرگتر از آن است که در این صورت لازم است به جای عیبجویی و سرزنش دیگران به سرزنش خویش بپردازد و این مساوات و یا برتری در گناه او را از نكوهش دیگران باز دارد.

 

گناهی بزرگ به نام «جرأت بر گناه»

در ادامه امیرالمومنین علیه السلام می فرماید:

وَ أَیْمُ اللَّهِ لَئِنْ لَمْ یَكُنْ عَصَاهُ فِی الْكَبِیرِ وَ عَصَاهُ فِی الصَّغِیرِ لَجُرْأَتُهُ عَلَى عَیْبِ النَّاسِ أَكْبَرُ

سوگند به خدا! اگر گناه بزرگى را هم مرتكب نشده و عصیان او اندك و كوچك باشد، همین جرأت و گستاخى او بر بازگویى عیب مردم، گناهى بس بزرگتر است.

و اگر گناهش از گناه او (غیبت شونده) كوچكتر است باز هم این شخص، حقّ عیبجویی و غیبت او را ندارد، زیرا همین جرأت او بر فاش ساختن عیب دیگران، خود گناهی به مراتب بزرگتر از گناه آنهاست.

چگونه جرأت بر عیبجویی و بازگویی گناه دیگران، نزد خداوند، گناهی بزرگتر از اصل آن گناه است؟

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) ما را اینگونه موعظه فرمود: « غیبت مسلمانان را نکنید و پرده از عیبهاى آنها برمدارید، زیرا هر كس از پیگیر عیب برادر مسلمان خود باشد، خداوند عیب او را پیگیرى مى‏كند و كسى كه خداوند پیگیر عیب اوست او را رسوا مى‏گرداند هر چند در درون خانه‏اش خزیده باشد»

مرحوم ابن میثم شارح نهج البلاغه می نویسد:[4]

این كه فرموده است: «جرأت به عیبجویى و بازگویى گناه دیگران، در نزد خداوند گناهى بزرگتر است» یا براى مبالغه در نكوهش این گناه است و یا به سبب این است كه آثار زشتى كه بر دیگر محرّمات مترتّب مى‏شود كمتر از مفاسدى است كه در نتیجه غیبت و بدگویى مردم از یكدیگر در جامعه پدید مى‏آید؛ زیرا یكى از مقاصد مهمّ شارع مقدّس ایجاد وحدت و هماهنگى در جامعه و همسو كردن مردم به وسیله اجراى اوامر و نواهى خداوند براى حركت در راه اوست و این غرض هنگامى تحقّق پیدا مى‏كند كه همكارى و همدلى و الفت و محبّت در میان مردم برقرار باشد و دلهاى آنها از زنگار كینه و دشمنى و حسد و مانند اینها پاك باشد و چون بدگویى از دیگران، نشانه كینه و نیز سبب بدگویی دیگری از غیبت كننده است؛ این گناه قابلیت آن را دارد که دامنه اش تمام جامعه را فراگیرد و این كاملا ضدّ مقصود شارع مقدّس است؛ برای همین در قرآن كریم و احادیث نبوى از آن بسیار نهى شده است؛ چنان كه در قرآن كریم آمده است: «وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً»[5] 

پیامبر گرامى صلی الله علیه و آله فرمود: «از غیبت بپرهیزید، بی تردید غیبت از زنا بدتر است. همانا مردى كه زنا مى‏كند و بعد به واقع توبه کند خداوند از گناه او  می گذرد، امّا غیبت كننده را نمى‏آمرزد تا آن گاه كه رفیق وى كه مورد غیبت او قرار گرفته او را ببخشد.» [6]

و نیز از آن حضرت روایت شده است كه فرمود: «در شبى كه به معراج برده شدم گذرم به گروهى افتاد كه با ناخنهاى خویش صورتهاشان را مى‏خراشیدند، از جبرائیل در باره آنها پرسیدم گفت: اینها كسانى هستند كه از مردم بدگویى و غیبت مى‏كنند.»[7]

براء بن عاذب روایت كرده است كه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) ما را اینگونه موعظه فرمود:

«غیبت مسلمانان را نکنید و پرده از عیبهاى آنها برمدارید، زیرا هر كس از پیگیر عیب برادر مسلمان خود باشد، خداوند عیب او را پیگیرى مى‏كند و كسى كه خداوند پیگیر عیب اوست او را رسوا مى‏گرداند هر چند در درون خانه‏اش خزیده باشد.»[8]

 

پی نوشت ها:

1.بر اساس نسخه مرحوم فیض الاسلام

2.ترجمه ‏شرح‏ نهج‏البلاغه (ابن‏میثم)، 3/325

3. همان، 3/326

4. ر.ک به همان، 3/328

5.  12/ حجرات : هیچ یك از شما غیبت دیگرى را نكند.

6.نهج الفصاحة، ص354

7.عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة، 1/276

8.  كشف الریبة (شهید ثانی ره)، ص 7

اگر نهرهای بهشتی می‌خواهید بخوانید!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

خیر نام نهرى است در بهشت كه سرچشمه‏اش كوثر است، و كوثر از ساق عرش سرچشمه گیرد، و بر آن نهر منازل اوصیاء و شیعیانشان بنا شده و بر دو طرف این نهر دختركانى برآیند كه هر گاه یكى از آنها را از جاى برآرند دیگرى بجاى او بیرون آید، و نامشان به نام آن نهر (خیر) نامیده شده است.

بهشت
خیر چیست؟

افعال آدمی و در کل تمامی امور در کائنات به دو قسم خیر یا شر تقسیم می‌گردد. سوال اساسی این است که خیر چیست؟ چه چیز را می توان خیر برشمرد و چه چیزهایی خیر نیستند؟

 

معنی خیر

محمد بن مسلم گوید: از امام باقر(علیه السلام ) شنیدم مى‏فرمود: خدا در یكى از كتب خود نازل كرده است كه: منم، من خدائى كه شایسته پرستشى نیست جز من، خیر را آفریدم، و شر را، خوشا بر كسى كه به دستش خیر را مجرى كنم و بدا بر كسى كه به دستش بد را مجرى كنم، و واى بر كسى كه بگوید: چطور شده، چطور شده؟ (أصول الكافی/ ترجمه كمره‏اى/ ج‏1/ 443 ) 

خَیْر چیزى است كه همه كس به آن راغب مى‏شوند مثل عقل عدل- فضل و هر چیز سودمند دیگر، نقطه مقابل خیر، شرّ است، خَیْر دو گونه است: اوّل- خیر مطلق یعنى چیزی كه در هر حال و به نظر هر كس پسندیده و مورد رغبت است مثل توصیفى كه پیامبر علیه السلام از بهشت فرمود كه‏ «لا خیر بخیر بعده النّار و لا شرّ بشرّ بعده الجنّة».

دوّم- خیر و شرّ مقیّد به این معنى است كه چیزى براى یكى خیر است و براى دیگرى شرّ، مثل مالى كه ممكن است براى زید خیر باشد و براى عمر و شر و بدى، از این رو خداى تعالى خیر را با دو امر توصیف كرده است، در جایى مى‏فرماید: « إِنْ تَرَكَ‏ خَیْراً » (180/ بقره) و در جاى دیگر فرماید: «أَ یَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِینَ نُسارِعُ لَهُمْ فِی‏ الْخَیْراتِ‏» (55/ مۆمنون).

و سخن خداى تعالى در آیه‏ «إِنْ تَرَكَ خَیْراً» (180/ بقره) یعنى اگر مالى را به ارث باقى گذاشت.

بعضى از علماء گفته‏اند: هیچ مالى را خَیْر نمى‏گویند مگر اینكه زیاد باشد و از جاى پاک به دست آمده باشد. (یعنى مال مشروع، نه هر مال و ثروت ناروائى) چنانكه از امام على(علیه السلام ) روایت شده است كه: یكى از نزدیكان و موالی‌اش گفت یا امیرالمۆمنین آیا من هم وصیّت كنم؟ گفت: نه زیرا خداى تعالى گوید:

«إِنْ تَرَكَ خَیْراً» (180/ بقره) و تو مال زیادى ندارى كه وصیّت كنى و بنابر همین معنى است آیه‏ وَ إِنَّهُ لِحُبِ‏ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ( 8/ عادیات) یعنى مال كثیر و فراوان. (ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن ج‏1 / 641 )   

خوبى آن نیست كه مال و فرزندت بسیار شود، بلكه خیر آن است كه دانش تو فراوان، و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد، و در پرستش پروردگار در میان مردم سر فراز باشى، پس اگر كار نیكى انجام دهى شكر خدا به جا آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى.در دنیا جز براى دو كس خیر نیست

خیر نهری در بهشت

حسین بن اعین برادر مالک بن اعین گوید: از امام صادق علیه السّلام پرسیدم: اینكه شخصى به شخص دیگر می گوید: خدایت پاداش خیر دهد، معناى خیر چیست؟ فرمود: خیر نام نهرى است در بهشت كه سرچشمه‏اش كوثر است، و كوثر از ساق عرش سرچشمه گیرد، و بر آن نهر منازل اوصیاء و شیعیانشان بنا شده و بر دو طرف این نهر دختركانى برآیند كه هر گاه یكى از آنها را از جاى برآرند دیگرى بجاى او بیرون آید، و نامشان به نام آن نهر (خیر) نامیده شده و همین است معناى گفتار خداى تعالى: «در آنها (یعنى در آن بهشت ها) خیراتى هستند زیبا روى» (سوره الرحمن آیه 70) و مقصود گوینده (از جزاک اللَّه خیرا) همان منازلى است كه خداوند براى برگزیدگان و خوبان خلق خود آماده كرده است.

ابوبصیر از امام صادق علیه السّلام روایت كند كه فرمود: همانا در بهشت نهرى است كه در دو طرف آن حوریانى روئیده شده، و چون مرد مۆمنى به یكى از آنها برخورد كند و از آن خوشش آید آن را از جاى بركند، و خداى عز و جل به جاى آن حوریه دیگرى برویاند. (الروضة من الكافی / ترجمه رسولى محلاتى/ج‏2 /35)   

ابو بصیر از امام صادق علیه السّلام روایت كند كه فرمود: همانا در بهشت نهرى است كه در دو طرف آن حوریانى روئیده شده، و چون مرد مۆمنى به یكى از آنها برخورد كند و از آن خوشش آید آن را از جاى بركند، و خداى عز و جل به جاى آن حوریه دیگرى برویاند.

نهج البلاغه و معنای خیر

از حضرت علی علیه السلام پرسیدند خیر چیست ایشان در جواب فرمودند: خوبى آن نیست كه مال و فرزندت بسیار شود، بلكه خیر آن است كه دانش تو فراوان، و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد، و در پرستش پروردگار در میان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نیكى انجام دهى شكر خدا به جا آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى.در دنیا جز براى دو كس خیر نیست. یكى گناه كارى كه با توبه جبران كند، و دیگر نیكوكارى كه در كارهاى نیكو شتاب ورزد.(نهج البلاغة/ ترجمه دشتى/ حكمت 94)

و درود خدا بر او، فرمود: خیرى كه در پى آن آتش باشد، خیر نخواهد بود، و شرّى كه در پى آن بهشت است شرّ نخواهد بود، و هر نعمتى بى‏بهشت ناچیز است، و هر بلایى بى‏جهنّم، عافیّت است.(حكمت 387) چیزى بدتر از شرّ و بدى نیست جز كیفر و عذاب آن ، و چیزى نیكوتر از خیر و نیكى وجود ندارد جز پاداش آن. (خطبه 114)

حضرت علی علیه السلام کتاب قرآن کریم را به عنوان بیان کننده و ممیز خیر از شر معرفی کرده و رجوع بدان را راز دستیابی به خیر و نیکی و پرهیز از شر و بدی دانسته اند. ایشان در این‌باره چنین فرموده‌اند: همانا خداوند بزرگ كتابى هدایت‏گر فرستاد، نیكى و بدى، خیر و شر را آشكارا در آن بیان فرمود. پس راه نیكى در پیش گیرید، كه هدایت شوید. و از شر و بدى پرهیز كنید تا در راه راست قرار گیرید. (خطبه 167)

در ملک جهان منفعت و سودى نیست‏                    آسایش نفس هیچ موجودى نیست‏

هر روز ز روز پیشتر تیره‏تر است‏                          وز دهر امید خیر و بهبودى نیست‏

منابع:

1.  نهج البلاغه / ترجمه دشتی

2. دیوان امیرالمومنین علیه السلام/ میبدی، زمانی

3. الروضة من الكافی / ترجمه رسولى محلاتى/ ج‏2  

4.أصول الكافی / ترجمه كمره‏اى  /  ج‏1

5. ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن  ج‏1

 

3اصل اخلاقی در ادارات
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

به طور کلی جامعه‌ای موفق بوده و در جهت پیشرفت و ترقی گام برمی‌دارد که بخش‌های مختلف آن دارای نظامی اخلاقی بوده و بدان پایبند باشند. یکی از بخش‌های مهم جوامع امروزی ادارات و مراکز و مۆسساتی هستند که ارتباطی مستقیم با مردم داشته و بخشی از چرخه اجتماع بر دوش آنان است. این بخش نیز هم‌چون سایر بخش‌ها دارای اصول و ضوابطی است. در این مجال به بررسی برخی از مهم‌ترین آن‌ها، با محوریت نهج البلاغه و سیره امام علی (علیه السلام) پرداخته می‌شود.

امام علی
اصل مهرورزى‏

انجام دادن كارها و خدمتگزارى از سر مهرورزى والاترین هنر در اخلاق ادارى است. چنانچه اگر انجام دادن امور با مهرورزى توأم شود، صورتى زیبا و كاملاً انسانى مى‏یابد و موجب پیوند جان‌ها و الفت قلب‌ها مى‏گردد و در رفتار و مناسبات ادارى، انقلابى معنوبى به وجود مى‏آورد. امیرمۆمنان على (علیه‌السلام) در حكمتى والا فرموده است: «دل‌هاى آدمیان رمنده است؛ پس هر كه با آن الفت برقرار سازد، روى بدو نهد».

خردورزى اقتضا مى‏كند كه كارگزاران و كاركنان نظام ادارى در همه امور مهرورزانه عمل و رفتار كنند كه هیچ چیز مانند مهرورزى سختی‌ها را نمى‏زداید و گره ها را نمى‏گشاید؛ به بیان امیرمۆمنان (علیه السلام): «دوستى ورزیدن نیمى از خرد است».

بر این مبناست كه امیرمۆمنان على (علیه السلام) در آغاز عهدنامه مالك اشتر فرمان مى‏دهد كه اساس روابط و مناسبات ادارى باید بر مهرورزى استوار باشد: «قلب خود را لبریز ساز از رحمت بر مردمان و دوستى ورزیدن با آنان و مهربانى كردن به همگان».

امیرمۆمنان (علیه السلام) چنان بر مهرورزى تأكید و اهتمام كرده كه آن را حقى از جانب مردمان بر گردن كارگزاران معرفى نموده و فرموده است كه هرچه كارگزاران بالاتر روند باید میزان مهرورزى آنان به مردمان بیشتر شود: «اما بعد، بر والى است كه اگر به زیادتى رسید، یا نعمتى مخصوص وى گردید، موجب دگرگونى او نشود، و آنچه خدا از نعمت خویش نصیبش كرده بر نزدیكى وى به بندگان خدا و مهربانى او به برادرانش بیفزاید».

یك نظام ادارى ارزشمند، نظامى است كه بر اعمال و رفتار كارگزاران و كاركنانش بردبارى حاكم باشد. از این‏روست كه امام على (علیه السلام) از جمله معیارهاى گزینش فرماندهان را بردبارى برشمرده و در عهدنامه مالك اشتر فرموده است: «پس از سپاهیان خود كسى را بگمار كه خیرخواهى وى براى خدا و رسول او و امام تو بیشتر بود و دامن او پاكتر و بردبارى‏اش برتر، كه دیر به خشم آید و زود به پذیرفتن پوزش گراید»

اصل خوش‌رفتارى‏

نوع رفتار كارگزاران و كاركنان نظام ادارى به ویژه با مردمان از ملاك‌هاى اساسى در تعیین ماهیت نظام ادارى است و آنچه بیش از هر چیز دیگر در دل و دیده مردمان تأثیر مى‏گذارد و آنان را به قضاوت مى‏نشاند، خوش‌رفتارى یا بدرفتارى كارگزاران و كاركنان نظام ادارى است. از این‏رو خوش‌رفتارى برخاسته از دیدگاهى انسان‏دوستانه و خدمت‌گزارانه از اصول اساسى در اخلاق ادارى است. امیرمۆمنان على (علیه السلام) با تأكید بسیاز از كارگزاران و كاركنان نظام ادارى خواسته است كه با مردمان خوشرفتار باشند؛ نگاهشان، سخنانشان، عملكردشان، خدمتگزاریشان، همه و همه این‏گونه باشد. آن حضرت در آغاز فرمان حكومتى خود به عبدالله بن عباس، هنگامى كه او را در بصره به جاى خود گمارد، چنین فرمود: «با مردمان گشاده‏رو باش آن‏گاه كه آنان را ببینى، یا درباره آنان حكمى دهى، یا در مجلس ایشان نشینى از خشم بپرهیز كه نشانى سبكى سر است و شیطان آن را راهبر است. و بدان آنچه تو را به خدا نزدیك كند از آتش دور ساز، و آنچه تو را از خدا دور سازد به آتشت دراندازد».

همچنین آن حضرت در آغاز عهدنامه محمد بن ابى بكر، آین‏گونه فرمان داده است: «با مردمان فروتن باش و نرمخو، و هموار و گشاده‏رو».

گشاده رویى و فروتنى و نرمخویى را نفوذ در دلها و پیوند قلبهاست، و بدین امور خوشرفتارى معنا مى‏یابد. امیرمۆمنان (علیه السلام) در حكمتى والا فرموده است: «گشاده‌رویى دام دوستى است».

 

اصل بردبارى‏

هر كس در هر مرتبه‏اى از مراتب نظام ادارى قرار مى‏گیرد باید با بردبارى تمام امور را پیش ببرد و در برابر خواست مردمان و احتیاجات آنان كم‏حوصلگى نداشته باشد و با تحمل فراوان خدمتگزارى نماید. امام على (علیه السلام) در دستورالعمل‌هاى حكومتى و ادارى خود، كارگزاران و كاركنان را به چنین بردبارى‏اى فراخوانده است: «در بر آوردن حاجت‌هاى مردمان شكیبایى ورزید».

گشاده رویى و فروتنى و نرمخویى را نفوذ در دلها و پیوند قلبهاست، و بدین امور خوشرفتارى معنا مى‏یابد. امیرمۆمنان (علیه السلام) در حكمتى والا فرموده است: «گشاده‌رویى دام دوستى است»

یك نظام ادارى ارزشمند، نظامى است كه بر اعمال و رفتار كارگزاران و كاركنانش بردبارى حاكم باشد. از این‏روست كه امام على (علیه السلام) از جمله معیارهاى گزینش فرماندهان را بردبارى برشمرده و در عهدنامه مالك اشتر فرموده است: «پس از سپاهیان خود كسى را بگمار كه خیرخواهى وى براى خدا و رسول او و امام تو بیشتر بود و دامن او پاكتر و بردبارى‏اش برتر، كه دیر به خشم آید و زود به پذیرفتن پوزش گراید».

امام على (علیه السلام) در نامه خود به حارث همدانى در این باره چنین سفارش فرموده است: «خشم خود را فرو خور، و به وقت توانایى درگذر. و گاه خشم در بردبارى بكوش، و به هنگام قدرت (از گناه) چشم پوش تا عاقبت تو را باشد».

كارگزاران و كاركنان نظام ادارى جز با بردبارى نمى‏توانند وظایف خود را انجام دهند و حقوق را بر پا سازند و مردمان را خدمت كنند. بردبارى در انجام دادن امور ادارى، كمالى است كه نظام ادارى را سلامت مى‏دارد و آن را به ارجمندى مى‏رساند كه به بیان امام على (علیه السلام): «هیچ عزتى چون بردبارى نیست».

با توجه به جایگاه بردبارى در اخلاق ادارى باید تلاش شود كه كارگزاران و كاركنان نظام ادارى متصف به بردبارى باشند و بر اساس بردبارى عمل و رفتار نمایند. امیرمۆمنان على (علیه السلام) سفارش كرده است كه آنان كه فاقد بردبارى‏اند، تلاش كنند كه آن را كسب كنند و با القا و تلقین و تكلیف به خود، آن را در خود ایجاد نمایند: «اگر بردبار نیستى، خود را به بردبارى وادار، چه كم است كسى كه خود را همانند مردمى كند و از جمله آنان نشود».

روش درست زندگي کردن
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |
«اگر کسي بخواهد از يک زندگي درست و حسابي و خدا پسند برخودار شود، بايد کتاب نهج البلاغه و دستوراتش را بخواند، چون هم مصلحت فردي در آن رعايت شده و هم مصلحت اجتماعي. »
کنار آمدن با يک خانواده جديد

دکتر شهيدي (ره) و دلبستگي به نهج البلاغه

دکتر سيد جعفر شهيدي مترجم نهج البلاغه و محقق به نام کشورمان هنوز دلش در نجف جا مانده بود: «آنجا سايه ي اميرالمومنين (عليه السلام) بود، حالا هم درست است دستمان کوتاه است، ولي متوسليم».

سال 1320 براي تحصيل علوم ديني و فقه و اصول راهي نجف مي شود، اما بعد از هشت سال، بيماري ناگزير، او را به ايران باز مي گرداند. هر هفته بايد خود را به پزشک نشان مي داده، در نتيجه از رفتن به حوزه باز مي ماند. براي گذران زندگي و به منظور ترجمه ي متون عربي ، نزد وزير فرهنگ وقت مي رود، اما به او اشتغال به تدريس پيشنهاد مي شود. در دبيرستان ابومسلم مشغول مي شود.

بدون شرکت در کلاس ها، ليسانس اليهاتش را با بهترين نمره ها مي گيرد. سپس علامه دهخدا از سيد جعفر شهيدي دعوت به همکاري مي کند و در نامه اي به وزير فرهنگ وقت مي نويسد: «او اگر نه در نوع خود بي نظير، ولي کم نظير است». دهخدا در اين نامه مي خواهد که به جاي 22 ساعت، به او شش ساعت تدرس اختصاص دهند؛

تا بقيه وقتش را در لغت نامه ي دهخدا بگذارند. مدتي اين گونه مي گذرد، تا سال 1340 که با مدرک دکتري به دانشگاه منتقل مي شود. تدريس در دانشگاه تا سال هاي 45، 46 ادامه پيدا مي کند، اما بعد با ناامني دانشگاه، دانشجويان خود را به لغت نامه مي برد؛ تا در محضر استاد کسب فيض کنند. استاد شهيدي هر چند کتاب هايي چون شرح مثنوي، عرشيان، قيام حسين (عليه السلام)، زندگاني فاطمه زهرا (سلام الله عليها)، زندگاني علي بن الحسين (عليه السلام)، شيرزن کربلا، امام حسين (عليه السلام) قيامي، ابوذر غفاري، گزينه اي از سخنان اميرالمومنين علي (عليه السلام)، زندگاني امام صادق (عليه السلام)، از ديروز تا امروز (مجموعه مقاله ها و سفرنامه ها) و ترجمه هايي چون براهين العجم، تاريخ الاسلام التحليلي، علي بلسان علي، شوره الحسين (عليه السلام)، حيات فاطمه (سلام الله عليها)، حياه الامام الصادق جعفر بن محمد (عليه السلام) و حيات السيده فاطمه الزهرا (سلام الله عليها) را در کارنامه ي خود دارد، اما با شوري خاص دلبسته ي نهج البلاغه بود و بر فصاحت و بلاغت آن، يعني کلمات رسا و همه کس فهمش و مطابقت آن با فهم شنونده ها، تاکيد مي کرد.

سعي کنيد امروزتان بهتر از ديروز باشد. از کاري که براي اجتماع مي کنيد انتظارش پاداش نداشته باشيد و تکيه تان بيشتر بر معنويات باشد

او مي گفت: بزرگان ادب عرب که شيعه هم نبوده اند و حتي ميانه ي خوبي هم با امام (عليه السلام) نداشته اند، بلاغت خطبه ها، نامه ها و کلمات قصار نهج البلاغه را ستوده اند. استاد به اين موضوع اشاره مي کند که اين کتاب در خارج از ايران از سده ي سه و چهار معروف بوده؛ اما به دليل محافظه کاري ايرانيان و راه باز نکردن تشيع در اينجا، از قرن هشتم مورد توجه قرار گرفته است.

امام علي (ع)

سيد جعفر شهيدي مي گويد: «اگر کسي بخواهد از يک زندگي درست و حسابي و خدا پسند برخودار شود، بايد کتاب نهج البلاغه و دستوراتش را بخواند، چون هم مصلحت فردي در آن رعايت شده و هم مصلحت اجتماعي». او اوايل انقلاب پافشاري مي کرد تا به جاي متون عربي کتاب هاي درسي بخش هايي از نهج البلاغه و اخلاقيات و اجتماعيات آن در کتاب ها قرار بگيرد؛ مي گفت:

زمان ما در مکتب خانه، نه ملاي مکتب چيزي از نهج البلاغه مي فهميد، نه دانش آموزان... فقط قرآن مي خوانديم. اما از سال 1313 آيات منتخبي از قرآن و بخش هايي از نهج البلاغه در دانشگاه ها ارايه شد و آيت الله طالقاني که با نهج البلاغه آشنايي داشتند، در اين زمينه فعاليت هايي کردند؛ منتها ما انتظارمان اين بود که بعد از انقلاب مردم و به خصوص تحصيل کرده ها بيشتر با نهج البلاغه آشنا شوند.

و دست آخر مي گويد:

سعي کنيد امروزتان بهتر از ديروز باشد. از کاري که براي اجتماع مي کنيد انتظارش پاداش نداشته باشيد و تکيه تان بيشتر بر معنويات باشد.

رابطه دولت و مردم در نهج البلاغه (2)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

رابطه دولت و مردم در نهج البلاغه (2)

امام علی علیه السلام
اسلام دینی است كه بنیان آن بر اساس تعادل شكل گرفته است، به همین جهت انسان ها را از افراط و تفریط در همه شئون زندگی بر حذر می ‌دارد و در حوزه جامعه محور نظام اجتماعی را در رعایت حق و عدالت می‌ داند؛ زیرا نظامی كه مبتنی بر عدالت باشد، پایدار خواهد ماند. عدالت محكم  ترین بنیان است؛ چون عنصر تشكیل دهنده جامعه از جهت كمیت و كیفیت بر توازن و تناسب همه اجزای آن برای تشكیل یك نظام و قانونمندی آن استوار می ‌باشد، آنچه كه پیوند همبستگی در جامعه را حفظ می ‌كند، عدالت می ‌باشد. در پرتو عدالت است كه هر كس مطابق استعداد خویش به كاری كه نیاز جامعه را برطرف می ‌كند، مشغول است تا سعادت اجتماع تأمین گردد. از دیدگاه اسلام مساوات و برابری میان افراد تنها در شرایطی محقق می ‌شود كه انسان  ها از استحقاق و شایستگی یكسان مطابق با عدالت برخوردار باشد و شرافت كرامت آن  ها در زیر دستگاه ظلم و نابرابری از بین نرود.

تعادل نداشتن و پیمودن مسیرهای انحرافی و به تعبیری دیگر، افراط یا تفریط، همیشه افراد، جوامع و حکومت ها را تهدید می کند. در مقابل، تعادل سبب می شود که جامعه در جنبه های گوناگون فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به یک نسبت و به طور صحیح و منطقی پیش رود. تحقق توازن و تعادل در جامعه، یکی از وظایف مهم و اصلی مسئولان نظام است تا با اهتمام به آن، انحراف و کج روی را از جامعه بزدایند و مردم را در مسیر مستقیم اسلام پیش ببرند.

امام علی علیه السلام در سخنانی می فرماید: «راه میانه، جاده مستقیم الهی است که قرآن و آثار نبوت، آن را سفارش می کند و گذرگاه سنت پیامبر است و سرانجام، بازگشت همه بدان سوست. آنچه بر اساس تقوا پایه گذاری شود، نابود نمی گردد».1 هم چنین از آن حضرت است که فرمود: «ما اهل بیت علیهم السلام تکیه گاه میانه ایم. عقب ماندگان به ما می رسند و پیش تاختگان به ما باز می گردند».2

 

توجه به افکار عمومی

اسلام برای جلب نظر مردم اهمیت ویژه قائل است و آن را لازمه حكومت اسلامی و اجرای احكام الهی می داند. شاهد این مدعا خانه نشین شدن 25 ساله امام علی علیه السلام به دلیل انحراف و فریب افكار عمومی است؛ هر چند امام علیه السلام در چنین شرایطی ساكت ننشست و به هدایت و اقناع افكار عمومی پرداخت و حتی حاكمان را نیز از راهنمایی ها و هدایت خود بی نصیب نگذارد.

از حقوق مردم بر دولت مردان و کارگزاران حکومت، توجه به افکار و خواسته های ایشان است. بی شک، این توجه، بهترین پشتوانه برای تقویت پایه های نظام به شمار می رود؛ زیرا وقتی مردم می بینند افکارشان برای مسئولان، اهمیت دارد و بر تصمیم ها و برنامه هایشان اثر می گذارد، به حکومت و نظام دل گرم می شوند و بیش از پیش از مسئولان حمایت می کنند. امام علی علیه السلام در نامه های متعدد خویش به فرمانداران مناطق گوناگون، همواره حمایت توده ملت را بهترین پشتوانه حکومت می داند و به مسئولان سفارش می کند به سخنان مردم گوش فرا دهند و آنها را مهم بدانند. امام علیه السلام در نامه معروف خود به مالك اشتر نخعی می فرماید: «بدان ای مالك! تو را اعزام داشتم به سوی منطقه ای كه در آنجا حكومت های متعددی پیش از تو عادلانه و یا ستمگرانه حكمرانی كرده اند و مردم دقت می كنند در رفتار تو همانند توجه و دقت تو در رفتار حكمرانان پیش از خودت، و آنچه را كه تو درباره آنها می گفتی یا انتظار داشتی، دیگران نیز از تو انتظار دارند و یا درباره تو می گویند».3

امام علیه السلام همچنین خطاب به مردم می فرمود: «من از شما می خواهم مرا با سخنان زیبای خود مَستایید تا از عهده وظایفی که در برابر خدا و شما دارم، برآیم و حقوقی که مانده است، بپردازم.... پس با من چنان که با پادشاهان سرکش سخن می گویند، حرف نزنید و چنان که از آدم های خشمگین کناره می گیرند، دوری نجویید»

نصیحت پذیری

نهج البلاغه

در اسلام روابط میان افراد جامعه، بر پایه نصیحت و خیرخواهی استوار است. همه مسلمانان باید با توجه به این اصل، روابط گوناگون و حرکت های اصلاحی خود را پی ریزی کنند. حتی رابطه انسان با خدا و پیامبر و نیز رابطه دولت مردان با مردم و به عکس، باید بر این پایه استوار باشد و کسانی که اصل «خیرخواهی» را در زندگی و ارتباطات گوناگون خود رعایت نکنند، از جامعه اسلامی طرد می شوند. وقتی این مسئله در جامعه اجرا شود، همکاری و همدلی میان آنان رشد می کند و نیروهای جامعه از حرکت عرضی و فرسایشی- که باعث اصطکاک و هدر رفتن نیروها می شود- در حرکت طولی، هماهنگ و پیشروگام می گذارند. در چنین جامعه ای، از غش، خیانت، قدرت نمایی، زورگویی و تخریب دیگران خبری نخواهد بود.

نصیحت پذیری و تملّق گریزی از ویژگی های پسندیده کارگزاران و مسئولان حکومت است. در سیره امام علی علیه السلام مشاهده می کنیم که آن حضرت با وجود داشتن مقام عصمت، نصیحت را از هر کس که بود، می پذیرفت و به نصیحت کنندگان خود محبت می کرد و در مقابل، از چاپلوسان پرهیز داشت و به کلام آن ها اهمیت نمی داد. در سفارش حضرت به یاران می خوانیم: «شما یاران حق و برادران دینی من هستید... . پس مرا با خیرخواهی و نصیحت خالصانه و سالم، یاری کنید».4

امام علیه السلام همچنین خطاب به مردم می فرمود: «من از شما می خواهم مرا با سخنان زیبای خود مَستایید تا از عهده وظایفی که در برابر خدا و شما دارم، برآیم و حقوقی که مانده است، بپردازم.... پس با من چنان که با پادشاهان سرکش سخن می گویند، حرف نزنید و چنان که از آدم های خشمگین کناره می گیرند، دوری نجویید».5

 

تشویق و تنبیه

یکی از مهم ترین محورهای اداره جامعه نحوه مدیریت و رهبری آن است. همه جهان می خواهند بدانند حکومتی که استغنای از دیگر مکاتب فکری و فرهنگی از ارکان ایدئولوژی آن است، چگونه سرزمین خود را اداره می کند و مدیران و کارگزاران حکومت اسلامی بر اساس چه الگو و برنامه ای مدیریت ویژه و مستقل را اجرا می کنند. در این بحث مفهوم مدیریت اسلامی نقش محوری دارد.

نهج البلاغه

تکنیک های مدیریت، ابزاری است که فلسفه خاص خودش را دارد و تا زمانی که یک نظام نتواند ابزار متناسب با فکر خودش را بسازد، پیاده شدن اعتقاداتش در جامعه با مشکل روبرو می شود. نخستین گام ایجاد تشکیلات متناسب با رشد انسان بر مبنای فلسفه اسلامی است تا هر کسی در جای خود قرار گیرد و تکنیک ها و ابزارها را ارائه کند. اما تا زمانی که تشکیلات متناسب با رشد انسان و فلسفه اسلامی ایجاد نشود، تغییرات نتیجه لازم را نخواهد داشت. مدیریت صحیح و منطبق با اسلام، مدیریتی خواهد بودکه در آن اولاً کارمند خادم وخائن هردو به یک چشم دیده نشوند؛ بلکه خائن تنبیه وخادم تشویق گردد. ثانیاً معیار تشویق افراد تنها کار آن ها و نتایج حاصله ازآن باشد.

از آفات مهم حکومت، بی تفاوتی به ارزش ها، لیاقت ها و تلاش هاست که از طرفی، زمینه ساز قرار گرفتن افراد نالایق در مسئولیت ها می شود و از سوی دیگر، موجب انزوای نیروهای شایسته می گردد. آنچه از سیره پیامبران الهی به دست می آید، این است که آنها همواره نیکوکاران را به تشویق الهی، مژده و بدکاران را از تنبیه الهی بیم می دادند .امام علی علیه السلام نیز به هنگام خلافت، تشویق افراد نیکوکار و تنبیه اشخاص بدکار را به فرمانداران بخش ها و مناطق گوناگون سفارش می کرد. از جمله در نامه ای به مالک اشتر چنین نوشت: «هرگز افراد نیکوکار و بدکار در نظرت یکسان نباشند؛ زیرا سبب می شود افراد نیکوکار در نیکی هایشان بی رغبت و بی انگیزه شوند و بدکاران در عمل بدشان تشویق گردند».6 نیز از ایشان است که: «گناه کار و بدکار را با پاداش دادن به نیکوکار، تنبیه کن». 7

امام علی علیه السلام می فرماید: «ای مردم! حق من بر شما این است که به بیعت خود وفادار باشید»

پای بندی مردم به تعهدات

بزرگ ترین و مهم ترین حقوق اجتماعی، قوانینی است که تنظیم روابط میان دولت و مردم را هدف قرار می‏دهد. اگر دولت و مردم به آن ها پایبند باشند و در اجرای آن قوانین تعاون و همکاری کنند، آثار مثبت زیادی به بار خواهد آورد و برعکس، اگر به جای تعاون و همکاری، به حق یکدیگر تجاوز و از حق، سرپیچی کنند، آثار منفی و خرابی ها و ویرانی های فراوانی بر آن بار خواهد شد.

بیعت، پیمانی میان حکومت و مردم است که بر اساس آن، نظام سیاسی، مقبولیت مردمی و مشروعیت سیاسی می یابد. این پیمان، تعهداتی را اقتضا دارد که دو طرف باید به آن پای بند باشند. ازاین رو، امام علی علیه السلام می فرماید: «ای مردم! حق من بر شما این است که به بیعت خود وفادار باشید».8 بی شک، حمایت مردم از مسئولان و پای بندی آنان به آرمان های نظام، بستر رشد و شکوفایی کشور را در جنبه های گوناگون فراهم می آورد و دولت مردان را در اجرای برنامه ها و سیاست های خویش امیدوار می سازد.


پی نوشت:

1. نهج البلاغه، خطبه 16.

2. همان، حکمت 109.

3. همان، نامه 35.

4. همان، خطبه 118.

5. همان، خطبه 216.

6. همان، نامه 53.

7. همان، حکمت 177.

8. همان، خطبه 34.

حکومت حضرت علی(علیه‌السلام) چگونه حکومتی بود؟
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

بر پایی عدالت اجتماعی نیز از جلوه های اصولگرایی حضرت علی(علیه السلام) است. چنان که در آغاز حکومتش، درباره سبب پذیرش فرمانروایی، فرمود: «سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید... اگر خداوند از علما پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را برکوهان آن انداخته، رهایش می ساختم.» (همان، خطبه 3. )


امام علی علیہ السلام

سیره و سخنان حضرت علی(علیه السلام) نشان می دهد کسب حکومت و حفظ آن هدف اصلی وی نبود. حضرت علی (علیه السلام) قبل و بعد از رسیدن به حکومت، رفتار سیاسی اش را در چارچوبی مشخص منضبط کرده بود و خود را به فراتر رفتن از آن مجاز نمی دانست. کتاب خدا و سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) چارچوب رفتار سیاسی و اجتماعی و فردی امام (علیه السلام) به شمار می آمد. حضرت (علیه السلام) آن قدر به این امر اهمیت می داد که در شورای عمر پیشنهاد عبدالرحمن بن عوف را نپذیرفت و راه برای خلافت عثمان گشوده شد.

عبدالرحمن به امام(علیه السلام) گفت: چنانچه در کنار کتاب و سنت نبوی به سنت شیخین (ابوبکر و عمر) وفادار بمانی، باتو بیعت خواهم کرد. حضرت واپسین شرط وی را نپذیرفت و از حکومت بازماند.(الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 2، ص 223 )

آن حضرت(علیه السلام) در طول حکومتش اصول حاکم بر رفتار سیاسی خویش را بیان فرموده است. بررسی این اصول نشان می دهد همگی بخش ها یا جلوه هایی از کتاب و سنت اند  برای نمونه می توان از تقوا سخن گفت. حضرت تقوا را ملاک همه اعمال خود و سرور و رئیس همه امور اخلاقی می داند(نهج البلاغه، حکمت 410) و حاضر نیست به هیچ بهایی و در برابر هیچ مصحلتی آن را زیر پانهد.

در نقطه مقابل امام (علیه السلام) معاویه قرار دارد که حاضر است برای حفظ قدرت به نیرنگ دست یازد و همه ارزش های مادی و معنوی را قربانی کند.

موفقیت های او که رهاورد عدم پایبندی به ارزش های اسلامی و انسانی است، در چشم برخی از سیاستمداران ظاهر بین بزرگ جلوه کرد به گونه‌ای که وی را باهوش‌تر و سیاستمدارتر از امام علی(علیه السلام) خواندند. حضرت(علیه‌السلام) در پاسخ این ظاهربینان فرمود: «سوگند به خدا، معاویه از من سیاستمدارتر نیست اما او حیله گر و جنایتکار است. اگر نیرنگ ناپسند نبود، من زیرک ترین افراد بودم  ولی هر نیرنگی گناه و هر گناهی نوعی کفر و انکار است....»(نهج البلاغه، خطبه 200 )

جلوه دیگر ارزش مداری حضرت در حق گرایی و باطل ستیزی وی متبلور است. او حق را چندان مهم می داند که حتی حکومت و قدرت را بدون امید به برپاداشتن آن بی ارزش می خواند.

امام (علیه السلام) کتاب و سنت و اصول مستفاد از آن را «امرالله » و «دینی » (دینم) می خواند و حاضر نمی شد در هیچ موقعیتی از آن ست بردارد: لا یقم امرالله الا من لا یصانع و لا یضارع و لا یتبع المطامع;فرمان خدا را بر پا ندارد جز آن کس که در اجرای حق مدارا نکند، سازشکار نباشد و پیرو آرزوها نگردد

روزی ابن عباس خدمت حضرتش رسید. امام که به وصله زدن کفش اشتغال داشت، فرمود: «این کفش پاره که مشغول وصله زدنش هستم از حکومت بر شما برایم دوست داشتنی تر است مگر آن که به وسیله حکومت، بتوانم حقی را اقامه کرده و باطلی را از میان بردارم.» (همان، خطبه 33) این سخن و گفتارهای همانندش که نهج البلاغه از آن آکنده می نماید، نشان می دهد احیای دین، اجرای شعائر و احکام و حدود الهی،(همان، خطبه 131) استقرار صلاح و درستی و حمایت از ستمدیدگان جلوه های گوناگون حضور کتاب و سنت در جامعه اند.

برپایی عدالت اجتماعی نیز از جلوه های اصولگرایی حضرت علی(علیه السلام) است. چنان که در آغاز حکومتش، درباره سبب پذیرش فرمانروایی، فرمود: «سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید... اگر خداوند از علما پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهایش می ساختم.» (همان، خطبه 3)

ناگفته پیدا است، شخصیتی چون علی(علیه السلام) تنها به گفتار بسنده نمی کند و حق را حتی در سخت ترین موقعیت‌های سیاسی بر پا می دارد. هنگامی که محاسبه های مادی عدالت در تقسیم بیت المال را به زیان حکومت می نمایاند، حضرت بیت المال را به طور مساوی میان مسلمانان تقسیم می کند و در برابر نصیحت مصلحت اندیشانی که از او می خواهند اشراف را بر فرودستان برتری دهد تا به موفقیت برسد، بر می آشوبد و قاطعانه می فرماید: «من هرگز با ظلم به رعیتم [درتقسیم غیر مساوی بیت المال] حاضر نیستم به پیروزی برسم.... اگر این اموال از خودم بود، به گونه ای مساوی میان مردمان تقسیم می کردم تا چه رسد که جزو اموال خدا است....»(همان، خطبه 126)

سرانجام یکسان دیدن اشراف و طبقات پایین جامعه در تقسیم بیت المال سبب شد عده ای از اشراف به حکومت معاویه بپیوندند.(الغارات، ص 29) حضرت علی (علیه السلام) وقتی این خبر را شنید، فرمود: «آنان عدالت را شناختند و دیدند و شنیدند و به خاطر سپردند و دانستند که همه مردم نزد ما یک سان هستند پس به سوی انحصارطلبی [امتیاز خواهی] گریختند.»(نهج البلاغه، نامه 70)

آن بزرگوار در مسیر عدالت جویی تا آن جا پیش می رود که در برابر فزون خواهی های نزدیک ترین بستگانش چون عقیل (الغارات، ص 379 ) و عبدالله بن جعفر(نهج البلاغه، نامه 41) و ابن عباس(شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 200) که به ترتیب برادر، داماد و پسر عمویش بودند، مقاومت می کند.

برپایی عدالت اجتماعی نیز از جلوه های اصولگرایی حضرت علی (علیه السلام) است. چنان که در آغاز حکومتش، درباره سبب پذیرش فرمانروایی، فرمود: سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید... اگر خداوند از علما پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را برکوهان آن انداخته، رهایش می ساختم

شایسته سالاری در به عهده گرفتن مسؤولیت های اجتماعی اصل دیگری است که حضرت (علیه السلام) حاضر نیست آن را نادیده بگیرد.

صاحب منصبان عصر عثمان در زندگی اشرافی و فساد اقتصادی روزگار می گذراندند و برای به دست گرفتن مسؤولیت های سیاسی، اجتماعی شایستگی نداشتند. از این رو، حضرت(علیه السلام) در نخستین روزهای فرمانروایی اش به عزل آن ها پرداخت و در مقابل اندرز سیاست پیشه ای همچون مغیرة بن شعبه که به حضرت(علیه السلام) توصیه کرد کارگزاران عثمانی، به ویژه معاویه، را دست کم تا مسلط شدن بر اوضاع از کار برکنار نکند، فرمود: «من هیچ گاه گمراهان را کمک کار خود نخواهم گرفت.» (بحارالانوار، ج 32، ص 386. ) در همین راستا، حاضر نشد طلحه و زبیر را از مقامی برخوردار سازد; زیرا می دانست دیدگاه آن ها در زمامداری کسب مال و جاه است نه بر پا داشتن ارزش های اسلامی. (نهج البلاغه، خطبه 205. ) حضرت عدم رعایت این اصل و برکشیدن پستان (تقدیم الاراذل) و پایین آوردن شایستگان (تاخیر الافاضل) را از نشانه های عمده انحطاط حکومت ها ذکر می کند. (غررالحکم. )

امام (علیه السلام) کتاب و سنت و اصول مستفاد از آن را «امرالله » و «دینی » (دینم) می خواند و حاضر نمی شد در هیچ موقعیتی از آن ست بردارد: «لا یقم امرالله الا من لا یصانع و لا یضارع و لا یتبع المطامع(نهج البلاغه، حکمت 110. ) فرمان خدا را بر پا ندارد جز آن کس که در اجرای حق مدارا نکند، سازشکار نباشد و پیرو آرزوها نگردد.»

آن حضرت وقتی با پیشنهاد مصالحه های سیاسی مخالف با اصول خود روبه رو می شد، می فرمود: «والله لا اداهن فی دینی (مروج الذهب، مسعودی، ج 2، ص 364. ) سوگند به خداوند، در دینم سازش نخواهم کرد.»

مهدی منتظَر در نهج البلاغه
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |

مهدی منتظَر در نهج البلاغه

مهدی(ع)

خطبه 100:

«و خلَّف فینا رایةَ الحقِّ، مَن تَقدَّمها مَرق، و مَن تَخلَّف عَنها زَهق، و مَن لَزِمها لَحَق، دلیلُها مَكیثُ الكَـلام، بَطـِىءُ القِیام، سَریعٌ إذا قَام، فإذا أنتُم أَلَنتم لَه رِقابَكم، و أَشَرتم إلیه بِـأَصابِعِكم جاءَهُ المَوتُ فذَهَب بِه فَلَبِثتُم بَعدَه ماشاءَ اللهُ، حتَّى یُطلِعَ اللهُ لَكم مَن یَجمَعُكم، و یَضُـمُّ نَشرَكم ، فلاتَطمَعوا فِى غَیرِ مُقبِل، و لاتَیأَسُوا مِن مُدْبِر ، فإنَّ المُدْبرَ عَسى أن تَزِلَّ بِهِ إِحدَى قائِمَتَـیْهِ، و تَثبُتَ الأُخرَى، فَتَرجِعَا حتَّى تَثْبُـتا جَمِیعاً »

او ( پیامبر ) پرچم حق را برافراشت و در میان ما به یادگار گذارد; آن كس كه از زیر سایه این پرچم پاى پیش نهد از شریعت اسلام خارج گردد; و آن كس كه از پیرویش سر باز زند به هلاكت رسد; و سرانجام كسیكه زیر سایه این پرچم به پیش رود راه سعادت پیموده و به آن دست یابد.

ابن ابی الحدید همچون دیگر شارحان ، بى چون و چرا هدف از ایراد این خطبـه را پیشگـوئى از مهـدى و توصیف آن حضرت دانسته و مى گوید: شخصى را كه خدا برمى انگیزد از اهل بیت است; و این سخن اشاره به مهـدى آخرالزمان مى باشد و در نزد ما ( اهل تسنن ) غیر موجود است و از این پس وجود پیدا خواهد كرد; و به عقیده امامیه اكنون موجود مى باشد

پرچمدار این پرچم با شكیبائى و آرامش سخن گوید; و با كندى و تأنى در اجراى كارها بپا خیزد; امّا چون بپا خواست بسى شتاب كند تا به پیروزى نهائى رسد; پس آنگاه كه سر در گرو فرمانش نهادید ، و با سرانگشت به سویش اشاره كردید ، دوران او سپرى شده و مرگش فرارسد.

از آن پس ناگزیر مدتى كه مشیت الهى اقتضاء كند در انتظار بسر برید ، آنگاه خداوند شخصیتى را برانگیزد تا شما را ( كه به اختـلاف و جـدائى گرائیده اید ) جمع كند و پراكندگى شما را سر و سامان بخشد. پس به كسیكه ( چیزیكه ) رو نكرده دل مبندید; و از آن كه رو گردانده ناامید مشوید.

آگاه باشید كه آل محمّد صلَّى الله علیه و آله همانند ستارگان این گنبد مینا باشند; آن هنگام كه یكى از آنها غروب كند دیگرى بدرخشد.

گوئى چنان است كه در پرتو آل محمد(ص) نعمتهاى الهى را بر شما فراوان و تمام شده مى بینم; و آنچه را كه آرزویش را در دل مى پروراندید بدان دست یافتید.

ابن ابى الحدید مى نویسد:امام این خطبه را در سومین جمعه زمامدارى خود ایراد فرمود; و ضمن آن به مطالبى پیرامون احوال خود اشاره كرد.

سپس همچون دیگر شارحان ، بى چون و چرا هدف از ایراد این خطبـه را پیشگـوئى از مهـدى و توصیف آن حضرت دانسته و مى گوید: شخصى را كه خدا برمى انگیزد از اهل بیت است; و این سخن اشاره به مهـدى آخرالزمان مى باشد و در نزد ما ( اهل تسنن ) غیر موجود است و از این پس وجود پیدا خواهد كرد; و به عقیده امامیه اكنون موجود مى باشد.

اكنون لازم است كه درباره « و لاتَیأَسُوا مِن مُدْبِر » توضیح دهیم كه معنى آن این است كه از كسیكه روگردانده مأیوس و ناامید مشوید; و مصداق آن غیبت حضرت مهدى(ع) و روگردانى آن حضرت از تصدّى ریاست و زعامت ظاهرى باشد ، تا هنگام ظهور.

ولى ابن ابى الحدید به خاطر فرار از رفتن زیر بار ولادت آن بزرگوار و غیبتش به دست و پا افتاده ، و خواسته است وانمود كند لازمه « مُدْبِر » بودن ، موجود بودن است ، و در صورت عدم تولّد و موجود نبودن ، تعبیر به ادبار و روگردانى غلط است و مفهوم معقولى ندارد.

آگاه باشید كه آل محمّد صلَّى الله علیه و آله همانند ستارگان این گنبد مینا باشند; آن هنگام كه یكى از آنها غروب كند دیگرى بدرخشد.

آنگاه كلمه « و لاتَیأَسُوا مِن مُدْبِر » را این چنین معنا مى كند كه هرگاه این مهدى از دنیا رفت و فرزندانش را بجانشینى برگزید و كار یكى از آنها به اضطراب و ناپایدارى گرائید ، پس مأیوس نشوید و به شكّ نیفتید و نگوئید شاید ما در پیروى اینان دچار اشتباه شده ایم ، زیرا . . .

اكنون این گونه بیراهه روى در تفسیر كلام روشن امام(ع) را ، جز به مخالفت با واقعیات وتعصب مذهبى ، بر چه چیز مى توان تطبیق كرد؟! جوابش به عهده خود خوانندگان است و نیازى به توضیح ندارد.

این چهار گنج را دریابیم
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |

این چهار گنج را دریابیم

بهترین میراثى که پدران براى فرزندان گذارده اند ادب است، زیرا کسى که داراى ادب باشد به وسیله آن مى تواند اموال فراوانى کسب کند؛ ولى اگر پدر مال فراوانى بدون ادب براى فرزند گذاشته باشد فرزند با بى ادبى و نادانى همه را تلف کرده و از مال و ادب تهى دست مى شود .

امام علی (ع)

چهار جمله پربار

امام علی(علیه السلام) در این کلام حکیمانه و پرمایه خود در ضمن چهار جمله کوتاه به چهار مطلب مهم اشاره کرده، مى فرماید:

«هیچ ثروت و بى نیازى چون عقل»؛ (لاَ غِنَى کَالْعَقْلِ

«و هیچ فقرى همچون جهل»؛ (وَلاَ فَقْرَ کَالْجَهْلِ

«و هیچ میراثى چون ادب»؛ (وَلاَ مِیرَاثَ کَالاَْدَبِ

«و هیچ پشتیبانى چون مشورت نمى باشد»؛ (وَلاَ ظَهِیرَ کَالْمُشَاوَرَةِ).

درباره اهمیت عقل همین بس که اگر عقل و تدبیر باشد همه چیز به دنبال آن خواهد آمد مال و ثروت را با عقل و تدبیر به دست مى آورند، مقام و شخصیت نیز زاییده عقل است و آسایش و آرامش و سعادت دو جهان با عقل حاصل مى شود.

به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه در قرآن مجید واژه عقل و علم و مشتقات آنها 880 مرتبه آمده است و این نشانه اهمیت فوق العاده قرآن و اسلام به مسأله عقل است.(1)

روایات اسلامى نیز درباره اهمیت عقل فوق حد احصا و شمارش است. مرحوم کلینى در جلد اول کافى در کتاب العقل والجهل احادیث بسیار فراوان و پرمایه اى درباره اهمیت عقل از پیغمبر اکرم و امامان معصوم(علیهم السلام) نقل

کرده است.

ابن ابى الحدید بخشى از آن را در شرح خود ذیل همین کلام حکمت آمیز از کتاب کامل مبرد نقل کرده از جمله این که رسول خدا فرمود: «ما قَسَمَ لِلْعِبادِ أفْضَلُ مِنَ الْعَقْلِ فَنَوْمُ الْعاقِلِ أفْضَلُ مِنْ سَهَرِ الْجاهِلِ وَفِطْرُ الْعاقِلِ أفْضَلُ مِنْ صَوْمِ الْجاهِلِ وَ إقامَةُ الْعاقِلِ أفْضَلُ مِنْ شُخُوصِ الْجاهِلِ وَما بَعَثَ اللّهُ رَسُولاً حَتّی یَسْتَکْمِلَ الْعَقْلَ وَحَتّی یَکُونَ عَقْلُهُ أفْضَلَ مِنْ عُقُولِ جَمیعِ أُمَّتِهِ؛ خداوند هیچ نعمتى را برتر از عقل در میان بندگانش تقسیم نکرده است. خواب عاقل از شب زنده دارى جاهل (و عبادت شبانه او) برتر و روزه نگرفتنش از روزه (مستحبى) جاهل برتر و توقفش از سفر جاهل (براى اطاعت پروردگار یا جهاد) مهم تر است و خداوند هیچ پیامبرى را مبعوث نکرد مگر این که عقلش کامل شد و عقل او برتر از عقول تمام امتش بود.

در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «صَدیقُ کُلُّ أمْرء عَقْلُهُ وَعَدُوُّهُ جَهْلُهُ؛ دوست هر کس عقل اوست و دشمنش جهل اوست».

در نقطه مقابل عقل جهل و نادانى بدترین فقر و تنگدستى است، زیرا انسان جاهل و نادان هم ثروتش را از دست مى دهد و هم آبرو و حیثیتش را و در یک کلمه دین و دنیایش را تباه مى کند.(2)

البته منظور از عقل، همان گونه که در روایات اسلامى آمده همان هوش و فراستى است که انسان را به خدا و اطاعت او نزدیک مى کند و از زشتى ها دور مى سازد. در دنیاى دیروز و امروز افراد ظاهراً عاقلى بوده اند که سال ها بر کشورهایى حکومت کرده اند ولى بسیارى از آنها فاقد عقل به معنایى که در بالا آمد بوده اند. هوش و ذکاوت آنها نوعى شیطنت بوده است، همان گونه که در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که بعضی از یاران آن حضرت درباره عقل از محضرش سؤال کردند فرمود: «ما عُبِدَ بِهِ الرَّحْمانُ وَاکْتُسِبَ بِهِ الْجِنانُ؛ عقل چیزى است که انسان به وسیله آن خدا را پرستش مى کند و بهشت را به دست مى آورد». راوى عرض کرد مى گویند معاویه عاقل است؟ فرمود: این نوعى شیطنت شبیه عقل است و عقل نیست.(3)

خداوند هیچ نعمتى را برتر از عقل در میان بندگانش تقسیم نکرده است. خواب عاقل از شب زنده دارى جاهل (و عبادت شبانه او) برتر و روزه نگرفتنش از روزه (مستحبى) جاهل برتر و توقفش از سفر جاهل (براى اطاعت پروردگار یا جهاد) مهم تر است و خداوند هیچ پیامبرى را مبعوث نکرد مگر این که عقلش کامل شد و عقل او برتر از عقول تمام امتش بود

اما در مورد ادب همین بس که امیرمؤمنان على(علیه السلام) در حدیثى که در غررالحکم آمده مى فرماید: «خَیْرُ ما وَرَّثَ الاْباءُ لِلاْبْناءِ الاْدَبُ؛ بهترین چیزى که پدران براى فرزندان به ارث مى گذارند ادب است». و در حدیث دیگرى در همان کتاب از آن حضرت مى خوانیم: «قَلیلُ الاْدَبِ خَیْرٌ مِنْ کَثِیرِ النَّسَبِ؛ کمى ادب بهتر از برجستگى بسیار نسب است».

منظور از ادب حسن معاشرت با مردم و تواضع در برابر خلق و خالق و برخورد پسندیده با همه افراد است.

معنى اصلى واژه ادب دعوت کردن است و از آنجایى که اخلاق نیک و برخورد شایسته مردم را به خوبى ها دعوت مى کند آن را ادب نامیده اند.

جمله زیبایى نیز از حکیم ایرانى بزرگمهر در این زمینه نقل شده است که مى گوید: بهترین میراثى که پدران براى فرزندان گذارده اند ادب است، زیرا کسى که داراى ادب باشد به وسیله آن مى تواند اموال فراوانى کسب کند؛ ولى اگر پدر مال فراوانى بدون ادب براى فرزند گذاشته باشد فرزند با بى ادبى و نادانى همه را تلف کرده و از مال و ادب تهى دست مى شود.

آنچه امام(علیه السلام) درباره مشورت در اینجا بیان فرموده و آن را بهترین پشتیبان شمرده است مطلبى است که به تعبیرات دیگر در سایر سخنان امام(علیه السلام) وارد شده است.

حقیقت این است که اسلام دین استبداد به راى نیست؛ اسلام مى گوید: خداوند تمام علم و دانش و عقل را به یک یا چند نفر نداده بلکه در میان بندگان خدا تقسیم کرده است. اگر کسى مى خواهد به کمالِ علم و دانش و عقل برسد باید از افکار دیگران استفاده کند و چه بسا یک مشورت، جلوى خطاهاى بسیارى را مى گیرد به خصوص این که کسى که قصد کارى را دارد آنچه را مطابق میل اوست بر غیر آن ترجیح مى دهد و نمى تواند به قضاوت بى طرفانه بنشیند و به همین دلیل ممکن است گرفتار اشتباهات وسیعى شود؛ اما افرادى

که از محدوده کار او خارجند بهتر و روشن تر مى توانند درباره آن قضاوت

و داورى کنند.

همان گونه که در روایات متعدد وارد شده باید طرف مشورت عاقل و خداترس و راستگو و راز نگه دار و شجاع و خیرخواه باشد تا بتوان از مشورت او بهره گرفت.

درست است که غیر معصومین ممکن است گرفتار خطا شوند؛ ولى ضریب خطا در یک نفر هر قدر باشد در دو نفر نصف مى شود و در ده نفر به یک دهم مى رسد و احتمال آن بسیار کمتر مى شود، از این رو نقل است که مرد عربى مى گفت: من هرگز مغبون نمى شوم مگر این که تمام قبیله من مغبون شوند. به او گفتند: چرا و چگونه؟ گفت: براى اینکه من بدون مشورت آنها کارى انجام نمى دهم. اگر همه اشتباه کنند آن گاه من هم اشتباه مى کنم.

شاعر مى گوید:

مشورت ادراک و هشیارى دهد                عقل ها مر عقل را یارى دهد

گفت پیغمبر بکن اى راى زن                     مشورت المُسْتَشارُ مُؤتَمَن

 

پی نوشت ها :

 (1). فى ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 249.

(2). شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 18، ص 185 به بعد.

(3). اصول کافى، ج 1، ص 11.

رابطه دولت و مردم در نهج البلاغه (1)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |

رابطه دولت و مردم در نهج البلاغه (1)

آموزش تقوا به فرزندان، داشتن جامعه ای متعالی

دوام زندگی اجتماعی، به استقرار حكومتی است كه امور عمومی افراد جامعه را تكفل نماید. از دیدگاه اسلام حكومت اسلامی باید در خدمت مردم باشد و زمامداران وظیفه دارند خدمت گزاران صادق مردم باشند. در نظام اسلامی، حاکم کسی است که در مرتبه نخست، حافظ عقاید و اخلاق دینی مردم و حافظ احکام فقهی آنان و سپس نگهبان سرزمین و منابع طبیعی آنان و برطرف کننده نیازهای اجتماعی شهروندان باشد. یکی از نکاتی که حکومت اسلامی را از غیر حکومت اسلامی متمایز می سازد، این است که در نگاه اسلام، تأمین مصالح معنوی و ایجاد زمینه برای رشد اخلاق و معنویت به عهده حکومت است، ولی شعار اصلی حکومت های لائیک این است که وظیفه حکومت، تنها تأمین امنیت و آزادی هاست و هیچ مسئولیتی نسبت به مسائل دینی، الهی و اخلاقی ندارد؛ در صورتی که دیدگاه انبیا، به خصوص پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله این است که وظیفه حکومت، علاوه بر تأمین مصالح و نیازمندی های مادی، مصالح معنوی نیست هست؛ حتی تأمین مصالح معنوی، اهم، ارجح و مقدم بر تأمین مصالح مادی است؛ یعنی حکومت باید قانونی را اجرا کند که هدف نهایی اش تأمین مصالح معنوی، روحی، اخلاقی و انسانی باشد. همان مسائلی که دین، آنها را هدف نهایی بشر می داند و کمال انسانی را وابسته به آن ها می داند. دین، آفرینش انسان در این جهان و مجهز شدن او به نیروی آزادی و انتخاب را برای این می داند که این هدف عالی را بشناسد و دنبال کند، که محور آن مسائل، قرب به خداوند متعال است.

یکی از بزرگ ترین آفت های تهدید کننده مسئولان حکومت آن است که به بهانه مشکلات کاری، از مردم فاصله بگیرند و ارتباطشان با آنها غیر مستقیم شود. این فاصله ها سبب می شود نه مسئولان درد و مشکلات مردم را به درستی درک کنند و نه مردم، حرف ایشان را خوب بفهمند. امام علی علیه السلام در نامه ای به فرماندار مکه چنین می نویسد: «نباید میان تو و مردم، واسطه و سفیری جز زبانت و حاجب و پرده داری جز چهره ات باشد».(1) آن حضرت در نامه ای خطاب به مالک اشتر چنین دستور می دهد: «برای شنیدن سخنان کسانی که حاجت و گرفتاری دارند، زمانی از وقت خود را اختصاص ده که با ایشان بنشینی و بدون داشتن محافظ، در کمال فروتنی، کلامشان را بشنوی» و می نویسد: «نگذار زمان دور بودن تو از مردم طولانی شود».(2)

انصاف و مهربانی با مردم

انصاف و مهربانی مسئولان با مردم، همواره مایه دل گرمی مردم و کم رنگ شدن مشکلات و نارسایی ها می گردد. بی شک، این امر، پشتوانه محکمی برای ثبات نظام است و موجب ناامید شدن دشمن در ایجاد فاصله میان مردم و مسئولان می شود.

از حقوق مسلّم مردم بر مسئولان حکومت، حفظ آرامش و برقراری امنیت است؛ زیرا در سایه امنیت، زندگی مردم از آرامش و نشاط برخوردار می شود و بسیاری از معضلات و کمبودها از میان می رود

امام علی علیه السلام نیز در نامه های فراوان خویش به مسئولان و والیان مناطق گوناگون، آنان را همواره به مهرورزی، محبت و انصاف با مردم سفارش می فرمود. از جمله، در نامه ای به مالک اشتر می نویسد: «با خدا، مردم، خویشاوندان نزدیک و افرادی از رعیت خود که آنان را دوست داری، انصاف را رعایت کن که اگر چنین نکنی، ستم کرده ای».(3) از این کلام نورانی امام علیه السلام دو نکته مهم را می توان به دست آورد: اول اینکه انصاف با مردم و با خدا در کنار هم قرار گرفته و دوم اینکه بی انصافی با مردم، با ستم مساوی دانسته شده است.

 

امنیت؛ وظیفه دولت

امنیت اجتماعی، اهمیت و نقش بسیار حساسی در ابعاد مختلف زندگی انسان دارد، به طوری كه انسان ها در هیچ برهه‌ای از زمان، برای تأمین امنیت بی‌ تفاوت نبوده ‌اند و چه بسا جامعه، هزینه ‌های زیادی را برای تأمین امنیت و آرامش تحمل نماید.از آنجایی كه امنیت، یك نعمت بی ‌بدیل می باشد و در همه ابعاد فردی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، قضائی و ...، دارای نقش و از نیازهای اصلی فرد و جامعه می باشد و ایجاد گسترش آن نیز وظیفه آحاد ملت، حكومت ‌ها و دولت هاست؛ از این رو هیچ مكتب یا نظام حقوقی نمی تواند خود را نسبت به موضوع امنیت بی‌ تفاوت قلمداد نماید؛ زیرا امنیت گذشته از اینكه فی‌ نفسه یكی از ضروری‌ ترین نیازهای بشر است، عامل مهمی نیز برای رشد و توسعه فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، علمی و اقتصادی است. اسلام نیز به عنوان یك نظام حقوقی جامع و مترقی كه پاسخگوی نیازهای فردی و اجتماعی افراد در همه زمان ها و مكان ها می ‌باشد، از این قاعده مستثنی نیست. نیم نگاهی به متون دینی، احكام و مقررات اسلامی بیانگر آن است كه اهمیت امنیت، در همه عرصه ‌ها و راه حل ‌های تحقق بخشیدن به امنیت اجتماعی، بیش از سایر نظام های حقوقی در دین اسلام مورد مداقه قرار گرفته است.

جامعه

امام علی علیه السلام تأمین امنیت افراد جامعه، به ویژه مظلومان و مستضعفان را یکی از دلایل برقراری حکومت اسلامی می داند.(4) ایشان در نامه خود به مالک اشتر، برقراری امنیت شهرها را نیاز مهم جامعه و وظیفه حکومت معرفی می کند.(5)

از حقوق مسلّم مردم بر مسئولان حکومت، حفظ آرامش و برقراری امنیت است؛ زیرا در سایه امنیت، زندگی مردم از آرامش و نشاط برخوردار می شود و بسیاری از معضلات و کمبودها از میان می رود. امام علی علیه السلام در سخنرانی های متعدد در مورد حفظ امنیت و جایگاه ویژه آن در جامعه سخن گفته است، از جمله فرموده است: «[به وسیله حکومت] با دشمنان مبارزه می شود؛ جاده ها امن و امان می گیرد؛ حق ضعیفان از نیرومندان گرفته می شود؛ نیکوکاران به رفاه می رسند و از دست بدکاران در امان می مانند».(6)

یکی از بزرگ ترین آفت های تهدید کننده مسئولان حکومت آن است که به بهانه مشکلات کاری، از مردم فاصله بگیرند و ارتباطشان با آنها غیر مستقیم شود. این فاصله ها سبب می شود نه مسئولان درد و مشکلات مردم را به درستی درک کنند و نه مردم، حرف ایشان را خوب بفهمند.

تأمین رفاه عمومی

خداوند نعمت های فراوان مناسب نیاز انسان را آفریده و آن ها را مسخر انسان قرار داده است تا بتواند زندگی مناسب شان و کرامت خود را به پا دارد. بر این اساس یکی از اهداف دولت اسلامی به عنوان خلیفه خدا بر روی زمین، تحقق بخشیدن غایات الهی و رساندن جامعه به رفاه و آبادانی را هدف اول حکومت اسلامی شمرده و بی توجهی به آن را عامل نابودی حکومت می داند؛ بنابراین اسلام یک دین زندگی گراست، نه زندگی گریز و بین بهره مندی نعمات دنیوی و سعادت اخروی منافاتی نمی بیند؛ بلکه آنان را که از راه مشروع در پی فراهم کردن رفاه خود و خانواده خویش بر می آیند نیز تشویق می کند. بنابراین فراهم کردن زمینه رفاه عمومی از وظایف اصلی دولت است. بی تردید رفاه مورد نظر اسلام با رفاه سایر نظام ها تفاوت دارد و مقید به اموری چون مشروعیت، همگانی بودن و رعابت حدود الهی است. فقر و ناداری، از معضلات پیچیده ای است که گسترش آن، نه تنها آسایش و آرامش عمومی جامعه را به هم می زند؛ بلکه از رشد علمی، فرهنگی و معنوی آن جامعه جلوگیری می کند؛ ازاین رو، دولت مردان و مسئولان نظام باید برای ریشه کنی آن تلاش کنند.

امیرمؤمنان علی علیه السلام در نامه به مالک اشتر، با برشمردن قشرهای گوناگون جامعه اعم از نظامیان، کارگزاران، بازرگانان، صاحبان صنعت، پیشه وران و...، بر تأمین رفاه برای همه این گروه ها تأکید می کند و حتی تأمین رفاه و آسایش غیرمسلمانان را که متعهد به پرداخت جزیه هستند، از او می خواهد.(7)

پی نوشت ها :

1. نهج البلاغه، نامه 67.

2. همان، نامه 53.

3. همان.

4. همان، خطبه 131.

5. همان، نامه 35.

6. همان، خطبه 40.

7. همان، نامه 53.

اولین سکولار دنیای اسلام
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 |
سکولاریسم (saecularism)در فرهنگ غرب در معانی مختلفی از قبیل جدا انگاری دین و دنیا، غیر مقدس، غیر روحانی، عقلانیت، علم گرایی، نوگرایی و مدرنیسم به کار می رود.
سکولاریسم
بیشتر ادیان از همان زمان ظهور با بی مهری اطرافیان خود مواجه شده من جمله آیین مسیحیت که از همان ابتدای شکل گیری خود و بعد از عروج عیسی مسیح با آفت تحریف مواجه شد. این آیین با شروع دوره رنسانس در عرصه های مختلف رو به افول گذاشت به گونه ایی که نه تنها دست آن از عرصه حکومت و مسائل دنیوی کوتاه شد بکه حتی قداست آن نیز در معرض خطر قرار گرفت . تحوّلات علم و دین در مغرب زمین مورد توجّه مسلمانان قرار گرفت تا آنجا که بعضی چنان شیقته شدند که نسخه آن را پیچیده و ترقی کشور اسلامی را منوط به جدایی دین از مسائل سیاسی و حکومت دانسته اند و این فرایند را، فرایند سکولار شدن گویند.

 

تعریف سکولاریسم

سکولاریسم (saecularism)در فرهنک غرب در معانی مختلفی از قبیل جدا انگاری دین و دنیا، غیر مقدس، غیر روحانی، عقلانیت، علم گرایی، نوگرایی و مدرنیسم به کار می رود. واژه لاتینی آن یعنی سکولرم (saeculum) در زبان کلاسیک مسیحیت نقطه مقابل ابدیت و جاودانگی و الوهیت ، یعنی زمان حاضر است که در آن به سر می بریم و در اصطلاح به معنای هر چیزی است که به این جهان تعلق دارد و به همان اندازه و به طور غیر مستقیم از خداوند و الوهیت دور است. مفهوم سکولار درباره چیزهایی به کار می رفت که این جهانی یا غیر مقدس و ناسوتی بودند و این کاربرد تداعی کننده اعتقاد به برتری امور و مفاهیم دینی بود، از عجایب روزگار اینکه امروز این واژه جایگاه خود را ترک گفته و امر دینی ، غیر مقدس و امر غیر دینی و سکولار، مقدس شده است . امروزه سکولار به کسی یا چیزی می گویند که علاقه ایی به امور معنوی و مذهبی ندارد و همه نیازهای خود را از علوم تجربی، عالم ماده و عقل خود بنیاد تأمین می کند. در ادبیات فارسی برای این واژه مفاهیم دنیاگرایی، دنیازدگی، دنیویگری، جداانگاری دین و دنیا، دین زدایی، دنیوی سازی، دیانت زدایی و فردی شدن به کار رفته است. سکولار اخلاق را نیز هدف گرفته است از آنجاییکه خدا و آخرت از نظر آنان ارزش و اعتبار ندارد بنابراین سعادت را نیز باید در همین عالم خاکی دنبال کرد و این سعادت چیزی نیست جز کسب بهترین  و برترین لذت های عالم مادی.

از خطبه 3 نهج البلاغه می توان تفسیری در باب سکولاریسم داشت حضرت در این خطبه می فرمایند: سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور فروان بیعت کنندگان نبود و یاران حجت را برمن تمام نمی کردند و اگر خداوند از علما عهد و پیمان نگرفته بود که برابر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان ، سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته رهایش می ساختم و آخر خلافت را به کاسه اول آن سیراب می کردم، آنگاه می دید که دنیای شما نزد من از آب بینی بزغاله ایی بی ارزش تر است

پیشینه سکولاریسم

سکولاریسم را به عنوان یک نظریه رسمی نخستین بار جورج جی. هالیواک در سال 1846 در کشور انگلستان مطرح کرد . گرچه نفی دخالت دین در عرصه های زندگی انسان چیز جدیدی نبوده است و از دوران رنسانس و عصر روشنگری ( قرن 15و16 ) به سبب درگیری های میان علم و دین از یک طرف و عقل و دین از طرف دیگر سابقه داشته، بی تردید از همان دوران قرون وسطا به ویژه در پایان این دوره زمزمه هایی در نفی دخالت دین از ساحت های مختلف زندگی بشر برخاسته بود و عده ایی در پی جای گزین کردن عقل خود بنیاد و علم تجربی به جای آن بوده اند و پس از کشمکش های بسیار تا حد زیادی نیز موفق شدند امّا مسئله این است که تا میانه قرن نوزدهم این مسائل هنوز تحت یک نظریه ی سامان یافته و روش مند تبیین نشده بودند و هالیواک آن را به طور رسمی اعلام کرد.

سکولاریسم
اولین بانی سکولاریسم در اسلام

معاویه اولین بانی و تفکر  سکولاریستی در اسلام به طور نظری و عملی است. در سال 40 قمری وقتی که معاویه قرارداد صلح با امام حسن را امضاء کرد و بدون دغدغه بر مسند حکمت تکیه زد، اندیشه درونی سکولار خود را چنین ابراز کرد: من با شما جنگ نکردم که نماز بخوانید و روزه بگیرید و حج را برگزار کنید و یا زکات بدهید شما خود این کارها را می کنید بلکه من با شما جنگ کردم تا بر شما حکومت کنم. علامه طباطبایی درباره این جملات معاویه می فرمایند: معاویه اشاره می کرد که سیاست را از دیانت جدا خواهد کرد و نسبت به مقررات دینی ضمانتی نخواهد داشت و همه نیروی خود را در زنده نگه داشتن حکومت خود به کار خواهد بست. حاکمان بعدی نیز به دیانت حقیقی تن نمی دادند و دلیل واضح آن در حاشیه ماندن امامان شیعه از عرصه ی سیاست و حکومت و شهادت یازده امام به دست حاکمان اموی و عباسی در طول بیش از دو قرن است. با این حال به ظاهر خود را حامی دین معرفی می کردند و آشکارا از طرد دین و مخالفت با آن به شدّت پرهیز داشتند.

معاویه اولین بانی و تفکر سکولاریستی در اسلام به طور نظری و عملی است. در سال 40 قمری وقتی که معاویه قرارداد صلح با امام حسن را امضاء کرد و بدون دغدغه بر مسند حکمت تکیه زد، اندیشه درونی سکولار خود را چنین ابراز کرد: من با شما جنگ نکردم که نماز بخوانید و روزه بگیرید و حج را برگزار کنید و یا زکات بدهید شما خود این کارها را می کنید بلکه من با شما جنگ کردم تا بر شما حکومت کنم

از خطبه 3 نهج البلاغه می توان تفسیری در باب سکولاریسم داشت حضرت در این خطبه می فرمایند: سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور فروان بیعت کنندگان نبود و یاران حجت را برمن تمام نمی کردند و اگر خداوند از علما عهد و پیمان نگرفته بود که برابر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان ، سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته رهایش می ساختم و آخر خلافت را به کاسه اول آن سیراب می کردم، آنگاه می دید که دنیای شما نزد من از آب بینی بزغاله ایی بی ارزش تر است. ( نهج البلاغه دشتی / خطبه 3 ) حضرت نیز جدایی دین از دنیا را بر نمی تافت و این دو را لازم و ملزوم هم می دانستند.

 

ایران و سکولاریسم :

نقطه فراز سکولار در ایران در دوره قاجار به جنگ ایران با روسیه تزار بر می گردد که با فتوای جهاد و همراهی علمای بزرگ پیروزی حاصل شد اما ادامه جنگ بنا به عللی مانند عدم تهیه آلات جنگی و اختلاف درباریان قاجار به شکست منتهی شد،حاکمان قجر برای سرپوش گذاشتن به شکست های خود گناه آن را متوجه روحانیت کردند که موجب انزوای روحانیت از سیاست  و حکومت شد. این روال در دوره مشروطه نیز ادامه داشت و با ظهور رضاخان نظام ضد دینی به وجود آمد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی دوباره تز سکولار احیا شد و شادروان دکتر شریعتی خطاب به روشنفکران مدعی سکولار گفت: چگونه استعمار به دهان ما انداخت که مذهب از زندگی جداست و روشن فکران ما هم طوطی وار بازگو کردند، به خیال اینکه دارند ادای روشن فکران اروپا را در برابر کلیسا در آورند غافل از اینکه این قیاس مع الفارق است . 


منابع :

1. نهج البلاغه ترجمه دشتی

2. تأملاتی جامعه شناسانه درباره سکولار شدن / هادی جلیلی / نشر طرح نو

3. سکولاریسم در مسیحیت و اسلام / محد حسن قدردان قراملکی / دفتر تبلیغات اسلامی

4. اخلاق سکولار / محمد سر بخشی / موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی

همسایه داری شرط ایمان به پیامبر
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 |

همسایه داری شرط ایمان به پیامبر

همسایه

 

آیا تا به حال، از دست همسایه ناراحت شده اید؟ یا به عکس، همسایه از شما رنجیده و دلخور شده؟ علت چیست؟

چگونه می توان از آن پیشگیری کرد و راه همزیستی و حسن معاشرت را با همسایگان داشت؟

این مسأله گاهی به نشناختن حقوق همسایه مربوط می شود، گاهی هم ریشه در رعایت نکردن آن دارد، ببینیم در دستورالعمل های مکتب ما چه نکاتی وجود دارد؟

حدود همسایه

بعضی می گویند، "چهاردیواری اختیاری" . اما این سخن نمی تواند معقول و مشروع باشد و با عرف هم سازگاری ندارد گرچه انسان ها را دیوارهای خانه ها از هم جدا می کند و هر کسی وارد محدوده خانه و زندگی خویش می شود اما زندگی اجتماعی افراد جامعه را به صورت اعضای یک خانواده در می آورد که باید با هم در تعامل و ارتباط و تعاون باشند. به همین جهت هر دو همسایه باید آرام بخش دیگری باشد و هر یک زیر سایه همسایه خود احساس امنیت، آسودگی و اعتماد کند.

هر چه روحیه دینی و اخوت میان افراد جامعه حاکم باشد و افراد قانونمند باشند به همان اندازه رابطه ها نزدیکتر و صمیمی تر و فاصله ها کمتر می شود و دو همسایه، بازوی یکدیگر می شوند و در غم و شادی و راحتی و رنج، شریک هم می گردند. برعکس آن در جوامع غربی و غرب زده هر چه علایق مذهبی کم رنگ تر و ضعیف تر باشد. زندگی ها حالت سردی و کسالت بار پیدا می کند که نه تنها یک دیوار بلکه دیوارهای متعددی میان دو همسایه و دو هم محل، یا کسانی که در یک خیابان و یا ... به سر می برند، پدید می آید و همه از احوال هم غافلند.

حالا از خودمان بپرسیم که همسایه کیست؟ و وظیفه ما نسبت به او چیست؟ حد و حریم همسایگی تا کجاست؟

گاهی هم باید جور همسایه را کشید. این شرط همسایگی خوب است. حسن همجواری تنها این نیست که اذیت و رنجی به همسایه نرسانیم. گاهی تحمل سختی ها و ناملایمات که از سوی او برایمان پیش می آید مصداق این حُسن همجواری است. اگر بخواهیم روابط از هم نگسلد، باید صبور بود و با تحمل و گرنه پاسخ بدی را با بدی دادن و مقابله به مثل کردن. نشان حقارت روح است

همسایگی و حسن همجواری

داشتن بهترین خانه اما با همسایه ایی بد و مردم آزار، مفت هم نمی ارزد! افراد عاقل و هوشیار در جایی خانه می خرند که محلش خوب و همسایگانش سالم و با فرهنگ باشند و گرنه یا باید خانه را عوض کرد یا عمری در رنج و عذاب به سر برد، توجه به همسایه در خریدن و ساختن خانه، مغازه و محل کار نشانه خردمندی است.

حضرت علی علیه السلام در نامه ای به فرزندش امام حسن مجتبی(علیه السلام ) به عنوان توصیه هایی پدرانه می نویسد:

" ... سَل عن الرفیق قبل الطریق و عَن الجار قبل الدار... " (1)؛ پیش از سفر، از همسفر بپرس و پیش از خانه، از همسایه!

همسایه خوب داشتن نعمتی ارزشمند است و همسایه خوب بودن، محبت آور و رفیق ساز است.

همیشه دل ها متوجه جایی می شود که دوستی و نیکی از آن جا می جوشد. هر جا که شهد خیر باشد همه گرد آن می آیند لذا جامعه و محیط هم آبادتر می شود. حضرت علی علیه السلام می فرماید:

"مَن حَسُنَ جواره کَثُرَ جیرانه"(2) آنکه همسایگی اش نیکو باشد، همسایگان اش روز افزون می شوند.

از امام صادق علیه السلام آمده که: "حُسنُ الجوار یَعمِرُ الدیار و یَزید فی الاعمار"(3)؛ همسایه خوب، هم آبادیی ها را آبادان می سازد و هم عمرها را می افزاید.

 

توصیه به حسن همجواری

حضرت علی علیه السلام پس از آنکه از دست شقی ترین افراد کور دل و کج فهم، ضربت خورد و در بستر افتاد در آستانه ی شهادت توصیه هایی فرمودند از جمله:

"الله الله فی جیرانکم، فانها وصیّة نَبیَّکم، مازال یوحی بهم حتی ظَنَّنا اَنّه سیورتهم" (4)

خدای را خدای را، درباره همسایگان تان، که این وصیت پیامبر شماست. پیامبر خدا همواره نسبت به همسایگان سفارش می فرمود، تا حدی که گمان کردیم آنان را از ارث برندگان قرار خواهد داد!

گاهی هم باید جور همسایه را کشید. این شرط همسایگی خوب است. حسن همجواری تنها این نیست که اذیت و رنجی به همسایه نرسانیم. گاهی تحمل سختی ها و ناملایمات که از سوی او برایمان پیش می آید مصداق این حُسن همجواری است. اگر بخواهیم روابط از هم نگسلد، باید صبور بود و با تحمل و گرنه پاسخ بدی را با بدی دادن و مقابله به مثل کردن. نشان حقارت روح است. به علاوه این کار از همه برمی آید. گذشت و تحمل است که اراده و ایمان و بزرگواری می طلبد. گاهی باید سنگ زیر آسیا بود.

امام کاظم علیه السلام فرمود: "حسن همجواری و همسایه خوب بودن، تنها آزار نرساندن نیست، بلکه آن است که بر اذیت همسایه صبور و بردبار باشی".(5)

خدای را خدای را، درباره همسایگان تان، که این وصیت پیامبر شماست. پیامبر خدا همواره نسبت به همسایگان سفارش می فرمود، تا حدی که گمان کردیم آنان را از ارث برندگان قرار خواهد داد!

این گونه احادیث مجوز همسایه آزاری نیست. بلکه اگر توصیه به بردباری شده شدیدتر آن سفارش به خوش رفتاری و نرساندن آزار و آسیب به همسایگان است. مزاحمت برای همسایه از بدترین رفتارهای اجتماعی است.

 

آخرین مرز

گاهی مزاحمت به حدی می رسد که پایان خط است و حریم ها و حرمت ها دیگر فرو می ریزد. چون خود همسایه مردم آزار، حریم نگه نداشته است.

آمده است مردی خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله) رسید و از آزار همسایه اش شکایت کرد. حضرت فرمود: برو  و تحمل کن. بار دوم به خدمت حضرت رسید و باز گلایه کرد باز ایشان دستور به تحمل دادند. وقتی برای سومین بار شکایت از همسایه را به نزد پیامبر آورد. حضرت چنین راهنمایی کردند: "روز جمعه، وقتی مردم به سوی نماز جمعه می روند تو وسایل و اسباب و اثاثیه خود را بیرون بریز و در رهگذر مردم قرار بده تا همه آنان این صحنه را ببینند. وقتی علت را می پرسند، ماجرا را به آنان بگو: آن مرد نیز چنین کرد. مرد همسایه (که آبروی خود را در خطر دید) بی درنگ به سوی او شتافت و ملتمسانه از او خواست که وسایلش را به خانه باز گرداند و قول داد که دیگر آن گونه رفتار نکند. (6)

این نتیجه ی بی پروایی و قدر نشناسی به لطف ها و مدارا هاست. از حلم و صبر دیگران نباید سوء استفاده کرد و نجابت و بزرگواری را نباید به حساب ضعف یا بی عرضگی آنان گذاشت.

 

حق همسایه

رعایت حقوق همسایه تنها به پرهیز از آزار بر نمی گردد بلکه سرکشی، رسیدگی، احوالپرسی، رفت و آمد، (به غیر از فضولی است) مساعدت و یاری، عیادت، انفاق و صدقه، رفع نیاز، همدردی و ... از جمله اموری هستند که بر عهده هر همسایه است.

 

آری مسلمانی با عمل است نه با شعار!

اگر این حق و حد که از هر چهار طرف چهل همسایه احوالش مراعات شود، مسئولانه شناخته و رعایت شود در جامعه اسلامی نیازمند و بینوای بی سرپرست و رنجیدگان آبرومند که صورت خود را با سیلی سرخ نگه می دارند یافت نخواهد شد. به امید آن روز همه با هم کوشا باشیم.

 

پی نوشت ها:

1- نهج البلاغه، نامه 31

2-عزرالحکم، ج7، ص49 (چاپ دانشگاه)

3- کافی، ج1، ص667، حدیث 7و8

4-نهج البلاغه، نامه 47  خطاب به امام حسن و امام حسین علیهماالسلام

5- کافی، ج2، ص667

6- همان، ص668

7-عزرالحکم، ج7، ص49

8-سفینة البحار، ج1، ص192

بیان واقعیات از لسان امیرالمومنین
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 |

بیان واقعیات از لسان امیرالمومنین

نهج البلاغه
 هر ولقعه تاریخی را باید در بستر اتفاق آن با توجه به انگیزه های  افراد دخیل در آن بررسی کرد نه بر حسب تعصب و فکر و خیال و مقدمات نا صواب یکی از این جریانات جنجال بر انگیز ماجرای قتل عثمان است که عده ای  از سر غرض ورزی اشتباهات خود وی که مسبب قتلش شد را نادیده گرفتند و با چشم بستن از حقایق آن را به شخصیتی چون امام علی علیه السلام نسبت دادند و امام علی علیه السلام با روشنگری تمام جوانب و ابعاد این جریان را تبیین میکند  .یکی از مسائل مهمی که در دوران حیات حضرت علی علیه السلام به وقوع پیوست و دشمنان و بدخواهان، آن را به عنوان وسیله ای بر ضد آن حضرت، به کار گرفتند، مسأله قتل عثمان بود. ماجرایی که عاملان آن برای مظلوم جلوه دادن خویش و ایجاد زمینه برای به قدرت رسیدن خود و همچنین جهت تضعیف موقعیت امیرالمؤمنین علیه السلام، به آن حضرت نسبت دادند و عده ای افراد ساده لوح که همیشه بدون تفکر و پردازش اطلاعات، پیرو شایعات مطرح در جامعه هستند، آن را پذیرفتند.

حضرت علی علیه السلام، در خطبه سی ام از نهج البلاغه، از این مسأله برائت جسته. و هر گونه اقدام در قتل عثمان یا تلاش برای ممانعت از آن را از خود به دور می داند.

« لو امرت به لکنت قاتلاً او نهیت عنه لکنت ناصراً »

«اگر من دستور کشتن عثمان را داده بودم، قاتل او بودم و اگر از قتل او جلوگیری می کردم، یاری کننده او بودم. »

 

تعریف قتل بی واسطه و قتل با واسطه

اساسی ترین شرط قتل نفس و صدق جنایتکار بر فردی، تعّمد و آگاهی بر انجام قتل است. اگر آگاهی و عمد در کار نباشد، حتی اگر قتل صورت بگیرد، عنوان جنایت ندارد بلکه خطا یا اشتباه است ولی باید دید پرداخت شود.

در مباهت فقهی هم انواع مختلفی برای دخالت  در قتل عنوان شده است از جمله:

1- دستور به قتل،  2- شرکت در قتل،  3- آماده کردن مقدمات قتل،  4- مباشرت مستقیم به قتل و ...

با این مقدمه روشن می شود که امیرالمؤمنین علیه السلام در جمله مورد تفسیر می خواهد موقعیت خویش را در داستان قتل عثمان، هم از دیدگاه فقهی و هم از دیدگاه اخلاقی بیان فرماید. امیرالمؤمنین علیه السلام، دستوری به قتل عثمان داده است، و هیچ مشارکت و مباشرتی هم در این توطئه نداشته است بنابراین نه به لحاظ فقهی و نه به لحاظ اخلاقی، این عمل به امیرالمؤمنین علیه السلام منسوب نمی شود و بر او صدق نمی کند. 1

می دانیم که مسأله قتل عثمان، ریشه های شناخته شده ای در اعمال او داشت و همه محققان بر این باورند که سوء تدبیر عثمان در امر حکومت و تبدیل آن به یک امر فامیلی و حیف و میل عظیم در بیت المال مسلمین و ظلم فراوان بستگان او نسبت به توده های مستضعف سبب ایجاد نفرت عمومی نسبت به عثمان گشت، تا آنجا که یک گروه چند صد نفری، خانه او را محاصره کردند و او را به قتل رساندند و سپاه عظیم اسلام که فاتح مصر و ایران و روم بود در برابر این قتل سکوت اختیار کرد، چرا که از کارهای او ناراضی  بودند و حتی او را مستحق قتل می دانستند. اما پس از کشته شدن او مردم دو گروه شدند:

گروهی که شاید اکثریت را تشکیل می دادند، به این قتل راضی یا لااقل نسبت به آن بی تفاوت بودند. و گروه دوم او را مظلوم می دانستند، و در این میان، منافقان برای ایجاد تفرقه میان مسلمانان و تغییر مسیر خلافت که به سمت حضرت علی علیه السلام کشیده شده بود و مورد قبول اکثریت مردم واقع شده بود، مساله قتل عثمان را دستاویزی برای رسیدن به مقاصد خود کردند.

حضرت علی علیه السلام در این خطبه پاسخ تمام شایعات را بیان می فرماید که من در این قضیه بی طرف بودم، نه دست به خون او آلوده کردم و نه از او و خلاف کاری هایش دفاع کردم. 2

حضرت علی علیه السلام، وضعیت عثمان را توضیح می دهد تا موضوع روشن تر شود:« من وضع عثمان را در چند جمله مختصر برای شما جمع نموده و توضیح می دهم، او خویشاوندان خود را بر دیگر مسلمانان مقدم داشت و این یک تقدیم و ترجیح بدی بود و شما داد و فریاد کردید و اضطراب به راه انداختید و در این داد و فریاد کار ناشایستی را مرتکب شدید و برای خداست حکم عادلانه برای عثمان که خویشاوندان خود را بر مسلمین ترجیح داد و درباره شما که در کارهای او به داد و فریاد و اضطراب افتادید

جلوگیری از قتل، یاری مقتول است

آری، هر فرد یا گروهی که از قتل یک فرد به هر نحوی جلوگیری نماید، آن فرد را یاری نموده و در بقای حیات او مؤثر می باشد. مقصود امیرالمؤمنین علیه السلام از جمله او نهیت عنه لکنت ناصراً آن است که پس از آن همه نصیحت و اخطار و هشداری که به عثمان دادم و او و خویشاوندانش اخطارهای مرا نادیده گرفتند، این حادثه رخ داد و عثمان می توانست خود از حیاتش دفاع کند اما به سوی مرگ پیش رفت. در این صورت من چگونه می توانستم او را از مرز مرگ برگردانم و از آن حادثه جلوگیری کنم؟

 

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

نهج البلاغه

در فراز دیگری از این خطبه، حضرت علی علیه السلام، وضعیت عثمان را توضیح می دهد تا موضوع روشن تر شود:

« و انا جامع لکم امره: استاثر فاساء الاثرة و جز عتم فاساتم الجزع و لله حکم واقع فی المستاثر و الجازع »

« من وضع عثمان را در چند جمله مختصر برای شما جمع نموده و توضیح می دهم، او خویشاوندان خود را بر دیگر مسلمانان مقدم داشت و این یک تقدیم و ترجیح بدی بود و شما داد و فریاد کردید و اضطراب به راه انداختید و در این داد و فریاد کار ناشایستی را مرتکب شدید و برای خداست حکم عادلانه برای عثمان که خویشاوندان خود را بر مسلمین ترجیح داد و درباره شما که در کارهای او به داد و فریاد و اضطراب افتادید.»

 

رویدادهای بزرگی که در جوامع بشری اتفاق می افتد، قابل سه نوع تجزیه و تحلیل است:

نوع اول: تجزیه و تحلیل برای شناخت اجزاء و روابط  تشکیل دهنده آن رویداد، فقط برای فهم و درک آن که چه بوده و چرا به وقوع پیوسته است؟

نوع دوم: تجزیه و تحلیل برای سوء استفاده و بهانه گیری و بدست آوردن وسیله ای برای خودخواهی ها و تحقق بخشیدن به آرمان ها شخصی.

نوع سوم: تجزیه و تحلیل حادثه برای افزایش تجربه ها و دانستنی های سودمند و کشف اصول و قوانین در اعتلاء و سقوط حیات انسان ها. این نوع از تجزیه و تحلیل برای حوادث و رویدادهای بزرگ تاریخ واجب و ضروری است. 

 

نتیجه :

در سرتاسر نهج البلاغه، در هر موردی که امیرالمومنین علیه السلام در باره حادثه عثمان، سخنی گفته است، از نوع سوم تجزیه و تحلیل بوده و کوشش ضمنی خود را برای جلوگیری از نوع دوم تجزیه و تحلیل بیان فرموده است.

مضمون جمله آخر در جملات بیان شده، سکوت منطقی درباره حادثه عثمان است، آنجا که می فرماید: این حادثه  تحقق یافته و به گذشته خزیده است، شما در پیش روی خود کتاب الهی و سنت پیامبر و عقل و وجدان را دارید، شما باید مطابق این منابع در همه حوادث نظر کرده و نتیجه گیری نمایید. 3

 


پی نوشت ها:

1- شرح و تفسیر نهج البلاغه، علامه محمدتقی جعفری، ج 8 ، ص 124

2- پیام امام امیرالمومنین، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج 2، ص 233

3- شرح نهج البلاغه- علامه محمدتقی جعفری، ج 8- ص 130

علی(ع) و سکولاریزم
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 |
به قول سلمان فارسی وقتی که دید بعد از فوت پیامبر ریختند به خانه علی و علی را به زور کشیدند به سمت مسجد برای بیعت. آنجا دارد که بعضی از اصحاب خاص حضرت امیر دست به شمشیر به چشم علی نگاه می‌کردند که ایشان فرمان درگیری بدهند و حضرت امیر با چشمش اشاره کرد که کاری نکنید. آنجا دارد که سلمان فارسی کنار کوچه ایستاده بود و دید که دارند با علی چه می‌کنند. وقتی که حضرت امیر علامت داد که کاری نکنید.این دورانی است که باید تحمل کرد.
گرچه علی روح بزرگی بود در کالبد تنگ جهان و جامعه دوران علی شایستگی ایشان را نداشت و او بزرگتر از آن جامعه و فراتر از ظرفیت آن مردم بود، اما وقتی نام رفتار علوی یا دولت علوی را می‌شنویم، باید متوجه باشیم که سخن از یک شخص، هر چند بزرگ، در میان نیست؛ بلکه گفتگو از یک مکتب است که علی نمونه بارز و برجسته تربیت شده این مکتب می‌باشد. مکتبی که بنیانگذارش پیامبر بزرگ خدا بود و ایشان شاگرد برجسته آن مکتب. او از پیامبر آموخت که جامعه دینی جامعه‌ای است که بدون لکنت زبان بشود حق ضعفا و محرومین را و طبقات پایین جامعه راـ که معمولا قدرت مطالبه حقوق خود را ندارند ـ از صاحبان قدرت و ثروت گرفت.
روایت از ایشان نقل شده که فرمودند: «انی سمعت رسول الله..یقول فی غیر مره» من شنیدم که به شکل متواتر در موقعیت‌های مختلف، پیامبر این نکته را به زبان آورد که: «لن تقدس امه لا یوخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متتعتع» آن امت و جامعه‌ای که حق ضعیفان را نشود بدون لکنت زبان و بدون ترس از اقویا و صاحبان قدرت و ثروت مطالبه کرد، قابل تقدیس و پاکیزه نیست. اینها در واقع تعریف جامعه دینی است. از زبان پیامبر اکرم که استاد و مربی علی بن‌ابی طالب است وحضرت علی فرمود: «اناعبد من عبید محمد(ص) ». یعنی من بنده‌ای از بندگان محمدم و مثل برده در برابر محمدم. یعنی هر چه دارم از اوست. در قاموس علی‌بن‌ابی‌طالب (ع) دولت دینی، ضامن عدالت دینی، ضامن حدود خدا، قوانین خدا و حقوق مردم است. حریم مردم، حریم خداست و حق‌الله؛ منتهی با تعریف دینیش نه با تعریف ماتریالیستی، تعریف لیبرالی و تعریف مارکسیستی‌اش. تجاوز به حریم انسانها و حقوق مسلم آنها، تجاوز به حریم خداست.
این منطق علی‌بن‌ابی‌طالب است و بارها در نهج‌البلاغه به تعابیر مختلف آورده‌اند. و باز ایشان از پیامبر اکرم نقل کرده‌اند که پیامبر فرمود: «من قتل دون حقه فهو شهید». هر کس برای دفاع از حق وحقوقش، چه حقوق معنوی یعنی کرامت و عزت انسانیش و چه حقوق مادی‌اش، یعنی در مبارزه با ظلم کشته بشود شهید راه خداست. این یکی از پاسخها به کسانی است که بارها گفته‌اند و می‌نویسند دین سراسر تکلیف است وحق و حقوق در دین اکرام نشده. چطور از حق و حقوق بشر در دین صحبتی نشده وقتی که پیامبرش می‌گوید: اگر در راه دفاع از حقوقتان کشته بشوید، انگار در راه خدا کشته شده‌اید. شهیدید مثل آنهایی که در جنگ احد و خندق در رکاب حضرت محمد شمشیر زدند و کشته شدند. منتهی نه حقوق تنها. حقوق توام با تکلیف. حقوقی که متقابلاً منشا مسئولیتهایی است. در دیدگاه‌های توتالیتر و نظامهای استبدادی مردم فقط تکلیف دارند و حقوقی ندارند. در نظامهای ماتریالیستی و لیبرال سرمایه‌داری که بر اساس غرایز انسان بنا شده مردم طبق ادعای تئوریک، فقط حقوق دارند و از مسئولیت‌های انسان نباید حرف زد. شما تا از مسولیت و تکلیف حرف بزنی متهم می‌شوی به نقض حقوق بشر و به محض اینکه از آرمان‌ها و حدود ارزش حرف بزنی متهم می‌شوی به تئوریزه کردن خشونت. اما در تفکر علی‌بن‌ابی‌طالب همه انسانها بدون استثناء حقوقی دارند و وظایف و مسئولیت‌هایی به اندازه‌ای که به مسئولیت‌ها عمل می‌کنند، حقوق برای آنها حتما محترم است و به اندازه‌ای که از حقوق استفاده می‌کنند مسولیت‌هایی دارند که باید به آن تن در دهند. مسئولیتهایی در برابر خدا، در برابر مردم و در برابر حق و سرنوشت خودشان. بنابراین می‌بینید که بین مبارزه با ظلم و دفاع از حقوق مردم با راه خدا و شهادت در راه خدا، یک پیوند عقیدتی در منطق علی‌بن‌ابی‌طالب (ع) برقرار است.
این تعریفی که از جامعه دینی عرض کردم، پیامبر در باره‌اش فرمود: هیچ کس به اندازه علی قدرت ایجاد چنین سیستمی و ساختن پرداختن چنین جامعه‌ای را ندارد و بنابراین خداوند او را بعنوان وصی و خلیفه بعد از من نصب کرد و پیامبر در روز غدیر خم، این را به مردم ابلاغ کرد که مردم« علی‌ اقواکم علی هذل الامر» یعنی هیچ کس به اندازه علی نخواهد توانست چنین جامعه‌ای را بسازد و لذا او حق خلافت دارد. لذا او از طرف خداوند به حاکمت منصوب شده. این انتصاب ملاکش چیست؟ این است که او بیشتر از همه به حقوق مردم وفا می‌کند و بیشتر از همه به مردم برای رسیدن به کمالات دنیوی و آخروی‌شان کمک می‌کند. همین منطق است که ایشان در خطبه 132 نهج‌البلاغه در مانیفست حکومتی‌شان می‌فرمایند: درحکومت اسلامی کسی که بخیل است و حرص می‌ورزد و چشم کج در مال مردم و نگاه تحقیر‌آمیز به حقوق مردم دارد، نباید مسؤول باشد. افراد جاهل و قشری و عوام حق ندارند وارد حکومت دینی بشوند. «و لا الحافی و لا الحسائف و لا المرتشی». رشوه خواران «ولا المعطل للسنه». آنهایی که سنت خدا و پیامبر را تعطیل می‌کنند؛ یعنی در حکومت با قانون بازی می‌کنند و هر جا و هر وقت دلشان بخواهد قانون الهی را اجراء می‌کنند و هر جا دلشان می خواهد اجرا نمی‌کنند. فرمود من به اینها اجازه نمی‌دهم در حکومت دینی وارد بشوند. من نمی‌گذارم فاسدها و باندهای بی‌تقوا بر جان و مال و حقوق مردم مسلط بشوند. تا زنده‌ام نمی‌گذارم افراد بخیل و حریص به مال مردم، آدمهای دنیا طلب و عیاش و پرخور بر مردم حکومت کنند و وارد دولت بشوند. نمی‌گذارم افراد نادان و قشری و جاهل بر سر کار بیایند تا جامعه را منحرف کنند. «الجاهل یضلهم بجهله». اگر جاهلان و سفها، افراد سخیف و نادان بر سر کار بیایند، جامعه را منحرف می‌کنند و نمی‌گذارم افراد زورگو و مستبد بر مردم مسلط شوند تا با بی‌عدالتی حکم برانند و اموال مردم و فقرا را بالابکشند و همه چیز را توجیه کنند و افراد بی‌زبان و نجیب را در جامعه محروم کنند.«یقطعهم بجفائه». نمی‌گذارم رشوه‌خواران در مدیریت‌های حکومت نفوذ کنند تا حقوق مظلومین فراموش شود. «المرتشی فی الحکم». نمی‌‌گذارم قاضی‌های رشوه‌خوار بر گردن مردم سوار شوند تا مردم را نابود و سنت پیامبر را تحقیر کنند. فرمود: منطق من در حکومت این است و هر کس با من است بسم‌ ا….. هر کس بر من است باز هم بسم الله .
در روایت دیگری فرمود: بدترین حاکمان و دولتمردان آنها هستند که حب‌الفخر دارند. حب‌الفخر یعنی همین جاه‌طلبی، شهرت‌طلبی ، شهرت پرستی و خود را از مردم بالاتر دیدن. فرمود در حکومت اسلامی حاکمان حق ندارند از بالا به مردم نگاه کنند و مردم را پایین‌تر از خودشان بدانند و ببینند. فرمود:من با حاکمان متکبر نمی‌توانم کنار بیایم و همه آنها را یا اصلاح و یا حذفشان می‌کنم. بعد رو کرد به مردم: اما شما مردم! من خدا را اطاعت می‌کنم ولی شما من را اطاعت نمی‌کنید. در حالی که معاویه خدا را اطاعت نمی‌کند اما مردمش او را اطاعت می‌کنند. هر چه به شما دستور می‌دهم همین طور در هوا یخ می‌زند و به مقصد نمی‌رسد. بعد فرمود که: پس اصلاً معلوم هست که شماها با چه نیتی با من بیعت کردید؟ دولت ارزشها و عدالت، مشروعیتش گره خورده است به اینکه مسؤولینش دنبال عدالت اجتماعی و پاسدار ارزشهای انقلابی و دینی و انسانی هستند یا نیستند.
بنابراین شما باید مراقب آن ایده‌ای باشید که به صراحت یا با کنایه می‌گویند یا می‌نویسند که حاکمیت اصلا نباید و نمی‌تواند ارزشهای فردی و اجتماعی اسلام را در سطح امور عمومی و اجتماعی پاسداری کند. دولت پاسبان نیکی‌ها نیست اصلا نباید کشیک ارزشها و عدالت را بکشد. فقط دولت ژاندارم امنیت است. دولت فقط باید آزادی رقابت در عرصه اقتصاد و در عرصه سیاست و عرصه فرهنگ ایجاد بکند. امنیت برای رقابت آزاد بدون هیچ شرط و حدود اخلاقی وفکری ایجاد کند و نه در عرصه فرهنگ مسؤول دفاع از حقیقت است ونه در عرصه اخلاقیات اجتماعی مسؤول دفاع از ارزشهاست ونه در عرصه اقتصاد، سیاست و حقوق اجتماعی مسؤول اجرای عدالت است. این منطق می‌گوید: چه بسا لازم است که دولتها برای حفظ قدرت و امنیت صاحبان ثروت بر خلاف ایمان، بر خلاف انسانیت و مذهب عمل بکنند. و آدم عاقل و انسان خردمند نباید دولت مردمی را به این دلیل سرزنش کند که چرا به منظور حفظ حکومت و قدرت از راههای غلط و عجیب و غریب استفاده کردی. برای اینکه در این منطق اگر رجل سیاسی امروز به خاطر بی‌تقوایی متهم بشود، فردا به خاطر نتیجه‌اش ـ یعنی کسب قدرت ـ در افکارعمومی تبرئه می‌شود. یعنی می‌گویند افکار عمومی عمل بد را به نتایجش می‌بخشند. تو هر کاری می‌خواهی بکن و به هر ترتیبی می‌خواهی به قدرت برسی، برس. مسئله‌ای نیست افکار عمومی فراموش می‌کند! شبیه این تعابیر را از نظریه‌پردازان سیاسی غرب و پدران سکولاریسم از آقای ماکیاولی تا دیگران تا همین امروز شماها زیاد می‌بینید. اینها اساسی را گذاشتند که طبق آن ملاحظات ارزشی نباید در تصمیم‌گیری دولت مردان دخالت کند چون معتقدند که با شخصیت اخلاقی نمی‌شود دولت تشکیل داد و به خصوص نمی‌شود آنها را حفظ کرد و بنابراین اخلاق از سیاست و دیانت از حکومت جداست و حتما احتیاج است به یک مقداری حقه‌بازی و تظاهر و عوام‌فریبی،بخصوص در سیستم جمهوری که بایدآراء را به هر شکلی جمع کرد و مسأله اصلی در آراء، مسأله کمیت است نه کیفیت و بنابراین دروغهای زیبای شهریار و حاکم و دولتمرد برای حفظ شهروندان در اطراف او لازم است و فرزانه کسی است که ماهرانه دروغ بگوید. مهم این نیست که تو راست می‌گویی یا دروغ. مهم این است که قدرت بدست بیاید و قدرت را نباید با معیارهای دینی و ارزشی ارزیابی کرد. چون ارزشها متعلق به حوزه خصوصی آدمها هستند. نمی‌توانند ملاک داوری در مورد اقدامات عمومی باشند. که اینها همه مبنای تفکر سکولار و درست در مقابل تفکر علی بن ابی طالب (ع) است.
تفکر سکولار که می‌گویم، اعم از دیدگاه‌های سلطنتی وتوتالیتر و استبداری سکولار است که کسانی مثل خود ماکیاولی یا توماس هابز طرفدارش بودند. یا نظامهای سکولار لیبرال که تئوریسین‌های جامعه مدنی در سنت لیبرالیسم طرفدارش بوده‌اند از جان لاک به بعد تا نظریه‌پردازان معاصر نئولیبرال. دنباله‌های این جریان در چند دهه اخیر، بطور خاص ادعا کرده‌اند که یک راه میان‌بر جدیدی کشف کرده‌اند برای دفورم‌های رادیکال تر در دولتهای سنتی و آن نه فقط تجدید نظر در ریشه‌ حقوق واخلاق بلکه تجدید نظر در ریشه‌های زبان و فهم مردم است. برای اینکه ریشه افکار قدیمی را در باب عدالت اجتماعی و ارزشها از خاک ذهن بشر بکنیم. چون مشکل بشر سنتی در ابهام زبان و انحراف زبان است.مشکل اصلی در ماهیت واژه‌هاست. واژه‌های قدیمی‌ای مثل عدالت. و باید این واژه‌های قدیمی مثل عدالت را بازنشست کرد و از رده خارج کرد و به جایش واژه‌های نویی بسازیم که همه این مفاهیم را مقید و محدود کند. یعنی مفاهیمی مثل عدالت یا ارزشهای اجتماعی که معیارهای فطری ما قبل دولتی‌اند برای دولتها و حاکمیت‌ها مزاحمند. اینها که اشاره می‌کنم یک مقدار زیادش را شما در نظریات فیلسوفان تحلیلی و گرایشات پوزیتیویستی در باب حقوق بشر می‌توانید تعقیب کنید. ببینید که چطور اینها همه مسئله عدالت و ارزشها را صرفاً به منازعات لفظی تبدیل کردند و گفتند تمام صحبتهایی که از عدالت اقتصادی و ارزشهای اجتماعی و حکومتی می‌شود که حکومت‌ها باید ارزشی باشند و دولتها باید ارزشی عمل کنند، اینها همه نقض علم اقتصاد و نقض علم سیاست است. این اقتصاد کلاسیک و سیاست کلاسیک که در دانشگاهها به شما تدریس می‌کنند، مضمونش همین‌هاست و شما جرات درک ریشه‌ای آنها و جرات نقد آنها را به این زودی‌ها نخواهید داشت.
چون نظام آموزشی ما، نظام آموزشی مبتنی بر ترجمه و تقلید است. نه مبتنی بر اجتهاد و ابتکار و خلاقیت. اینها صریحا می‌گویند که نباید با اعلامیه‌نویسی یک حقوق زایدی را برای فقرا و طبقات پایین در جامعه ایجاد کرد. اینها موی دماغ می‌شوند، پررو می‌شوند و این شعارها و تعابیر، این اصطلاحات، ما بعدالطبیعه است و اصطلاحات و تعابیر ایدئولوژیک است و اینها نباید واردعرصه سیاست و مدیریت و اقتصاد بشود واین تعابیر ما بعدالطبیعی را ضعفا و فقرا با همدستی یک مشت مذهبی امل شاعر پیشه ابداع کردند برای اینکه جلو توسعه را بگیرند.منتهی خوشبختانه حق و حقوق با اعلامیه نویسی گرسنه‌ها و مدافعان گرسنگان ایجاد نمی‌شود و این حقوق الهی مردم واین حرفها یک مشت ترکیبات کاذب است وحقوق در منطق ما قرار داد محض است. زبان عدالتخواهان و زبان بنیادگراهای دینی اصلا مشکل ذاتی دارد و این شعارها یک مقدار اصوات بی‌معنی است. اینها صرف‌الاسم‌ است. شما بحثهایی که پوزیتیسها کرده‌اند نگاه کنید. تمام اینها را می‌گویند.می‌گویند تمام ارزشهای اخلاقی و تمام گذاره‌های مابعدالطبیعی همه بی‌معنی و پوچ است. معنای واقعی نامها کجاست؟ آنجایی که سود مادی همه مبانی حقوقی، اخلاقی و عدالتخواهی را بی‌معنی می‌کند و زیر سؤال می‌برد. این یک جریان و یک خطر بالفعل برای انقلاب است و در واقع آخرین پیامهایی است که نسل قبل از شما دارد به شماها منتقل می‌کند. ذهنهایی که این‌ها را ترویج می‌کنند و ترجمه می‌کنند، ذهنهای به شدت قشری و خشکیده‌ هستند وتا حالا کار زیادی دست بشر داده‌اند. ذهنهایی که اصلاً روی ملاج این‌ها و روی خلاقیت این‌ها باران نباریده وبا این مفاهیم ارزشی حتی یکبار هم آشنا نشده‌اند. والا کیست که نداند تمرکز بی‌قید و شرط سرمایه‌های انبوه برای مصارف شخصی و به نفع یک اقلیت فاسد مبتنی بر غصب و اسراف وتبذیر و ربا،این‌ها با ایدئولوژی ماتریالیسم در غرب ودر جهان تئوریزه شد و ناخدایان سرمایه‌داری لیبرال صریحاً گفته‌اند که به تقدم ماده معتقدند و این ماتریالیسم اگر روزگاری معنا داشت، دیگر امروز خیلی ابلهانه و ارتجاعی است . امروز هر کسی در سطح مفاهیم سیاسی بزرگ مثل دولت و فلسفه قدرت، از عدل و ارزشها حرف بزند، او را فناتیک و ضد‌استاندارد لقب می‌دهند و ضد‌استاندارد خونش در همه جای دنیا مباح است. احزاب نامرئی که بلدند چطور حکومتهای انقلابی را بدون براندازی بازسازی بکنند و پوستش را حفظ بکنند و محتویاتش را تغییر بدهند و پشت همین استانداردهای جهانی قایم بشوند. صریحاً می‌گویند که موضوع سیاست قدرت است نه حقیقت، نه فضیلت و نه عدالت. این‌ها دینی‌ترین و زنده‌ترین انقلابها را می‌توانند به روش تاکسی‌درمی تزئین کنند و خشکش کنند و به تماشا بگذارند. بطوری که آن جنبش بزرگ با آن مفاهیم عالی هم باشد و هم نباشد .
به قول سلمان فارسی وقتی که دید بعد از فوت پیامبر ریختند به خانه علی و علی را به زور کشیدند به سمت مسجد برای بیعت. آنجا دارد که بعضی از اصحاب خاص حضرت امیر دست به شمشیر به چشم علی نگاه می‌کردند که ایشان فرمان درگیری بدهند و حضرت امیر با چشمش اشاره کرد که کاری نکنید. آنجا دارد که سلمان فارسی کنار کوچه ایستاده بود و دید که دارند با علی چه می‌کنند. وقتی که حضرت امیر علامت داد که کاری نکنید.این دورانی است که باید تحمل کرد. دوران سکوت برای وحدت. و دوران قیام برای عدالت بعداً خواهد رسید. آنجا دارد که سلمان فارسی وقتی که دید عمامه‌ علی را به گردنش انداخته‌اند و دارند او را می‌برند، به دیوار تکیه کرده بود و رو کرد به مردم و با لهجه فارسی گفت: کردید و نکردید.خطاب به آن جامعه و وارثان انقلاب پیامبر گفت کردید و نکردید. مسلمانی کردید و نکردید. حفظ ظواهر کردید اما باطنش را به باد دادید. مغز انقلاب را فدای قشرش کردید و مضمون انقلاب را فدای فرمش کرید. در این شرایط و بعد از تثبیت یک انقلاب، اگر نسل دوم و سوم انقلاب از مفاهیم انقلابی و از ارزشهای انسانی در جامعه بعد از انقلاب، جانانه و ابوذری دفاع نکنند و قیام نکنند و حتی اگر سخت افزار انقلاب حفظ بشود، نرم‌افزارش عوض می‌شود.
اگر هوشیاری ایدئولوژیک و انقلابی در این مسأله نباشد و انقلاب فقط سخت افزارش حفظ بشود، نرم‌افزارش تغییر می‌کند و شما متوجه نمی‌شوید. ما هم متوجه نخواهیم شد. مثل ساختمانی که ساختمانش باشد و ساکنانش عوض بشوند. ساختمانی که به دست انقلابیون وبه دست عدالت‌خواهان و به دست مجاهدین و شهیدان ساخته شد، زیر سنگینترین آتشها، کم‌کم عدالت ستیزان و قاعدین و مخالفین اصل تئوری آن انقلاب دینی، ساکنان آن ساختمان خواهند شد. اگر این هوشیاری نباشد. این نظریه تناسخ اگر در مورد فرد انسان غلط است،به نظر من در موردحاکمیت‌ها و نوع اجتماعات بشری صادق است. با یک نوع مجازگویی البته. این ارواح خبیثه ماقبل انقلابها دوباره قابل احضار هستند و می‌توانند در بدن انقلابها حلول کنند و فرمان جامعه را به سمت دیگری بچرخانند. اول با زاویه‌های کم وبعد شما می‌دانید وقتی انحراف با یک زاویه کوچک شروع بشود، شما اولش تفاوت مسافتی بین این دو ضلع نمی‌بینید. اما وقتی در طول زمان ادامه پیدا کند همین زاویه کوچکی که باز شده، در طول زمان می‌بینید که آنقدر فاصله‌ها زیاد می‌شود که اصلاً دیگر کسی آن انقلاب را به جا نمی‌آورد. به جا نمی‌آورد که کی‌ بوده، چی بوده، اصلاً برای چی تشکیل شده. اصلاً یک طوری که ظاهرا همه چیز به جای خودش هست و واقعاً هیچ چیز به جای خودش نیست. همه چیز درست است وهمه چیز خراب و به همین دلیل است که انقلاب اسلامی نباید فقط به تغییر رژیم اکتفا می‌کرد، بلکه باید با نرم‌افزار جدید دینی و انقلابی به تغییر سیستم بپردازد. تعویض رژیم کافی نیست. باید سیستم عوض بشود و الا اگر سیستم عوض نشود همان ارزشهای ما قبل انقلاب یا خودشان ویا شبح‌شان دوباره به داخل حاکمیت و به داخل جامعه و به داخل افکار عمومی وبه داخل دانشگاه عودت می‌کنند. چنانکه دارند می‌کنند. آن از در رفته‌ها از پنجره‌ برگشتند. تعویض هیئت حاکمه کافی نیست، باید طبقه حاکم هم عوض بشود. طبقه‌ای که در جامعه جاهلی حاکم بود و بر آن اساس حکومت می‌کرد، باید آن عوض بشود و الا تعویض هیأت حاکمه کفایت نمی‌کند صورت عوض می‌شود و سیرت دوباره تجدید و باز تولید می‌شود.
باید آن طوری که حضرت امیر فرمود، کفگیر انقلاب، محتویات دیگ سیستم حکومت و جامعه را بهم بزند.«حتی یعدو اسفلکم اعلیکم و اعلیکم اسفلکم». فرمود در حکومت من، من اوضاع را به هم ‌می‌ریزم. گفت: کاری می‌کنم مثل اینکه کفگیر توی دیگ می‌رود و پایین‌ها را می‌آورد بالا و بالاییها را می‌برد پایین، من همه‌تان را به هم می‌ریزم. این طور نیست که بگویم شماها همانطور که بودید هستید وما همانطور مثل بقیه می‌آییم حکومت می‌کنیم، برویم جلو ببینیم چه می‌شود. چرا خطر حذف موجه ارزشهای انقلابی همیشه بعد از پیروزی و استقرار یک انقلاب، دوباره یک خطر جدی، تهدید‌کننده و زنده است؟ چرا؟ علی‌بن ابی طالب دو و نیم دهه بعد از رحلت پیامبر وقتی وارد حکومت شد، با تمام وجودش این فاجعه را لمس کرد و خواست اوضاع را برگرداند. خواست تغییر در سیستم ایجاد بکند و سه تا جنگ داخلی بر او تحمیل کردند. دوستان سابق خودش. برای اینکه حتی اگر هیئت حاکمه بعد از انقلاب، فاسد نشود و فاسد نباشد ـ که خیلی‌ها‌یشان آدمهای درستی و خوبی بوده و هستند ـ ولی طبقه حاکم که غیر از هیئت حاکمه است و از قبل از انقلاب در جامعه سیستم سازی کرده، گلوگاه‌های جامعه ونظام را می‌شناسند و دوباره می‌آیند آنجا سوار می‌شوند. یعنی ضد حمله ضد انقلاب به انقلاب، بعد از 10، 20 سال بعداز پیروزی انقلاب. نه با ترکش و خونریزی. جنگ سرد و بدون سر و صدا و با کار نرم‌افزاری همه چیز را دوباره پس می‌گیرند. دوباره تاکید می‌کنم طبقه حاکم غیراز هیئت حاکم است. هیئت حاکمه یک گروه سیاسی است که بر اهرمهای رسمی مدیریت، مسلط است و ظاهراً آنها تصمیم می‌گیرند؛ اما طبقه حاکم آن گروه اجتماعی‌اند که سلطه‌شان سلطه اعتباری و قانونی نیست. رسمی نیست. اما سلطه حقیقی و عملی است. یعنی در واقع سلطه دست آنهاست، نه دست انقلابیونی که فقط برای پستها آمده‌اند و آن نوک هرم نشسته‌اند.
سیستم به این معنا است که قاعده علی‌رغم راس هرم تصمیم می‌گیرد و مدیریت می‌کند. این اتفاقی که بعد از جنگ بخصوص در دو دهه گذشته بخشی‌اش اتفاق افتاده و اگر پادزهر این سم به زودی اعمال نشود بخش دیگرش اتفاق خواهد افتاد، وبه دست شماها فقط اعمال می‌شود.چون شماها یا کسانی هستید که در مجلس ختم این انقلاب شرکت خواهید کرد یا کسانی هستید که پرچم خونین انقلاب را از دست نسل قبل و سیصد هزار شهید می‌گیرید و در قله‌های بالاتری نصبش می‌کنید، یک از بین دو اتفاق در هر صورت به دست شما اتفاق خواهد افتاد. این‌ها اتفاقاتی است که در صدر اسلام برای علی‌بن ابی‌طالب (ص) هم افتاد و علی با این وضعیت درگیر شد و این‌ها علی را با همه عظمتش به زانو در آوردند. انقلاب، هیات حاکمه را عوض می‌کند ولی اگر نتواند طبقه حاکمه را عوض کند یا اصلاح کند، خودش بعد ازاینکه تمام توانش را صرف کرد و شهیدانش را تقدیم کرد و فتوحاتی کرد و خسته شد، خودش دوباره، اهرم‌های قدرت را اگر نه به همان افراد قبل از انقلاب، اما در اختیار همان افکار، در اختیار همان اندیشه، همان تفکر، قرار می‌دهد و همان اتفاق از همان زاویه‌ اتفاق خواهد افتاد. برای اینکه انقلاب و اصلاح، به تعبیر حکما، یک امر قصری است. قصر خلاف طبیعت است. همانطور که تهذیب نفس در یک فرد قصری و خلاف طبیعت اوست و لذا سخت است. امر طبیعی مثل از کوه پایین آمدن است و آسان است.دعوت به غریزه و سازش و ضیافت و … خیلی آسان است زیرا هزینه نمی‌خواهد. برای اینکه به طبیعت راحت‌طلب انسان سازگار است.دعوت به قیام و جهاد و ریاضت و مقاومت، سخت است. برای اینکه دعوت به حرکت سر بالایی در کوه است. یعنی خلاف طبیعت و غریزه است. انقلاب و اصلاح، یک امر قصری است؛ همانطوری که تهذیب نفس یک نفر خلاف طبیعت است، تهذیب نفس یک جامعه و حاکمیت خلاف طبیعت است. بنابراین سخت است. لذا خیلی‌ها می‌برند. خیلی‌ها اول گرم وارد صحنه می‌شون و بعد تخت‌گاز پائین می‌دوند و علی‌ابن ابی‌طالب با همه این گروهها درگیر بود و گرفتار همه اینها بود و در نهج‌البلاغه بخوانید که سراسر گلایه از همین اوضاع است و از مردم سردی که مثل سنگ، علی را نگاه می‌کردند و تنهایش می‌گذاشتند. همان‌هایی که وقتی برای بیعت هجوم آوردند فرمود: آنقدر جمعیت ریخت که من زیر دست و پا ماندم. لباسم پاره شد و حسن و حسین زیر دست و پا له شدند. همین مردم، وقتی که وارد پروسه اجرای عدالت شدم و تلخی عدالت را چشیدند بعضی از همین‌هایی که با من بیعت کردند از دین بیرون رفتند. گفتند: حالا که تو ازدین می‌گویی اصلا ما دین نمی‌خواهیم و بسیارشان پیمان شکستند و آنهایی که پیمان نشکستند، من را در درگیریها و نبرد تنها گذاشتند و این بود که نبرد عدالت علی نیمه‌کاره ماند و کار علی را ساخت. ولی او در طول 5 سال حکومتش با نحوه حکومتش و با نحوه شهادتش کار همه اینها را در تاریخ یکسره کرد. علی برای اینها در تاریخ آبرو نگذاشته، هر کس لااقل در جوامع اسلامی و شیعی بر سر حکومت بیاید، مردم فوری با عهدنامه مالک اشتر و نهج‌البلاغه مقایسه‌اش می‌کنند. جرات هم نکنند مشروعیتش را زیر سوال ببرند، مشروعیت آنها در دل همه زیر سوال است.
بنابراین اگر آن تحول بنیادی که عرض کردم انجام نشود، انقلاب وقتی خسته شد و شهیدانش را داد، دوباره در اختیار همان بروکراسی، در اختیار همان اندیشه‌های ما قبل انقلاب و همان سنّت لاییک و غرب‌گرا قرار می‌گیرد و نهادهای کهن ما قبل انقلاب دوباره می‌آیند انرژی انقلاب و دستاوردهای او و نام انقلاب را به نفع خودش مصادره می‌کنند و یک مرتبه می‌بینید انقلاب دینی مستضعفین و حکومت دینی مجاهدین و شهداء در اختیار ساز و کارهای لاییک سرمایه‌داری قرار می‌گیرد. این همان چیزی است که دهها سال با آن مبارزه کردند و زیر شلاق شکنجه و تبعید شدند و زندان رفتند و کم‌کم می‌بینی حکومت، دینی هست و نیست. خود انقلاب هم هست و هم نیست. شعائر انقلاب هست و شعارهای انقلاب نیست و انقلاب دیگر یک دعوت و یک ایده نیست. یک نام و یک سنت به معنی عادت است. نه به معنی سنتی که در تعابیر دینی داریم. یک اسم مقدس است متعلق به تاریخ. در امور دنیوی و اجراییات و امور عرفی و امور غیرقدسی نباید دخالت بکند و الا ‌آلوده می‌شود و کم‌کم جرات نمی‌کنی اصل آن شعارهایی که انقلاب بر اساس آنها اصلا راه افتاد، جایی زبان بیاوری و برای این معضل فقط یک راه حل وجود دارد؛ همان کاری که علی‌بن‌ابی‌طالب (ع) کرد. بازگشت به دکترین اصل انقلاب؛ به هر قیمتی که می‌خواهد تمام بشود. هیچ راه حل دیگری نیست.
اگر دین را به عنوان یک دعوت بزرگ ببینیم، قبل از اینکه او را به عنوان یک سنت ـ به همین معنای جامعه‌شناسی غیردینی عرض می‌کنم، نه سنت به معنی سنت معصوم که اصلا کلمه سنت تویش طراوت و طراوت همیشگی خوابیده ـ آن‌زمان خواهیم دید که تمام آموزه‌های انقلاب و اسلام حتی حاشیه‌ای‌ترین آنها حتماً حاوی راه گشاترین دیامیزم برای برافکندن طرحهای تازه و ایجاد یک وضعیت تازه توی جامعه ایران دهه سوم انقلاب است. در تشیع همه چیز علیه محافظه کاری است و آنوقت خواهی دید این فقر تئوریک و این تفرقه سیاسی و این فاصله طبقاتی که توی جامعه دارد بوجود می‌آید، همه آنها مولد یک چیزی است و همه آنها یک راه حل واحد دارد. انقلابی که به خاطر عدالت در گرفت و حکومتی که به خاطر عدالت تشکیل شد و عدالتی که توی چارچوب اسلام و با روح آتشفشانی علی و عقلانیت تشیع تعریف شد و تعقیب شد، امروز در دهه هشتاد و نودـ دورانی که شمابه بلوغ سیاسی و اجتماعی می رسیدـ چطور باید ادامه پیدا کند؟ و طبقه جدید و کاسب‌های جدیدی ـ که در دهه اخیر بعد از جنگ در کشور و در حکومت شکل گرفت و در سالهای اخیر در اقتصاد و فرهنگ و سیاست کشور پنچه انداخت و با سیستم‌های م قبل انقلاب، با مفاهیم غربی دیالوگ برقرار کرد و با آنها تفاهم کرد و کم‌کم جا خوش خواهد کرد ـ را چطور می‌شود مهار کرد و در برابر عدالت علوی خاضع کر؟د و بر اساس آموزه‌های پیشاهنگان آیین تشیع و اسلام چطور می‌شود از پس استبداد ـ چه استبداد از نوع دهاتی و بدلیش و چه استبداد از نوع پیچیده‌ـ برآمد؟ حتی اگر برخی از حاملان بچه مسلمان‌های قبلی باشند که قبلاً خودشان به مبارزه این مفاهیم رفتند، و امروزه حامل همان مفاهیم و مدعی همان‌ها و مدافع همان‌ها شده‌اند.
کم نبودند بچه‌هایی که به انگیزه مبارزه با اینها جلو رفتند و چون دست‌شان خالی بود تغییر ماهیت دادند. گفتند یک رزمنده‌ای از نیروی خطش جدا شده بود و بعد از یکی، دو روز از پشت بی‌سیم تماس گرفت با فرمانده‌اش. گفتند کجایی گفت: اسیر گرفتم. خوب اسیر را بردار بیار. گفت: نمی‌آید، گفت: خوب خودت بیا، گفت نمی‌گذارد بیایم. گفت: پس اسیر شده‌ای، اسیر نگرفته‌ای! اینها بودند کسانی که رفتند اسیر بیاورند و حالا پیام مخابره می‌کنند که نه نمی‌گذارند ما بیاییم و نه خودشان می‌آیند. تحت عنوانهایی که «ما از ارزشهای ایدئولوژیک توبه کرده‌ایم» و «بالغ شده‌ایم و از دوره کودکی خارج شده‌ایم». آن ارزشهایی که به پایش آن همه انسانهای شریف قربانی شدند و رفتند را به ریشخند می‌گیرند.
شما ببینید مبارزه داخلی دشواری که امام‌ علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) بعد از خلافت و حاکمیت درگیرش شد، به مراتب پیچیده‌تر و از پای درآورنده‌تر از مبارزه‌های دوران جوانی علی‌بن‌ابی‌طالب بود یعنی جنگ رودررو با کفار و مشرکین و اشراف قریش. علی(ع) که هیچ وقت از خطر نترسید. حضرت زهرا(س) ـ در خطبه ده روز بعد از رحلت پیامبر در خطبه فدکیه در مسجد مدینه‌ـ می‌گوید:«هر وقت که شما از درگیری می‌ترسیدید، هم طرفدار ارزشها بودید و هم حاضر نبودیدکشته بشوید. اینگونه طرفداری مجانی از عدالت، طرفداری بی هزینه از عدالت، هر جا خطری بود پدرم علی را می‌فرستاد به حلقوم جنگ وخطر» علی آدم خط شکن بود. خودش در نهج‌البلاغه می‌گوید: من از 16 سالگی در خط مقدم می‌جنگم تا حالا که بیش از 60 سال از عمرم گذشته و آنقدر تیر و ترکش خورده‌ام که قیافه‌ام عوض شده، که چهره‌ام برگشته و آثار جراحت روی صورتم است. درجایی می‌گوید: «و‌الله، اگر همه عرب یک طرف بایستند و من هم یک طرف؛ به خدا سوگند من نمی‌ترسم. برای اینکه اصلا برای من کمیّت مهم نیست». همین علی در دوران حکومتش آنقدر تنها می‌شود و آنقدر تنها می‌گذارندش که نیمه‌ شب، تنها باید برود توی نخلستانهای کوفه گریه کند و یا سرش را توی چاه بکند و با چاه شروع به ناله کند. گفت: خدایا تو خطر دوستانم را یک جور دفع بکن، دشمنانم با من! علی (ع) بعد از آنکه حکومت را گرفت، انقلابی‌تر از گذشته شد. محکم تر از قبل از حکومت، شعار عدالت داد.
حضرت علی در عزل و نصب‌ها‌یشان به شدت جوان‌گرا بودند. جوانانی که کمتر اهل معامله‌اند، اینها وقتی به یک ارزش ایمان آوردند، صادقانه‌تر پایش می‌ایستند. جوانهای گمنامی را پیدا می‌کرد، به حکومت ایران، یمن، مصر و این طرف وآن‌طرف می‌فرستاد؛ بعد به طلحه و زبیر و بزرگترین سابقه‌داران و هم‌رزمهای خودش، کسانیکه در حد خودش برای رهبری و خلاقیت مطرح بودند؛ حتی استانداری و شهرداری بصره و کوفه را به این‌ها نداد که بعد رفتند و جنگ جمل به راه انداختند. این کارهای علی‌بن‌ابی‌طالب درست بر خلاف سیر همه دیپلمات‌های سیاسی و رجال قدیم و جدید شرق و غرب دنیاست، برای اینکه رجال سیاسی سخنرانی‌هایشان با هم فرق می‌کند، ولی نحوه حکومت‌شان مثل هم است.یک جور حرف می‌زنند، جور دیگری حکومت می‌کنند. امام علی هم جور دیگری حرف زد و هم جور دیگری حکومت کرد، که با او در افتادند. علی‌بن‌ابی‌طالب (ع) است که وقتی مالک را به مصر، شمال آفریقا می‌فرستد، به او می‌گوید که با مردم حرف بزن، در میان مردم باش، فاصله‌ات را از مردم زیاد نکن. اگرمردم به تو شک کردند و پشت سرت دارند پچ‌پچ می‌کنند، سکوت نکن و برو برای مردم توضیح بده. مثل کف دست.
توی روایت حضرت علی (ع) است که مثل کف دست با مردم صاف باش، عذرت را به مردم بگو و اگر مشکلی داشتی از مردم عذر خواهی کن! علی به مردم گفت: من به شما خدمت می‌کنم، اما بنده شما نیستم، شما هم بنده من نیستید؛ همه جای دنیا می‌گویند که مردم بنده و نوکر حکومتند! ریاکارانند که می‌خواهند به طرز پیچیده سوار گردن مردم بشوند. می‌گویند مردم ما بنده شماییم و بعد کار خودشان را می‌کنند. اما علی (ع) گفت: نه شما بنده من‌ هستید ونه من بنده شما. «انا و انتم عبید مملو کون لرب العالمین». فقط خدا مالک ماست. البته من در برابر شما مسؤولیت‌هایی دارم، به این دلیل که خدا از من خواسته. و من به این مسؤولیت‌هایم عمل می‌کنم، حتی اگر به من پشت کنید. من به تکلیفی که در برابر شما دارم، یعنی خدمت به شما، عمل می‌کنم. اگر شما با من قهر بکنید، من با شما قهر نمی‌کنم. من به تکلیفم عمل می‌کنم.
والسلام
خبرهای غیبی در نهج البلاغه
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 |

خبرهای غیبی در نهج البلاغه

آیت‏اللَّه میرزا علی آقا شیرازی(نهج البلاغه مسلم)

گزارش از غیب، فقط مخصوص انبیاء و رسولان نیست که نتوانیم آن را به امام نسبت دهیم، بلکه نشانه صفای روح و ذهن و تایید الهی است و حاکی از آنکه انسانی به چنان مقام و درجه ای رسیده باشد که بتواند مرزهای زمان را در هم شکند. خداوند ذاتاً از غیب آگاه است و هر کس جز او از غیب آگاه باشد، به تعلیم او خواهد بود.

نهج البلاغه و آگاهی از غیب

آگاهی از غیب و گزارش امام از حوادث و رویدادهای پنهان و پوشیده، به خصوص جریان هایی که پس از شهادت ایشان رخ داده است، یکی از ابعاد گسترده نهج البلاغه را تشکیل می دهد و در مجموع، حدود هفتاد و پنج خبر غیبی در نهج البلاغه آمده است که اکثراً و یا مجموع آنها تحقق پذیرفته اند. 1

خبرهای غیبی نهج البلاغه، حاکی از این مطلب است که امیرالمؤمنین علیه السلام علاوه بر آگاهی های حسی و عقلی، از منبع سومی نیز بهره مند می شدند و کسب آگاهی می کردند که آن آگاهی ها را هرگز نمی توان از طریق حس و عقل کشف کرد.

گزارش از غیب، فقط مخصوص انبیاء و رسولان نیست که نتوانیم آن را به امام نسبت دهیم، بلکه نشانه صفای روح و ذهن و تایید الهی است و حاکی از آنکه انسانی به چنان مقام و درجه ای رسیده باشد که بتواند مرزهای زمان را در هم شکند و حوادث و رویدادها را پیش از وقوع، درک و احساس کند و یا مکان و حجاب داده را در هم بکوبد و با حوادث دور از محیط خود ارتباط برقرار سازد و آن را لمس نماید. 2

از نظر قوانین مادی، انسانی که در میان حجاب ماده و حصار تنگ زمان و مکان گرفتار است نمی تواند حوادث  و اتفاقاتی را که با او هم زمان و هم مکان نیستند لمس کند.

اما بعد معنوی انسان و ارتباط ضمیر پاک انسان های بزرگ فراتر از قوانین محدود این جهان مادی است و آنجا که انسان با زیر پا گذاشتن نفس سرکش، قلب خویش را با خدای لایزال پیوند می زند، خداوند نیز او را از خزانه غیب پشتیبانی می کند.

 

راه های کسب آگاهی

بشر برای بدست آوردن اطلاعات و آگاهی های لازم در این جهان سه راه را در اختیار دارد:

1- راه تجربی و حسی: آن ادراکاتی هستند که از طریق حواس بیرونی وارد ضمیر و ذهن انسان می گردند.

2- راه استدلالی و عقلی: متفکران جهان با به کار انداختن دستگاه تعقل و اندیشه، از یک سری مقدمات بدیهی و روشن و ثابت در علوم، یک دسته قوانین کلی خارج از حسّ را کشف می کنند و به مقداری از معرفت و کمال دست پیدا می کنند.

3- راه الهام و شهود: این راه، فراتر از دستگاه حس بشری و تعقّل است. یک نوع راه شناخت است که امکان آن از نظر علم و دانش نیز قابل انکار نیست.

در واقع، جنبه های تجربی علوم بوسیله حواس شناخته می شوند و جنبه های عقلانی به وسیله اندیشه و تفکر منطقی و ریاضی به ادراک می رسند و بر اثر الهام و اشراق و شهود، جلوه هایی از ماورای حس و استدلال، به رویت می رسند.

گزارش از غیب، فقط مخصوص انبیاء و رسولان نیست که نتوانیم آن را به امام نسبت دهیم، بلکه نشانه صفای روح و ذهن و تایید الهی است و حاکی از آنکه انسانی به چنان مقام و درجه ای رسیده باشد که بتواند مرزهای زمان را در هم شکند و حوادث و رویدادها را پیش از وقوع، درک و احساس کند و یا مکان و حجاب داده را در هم بکوبد و با حوادث دور از محیط خود ارتباط برقرار سازد و آن را لمس نماید

دو نوع آگاهی از غیب

آگاهی پیامبران و پیشوایان از غیب، بر دو گونه تقسیم می شود:

1- بدون تعلیم الهی، آگاه باشند، که این پذیرفته نیست چرا که هیچ موجودی از ذات چیزی ندارد و همه نیازمند تعلیم الهی هستند.

2- خداوند آگاه، به پیامبران آموخته باشد و پیامبر به امام و هر امامی به امام پس از خود آموخته باشد.

دانشمندان شیعه همگی تصریح کرده اند که آگاهی پیامبر و امامان از غیب، بدون تعلیم الهی نیست و همان طریق دوم قابل قبول است.

علامه طباطبائی در کتاب شریف المیزان فرموده اند: خداوند ذاتاً از غیب آگاه است و هر کس جز او از غیب آگاه باشد، به تعلیم او خواهد بود. و هر جا پیامبر صلی الله علیه آله و سلم آگاهی خود را از غیب انکار می کند و می گوید علم غیب ندارم، معنای آن این است که مستقلاً و ذاتاً عالم به غیب نیستم و هر چه می دانم از جانب خدا به من آموخته شده است. 3

 

نمونه هایی از خبرهای غیبی در نهج البلاغه

بخوان
 و غیب شو ! (2)

1- شهر بصره غرق می شود.

پس از آنکه جنگ جمل به پایان رسید و بصره فتح شد، حضرت  علی علیه السلام خطبه ای ایراد فرمود که مضمون بخشی از آن چنین است:

« و ایم الله لتغر من بلد تکم حتی کمانی انظر الی مسجدها کجوجو سفینة » 4

« به خدا سوگند شهر شما غرق می گردد و مسجد شما را می نگرم که گویی بسان سینه کشتی از آب بیرون مانده است. »

ابن ابی الحدید در شرح این کلام می نویسد: بصره تاکنون دو بار در آب غرق شده است، یک بار در زمان القادر با الله  و یک بار دیگر در زمان القائم بامرالله، طغیان آب های خلیج فارس این شهر را در آب فرو برد و از آن همه ساختمان، تنها قسمتی از مسجد جامع، در میان آب دیده می شد. در این دو حادثه تمام خانه ها خراب شد و جمعیت زیادی غرق شدند. 5

2- معاویه بر سر زمین عراق مسلط می گردد

امیرمومنان علیه السلام خبر می دهد که حضرتش پیش از معاویه از دنیا می رود و معاویه پس از او بر عراق مسلط می گردد و سپس می افزاید: « انّه سیأ مرکم بسبی و البرائة منّی » 6

« از شما می خواهد که به من ناسزا گویید و از من بیزاری جویید. »

همان طور که حضرت علی علیه السلام خبر داده بود، معاویه پس از آن حضرت بر عراق مسلط شد و از مردم خواست تا به آن حضرت ناسزا گویند و ماجرای تأسف بار ناسزاگویی به امیرمؤمنان علیه السلام، که در زمان معاویه مرسوم شده بود و حتی در خطبه های نماز جمعه نیز صورت می گرفت، در تاریخ ثبت شده است.

علامه طباطبائی در کتاب شریف المیزان فرموده اند: خداوند ذاتاً از غیب آگاه است و هر کس جز او از غیب آگاه باشد، به تعلیم او خواهد بود. و هر جا پیامبر صلی الله علیه آله و سلم آگاهی خود را از غیب انکار می کند و می گوید علم غیب ندارم، معنای آن این است که مستقلاً و ذاتاً عالم به غیب نیستم و هر چه می دانم از جانب خدا به من آموخته شده است

3- مروان بن حکم حکومت بسیار کوتاهی خواهد داشت.

مروان بن حکم در جنگ جمل اسیر شد و امام حسن و امام حسین علیهاالسلام، از پدر عفو او را خواستند. حضرت او را آزاد کرد و سپس فرمود:

« اما انّ له امرة کلعقة اللکب انفه و هو ابو الا کبش الا ربعة و ستلقی الامّة منه و من ولده یوماً احمر»7

« آگاه باشید که برای این مروان فرمانروایی کوتاهی است به مدت لیسیدن سگ بینی خود را (این تعبیر کنایه از کوتاهی زمان است). او پدر چهار رئیس است و امت اسلامی از فرمانروایی او و فرزندانش روز خونینی خواهند دید.

همان طور که آن حضرت خبر داده بود، مروان به حکومت رسید اما حکومت او بیش از 9 ماه طول نکشید و هم چنین فرزندانش به حکومت رسیدند و خونریزی ها کردند.

از این قبیل اخبار غیبی و خبر از حوادث آینده در نهج البلاغه فراوان است که در اینجا مجال پرداختن به همه آنها نیست اما مطالعه آن ها، و تدبر در آن، راهی برای شناخت صفای روح و عظمت امیرالمومنین علیه السلام است. باشد که عبرت گیریم.

پی نوشت ها:

1- نهج البلاغه و آگاهی از غیب، آیة الله جعفر سبحانی، ص 5

2- همان، ص 6

3- المیزان، ج 20، ص 131- 132

4- نهج البلاغه، خطبه 13

5- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج1، ص 253

6- نهج البلاغه، خطبه 56

7- نهج البلاغه، خطبه

آیات قرآن در نهج البلاغه
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 |

آیات قرآن در نهج البلاغه

نهج البلاغه
نهج‌البلاغه پس از قرآن کریم، ارزشمندترین کتاب هدایت و انسان سازی است که در جای جای آن، انعکاس آیات آسمانی قرآن، مشهود است. کلام امام علی علیه السلام بارها به آیات و مفهوم و شرح و توضیح آن‌ها، تزئین و نورانی شده است و آن قدر با قرآن پیوند عمیق و زیبا برقرار کرده است که هر جوینده‌ی حقیقت و معارف اسلامی را به سمت توجه و کنکاش در کلام علوی می‌کشاند تا با مشخص کردن بعضی از این جلوه‌های تابش نور الهی در کلام امام علی علیه السلام اندکی از عطش خود را بکاهد و قدری از حلاوت کلام امام علی علیه السلام بچشد .

نهج البلاغه در 121 مورد به طور صریح به آیات قرآن كریم استشهاد نموده و یا اقتباس كرده است:

اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِیسَ. (خطبه 1)

اِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ اِلى یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ. (خطبه 1)

وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً، وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ. (خطبه 1)

تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ. (خطبه 3)

اِحْدَی الْحسْنَیَیْنِ. (خطبه 23)

تِبْیاناً لِكُلِّ شَیْءٍِ. (خطبه 85)

ما فَرَّطْنا فِی الْكِتابِ مِنْ شَیْ‏ءٍ. (خطبه 18)

وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدَ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً كَثِیراً. (خطبه 18)

قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِیرَكُمْ إِلَى النَّارِ. (خطبه 28)

10ـ كَاَنَّما یُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ یَنْظُرُونَ. (خطبه 39)

11ـ وَ یَنْجُو الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللهِ الْحُسْنى. (خطبه 50)

12ـ لَقَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِینَ. (خطبه 57)

13ـوَ أَنْتُمُ الْاَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَكُمْ، وَ لَنْ یَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ. (خطبه 65)

14ـ وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ. (خطبه 70)

15ـ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ. (خطبه 84)

16ـفَأَیْنَ تَذْهَبُونَ. (خطبه 86)

17ـ وَ أَنّی تٌؤْفَكُونَ. (خطبه 86)

18ـ تَاللَّهِ إِنْ كُنَّا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ، إِذْ نُسَوّیكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِینَ. (خطبه 90)

19ـ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ، لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ. (خطبه 90)

20ـ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ. (خطبه 216)

21ـ فَاِنَّ الْعاقِبَهَ لِلْمُتَّقینَ. (خطبه 97)

22ـ إِنَّ فِی ذلِكَ لَآیاتٍ وَ إِنْ كُنَّا لَمُبْتَلِینَ. (خطبه 102)

23ـ مِنْ ماءٍ مَهینٍ. (خطبه 108)

24ـ رَیْبُ الْمَنُونِ. (خطبه 108)

25ـ كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیاحُ، وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَیْ‏ءٍ مُقْتَدِراً.(خطبه110)

26ـ كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ وَعْداً عَلَیْنا، اِنَّا كُنَّا فاعِلِینَ. (خطبه 110)

27ـ فَاتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ اِلاَّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ. (خطبه 113)

28ـ تُنْزِلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا وَ تَنْشُرُ رَحْمَتَكَ وَ اَنْتَ الْوَلِیُّ الْحَمیدُ. (خطبه 114)

29ـ وَ تُبْلی فیهِ السَّرائِرُ. (خطبه 119)

30ـفَاِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَىَ اللَّهِ وَ الرَّسُولِ. (خطبه 125)

31ـ اِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَهِ وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ. (خطبه 128)

32ـ فإِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ. (خطبه 129)

33ـظَهَرَ الْفَسادُ. (خطبه 129)

34ـ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً، یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْكُمْ مِدْراراً وَ یُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ. (خطبه 143)

35ـوَ لا تٌؤاخِذْنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا. (خطبه 143)

36ـ لِیَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً. (خطبه 144)

37ـ هُدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ. (خطبه 147)

38ـ وَ لا یُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِیرٍ. (خطبه 152)

39ـ وَ تُبْرَزُ الْجَحِیمُ لِلْغاوینَ. (خطبه 155)

40ـ الم اََحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَكُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ. (خطبه 155)

41ـ اَنَّكَ حَیُّ قَیُّومٌ لا تَأْخُذُكَ سِنَهٌ وَ لا نَوْمٌ. (خطبه 159)

42ـ وَ اَخَذْتَ بِالنَّواصِی وَ الْاَقْدامِ. (خطبه 159)

43ـ رَبِّ اِنِّی لِما اَنْزَلْتَ اِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ. (خطبه 159)

44ـ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ اِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِما یَصْنَعُونَ. (خطبه 161)

45ـ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ طِینٍ، وُضِعْتَ فِی قَرارٍ مَكِینٍ، اِلى قَدَرٍ مَعْلُومٍ. (خطبه 162)

46ـاِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِكَهُ اَنْ لا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی كُنْتُمْ تُوعَدُونَ. (خطبه 175)

47ـ اِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ اَنْ یُشْرَكَ بِهِ. (خطبه 175)

48ـ لِاَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِیدِ. (خطبه 177)

49ـ بُعْداً لَهُمْ كَما بَعِدَتْ ثَمُودُ. (خطبه 180)

50ـ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً. (خطبه 182)

51ـ اِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْكُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ. (خطبه 182)

52ـ مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ، وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِیمٌ. (خطبه 182)

53ـ وَ لَهُ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ. (خطبه 182)

54ـوَ لَهُ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْاَرْضِ وَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ. (خطبه 182)

55ـ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ، وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ. (خطبه 182)

56ـ فَتَبارَكَ الَّذِی یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْاَرْضِ طَوْعاً و كَرْهاً. (خطبه 227)

57ـ وَ اَنْشَأَ السَّحابَ الثِّقالَ. (خطبه 227)

58ـ یَقُولُ لَئِنْ اَرادَ كَوْنَهُ كُنْ فَیَكُونَ. (خطبه 228)

59ـ اِلی أَجَلٍ مَعْلُومٍ. (خطبه 231)

60ـ وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَى الْجَنَّهِ زُمَراً. (خطبه 232)

61ـ وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها. (خطبه 232)

62ـ وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّكُورُ. (خطبه 233)

63ـوَ لاتَ حِینَ مَناصٍ. (خطبه 233)

64ـ فَما بَكَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِینَ. (خطبه 233)

65ـ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ، فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ، فَسَجَدَ الْمَلائِكَهُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلاَّ إِبْلِیسَ.(خطبه 234)

66ـ قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لَاُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْاَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ. (خطبه 234)

67ـ أَیَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنینَ. نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ؟ بَلْ لا یَشْعُرُونَ. (خطبه 234)

68ـ فَجَعَلَها بَیْتَهُ الْحَرامَ الَّذی جَعَلَهُ اللهُ للِنّاسِ قِیاماً. (خطبه 234)

69ـ فَقالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ اَمْوالاً وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ. (خطبه 234)

70ـ فَاِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ. (خطبه 184)

71ـ اُولئِكَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ. (خطبه 185)

72ـ فی یَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصارُ. (خطبه 186)

73ـ فَاِنَّها كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنینَ كِتاباً مَوْقُوتاً. (خطبه 190)

74ـ ما سَلَكَكُمْ فِی سَقَرَ؟ قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّینَ. (خطبه 190)

75ـ رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاهِ وَ اِیتاءِ الزَّكاهِ. (خطبه 190)

76ـ وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاهِ وَ أصْطَبِرْ عَلَیْها. (خطبه 190)

77ـ وَ هُوَ الْاِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً. (خطبه 190)

78ـ فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِینَ. (خطبه 192)

79ـ اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَیْهِ راجِعُونَ. (خطبه 193)

80ـ إِنَّ فِی ذلِكَ لَعِبْرَهَ لِمَنْ یَخْشی. (خطبه 202)

81ـ أَلْهیكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ. (خطبه 212)

82ـ رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ. (خطبه 213)

83ـ یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِیمِ. (خطبه 214)

84ـ هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَىَ اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا یَفْتَرُونَ. (خطبه 217)

85ـ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ. (نامه 3)

86ـرَبَّنَا افْتَحْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ، وَ أَنْتَ خَیْرُ الْفاتِحِینَ. (نامه 15)

87ـ أَلا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ. (نامه 23)

88ـ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِلْاَبْرارِ. (نامه 23)

89ـوَ اُولُوا الْاَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِی كِتابِ اللَّهِ. (نامه 28)

90ـاِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِاِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا، وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ. (نامه 28)

91ـلَقَدْ عَلِمَ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِینَ لِاِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنا وَ لا یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلِیلاً.(نامه 28)

آينه ‏داران غدير
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 |

زنان راوى غدير

شواهد موجود در كتب تاريخى گوياى اين حقيقت است كه پيامبر اكرم(ص) از آغاز رسالت‏با رويكرد عمده زنان به آيين توحيدى روبرو شد. اولين پذيرنده اسلام (خديجه)، (1) اولين شهيده (سميه) (2) و بانوانى كه از سابقين و مهاجران شمرده مى‏شدند (3) نمونه روشنى از مشاركت زنان در عرصه‏هاى اجتماعى را به نمايش مى‏گذارند.

حضور زنان در حجة الوداع بارزترين و ماندگارترين نوع شركت در صحنه‏هاى اجتماعى است. اخبار فراوانى كه به وسيله راويان زن از اين مراسم عظيم نقل شده، گوياى تلاش گسترده زنان در پاسدارى از اين ميراث مقدس است. دستاوردهاى بانوان در عرصه اخبار غدير به دو گروه عمده تقسيم مى‏شود:

الف. اخبار زنان صحابى

در سال دهم هجرى، با اعلام پيامبر(ص)، مؤمنان بسيارى از شهرهاى مختلف به سوى مدينه روان شده، در حومه شهر مسكن گزيدند و به انتظار موسم حج نشستند; حجى كه بعدها به حجة‏الوداع، حجة‏الاسلام، حجة‏البلاغ، حجة‏الكمال، حجة‏التمام شهرت يافت. پيامبر اكرم(ص) روز شنبه، پنج‏يا شش روز قبل از آغاز ذى‏حجة، از مدينه حركت كرد. در اين سفر همه زنان و اهل بيت پيامبر با وى همراه بودند. (4) گروهى از اين بانوان حديث غدير را نقل كرده‏اند; كه نام و روايتشان چنين‏است:

1. حضرت زهرا(س)

حضرت فاطمه زهرا(س) يگانه يادگار رسول اكرم(ص) است، كه همچون ديگر اهل بيت(عليهم السلام) بارها به يادآورى واقعه غدير پرداخت. نگاهى به سخنان آن بزرگوار جايگاه وى در عرصه اخبار غدير را آشكار مى‏سازد:

گروهى از انصار، براى توجيه خطاى خويش، به ايشان گفتند: اگر مطالب شما را قبل از بيعت‏با ديگران مى‏شنيديم با غير على بيعت نمى‏كرديم. حضرت فرمود:

آيا پدرم در روز غدير براى كسى جاى عذر باقى گذاشت؟ (5) و نيز در جواب محمود بن‏لبيد كه پرسيده بود: آيا از سخنان پيامبر دليلى بر امامت على داريد؟

فرمود: شگفتا، آيا روز غدير را فراموش كرديد؟!

محمود بن‏لبيد گفت: آن روز چنان بود ولى از آنچه به شخص شما اشاره شده، بگوييد.

حضرت فرمود: خدا را شاهد مى‏گيرم، شنيدم [پيامبر] فرمود: على بهترين كسى است كه در ميان شما جانشين خود قرار مى‏دهم. على(ع) امام و جانشين بعد از من است و دو فرزندم حسن و حسين و نه تن از فرزندان حسين امامان نيك‏اند. اگر از آنان اطاعت كنيد، شما را هدايت‏خواهند كرد و اگر با آنان مخالفت ورزيد، تا قيامت اختلاف در ميان شما حاكم خواهد بود. (6)

روايتى با سند بسيار دقيق و مشهور بيان مى‏دارد كه دختر بزرگوار پيامبر حديث غدير را چنين بيان فرمود:

قال رسول الله(ص): «من كنت وليه فعلى وليه و من كنت امامه فعلى امامه.» (7)

رسول خدا(ص) فرمود: هر كه من سرپرست اويم على سرپرست اوست و هر كه من امام او هستم على امام اوست. احتجاجى از فاطمه زهرا به وسيله چند تن از زنان به اين صورت روايت‏شده است:

قالت: انسيتم قول رسول الله(ص) يوم غدير خم، من كنت مولاه فعلى مولاه و قوله: انت منى بمنزلة هارون من موسى عليهما السلام. (8)

آيا سخن رسول خدا(ص) در روز غدير خم را فراموش كرده‏ايد، كه فرمود: هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست و آيا سخنش را فراموش كرده‏ايد كه فرمود: تو نسبت‏به من مانند هارون نسبت‏به موسى هستى. حضرت فاطمه زهرا(س) عمر خويش را در راه اثبات ولايت اميرمؤمنان به انصار و مهاجرين صرف نمود و سرانجام نيز در همين راه به شهادت رسيد و سيده شهيدان ولايت نام گرفت.

2. ام‏سلمه

حضور زنان پيامبر، از جمله ام‏سلمه (9) در مراسم غدير، در كتب مختلف مورد تاكيد قرار گرفته است. (10) صاحب روضة‏الصفا مى‏گويد: «چون حضرت رسول خدا(ص) در غدير خم حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه‏» در شان اميرمؤمنان فرمود پس از منبر فرود آمد و در خيمه خاص خود نشست و فرمود كه اميرمؤمنان در خيمه ديگر بنشيند بعد از آن طبقات خلائق را فرمود تا به خيمه على(رض) رفتند و زبان به تهنيت على(ع) گشادند. چون مردم از اين امر فارغ شدند امهات مؤمنين به فرموده آن حضرت نزد على رفتند و او را تهنيت دادند». (11)

ام‏سلمه يكى از دو زن پيامبر(ص) است كه حديث غدير را روايت كرده است. او ماجراى غدير را چنين باز مى‏گويد:

اخذ رسول الله(ص) بيد على بغدير خم فرفعها حتى راينا بياض ابطيه فقال «من كنت مولاه فعلى مولاه‏» ثم قال «ايها الناس انى مخلف فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى و لن يفترقا حتى يردا على الحوض‏». (12)

در غدير خم رسول خدا(ص) دست على(ع) را بالا برد، تا آنجا كه سفيدى زير بغلش را ديديم، آنگاه فرمود: هر كه من مولاى او هستم پس على مولاى اوست.

بعد فرمود: اى مردم، من دو چيز گرانبها در ميان شما بر جاى مى‏گذارم كتاب خدا و عترتم. اين دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا وقتى در حوض به من برگردند.

ام‏سلمه از معدود كسانى است كه بعد از وفات نبى اكرم(ص) در خط ولايت اميرمؤمنان باقى ماند. او به فرزنش چنين وصيت كرد. «يا بنى الزمه فلا و الله ما رايت‏بعد نبيك صلى الله عليه و آله اماما غيره‏»; پسركم، همراهش [على] باش. به خدا قسم، بعد از پيامبرت امامى غير او نديدم. (13) ام‏سلمه روايات ديگرى نيز، در باره اميرمؤمنان، از پيامبر اكرم(ص) نقل كرده است. (14)

3. اسماء بنت عميس

او به دليل تقرب به اهل بيت روايات فراوانى نقل كرده است; تنها حدود شصت روايت از پيامبر اكرم(ص) دارد كه بسيارى از آنها در منزلت اميرمؤمنان است. (15) اسماء از سابقين در اسلام است و از جمله افرادى است كه قبل از آنكه مردم در خانه ارقم ايمان بياورند به همراه همسرش جعفر به خدمت پيامبر آمد و اسلام اختيار نمود و به همراه جعفر به حبشه مهاجرت كرد. بعد از شهادت جعفر طيار به عقد ابوبكر در آمد و از وى صاحب (محمد) شد در آن زمان كه همسر خليفه دوم بود توطئه قتل وصى پيامبر(ص) را با هوشيارى و ايثار تمام خنثى نمود. وى همواره از محبان و ملازمان فاطمه زهرا(س) بود او بعد از شهادت حضرت فاطمه(س) از جمله زنان على(ع) شد. فرزندش محمد را چنان تربيت كرد كه از مريدان و مخلصان اميرمؤمنان شد. زمانى كه در حجة‏الوداع شركت جست همسر ابوبكر بود. و محمد بن‏ابى‏بكر نيز در مسير حجة‏الوداع متولد شد. ابن‏عقده در كتاب ولايت‏حديث غدير را از او روايت كرده است. (16) اسماء همچنين از راويان حديث ردالشمس (17) به شمار مى‏رود.

4. ام‏هانى بنت ابى‏طالب (سلام‏الله عليهما)

او فاخته نام دارد (18) و خواهر اميرمؤمنان(ع) است. ام‏هانى از راويان (19) و اصحاب (20) پيامبر اكرم بود پيامبر ضمن حديثى او را «يكى از بهترين مردم‏» خواند. (21) اين بانوى گرانقدر احاديثى چون ثقلين (22) و غدير را از پيامبر اكرم(ص) روايت كرده است. او در باره واقعه غدير مى‏گويد:

رسول خدا(ص) از حج‏بازگشت، تا در غدير خم فرود آمد، سپس برخاست و در گرماى سوزان چنين گفت: [اى مردم هر كه من مولاى او هستم، پس على مولاى اوست. خدايا، هر كه او را دوست دارد، دوست‏بدار و هر كه با او دشمنى كند، دشمن بدار; هر كه او را زبون سازد، زبون گردان و هر كه او را يارى كند، يارى كن]. (23)

5. عايشه دختر ابى‏بكر

او در شمار زنان پيامبر اكرم (24) و حاضران در حجة‏الوداع جاى داشت. در كتب مختلف اهل سنت روايت غدير از وى نقل شده است. ابن‏عقده در «حديث ولايت‏» روايت او را نيز ذكر مى‏كند. (25)

بررسى موضعگيريهاى وى و تطبيق آن با عملكرد ام‏سلمه همسر ديگر پيامبر گرامى كه در تاريخ از خود بر جاى نهاده و تحقيق در انگيزه‏ها، تعيين جهت‏گيريها و موقعيت‏هاى آن دو مى‏تواند براى بانوانى كه امروز در مقابل امواج سهمگين و بنيانكن سياست‏بازى تبليغات رنگارنگ و هدفدار و شعارهاى برخاسته از مطامع نفسانى و دنيوى دنياداران قرار دارند نمونه‏هايى تجربه شده و تاريخى و الگويى عملى و آكنده از راهكارهاى مذهبى و سياسى باشد.

6. فاطمه دختر حمزة بن‏عبدالمطلب

او از صحابه مشهور پيامبر(ص) است و ابن‏عقده و منصور رازى حديث غدير را از وى نقل كرده‏اند. (26)

7. همسر زيد بن‏ارقم

از جمله كسانى كه حديث غدير را روايت كرده‏اند زيد بن‏ارقم و نيز همسر وى مى‏باشد علامه طباطبايى ضمن نام بردن از گروه كثيرى كه روايت (من كنت مولاه فعلى مولاه) را نقل كرده‏اند به ايشان نيز اشاره مى‏كند. (27)

ب. روايات زنان تابعى و ...

در ميان روايات غدير روايتى با ده سند به چشم مى‏خورد كه همه راويانش زن هستند. نام اين بانوان چنين است:

1. الشيخة ام محمد زينب ابنة احمد بن‏عبدالرحيم المقدسيه.

2. فاطمه دختر امام موسى بن‏جعفر(ع)

3. زينب دختر امام موسى بن‏جعفر(ع)

4. ام‏كلثوم دختر امام موسى بن‏جعفر(ع)

5. فاطمه دختر جعفر بن‏محمد الصادق(ع)

6. فاطمه دختر محمد بن‏على(ع)

7. فاطمه دختر على بن‏الحسين(ع)

8. فاطمه دختر حسين بن‏على(ع)

9. سكينه دختر حسين بن‏على(ع)

10. ام‏ كلثوم دختر فاطمه زهرا(س)

اين گروه از فاطمه‏زهرا(سلام‏الله‏عليها) نقل كرده‏اند كه حضرت فرمود:

«انسيتم قول رسول الله(ص) يوم غدير خم، من كنت مولاه فعلى مولاه و قوله انت منى بمنزلة هارون من موسى عليهما السلام.» (28)

آيا سخن رسول خدا(ص) در روز غدير را فراموش كرديد، كه فرمود: هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست. و [آيا] گفتارش را [فراموش كرديد كه فرمود]: [اى على،] جايگاه تو در برابر من مانند جايگاه هارون در برابر موسى است.

11. عايشه بنت ‏سعد

عايشه بيشتر روايتهايش را از پدرش سعد (29) بن‏ابى وقاص نقل مى‏كند و نزد ابن‏حجر از راويان موثق به شمار مى‏رود. (30) او روايت غدير را، از زبان پدرش چنين بازگو مى‏كند:

«كنا مع رسول الله(ص) بطريق مكة و هو متوجه اليها (كذا فى النسخ و الصحيح و هو: متوجه الى المدينه) فلما بلغ غدير خم وقف للناس ثم رد من تبعه و لحقه من تخلف فلما اجتمع الناس اليه قال: ايها الناس من وليكم؟ قالوا: الله و رسوله. ثلاثا ثم اخذ بيد على فاقامه ثم قال «من كان الله و رسوله وليه فهذا وليه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه‏». (31)

با رسول خدا در راه مكه بوديم و او به سوى مكه توجه داشت. (در نسخه‏هاى صحيح مى‏خوانيم كه به مدينه توجه داشت.) وقتى به غدير خم رسيد، ايستاد; آنان كه جلو بودند بازگشتند و آنان كه عقب مانده بودند، رسيدند. مردم پيرامونش گردآمدند و حضرت فرمود:

اى مردم، سرپرست‏شما كيست؟ حاضران سه بار گفتند: خدا و پيامبرش. آنگاه دست على را بلند كرد و فرمود: هر كه خدا و رسول او سرپرستش هستند، اين سرپرست اوست. خدايا، هر كه او را دوست دارد، دوست‏بدار و آن كه با او دشمنى مى‏ورزد، دشمن بدار.

عايشه بنت‏سعد حديث ديگرى نيز از پدرش روايت كرده، كه ولايت على(ع) را آشكار مى‏سازد:

«سمعت ابى يقول: سمعت رسول الله(ص) يوم الجحفه فاخذ بيد على فخطب فحمد الله و اثنى عليه ثم قال: ايها الناس انى وليكم قالوا صدقت‏يا رسول الله ثم اخذ بيد على فرفعها فقال: هذا وليى و يؤدى عنى دينى و انا موالى من والاه و معادى من عاداه.» (32)

شنيدم پدرم گفت كه، رسول خدا(ص) در روز جحفه دست على(ع) را گرفت، سپس خطبه خواند، خداى را سپاس گفت، ستايش كرد و فرمود: اى مردم، من ولى شما هستم. گفتند: راست گفتى، اى رسول خدا(ص). سپس دست على را گرفت و بالا برد و فرمود: اين جانشين من است و دين مرا ادا مى‏كند. من دوست‏دار كسى هستم كه او را دوست‏بدارد و دشمن كسى هستم كه با او دشمنى ورزد.

12. دارميه حجونيه كنانيه

او از شيعيان معروف و بسيار مشهور حضرت اميرمؤمنان بوده به نحوى كه آوازه‏اش تا بدان حد پيچيده بود كه معاويه موقع ورود به مكه از وى سراغ گرفت اين موضوع خود به خوبى مى‏تواند نمايانگر فعاليتهاى مؤثر و ارزنده اين بانوى شيعه و محب اهل بيت‏باشد (ما تنها به آن بخش از سخنان وى كه مربوط به غدير مى‏شود مى‏پردازيم) (33) آنچه از گفتگوى او و معاويه بر جاى مانده است را زمخشرى در كتاب «ربيع الابرار» چنين باز مى‏گويد:

سالى معاويه به حج رفت و از زنى كه به نام دارميه حجونيه، كه سياه چهره و تنومند بود، سراغ گرفت وقتى او را نزد معاويه آوردند، پرسيد: اى دختر حام، چگونه‏اى؟

گفت: خوبم، حام نيستم، از قبيله بنى‏كنانم.

گفت: راست گفتى، آيا مى‏دانى چرا تو را فرا خواندم؟

- سبحان الله! من غيب نمى‏دانم.

- خواستم بپرسم چرا على را دوست دارى و با من دشمنى مى‏ورزى؟

- آيا از پاسخ معافم مى‏دارى؟

- نه.

- حال كه نمى‏پذيرى مى‏گويم; من على را به خاطر عدالتش و تقسيم يكسانش دوست داشتم و با تو دشمنى مى‏ورزم چون با آن كه براى حكومت از تو سزاوارتر بود، جنگيدى و در پى چيزى برآمدى كه براى تو نيست. با على دوستى ورزيدم به خاطر ولايتى كه رسول خدا(ص)، در روز غدير خم در مقابل چشم تو، براى او اقرار گرفت، به خاطر آنكه به بيچارگان محبت مى‏ورزيد و دينداران را بزرگ مى‏داشت و .... (34)

13. حسنيه

او در خانه امام صادق(ع) پرورش يافته بود و از شاگردان مكتب وى شمرده مى‏شد. (35) حسنيه، با استعداد سرشارش، در مناظرات مختلف، كه توسط هارون‏الرشيد ترتيب داده مى‏شد، شركت جسته و از مقام ولايت دفاع مى‏كرد. در يكى از اين مناظره‏ها از فردى، كه ابراهيم خوانده مى‏شد، پرسيد: آيا در هيچ جاى تفاسير شما آمده است كه در حجة‏الوداع رسول خدا(ص) به امر پروردگار، در غدير خم، فرود آمده، اين آيه را: (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالتك). با بيمناكى براى مردم تلاوت كرد و سپس آيه والله يعصمك من الناس نازل شد و [آيا در تفاسير شما آمده است كه پس از نزول «والله يعصمك من الناس‏» پيامبر خدا دست على بن‏ابى‏طالب را گرفت; بر منبرى، كه از جهاز شتر ساخته بودند، برآمد و گفت: من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله و العن من ظلمه. آنگاه، اين آيه نازل شد: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا. »

ابراهيم سر به زير افكند، حسنيه علماء را مخاطب ساخت و آنان را به جان هارون سوگند داد. حاضران، كه خود را در مقابل هارون‏الرشيد مى‏ديدند، لب به تاييد گشودند. ابو يوسف گفت: بيشتر صحابه و مفسران تصريح كرده‏اند كه اين آيه در باره على بن‏ابى‏طالب نازل شده است و حديث من كنت مولاه فعلى مولاه نيز مشهود است.

حسنيه پرسيد در باره «انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يوتون الزكوة و هم راكعون‏» چه مى‏گوييد؟ ابو يوسف گفت: به اجماع امت در باره على بن‏ابى‏طالب است.

آنگاه حسنيه با شگفتى پرسيد: ... احكام و نصوص الهى را وا مى‏نهيد و بيعت روز غدير را ناديده مى‏گيريد؟! (36)

14. عميرة بنت‏سعد بن‏مالك

او نيز از تابعين شمرده مى‏شود. عميره، اهل مدينه و خواهر سهل ام‏رفاعه ابن‏مبشر بود. او از راويان حديث غدير است و در سلسله سند حديث «مناشده‏» اميرمؤمنان(ع) قرار دارد.
15. ام ‏المجتبى علويه

او حديث غدير را از عدى بن‏ثابت نقل كرده است و ابن‏عساكر در تاريخ خود از حديث وى ياد مى‏كند. (37)

16. فاطمه بنت على بن‏ابى‏طالب(ع)

او دختر على بن‏ابى‏طالب(ع) است و مادرش ام‏ولد مى‏باشد. برقى در رجال خود وى را از راويان امام حسن(ع) مى‏داند (38) و در تهذيب‏الاحكام از راويان اميرمؤمنان(ع)، ابى‏حنيفه، اسماء بنت‏عميس (39) شمرده شده است. حديث منزلت (40) و ردالشمس (41) از جمله روايات اوست. وى حديث غدير را از ام‏سلمه نقل نموده است. (42)

«اشهد الله تعالى لقد سمعته يقول: على خير من اخلفه فيكم و هو الامام و الخليفة بعدى و سبطاى و تسعة من صلب ائمة ابرار لئن اتبعتموهم وجدتموهم هادين مهديين و لئن خالفتموهم ليكون الاختلاف فيكم الى يوم القيمة‏».

پى‏نوشت ها:

1- در باره اسلام خديجه اين سخن اميرمؤمنان به تنهايى كافى است كه فرمود: «لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول الله و خديجه و انا ثالثهما» نهج‏البلاغه خطبه 192 (قاصعه).

2- كانت‏سميه ام عمار بن‏ياسر و ابوه ياسر ممن عذب فى الله تعالى فصبرا و ارادتهما قريش على ان رجعا عن الاسلام الى الكفر فابيا فضرب ابوجهل سمية بحربة فى قبلها فماتت... اعيان‏الشيعه، ج‏7 ، ص‏319.

3- رياحين‏الشريعة، ج 2، ص 305.

4- الغدير ج 1، ص‏9.

5- خصال صدوق، ج 1، ص‏173; عوالم، ج 11، ص‏467. «هل ترك ابى يوم غدير خم لاخذ عذرا» تاكيد مورخان بر اين كه اهل بيت پيامبر(ص) از جمله حاضرين در غدير بودند مبين اين مطلب است كه حضرت فاطمه زهرا(س) نيز در بين آنان حضور داشته است. زيرا مورخان حضور زنان پيامبر را به طور مستقل بيان كرده و گفته‏اند كه امهات مؤمنين همراه پيامبر بودند بنابراين از طرفى فاطمه زهرا(س) داراى چنان شخصيت‏برترى است كه در صورت عدم حضور وى در غدير بايد بتوان رواياتى دال بر آن يافت كه ظاهرا وجود ندارد از اين روى مى‏توان گفت كه ايشان نيز در بين جمع حاجيان در حجة‏الوداع حضور داشته است.

6- بحارالانوار، ج‏36، ص‏353 و 354; اسمى المناقب، ص 32; نهج‏الحياة، ص 38.

7- احقاق الحق، ج 2، ص 460. در فيض الغدير، ص 391 به نقل از ينابيع الموده حديث را چنين نقل كرده است «قالت: قال رسول الله(ص) من كنت وليه فعلى وليه و امامه‏».

8- الغدير، ج 1، ص‏197; «من كنت مولاه فعلى مولاه‏» احقاق الحق، ج‏6، ص 282; ارجح المطالب، ص 571 و 448. صاحب فيض الغدير توضيحى بر احتجاج حضرت فاطمه دارد (فيض الغدير، ص 390).

9- ام سلمه دختر ابى‏اميه بن‏المغيرة مخزومى است مادرش عاتكه دختر عبدالمطلب است او دختر عمه پيامبر و همسر وى بود و در سال 65 هجرى وفات يافت. (اعلام خصال صدوق، ص 301)

10- معارج النبوة، ج 2، ص 318.

11- فيض الغدير، ص 388 -389.

12- الغدير، ، ج 1، ص‏17 و 18; ملحقات احقاق الحق، ص‏53; معجم رجال الحديث، ج‏23، ص‏177.

13- اعلام النساء، ص 651; بصائر الدرجات، ص‏183، ح 4.

14- مانند «من سب عليا فقد سبنى و من سبنى فقد سب الله تعالى‏» (المستدرك على الصحيحين، ج‏3، ص 121) و «قال رسول الله(ص) كانى دعيت فاجيب و انى تارك فيكم الثقلين احدهما اكبر من الاخر كتاب الله عز و جل حبل ممدود من السماء الى الارض و عترتى اهل بيتى فانظروا كيف تخلفونى فيهما». اعلام‏النساء، ص 634 نقل از امالى شيخ طوسى، ج 2، ص 92; كشف‏الغمه، ج‏2، ص 32، ارجح المطالب، ص 338، از طريق ابن‏عقده.

15- اعيان الشيعه، ج‏3، ص 408; جامع الرواة، ج 2، ص 455; خلاف طوسى، ج 1، ص 5.

16- الغدير، ج 1، ص‏17.

17- امالى مفيد، ص 55 و56; ارشاد مفيد، ص‏163 و 164. مجموعه فضايل و عنايات اسماء بنت عميس به اهل بيت(ع) در ضمن مقاله‏اى مستقل در شماره‏هاى آينده به خوانندگان گرامى ارائه خواهد شد.

18- اعيان الشيعه، ج‏3، ص 488.

19- رجال برقى، ص 60.

20- رجال شيخ طوسى، ص‏33.

21- تنقيح المقال، ج‏3، ص‏73; معجم رجال الحديث، ج‏23، ص 881.

22- اعلام النساء، ص 488; ارجح المطالب، ص‏337.

23- «رجع رسول الله(ص) من حجة حتى نزل بغدير خم ثم قام خطيبا بالهاجرة فقال: ايها الناس [من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و اخذل من خذله و انصر من نصره] ينابيع المودة، ص 40; اعلام النساء، ص‏489. روايت غديرى فاخته را در الغدير، ج 1، ص 18 و احقاق الحق، ج 2، ص‏463 ببينيد.

24- عايشه در سال‏57 در مدينه درگذشت و در بقيع دفن شد. (اعلام خصال صدوق، ص 315)

25- الغدير، ج 1، ص 48; احقاق الحق، ج 2، ص 460.

26- الغدير، ج 1، ص 58.

منصور بن‏حسين آبى معروف به ابوسعد صاحب كتاب نثرالدرر متوفى قرن پنجم كتابى به نام حديث‏الغدير نوشته و بنا به گفته مناقب ابن شهرآشوب اين كتاب راويان حديث غدير را بر حسب حروف الفبا برشمرده است. «غدير در آينه كتاب، ص‏79»

27- الميزان فى تفسير القرآن، ص‏59.

28- روايت فوق را حافظ بزرگ ابوموسى مدينى در كتاب خود آورده است. او مى‏گويد: اين حديث‏سلسله‏دار است. زيرا هر يك از فاطمه‏ها از عمه خود روايت كرده‏اند و اين روايت پنج‏خواهر برادر است كه هر يك از ديگرى نقل كرده‏اند. رك: اسنى المطالب فى مناقب على بن‏ابى‏طالب‏»، شمس الدين ابوالخير الجزرى، ص 32; احقاق الحق، ج 21، ص‏26 و27; بحارالانوار، ج‏36، ص‏353; عوالم، ج 11، ص 444; اثبات الهدى، ج 2، ص‏553 و ج‏3، ص‏127; اعلام النساء المؤمنات، ص 578 و مسند فاطمه معصومه(سلام الله عليها)، سيد على‏رضا سيد كبارى، ص‏56 (چاپ نشده).

29- ابواسحاق سعد بن‏ابى‏وقاص در سال 54 - 58 و عايشه بنت‏سعد در سال‏117 وفات يافتند. نسايى روايت وى را نقل كرده است. به خصائص نسايى، ص‏3 مراجعه شود.

30- التقريب، ابن‏حجر، ص‏473.

31- الغدير، ج 1، ص 38- 41; خصائص نسائى، ص 18 و 25.

عايشه بنت‏سعد احاديث ديگرى راجع به فضايل اميرمؤمنان دارد; به اسنى المطالب، ص 52 و ملحقات احقاق الحق، ص‏189 و 190 رجوع كنيد.

32- الغدير، ج 1، ص 38 - 41.

33- دارميه حجونيه از زنان فاضل، خردمند و فصيح بود. او استدلالى قوى داشت و در خط ولايت استوار بود. روايت او را ابن‏عبدربه در عقد الفريد از سهل بن‏ابى‏سهل تميمى از پدرش نقل كرده است.(عقد الفريد، ج 1، ص 352; بلاغات النساء، ص 72)

34- متن كامل مباحثه دارميه حجونيه را در كتب ذيل بخوانيد:

بلاغات النساء، ص 72; العقد الفريد، ج 1، ص 162; صبح الاعشى، ج 1، ص‏259; الغدير، ج 1، ص‏209; اعلام النساء المؤمنات، ص‏333; اعيان الشيعه، ج‏6، ص 364.

35- رياض العلماء، ج 5، ص 704. او فاضل، عالم، مدقق و آگاه به اخبار و آثار بود.

36- اين متن در حلية المتقين، بخش مناظرات حسنيه، ذكر شده است. در باره موضوع مناظره حسنيه اختلاف است. سيد محسن امين در اعيان الشيعه، ذيل كلمه «حسنيه‏» مى‏گويد: اين [مناظره] از اختراعات ابوالفتوح رازى است. مرحوم خوانسارى در روضات الجنات اين مناظره را ذكر كرده است و شيخ آقابزرگ در ذريعه مى‏نويسد:

الحسنيه: رسالة فى الامامة تنسب الى مؤلفها و هو بعض الجوارى من بنات الشيعة فيها مناظراتها مع علماء المخالفين فى عصر هارون‏الرشيد. (الذريعه، ج‏7، ص 200، رقم‏89; نقل از اعلام‏النساء، ص 300 تا 301). براى تحقيق بيشتر در باره شخصيت‏حسنيه به تنقيح المقال، ج‏3، ص‏247; رياض العلماء، ج 5، ص‏407; روضات الجنات، ج 1، ص‏153; الذريعة، ج‏7، ص 200 و ج 4، ص‏97 و ج 25، ص‏296 و ج 5، ص 105 و 145 و 161; من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 75. معجم رجال الحديث، ج‏23، ص‏187 رجوع كنيد. خلاصه‏اى از مطالب كتب فوق در اعلام النساء ص 300 تا 302 آمده است.

37- الغدير، ج 1، ص 70.

38- پيام غدير، عذرا انصارى، ايشان روايت را از تاريخ دمشق، باب تاريخى على بن‏ابى‏طالب(ع) ص 51 نقل نموده‏اند.

39- رجال برقى، ص 60; معجم رجال الحديث، ج‏23، ص‏197، رقم‏15659.

40- تهذيب التهذيب، ج‏12، ص 470.

41- اعيان الشيعة، ج 8، ص‏39 - ملحقات احقاق الحق ; ص‏262

42- همان، ص 54.

آشتی با خدا
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 |

مهرورزی خداوند بی همتا در موضوع توبه به اندازه ای وسیع و گسترده است که ذهنِ هر شنونده ای را به تعجّب و شگفتی واداشته، به گونه ای که چراغ عقل و اندیشه اش در این زمینه خاموش و بی فروغ می گردد .

 
ایمان
«و
لَم یَمنَعکَ اِن أسَاَتَ من التوبة، و لَم یُعاجِلکَ بالنِّقمِةِ، و لَم یُعَیّرکَ بالإنابة، و لَم یَفضَحکَ حیث الفَضیحَةُ بک أولی، لَم یُشَدِّد علیک فی قبول الإنابة، و لَم یُناقِشکَ بالجریمة وَ لَم یُؤیسکَ من الرحمة، بَل جَعَلَ نُزُوعَکَ عن الذَّنبِ حَسَنَةً، و حَسَبَ سیّئتک واحدةً، و حسب حَسَنَتَکَ عَشراً، و فَتَحَ لک باب المتاب، و باب الإستِعتاب، فإذا نادَیتَهُ سَمِعَ نداک، و اذا ناجَیتَهُ عَلِمَ نَجواک، فأفضَیتَ إلیه بحاجتک، و أبثَثتَهُ ذات نفسک، و شکوت إلیه همومک، واستَکشَفتَهُ کُرُوبَکَ، و استَعَنتَهُ علی اُمورک»1

 

شرح گفتار

امیر بیان علی (علیه السلام) از نوع رفتار حضرت حق با بندگان خویش و رأفت و مهربانی که در این زمینه از خود نشان می دهد، سخن به میان آورده و در این باره به زیبایی می فرماید: «و در صورت ارتکاب گناه در توبه را مسدود نکرده است، در کیفر تو شتاب نداشته، در مورد توبه و بازگشت، بر تو عیب نگرفته است، در آنجا که رسوایی سزاوار توست، رسوا نساخته، و برای بازگشت بخویش شرایط سنگینی مطرح نکرده است، در مورد گناهان تو را به محاکمه نکشیده، و از رحمت خویش ناامیدت نکرده، بلکه بازگشت تو را از گناهان، نیکی شمرده است.

هر گناه تو را یکی، و هریکی تو را، ده به حساب آورده، و راه بازگشت و توبه را به روی تو گشوده است. هرگاه او را بخوانی، ندایت را می شوند، و چون با او راز دل گویی، راز تورا می داند، پس حاجت خود را با او بگوی، و آنچه در دل داری نزد او بازگوی، غم و اندوه خود را در پیشگاه او مطرح کن، تا غم های تو را برطرف کند و در مشکلات تو را یاری رساند.»

سخن گهربار مولای متقیان علی (علیه السلام) بیانگر آن است که: خالق هستی همواره درهای رحمت خود را به روی آدمی گشوده به گونه ای که هرگز حاضر نشده به محض سر زدن خطا و اشتباه از بنده ی خود او را از دریای مهر و محبّت خویش محروم سازد.

آری ما در این دنیا، با خدایی سر و کار داریم که در صورت آلودگی به گناه به جای عذابِ سخت، قلم عفو و بخشش را به سوی ما نشانه رفته و با فراخوان توبه و استغفار، ما را بر سر سفره ی غفران خویش میهمان ساخته است.

زمانی که ابلیس دچار لعنت خدا شد، از خداوند برای بقایش تا روز قیامت مهلت خواست، به او مهلت دادند، از او سوأل شد این مهلتِ گسترده را برای چه می خواهی؟! جواب داد: خداوندا به عزتت از کنار بنده ات نمی روم، تا جان از بدنش بیرون رود، خطاب رسید، به عزّت و جلالم قسم من نیز درِ توبه را به روی بنده ام تا فرارسیدن مرگش نمی بندم

خالق متعال بارها این حقیقت را در کلام نورانی خویش به صراحت بیان فرموده است، به عنوان نمونه در سوره ی مبارکه ی نور پیرامون موضوع توبه چنین می خوانیم: «و توبوا اِلی الله جمیعاً اَیُّهَ المؤمنون لَعَلَّکُم تُفلِحُونَ»2: و ای مؤمنان همگان به درگاه خدا توبه کنید، شاید رستگار شوید.

نکته ی حائز اهمیت پیرامون موضوع توبه آن است که اگر ما شاهدیم بارها خداوند گنهکاران را مورد خطاب قرار داده و آنها را به توبه و انابه دعوت نموده، بی تردید به دنبالش پذیرش توبه را نیز قسمت و روزی آنها خواهد ساخت، چرا که از شأن و منزلت خداوند متعال به دور است که به چیزی که عمل نمی کند وعده دهد.

بنابراین اگر گنهکار امر الهی را اطاعت نموده و توبه را با شرایطش انجام دهد، بی شک خداوند توبه اش را پذیرفته و مُهر پاکی و پیراستگی را در پرونده ی عملش خواهد زد چنانچه خود در این باره فرموده است: «و هُو الَّذی یَقبَل التَّوبةَ عَن عباده یَعفوا عَنِ السَیّئات و یعلَم ما تَفعلون»3: و اوست که توبه را از بندگان خود می پذیرد و از بدی ها در می گذرد و هر چه می کنید می داند.

 

گفتگوی شیطان با خدا

مهرورزی خداوند بی همتا در موضوع توبه به اندازه ای وسیع و گسترده است که ذهنِ هر شنونده ای را به تعجّب و شگفتی واداشته، به گونه ای که چراغ عقل و اندیشه اش در این زمینه خاموش و بی فروغ می گردد.

در منابع دینی آمده است: زمانی که ابلیس دچار لعنت خدا شد، از خداوند برای بقایش تا روز قیامت مهلت خواست، به او مهلت دادند، از او سوأل شد این مهلتِ گسترده را برای چه می خواهی؟! جواب داد: خداوندا به عزتت از کنار بنده ات نمی روم، تا جان از بدنش بیرون رود، خطاب رسید، به عزّت و جلالم قسم من نیز درِ توبه را به روی بنده ام تا فرارسیدن مرگش نمی بندم.4

بنابراین مطابق روایت فوق، انسان می تواند در این دنیا از فرصت طلایی و ارزشمند توبه استفاده نموده و از این طریق به جنگ شیطان رفته و نقشه های دلفریبش را بر باد فنا دهد. 

اگر ما شاهدیم بارها خداوند گنهکاران را مورد خطاب قرار داده و آنها را به توبه و انابه دعوت نموده، بی تردید به دنبالش پذیرش توبه را نیز قسمت و روزی آنها خواهد ساخت، چرا که از شأن و منزلت خداوند متعال به دور است که به چیزی که عمل نمی کند وعده دهد

توسّل رمز قبولی توبه

آنچه پیرامون موضوع «توبه» می توان گفت آن است که: خداوند بی همتا به منظور ارتباط بندگان و اتصال آنها به منبع فیض و رحمت بی پایانش، همواره پیشوایان معصوم (صلوات الله علیهم اجمعین) را بین خود و مردم واسطه قرار داده، تا آنها در سایه ی ارتباط با آن هادیان راه حق، راه عبادت و بندگی را پیموده و فضای جان و روح خویش را از آلودگی گناه و معاصی پیراسته نماید.

در روایتی هفتمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت موسی بن جعفر(علیه السلام) پیرامون این امر می فرماید: «خیری در زندگی نیست مگر برای دو کس، یکی کسی که هر روز کردار نیکش را زیاد می کند، دیگری فردی که گناهانش را به وسیله توبه جبران می کند ولی توبه کجاست؟ به خدا سوگند اگر آنقدر سجده کند که گردنش قطع شود خدا توبه اش را نمی پذیرد، مگر به ولایت و دوستی اهل بیت پیغمبر(صلی الله علیه و آله). آگاه باشید هر کس حق ما را بشناسد، و امیدوار ثواب درباره ی ما باشد، و به روزی خود راضی باشد، و شرمگاه خود را بپوشاند، و به وسیله دوستی ما به خدا نزدیک شود، پس او در روز قیامت در امان باشد»5.

امام صادق(علیه السلام) می فرمایند: در حرم خدا، کنار مقام ابراهیم نشسته بودم، پیرمردی آمد که تمام عمرش را به گناه گذرانده بود، به من نظر انداخت و گفت: برای اهل گناه، شفیع خوبی نزد خداوند هستی!

آنگاه پرده ی کعبه را گرفت و اشعاری به این مضمون زمزمه کرد:

«ای خدای مهربان، به حق جدّ امام ششم، به حق قرآن، به حق علی، به حق حسن و حسین، به حق زهرا، به حق امامان، به حق مهدی، از خطاهای بنده ی گنهکارت بگذر!»

شنید هاتفی می گوید: ای پیرمرد! گرچه گناهت عظیم بود ولی همه آن را به حُرمت آنان که مرا به آنها سوگند دادی بخشیدم، اگر عفو گناه تمام اهل زمین را از من درخواست می کردی می بخشیدم ، مگر پی کننده ی ناقه ی صالح و قاتلان انبیاء و ائمه (علیهم السلام) .6

 

پی نوشت ها :

1- فرازی از نامه ی 31 نهج البلاغه، ص 528، ترجمه محمد دشتی

2- سوره نور، آیه 31

3- سوره شوری، آیه 25

4- روح البیان، ج2، ص182

5- ارشاد القلوب، ترجمه رضایی، ج1، ص428

6- بحارالانوار، ج91، ص28، باب 28، حدیث14
ضرورت تهیه توشه برای سفر آخرت
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 |

یادآوری مرگ چه تأثیراتی دارد؟

مولای متقیان، امیرمومنان علی علیه‌السلام می‌فرماید: «من اکثر من ذکر الموت نجی من خداع الدنیا؛ هر کس فراوان یاد مرگ کند، از حیله‌های دنیا، رهایی می‌یابد».  

یاد مرگ

حضرت علی علیه‌السلام می‌فرماید: «و من اکثر ذکر الموت رضی من الدنیا بالکفاف؛ هر که بسیار یاد مرگ کند، به اندازه کفاف، از دنیا راضی است».

یادآوری مرگ، تأثیرگذاری‌های مثبت و سازنده‌ای در زندگی آدمی دارد. به خاطر این آثار روحی و تربیتی، در تعالیم و آموزه‌های دینی نیز بدان تاکید و سفارش‌های فراوانی شده است. یکی از آثار سازنده و تربیتی یاد مرگ، پوشیدن لباس زهد در دنیاست. یاد مرگ، دنیا را در چشم انسان زاهد، خوار و کوچک می‌کند. امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: «یاد مرگ، شهوت‌ها را از بین می‌برد، ریشه‌های فراموشی را یکسره بر می‌کند؛ دل انسان را به وعده‌های الهی محکم می‌کند و روحیه انسان را از سنگدلی به لطافت و رقّت قلب می‌کشاند. نشانه‌های هوس را از بین می‌برد و آتش حرص را خاموش و دنیا را پیش چشمان انسان، کوچک می‌کند»!

این گونه یاد مرگ انسان را از غوطه‌ور شدن در هوس‌ها و لذت‌های دنیوی باز می‌دارد و تحمل سختی‌ها را بر انسان آسان می‌کند. کسی که فراوان به یاد مرگ می‌افتد، به کمترین مال و نعمت دنیا راضی است و دیگر بخل و حرص، در دل او راه نمی‌یابد. او به اندازه نیازش از دنیا بهره می‌گیرد.

دنیا و زیبایی‌های آن بسیار فریبنده است و کسی که بتواند با یاد مرگ و قیامت دل خود را روانه سرای دیگر کند، نیرنگ و زرق و برق دنیا، دیگر نمی‌تواند بر او غلبه کند؛ آن چنان که مولای متقیان، امیرمومنان علی علیه‌السلام می‌فرماید: «من اکثر من ذکر الموت نجی من خداع الدنیا؛ هر کس فراوان یاد مرگ کند، از حیله‌های دنیا، رهایی می‌یابد».  

زاهدان، گروهی از مردم دنیا هستند که دنیاپرست نیستند. پس در دنیا زندگی می‌کنند، اما آلودگی دنیاپرستان را ندارند. در دنیا با آگاهی و بصیرت عمل می‌کنند و در ترک زشتی‌ها، از همه کس سبقت می‌جویند، بدن‌هایشان به گونه‌ای در تلاش و حرکت است که گویا در میان مردم آخرت هستند. اهل دنیا را می‌نگرند که مرگ بدن‌ها را بزرگ می شمارند، اما آن‌ها مرگ دل‌های زندگان را بزرگ‌تر می‌دانند

همچنین، ایشان در سفارش‌های خود که در نهج‌البلاغه آمده است، چنین می‌فرمایند: «ای مردم! سفارش من به شما این است که مرگ را از یاد نبرید و کمتر از آن غفلت کنید، چگونه غافل می‌شوید از چیزی که هرگز از شما غفلت نمی‌کند؟ مگر همه روزه، مرده‌ها را نمی‌بینید که بر خلاف میلشان به سوی گورها برده می‌شوند و در حفره‌های تنگ و تاریک آن جای می‌گیرند؟ گویی هرگز در این دنیا زندگی نکرده و در آبادانی آن نکوشیده‌اند. از سرایی که در آن به سر می‌بردند، می‌روند و اسیر توده‌های خاکی که از آن وحشت داشتند، می‌شوند. سرگرم دنیایی بودند که از آن دست کشیدند و آخرتی را که به سوی آن کوچ کردند، تباه ساختند. دیگر نمی‌توانند از بدی‌هایی که کرده‌اند، برگردند و نه این توان و قدرت را دارند که به خوبی‌هایی که از دستشان برمی آید، بیفزایند. به دنیا مهر ورزیدند، ولی دنیا فریبشان داد. به آن اعتماد کردند و او بر زمینشان زد».

این گونه، انسان زاهد روزهای عمر خود را رو به کاستی می‌بیند و هر لحظه، خود را یک گام نزدیک‌تر به مرگ احساس می‌کند و در نتیجه تلاش می‌کند تا برای آن دنیای خود نیز زاد و توشه‌ای فراهم کند، که تأمین کننده نیازهای او در فردای قیامت باشد 

آن گاه آن حضرت، خطبه خویش را این چنین به پایان می‌رساند: «زاهدان، گروهی از مردم دنیا هستند که دنیاپرست نیستند. پس در دنیا زندگی می‌کنند، اما آلودگی دنیاپرستان را ندارند. در دنیا با آگاهی و بصیرت عمل می‌کنند و در ترک زشتی‌ها، از همه کس سبقت می‌جویند، بدن‌هایشان به گونه‌ای در تلاش و حرکت است که گویا در میان مردم آخرت هستند. اهل دنیا را می‌نگرند که مرگ بدن‌ها را بزرگ می شمارند، اما آن‌ها مرگ دل‌های زندگان را بزرگ‌تر می‌دانند».

 ضرورت تهیه توشه برای سفر آخرت

ای دل غافل که مرگ را فراموش کردیم کسی که مرگ را باور کند و یقین کند دیگر دل به این دنیا نمی بندد، سرد می شود. این قدر جوش دنیا را نمی زند، این همه گناه و معصیت نمی کند که پایانش چاله قبر است.

توشه

امام علی(علیه السلام) در خطبه28 نهج البلاغه چگونه درباره لزوم تهیه توشه آخرت هشدار می دهد؟

امام علی(علیه السلام) در خطبه28 نهج البلاغه به مطلب مهمى اشاره مى کند که همه انسانها در آن شریکند و بخواهند یا نخواهند، باید به آن تن در دهند; مى فرماید:

«بدانید! فرمان کوچ، براى شما صادر شده و به زاد و توشه (این راه پرخطر)، راهنمایى شده اید»; (أَلاَ وَ إِنَّکُمْ قَدْ أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ(«ظعْن» (بر وزن طعن) به معناى «کوچ کردن از مکانى به مکان دیگر» است. به همین جهت «ظعینه» به معناى «هودج» آمده است چرا که از وسایل کوچ کردن بوده است، و از آنجا که غالباً زنان بر هودج سوار مى شدند، گاهى این واژه به عنوان کنایه از زن به کار مى رود.(وَ دُلِلْتُمْ عَلَى الزَّادِ).

فرمان کوچ، همان قانون فرسودگى و مرگ است که حاکم بر زندگى همه انسانها است، کودکان رو به جوانى مى روند و جوانان رو به سوى کهولت و سرانجام، پیرى و فرسودگى و در پایان مرگ است.

این قانونى است تخلّف ناپذیر و بدون استثنا و قانونى است که احدى هر قدر قوى و نیرومند و هوشیار و آگاه باشد، قدرت مخالفت با آن را نخواهد داشت. این مسیرى است که دستِ قدرتِ آفریدگار به منظور تکامل انسانها براى آنان ترسیم کرده است.

امّا در مورد دستور به زاد و توشه، تمام انبیاى الهى بدون استثنا این دستور را از سوى خدا با خود آوردند که اى انسانها، راهى پرنشیب و فراز و پرخوف و خطر در پیش دارید;

راهى دراز و طولانى که فاصله دنیا و آخرت را در برمى گیرد و این راه را بى زاد و توشه نمى توان طى کرد و زاد و توشه این راه، چیزى جز تقوا و ایمان و عمل صالح نیست;

 «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوى»; (و زاد و توشه برگیرید! به یقین، بهترین زاد و توشه، پرهیزکارى است).( سوره بقره: آیه 197)

در پایان این خطبه، این معلم بزرگ جهان انسانیت، در یک نتیجه گیرى کوتاه و پرمعنا، چنین مى فرماید: «حال که چنین است، در این دنیا، از این دنیا، زاد و توشه اى برگیرید که فردا بتوانید خود را با آن حفظ کنید»; (تَزَوَّدُوا فِی الدُّنْیَا مِنَ الدُّنْیَا مَا تَحْرُزُونَ(«تحرزون» از مادّه «حرز» به معناى «نگاهدارى کردن» و حرز (بر وزن حرص) به معناى محلّ مطمئنّى است که چیزى را در آن نگاهدارى مى کنند.) بِهِ أَنْفُسَکُمْ غَداً).( پیام امام علی(علیه السلام)، جلد2، ص 191)

ای دل غافل که مرگ را فراموش کردیم کسی که مرگ را باور کند و یقین کند دیگر دل به این دنیا نمی بندد، سرد می شود. این قدر جوش دنیا را نمی زند، این همه گناه و معصیت نمی کند که پایانش چاله قبر است

تهیه زاد و توشه برای سفر مرگ

یکی از چیزهایی که ما زیاد از آن غفلت داریم مسئله سفر آخرت و مرگ و قیامت است. جای اصلی را فراموش کردیم همه اش به فکر احیاء کردن دنیای زودگذری هستیم که باید بگذاریم و برویم. یاد قیامت و مرگ خیلی مهم است ما شاید موضوعی نداشته باشیم یا کم داشته باشیم که هر شب یک بزرگی آن را تذکرداده باشد.

مسئله مرگ و آمادگی برای مرگ آن قدر مهم است که مولی علی علیه السلام وقتی در کوفه بودند هر شب بعد از نماز مغرب و عشاء یاد آوری سفر آخرت می کردند. محدث قمی نقل می کند که امیرالمومنین علیه السلام «یُنَادِی فِی كُلِّ لَیْلَةٍ حِینَ یَأْخُذُ النَّاسُ مَضَاجِعَهُمْ بِصَوْتٍ یَسْمَعُهُ كَافَّةُ مَنْ فِی الْمَسْجِدِ وَ مَنْ جَاوَرَهُ مِنَ النَّاسِ» (مجلسی/ بحارالأنوار/ ج70/ ص:1) . هر شب بعد از نماز عشاء که مردم آماده رفتن به خانه و استراحت می شدند با صدای بلند نداء می دادند (صدای امیرالمومنین را تمام اهل مسجد و اطراف مسجد می شنیدند.) مردم آماده سفر آخرت بشوید زاد و توشه تهیه کنید ندای کوچیدن از این عالم داده شده است. ای دل غافل که مرگ را فراموش کردیم کسی که مرگ را باور کند و یقین کند دیگر دل به این دنیا نمی بندد، سرد می شود. این قدر جوش دنیا را نمی زند، این همه گناه و معصیت نمی کند که پایانش چاله قبر است.

یاد مرگ و توجه به سفر آخرت سازندگی عجیبی در انسان دارد. گاهی که نزدیکان آدم از دنیا می رود آدم چند روز حالش یک جوری می شود می گوید نه انگار واقعا مرگ حقیقت است من هم باید به این چاله بروم. ولی این موقت است ای کاش ما همیشه یاد مرگ باشیم توجه به سفر آخرت داشته باشیم.

گاهی بعضی ها می گویند اگر ما قیامت را، ائمه را، پیامبر را، آن دنیا را ببینیم باور می کنیم بنده پاسخ می دهم که دیدن مشکل ما را حل نمی کند چون چاله قبر را دیدیم، مردن را دیدیم، آدم هایی که مردند و در چاله قبر گذاشتیم دیدیم ولی همین مردنی که دیدیم باور نکردیم. قلب باید باور کند و به یقین برسد. قیامت و جهنم و بهشت را ندیدیم مردن را که دیدیم چاله قبر را که دیدیم ولی باور نمی کنیم.

در این دنیا، از این دنیا، زاد و توشه اى برگیرید که فردا بتوانید خود را با آن حفظ کنید»; (تَزَوَّدُوا فِی الدُّنْیَا مِنَ الدُّنْیَا مَا تَحْرُزُونَ(«تحرزون» از مادّه «حرز» به معناى «نگاهدارى کردن» و حرز (بر وزن حرص) به معناى محلّ مطمئنّى است که چیزى را در آن نگاهدارى مى کنند. بِهِ أَنْفُسَکُمْ غَداً

به یک قبرکنی گفتند چیز عجیبی ندیدی؟ گفت: چرا، عجیب ترین و شگفت انگیزترین چیزی که دیدم این است که خودم سی ساله پدر، مادر و فامیل و هم محلی هایم را به دست خودم به خاک گذاشتم، لحد چیدم، خاک ریختم، تلقین خواندم ولی باور نکردم که من هم می میرم هنوز هم حرص دنیا را می خورم جوش می زنم.

امام هفتم به چاله قبری رسیدند این جمله را فرمودند:«إِنَّ شَیْئاً هَذَا آخِرُهُ لَحَقِیقٌ أَنْ یُزْهَدَ فِی أَوَّلِهِ وَ إِنَّ شَیْئاً هَذَا أَوَّلُهُ لَحَقِیقٌ أَنْ یُخَافَ مِنْ آخِرِهِ» (شیخ حرعاملی/ وسائل الشیعة/ج16/ ص:10).دنیایی که پایان کار و آخر کارش چاله قبر است سزاوار است آدم دل از این دنیا بکند.

می گویند کدام دندان است که در دهان نیست اما کشیدنش واجب است؟ دندان طمع است که باید بکشیم دور بندازیم.

خدایا لحظه ای ما را از یاد مرگ و قیامت رهایمان نکن که سعادت دنیا و آخرت در گرو به یاد داشتن قیامت و معاد است
مولود کعبه و حقیقتی بنام مصلحت!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 |

مولود کعبه و حقیقتی بنام مصلحت!

امام علی

در سیره ی سیاسی حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام که بی گمان در کنار سیره ی سیاسی رسول اکرم صلی الله علیه و آله پاکترین و ماندگارترین الگوی سیاست می باشد نکته ای بسیار در خور توجه وجود دارد که به اندازه ی همین اهمیت، متأسفانه مغفول واقع شده است.

همه ی ما کم و بیش شنیده ایم و یا خوانده ایم که حکومت علوی، حکومتی کاملاً ارزشی و عدالت محور بود است و اصولاً حضرت علی علیه السلام الگوی کامل و حقیقی عدالت و سایر ارزشهای الهی می باشند. لکن کلام در این است که بسیاری از ما، درکی نه چندان کامل و جامع الاطراف از همه ارزشها و مبانی اسلامی نداریم.

غرض آنکه رعایت مصالح عالیه ی اسلام و مسلمین که گهگاه در تزاحم با بعضی ارزشها و دیگر قوانین اسلامی واقع می شود و به تعطیلی یا خلل در بعضی از آنها می انجامد خود یکی از ارزشهایی است که حضرت امیر علیه السلام به طور جدّی به آن پایبند بوده اند. به عبارت کوتاه و رسا، خود مصلحت بخشی از حقیقت است.

خلاصه آنکه درک مصلحت مهمتر، حقیقتی است که در سیره ی عملی آن امام عدالت محور نمود بارز و خیره کننده ای دارد.

البته پرواضح است که مصلحت مورد نظر، مصلحتی واقعی است و نه برخاسته از امیال نفسانی و یا ضعف ایمان، که کاملاً نشأت گرفته از درجه ی اعلای ایمان و یقین می باشد.

نمونه هایی چندی از رعایت مصالح عالیه ی اسلامی در سیره ی آن امام بزرگوار می توان ارائه نمود که تبیین همه آنها به مجال بسیار وسیعی نیازمند است. ولی در اینجا تنها به ذکر یک نمونه از مواضع اینچنینی حضرت بسنده می کنیم که از سایر موارد، معروفتر می باشد.

 

صبری اعجاب آور

بر اساس دلائل کاملاً متقن و واضح، خلافت نبی مکرّم و امامت جامعه ی اسلامی پس از رحلت پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم منصبی بود که پروردگار متعال برای حضرت علی علیه السلام قرار داده بود.

لکن می دانیم که پس از ارتحال نبی اکرم به دستور الهی بهایی داده نشد و گروهی از قریش غاصبانه بر کرسی زعامت جامعه تکیه زدند.

در نزدیکی یمن چهل هزار نفر آماده حمله به مدینه شدند که اگر می آمدند مدینه را نابود می کردند، یعنی مسأله عظیم تر از جنگ خندق بود و اگر حمله می کردند و مدینه را فتح می کردند از اسلام هیچ اثری نمی ماند، حتی قبر پیامبر را هم ویران می کردند

باز می دانیم که از این پس، باستثنای چند ماه، امیرالمومنین علیه السلام فعالیت چشمگیری برای احقاق حق قطعی خود ننمودند و بلکه در پاره ای موارد از مشورت دادن به حکومت وقت خودداری نفرمودند.

اما براستی حضرت چرا مدت 25 سال صبر کردند؟ آنهم صبری اعجاب آور. چرا به محاکمه ی غاصبان فدک و متجاوزان به بیت وحی نپرداختند؟

پاسخ اجمالی همه ی این پرسشها و پرسشهای مشابه تنها یک جمله است و آن اینکه حضرت مصالح عالیه جامعه ی اسلامی را مدنظر داشتند. البته همین جا عرض می کنیم که حضرت در همان ایام در بعضی از سخنان خود، حق قطعی خود را متذکر شده اند و جمعی از پیروان حقیقی پیامبر خدا از این بیانات بخوبی آگاه بوده اند.

سخن اینستکه حضرت در طول این سالیان اقدامی چشمگیر به انجام نرسانیدند. اما پاسخ تفصیلی و در خور این نوشتار مختصر:

گویاترین سند، بیانات امیرالمومنین علیه السلام می باشد. حضرت در نامه ی 62 نهج البلاغه، خطاب به اهل مصر می فرمایند:

« ... به خدا سوگند، من هرگز فکر نمی کردم که عرب خلافت را از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله بگیرد یا مرا از آن بازدارد.(1) مرا به تعجب وانداشت جز توجه مردم به دیگری که دست او را به عنوان بیعت می فشردند. از این رو من از بیعت دست نگاه داشتم. دیدم که گروهی از مردم از اسلام بازگشته اند و می خواهند آیین محمد صلی الله علیه و آله را محو کنند. ترسیدم که اگر به یاری اسلام و مسلمانان نشتابم رخنه و ویرانی در پیکر آن مشاهده کنم که مصیبت و اندوه آن بر من بالاتر و بزرگتر از حکومت چند روزه ای است که به زودی مانند سراب یا ابر از میان می رود. پس به مقابله با این حوادث برخاستم و مسلمانان را یاری کردم تا آنکه باطل محو شد و آرامش به آغوش اسلام بازگشت.(2)

توضیح آنکه در تاریخ اسلام می خوانیم که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله، در خارج از مدینه گروهی با بیعت با ابوبکر مخالف بودند. یک دسته وقتی خبر وفات پیامبر را شنیدند از اسلام بیرون شدند که آنان را در تاریخ «مرتدین» می خوانند. مهمترین آنها مسیلمه در یمامه بود که ادعای پیامبری کرد. در نزدیکی یمن چهل هزار نفر آماده حمله به مدینه شدند که اگر می آمدند مدینه را نابود می کردند، یعنی مسأله عظیم تر از جنگ خندق بود و اگر حمله می کردند و مدینه را فتح می کردند از اسلام هیچ اثری نمی ماند، حتی قبر پیامبر را هم ویران می کردند. (3)

رعایت مصالح عالیه ی اسلام و مسلمین که گهگاه در تزاحم با بعضی ارزشها و دیگر قوانین اسلامی واقع می شود و به تعطیلی یا خلل در بعضی از آنها می انجامد خود یکی از ارزشهایی است که حضرت امیر علیه السلام به طور جدّی به آن پایبند بوده اند. به عبارت کوتاه و رسا، خود «مصلحت»، بخشی از حقیقت است

این بخش از تاریخ بخوبی علت همراهی ظاهری حضرت امیر علیه السلام را با دستگاه حکومت تشریح می کند. گفتنی است پس از این واقعه و در طول بیش از 25 سال غالب جامعه مسلمین، اقبالی به حضرت نشان ندادند تا اینکه گذشت حوادث، شرایط دیگری رقم زد و بعد از 25 سال، حق به حق دار رسید.

در مدت 5 سال زمامداری امیرالمومنین ایشان با سه گروه از دشمنان اسلام جنگیدند، یعنی تصمیماتی در خور شرائط و مصالح اسلامی اتخاذ نمودند که خود بحثی دیگر می طلبد.

در پایان این مکتوب خاطرنشان می کنیم، موارد دیگری از رعایت مصالح اسلام در سیره ی حضرت امیر و سایر ائمه علیهم السلام وجود دارد که بیان آنها فرصت دیگری می طلبد. و حاصل آنکه باید در مطالعه سیره ی اهل بیت علیهم السلام همه زوایا و مولفه ها را مورد ملاحظه قرار داد و در تحلیل رفتار سیاسی زمامدار جامعه اسلامی نگاهی جامع الاطراف به کار بست.

 

پی نوشت:

(1) شایان ذکر اینکه این جملات به هیچ روی با علم امام تنافی ندارد و بخوبی قابل هماهنگی است و شرح آن را باید در جای خود یافت.

(2) فروغ ولایت، آیت الله سبحانی، ص 163 .

(3) سقیفه، علامه فقید سید مرتضی عسکری، ص 149 .

سرآغاز نزول قرآن
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 |

سرآغاز نزول قرآن

بنا به گفته استاد معرفت، آیات نخست سوره علق به عنوان نبوت بوده است و قرآن به عنوان کتاب آسمانی در رمضان، نازل شده است .

 تفسیر «كاشف» كه كار مشترك استاد حجتی و دكتر
 بی‌آزار شیرازی است، پاسخ كوبنده‌ای به شبهات مستشرقان در مورد نزول 
تدریجی قرآن است.

در این که، سرآغاز نزول قرآن، کدام سوره و آیه و در چه زمانی بوده است با توجه به پیوند وثیق این مسأله با سرآغاز بعثت، نظریات مختلفی از سوی دانشمندان علوم قرآنی ارائه شده است، از جمله:

هفدهم ماه رمضان،1 دهم ماه ربیع الاول، 2 بیست و هفتم رجب.3

کسانی که معتقدند؛ سرآغاز نزول، هفدهم رمضان بوده است به این آیه تمسک کرده‌اند که می‌فرماید: «و ما انزلنا علی عبدنا یوم الفرقان (انفال: 41)»، این آیه با تعبیر «انزلنا» نزول را همان روزی می‌داند که «یوم الفرقان» و «یوم التقی الجمعان» یعنی روز جنگ بدر (هفدهم رمضان) است. ولی، استدلال تمام نیست چرا که آیه، ناظر به نزول بخشی از قرآن یعنی حکم انفال و احکام غنائم جنگ بدر است، نه همه قرآن.

مستند مسعودی که معتقد است روز دهم ربیع الاول، آغاز نزول است این است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) در چهل سالگی، مبعوث شد و این روز ولادت آن حضرت است .

اما نظریه بیست و هفتم رجب که مورد اتفاق شیعه می‌باشد4 و روایات نیز، مؤید آن است،5 بدین معنی است که بعثت با نزول قرآن، آغاز شد یعنی در بیست و هفتم رجب با نزول آیات نخست سوره علق، نزول قرآن نیز آغاز شد ولی برخی از اعلام معاصر معتقدند که بیست و هفتم رجب، تنها سرآغاز بعثت بوده و نزول قرآن (به صورت تدریجی) در ماه رمضان شروع شد6 و بنا به گفته جعفر مرتضی، پیامبر(صلی الله علیه و آله) در فاصله زمانی بین رجب و رمضان، آماده دریافت وحی می‌شده است، چرا که خود قرآن، می‌فرماید: «انا سنلقی علیک قولا ثقیلاً (مزمل: 50)» 7 

بنا به گفته استاد معرفت، آیات نخست سوره علق به عنوان نبوت بوده است و قرآن به عنوان کتاب آسمانی در رمضان، نازل شده است.8

لیکن به نظر می‌رسد، نظریه اخیر با دشواری روبرو است چرا که باید پذیرفت که آیات نخست سوره علق، ابتداء جزء قرآن نبوده و بعداً به قرآن ملحق شده است و یا تعدد نزول داشته و تنها یک بار آن در قرآن، ثبت شده است!

در جمع میان این دیدگاه‌ها، بسا بتوان گفت: اولیت علق به اعتبار نزول آیات نخستین آن، باشد و اولیت مدثر به اعتبار اولین سوره پس از فترت وحی باشد و اولیت سوره حمد به عنوان اولین سوره کامل باشد که بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شده است.

اولین نازل و آخرین نازل

در این که اولین سوره نازل شده قرآن چه بوده است نیز، اختلاف دیدگاه عمیق وجود دارد ؛ چرا که برخی بر این باورند که نخستین سوره نازله، فاتحة الکتاب است.9 با این استدلال که نام فاتحه به عنوان آغازگر کتاب است لیکن ممکن است وجه نامگذاری به دلیل آغازگری در تدوین باشد نه در نزول.

برخی دیگر، معتقدند که سوره مدثر، سوره نخستین، می‌باشد.10

بسیاری عقیده دارند که آیات نخستین سوره علق «اقرا باسم ربک الذی خلق * خلق الانسان من علق * اقرا و ربک الاکرم * الذی علم بالقلم * علم الانسان ما لم یعلم» اولین آیات نازله از سوی خداوند است11. بر این معنی، روایات نیز دلالت دارد.12

در جمع میان این دیدگاه‌ها، بسا بتوان گفت: اولیت علق به اعتبار نزول آیات نخستین آن، باشد و اولیت مدثر به اعتبار اولین سوره پس از فترت وحی باشد و اولیت سوره حمد به عنوان اولین سوره کامل باشد که بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شده است.

از سوی دیگر، اولین سوره در ردیف نزول، علق است 13 و اولین سوره مدنی، سوره بقره می‌باشد. آخرین سوره در ردیف نزول، برائت است و آخرین سوره مکی، سوره مطففین می‌باشد.

سخن گفتن از تنزیل همراه با معرفی مبدأ نزول قرآن، اشارت به این حقیقت داشته باشد که نزول قرآن، مظهر آن صفات الهیه است ؛ یعنی قرآن، مظهر ربوبیت، رحمت، عزت، حکمت و علم پروردگار است. چنان که موصوف کردن قرآن به صفاتی چون: فرقان، نور، تبیان، هدی و امثال آن، بیانگر رسالت این کتاب آسمانی و جامعیت آن است.

نزول قرآن مظهر صفات الهی

در بسیاری از موارد، خداوند سبحان در سخن از نزول قرآن، وصفی از اوصاف خود نیز بیان می‌کند، چنان که می‌فرماید: «تنزیل من رب العالمین (واقعه: 79)»، «تنزیل من العزیز الرحیم (یس: 5)»، «تنزیل من العزیز الحکیم (زمر: 1)»، «تنزیل من الرحمن الرحیم (فصلت: 2)» و «تنزیل من رب العالمین (واقعه: 79)» و یا نزول قرآن را همراه با وصفی از اوصاف آن بیان می‌کند، چنان که می‌فرماید: «تبارک الذی نزل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیرا (فرقان: 1)» که منزل را فرقان، قلمداد کرده است و یا «فآمنوا بالله و رسوله و النور الذی انزلنا (تغابن: 8)» که قرآن را به نور، وصف کرده است و نیز این که، فرمود: «و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شیء (نحل: 89)» که قرآن را تبیان، معرفی نمود و «شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن هدی للناس(بقره: 185)»، که نشان از هدایت قرآن دارد.

به نظر می‌رسد، سخن گفتن از تنزیل همراه با معرفی مبدأ نزول قرآن، اشارت به این حقیقت داشته باشد که نزول قرآن، مظهر آن صفات الهیه است ؛ یعنی قرآن، مظهر ربوبیت، رحمت، عزت، حکمت و علم پروردگار است. چنان که موصوف کردن قرآن به صفاتی چون: فرقان، نور، تبیان، هدی و امثال آن، بیانگر رسالت این کتاب آسمانی و جامعیت آن است.

 

پی نوشت ها :

1 -رک: ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص130. تاریخ طبری، ج2، ص44. اقوال دیگری نیز وجود دارد چون: هیجدهم و نوزدهم رمضان، بیست چهارم و بیست و پنجم رمضان. رک: تاریخ طبری، ج2، ص44.

2 - التنبیه والاشراف، ص210. اقوال دیگری نیز گفته شده است از جمله: سوم‌، هشتم، دوازدهم.

3 - ر.ک : قرآن و پیامبر، مقاله سرآغاز بعثت و نزول قرآن، نوشته نگارنده، ص 9 - 15.

4 - بحارالانوار‌، ج18، ص190.

5 - بحارالانوار، ج18، ص189، 190 و 202. وسائل الشیعه‌، کتاب الصوم، باب15.

6 - التمهید فی علوم القرآن، ج1، ص80. الصحیح من سیره النبی الاعظم، ج1، ص195.

7 - الصحیح من سیره النبی الاعظم، ج1، ص195.

8 - التمهید فی علوم القرآن‌، ج1‌، ص80.

9 - تفسیر کبیر، ج1، ص177. تفسیر کشاف، ج4، ص775.

10 - تفسیر بیضاوی، ج2‌، ص158.

11 - التمهید فی علوم القرآن، ج1، ص93. الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج1، ص197.

12 - رک: تفسیر برهان, ج4، 478.

13 - طبرسی، فضل بن الحسن، مجمع البیان، ج5، ص514.

عدل الهي از منظر متفكر شهيد مطهري
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 |

عدالت از مفاهيم بنيادين ديني بوده كه همه اديان الهي با هدف تحقق اين اصل از سوي خداي متعال بواسطه انبياء نازل گشته اند. مهمترين دغدغه پيام آوران الهي بعد از شناخت خدا و نزديك كردن انسان به او، ايجاد و بسط عدالت بوده است. دين اسلام نيز به عنوان خاتم اديان، تحقق عدالت را در سر لوحه اهداف خود قرار داده است. در اين راستا بايد خاطر نشان كرد كه وجود 29 آيه از قرآن در باب عدالت، شاهدي بر اهتمام اسلام بر اين اصل مي باشد. لذا اهميت اين موضوع ما را بر آن داشت تا به بررسي مفهوم عدالت در انديشه شهيد مطهري بپردازيم.

به طور كلي حقيقت ديني مايه مركزي انديشه شهيد مطهري بوده و در ساختار انديشه او، مفهوم عدالت در خدمت پويايي و پاسداري از دين در برابر شبهاتي بود كه مكتبها و جهان بيني ها آن را مطرح ميكردند. بدين خاطر است كه مضمون عدالت، حجم عمده اي از نوشتارها و سخنراني هاي او را به خود اختصاص داده است.

تقرير عدالت نزد شهيد مطهري، برداشت عالمانه از دين بوده و عدالت مورد تاكيد ايشان، ناشي از درد دين ميباشد. لذا او ناهنجاري هاي اجتماعي، آشفتگي روحي و جنايات اخلاقي و حتي عقده ها و جنايات را از عدم عدالت در جامعه دانسته و مانند فيلسوفاني همچون ارسطو و افلاطون كه در فلسفه سياسي خود در پي بهترين و عادلانه ترين نظام حكومت بودند، ايشان نيز به پيروي از انديشه و عمل حضرت علي (ع)، عدالت را مبناي سياست و فلسفه اجتماعي اسلام دانسته و آنرا ناموس بزرگ اسلام تلقي ميكردند.

در باب اهميت مفهوم عدالت در اسلام، همين بس كه برخي معتقدند كه اصل عدالت را ميتوان به عنوان معياري براي فقاهت و استنباط هاي فقهي مطرح نمود و در اين راستا شهيد مطهري نيز عدالت را از مقياسهاي اسلام شمرده و انكار آن را موجب عدم رشد فلسفه اجتماعي و فقه متناسب با اصول مي داند و لذا ميگويد كه اگر حريت و آزادي فكر وجود داشت، اگر موضوع برتري اصحاب سنت بر اصل عدل پيش نمي آمد، اگر بر شيعه مصيبت اخباريگري نرسيده بود و فقه ما نيز بر مبناي اصل عدالت بنا شده بود، ديگر دچار تضادها و بن بستهاي كنوني نمي شديم. با توجه به اين وضعيت، اصل مهم عدالت مورد غفلت واقع شده و با اين حال هنوز يك قاعده و اصل عام از آن استنباط نشده است كه اين مطلب موجب ركود تفكر اجتماعي ما شده است. پس بر ماست كه به اندازه وسع ناچيز خود به بررسي اين اصل مهم در انديشه شهيد مطهري پرداخته و آن را احياء نمائيم.

 

تبيين عدالت در انديشه استاد مطهري

براي بررسي آن لازم است كه ابتدا گذري به تعاريف آن داشته باشيم. شهيد مطهري در مقام تبيين مفهومي عدالت سعي ميكند كه با توجه به تنوع كاربردهاي عدل در فضاهاي مختلف، آن را تفسير نمايد و لذا در اين راستا چهار معنا براي عدل بيان ميكند.

1. موزون بودن و تعادل : هر اجتماع متعادل، نيازمند به كارهاي فراوان اقتصادي، سياسي، فرهنگي، قضايي و تربيتي ميباشد و از آنجايي كه عالم هستي موزون و متعادل است، لذا اين كارها بايد ميان افراد تقسيم شود. براي هر كدام از آنها نيز بايد به قدر لازم كارگزار گماشته شده و بودجه و نيرو صرف گردد. لذا در غير اين صورت امكان بر پايي عالم هستي وجود نداشته و اين نظم، تناسب و حساب معين نيز در آن نبود، چنان كه حديث نبوي اشاره مينمايد: «بالعدل قامت السموات و الارض».

نقطه مقابل عدل در اين معنا بيتناسبي است نه ظلم، چون بحث عدل به معناي تناسب در برابر بيتناسبي در نظر كل نظام عالم بوده، در حالي كه عدل در مقابل ظلم، به دنبال ملاحظه هر جزء حقوق فردي مطرح ميشود. همچنين عدل به معناي تناسب و توازون در نظام عالم، از شئون خداوند حكيم نيز ميباشد.

2. تساوي و نفي هر گونه تبعيض: مقصود از عدالت در اينجا، رعايت تساوي در زمينه استحقاق هايي ميباشد كه افراد از آن برخوردار بوده و اين رفع تبعيض با ملاحظه تفاوتهاي بين افراد است.

3. رعايت حقوق افراد و عطاء كردن حق به ذي حق: عدل در اين معنا در برابر ظلم (پايمال كردن حق ديگران) قرار گرفته و آنچه همواره بايد در قوانين بشري به معناي عدالت اجتماعي رعايت شده و همگان آن را محترم بشمارند همين معناست. لذا ظلم به معناي تجاوز به حريم و حق ديگري نسبت به خداوند محال ميباشد، چون او مالك علي الاطلاق بوده و هيچ چيز در مقايسه با او اولويت ندارد.

استاد مطهري اين تعريف از عدالت را متكي بر دو چيز دانسته كه يكي حقوق و اولويت هايي ميباشد كه نيمي از افراد بشر نسبت به يكديگر و در مقايسه با يكديگر نوعي حقوق و اولويت پيدا كرده و ديگر اينكه خصوصيت ذاتي بشر به گونه اي است كه با استفاده از انديشه هاي اعتباري، در دستيابي به مقاصد و سعادت خود از آنها به عنوان آلت فعل بهره ميبرد. لذا بايد براي رسيدن افراد جامعه به سعادت، يك سري حقوق و اولويت رعايت شود.

4.رعايت قابليتها در افاضه وجود و عدم امتناع از افاضه و رحمت الهي به آنچه امكان وجود يا كمال ميباشد: در اينجا عادل بودن پروردگار نزد حكماي الهي به اين است كه به هر موجودي در نظام تكوين، ميزاني از كمالات وجودي را كه قابليت و ظرفيت دارد اعطاء ميكند و پروردگار از موجودي كه استحقاق و قابليت دارد، منع فيض نميكند. ذكر اين نكته ضروري است كه اين معنا از عدل، صرفآ در حوزه كلامي كاربرد دارد.

در جمع بندي بحث تعاريف بايد گفت كه از آنجايي كه معني آخر به تعريف عدل الهي اشاره دارد، از بحث خارج است و لذا در اينجا سه تعريف ديگر در بحث عدالت قابل بررسي است كه تعريف مورد قبول عدل از ديدگاه شهيد مطهري تعريف سوم است و الگويي كه ميتواند هم در حوزه عدالت فردي و هم در بعد اجتماعي آن به كار گرفته شود، همان تعريف سوم (رعايت حقوق) است كه بنا بر مساوات در قانون افراد بشر بايد به يك چشم نگاه شوند، قانون بين افراد تبعيض قايل نشود؛ بلكه استحقاقها را رعايت كند. افرادي كه از لحاظ خلقت در شرايط مساوي هستند، قانون بايد با آنها به مساوات رفتار كند. پس افرادي كه خودشان در شرايط مساوي نيستند، قانون هم نبايد با آنها مساوي رفتار كند؛ بلكه مطابق شرايط خودشان با آنها رفتار نمايد.

جايگاه عدل در اسلام ايشان در موارد متعدد در جايگاه عدل بحث نموده اند كه عبارتند از:

1- عدالت صفت خدا و هدف انبيا: در بعضي از آيات قرآن از عادليت و قيام به عدل به عنوان يك صفت مثبت براي خداوند ياد شده است و در قرآن تنها به تنزيه خدا از ظلم قناعت نشده است؛ بلكه به صورت مستقيم به اثبات صفت عدالت براي خداوند پرداخته شده است: «شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكه و اولوا العلم قائمآ بالقسط؛ خداوند، فرشتگان و دارندگان دانش گواهي مي دهند كه معبودي جز خداي يكتا كه بپا دارنده عدل است، نيست».

علاوه بر جايگاه عدل به عنوان صفت الهي، همچنين بايد خاطر نشان كرد كه بعثت پيامبران الهي در ميان بشر نيز براي دو هدف اساسي بوده است: يكي برقراري ارتباط صحيح ميان بنده و خالق، يعني آنچه كه در كلمه طيبه لا اله الا الله خلاصه ميشود. دوم؛ برقراري روابط حسنه و صالحه ميان افراد بشر.

قرآن كريم در مورد هدف اول ميفرمايد:«يا ايها النبي انا ارسلناك شاهدآ و مبشرآ و نذيرآ و داعيآ الي الله و سراجآ و منيرآ» و دوباره نيز ميگويد: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالسقط؛ همانا فرستادگانمان را با دلايل روشني فرستاديم و همراه ايشان كتاب و ترازو فرود آورديم تا مردم به عدالت قيام كنند.»

همچنين عدل در مفهوم فلسفي، مبناي اساسي معاد بوده و خداوند در موضوع معاد، محاسبه رستاخيز، پاداش و كيفر اعمال ميفرمايد: «و تضع الموازين القسط ليوم القيامه فلا تظلم نفس شيئآ و ان كان مثقال حبه من خردل اتينا بها و كفي بها حاسبين» ترازوهاي عدالت را در روز رستاخيز مينهيم. به احدي هيچ ستمي نخواهد شد و اگر هم وزن دانه خردل باشد، آن را مي آوريم. اين بس كه ما حساب گر هستيم».

 2.نفس الامري بودن عدالت در كنار مطلق بودن آن: مبحث عدل در ديدگاه شهيد مطهري چيزي همانند وضع قانون به وسيله قانونگذار يا رواج آن در عرف جاري جامعه نيست كه اعتبار و ارزش پيدا كرده باشد؛ بلكه اعتبار و مشروعيت همه آنها از خود عدالت بوده و عدالت نيز تابع خواست و اراده قانونگذار و سليقه فردي يا جمعي افراد نيست؛ بلكه حقيقتي است كه ارزش ذاتي و اعتبار نفساني دارد و از آنجايي كه عدالت، حقيقتي فراتر از عرف، قانون و قرار داد است، لذا اگر اينها با عدالت مطابق نبودند، از مشروعيت ساقط ميشوند.

در اسلام مردم قطع نظر از دستور شارع، داراي يك رشته حقوق واقعي هستند و عدالت عبارت است از: رعايت و حفظ اين حقوق واقعي. اسلام بيان كننده اين حقوق و اجرا كننده اصل عدالت در راستاي رسيدن به اين حقوق است.

از مباحث مهم عدالت، مطلق يا نسبي بودن آن است. اسلام عدالت را مطلق مي انگارد، زيرا عدالت با خاتميت و ابديت دين ارتباط داشته و از آنجايي كه عدالت، مطابق اعتقادات ديني از اهداف ابدي انبيا بوده و اگر عدالت در هر زماني مختلف باشد، نميتوان قانون واحد صادر نمود. لذا عدالت در اسلام مبتني بر يكسري حقوق ثابت انسانهاست كه در اين صورت عدالت مطلق بوده و نسبي نميباشد. بدان معني كه عدالت بر پايه حقوق واقعي و فطري استوار است و ملاك و مصداق آن را شريعت و سنت نبوي تعيين ميكند. در اين صورت اگر چه ممكن است كه در زمانها و مكانهاي مختلف درك ديني ما از نظام ارزشي موجود تغيير يابد؛ ولي از آنجا كه عدالت مبتني بر اصول كلي شريعت است، لذا مطلق و ثابت ميباشد.

3. عدالت جزء اصول دين و پايه امور :عدالت مطابق اعتقاد شيعه، در رديف ريشههاي دين قرار گرفته و از اصول پنجگانه دين به شمار مي آيد. اعتقاد و عدم اعتقاد به عدل بيانگر مذهب شيعه بوده و اين اصل در كنار امامت، به عنوان نشانه تشيع تلقي ميگردد.

عدل همچنين به عنوان پايه امور مطرح بوده و حتي بر احسان كه از بهترين نوع خوبيهاست، مقدم ميباشد. شهيد مطهري براي توضيح اين مسئله، آن را در قالب مثالي توضيح داده اند كه به درك بهتر مطلب كمك ميكند: «عدل در اجتماع به منزله پايههاي ساختمان است و احسان از نظر اجتماع به مقوله رنگ آميزي نقاشي و زينت ساختمان است. اول بايد پايه درست باشد تا بعد نبوت به زينت و رنگ آميزي برسد. اگر خانه از پاي بست ويران است ديگر چه فايده كه خواجه در بند نقش ايوان باشد، اما اگر پايه محكم باشد، در ساختمان بي نقاش و بي رنگ آميزي هم ميتوان زندگي كرد. گرچه گاهي ممكن است ساختمان فوق العاده نقاشي خوبي داشته و ظاهرش جالب و آراسته باشد؛ اما چون پايه آن خراب است، يك باران كافي است تا آنرا بر سر اهلش خراب كند».

4. عدل از منظر علي (ع) به عنوان مظهر اسلام: عدالت در نگاه علي (ع)، به تعبير استاد مطهري اصلي است كه ميتواند تعادل اجتماع را حفظ كرده و همه را راضي نگه دارد و به پيكره اجتماع سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد عدالت به منزله بزرگراهي است كه ميتواند همه را از خود عبور دهد؛ اما ظلم و جور كوره راهي است كه حتي فرد ستمگر در آن به مقصدش نمي رسد.

بر همين مبنا بود كه علي بن ابي طالب شهيد راه عدالت شد و آن حضرت نه تنها خودش عادل بود؛ بلكه مردي عدالتخواه نيز بود. عدالت ايشان تا حدي بوده است كه حتي فلسفه پذيرفتن امر خلافت را در برقراري عدالت دانسته و همچنين در برتري منزلت عدالت به ابن عباس ميفرمايد: خلافت، رياست و حكومت در نظر من از كفش پاره هم بي قيمتتر است؛ مگر آنكه اقامه حقي يا رد باطلي كند». منابع كشف عدالت مهمترين منابع كشف عدالت دو مورد ميباشد:

1.حقوق طبيعي:بنا به تعريف ارائه شده در باب عدالت، انسان صاحب حق بوده و ريشه اين اصل ناشي از دستگاه آفرينش و خلقت ميباشد. بدان خاطر كه دستگاه آفرينش استعدادهايي را در انسان به وديعه گذارده است كه هر كدام از آنها مقتضاي حقوق طبيعي است. از جمله آنها استعداد فكر كردن در انسان است كه بر مبناي آن حق آزادي تفكر، حق آزادي بيان، برابري در مقابل قانون، حق مالكيت و... الزامي ميباشد و بر همين مبناست كه استاد مطهري در نظام انديشه خود بر مفهوم حقوق طبيعي تكيه داشته و به عنوان منشا عدل، آن را ناشي از حقوق ذاتي و فطري انسان دانسته كه خدا به ما واگذار كرده است.

2. قرآن: قرآن بذر انديشه عدل را در دلها كاشته و آبياري نمود و دغدغه فكري، فلسفي، عملي و اجتماعي را در روح ايجاد كرد. همه اصول و هدفهاي اسلامي در قرآن، از توحيد گرفته تا معاد، از نبوت تا امامت، از آرمانهاي فردي گرفته تا هدفهاي اجتماعي بر محور عدل استوار بوده و طبيعي است كه با توجه به عنايت و حساسيت خاص مسلمانان نسبت به قرآن، نميتوانستند به اين مسئله بي تفاوت باشند. به اين ترتيب اصل عدالت در تمام جنبه هاي اسلام راه پيدا كرد و تنها از باب ذكر اهميت آن، نمونه هايي از عدالت در قرآن را ذكر ميكنيم:

- نظام هستي و آفرينش مبتني بر عدل، توازون و رعايت قابليتهاست كه از مقام فاعليت و تدبير الهي به مقام قيام به عدل ياد ميشود: شهد الله انه لا... و اولوا العلم قائمآ بالقسط.

- امامت و رهبري در قرآن، پيمان الهي و مقام ضد ظلم و توام با عدل معرفي شده و ميفرمايد:لا ينال عهدي الظالمين.

- در موضوع معاد، محاسبه رستاخيز و پاداش و كيفر اعمال نيز ميفرمايد: ترازوهاي عدالت را در روز رستاخيز مينهيم، به احدي ستم نخواهد شد...»

سطوح عدالت

يكي از ويژگيهاي انديشه شهيد مطهري در مورد عدالت، دقت او در تقسيم بندي اقسام و سطوح مختلف عدالت ميباشد و ايشان عدالت را در فرهنگ اسلامي اين طور تقسيم كرده است.

استاد مطهري بين عدالت الهي با عدالت انساني رابطه قايل است. بدين صورت كه عدالت فردي زير بناي عدالت اجتماعي و عدل الهي نيز زير بناي عدالت فردي است و بدون شك عدالت اجتماعي نميتواند مفهومي مغاير با عدالت فردي داشته باشد.

 از آنجايي كه عدل الهي زير بناي عدالت انساني است، لذا استاد مطهري با توجه به پيشينه تاريخي مسلمانان، سراغ درك آنها از عدل الهي رفته و در اين راستا به بررسي نزاع معروف بين معتزله و اشاعره ميپردازد.

سؤالات اصلي در اينجا اين است كه آيا خداوند عادل ميباشد يا نه؟ در بين عدالت و خداوند كدام محوريت دارد؟

با توجه به اهميت موضوع، اين مسئله متفرعات زيادي پيدا كرده است كه حتي دامنه اش به حوزه عدالت سياسي و اجتماعي هم كشيده شده است.

استاد مطهري ابتدا براي بيان عدل، در اينجا ابتدا از مسئله جبر و اختيار شروع ميكند. ايشان بين اين مساله با عدل، قائل به رابطه مستقيمي بوده كه آن را لازمه بحث عدل مي داند، لذا در اينجا متكلمان اسلامي بر پايه نفي يا اثبات اين موضوع، به دو دسته تقسيم شده اند: دسته اي مانند شيعه و معتزله طرفدار عدل الهي شدند كه عدليه نام گرفته و دسته ديگر نيز به عنوان غير عدليه در برابر آنان قرار گرفته اند. سؤال محوري كه پاسخ به آن متكلمان را به دو قسم نموده است اين ميباشد كه آيا خداوند در قيامت بر طبق موازين عدل و از روي حساب جزا مي دهد؟ يا اينكه بالعكس اراده او بر مبناي قاعده اي خاص استوار نميباشد؟

اشاعره معتقد بودند كه معني عادل بودن ذات حق اين نيست كه او از قوانين قبلي عدل پيروي نميكند؛ بلكه او سر منشا عدل است و آنچه كه او انجام مي دهد عين عدل است، نه اينكه آنچه عدل است او ميكند. عدل و ظلم متاخر و منتزع از پروردگار بوده و فعل پروردگار مقياس عدل است. اين گروه به خيال خود خواسته اند راه تنزيه را طي نمايند و خداوند را از شرك در خالقيت و ظلم و ستم بررسي كنند، در صورتي كه از غير خدا نفي فاعليت نموده اند و صفت عدل را نيز در مرتبه متاخر از فعل خدا قرار داده اند. آنها با انكار حسن و قبح عقلي گفته اند كه مفهوم عادلانه بودن يك فعل جز اين نيست كه مستند به خداوند باشد و لذا آنها با اين مقدمات نتيجه گيري كرده اند كه خداوند نه در فاعليت شريك دارد و نه اينكه ظلم ميكند.

عدل بنابر عقيده معتزله، خود حقيقتي است كه پروردگار نيز با حكمت و عدل، افعالش را انجام مي دهد. اين گروه در عين حالي كه در توحيد افعالي خداوند نفي شرك نموده، همچنين فاعليت را منحصر به ذات حق ندانسته و لذا عدل از نگاه آنها بنفسه حسن است، حتي اگر شارع حكم به حسن آن نكند و ظلم هم قبيح است اگر چه شارع به آن نهي نكند.

در حوزه اجتماعي مطابق نظر عدليه در واقع و نفس الامر معيارها و موازيني وجود دارد كه اگر دستورهاي اسلام هم نمي رسيد، باز هم حقيقي بودن آنها محفوظ بود.

با توجه به اين مبناي متخذه از سوي آنها، سؤالي در اينجا مطرح ميشود كه با توجه به عادل بودن خداوند، چرا در جهان تبعيض وجود دارد؟

در پاسخ اين سؤال بايد گفت كه ريشه اين سؤال به عدم توجه مقام و موقعيت انسان به عنوان موجه و مسئول و تلاشگر برگشت نموده و وجود برخي نابرابريها در جامعه، ناشي از قضاء الهي نيست؛ بلكه انسان آزاد، مختار و مسئول باعث اين همه نابرابري و تبعيض در جامعه ميباشد.

عدالت اجتماعي

اقدامات اسلام براي برقراري عدالت اجتماعي از نگاه استاد مطهري بر دو نوع ميباشد. كار به عنوان وظيفه اجتماعي ـ انساني به همراه ايجاد امكانات مساوي براي همگان زير بناي اصلي در جهت سالم سازي تلاشهاي جامعه بوده و در ارتباط با تعارض بين مصالح فرد و اجتماع ،آن اصلي را كه بايد در همه حال مد نظر داشت تا قوانين فرعي از آن استنباط شود اين است كه مجموع دارائي هاي اجتماع متعلق به همه افراد بوده و مصلحت خاص افراد تنها با مراعات مصلحت عمومي اجتماعي قابل احترام ميباشد و لذا در صورت تعارض بين مصالح فرد و اجتماع بدون هيچ گونه ترديدي مصالح جمع مقدم بر مصالح فرد ميگردد.

سؤال اساسي قابل طرح در اينجا اين است كه با توجه به اهتمام ويژه اسلام به عدالت، چرا جامعه اسلامي در عمل دچار تبعيض و بي عدالتي شده است؟

به نظر استاد مطهري اگر چه بي عدالتي ريشه در اعمال برخي خلفا دارد؛ ولي علت مهم ديگر اين است كه اصل عدل در اسلام از طرف عده اي از متحجرين بد تعبير شده است و اگر چه آنها سوء نيتي نداشتند؛ ولي فقط از روي قشري فكر كردن و متعبد مابانه بودن، مسلمانان را به اين روز انداختند.

نكته اساسي در اينجا اين است كه عدالت در تمامي اديان از مباحث محوري بوده و البته در اديان و مكاتب معاصر برداشته هاي مختلفي از عدالت شده است و استاد مطهري نيز به عنوان انديشمند اسلامي كه اساسيترين وظيفه خود را دفاع از اسلام در عرصه هاي مختلف مي دانست، به بررسي انتقادي دو ديدگاه سوسياليسم و ليبراليسم در باب عدالت پرداخته و در نهايت با رد اصالت الاجتماع و اصالت الفرد تفاوتهايشان را با اسلام بيان نموده است.

ايشان در توضيح برداشت سوسياليسم از عدالت ميگويد كه آنها تصورشان از عدالت اين است كه همه مردم در هر وضع و شرايطي، با هر استعدادي و هر طور كه در جامعه عمل ميكنند، بايد عينآ مثل هم زندگي كنند. طبق نظر اين عده، گرچه لازم است كه همه افراد به اندازه استعدادشان كار و تلاش كنند؛ ولي هر كس به اندازه احتياجش در آمد داشته باشد و خرج كند. اين برداشت از عدالت اجتماعي، «اجتماعي» محض است، يعني فقط براي جامعه فكر كرده و اصالت را به اجتماع مي دهد؛ ولي فرد در اين بيش هيچ اصالتي نداشته و فقط جامعه ملاك بوده و همه اعتبار براي جامعه است. همه چيز در روح جمعي، وجدان جمعي و شعور جمعي خلاصه گشته و انسانها در مرحله قبل از وجود اجتماعي، هيچ هويت انساني ندارند و مانند ظرف خالي ميباشند كه فقط استعداد پذيرش روح جمعي را دارند. از آنجايي كه آزادي فردي در اين برداشت اهميتي نداشته و استعداد فردي نيز زمينه شكوفايي پيدا نميكند؛ لذا معناي عدالت اين نيست كه همه مردم در محصول رنج و زحمت و كار يكديگر شريك باشند و همچنين معناي عدالت اين نيست كه افراد نسبت به يكديگر هيچ رتبه، مرتبه و امتيازي نداشته باشند و اين در حالي است كه مطابق اين ديدگاه اگر سربازي رشادت فوق العاده اي در جنگ از خود بروز دهد، بايد مدال افتخار او را به جامعه بدهند نه به خودش. در حالي كه معناي واقعي عدالت اين است كه امتيازات افراد بايد بر مبناي صلاحيت، استحقاق و پيروزي در مسابقه عمل باشد. با توجه به تعابير فوق، جامعه عادلانه مورد ادعاي سوسياليستها، نوعي استثمار را به همراه دارد كه منجر به پايمال كردن حقوق فرد به نفع جامعه ميباشد و در واقع سوسياليسم براي برقراري عدالت در جامعه خود يك ظلم و بي عدالتي در حق فرد دست مي زند كه در نهايت با از بين رفتن تكثير ثروت، رقابت سست ميگردد. نوع ديگر برداشت از عدالت، ديدگاه سوسياليستي است كه بالعكس ديدگاه قبلي، تكيه اش تنها بر روي اصالت فرد ميباشد و مطابق اين ديدگاه بايد ميدان را براي افراد باز گذارده و جلوي آزادي اقتصادي و سياسي را نگرفت. لذا در اين وضعيت هر كس ميكوشد تا ببيند چقدر ميتواند در آمد داشته باشد و ديگر به فرد مربوط نيست كه سهم ديگري كمتر يا بيشتر است. آنها بر خلاف برداشت قبلي، براي جامعه وجود حقيقي قايل نيستند و هيچ هويتي براي آن مجاز نمي شمرند بلكه فقط افراد هستند كه وجود عيني داشته و حتي سرنوشت هر فرد مستقل از فرد ديگر ميباشد. البته جامعه نيز در نهايت امر از طريق بستن ماليات بر اموال افراد غني، به تامين مالي افراد ضعيف ميپردازد تا از پا در نيايند.

اين برداشت نيز قرين به صحت نبوده و از آن جهت محكوم ميباشد كه در بطن خود استثمار را پرورش داده و تمام بهره را به سرمايه اختصاص مي دهد و اين امر موجب نابرابري در جامعه ميگردد.

از نگاه شهيد مطهري، برداشت قبلي دو مشكل اساسي دارد و از اينكه يكي از آنها منجر به حبس و توقيف نيروي انساني و جلوگيري از مسابقه (به عنوان لازمه و رژيم اشتراكي) گشته و رغبت در جامعه را كم ميكند و ديگري نيز باعث حبس و توقيف مواد اوليه به وسيله مالكيت افراد محدود (به عنوان لازمه رژيم سرمايه داري) ميگردد.

استاد مطهري در ادامه اشاره ميكند در دنياي امروز گرايش به يك حالت حد وسط پيدا شده است، در كنار دو دنياي كمونيسم و كاپيتاليسم دنياي سومي در شرف تولد است كه ميتوان آنرا نوعي سوسياليسم ناميد. از آنجايي كه اين گرايش ميخواهد كه آزادي افراد را محفوظ نگه دارد، از اين رو مالكيت خصوصي را در حد معقولي ميپذيرد و هر مالكيتي را مساوي با استثمار نمي داند و ميگويد: عدالت اجتماعي در شكل اول خودش نوعي ظلم است، زيرا از آنجا كه محصول كار هر كس به خودش تعلق دارد. وقتي به زور نيمي از محصول يك فرد را بدليل اينكه خرج ديگري بيشتر است از او بگيرند، اين نوعي بي عدالتي ميباشد كه در حق او صورت گرفته است.

به عنوان مثال اگر من شما را به كاري گماشته و قسمتي از محصول كار شما را به خود اختصاص بدهم، در واقع شما را استثمار كرده ام؛ ولي اگر به ميل خودم از مال و حاصل دسترنج خودم به ديگري بدهم، اين عين انسانيت و رشد يافتگي است.

لذا ما بايد كوشش كنيم تا انسانها به حكم انسانيت، معنويت و شرافت روحي و درد انسان داشتن، مازاد احتياج خود را به برادران نيازمندشان تقديم كنند؛ نه اينكه اقتصادي بسته (ويژه سوسياليست) و نظام سياسي باز( ويژه ليبراليست) است كه مطابق اقتصاد بسته بايد به دنبال تامين حداقل زندگي براي كليه مردم، ايجاد فرصت برابر براي افراد، نظارت قوي دولت، جلوگيري از افتادن اموال دست عده معدودي، وجود ابزارهاي قوي براي عدالت اجتماعي و اقتصادي و... بوده و در كنار آن نيز مطابق نظام سياسي باز ميتوان يك سري برنامه ها را اعم از تقويت جامعه مدني، تامين آزادي فردي، نفي تفتيش عقايد، حكومت قانون و... دنبال نمود. مزيت اين برداشت آن است كه در عين رد نكات منفي ديدگاه هاي ديگر، از مطالب مثبت آنها بهره گرفته و درصدد تلفيق براي بهره برداري بيشتر ميباشد. استاد مطهري در تاييد برداشت سوم ميفرمايد: اين انديشه كه تعبير غربي آن سوسياليزم اخلاقي است، چيزي است كه اسلام هميشه در پي تحقق آن ميباشد.

البته استاد مطهري علي رغم تاييد اين برداشت، در نهايت اين الگو را نيز قابل نقد مي داند، زيرا معتقد است كه اين مكتب راه عملي رسيدن به عدالت و شيوه استقراء آزادانه جامعه را مسكوت گذارده است، در حالي كه اسلام آن را به دقت بيان نموده است و «اصالت در اسلام به عهده اجتماع واگذار شده است».

به طور كلي جداي از انتقادهايي كه بر هر كدام از اين مكاتب وارد است، ايراد اساسي هر سه برداشت در اين است كه در همه آنها يك مانع وجود داشته و آن عدم معنويت در زمينه عدالت اجتماعي است، در حالي كه اسلام معنويت را پايه و اساس مي داند.

پس ميتوان الگوي سوسيال دموكراسي را به اضافه نمودن معنويت اسلامي، الگوي كاملي در عدالت اجتماعي دانست و لذا در جامعه اسلامي نبايد ثروت در دست عده معدود و قشر خاصي متمركز شود؛ بلكه بايد در ميان همه اقشار جامعه دست به دست شده و تمام امكانات اقتصادي بايد عادلانه توزيع گردد و در نهايت اينكه در واقع و نفس الامر عدالت بايد در تمام جنبههاي مختلف زندگي انسان (اقتصادي، منصب ها و منزلت هاي اجتماعي) رعايت شود و هر كس به حق خود رسيده و كسي مورد ظلم و اجحاف قرار نگيرد.

عدالت، باورها و رفتارهاي اجتماعي

شهيد مطهري عدالت را داراي تاثير مستقيمي بر اخلاق مردم دانسته و لذا وجود آن را در مرحله فكر و عقيده، اخلاق فردي و رفتار عمومي ضروري دانسته و در واقع وجود عدالت يا عدم آن در جامعه در ابعاد مختلفي تاثير گذار است كه عبارتند از:

1. تاثير در افكار و عقايد: يكي از اين تاثيرات اين است كه در صورت عدم وجود عدالت در جامعه، مردم به بخت و شانس روي آورده و در واقع اعتقاد به آن ريشه در مظالم و بي عدالتيهاي جامعه دارد. هر موقع عدالت اجتماعي متزلزل شده و استحقاقها رعايت نشده، حقوق افراد مراعات نگردد، در تعويض مشاغل، حسابهاي شخصي و پارتي مؤثر باشد، در نتيجه فكر بخت و شانس در جامعه قوت ميگيرد.

همچنين تاثير ديگر عدالت در افكار و عقايد بدبيني نسبت به روزگار به عنوان شكايت از روزگار و «قسمت» مطرح ميباشد كه در واقع اين عقيده ناشي از اين است كه گوينده با وجود ظلم در اطراف خود جرات بيان آن را نداشته و لذا به آفرينش اظهار بدبيني ميكند.

2.تاثير در اخلاق فردي: اخلاق متعادل تنها در پرتو جامعه شكل ميگيرد كه سازمانها، مقررات و حقوق اجتماعي در آن متعادل باشد. چون در غير اين صورت اخلاق شخصي و فردي موزون نخواهد بود و علاوه بر عامه مردم، آن طبقه خاصي كه از مواهب بيشتري بهره ميبرند، همچنين رنج خواهند برد. لذا منشا بسياري از فسادهاي اخلاقي، ناراحتي هاي روحي، بدخواهي ها و... از اينجا شروع ميشود. همچنين تبعيضهاي موجود در جوامع، روح عده اي را كه مجروح شده اند، آزرده، كينه جو و انتقام گير كرده و روح عده ديگر را به صورت زود رنج، بيكار، كم استقامت و اسرافگر تبديل ميكند.

3.تاثير در رفتار عمومي : اگر بي عدالتي با احساس مغبونيت و حسرت نسبت به تجملات ديگران توام شود، خيلي بدتر خواهد شد. همين كه فرد نميتواند بهره مندي ديگران را ببيند، در نتيجه به سوي سرقت، اختلاس، خيانت به اموال عمومي و گناهان ديگر در صحنه رفتار عمومي كشانده ميشود.

 كاربست عدالت در جامعه

با توجه به ضرورت اجراي عدالت در جامعه و مضرات عدم وجود آن در جوامع، براي تحقق عدالت در عرصه اجتماع بايد يكسري مجراهايي به وجود آورد و لذا استاد مطهري نيز براي تحقق عدالت در جامعه و رفع بحرانها، يكسري راه هايي پيشنهاد ميكند كه عمل به آنها را موجب اجراي عدالت در جامعه مي داند:

1.رعايت حقوق توده ملت و احترام به حق حاكميت: عدل تنها در جوامعي برقرار ميشود كه مردم و حكومت حقوق طرفيني را رعايت كنند. هرگاه توده ملت به حقوق حكومت وفادار باشند و حكومت حقوق مردم را اداء كند، آن وقت است كه نشانه ها و علايم عدل بدون هيچ گونه انحرافي ظاهر مي شود.

2. مسابقه بقاء: روش ديگري كه براي تحقق عدالت در جامعه ارائه مي دهد، توجه به قابليتها و دوري از تبعيض در صورت وجود قابليتهاي برابر است. ايشان در اينجا به مفهوم «مسابقه بقاء» در مقابل «تنازع بقاء» در شرايط مساوي براي همگان اشاره ميكند. از آنجايي كه در ميدان مسابقه يكي عقب مي افتد و ديگري جلو، لذا هر كس ميتواند با سعي به حق خود برسد.

3.ايمان و عمل به قانون: راه ديگري كه ايشان براي اجراي عدالت در جامعه ارائه مي دهد، ايمان و عمل به قانون است. بدان خاطر كه پايبندي و عمل به قانون مستلزم گذشتن از منافع ميباشد. بدين خاطر تحقق عدالت در عرصه اجتماع به دو شرط اساسي نياز دارد. يكي بيداري شعور عامه به حفظ حقوق خود و ايمان به اينكه از حد الهي تجاوز نكنند و ديگري ايمان قوي.

4.معنويت اسلامي: اساسيترين راهي كه ايشان به عنوان اجراي عدالت در جامعه ارائه ميكند و معنويت اسلامي است. بدان خاطر است كه اسلام مي خواهد روحها با هم يكي شوند تا مردم به حكم بلوغ روحي، عاطفه انساني و اخوت اسلامي ناشي از معنويت اسلام، براي رفع تبعيض ها گام بردارند.

5. رفع اجبار و اعطاء مال به رضايت: اگر دولت انسان را آزاد گذاشته تا مطابق ميلش حاصل دسترنج خود را به ديگري كه محتاج است واگذارد، اين عين انسانيت و عدالت در جامعه ميباشد.

6.نظارت دولت در امور اقتصادي در كنار آزادي سياسي جامعه: دولت بايد با حفظ آزادي سياسي در جامعه مانع ازدياد فاصله طبقاتي گردد.

خلاصه و اصول کلي شرور از نظر عدل الهي عبارتند از:

صفت حکمت، يعني حکيم بودن، درباره خداوند و درباره انسان به دو گونه صادق است. حکيم بودن انسان به معني اين است که در هر کاري غايتي معقول دارد و در کارهاي خود عالي ترين و فاضل ترين هدفها را و بهترين وسيله ها را براي رسيدن به آن هدفها انتخاب مي کند. اما خداوند، غني علي الاطلاق است، غايتي را جستجو نمي کند، کمالي فرض نمي شود که او فاقد باشد تا بخواهد آن را جستجو کند، حکيم بودن او به معني اين است که موجودات را به کمالات لايقشان تا هر حدي که براي آنها ممکن باشد مي رساند، کار او ايجاد است که به کمال وجود رساندن است و يا تدبير و تکميل و سوق دادن اشياء به سوي کمالات ثانويه آنهاست که نوعي ديگر از رساندن اشياء به کمالات آنهاست. بعضي از پرسشها و ايرادها و اشکالها از قياس گرفتن غلط حکيم بودن خداوند به حکيم بودن انسان پيدا مي شود.

فيض الهي، يعني فيض هستي که سراسر جهان را در بر گرفته نظام خاص دارد، يعني تقدم و تأخر، و سببيت و مسببيت، و عليت و معلوليت ميان آنها حکمفرماست و اين نظام، غير قابل تخلف است، يعني براي هيچ موجودي امکان تخلف و تجافي از مرتبه خود و اشغال مرتبه ديگر وجود ندارد. سير تکامل موجودات، بالخصوص سير تکاملي انسان، به معني سرپيچي از مرتبه خود و اشغال مرتبه ديگر نيست، بلکه به معني " سعه وجودي " انسان است. لازمه درجات و مراتب داشتن هستي اين است که نوعي اختلاف و تفاوت از نظر نقص و کمال و شدت و ضعف در ميان آنها حکمفرما باشد و اينگونه اختلافها تبعيض نيست.

صنع خدا کلي است نه جزئي، ضروري است نه اتفاقي. ريشه ديگر اشتباهات در اين زمينه، مقايسه صنع خدا با صنع انسان از اين نظر است که پنداشته مي شود. ممکن است صنع الهي مانند صنع انسان، جزئي و اتفاقي باشد. علاوه بر اينکه بايد غايات را، غايت فعل باري گرفت نه غايت ذات باري، بايد بدانيم که غايات افعال باري، غايات کليه است نه غايات جزئيه و غايات ضروري است نه اتفاقي.

براي وجود يافتن يک چيز، تام الفاعليه بودن خداوند، کافي نيست، قابليت قابل هم شرط است. عدم قابليت قابلها منشأ بي نصيب ماندن برخي موجودات از برخي مواهب است. شروري که از نوع نيستيهاست يعني عجزها، ضعفها، جهلها، از آن جهت که به ذات اقدس الهي مربوط است، يعني از نظر کليت نظام ( نه از آن جهت که به بشر مربوط است، يعني جنبه هاي جزئي و اتفاقي نظام ) ناشي از نقصان قابليتهاست.

خداوند متعال همانطور که واجب الوجود بالذات است، واجب من جميع الجهات و الحيثيات است، از اين رو واجب الافاضه و واجب الوجود است. محال است که موجودي امکان وجود يا امکان کمال وجود پيدا کند و از طرف خداوند افاضه فيض و اعطاء وجود نشود. آنچه به نظر مي رسد که در مواردي يک موجود قابليت يک کمالي را دارد و از آن بي نصيب است، امکان به حسب علل جزئي و اتفاقي است نه امکان به حسب علل کلي و ضروري.

شرور، يا اعدامند و يا وجوداتي که منشأ عدم در اشياء ديگرند و از آن جهت شرند که منشأ عدمند. شريت شرور نوع دوم، در وجود اضافي و نسبي آنهاست نه در وجود في نفسه شان. آنچه واقعا وجود دارد و جعل و خلق و عليت به آن تعلق مي گيرد، وجود حقيقي است نه وجود اضافي. شرور، مطلقا مجعول و مخلوق بالتبع و بالعرضند نه مجعول بالذات. جهان يک واحد تجزيه ناپذير است، حذف بعضي از اجزاء جهان و ابقاء بعضي، توهم محض و بازيگري خيال است. شرور و خيرات، دو صف و دو رده جدا نيستند، به هم آميخته اند، عدمها از وجودها، و وجودهاي اضافي از وجودهاي حقيقي تفکيک ناپذيرند. نه تنها عدمها از وجودها، و وجودهاي اضافي از وجودهاي حقيقي تفکيک ناپذيرند، وجودهاي حقيقي نيز به حکم اصل تجزيه ناپذيري جهان، پيوسته و جدا ناشدني هستند. موجودات به اعتبار انفراد و استقلال، حکمي دارند و به اعتبار جزء بودن و عضويت در يک اندام، حکمي ديگر. آنجا که اصل پيوستگي و انداموارگي حکمفرماست، وجود انفرادي و مستقل، اعتباري و انتزاعي است. اگر شر و زشتي نبود، خير و زيبايي معني نداشت. شرور و زشتيها نمايانگر خيرات و زيبائيهاست. شرور، منبع خيرات، و مصائب، مادر خوشبختي هاست.

چرا ميان صفات خداوند تنها عدل او جز اصول دين شيعه قرار دارد و چرا اهل تسنن عدل را قبول ندارند؟

کليه فرقه هاي اسلامي به توحيد و نبوت پيامبر گرامي اسلام و معاد اعتقاد دارند. البته در فهم برخي از جزئيات اختلافاتي است و آن هم به دليل نزديک بودن يا دور بودن از اصل و منبع علم يعني اهل بيت پيامبر(ص) است.

درباره امامت، شيعه معتقد به امامت است و اهل سنت چنين اعتقادي را ندارد. همچنين شيعه به عدل نيز به عنوان يکي از اصول دين اعتقاد دارد. اما در اهل سنت، تنها معتزله به چنين اصلي اعتقاد دارند. و علت اين که جزء اصول دين آمده به خاطر آن است که از گذشته هاي دور و در گفت و گوي با دانشمندان مذاهب، علماي شيعه بر عدالت خداوند تأکيد داشتند به همين جهت از اصول مذهب شيعه شمرده شد. اما برخي از مذاهب اهل سنت مانند اشاعره به دليل اعتقاد به جبر، گفت و گو درباره عدالت خدا را سزاوار نمي دانند و معتقد بودند هر آنچه خداوند انجام مي دهد عدل است اگر چه به نظر ما ظلم باشد. اما شيعيان معتقد بودند خداوند جز عدل کاري انجام نمي دهد، لذا اگر ظلمي در جامعه ديده مي شود از کوتاهي مردم و ظلم حاکمان است.

درباره مفهوم عدل توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم:

عدل به معاني از قبيل؛ قصد، ميانه در امور، وضع و قرار دادن هر چيزي در جايگاهش، موزون بودن و تساوي به کار مي رود که در هيچ يک از اين معاني در مقابلش ظلم نيست. معناي ديگر عدل عبارت است از رعايت حقوق افراد و عطا کردن حق هر صاحب حقي به او، اين معناي از عدل گرچه در مقابل ظلم قرار مي گيرد و ظلم در مقابلش عبارت از پايمال کردن حقوق و تجاوز و تصرف در حقوق ديگران، لکن اين معناي از عدل هم به خداوند متعال اطلاق نمي شود و عنوان «عدل الهي» به خود نمي گيرد. استاد مطهري در اين زمينه مي فرمايد اين معني از عدل و ظلم به حکم اين که از يک طرف براساس اولويت ها است و از طرف ديگر از يک خصوصيت ذاتي بشر ناشي مي شود که ناچار است يک سلسله انديشه هاي اعتباري استخدام نمايد و بايدها و نبايدها بسازد و حسن و قبح انتزاع کند از مختصات بشري است و در ساحت کبريايي راه ندارد زيرا... او در هر چه هرگونه تصرف کند در چيزي تصرف کرد که به تمام هستي بر او تعلق دارد و ملک طلق اوست.

اما براي عدل به معنايي که بر خداوند متعال اطلاق مي شود «عدل الهي» معاني متعددي ذکر کرده اند:

1. عدل در خداوند يعني دوري آفريدگاري از انجام هر عملي که برخلاف مصلحت و حکمت است.

2. عدل در خداوند يعني همه انسانها در پيشگاه خداوند از هر جهت يکسان و برابرند و هيچ انساني نزد او بر ديگري برتري ندارد مگر به تقوا.

3. قضاوت و يا دانش به حسن: يعني خداوند هيچ عملي را هر چند خيلي ناچيز و کوچک باشد از هيچ کس ضايع نمي کند.

4. يعني اين که خداوند هر پديده و مخلوقي را در جاي خود آفريده و مواد ترکيبي هر موجودي را به اندازه لازم آن معين کرده و تعادل و تناسب در تمام پديده هاي جهان آفرينش وجود دارد.

5. عمل بر مبناي هدف: يعني تمام آفرينش در جهان هستي بر مبناي هدف است و هيچ چيز بيهوده و بي هدف نيست و براي هر يک از اين معاني به آياتي تمسک جسته اند (اصول اعتقادات، اصغر قائمي، ص 46- 44). لکن همه اين موارد در حقيقت بيان بعضي مصاديق عدل الهي است و جامع ترين تعرف در اين زمينه که شامل همه موارد فوق مي شود تعريف استاد مطهري است که مي فرمايند [عدل الهي به معناي] رعايت استحقاق ها در افاضه وجود و امتناع نکردن از افاضه و رحمت به آنچه امکان وجود يا کمال دارد و در توضيح اين تعريف مي فرمايند هر موجودي در هر مرتبه اي که هست از نظر قابليت استفاضه استحقاقي خاص به خود دارد ذات مقدس حق که کمال مطلق و خير مطلق و فياض علي الاطلاق است به هر موجودي آنچه را که براي او ممکن است از وجود و کمال وجودعطا مي کند و امساک نمي نمايد عدل الهي در نظام تکوين طبق اين نظريه يعني هر موجودي هر درجه از وجود کمال وجود که استحقاق و امکان آن را دارد دريافت مي کند. از نظر حکماي الهي صفت عدل آنچنان که لايق ذات پروردگار است و به عنوان يک صفت کمال براي ذات احديت اثبات مي شود به اين معناست... حکما معتقدند که هيچ موجودي بر خدا حقي پيدا نمي کند که دادن آن حق انجام وظيفه و اداء دين شمرده شود و خداوند از آن جهت عادل شمرده شود که به دقت تمام وظايف خود را در برابر ديگران انجام مي دهد. عدل خداوند عين فضل و عين جود اوست يعني عدل خداوند عبارت است از اين که خداوند فضلش را از هيچ موجودي در حدي که امکان تفضل به آن موجود باشد دريغ نمي دارد (مجموعه آثار شهيد مطهري، ج 1، صص 82 - 81).

براي دقيق تر بودن تعريف با توجه به حوزه هاي اصلي عدالت خداوند مي توان عدل الهي را به اقسام کلي زير تقسيم کرد:

1. عدل تکويني: خداوند به هر موجودي به اندازه شايستگي هاي او از مواهب و نعمت ها عطا مي کند. به بيان ديگر خداوند متعال به هر يک از بندگان خويش به اندازه ظرفيت وجودي و به قدر قابليتشان از کمالات بهرمند مي سازد.

2. عدل تشريعي: خداوند از يک سو در وضع تکاليف و جعل قوانيني که سعادت انسان در گروه آن است فروگذاري نمي کند و از سوي ديگر هيچ انساني را به عملي که بيش از طاقت و استطاعت اوست مکلف نمي سازد.

3. عدل جزائي به خداوند در مقام پاداش و کيفر بندگان خود جزاي هر انساني را متناسب با اعمالش مقرر مي کند.

نکته اي که در آخر تذکرش لازم است اين که عدل مانند علم و قدرت يکي از اوصاف خداوند متعال است ولي به دليل اهميت وصف ناپذير آن جايگاه ويژه اي در مباحث اعتقادي و کلامي دارد تا آنجا که از عدل به عنوان يکي از اصول پنجگانه دين يا مذهب ياد مي شود و اين اولا به خاطر نقش اساسي اين اصل در جهان بيني ما. ثانيا، به خاطر اين که از همان سده هاي نخست محل بحث بوده و ثالثا، به خاطر شبهات زيادي که در رابطه يا اين اصل شده و مباحث مفصل درباره اين اصل مطرح شده که جاي تفصيل نيست.

نتيجه گيري

عدالت يكي از مطلوبهاي بشري است كه در آرمان شهر انساني به واقعيت ميپيوندد. همچنين عدالت از مفاهيم والايي است كه قرآن كريم نيز آن را به عنوان يكي از اهداف بعثت انبياء بيان نموده و دين مبين اسلام نيز تحقق عدالت را سر لوحه اهداف خود قرار داده است. اگر چه در برخي موارد، تفاسير متحجرين مانع اجراي عدالت حقيقي گرديده است؛ ولي عدالت در اسلام در زمره اصول دين بوده و خود مقياس اسلام و در راس علل احكام ميباشد. بدين خاطر در ديدگاه انديشمندان مسلمان، عدالت جايگاه خاصي داشته و استاد مطهري نيز بحثهاي مفصلي راجع به آن داشته اند.

ايشان در بحث عدالت ابتدا به 4 تعريف (موزون بدون، تساوي، رعايت حقوق افراد و رعايت قابليتها) از تعاريف عدل اشاره ميكند كه غير از مورد آخر بقيه به عدالت اجتماعي اختصاص دارد. استاد پس از بحث درباره تعاريف، مورد صحيح آن را اين مي داند كه مساوات در قانون صورت گرفته و افراد را به يك چشم بنگرند. قانون نبايد بين افراد تبعيض قايل شود؛ بلكه استحقاقها را رعايت كرده و حق را به ذي حق بدهد. به عبارت ديگر افرادي كه از لحاظ خلقت در شرايط مساوي هستند، قانون نيز بايد نسبت به آنها مساوات را رعايت كند. در باب منبع و تقسيم عدل، به نظر ايشان حقوق طبيعي و قرآن منشا عدل بوده، عدالت فردي زير بناي عدالت اجتماعي و عدل الهي زير بناي عدالت فردي ميباشد.

استاد مطهري در بيان مسئله عدل، به ريشه آن در اسلام پرداخته و ضمن بررسي نظريات اشاعره و معتزله به ارائه نظريه متناسب پرداخته است و همچنين با بررسي برداشتهاي مختلف عدالت در مكاتب معاصر (سوسياليسم و ليبراليسم) به نقد آنها پرداخته و يك برداشت سوسيال دموكراسي اخلاقي و انقلابي ارائه ميكند كه در نهايت آن را نيز قابل خدشه مي داند؛ زيرا معتقد است كه اين برداشت، راه رسيدن به عدالت و شيوه استقرا در جامعه را مسكوت گذارده، در حالي كه اسلام آن را به دقت بيان نموده است.

استاد مرتضي مطهري جنبه هاي آثار عدالت را در چند مورد ميشمرد كه اهم آنها عبارتند از: تاثير در افكار و عقايد، تاثير در اخلاق فردي و تاثير در رفتا عمومي.

به نظر ايشان هرگاه توده ملت به حقوق حكومت وفادار باشند و حكومت حقوق مردم را اداء كند، آن وقت است كه «ليقوم الناس بالقسط» مصداق يافته و نشانههاي عدالت ظاهر ميگردد. اجراي عدالت نيز مبتني بر عمل به قانون با پشتوانه معنويت اسلامي ميباشد كه راه رسيدن به آن هم جلوگيري از تبعيض در جامعه با ايجاد مسابقه بقاء ميباشد. در اين نظام بايد تلاش نمود تا افراد با رضايت، حقوق خودشان را به ديگران اعطاء كنند؛ البته دولت هم موظف است تا عدالت را در جامعه برقرار نمايد. لذا هر نظامي كه در اجراي صحيح عدالت در جامعه منحرف گردد، مطمئنآ شرايط ايجاد يك انقلاب و نظام ديگر را فراهم مي آورد.

 

 

منابع

1.عليرضا مرامي، بررسي مقايسه اي مفهوم عدالت، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلام، 1378

2.مرتضي مطهري، «معناي عدالت در اسلام» مقاله منتشر نشده از استاد مطهري، كيهان، 15/12/.1381

3.مرتضي مطهري، جهان بيني توحيدي،تهران، صدرا، 1377

4.مرتضي مطهري، اسلام و مقتضيات زمان، تهران، صدرا، ص .317

5.نجف لك زايي، انديشه سياسي آيت الله مطهري، قم، بوستان كتاب، 1381

6.مرتضي مطهري، بررسي اجمالي مباني اقتصاد اسلامي، تهران، حكمت، 1403 هـ ق

7.مرتضي مطهري، پيرامون انقلاب اسلامي، تهران، صدرا 1368

8.مرتضي مطهري، پيرامون انقلاب اسلامي، تهران، صدرا 1368

9.مرتضي مطهري، سيري در نهج البلاغه، تهران، صدرا، 1369

10.مرتضي مطهري، عدل الهي، (مجموعه آثار ج 1) تهران، صدرا، 1377

11.مرتضي مطهي، سيري در سيره ائمه اطهار، تهران، صدرا، 1373

عدالت از نگاه شهید مطهری
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 |

مقدمه

عدالت از مفاهیم بنیادینی بوده که همه ادیان الهی با هدف تحقق این اصل از سوی خدای متعال بواسطه انبیاء نازل گشته اند. مهم ترین دغدغه پیام آوران الهی بعد از شناخت خدا و نزدیک کردن انسان به او، ایجاد و بسط عدالت بوده است. دین اسلام نیز به عنوان خاتم ادیان، تحقق عدالت را در سر لوحه اهداف خود قرار داده است. در این راستا باید خاطر نشان کرد که وجود 29 آیه از قرآن در باب عدالت، شاهدی بر اهتمام اسلام بر این اصل می باشد. لذا اهمیت این موضوع ما را بر آن داشت تا به بررسی مفهوم عدالت در اندیشه شهید مطهری بپردازیم.

به طور کلی حقیقت دینی مایه مرکزی اندیشه شهید مطهری بوده و در ساختار اندیشه او، مفهوم عدالت در خدمت پویایی و پاسداری از دین در برابر شبهاتی بود که مکتب ها و جهان بینی ها آن را مطرح می کردند. بدین خاطر است که مضمون عدالت، حجم عمده ای از نوشتارها و سخنرانی های او را به خود اختصاص داده است.

تقریر عدالت نزد شهید مطهری، برداشت عالمانه از دین بوده و عدالت مورد تأکید ایشان، ناشی از درد دین می باشد. لذا او ناهنجاری های اجتماعی، آشفتگی روحی و جنایات اخلاقی و حتی عقده ها و جنایات را از عدم عدالت در جامعه دانسته و مانند فیلسوفانی همچون ارسطو و افلاطون که در فلسفه سیاسی خود در پی بهترین و عادلانه ترین نظام حکومت بودند، ایشان نیز به پیروی از اندیشه و عمل حضرت علی (ع)، عدالت را مبنای سیاست و فلسفه اجتماعی اسلام دانسته و آنرا ناموس بزرگ اسلام تلقی می کردند.

در باب اهمیت مفهوم عدالت در اسلام، همین بس که برخی معتقدند که اصل عدالت را می توان به عنوان معیاری برای فقاهت و استنباط های فقهی مطرح نمود و در این راستا شهید مطهری نیز عدالت را از مقیاس های اسلام شمرده(1) و انکار آن را موجب عدم رشد فلسفه اجتماعی و فقه متناسب با اصول می داند و لذا می گوید که اگر حریت و آزادی فکر وجود داشت، اگر موضوع برتری اصحاب سنت بر اصل عدل پیش نمی آمد، اگر بر شیعه مصیبت اخباری گری نرسیده بود و فقه ما نیز بر مبنای اصل عدالت بنا شده بود، دیگر دچار تضادها و بن بست های کنونی نمی شدیم.(2) با توجه به این وضعیت، اصل مهم عدالت مورد غفلت واقع شده و با این حال هنوز یک قاعده و اصل عام از آن استنباط نشده است که این مطلب موجب رکود تفکر اجتماعی ما شده است.(3) پس بر ماست که به اندازه وسع ناچیز خود به بررسی این اصل مهم در اندیشه شهید مطهری پرداخته و آن را احیاء نمائیم.

تبیین عدالت در اندیشه استاد مطهری

برای بررسی آن لازم است که ابتدا گذری به تعاریف آن داشته باشیم. شهید مطهری در مقام تبیین مفهومی عدالت سعی می کند که با توجه به تنوع کاربردهای عدل در فضاهای مختلف، آن را تفسیر نماید و لذا در این راستا چهار معنا برای عدل بیان می کند.(4)

1. موزون بودن و تعادل: هر اجتماع متعادل، نیازمند به کارهای فراوان اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، قضایی و تربیتی می باشد و از آنجایی که عالم هستی موزون و متعادل است، لذا این کارها باید میان افراد تقسیم شود. برای هر کدام از آنها نیز باید به قدر لازم کارگزار گماشته شده و بودجه و نیرو صرف گردد. لذا در غیر این صورت امکان بر پایی عالم هستی وجود نداشته و این نظم، تناسب و حساب معین نیز در آن نبود، چنان که حدیث نبوی اشاره می نماید: «بالعدل قامت السموات و الارض».

نقطه مقابل عدل در این معنا بی تناسبی است نه ظلم، چون بحث عدل به معنای تناسب در برابر بی تناسبی در نظر کل نظام عالم بوده، در حالی که عدل در مقابل ظلم، به دنبال ملاحظه هر جزء حقوق فردی مطرح می شود. همچنین عدل به معنای تناسب و توازون در نظام عالم، از شئون خداوند حکیم نیز می باشد.(5)

2. تساوی و نفی هر گونه تبعیض: مقصود از عدالت در اینجا، رعایت تساوی در زمینه استحقاق هایی می باشد که افراد از آن برخوردار بوده و این رفع تبعیض با ملاحظه تفاوت های بین افراد است.(6)

3. رعایت حقوق افراد و عطاء کردن حق به ذی حق: عدل در این معنا در برابر ظلم (پایمال کردن حق دیگران) قرار گرفته و آنچه همواره باید در قوانین بشری به معنای عدالت اجتماعی رعایت شده و همگان آن را محترم بشمارند همین معناست. لذا ظلم به معنای تجاوز به حریم و حق دیگری نسبت به خداوند محال می باشد، چون او مالک علی الاطلاق بوده و هیچ چیز در مقایسه با او اولویت ندارد.(7)

استاد مطهری این تعریف از عدالت را متکی بر دو چیز دانسته که یکی حقوق و اولویت هایی می باشد که نیمی از افراد بشر نسبت به یکدیگر و در مقایسه با یکدیگر نوعی حقوق و اولویت پیدا کرده و دیگر اینکه خصوصیت ذاتی بشر به گونه ای است که با استفاده از اندیشه های اعتباری، در دستیابی به مقاصد و سعادت خود از آنها به عنوان آلت فعل بهره می برد. لذا باید برای رسیدن افراد جامعه به سعادت، یک سری حقوق و اولویت رعایت شود.(8)

4.رعایت قابلیت ها در افاضه وجود و عدم امتناع از افاضه و رحمت الهی به آنچه امکان وجود یا کمال می باشد: در اینجا عادل بودن پروردگار نزد حکمای الهی به این است که به هر موجودی در نظام تکوین، میزانی از کمالات وجودی را که قابلیت و ظرفیت دارد اعطاء می کند و پروردگار از موجودی که استحقاق و قابلیت دارد، منع فیض نمی کند. ذکر این نکته ضروری است که این معنا از عدل، صرفا در حوزه کلامی کاربرد دارد.(9)

در جمع بندی بحث تعاریف باید گفت که از آنجایی که معنی آخر به تعریف عدل الهی اشاره دارد، از بحث خارج است و لذا در اینجا سه تعریف دیگر در بحث عدالت قابل بررسی است که تعریف مورد قبول عدل از دیدگاه شهید مطهری تعریف سوم است و الگویی که می تواند هم در حوزه عدالت فردی و هم در بعد اجتماعی آن به کار گرفته شود، همان تعریف سوم (رعایت حقوق) است که بنا بر مساوات در قانون افراد بشر باید به یک چشم نگاه شوند، قانون بین افراد تبعیض قایل نشود؛ بلکه استحقاق ها را رعایت کند. افرادی که از لحاظ خلقت در شرایط مساوی هستند، قانون باید با آنها به مساوات رفتار کند. پس افرادی که خودشان در شرایط مساوی نیستند، قانون هم نباید با آنها مساوی رفتار کند؛ بلکه مطابق شرایط خودشان با آنها رفتار نماید.(10)

جایگاه عدل در اسلام

ایشان در موارد متعدد در جایگاه عدل بحث نموده اند که عبارتند از :

1. عدالت صفت خدا و هدف انبیا: در بعضی از آیات قرآن از عادلیت و قیام به عدل به عنوان یک صفت مثبت برای خداوند یاد شده است و در قرآن تنها به تنزیه خدا از ظلم قناعت نشده است؛ بلکه به صورت مستقیم به اثبات صفت عدالت برای خداوند پرداخته شده است: «شهد الله انّه لا اله الا هو و الملائکه و اولوا العلم قائما بالقسط؛ خداوند، فرشتگان و دارندگان دانش گواهی می دهند که معبودی جز خدای یکتا که بپا دارنده عدل است، نیست».(11)

علاوه بر جایگاه عدل به عنوان صفت الهی، همچنین باید خاطر نشان کرد که بعثت پیامبران الهی در میان بشر نیز برای دو هدف اساسی بوده است: یکی برقراری ارتباط صحیح میان بنده و خالق، یعنی آنچه که در کلمه طیبه لا اله الا الله خلاصه می شود. دوم؛ برقراری روابط حسنه و صالحه میان افراد بشر.(12)

قرآن کریم در مورد هدف اول می فرماید:«یا ایها النبی انّا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا و داعیا الی الله و سراجا و منیرا»(13) و دوباره نیز می گوید: «لقد ارسلنا رسلنا بالبیّنات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالسقط؛ همانا فرستادگانمان را با دلایل روشنی فرستادیم و همراه ایشان کتاب و ترازو فرود آوردیم تا مردم به عدالت قیام کنند.»

همچنین عدل در مفهوم فلسفی، مبنای اساسی معاد بوده(14) و خداوند در موضوع معاد، محاسبه رستاخیز، پاداش و کیفر اعمال می فرماید: «و تضع الموازین القسط لیوم القیامة فلا تظلم نفس شیئا و ان کان مثقال حبة من خردل اتینا بها و کفی بها حاسبین»(15) ترازوهای عدالت را در روز رستاخیز می نهیم. به احدی هیچ ستمی نخواهد شد و اگر هم وزن دانه خردل باشد، آن را می آوریم. این بس که ما حساب گر هستیم».

2.نفس الامری بودن عدالت در کنار مطلق بودن آن: مبحث عدل در دیدگاه شهید مطهری چیزی همانند وضع قانون به وسیله قانون گذار یا رواج آن در عرف جاری جامعه نیست که اعتبار و ارزش پیدا کرده باشد؛ بلکه اعتبار و مشروعیت همه آنها از خود عدالت بوده و عدالت نیز تابع خواست و اراده قانون گذار و سلیقه فردی یا جمعی افراد نیست؛ بلکه حقیقتی است که ارزش ذاتی و اعتبار نفسانی دارد و از آنجایی که عدالت، حقیقتی فراتر از عرف، قانون و قرار داد است، لذا اگر اینها با عدالت مطابق نبودند، از مشروعیت ساقط می شوند.

در اسلام مردم قطع نظر از دستور شارع، دارای یک رشته حقوق واقعی هستند و عدالت عبارت است از: رعایت و حفظ این حقوق واقعی. اسلام بیان کننده این حقوق و اجرا کننده اصل عدالت در راستای رسیدن به این حقوق است.(16)

از مباحث مهم عدالت، مطلق یا نسبی بودن آن است. اسلام عدالت را مطلق می انگارد، زیرا عدالت با خاتمیت و ابدیت دین ارتباط داشته و از آنجایی که عدالت، مطابق اعتقادات دینی از اهداف ابدی انبیا بوده و اگر عدالت در هر زمانی مختلف باشد، نمی توان قانون واحد صادر نمود.(17) لذا عدالت در اسلام مبتنی بر یک سری حقوق ثابت انسان هاست که در این صورت عدالت مطلق بوده و نسبی نمی باشد.(18) بدان معنی که عدالت بر پایه حقوق واقعی و فطری استوار است و ملاک و مصداق آن را شریعت و سنت نبوی تعیین می کند. در این صورت اگر چه ممکن است که در زمان ها و مکان های مختلف درک دینی ما از نظام ارزشی موجود تغییر یابد؛ ولی از آنجا که عدالت مبتنی بر اصول کلی شریعت است، لذا مطلق و ثابت می باشد.(19)

3. عدالت جزء اصول دین و پایه امور: عدالت مطابق اعتقاد شیعه، در ردیف ریشه های دین قرار گرفته و از اصول پنج گانه دین به شمار می آید. اعتقاد و عدم اعتقاد به عدل بیانگر مذهب شیعه بوده و این اصل در کنار امامت، به عنوان نشانه تشیع تلقی می گردد.(20)

عدل همچنین به عنوان پایه امور مطرح بوده و حتی بر احسان که از بهترین نوع خوبی هاست، مقدم می باشد. شهید مطهری برای توضیح این مسئله، آن را در قالب مثالی توضیح داده اند که به درک بهتر مطلب کمک می کند: «عدل در اجتماع به منزله پایه های ساختمان است و احسان از نظر اجتماع به مقوله رنگ آمیزی نقاشی و زینت ساختمان است. اول باید پایه درست باشد تا بعد نبوت به زینت و رنگ آمیزی برسد. اگر خانه از پای بست ویران است دیگر چه فایده که خواجه در بند نقش ایوان باشد، اما اگر پایه محکم باشد، در ساختمان بی نقاش و بی رنگ آمیزی هم می توان زندگی کرد. گرچه گاهی ممکن است ساختمان فوق العاده نقاشی خوبی داشته و ظاهرش جالب و آراسته باشد؛ اما چون پایه آن خراب است، یک باران کافی است تا آنرا بر سر اهلش خراب کند».(21)

4. عدل از منظر علی (ع) به عنوان مظهر اسلام: عدالت در نگاه علی (ع)، به تعبیر استاد مطهری اصلی است که می تواند تعادل اجتماع را حفظ کرده و همه را راضی نگه دارد و به پیکره اجتماع سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد عدالت به منزله بزرگراهی است که می تواند همه را از خود عبور دهد؛ اما ظلم و جور کوره راهی است که حتی فرد ستمگر در آن به مقصدش نمی رسد.(22)

بر همین مبنا بود که علی بن ابی طالب شهید راه عدالت شد و آن حضرت نه تنها خودش عادل بود؛ بلکه مردی عدالتخواه نیز بود. عدالت ایشان تا حدی بوده است که حتی فلسفه پذیرفتن امر خلافت را در برقراری عدالت دانسته و همچنین در برتری منزلت عدالت به ابن عباس می فرماید: خلافت، ریاست و حکومت در نظر من از کفش پاره هم بی قیمت تر است؛ مگر آنکه اقامه حقی یا رد باطلی کند».(23)

منابع کشف عدالت

مهم ترین منابع کشف عدالت دو مورد می باشد:

1.حقوق طبیعی: بنا به تعریف ارائه شده در باب عدالت، انسان صاحب حق بوده و ریشه این اصل ناشی از دستگاه آفرینش و خلقت می باشد. بدان خاطر که دستگاه آفرینش استعدادهایی را در انسان به ودیعه گذارده است که هر کدام از آنها مقتضای حقوق طبیعی است. از جمله آنها استعداد فکر کردن در انسان است که بر مبنای آن حق آزادی تفکر، حق آزادی بیان، برابری در مقابل قانون، حق مالکیت و... الزامی می باشد و بر همین مبناست که استاد مطهری در نظام اندیشه خود بر مفهوم حقوق طبیعی تکیه داشته و به عنوان منشأ عدل، آن را ناشی از حقوق ذاتی و فطری انسان دانسته که خدا به ما واگذار کرده است.(24)

2. قرآن: قرآن بذر اندیشه عدل را در دلها کاشته و آبیاری نمود و دغدغه فکری، فلسفی، عملی و اجتماعی را در روح ایجاد کرد.(25) همه اصول و هدف های اسلامی در قرآن، از توحید گرفته تا معاد، از نبوت تا امامت، از آرمان های فردی گرفته تا هدف های اجتماعی بر محور عدل استوار بوده و طبیعی است که با توجه به عنایت و حساسیت خاص مسلمانان نسبت به قرآن، نمی توانستند به این مسئله بی تفاوت باشند. به این ترتیب اصل عدالت در تمام جنبه های اسلام راه پیدا کرد(26) و تنها از باب ذکر اهمیت آن، نمونه هایی از عدالت در قرآن را ذکر می کنیم:

- نظام هستی و آفرینش مبتنی بر عدل، توازون و رعایت قابلیت هاست که از مقام فاعلیت و تدبیر الهی به مقام قیام به عدل یاد می شود: شهد الله انّه لا... و اولوا العلم قائما بالقسط(27).

- امامت و رهبری در قرآن، پیمان الهی و مقام ضد ظلم و توأم با عدل معرفی شده و می فرماید:لا ینال عهدی الظالمین.(28)

- در موضوع معاد، محاسبه رستاخیز و پاداش و کیفر اعمال(29) نیز می فرماید: ترازوهای عدالت را در روز رستاخیز می نهیم، به احدی ستم نخواهد شد...»(30)

سطوح عدالت

یکی از ویژگی های اندیشه شهید مطهری در مورد عدالت، دقت او در تقسیم بندی اقسام و سطوح مختلف عدالت می باشد و ایشان عدالت را در فرهنگ اسلامی این طور تقسیم کرده است.(31)

استاد مطهری بین عدالت الهی با عدالت انسانی رابطه قایل است. بدین صورت که عدالت فردی زیر بنای عدالت اجتماعی و عدل الهی نیز زیر بنای عدالت فردی است و بدون شک عدالت اجتماعی نمی تواند مفهومی مغایر با عدالت فردی داشته باشد.(32)

از آنجایی که عدل الهی زیر بنای عدالت انسانی است، لذا استاد مطهری با توجه به پیشینه تاریخی مسلمانان، سراغ درک آنها از عدل الهی رفته و در این راستا به بررسی نزاع معروف بین معتزله و اشاعره می پردازد.

سؤالات اصلی در اینجا این است که آیا خداوند عادل می باشد یا نه؟ در بین عدالت و خداوند کدام محوریت دارد؟

با توجه به اهمیت موضوع، این مسئله متفرعات زیادی پیدا کرده است که حتی دامنه اش به حوزه عدالت سیاسی و اجتماعی هم کشیده شده است.(33)

استاد مطهری ابتدا برای بیان عدل، در اینجا ابتدا از مسئله جبر و اختیار شروع می کند. ایشان بین این مساله با عدل، قائل به رابطه مستقیمی بوده که آن را لازمه بحث عدل می داند، لذا در اینجا متکلمان اسلامی بر پایه نفی یا اثبات این موضوع، به دو دسته تقسیم شده اند: دسته ای مانند شیعه و معتزله طرفدار عدل الهی شدند که عدلیه نام گرفته و دسته دیگر نیز به عنوان غیر عدلیه در برابر آنان قرار گرفته اند.(34) سؤال محوری که پاسخ به آن متکلمان را به دو قسم نموده است این می باشد که آیا خداوند در قیامت بر طبق موازین عدل و از روی حساب جزا می دهد؟ یا اینکه بالعکس اراده او بر مبنای قاعده ای خاص استوار نمی باشد؟

اشاعره معتقد بودند که معنی عادل بودن ذات حق این نیست که او از قوانین قبلی عدل پیروی نمی کند؛ بلکه او سر منشأ عدل است و آنچه که او انجام می دهد عین عدل است، نه اینکه آنچه عدل است او می کند. عدل و ظلم متأخر و منتزع از پروردگار بوده و فعل پروردگار مقیاس عدل است. این گروه به خیال خود خواسته اند راه تنزیه را طی نمایند و خداوند را از شرک در خالقیت و ظلم و ستم بررسی کنند، در صورتی که از غیر خدا نفی فاعلیت نموده اند و صفت عدل را نیز در مرتبه متأخر از فعل خدا قرار داده اند. آنها با انکار حسن و قبح عقلی گفته اند که مفهوم عادلانه بودن یک فعل جز این نیست که مستند به خداوند باشد و لذا آنها با این مقدمات نتیجه گیری کرده اند که خداوند نه در فاعلیت شریک دارد و نه اینکه ظلم می کند.(35)

عدل بنابر عقیده معتزله، خود حقیقتی است که پروردگار نیز با حکمت و عدل، افعالش را انجام می دهد. این گروه در عین حالی که در توحید افعالی خداوند نفی شرک نموده، همچنین فاعلیت را منحصر به ذات حق ندانسته و لذا عدل از نگاه آنها بنفسه حسن است، حتی اگر شارع حکم به حسن آن نکند و ظلم هم قبیح است اگر چه شارع به آن نهی نکند.

در حوزه اجتماعی مطابق نظر عدلیه در واقع و نفس الامر معیارها و موازینی وجود دارد که اگر دستورهای اسلام هم نمی رسید، باز هم حقیقی بودن آنها محفوظ بود.(36)

با توجه به این مبنای متخذه از سوی آنها، سؤالی در اینجا مطرح می شود که با توجه به عادل بودن خداوند، چرا در جهان تبعیض وجود دارد؟(37)

در پاسخ این سؤال باید گفت که ریشه این سؤال به عدم توجه مقام و موقعیت انسان به عنوان موجه و مسئول و تلاش گر برگشت نموده و وجود برخی نابرابری ها در جامعه، ناشی از قضاء الهی نیست؛ بلکه انسان آزاد، مختار و مسئول باعث این همه نابرابری و تبعیض در جامعه می باشد.(38)

عدالت اجتماعی

اقدامات اسلام برای برقراری عدالت اجتماعی از نگاه استاد مطهری بر دو نوع می باشد. کار به عنوان وظیفه اجتماعی ـ انسانی به همراه ایجاد امکانات مساوی برای همگان زیر بنای اصلی در جهت سالم سازی تلاش های جامعه بوده و در ارتباط با تعارض بین مصالح فرد و اجتماع ،آن اصلی را که باید در همه حال مد نظر داشت تا قوانین فرعی از آن استنباط شود این است که مجموع دارائی های اجتماع متعلق به همه افراد بوده و مصلحت خاص افراد تنها با مراعات مصلحت عمومی اجتماعی قابل احترام می باشد و لذا در صورت تعارض بین مصالح فرد و اجتماع بدون هیچ گونه تردیدی مصالح جمع مقدم بر مصالح فرد می گردد.(39)

سؤال اساسی قابل طرح در اینجا این است که با توجه به اهتمام ویژه اسلام به عدالت، چرا جامعه اسلامی در عمل دچار تبعیض و بی عدالتی شده است؟

به نظر استاد مطهری اگر چه بی عدالتی ریشه در اعمال برخی خلفا دارد؛ ولی علت مهم دیگر این است که اصل عدل در اسلام از طرف عده ای از متحجرین بد تعبیر شده است و اگر چه آنها سوء نیتی نداشتند؛ ولی فقط از روی قشری فکر کردن و متعبد مأبانه بودن، مسلمانان را به این روز انداختند.(40)

نکته اساسی در اینجا این است که عدالت در تمامی ادیان از مباحث محوری بوده و البته در ادیان و مکاتب معاصر برداشته های مختلفی از عدالت شده است و استاد مطهری نیز به عنوان اندیشمند اسلامی که اساسی ترین وظیفه خود را دفاع از اسلام در عرصه های مختلف می دانست، به بررسی انتقادی دو دیدگاه سوسیالیسم و لیبرالیسم در باب عدالت پرداخته و در نهایت با رد اصالت الاجتماع و اصالت الفرد تفاوت هایشان را با اسلام بیان نموده است.

ایشان در توضیح برداشت سوسیالیسم از عدالت می گوید که آنها تصورشان از عدالت این است که همه مردم در هر وضع و شرایطی، با هر استعدادی و هر طور که در جامعه عمل می کنند، باید عینا مثل هم زندگی کنند. طبق نظر این عده، گرچه لازم است که همه افراد به اندازه استعدادشان کار و تلاش کنند؛ ولی هر کس به اندازه احتیاجش در آمد داشته باشد و خرج کند. این برداشت از عدالت اجتماعی، «اجتماعی» محض است، یعنی فقط برای جامعه فکر کرده و اصالت را به اجتماع می دهد؛ ولی فرد در این بیش هیچ اصالتی نداشته و فقط جامعه ملاک بوده و همه اعتبار برای جامعه است. همه چیز در روح جمعی، وجدان جمعی و شعور جمعی خلاصه گشته و انسان ها در مرحله قبل از وجود اجتماعی، هیچ هویت انسانی ندارند و مانند ظرف خالی می باشند که فقط استعداد پذیرش روح جمعی را دارند.(41) از آنجایی که آزادی فردی در این برداشت اهمیتی نداشته و استعداد فردی نیز زمینه شکوفایی پیدا نمی کند؛ لذا معنای عدالت این نیست که همه مردم در محصول رنج و زحمت و کار یکدیگر شریک باشند و همچنین معنای عدالت این نیست که افراد نسبت به یکدیگر هیچ رتبه، مرتبه و امتیازی نداشته باشند و این در حالی است که مطابق این دیدگاه اگر سربازی رشادت فوق العاده ای در جنگ از خود بروز دهد، باید مدال افتخار او را به جامعه بدهند نه به خودش.(42)در حالی که معنای واقعی عدالت این است که امتیازات افراد باید بر مبنای صلاحیت، استحقاق و پیروزی در مسابقه عمل باشد.(43) با توجه به تعابیر فوق، جامعه عادلانه مورد ادعای سوسیالیست ها، نوعی استثمار را به همراه دارد که منجر به پایمال کردن حقوق فرد به نفع جامعه می باشد و در واقع سوسیالیسم برای برقراری عدالت در جامعه خود یک ظلم و بی عدالتی در حق فرد دست می زند که در نهایت با از بین رفتن تکثیر ثروت، رقابت سست می گردد.(44) نوع دیگر برداشت از عدالت، دیدگاه سوسیالیستی است که بالعکس دیدگاه قبلی، تکیه اش تنها بر روی اصالت فرد می باشد و مطابق این دیدگاه باید میدان را برای افراد باز گذارده و جلوی آزادی اقتصادی و سیاسی را نگرفت. لذا در این وضعیت هر کس می کوشد تا ببیند چقدر می تواند در آمد داشته باشد و دیگر به فرد مربوط نیست که سهم دیگری کمتر یا بیشتر است. آنها بر خلاف برداشت قبلی، برای جامعه وجود حقیقی قایل نیستند و هیچ هویتی برای آن مجاز نمی شمرند بلکه فقط افراد هستند که وجود عینی داشته و حتی سرنوشت هر فرد مستقل از فرد دیگر می باشد. البته جامعه نیز در نهایت امر از طریق بستن مالیات بر اموال افراد غنی، به تأمین مالی افراد ضعیف می پردازد تا از پا در نیایند.(45)

این برداشت نیز قرین به صحت نبوده و از آن جهت محکوم می باشد که در بطن خود استثمار را پرورش داده و تمام بهره را به سرمایه اختصاص می دهد و این امر موجب نابرابری در جامعه می گردد.

از نگاه شهید مطهری، برداشت قبلی دو مشکل اساسی دارد و از اینکه یکی از آنها منجر به حبس و توقیف نیروی انسانی و جلوگیری از مسابقه (به عنوان لازمه و رژیم اشتراکی) گشته و رغبت در جامعه را کم می کند و دیگری نیز باعث حبس و توقیف مواد اولیه به وسیله مالکیت افراد محدود (به عنوان لازمه رژیم سرمایه داری) می گردد.(46)

استاد مطهری در ادامه اشاره می کند در دنیای امروز گرایش به یک حالت حد وسط پیدا شده است، در کنار دو دنیای کمونیسم و کاپیتالیسم دنیای سومی در شرف تولد است که می توان آنرا نوعی سوسیالیسم نامید. از آنجایی که این گرایش می خواهد که آزادی افراد را محفوظ نگه دارد، از این رو مالکیت خصوصی را در حد معقولی می پذیرد و هر مالکیتی را مساوی با استثمار نمی داند و می گوید: عدالت اجتماعی در شکل اول خودش نوعی ظلم است، زیرا از آنجا که محصول کار هر کس به خودش تعلق دارد. وقتی به زور نیمی از محصول یک فرد را بدلیل اینکه خرج دیگری بیشتر است از او بگیرند، این نوعی بی عدالتی می باشد که در حق او صورت گرفته است.(47)

به عنوان مثال اگر من شما را به کاری گماشته و قسمتی از محصول کار شما را به خود اختصاص بدهم، در واقع شما را استثمار کرده ام؛ ولی اگر به میل خودم از مال و حاصل دسترنج خودم به دیگری بدهم، این عین انسانیت و رشد یافتگی است.(48)

لذا ما باید کوشش کنیم تا انسان ها به حکم انسانیت، معنویت و شرافت روحی و درد انسان داشتن، مازاد احتیاج خود را به برادران نیازمندشان تقدیم کنند؛ نه اینکه اقتصادی بسته (ویژه سوسیالیست) و نظام سیاسی باز( ویژه لیبرالیست) است که مطابق اقتصاد بسته باید به دنبال تأمین حداقل زندگی برای کلیه مردم، ایجاد فرصت برابر برای افراد، نظارت قوی دولت، جلوگیری از افتادن اموال دست عده معدودی، وجود ابزارهای قوی برای عدالت اجتماعی و اقتصادی و... بوده و در کنار آن نیز مطابق نظام سیاسی باز می توان یک سری برنامه ها را اعم از تقویت جامعه مدنی، تأمین آزادی فردی، نفی تفتیش عقاید، حکومت قانون و... دنبال نمود.(49) مزیت این برداشت آن است که در عین رد نکات منفی دیدگاه های دیگر، از مطالب مثبت آنها بهره گرفته و درصدد تلفیق برای بهره برداری بیشتر می باشد. استاد مطهری در تأیید برداشت سوم می فرماید: این اندیشه که تعبیر غربی آن سوسیالیزم اخلاقی است، چیزی است که اسلام همیشه در پی تحقق آن می باشد.(50)

البته استاد مطهری علی رغم تأیید این برداشت، در نهایت این الگو را نیز قابل نقد می داند، زیرا معتقد است که این مکتب راه عملی رسیدن به عدالت و شیوه استقراء آزادانه جامعه را مسکوت گذارده است، در حالی که اسلام آن را به دقت بیان نموده است و «اصالت در اسلام به عهده اجتماع واگذار شده است».(51)

به طور کلی جدای از انتقادهایی که بر هر کدام از این مکاتب وارد است، ایراد اساسی هر سه برداشت در این است که در همه آنها یک مانع وجود داشته و آن عدم معنویت در زمینه عدالت اجتماعی است، در حالی که اسلام معنویت را پایه و اساس می داند.(52)

پس می توان الگوی سوسیال دموکراسی را به اضافه نمودن معنویت اسلامی، الگوی کاملی در عدالت اجتماعی دانست و لذا در جامعه اسلامی نباید ثروت در دست عده معدود و قشر خاصی متمرکز شود؛ بلکه باید در میان همه اقشار جامعه دست به دست شده و تمام امکانات اقتصادی باید عادلانه توزیع گردد و در نهایت اینکه در واقع و نفس الامر عدالت باید در تمام جنبه های مختلف زندگی انسان (اقتصادی، منصب ها و منزلت های اجتماعی) رعایت شود و هر کس به حق خود رسیده و کسی مورد ظلم و اجحاف قرار نگیرد.(53)

عدالت، باورها و رفتارهای اجتماعی

شهید مطهری عدالت را دارای تأثیر مستقیمی بر اخلاق مردم دانسته و لذا وجود آن را در مرحله فکر و عقیده، اخلاق فردی و رفتار عمومی ضروری دانسته و در واقع وجود عدالت یا عدم آن در جامعه در ابعاد مختلفی تأثیر گذار است که عبارتند از:

1. تأثیر در افکار و عقاید: یکی از این تأثیرات این است که در صورت عدم وجود عدالت در جامعه، مردم به بخت و شانس روی آورده و در واقع اعتقاد به آن ریشه در مظالم و بی عدالتی های جامعه دارد. هر موقع عدالت اجتماعی متزلزل شده و استحقاق ها رعایت نشده، حقوق افراد مراعات نگردد، در تعویض مشاغل، حساب های شخصی و پارتی مؤثر باشد، در نتیجه فکر بخت و شانس در جامعه قوت می گیرد.(54)

همچنین تأثیر دیگر عدالت در افکار و عقاید بدبینی نسبت به روزگار به عنوان شکایت از روزگار و «قسمت» مطرح می باشد که در واقع این عقیده ناشی از این است که گوینده با وجود ظلم در اطراف خود جرأت بیان آن را نداشته و لذا به آفرینش اظهار بدبینی می کند.(55)

2.تأثیر در اخلاق فردی: اخلاق متعادل تنها در پرتو جامعه شکل می گیرد که سازمان ها، مقررات و حقوق اجتماعی در آن متعادل باشد. چون در غیر این صورت اخلاق شخصی و فردی موزون نخواهد بود و علاوه بر عامه مردم، آن طبقه خاصی که از مواهب بیشتری بهره می برند، همچنین رنج خواهند برد. لذا منشأ بسیاری از فسادهای اخلاقی، ناراحتی های روحی، بدخواهی ها و... از اینجا شروع می شود. همچنین تبعیض های موجود در جوامع، روح عده ای را که مجروح شده اند، آزرده، کینه جو و انتقام گیر کرده و روح عده دیگر را به صورت زود رنج، بیکار، کم استقامت و اسراف گر تبدیل می کند.(56)

3.تأثیر در رفتار عمومی: اگر بی عدالتی با احساس مغبونیت و حسرت نسبت به تجملات دیگران توأم شود، خیلی بدتر خواهد شد. همین که فرد نمی تواند بهره مندی دیگران را ببیند، در نتیجه به سوی سرقت، اختلاس، خیانت به اموال عمومی و گناهان دیگر در صحنه رفتار عمومی کشانده می شود.(57)

کاربست عدالت در جامعه

با توجه به ضرورت اجرای عدالت در جامعه و مضرات عدم وجود آن در جوامع، برای تحقق عدالت در عرصه اجتماع باید یکسری مجراهایی به وجود آورد و لذا استاد مطهری نیز برای تحقق عدالت در جامعه و رفع بحران ها، یکسری راه هایی پیشنهاد می کند که عمل به آنها را موجب اجرای عدالت در جامعه می داند:

1. رعایت حقوق توده ملت و احترام به حق حاکمیت: عدل تنها در جوامعی برقرار می شود که مردم و حکومت حقوق طرفینی را رعایت کنند. هرگاه توده ملت به حقوق حکومت وفادار باشند و حکومت حقوق مردم را اداء کند، آن وقت است که نشانه ها و علایم عدل بدون هیچ گونه انحرافی ظاهر می شود.(58)

2. مسابقه بقاء: روش دیگری که برای تحقق عدالت در جامعه ارائه می دهد، توجه به قابلیت ها و دوری از تبعیض در صورت وجود قابلیت های برابر است. ایشان در اینجا به مفهوم «مسابقه بقاء» در مقابل «تنازع بقاء» در شرایط مساوی برای همگان اشاره می کند. از آنجایی که در میدان مسابقه یکی عقب می افتد و دیگری جلو، لذا هر کس می تواند با سعی به حق خود برسد.(59)

3.ایمان و عمل به قانون: راه دیگری که ایشان برای اجرای عدالت در جامعه ارائه می دهد، ایمان و عمل به قانون است. بدان خاطر که پایبندی و عمل به قانون مستلزم گذشتن از منافع می باشد. بدین خاطر تحقق عدالت در عرصه اجتماع به دو شرط اساسی نیاز دارد. یکی بیداری شعور عامه به حفظ حقوق خود و ایمان به اینکه از حد الهی تجاوز نکنند و دیگری ایمان قوی(60).

4.معنویت اسلامی: اساسی ترین راهی که ایشان به عنوان اجرای عدالت در جامعه ارائه می کند و معنویت اسلامی است. بدان خاطر است که اسلام می خواهد روح ها با هم یکی شوند تا مردم به حکم بلوغ روحی، عاطفه انسانی و اخوت اسلامی ناشی از معنویت اسلام، برای رفع تبعیض ها گام بردارند.(61)

5. رفع اجبار و اعطاء مال به رضایت: اگر دولت انسان را آزاد گذاشته تا مطابق میلش حاصل دسترنج خود را به دیگری که محتاج است واگذارد، این عین انسانیت و عدالت در جامعه می باشد(62).

6.نظارت دولت در امور اقتصادی در کنار آزادی سیاسی جامعه: دولت باید با حفظ آزادی سیاسی در جامعه مانع ازدیاد فاصله طبقاتی گردد.(63)

نتیجه گیری

عدالت یکی از مطلوب های بشری است که در آرمان شهر انسانی به واقعیت می پیوندد. همچنین عدالت از مفاهیم والایی است که قرآن کریم نیز آن را به عنوان یکی از اهداف بعثت انبیاء بیان نموده و دین مبین اسلام نیز تحقق عدالت را سر لوحه اهداف خود قرار داده است. اگر چه در برخی موارد، تفاسیر متحجرین مانع اجرای عدالت حقیقی گردیده است؛ ولی عدالت در اسلام در زمره اصول دین بوده و خود مقیاس اسلام و در رأس علل احکام می باشد. بدین خاطر در دیدگاه اندیشمندان مسلمان، عدالت جایگاه خاصی داشته و استاد مطهری نیز بحث های مفصلی راجع به آن داشته اند.

ایشان در بحث عدالت ابتدا به 4 تعریف (موزون بدون، تساوی، رعایت حقوق افراد و رعایت قابلیت ها) از تعاریف عدل اشاره می کند که غیر از مورد آخر بقیه به عدالت اجتماعی اختصاص دارد. استاد پس از بحث درباره تعاریف، مورد صحیح آن را این می داند که مساوات در قانون صورت گرفته و افراد را به یک چشم بنگرند. قانون نباید بین افراد تبعیض قایل شود؛ بلکه استحقاق ها را رعایت کرده و حق را به ذی حق بدهد. به عبارت دیگر افرادی که از لحاظ خلقت در شرایط مساوی هستند، قانون نیز باید نسبت به آنها مساوات را رعایت کند. در باب منبع و تقسیم عدل، به نظر ایشان حقوق طبیعی و قرآن منشأ عدل بوده، عدالت فردی زیر بنای عدالت اجتماعی و عدل الهی زیر بنای عدالت فردی می باشد.

استاد مطهری در بیان مسئله عدل، به ریشه آن در اسلام پرداخته و ضمن بررسی نظریات اشاعره و معتزله به ارائه نظریه متناسب پرداخته است و همچنین با بررسی برداشت های مختلف عدالت در مکاتب معاصر (سوسیالیسم و لیبرالیسم) به نقد آنها پرداخته و یک برداشت سوسیال دموکراسی اخلاقی و انقلابی ارائه می کند که در نهایت آن را نیز قابل خدشه می داند؛ زیرا معتقد است که این برداشت، راه رسیدن به عدالت و شیوه استقرا در جامعه را مسکوت گذارده، در حالی که اسلام آن را به دقت بیان نموده است.

استاد مرتضی مطهری جنبه های آثار عدالت را در چند مورد می شمرد که اهم آنها عبارتند از: تأثیر در افکار و عقاید، تأثیر در اخلاق فردی و تأثیر در رفتا عمومی.

به نظر ایشان هرگاه توده ملت به حقوق حکومت وفادار باشند و حکومت حقوق مردم را اداء کند، آن وقت است که «لیقوم الناس بالقسط» مصداق یافته و نشانه های عدالت ظاهر می گردد. اجرای عدالت نیز مبتنی بر عمل به قانون با پشتوانه معنویت اسلامی می باشد که راه رسیدن به آن هم جلوگیری از تبعیض در جامعه با ایجاد مسابقه بقاء می باشد. در این نظام باید تلاش نمود تا افراد با رضایت، حقوق خودشان را به دیگران اعطاء کنند؛ البته دولت هم موظف است تا عدالت را در جامعه برقرار نماید. لذا هر نظامی که در اجرای صحیح عدالت در جامعه منحرف گردد، مطمئنا شرایط ایجاد یک انقلاب و نظام دیگر را فراهم می آورد.

پی نوشت ها:

1. مرتضی مطهری، بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، تهران، حکمت، 1403 هـ ق، ص 15-14.

2. پیشین، ص 170.

3. پیشین، ص 24.

4. بی نام «عدالت اجتماعی از دیدگاه متفکر شهید مرتضی مطهری»، اندیشه صادق،ش 70.

5. مرتضی مطهری، عدل الهی، (مجموعه آثار ج 1) تهران، صدرا، 1377، ص 72.

6. مرتضی مطهری، اسلام و مقتضیات زمان، تهران، صدرا، ص 317.

7.مرتضی مطهری، عدل الهی، پیشین، ص 82.

8. بی نام، همان.

9.نجف لک زایی، اندیشه سیاسی آیت الله مطهری، قم، بوستان کتاب، 1381، ص 112.

10.مرتضی مطهری، اسلام و مقتضیات زمان، پیشین، ص 312.

11. سوره آل عمران، آیه 18.

12.مرتضی مطهری، عدل الهی، پیشین، ص 72.

13.سوره احزاب، آیه 46و45.

14.مرتضی مطهی، سیری در سیره ائمه اطهار، تهران، صدرا، 1373، ص 257-255.

15.سوره انبیاء، آیه 47.

16.مرتضی مطهری، بیست گفتار، تهران، صدرا1373، ص 62-40.

17.مرتضی مطهری، اسلام و مقتضیات زمان، پیشین، ص 317.

18. پیشین، ص 341.

19. همان.

20. مرتضی مطهری، عدل الهی، پیشین، ص 87-86.

21. علیرضا مرامی، بررسی مقایسه ای مفهوم عدالت، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلام، 1378، ص 173.

22. مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، تهران، صدرا، 1369، ص 113.

23. مرتضی مطهری، «معنای عدالت در اسلام» مقاله منتشر نشده از استاد مطهری، کیهان، 15/12/1381.

24. علیرضا مرامی، پیشین، ص 147.

25. مرتضی مطهری، عدل الهی، پیشین، ص 59.

26. پیشین، ص 61.

27. سوره آل عمران، آیه 18.

28. بقره، آیه 124.

29. مرتضی مطهری، پیشین، ص 69.

30. سوره انبیاء، آیه 47.

31. مرتضی مطهری، پیشین، ص 69.

32. مرتضی مطهری، بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، پیشین، ص 16.

33. مرتضی مطهری، بیست گفتار، پیشین، ص 37.

34. مرتضی مطهری، عدل الهی، پیشین، ص 74.

35. پیشین، ص 75.

36. پیشین، ص 56.

37. پیشین، ص 86.

38. مرتضی مطهری، جهان بینی توحیدی،تهران، صدرا، 1377، ص 104.

39. مرتضی مطهری، بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، پیشین، ص 162-161.

40. مرتضی مطهری، بیست گفتار، پیشین، ص 36-34.

41. مرتضی مطهری، پیرامون انقلاب اسلامی، تهران، صدرا 1368،ص 150-149.

42. همان .

43. مرتضی مطهری، بررسی اجمالی اقتصاد اسلامی، ص 152.

44. پیشین، ص 203-202.

45. مرتضی مطهری، پیرامون انقلاب اسلامی، ص 151-150.

46. مرتضی مطهری، بررسی اجمالی اقتصاد اسلامی، ص 191.

47. مرتضی مطهری، پیرامون انقلاب اسلامی، ص 151-150.

48. همان.

49. سید صادق حقیقت، نگاهی به فلسفه سیاسی در اسلام، حکومت اسلامی، سال اول، شماره دوم.

50. مرتضی مطهری، پیرامون انقلاب اسلامی، ص 151-150.

51. مرتضی مطهری، اسلام و متقضیات زمان، ص 185.

52. مرتضی مطهری، پیرامون انقلاب اسلامی، ص 152.

53. مرتضی مطهری، بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، ص 190-108.

54. مرتضی مطهری، بیست گفتار، ص 112-94.

55. پیشین .

56. پیشین.

57. پیشین.

58. مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، ص 107.

59. مرتضی مطهری، بیست گفتار، ص 109.

60. مرتضی مطهری، بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، ص 19.

61. مرتضی مطهری، پیرامون انقلاب اسلامی، ص 159.

62. پیشین.

63.سید صادق حقیقت، «نگاهی به فلسفه سیاسی در اسلام»، پیشین.

آراء شهید مطهری در حوزه عدالت
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 |

چکیده

عدالت یکی از مفاهیمی است که اسلام به آن توجه ویژه نموده است. در نظر استاد مطهری مفهوم عدالت رعایت حقوق افراد و اعطاء حق به صاحب حق است. حق طبیعی و قرآن به عنوان منابع کشف عدالت بوده، و بحث عدالت ابعاد وسیعی را دربر می گیرد. در این راستا عدل الهی زیربنای عدالت فردی و عدالت فردی زیربنای عدالت اجتماعی است.

شهید مطهری با بررسی عدالت در مکاتب سوسیالیسم و لیبرالیسم برداشت سومی در قالب سوسیال دموکراسی ارائه می نماید که در آن تکیه بر نظام اقتصادی بسته و نظام سیاسی باز شده است. مطابق این دیدگاه امکان تأمین منافع فرد و جامعه وجود دارد. اما این ترکیب هنوز کافی به نظر نمی رسد. از این رو به اعتقاد استاد مطهری باید معنویت را که ادیان به ویژه دین اسلام منادی آن می باشند را، به این ترکیب افزود.

از آنجایی که عدالت بر افکار، اخلاق فردی و رفتار عمومی تأثیر بسزایی می گذارد باید راه هایی ارائه نمود تا بتوان عدالت را در تمام عرصه های اجتماع اجراء کرد . در این راستا می توان به مواردی همچون، رعایت حقوق طرفینی توسط حکومت و ملت، مسابقه بقاء، ایمان و عمل به قانون، احیاء معنویت اسلامی، واگذاری مال به میل انسان و نظارت دولت به اقتصاد در کنار آزادی سیاسی اشاره کرد.

مقدمه

عدالت از مفاهیم بنیادینی بوده که همه ادیان الهی با هدف تحقق این اصل از سوی خدای متعال به واسطه انبیاء نازل گشته اند. مهم ترین دغدغه پیام آوران الهی بعد از شناخت خدا و نزدیک کردن انسان به او، ایجاد و برقراری عدالت بوده است. دین اسلام نیز به عنوان خاتم ادیان تحقق عدالت را سرلوحة اهداف خود قرار داده است. وجود 29 ایه در قرآن در باب عدالت شاهدی بر ا هتمام اسلام بر این اصل می باشد. اهمیت این موضوع ما را بر آن داشت که بررسی مفهوم عدالت در اندیشه شهید مطهری بپردازیم . حقیقت دینی مایة مرکزی اندیشه استاد مطهری بوده و مفهوم عدالت در ساختار اندیشه او در خدمت پویایی و پاسداری از دین در برابر شبهاتی است که توسط مکتب ها و جهان بینی ها مطرح می شود. مضمون عدالت، حجم عمده ای از نوشتارها و سخنرانی های شهید مطهری را به خود اختصاص داده است.

تقریر عدالت نزد شهید مطهری برداشت عالمانه از دین است و عدالتی که ایشان بر آن تأکید دارد ناشی از درد دین بوده است. لذا او ناهمواری های اجتماعی، آشفتگی روحی و جنایات اخلاقی و حتی عقده ها و جنایت ها را از عدم جریان عدالت در جامعه می داند. شهید مطهری به پیروی از اندیشه و عمل حضرت علیB عدالت را مبنای سیاست و فلسفه اجتماعی اسلام می داند و آن را ناموس بزرگ اسلام تلقی می نماید.

مفهوم عدالت در اسلام آن قدر اهمیت دارد که برخی معتقدند اصل عدالت را می توان به عنوان معیاری برای فقاهت و استنباط های فقهی مطرح نمود. شهید مطهری نیز عدالت را از جمله مقیاس های اسلام شمرده([1]) و انکار آن را موجب عدم رشد فلسفه اجتماعی و فقه متناسب با این اصول می داند و از همین جا می گوید اگر در دوران اولیه اسلام حریت و آزادی فکر وجود داشت و موضوع برتری اصحاب سنت بر اصل عدل پیش نمی آمد و بر شیعه مصیبت اخباری گری نرسیده بود و فقه ما نیز بر مبنای اصل عدالت بنا شده بود، دیگر دچار تضادها و بن بست های کنونی نمی شدیم.([2]) ایشان بیان می کند که اصل مهم عدالت مورد غفلت واقع شده و با این حال هنوز یک قاعده و اصل عام از آن استنباط نشده است که این مطالب موجب رکود تفکر اجتماعی ما شده است. ([3])پس بر ماست که به اندازه وسع خود به بررسی این اصل مهم در اندیشه سیاسی شهید مطهری پرداخته و آن را احیاء نمائیم.

تعریف عدل

شهید مطهری در مقام تبیین مفهومی عدالت سعی می کند با توجه به تنوع کاربرهای عدل در فضاهای مختلف آن را تفسیر نماید و لذا چهار معنا برای عدل بیان می کند: ([4])

1. موزون بودن و تعادل : یک اجتماع متعادل به کارهای فراوان اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، قضایی و تربیتی احتیاج دارد. این کارها باید میان افراد تقسیم شده و برای هر کدام به قدر لازم کارگزار گماشته شود و بودجه و نیرو صرف گردد. عالم هستی موزون و متعادل است. اگر چنین نبود برپا باقی نمی ماند و این نظم و تناسب و حساب معین در آن نبود، چنان که حدیث نبوی هم به این مطلب اشاره می نماید: «بالعدل قامت السموات و الارض».

نقطه مقابل عدل در این معنا بی تناسبی است نه ظلم چون بحث عدل به معنای تناسب در برابر بی تناسبی در کل نظام عالم است در حالی که عدل در مقابل ظلم ملاحظه هر جزﺀ و حقوق فردی مطرح می شود. عدل به معنای تناسب و توازن در نظام عالم از شئون خداوند حکیم می باشد. ([5])

2. تساوی و نفی هر گونه تبعیض: مقصود از عدالت، رعایت تساوی در زمینه استحقاق هایی می باشد که افراد از آن برخور دارند که این رفع تبعیض با ملاحظه تفاوت ها بین افراد است .([6])

3. رعایت حقوق افراد و عطاء کردن حق به ذی حق: در این معنا عدل در برابر ظلم( پایمال کردن حق دیگری) قرار می گیرد. آن چه همواره باید در قوانین بشری به معنای عدالت اجتماعی رعایت شده و همگان آن را محترم بشمارند همین معناست .ظلم به معنای تجاوز به حریم و حق دیگری و نسبت به خداوند محال میباشد چون او مالک علی الطلاق بوده و هیچ چیز در مقایسه با او اولویت ندارد .([7])

استاد مطهری این تعریف از عدالت را متکی بر دو امر می داند، یکی حقوق و اولویت ها که نیمی از افراد بشر نسبت به یکدیگر و در مقایسه با یکدیگر نوعی حقوق و اولویت پیدا می کند و دیگر این که خصوصیت ذاتی بشر به گونه ای است که در دستیابی به مقاصد و سعادت خود با استفاده از اندیشه های اعتباری به عنوان آلت فعل بهره می برد؛ لذا برای رسیدن افراد جامعه به سعادت باید یک سری حقوق و اولویت رعایت شود. ([8])

4. رعایت قابلیت ها درافاضه وجود و عدم امتناع از افاضه به آن چه که امکان وجود را دارد: عادل بودن پروردگار نزد حکمای الهی به این امر است که در نظام تکوین به هر موجودی به اندازه قابلیت آن کمالات وجودی افاضه می کند، او از موجودی که استحقاق و قابلیت دارد، منع فیض نمی کند. این معنای عدل صرفاً در حوزه کلامی کاربرد دارد. ([9])

در جمع بندی بحث تعریف عدل می توان گفت که معنی آخر به تعریف عدل الهی اشاره دارد، لذا از بحث خارج است و در اینجا سه تعریف دیگر در بحث عدالت به عنوان اندیشه سیاسی قابل بررسی است که تعریف مورد قبول عدل از دیدگاه شهید مطهری تعریف سوم است. الگویی که می تواند هم در حوزه عدالت فردی و هم در بعد اجتماعی آن بکار گرفته شود، همان تعریف سوم (رعایت حقوق) است که بنا بر مساوات در قانون افراد بشر باید به یک چشم نگاه شوند، قانون بین افراد تبعیض قایل نشود بلکه استحقاق ها را رعایت کند. افرادی که از لحاظ خلقت در شرایط مساوی هستند, قانون باید با آنها به مساوات رفتار کند. پس افرادی که خودشان در شرایط مساوی نیستند قانون هم نباید با آنها مساوی رفتار کند بلکه مطابق شرایط خودشان با آنها رفتارنماید .([10])

جایگاه عدالت در اسلام

1 . عدالت به عنوان صفت خدا و هدف ارسال انبیاء

در بعضی ایات قرآن عادل بودن و قیام به عدل به عنوان یک صفت مثبت برای خداوند ذکر شده است، یعنی در قرآن تنها به تنزیه خدا از ظلم قناعت نشده، بلکه به صورت مستقیم صفت عدالت به خداوند نسبت داده شده است، «شهد الله انه لا اله الا هو و الملائکه و اولوا العلم قائماً بالقسط: خداوند، فرشتگان و دارندگان دانش گواهی می دهند که معبودی جز خدای یکتا که به پا دارنده عدل است، نیست».([11])بعثت پیامبران الهی از طرف خدای متعال در میان بشر نیز برای دو هدف اساسی بوده است: یکی برقراری ارتباط صحیح میان بنده و خالق، یعنی آنچه که در کلمه طیبه لا اله الاّ الله خلاصه می شود. دوم؛ برقراری روابط حسنه و صالحه میان افراد بشر. ([12])

قرآن کریم در مورد هدف اول می فرماید: «یا ایها النبی انا ارسلناک شاهدا ً و مبشراً و نذیرا ً و داعیاً الی الله بازنه و سراجاً منیراً»([13]) و درباره هدف دوم می گوید: «لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط: همانا فرستادگانمان را با دلایل روشنی فرستادیم و همراه ایشان کتاب و ترازو فرود آوردیم تا مردم به عدالت قیام کنند».([14])

همچنین عدل در مفهوم فلسفی، مبنای معاد است و خداوند در موضوع معاد و محاسبه می فرماید: «و تضع الموازین القسط لیوم القیامه فلا تظلم نفس شیئا و ان کان مثقال حبة من خردل اتینا بها و کفی بها حاسبین»([15]) ترازوهای عدالت را در روز رستاخیز می نهیم. به احدی هیچ ستمی نخواهد شد و اگر هموزن دانه خردل باشد آن را می آوریم. این بس که ما حسابگر هستیم».([16])

2. نفس الامری بودن عدالت در کنار مطلق بودن آن

در دیدگاه شهید مطهری مبحث عدالت چیزی نیست که به سبب وضع قانون به وسیله قانون گذار یا رواج آن در عرف جاری جامعه اعتبار و ارزش پیدا کرده باشد، بلکه اعتبار و مشروعیت همه آنها از عدالت است. عدالت تابع خواست و اراده قانون گذار و سلیقه فردی یا جمعی افراد نیست بلکه حقیقتی است که ارزش ذاتی و اعتبار نفسانی دارد. یعنی عدالت حقیقتی فراتر از عرف و قرارداد است و اگر اینها با عدالت مطابق نبودند از مشروعیت ساقط می شوند. در اسلام مردم قطع نظر از دستور شارع، دارای یک رشته حقوق واقعی هستند و عدالت عبارت است از، رعایت و حفظ این حقوق واقعی. اسلام بیان کنندة این حقوق و اجراء کنندة اصل عدالت در راستای رسیدن به این حقوق است.([17])

از مباحث مهم عدالت، مطلق یا نسبی بودن آن است. اسلام عدالت را مطلق می داند، زیرا عدالت با خاتمیت و ابدیت دین ارتباط دارد. مطابق اعتقادات دینی عدالت از اهداف ابدی انبیاء بوده و اگر عدالت در هر زمانی مختلف باشد نمی توان قانون واحد صادر نمود.([18]) عدالت در اسلام مبتنی بر یکسری حقوق ثابت انسان هاست پس باید عدالت مطلق است و نسبی نمی باشد. یعنی عدالت بر پایه حقوق واقعی و فطری استوار است و ملاک و مصداق آن را شریعت و سنت نبوی تعیین می کند. اگر چه ممکن است که در زمان ها و مکان های مختلف درک دینی ما از نظام های ارزشی موجود تغییر یابد ولی از آنجا که عدالت مبتنی بر اصول کلی شریعت است، لذا مطلق و ثابت می باشد. ([19])

3. عدالت جزء اصول دین و پایه امور

مطابق اعتقاد شیعه عدل در ردیف ریشه های دین قرار گرفته و این اصل از اصول پنج گانه دین به شمار می اید. اعتقاد و عدم اعتقاد به عدل بیانگر مذهب شیعه بوده و در کنار امامت به عنوان نشانه تشیع تلقی می گردد.([20])

عدل همچنین به عنوان پایه امور می باشد و حتی بر احسان که از بهترین نوع خوبی هاست، مقدم می باشد. شهید مطهری آن را در قالب مثالی توضیح داده است. عدل در اجتماع به منزله پایه های ساختمان و احسان از نظر اجتماع به مقوله رنگ آمیزی، نقاشی و زینت ساختمان است. اول باید پایه درست باشد بعد نوبت به زینت و رنگ آمیزی می رسد. اگر خانه از پای بست ویران باشد دیگر چه فایده که خواجه در بند نقش ایوان باشد، اما اگر پایه محکم باشد در ساختمان بی رنگ آمیزی هم می توان زندگی کرد. ممکن است ساختمان فوق العاده نقاشی خوبی داشته باشد و ظاهرش جالب و آراسته باشد اما چون پایه آن خراب است یک باران کافی است تا آن را بر سر اهلش خراب کند.([21])

4 . عدل از منظر علی(ع) به عنوان مظهر اسلام

به تعبیر استاد مطهری عدالت در نگاه علی(ع)، اصلی است که می تواند تعادل اجتماع را حفظ کرده و همه را راضی نگه دارد و به پیکره اجتماع، سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد. عدالت به منزله بزرگراهی است که می تواند همه را از خود عبور دهد اما ظلم و جور کوره راهی است که حتی فرد ستمگر در آن به مقصدش نمی رسد.([22])

علی بن ابی طالب شهید راه عدالت شد. علی(ع) نه تنها خودش عادل بود بلکه مردی عدالت خواه نیز بود. علی(ع) فلسفه پذیرفتن امر خلافت را در برقراری عدالت می داند . ایشان در برتری منزلت عدالت به ابن عباس می فرماید: «خلافت و ریاست و حکومت از کفش پاره هم در نظر من بی قیمت تر است مگر آن که اقامه حقی یا رد باطلی کند».([23])

منابع کشف عدالت

1. حقوق طبیعی: انسان در تعریف عدالت صاحب حق می باشد و بنای این اصل ناشی از دستگاه آفرینش و خلقت می باشد. دستگاه آفرینش استعدادهایی را در انسان به ودیعه گذارده است که هر کدام از آنها مبنای حقوق طبیعی است. استعداد فکر کردن در انسان حق آزادی تفکر، حق آزادی بیان، برابری در مقابل قانون، حق مالکیت و ... را الزامی می کند لذا می توان گفت که استاد در نظام اندیشه سیاسی خود بر مفهوم حقوق طبیعی تکیه داشت و آن را به عنوان منشاﺀ عدل به شمار می آورد که ناشی از حقوق ذاتی و فطری انسان است که خدا به ما واگذار کرده است. ([24])

2. قرآن:. قرآن بذر اندیشه عدل را در دل ها کاشته و آبیاری نمود و دغدغه فکری، فلسفی، عملی و اجتماعی را در روح انسان ایجاد کرد.([25]) در قرآن همه اصول و هدف های اسلامی از توحید گرفته تا معاد، از نبوت تا امامت، از آرمان های فردی گرفته تا هدف های اجتماعی بر محور عدل استوار است. طبیعی است که با عنایت و حساسیت مسلمانان نسبت به قرآن نمی توانستند به این مسأله بی تفاوت باشند. به این ترتیب اصل عدالت در تمام جنبه های اسلام راه پیدا کرد. ([26]) نمونه هایی از بحث عدالت در قرآن عبارتند از:

ـ نظام هستی و آفرینش مبتنی بر عدل، توازن و رعایت قابلیت هاست که از مقام فاعلیت و تدبیر الهی به مقام قیام به عدل یاد می شود: شهد الله انه لااله الا هو و الملائکه و اولو العلم قائماً بالقسط([27])

ـ در قرآن امامت و رهبری در قرآن پیمان الهی و مقام ضد ظلم و توأم با عدل معرفی شده و می فرماید: لا ینال عهدی الظالمین.( [28])

ـ خدا در موضوع معاد، محاسبه رستاخیز و پاداش و کیفر اعمال نیز می فرماید: ترازوهای عدالت را در روز رستاخیز می نهیم و به احدی ستم نخواهد شد...»([29])

تقسیم عدالت

یکی از ویژگی های اندیشه شهید مطهری در مورد عدالت، دقت او در تقسیم بندی اقسام و سطح های مختلف عدالت می باشد. ایشان عدالت را در فرهنگ اسلامی این گونه تقسیم کرده است:([30])

استاد مطهری بین عدالت فردی، اجتماعی و الهی به این گونه رابطه برقرار کرده است که عدالت فردی زیر بنای عدالت اجتماعی و عدل الهی نیز زیربنای عدالت فردی است و بدون شک عدالت اجتماعی نمی تواند مفهومی مغایر با عدالت فردی داشته باشد. ([31])

عدالت در الهیات و کلام

از آن جایی که عدل الهی زیر بنای عدالت انسانی است لذا شهید مطهری با توجه به پیشینه تاریخی مسلمانان سراغ درک آنها از عدل الهی رفته نزاع معروف بین معتزله و اشاعره را بررسی می کند:

سئوال اصلی در این جا این است که ایا خداوند عادل می باشد یا نه؟ با توجه به اهمیت موضوع، این مسأله متفرعات زیادی پیدا کرده است و حتی دامنه اش به حوزه عدالت سیاسی و اجتماعی هم کشیده شده است.([32])

استاد ابتدا برای بیان عدل از مسأله جبر و اختیار شروع می کند، زیرا رابطه مستقیمی بین این مسئله با عدل می بیند و آن را لازمه بحث عدل می داند، بر پایة نفی یا اثبات این موضوع متکلمان اسلامی به دو دسته تقسیم شده اند: دسته ای مانند شیعه و معتزله طرفدار عدل الهی شدند که عدلیه نام گرفته و دسته دیگر به عنوان غیرعدلیه در برابر آنان قرار گرفته اند.([33]) در این جا سئوال محوری که پاسخ به آن متکلمان را به دو قسم نموده این است که ایا خداوند در قیامت بر طبق موازین عدل و از روی حساب جزاء می دهد یا این که اراده او بر مبنای قاعده ای استوار نیست؟

اشاعره معتقد بودند که معنی عادل بودن ذات حق این نیست که او از قوانین قبلی عدل پیروی نمی کند بلکه او سرمنشاء عدل است و آن چه که او انجام می دهد عین عدل است نه این که آن چه عدل است او انجام می دهد. طبق این نظر عدل و ظلم متأخر و منتزع از پروردگار بوده و فعل پروردگار مقیاس عدل است . این گروه به خیال خود خواسته اند راه تنزیه را طی نمایند و خداوند را از شرک در خالقیت و ظلم و ستم برسی کنند، در صورتی که از غیر خدا نفی فاعلیت نموده اند و صفت عدل را نیز در مرتبه متأخر از فعل خدا قرار داده اند. آنها با انکار حسن و قبح عقلی گفته اند که مفهوم عادلانه بودن یک فعل جز این نیست که مستند به خداوند باشد و از این مقدمات نتیجه گیری کرده اند که خداوند نه در فاعلیت شریک دارد و نه این که ظلم می کند.([34])

بنابر عقیده معتزله عدل خود حقیقتی است که پروردگار با حکمت و عدل افعالش را موافق با آن انجام می دهد. این گروه در عین حالیکه در توحید افعالی خداوند نفی شرک نموده، فاعلیت را منحصر به ذات حق نمی دانند و لذا عدل بنفسه حسن است اگر چه شارع حکم به حسن آن نکند و ظلم هم قبیح است اگر چه شارع به آن نهی نکند.

مطابق نظر عدلیه در حوزه اجتماعی در واقع و نفس الامر معیارها و موازینی وجود دارند که اگر دستورهای اسلام هم نمی رسید باز هم حقیقی بودن آنها محفوظ بود ([35]).

سؤالی که در اینجا مطرح می شود این است که با توجه به عادل بودن خداوند چرا در جهان تبعیض وجود دارد؟([36])

ریشه این سئوال به عدم توجه مقام و موقعیت انسان به عنوان مسئول و تلاشگر برمی گردد. وجود برخی نابرابری ها در جامعه ناشی از قضاء الهی نیست بلکه انسان آزاد، مختار و مسئول باعث این همه نابرابر و تبعیض در جامعه می باشد.([37])

عدالت اجتماعی و فردی

عدالت در عرصه بشری بر دو قسم اجتماعی و فردی می باشد که بعد اجتماعی آن اهمیت بیشتری دارد، چون جوامع انسانی رو به کمال نخواهند رفت مگر آنکه طرح عدالت اجتماعی در آن جامعه پیاده شود. به نظر استاد مطهری اقدامات اسلام برای برقراری عدالت اجتماعی بر دو نوع می باشد. کار به عنوان وظیفه اجتماعی ـ انسانی به همراه ایجاد امکانات مساوی برای همگان زیر بنای اصلی در جهت سالم سازی تلاش های جامعه کار است و در ارتباط با تعارض بین مصالح فرد و اجتماع یک اصل که در همه حال باید مد نظر داشت تا قوانین فرعی از آن استنباط شود این است که مجموع دارائی های اجتماع متعلق به همه افراد است و مصلحت خاص افراد تنها با مراعات مصلحت عمومی اجتماعی قابل احترام می باشد. در صورت تعارض بین مصالح فرد و اجتماع بدون هیچ گونه تردیدی مصالح جمع مقدم بر مصالح فرد می گردد. ([38]) نسبت میان عدالت فردی و اجتماعی بدین ترتیب است که عدالت فردی زیر بنای عدالت اجتماعی است و بدون شک عدالت اجتماعی نمی تواند مفهومی مغایر با عدالت فردی داشته باشد. ([39])

سؤال اساسی قابل طرح در اینجا این است که: با اهتمام ویژه اسلام به اصل عمل چرا جامعه اسلامی دچار تبعیض و بی عدالتی شده است؟

به نظر استاد مطهری اگرچه بی عدالتی ریشه در اعمال برخی خلفاﺀ دارد ولی علت مهم دیگر اینست که اصل عدل در اسلام از نظر عده ای از علمای اسلام بد تفسیر شده است. اگر چه آنها سوء نیتی نداشتند ولی فقط از روی قشری فکر کردن و متعبد مأبانه بودن، مسلمانان را به این روز انداختند.([40])

برداشت های مختلف از عدالت در مکاتب معاصر

استاد مطهری به عنوان اندیشمند اسلامی که اساسی ترین وظیفه خود را دفاع از اسلام در عرصه های مختلف می دانست، با بررسی دو دیدگاه سوسیالیسم و لیبرالیسم به نقد آنها پرداخته و در نهایت با رد اصالت الاجتماع و اصالت الفرد تفاوت هایشان را با اسلام بیان نموده است.

مطهری در توضیح برداشت سوسیالیسم از عدالت می گوید که: آنها تصورشان از عدالت این است که همه مردم در هر وضعی و شرایطی هستند، هر طور که در جامعه عمل می کنند با هر استعدادی باید عیناً مثل هم زندگی کنند. طبق نظر این عده همه افراد باید به اندازه استعدادشان کار کنند ولی هر کس به اندازه احتیاجش درآمد داشته باشد و خرج کند. این برداشت از عدالت اجتماعی، «اجتماعی» محض است یعنی فقط برای جامعه فکر می کند. اصالت را به اجتماع می دهد ولی فرد در این بین اصالتی ندارد و فقط جامعه ملاک بوده و همه اعتبار برای جامعه است. همه چیز در روح جمعی، وجدان جمعی و شعور جمعی خلاصه می گردد و انسانها در مرحله قبل از وجود اجتماعی هیچ هویت انسانی نداشته و مانند ظرف خالی می باشند که فقط استعداد پذیرش روح جمعی را دارند.([41])

این برداشت مغایر با موازین عقل و شرع بوده و آزادی فردی در آن اهمیتی ندارد و استعداد فردی زمینه شکوفایی پیدا نمی کند. معنای عدالت این نیست که همه مردم در محصول رنج و زحمت و کار یکدیگر شریک باشند و همچنین معنای عدالت این نیست که افراد نسبت به یکدیگر هیچ رتبه، مرتبه و امتیازی نداشته باشند. مطابق این دیدگاه اگر سربازی رشادت فوق العاده ای در جنگ از خود بروز دهد افتخار او را باید به جامعه بدهند نه به خودش.

در حقیقت معنای عدالت این است که امتیازات افراد باید بر مبنای صلاحیت، استحقاق و پیروزی در مسابقه عمل باشد. ([42]) جامعه عادلانه ای که وعده نهایی سوسیالیست ها می باشد به نوعی استثمار است که دوباره پایمال کردن حقوق فرد برای جامعه را به همراه دارد. در واقع سوسیالیسم برای برقراری عدالت در جامعه، خود به یک ظلم و بی عدالتی نسبت فرد دست می زند که در اثر آن اصل تکثیر ثروت از بین رفته و رقابت سست می گردد.([43])

نوع دیگر برداشت از عدالت، لیبرالیستی است که تکیه اش بر روی اصالت فرد می باشد. مطابق این دیدگاه باید میدان را برای افراد باز گذاشت و جلوی آزادی اقتصادی و سیاسی را مسدود نکرد و لذا در این وضعیت هر کس می کوشد تا ببیند چقدر می تواند درآمد داشته باشد. در این نظام دیگر به فرد مربوط نیست که سهم دیگری کمتر یا بیشتر است. البته جامعه در نهایت امر از طریق بستن مالیات بر اموال افراد غنی به تأمین مالی می پردازد تا از پا در نیایند.([44])

این برداشت از آن جهت محکوم می باشدکه در بطن خود استثمار را پرورش داده و تمام بهره را به سرمایه اختصاص می دهد که این امر موجب نابرابری در جامعه می گردد. آنها برای جامعه وجود حقیقی قایل نیستند و هیچ هویتی برای آن مجاز نمی شمرند بلکه فقط افراد هستند که وجود عینی داشته و حتی سرنوشت هر فرد مستقل از فرد دیگر می باشد.

این دو برداشت، دو مشکل اساسی دارند، اول این که منجر به حبس و توقیف نیروی انسانی و جلوگیری از مسابقه (به عنوان لازمه و رژیم اشتراکی) می گردد و رغبت در جامعه را کم می کند و دیگری نیز باعث حبس و توقیف مواد اولیه به وسیله مالکیت افراد محدود (بعنوان لازمه رژیم سرمایه داری) می گردد.([45])

استاد مطهری در ادامه اشاره می کند که در دنیا امروز گرایش به یک حالت حد وسط پیدا شده است و در کنار دو دنیای کمونیزم و کاپیتالیزم دنیای سومی در شرف تولد است که می توان آن را نوعی سوسیالیزم نامید. این گرایش تازه می خواهد آزادی افراد را محفوظ نگه دارد و از این رو مالکیت خصوصی را در حد معقولی می پذیرد و هر مالکیتی را مساوی با استثمار نمی داند و می گوید : ([46]) عدالت اجتماعی در شکل اول خودش نوعی ظلم است زیرا از آن جا که محصول کار هر کس به خودش تعلق دارد وقتی به زور نیمی از محصول یک فرد را به دلیل این که خرج دیگری بیشتر است از او بگیرند نوعی بی عدالتی در حق او صورت گرفته است.

همه اشکال غلط است. اگر من شما را به کار گماشته باشم و قسمتی از محصول کار شما را به خود اختصاص دهم شما را استثمار کرده ام، ولی اگر به میل خودم از مال و حاصل رسترنج خودم به دیگری بدهم این عین انسانیت و رشد یافتگی است .

ما باید کوشش کنیم انسان ها به حکم انسانیت، معنویت و شرافت روحی و درد انسان داشتن مازاد احتیاج خود را به برادران نیازمندشان تقدیم کنند نه اینکه دارایی هایشان را به زور از آنها بگیریم و به دیگران واگذار کنیم.

این برداشت تلفیق نظام اقتصادی بسته (ویژه سوسیالیست) و نظام سیاسی باز (ویژه لیبرالیست) است که مطابق اقتصاد بسته باید به دنبال تأمین حداقل زندگی برای کلیه مردم، ایجاد فرصت برابر برای افراد، نظارت قوی دولت، جلوگیری از افتادن اموال دست عده معدود، وجود ابزارهای قوی برای عدالت اجتماعی و اقتصادی و... بوده و در کنار آن نیز مطابق نظام سیاسی باز، می توان یک سری برنامه ها را دنبال کرد که عبارتند از: تقویت جامعه مدنی، تأمین آزادی فردی، نفی تفتیش عقاید، حکومت قانون و... .([47])

این اندیشه که تعبیر غربی آن سوسیالیزم اخلاقی است چیزی است که اسلام همیشه در پی تحقق آن می باشد.([48]) استاد در تایید برداشت سوم می گوید: مزیتش آن است که این نظر در عین رد نکات منفی دیدگاه های دیگر، از مطالب مثبت آنها بهره می گیرد و درصدد تلفیق برای بهره برداری بیشتر می باشد.

استاد مطهری در نهایت این الگو را قابل نقد می داند، زیرا معتقد است این مکتب راه عملی رسیدن به عدالت و شیوه استقراء آزادانه جامعه را مسکوت گذارده است، در حالی که اسلام آن را به دقت بیان نموده است و «اصالت در اسلام به عهده اجتماع واگذار شده است».([49])

جدای از انتقادهایی که بر هر کدام از این مکاتب وارد است، ایراد اساسی همه آن ها در این است که یک مانع در همه وجود دارد و آن عدم معنویت در زمینه عدالت اجتماعی است، در حالی که اسلام معنویت را پایه و اساس می داند . ([50])

پس می توان الگوی سوسیال دموکراسی را با تکیه بر معنویت اسلامی الگوی کاملی در عدالت اجتماعی دانست و لذا در جامعه اسلامی نباید ثروت در دست عده معدود و قشر خاصی متمرکز شود بلکه باید در میان همه اقشار جامعه دست به دست شده و تمام امکانات اقتصادی باید عادلانه توزیع گردد و در نهایت این که در واقع و نفس الامر عدالت باید در تمام جنبه های مختلف زندگی انسان (اقتصادی، منصب ها و منزلت های اجتماعی) رعایت شود و هر کس به حق خود رسیده و کسی مورد ظلم و اجحاف قرار نگیرد.([51])

اثرات عدالت بر جامعه

شهید مطهری عدالت را دارای تأثیر مستقیمی بر اخلاق مردم دانسته و لذا وجود آن را در هر سه مرحله فکر و عقیده، اخلاق فردی و رفتار عمومی مؤثر می داند:

1. تأثیر در افکار و عقاید: یکی از تأثیرات وجود عدالت یا عدم آن در جامعه، اعتقاد مردم به بخت و شانس است که ریشة آن در مشاهده مظالم و بی عدالتی های جامعه است. هر موقع عدالت اجتماعی متزلزل شود، استحقاق ها رعایت نشود، حقوق مراعات نگرد، در تعویض مشاغل حساب های شخصی و پارتی مؤثر باشد، فکر بخت و شانس در جامعه قوت می گیرد. ([52])

تأثیر دیگر آن در افکار و عقاید بدبینی نسبت به روزگار به عنوان شکایت از روزگار و قسمت مطرح می باشد. این عقیده ناشی از این است که گوینده، با وجود ظلم در اطراف خود جرأت بیان آن را ندارد و لذا به آفرینش اظهار بدبینی می کند.

2. تأثیر در اخلاق فردی: اخلاق متعادل تنها در پرتو جامعه ای شکل می گیرد که سازمان ها، مقررات و حقوق اجتماعی در آن متعادل باشند چون در غیر این صورت اخلاق شخصی و فردی موزون نخواهد بود و علاوه بر عامه مردم آن طبقه خاصی که از مواهب بیشتری بهره می برند نیز رنج خواهند برد. لذا منشاﺀ بسیاری از فسادهای اخلاقی، ناراحتی روحی، بدخواهی ها و ... از این جا شروع می شوند. علاوه بر این که تبعیض ها، روح عده ای را که مجروح شده اند، آزرده، کینه جو و انتقام جو می کند و روح عده دیگر را به صورت زودرنج، بیکار، کم استقامت و اسرافگر تبدیل می کند.

3. تأثیر در رفتار عمومی : اگر بی عدالتی با احساس حسرت نسبت به تجملات دیگران توأم شود، خیلی بدتر خواهد شد. همین که فرد نمی تواند بهره مندی دیگران را ببیند به سوی سرقت، اختلاس، خیانت به اموال عمومی و گناهان دیگر در صحنه رفتار عمومی کشانده می شود.([53])

راههای تحقق عدالت در عرصه اجتماع

استاد مطهری برای تحقق عدالت در جامعه و رفع بحران ها یک سری راه هایی را پیشنهاد می کند که عمل به آنها موجب اجرای عدالت در جامعه می شود.

1 . رعایت حقوق توده ملت و احترام به حق حاکمیت: عدل تنها در جوامعی برقرار می شود که مردم و حکومت حقوق یکدیگر را رعایت کنند. هرگاه توده ملت به حقوق حکومت وفادار باشند و حکومت حقوق مردم را اداء کند آنوقت است که نشانه ها و علایم عدل بدون هیچ گونه انحرافی ظاهر می شوند.([54])

2. مسابقه بقاء: روش دیگری که ایشان برای تحقق عدالت در جامعه ارائه می دهد توجه به قابلیت ها و دور از تبعیض در صورت وجود قابلیت های برابر است. استاد در این راه به مفهوم مسابقه بقاء در مقابل تنازع بقاء در شرایط مساوی برای همگان اشاره می کند. در میدان مسابقه یکی عقب می افتد و دیگری جلو و لذا هر کس می تواند با سعی به حق خود برسد. ([55])

3. ایمان و عمل به قانون: راه دیگری که ایشان برای اجرای عدالت در جامعه ارائه می دهد ایمان و عمل به قانون است عمل به قانون مستلزم گذشتن از منافع می باشد. برای اجرای عدالت دو چیز در این جا لازم است: یکی بیداری شعور عامه به حفظ حقوق خود و ایمان به اینکه از حد الهی تجاوز نکنند و دیگری هم ایمان قوی است. ([56])

4. معنویت اسلامی: اساسی ترین راهی که ایشان به عنوان پشتوانة اجرای عدالت در جامعه ارائه می کند، معنویت اسلامی است. اسلام می خواهد روح ها با هم یکی شوند تا مردم به حکم بلوغ روحی، عاطفه انسانی و اخوت اسلامی ناشی از معنویت اسلام برای رفع تبعیض ها گام بردارند.([57])

5. رفع اجبار و اعطاء مال به رضایت: اگر دولت انسان را آزاد گذاشته تا مطابق میلش حاصل دسترنج خود را به دیگری که محتاج است واگذارد این عین انسانیت و عدالت در جامعه می باشد. ([58])

6. نظارت دولت در امور اقتصادی در کنار آزادی سیاسی جامعه: دولت باید با حفظ آزادی سیاسی در جامعه مانع ازدیاد فاصله طبقاتی گردد.([59])

سوتیترها

اسلام عدالت را مطلق می داند، زیرا عدالت با خاتمیت و ابدیت دین ارتباط دارد. مطابق اعتقادات دینی عدالت از اهداف ابدی انبیاء بوده و اگر عدالت در هر زمانی مختلف باشد نمی توان قانون واحد صادر نمود

در قرآن همه اصول و هدف های اسلامی از توحید گرفته تا معاد، از نبوت تا امامت، از آرمان های فردی گرفته تا هدف های اجتماعی بر محور عدل استوار است.

به نظر استاد مطهری اگرچه بی عدالتی ریشه در اعمال برخی خلفاﺀ دارد ولی علت مهم دیگر اینست که اصل عدل در اسلام از نظر عده ای از علمای اسلام بد تفسیر شده است.

در جامعه اسلامی نباید ثروت در دست عده معدود و قشر خاصی متمرکز شود بلکه باید در میان همه اقشار جامعه دست به دست شده و تمام امکانات اقتصادی باید عادلانه توزیع گردد

اساسی ترین راهی که شهید مطهری به عنوان پشتوانة اجرای عدالت در جامعه ارائه می کند، معنویت اسلامی است. اسلام می خواهد روح ها با هم یکی شوند تا مردم به حکم بلوغ روحی، عاطفه انسانی و اخوت اسلامی ناشی از معنویت اسلام برای رفع تبعیض ها گام بردارند.

پی نوشت ها

[1] این مقاله در دورة کارشناسی ایشان ارایه شده است.

[1] . مطهری، مرتضی، بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، (تهران، حکمت، 1403 هـ ق)، ص 15ـ14.

[2] . پیشین، ص 170.

[3] . پیشین، ص 24.

[4] . بی نام، «عدالت اجتماعی از دیدگاه متفکر شهید مرتضی مطهری»، اندیشه صادق، ش 70.

[5] . مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج1، (تهران، صدرا، 1377)، ص 72

[6] . مطهری، مرتضی، اسلام و مقتضیات زمان، (تهران، صدرا، 1372)، ص 317.

[7] . مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج1، (تهران، صدرا، 1377)، ص 82.

[8] . ر.ک پاورقی ش 4.

[9] .لک زایی، نجف، اندیشه سیاسی ایت الله مطهری، (قم، بوستان کتاب، 1381)، ص 112.

[10] . مطهری، مرتضی، اسلام و مقتضیات زمان، (تهران، صدرا، 1372)، ص 312.

[11] . آل عمران ایه 18.

[12] . مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج1، (تهران، صدرا، 1377)، ص 72.

[13] . احزاب، ایه 45 و 46.

[14] . حدید، ایه 25.

[15] . انبیاء، ایه 47.

[16] . مطهری، مرتضی، سیری در سیره ائمه اطهار، (تهران، صدرا، 1373)، ص 257 ـ 255.

[17] . مطهری، مرتضی، بیست گفتار، (تهران، صدرا 1373)، ص 62و 40.

[18] . مطهری، مرتضی، اسلام و مقتضیات زمان، (تهران، صدرا، 1372)، ص 317.

[19] . پیشین، ص 341.

[20] . مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج1، (تهران، صدرا، 1377)، ص 87ـ86.

[21] . مرامی، علیرضا، بررسی مقایسه ای مفهوم عدالت، (تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1378)، ص 173.

[22] . مطهری، مرتضی، سیری در نهج البلاغه، (تهران، صدرا، 1369)، ص 113.

[23] . مطهری، مرتضی، «معنای عدالت در اسلام»، مقاله منتشر نشده از استاد مطهری، (کیهان، 15/2/1381).

[24] . مرامی، علیرضا، بررسی مقایسه ای مفهوم عدالت، (تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1378)، ص 147.

[25] . مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج1، (تهران، صدرا، 1377)، ص 59.

[26] . پیشین، ص 61

[27] . آل عمران، ایه 18 .

[28] . بقره، ایه 124.

[29] .. آنبیاء، ایه 47.

[30] . مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج1، (تهران، صدرا، 1377)، ص 69.

[31] . مطهری، مرتضی، بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، (تهران، صدرا، 1373)، ص 16.

[32] . مطهری، مرتضی، بیست گفتار، (تهران، صدرا، 1373)، ص 37.

[33] . مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج1، (تهران، صدرا، 1377)، ص 74.

[34] . پیشین، ص 75.

[35] . پیشین، ص 56.

[36] . پیشین، ص 86.

[37] . مطهری، مرتضی، جهان بینی توحیدی، (تهران، صدرا، 1377)، ص 104.

[38] . مطهری، مرتضی، بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، (تهران، صدرا، 1373)، ص 162ـ161.ک

[39] . پیشین، ص 16.

[40] . مطهری، مرتضی، بیست گفتار، (تهران، صدرا، 1373)، ص 36ـ34.

[41] . مطهری، مرتضی، پیرامون انقلاب اسلامی، (تهران، صدرا 1368)، ص 150ـ149.

[42] . مطهری، مرتضی، بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، (تهران، صدرا، 1373)، ص 152.

[43] . پیشین، ص 203ـ202.

[44] . مطهری، مرتضی، پیرامون انقلاب اسلامی، (تهران، صدرا 1368)، ص 151ـ 150.

[45] . مطهری، مرتضی، بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، (تهران، صدرا، 1373)، ص 191.

[46] . مطهری، مرتضی، پیرامون انقلاب اسلامی، (تهران، صدرا 1368)، ص 151ـ 150.

[47] . حقیقت، سید صادق، «نگاهی به فلسفه سیاسی در اسلام»، (حکومت اسلامی، سال اول، شماره دوم).

[48] . مطهری، مرتضی، پیرامون انقلاب اسلامی، (تهران، صدرا 1368)، ص 151ـ150.

[49] . مطهری، مرتضی، اسلام و مقتضیات زمان، (تهران، صدرا، 1372)، ص 185 .

[50] . مطهری، مرتضی، پیرامون انقلاب اسلامی، (تهران، صدرا 1368)، ص 152.

[51] . مطهری، مرتضی، بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، (تهران، صدرا، 1373)، ص 190 و 108.

[52] . مطهری، مرتضی، بیست گفتار، (تهران، صدرا، 1373)، ص 112ـ 94.

[53] . پیشین.

[54] . مطهری، مرتضی، سیری در نهج البلاغه، (تهران، صدرا، 1369)، ص 107.

[55] . مطهری، مرتضی، بیست گفتار، (تهران، صدرا، 1373)، ص 109.

[56] . مطهری، مرتضی، بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، (تهران، صدرا، 1373)، ص 19.

[57] . مطهری، مرتضی، پیرامون انقلاب اسلامی، (تهران، صدرا 1368)، ص 159.

[58] . پیشین.

[59] . حقیقت، سید صادق، «نگاهی به فلسفه سیاسی در اسلام»، (حکومت اسلامی، سال اول، شماره دوم)..

دشمن شناسی از منظر امام علی(علیه السلام)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 |

از محوری ترین مسائل دفاعی کشور، دشمن شناسی است. با شناخت دشمن می توان احتمال پیروزی و یا شکست را مشخص کرد و به ایجاد زمینه های دفاعی همت گماشت.درعرصه مسائل سیاسی و اجتماعی نیز دشمن شناسی از اهمیت ویژه ای برخوردار است و از مهمترین عوامل در تأمین امنیت فردی و اجتماعی محسوب می شود.بر همین اساس بخش عظیمی از آیات قرآن کریم به معرفی دشمن اختصاص یافته است.
درسیره پیامبر اکرم(ص) و ائمه اطهار(ع) نیز به دشمن شناسی توجه بسیار شده است. و درمیان معصومین، رفتار حضرت علی(ع) با دشمنان از همه درس آموزتر است. علی(ع) با توجه به شرایط زمانی و شیوه حکومتش با دشمنانی روبرو بود که پیامبر (ص) و دیگر ائمه (ع) با آن روبرو نشدند. کسانی که سابقه درخشانی در خدمت به اسلام داشتند؛ انسان هایی که اهل عبادت و شب زنده داری بودند ولی از روح تعالیم اسلام بی خبر بودند از این گروه های معارض به شمار می آیند.
علی(ع) با نفاق پنهان روبرو بود؛ دشمنانی که مقابله با آن ها به مراتب سخت تر از مبارزه با نفاق آشکار است. حضرت علی (ع) درحکومت پنج ساله خود با سه جریان مخالف روبرو شد: ناکثین، قاسطین ومارقین.بررسی و شناخت عملکرد این سه گروه مخالف و مواضع آن حضرت، در برابر آن ها، می تواند نقش بسیار مهمی درآگاهی از شیوه برخورد با دشمنان داشته باشد.
به عبارت دیگر، تبیین اندیشه های امیرالمومنین علی (ع) در زمینه شناخت دشمن به ما کمک می کند تا در اصلاح روش و سلوک خود به منظور مقابله با دشمنان انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی به شکل آگاهانه تری اقدام نماییم.
¤¤¤
اهمیت دشمن شناسی
شناخت دشمن از ضروریات اولیه هر مبارزه است و از طریق آن می توان بقای خود و جامعه را تضمین کرد. در طول تاریخ جوامع، تمام شکست ها ناشی از بی توجهی به دشمن بوده است.
امروز، قدرت های بزرگ با ایجاد سازمان ها و تشکیلات اطلاعاتی و جاسوسی و اختصاص بودجه های کلان برای این مراکز، تلاش می کنند تا دشمنان بالقوه و بالفعل خود را شناسایی کنند قبل از آنکه نقشه دشمنان کارساز شود آن ها را درهم شکنند. این تشکیلات در تصمیم گیری و برنامه ریزی های اساسی این دولت ها نقش مهمی دارند.
در مکتب رهایی بخش اسلام نیز درباره شناخت دشمن، توصیه های فراوان شده است.
صفات دشمنان از دیدگاه قرآن
قرآن کریم نیز به شناخت دشمن، برای حفظ و سلامت جامعه سفارش کرده و در قالب داستان های عبرت آموز به معرفی دشمنان توحید در اشکال گوناگونی چون شیطان شناسی، منافق شناسی، طاغوت شناسی و کفار و مشرکان اشاره می کند.
قرآن شناخت اهداف دشمنان اسلام و جامعه اسلامی را از حساس ترین وظایف مسلمانان عنوان می کند. مهمترین ویژگی دشمنان اسلام ازنظر قرآن، پیمان شکنی آن ها است. قرآن کریم در این زمینه می فرماید:«کیف وان یظهروا علیکم لایرقبوافیکم لا ولاذمه » چگونه (پیمان مشرکان ارزشی دارد) درحالی که اگر بر شما غالب شوند نه ملاحظه خویشاوندی با شما را می کنند و نه پیمانی را (پایبند هستند).
قرآن دشمنان اسلام را دارای خصلت های ناپسندی نظیر نژادپرستی، قانون شکنی، خوی استکباری و.. می داند. در آیه پنجم سوره حجر و در آیه ۹۶ سوره بقره یکی از ویژگی های دشمنان اسلام دنیاپرستی عنوان شده است.
در آیه ۵۴ سوره نساء و آیه ۱۰۵ سوره بقره حسادت و بدخواهی یکی دیگر از خصلت های ناپسند دشمنان شمرده شده است.
همچنین در آیه ۱۰۰ سوره اسراء و آیه ۵۳ سوره نساء و آیه های ۷۵ و ۱۱۹سوره آل عمران و آیه ۷۴ سوره نساء و آیه ۱۷۵ سوره آل عمران و آیه ۷۱ سوره طه و آیه ۲۲ سوره انفال تنگ نظری، خیانت، خشم و کینه، شیطان صفتی، خود را قیم مردم دانستن، و بالاخره بی شعوری، از خصلت های ناپسند دشمنان اسلام محسوب شده است.
قرآن در جای دیگر خطر دشمن را چنین بیان می کند:
«اگر (دشمنان) بر شما دست یابند همچنان با شما دشمن اند و دستان شان (به زور) و زبان هایشان (به تبلیغات) به بدی به سوی شما باز است و دوست دارند کافر شوید و از ارزش های خویش دست بردارید.»
دشمن شناسی در روایات
همچنین درباره لزوم شناخت دشمن احادیث فراوانی از پیامبر اکرم(ص) و ائمه معصومین(ع) وجود دارد که به پاره ای از آن ها اشاره می کنیم:
پیامبر(ص) درباره ضرورت شناخت دشمن می فرماید:
«ألا و ان أعقل الناس عبد عرف ربه فأطاعه و عرف عدوه فعصاه»
آگاه باشید، عاقل ترین مردم کسی است که خدایش را بشناسد و از او پیروی کند، و دشمن را نیز بشناسد و آنگاه نافرمانیش نماید. در حدیثی دیگر پیامبر(ص) می فرماید:
«مردم اگر به ده چیز شناخت پیدا کنند، سعادت دنیا و آخرتشان تأمین است، که یکی از آن امور شناخت ابلیس و یاورانش می باشد.»
دشمن شناسی در نهج البلاغه
حضرت علی(ع) در نهج البلاغه شناخت دشمن را رمز بینش معرفی می کند و می فرماید:
واعلموا انکم لن تعرفوا الرشد، حتی تعرفوا الذی ترکه ولن تأخذوا بمیثاق الکتاب حتی تعرفوا الذی نقضه و لن تمسکوا به حتی تعرفوا الذی نبذه…؛
«و بدانید که رشد نمی یابید مگر که ترک کنندگان آن را بشناسید و هرگز به کتاب خدا چنگ نمی زنید، مگر که فروفکننده آن را چنانکه باید، شناخته باشید.»علی(ع) ماهیت دشمنان اسلام را چنین معرفی می کند:«به بالادست خود نافرمان، به زیردست، ستم کننده، و با ستمکار هم دست اند.»
آن حضرت درباره مکر و حیله دشمن می فرماید:
«کن للعدو المکاتم أشد حذراً منک للعدو المبارز»
«از دشمن پنهان بیشتر از دشمن آشکار برحذر باش»
نیز در جای دیگر به عدم غفلت از دشمن و پرهیز از کوچک شمردن آن سفارش کرده و می فرماید:«لا تستصغرن عدواً و ن ضعف»«هرگز دشمنی را کوچک مشمار، هرچند ضعیف باشد».
همچنین می فرماید: «آفه القوی استضعاف الخصم»«آفت قدرتمند، ضعیف شمردن دشمن است.»
حضرت امام جواد(ع) نیز یکی از ارکان مهم دفاع را شناخت دقیق دشمن می داند و می فرماید:«من لم یعرف الموارد اعتیه المصادر»«کسی که نقشه ها و مواضع کلیدی دشمن را نشناسد، در رسیدن به هدف عاجز است.»
از این احادیث و رهنمودها درمی یابیم، که یکی از اساسی ترین عوامل پیروزی، شناخت دشمن است. بررسی انقلاب های توحیدی نشان می دهد که رهبران این انقلاب ها برای ایجاد انقلاب در جامعه ابتدا چهره دشمنان را شناسایی و سپس مبارزات علنی خود را شروع کردند.
معرفی دشمن یکی از اهداف اساسی معصومین(ع)
پس از رحلت پیامبر(ص)، اسلام واقعی از مسیر اولیه اش منحرف و خلافت از خاندان پیامبر اسلام(ص) گرفته شد، از این رو، از همان ابتدا، امامان شیعه تلاش خود را صرف شناسایی چهره دشمان اسلام کردند. حضرت علی، امام حسن، امام حسین و دیگر ائمه(ع) تلاش های زیادی در جهت معرفی دشمن به جامعه مسلمین انجام دادند و مهمترین رمز پیروزی آن ها، بویژه پیروزی نهضت حسینی در این بود که دشمن را به مردم معرفی کرده بودند. بی تردید، مهمترین عامل در پیروزی انقلاب اسلامی ما نیز تأکید حضرت امام(ره) بر شناخت و معرفی دشمنان بوده است و در سایه این شناخت، انقلاب اسلامی به ثمر رسید.
اصلاحات حضرت علی(ع) و شکل گیری مخالفان
قبل از آنکه دیدگاه های علی(ع) را درباره دشمن و دشمن شناسی تبیین نماییم به بررسی عواملی که باعث به وجود آمدن دشمنانی برای آن حضرت در دوره حکومت ایشان شده است،می پردازیم. امیرالمؤمنین(ع) پس از بدست گرفتن حکومت، اقدامات اصلاحی را آغاز کرد که باعث شکل گیری دشمنانی برای آن حضرت شد.عمده کارهای اصلاحی که باعث به وجود آمدن دشمنانی برای علی(ع) شد درسه زمینه بوده است: اداره کشور، حقوق مردم و بیت المال.
اصلاحات در اداره کشور
امیرالمؤمنین(ع) در اداره کشور، والیانی را که عثمان در شهرها گمارده بود، به دلیل ظلم و تعدی، بی کفایتی، عدم لیاقت و شایستگی و ناآگاهی از راه و رسم کشورداری ]که همین ویژگی ها باعث شورش مردم در زمان عثمان شده بود[ برکنار کرد و به جای آنان مردانی دیندار، مدبر ولایق را به کار گماشت.
آن حضرت بر اصل لیاقت و شایستگی در کسب مناصب، تأکید خاص داشت. به عقیده آن حضرت توان، لیاقت و شایستگی افراد در نظام سیاسی مهمترین اصل بر اداره جوامع بشری است.
تأکید حضرت علی(ع) بر این اصل و نیز تلاش در جهت احیای ارزش های الهی موجب تقویت دشمنان وی شد.
اصلاحات در زمینه حقوق مردم
حضرت علی(ع) در آنچه به حقوق مردم مربوط می شد، عموم مسلمانان را در حقوق و وظایف با یکدیگر برابر قرار داد.درعصر جاهلیت، حقوق افراد برابر نبود. ظهور اسلام اساس آن نابرابری ها را درهم ریخت، اما در زمان عثمان تبعیض های عصر جاهلیت به نهایت رسید و سایه شوم بی عدالتی و نابرابری در جامعه حاکم شد. از این رو قریش که در سیادت بر قبایل عرب، گذشته ای افتخارآمیز داشت در روزگار عثمان سربرافراخت.
درحکومت علی(ع) این امتیازات جاهلی لغو شد. علی(ع) فرمود:«خوار، نزد من عزیز و گرامی است تا حق او را بگیرم و افراد متکبر و گردنکش نزد من خوارند تا حق مستضعفان را از آنان بازستانم.»
تأکید حضرت بر عدالت و اجرای عدالت در نظام اجتماعی و سیاسی باعث شد تا عده ای از علی(ع) فاصله بگیرند و به جمع مخالفان بپیوندند.
اصلاحات در بیت المال
حضرت علی(ع) در زمینه سیاست مالی، موضع سرسختانه و قاطعی داشت.آن حضرت در نخستین خطبه خود در آغاز حکومت فرمود:«ای مردم من یکی از شمایم. با هریک از شما در حق و وظیفه برابرم، روش کار من همان سنت پیامبر شما است و دستور او را به کار خواهم بست، بدانید، زمین هایی که عثمان به تیول وابستگان در آورده و اموالی که به این و آن بخشیده است، به بیت المال بازمی گردانم و…»
تأکید امیرالمؤمنین(ع) در برابری همه در مقابل قانون بویژه در پرداخت مالیات و برخورداری از بیت المال، سبب شوررش عده ای علیه ایشان گردید وبسیاری از اشراف، صاحبان نفوذ و بزرگان قبایل درصف دشمنان او قرارگرفتند. به این ترتیب، علی(ع) در دوران خلافتش سه دسته را از خود طرد کرد:

جاه طلبان و مقام پرستانی که در خط مقدم بیعت کنندگان با حضرت علی(ع) بودند و آرزوی ریاست در سر داشتند اما با روی کارآمدن حضرت امیر(ع) و جایگزینی ارزش های الهی به جای ارزش های جاهلی به اهداف خود نرسیدند و راه مخالفت را درپیش گرفتند.

اینان روحیه تقلب و نفاق داشتند. ظالمانی بودند که از حکومت های پیشین بهره ها بردند و از راه غارتگری، اموال فراوان به دست آوردند. آن ها می کوشیدند بنیان حکومت علی(ع) را درهم ریزند و حکومت را به دست گیرند.

کوته فکران و متحجرانی که در حقیقت دین را درک نکردند و روحشان روح عصبیت های ناروا و خشکه مقدس و جاهلان خطرناک بود.
این سه جریان مخالف حکومت، از همان نخستین روزهای حکومت آن حضرت که منافع خود را درخطر دیدند، فعالیت هایی را برای سرنگونی حکومت عدل آغاز کردند.
حضرت علی(ع) درنهج البلاغه به مهمترین روش های مخالفان در دشمنی با خود اشاره کرده است. بررسی یکایک آنها می تواند ما را در شناخت دشمن یاری دهد.
اقسام دشمن از نظر حضرت علی(ع)
ازدیدگاه حضرت علی (ع) دو نوع دشمن در جامعه وجود دارد:
دشمن آشکار و دشمن پنهان. از منظر علی(ع) کم خطرترین دشمن، دشمنی است که دشمنی خود را آشکار کرده است، حضرت می فرماید:«اوهن الاعداء کیداً من اظهر عداوته»«سست ترین دشمنان کسی است که عداوتش را آشکار ساخته-است.»
و درجای دیگر می فرمایند:«من اظهر عداوته قل کیده»«آن کس که دشمنی اش را اظهار کرده، توطئه و مکرش کم است.»
آن حضرت اظهارمی دارد: خطرناک ترین دشمن، دشمنی است که دشمنی اش را پنهان می کند و این دشمنی همانا نفاق است. امام(ع) دراین زمینه می فرمایند:«شرالاعداء ابعدهم غوراً و اخفاهم مکیده »
«بدترین دشمنان کسانی اند که حیله خود را بیشتر پنهان می دارند.»
سخت ترین ضربه به مکتب اسلام از ناحیه همین نوع دشمنان بوده است.
علی(ع) دراین باره می فرماید:«انما اتاک بالحدیث اربعه رجال لیس لهم خامس: رجل منافق مظهر للایمان متصنع بالاسلام لایتاثم ولایتحرج، یکذب علی رسول الله(ص) معتمداً، فلو علم الناس انه منافق کاذب لم یقبلوا منه و لم یصدقوا قوله ولکنهم قالوا صاحب رسول الله(ص) رآه و سمع منه ولقف عنه فیأخذون بقوله»
«افرادی که نقل حدیث می کنند، چهار دسته اند و پنجمی ندارند: نخست، منافقی که اظهار اسلام می کند، نقاب اسلام را به چهره زده، نه از گناه، باکی دارد و نه از آن دوری می کند، عمداً به پیامبر(ص) دروغ می بندد.اگر مردم می دانستند که این شخص، منافق و دروغگو است، از او قبول نمی کردند و تصدیقش نمی کردند، اما چون از واقعیت او آگاه نیستند، می گویند وی صحابی رسول خدا است، پیامبر(ص) را دیده و از او حدیث شنیده و مطالب را از او دریافت کرده است، به همین دلیل گفته اش را می پذیرند.»
مشکل ترین مبارزه ها، مبارزه با نفاق است، مبارزه با زیرک هایی است که احمق ها را وسیله قرار می دهند. این پیکار از پیکار با کفر مشکل تر است زیرا جنگ با کفر، مبارزه با یک جریان آشکار است و اما مبارزه با نفاق، در حقیقت مبارزه با کفر مخفی است.
نفاق دو رو دارد: یکی روی ظاهر که اسلام است و مسلمانی، و یک روی باطن که کفر و شیطنت است و درک آن برای توده ها و مردم عادی بسیار دشوار و گاهی غیرممکن است.
از این رو مبارزه با نفاق ها در بسیاری از موارد به ناکامی منجر شده است، زیرا بسیاری از مردم شعاع درک شان از سر حد ظاهر نمی گذرد و نهفته را روشن نمی سازد و تا اعماق باطن نفوذ نمی کند.
علی (ع) در نامه ای به محمدبن ابی بکر می فرماید:
«پیغمبر به من گفت: من بر امتم از مؤمن و مشرک نمی ترسم، زیرا مؤمن را خداوند به سبب ایمانش باز می دارد و مشرک را به خاطر شرک ورزی خوار می کند، ولکن بر شما از هرکه در دل، منافق است و زبانی دانا دارد می ترسم، اینان کلامی که می پسندید، می گویند و آنچه را ناشایسته می دانید می کنند.»
امیرالمؤمنین(ع) در بحث دشمن شناسی بیشترین تأکید را درباره نفاق دارد. به اعتقاد علی(ع) بیشترین هم و غم دشمن در مبارزه با اسلام پاشیدن بذر نفاق در بین مسلمانان است. جریان قاسطین نیز در جنگ صفین ازطریق پاشیدن بذر نفاق در صفوف مسلمین توانست حکمیت را بر حضرت تحمیل کند.
تاکتیکهای دشمنان
سه جریان عمده مخالف حکومت حضرت علی(ع) هر یک به روشی به دشمنی با حضرت پرداختند و برای دستیابی به اهداف خویش توطئه های فراوانی به راه انداختند. از این سه جریان، ناکثین از همه بیشتر در این راه پیش قدم بوده اند. اینها کسانی بودند که جزء اصحاب پیامبر و از اولین بیعت کنندگان با حضرت امیر(ع) بودند. سمبل این جریان طلحه و زبیر هستند. بررسی این جریان می تواند ما را در شناخت دشمنان داخلی انقلاب اسلامی که در لباس دوستی تیشه به ریشه انقلاب می زنند، یاری دهد. جریان ناکثین (پیمان شکنان) قصه دردناک خودی های بریده از آرمان ها است. ناکثین داستان عبرت آمیز برگزیدگانی است که دنیاطلبی، آنان را در مدار نفاق قرارداد و سرانجام به مبارزه با امام(ع) کشاند. این جریان آینه عبرت است. درسی برای تمامی کسانی که باور دارند دنیا محل امتحان است و ماده امتحانی آن، عشق به خداست.
مهمترین روش ها و تاکتیک های دشمنان اسلام از دیدگاه حضرت علی(ع) عبارتند از:
انجام فعالیتهای سازمانی و تشکیلاتی
فعالیت تشکیلاتی و سازمان یافته، تأثیر مهمی در پیروزی یک جریان دارد. ناکثین با آگاهی از نقش و تأثیر فعالیت سازمانی تلاش کردند تا در قالب یک گروه، حزب و سازمان، متشکل شوند و اهداف خود را به آسانی پیش ببرند.
علی(ع) بیان می دارند، با اینکه اهل باطل در درون خود جهنمی از اختلاف و تفرقه دارند، اما در مقابل حق متحد بوده و در قالب یک تشکل به مقابله با حق می پردازند. علی(ع) در نهج البلاغه آنگاه که سخن از پیمان شکنان می کند بر روی این نکته تأکید می کند که اینان گروهی متشکل و سازمان یافته هستند.
دشمنان برای رسیدن به اهداف خود با یکدیگر متحد شده و همکاری می کنند. علی(ع) طلحه و زبیر، یعلی بن امیه و عبدالله بن عامر را مثال می زند و می فرماید:
«با اینکه طلحه و زبیر از شورشیان علیه عثمان بودند هزینه سپاه خود را در جنگ جمل از طریق فرمانداران عثمان تأمین می کردند به طوری که یعلی بن امیه که از طرف عثمان در صنعا حکومت می کرد و اموال زیادی اندوخته بود چهار هزار دینار و هفتصد شتر در این راه، در اختیار زبیر قرارداد.»
عبدالله بن عامر نیز که از فرمانداران عثمان بود همین اندازه بودجه سپاه را تأمین کرد و شتری به نام عسکر در مقابل ششصد درهم در اختیار طلحه قرار داد.
ابن ابی الحدید می نویسد:
وقتی طلحه و زبیر شورش کردند، معاویه در نامه ای به زبیر از وی به عنوان امیرالمؤمنین یاد می کند:
«به نام خداوند رحمان و رحیم، به بنده خدا، زبیر امیر مؤمنان، از معاویه پسر ابوسفیان. درود بر تو، همانا من برای تو از اهل شام بیعت خواستم، آنان پذیرفتند و دسته جمعی اطاعت نمودند. بر شما باد که بصره و کوفه را در یابید که فرزند ابوطالب بر شما سبقت کرد. بعد از به دست آوردن این دو شهر، دیگر مشکلی در کار نیست و من بعد از تو با طلحه بیعت نمودم. پس خونخواهی عثمان را اعلام کنید و مردم را نیز به این مطلب دعوت نمایید و باید جدیت فراوان و چابکی برای این کار داشته باشید.»
اینجا است که علی(ع) از این مجموعه به عنوان حزب شیطان تعبیر می کند و می فرماید:
«الا و ان الشیطان قد جمع حزبه و استجلب خیله و رجله
آگاه باشید شیطان حزب خویش را گرد آورده و سواران و پیادگان لشکر خویش را فراخوانده است.»
بنابراین، علی(ع) به مسلمانان هشدار می دهد که دشمنان برای رسیدن به مقاصد خویش و سرنگونی حکومت اسلامی، با همدیگر متحد می شوند و در قالب سازمان و یا حزب به مبارزه خود ادامه می دهند.
شعارها و بهانه های عامه پسند
یکی از مهم ترین روش های مخالفان، طرح شعارهای عامه پسند است. از این طریق جو جامعه را مخدوش و با خود همراه می کنند و برای مردمی جلوه دادن حرکت خود، شعاری مناسب را طرح و با آن جامعه را ملتهب می سازند.
این شعار و بهانه بنابر مقتضیات زمان به شکلی خاص مطرح می شود. درزمان حکومت علی(ع) سوژه پیراهن عثمان برای مخالفان آن حضرت بهانه مناسبی بوده است. عجیب این است که کسانی که خود در رأس مخالفان حکومت عثمان بودند حتی شادی خود را از قتل عثمان پنهان نکردند، پیراهن خونین عثمان را علم کردند و به مخالفت با علی(ع) برخاستند.
ابن ابی الحدید می گوید:
طلحه، سخت ترین تحریک کنندگان علیه عثمان بود و بعد از او زبیر در این قسمت از همه بیشتر پافشاری می کرد.
بلاذری از ابی مخنف و دیگران نقل کرده است:
وقتی مردم، عثمان را محاصره کردند، طلحه برای آنکه حلقه محاصره تنگ تر شده و عثمان کشته شود از ارسال آب و نان برای عثمان جلوگیری می کرد. تا آنجا که علی(ع) از این ماجرا به خشم آمد و برای عثمان آب فرستاد.
حضرت علی(ع) این جریان را چنین تحلیل می کند:
«به خدا سوگند او (طلحه) برای خونخواهی عثمان با عجله دست به کار نشد، جز اینکه می ترسید خون عثمان از خود او مطالبه شود زیرا او متهم به قتل عثمان است و در میان مردم از او حریص تر بر کشتن عثمان یافت نمی شود…»
و در جای دیگری می فرماید:
«… و انهم لیطلبون حقاً هم ترکوه و دماء، هم سفکوه…»
«و اینان در طلب حقی هستند که خود آنرا ترک کرده اند و خواهان خونی که خود آنرا ریخته اند.»
به هر حال، ناکثین برای ایجاد تردید در مسلمانان و مغالطه کاری، گروهی را به عنوان خونخواه دور خود جمع کردند تا حکومت علی(ع) ساقط شود. علی(ع) شیوه پیمان شکنان را بهانه جویی و سوژه یابی معرفی می فرماید:
بهانه هایی که می آورند چیزهایی است که تنها در ظاهر، رنگ و رویی دارد و در باطن هیچ.
رهنمودهای علی(ع) درباره بهانه تراشی های دشمنان، ما را به هوشیاری در برابر دشمنان و بهانه هایی که آن را دستاویز توطئه های خود قرار می دهند دعوت می کند.
استفاده ابزاری از چهره های مقبول
شخصیت ها و چهره های شناخته شده، همانگونه که یکی از عوامل مهم پیروزی بوده اند، گاهی بزرگترین عامل انحطاط و باعث انحراف مردم شده اند. دشمنان تلاش می کنند تا با استفاده از این چهره ها، مردم را با خود همراه سازند. ناکثین در راه هدف شوم خود، عایشه همسر پیامبر(ص) را با خود همراه کردند زیرا عقیده داشتند، مسلمانان به خاطر احترام به پیامبر(ص)، همراه عایشه در راه مبارزه با علی(ع) همگام می شوند و این نقشه نیز مؤثر واقع شد.
علی(ع) درباره این روش مبارزه ناکثین چنین می فرماید:
«پس اینان شورش کردند، در حالی که همسر رسول خدا را همچون کنیزی که برای فروش می برند، به دنبال خود کشاندند در حالی که همسران خود را در خانه پشت پرده نگه داشتند (تا از نظر بیگانگان دور باشند) و پرده نشین حرم پیامبر را در برابر دیدگان خود و دیگران قرار دادند»
عایشه عالی ترین چهره برای تبلیغات طلحه و زبیر بود. این دو از عنوان ام المؤمنین سوءاستفاده فراوان کردند و از این راه توانستند مردم را در جنگ جمل علیه علی(ع) بسیج کنند. علی(ع) در برخورد با این شیوه دشمن می فرماید: «راه جلوگیری از انحراف این است که حق را شناخت نه شخصیت افراد را»
این طریق بهترین شیوه برای حفظ انقلاب ها و آرمان ها است و باید مورد توجه ملت ایران نیز قرار گیرد.
ایجاد شبهه
از آنجا که حق، مطابق با فطرت، و باطل، برخلاف سرشت آدمی است، باطل با وصف بطلانش نمی تواند ظاهر شود. باطل آنگاه می تواند نفوذ کند که لباس حق بپوشد و این همان چیزی است که علی(ع) از آن در نهج البلاغه تحت عنوان شبهه یاد می کند. شبهه چیزی است که شبیه به حق است. علی(ع) می فرماید:
«شبهه را از این رو شبهه نام نهادند که شباهت به حق دارد اما برای دوستان خدا، نوری که آنان را در تاریکی های شبهه راهنمایی کند، یقین آن ها است، و راهنمای آن ها، مسیر هدایت است، ولی دشمنان خدا، گمراهی شان آنان را به شبهات دعوت می کند.
حضرت علی(ع) یکی دیگر از روش های دشمنان را ایجاد شبهه در میان مردم می داند و معتقد است برای مردمی که به حقایق واقف نیستند، بزرگترین خطر، شبهه است، زیرا عامه مردم آنقدر قدرت تجزیه و تحلیل ندارند که باطل را تشخیص داده و لباس حق را از تن باطل برکنند و دشمنان نیز در پی همین فرصت هستند.
به اعتقاد علی(ع)، دشمنان، باطل را در لباس حق به مردم جلوه می دهند، تا آنجا که گاه حتی بر نزدیکان هم، حق مشتبه می گردد. کار شبهه، گاه به آنجا می رسد که حتی «حق ناطق» و «تبلور راستین حق» هم باید تلاش زیادی برای معرفی حق کند تا شبهه داران باور کنند که لباس حق را بر باطل پوشانیده اند.
هنگامی که علی(ع) نزدیک بصره رسید، پیمان شکنان کسی را نزد حضرت فرستادند تا حقیقت حال را جویا شود و بدانند با شورشگران (ناکثین) چگونه رفتار خواهد کرد تا شبهه از دلشان زدوده گردد. امام(ع) چگونگی رفتار خویش را به شکلی بیان فرمود که برای این شخص روشن شد حق با آن حضرت است، در این هنگام که امام اعتراف او را نسبت به حقانیت خویش یافت از او خواست بیعت کند،اما او پاسخ داد:
من فرستاده گروهی هستم و از پیش خود کاری نمی کنم. امام(ع) فرمود:
- اگر آن ها تو را گسیل می داشتند که محل ریزش باران را برایشان بیابی و سپس به سوی آن ها باز می گشتی و از مکان سبزه و آب آگاهشان می کردی اگر مخالفت می کردند و به سرزمین های بی آب و علف روی می آوردند تو چه می کردی؟
- آن ها را رها می ساختم و به جایی که آب و گیاه بود می رفتم.
- پس دستت را دراز کن و بیعت نما.
آن شخص می گوید:
سوگند به خدا به هنگام روشن شدن حق بر من، توانایی امتناع را نیافتم و با آن حضرت بیعت نمودم.
بزرگترین آفت انقلاب اسلامی ایجاد شبهه و شک و تردید در میان مردم است. طرح مسایل بی-اساس در جامعه بویژه در زمینه مسایل اعتقادی و دینی از سوی برخی گروه ها می تواند اعتماد مردم را به انقلاب و نظام سست نماید و در دراز مدت خطر جدی برای نظام مقدس جمهوری اسلامی به حساب آید. مقابله با این ترفند دشمن از ضرور ی ترین وظایف نیروهای مؤمن و انقلابی است و دراین زمینه بایستی توصیه های علی(ع) را جدی گرفته و سرلوحه کارشان قرار دهند.
استفاده از جهالت مردم
یکی از شگردهای دشمنان این است که سعی می کنند پیوسته مردم را در جهل و نادانی نگه دارند و برای مبارزه از این روش بهره ها می گیرند. از دیدگاه علی(ع) طلحه و زبیر با استفاده از جهالت مردم بصره توانستند شورش به پا کنند. امام(ع) دراین باره خطاب به مردم بصره می فرماید:
«سرزمین شما به آب نزدیک است و از آسمان دور، عقل هایتان سبک و افکار شما سفیهانه است، پس هدف خوبی برای تیراندازانید و لقمه چربی برای مفتخواران و صیدی برای صیادان!
افراد جاهل، سریع ابزار و آلت دست زیرک ها قرار می گیرند و سد راه مصالح عالیه اسلامی واقع می شوند. همیشه منافقان بی دین، مقدس نماهای احمق را علیه حکومت اسلامی برمی انگیزانند.
مکر و حیله
علی(ع) مکر و حیله را از اصولی ترین روش های دشمنان اسلام می داند و علت اتخاذ این روش را در دوری آن ها از اخلاق و معنویت عنوان می کند. زیرا سیاست درنظر آن ها عبارت است از مکر و حیله، و از سیاست چیزی جز آن نمی فهمند. شورشگران بصره نیز از راه مکر و حیله وارد صحنه کارزار شدند. اینها از اولین کسانی بودند که با آن حضرت بیعت کردند و بعداً پیمان خود را شکستند. یکی از آن ها مروان بن حکم بود. وی در جنگ جمل اسیر شده بود و با وساطت امام حسن و امام حسین(ع) آزاد شد. پس حسنین(ع) از امام علی(ع) خواستند که مروان می خواهد با شما بیعت کند. حضرت بالحنی خشم آلود فرمود:
«مگر او پس از قتل عثمان با من بیعت نکرد. هرگز نیازی به بیعت او ندارم دستش دست یهودی (دست خیانتکار و بی وفا) است، اگر با دستش بیعت کند، با پشت خود به شکستن پیمان اقدام می کند.»
زمانی که عده ای می گفتند معاویه از علی(ع) سیاستمدارتر است امام در پاسخ آن ها فرمود:
«به خدا سوگند معاویه از من سیاستمدارتر نیست وی نیرنگ می زند اما من اهل مکر و حیله نیستم.»
بنابراین یکی از راهکارهای دشمنان اسلام از دیدگاه علی(ع) استفاده از مکر و حیله است. این مکر و حیله در زمان های مختلف به اشکال متفاوت رخ می نماید.
تبلیغات و جوسازی
یکی دیگر از شگردهای همیشگی اهل باطل، جوسازی و تبلیغات منفی است. دشمنان با ایجاد جریان های انحرافی، افرادی را اسیر خود کرده به دنبال خویش می کشانند. علی(ع) می فرماید:
«ای مردم! در طریق هدایت از کمی افراد وحشت نکنید زیرا مردم در اطراف سفره ای اجتماع کرده اند که مدت سیری آن کوتاه و گرسنگی آن طولانی است.»
امام(ع) از تبلیغات دشمنان به رعد و برق تعبیر می کند و تأکید می کند که آنان از طریق سرو صدا هم نمی توانند به نتیجه برسند زیرا باطل محکوم به فنا است و آن ها مرد شعار هستند نه مرد عمل، ولی اهل ایمان اول عمل می کند بعد شعار می دهد.
«قد ارعدوا و ابرقوا و مع هذین الامرین الفشل و لسنا نرعد حتی نوقع ولانسیل حتی نمطر
«بازیگران کارزار جمل، رعد و برق ها به راه انداختند و بالاخره با آن همه هیاهو و خروش، شکست خوردند ولی ما برای تهدید دیگران رعدآسا نمی خروشیم تا شکست دشمن تهدید عملی برای آنان گردد و تا باران سیل آور نبارانیم سیلی به راه نمی اندازیم.
ایجاد اختلاف و تفرقه در صف مسلمین
برنده ترین سلاح دشمن تفرقه و اختلاف است و از این طریق می کوشد وحدت مسلمانان را خدشه دار کند. امیرالمؤمنین(ع) بیشترین تاکید را بر وحدت مسلمانان داشته و معتقدند که برای استحکام نظام و حرکت اجتماعی وحدت و هماهنگی، لازم و تفرقه زیانبخش است.
آن حضرت بیان می دارند که دشمنان وی از طریق تفرقه در صفوف یارانش توانستند غائله جمل و صفین را به وجود آورند و مردم را به شورش علیه حکومت اسلامی دعوت کنند. آن حضرت درباره دشمنانش می فرماید:
«بر مأموران من و خزانه داران بیت المال مسلمین که در اختیار من است وارد شدند و در شهری که همه مردمش در اطاعت و بیعت من هستند قدم گذاردند، وحدت آن ها را برهم زدند و جمعیت آن ها را که همه با من بودند به شورش واداشتند.
از نظر حضرت علی(ع)، تفرقه، آثاری همچون از یاد بردن اهداف الهی، حضور دشمن درکشور و شکست و نابودی و ذلت مؤمن را به همراه دارد.
وحدت در نزد علی(ع) آن چنان مهم و با ارزش است که به خاطر حفظ وحدت جامعه اسلامی بیست و پنج سال سکوت را درپیش گرفت.
فرصت طلبی
دشمنان اسلام تا فرصت لازم را به دست آورند به بهانه های مختلف علیه حکومت اسلامی قیام می کنند. در واقع، یکی از ویژگی های دشمنان اسلام فرصت طلبی آن ها است. آن حضرت خاندان ابوسفیان و قاسطین را فرصت طلبانی معرفی می کند که هیچ گاه قلبا به اسلام گرایش پیدا نکردند و هرگاه فرصتی حاصل می شد، دست به شورش می زدند. مهمترین نشانه این فرصت طلبی برخوردهای نابخردانه آنان با حکومت علی(ع) بود و بر همین اساس بود که پیامبر(ص) با الهام الهی، باطن معاویه را شناخته و طبق نص صریح اهل سنت بارها او را مورد لعنت و نفرین قرار داده و محشورشان در قیامت بر غیر امت اسلام را برای او پیش بینی کرده است.
بنابراین، از دیدگاه علی(ع) دشمن همیشه در کمین است و تا فرصت به دست آورد، حمله ور می شود.
استفاده ابزاری از مقدسات
یکی از شیوه های دشمنان در طول تاریخ، استفاده ابزاری از مقدسات بوده است. سوءاستفاده از تقدسات، گریزگاه حق گریزی در طول تاریخ بوده است.
استفاده معاویه در جنگ صفین از قرآن برای فریب یاران علی(ع) نمونه ای از این شیوه است. حضرت علی(ع) پس از فتنه تحکیم، در نامه ای به معاویه نوشت:
«ثم انک قد دعوتنی الی حکم القرآن و لقد علمت انک لست من اهل القرآن و لاحکمه ترید»
تو مرا به حکم قرآن دعوت کردی در حالی که اهل قرآن نیستی و حکم او را نمی خواهی»
از نظر علی(ع) خوارج، گروهی خشکه مقدس و جاهل مقدس مآب بودند و دشمنان نیز با تفسیرهای غلط از دین از این جماعت بهره ها گرفتند و آن ها را علیه علی(ع) شوراندند.
شیوه های برخورد علی(ع) با دشمنان
هوشیاری در برابر دشمن
حضرت علی(ع) تاکید دارد، که باید پیوسته در برابر دشمن هوشیار بود و هرگز دشمن را کوچک نشمرد. همچنین فرموده اند:
«لاتأمن عدوا و ان شکر»
«از دشمن در امان نباش، هر چند از شما سپاسگزاری می کند.»
از نظر علی(ع) باید پیوسته دشمن را زیر نظر داشت، اگر لحظه ای از دشمن غفلت کنیم، آسیب های فراوانی از ناحیه دشمن وارد می شود. ایشان می فرمایند:
«من نام عن عدوه انبهته المکائد»
«کسی که از دشمن غفلت کند، حیله ها و کیدهای دشمن بیدارش خواهد ساخت.»
حضرت علی(ع) در سفارش به مالک اشتر در پذیرش صلح شرافتمندانه می فرمایند:
«زنهار، زنهار، سخت از دشمنت پس از پذیرش صلح برحذر باش، چرا که دشمن گاهی نزدیک می شود که غافلگیر سازد. بنابراین دوراندیشی را به کار ببند و خوش بینی را متهم کن.»
علی(ع) مهمترین ویژگی خود را هوشیاری در برابر دشمن می داند و می فرماید:
«به خدا سوگند من همچون کفتار نیستم که با ضربات آرام و ملایم در برابر لانه اش به خواب رود تا صیاد به او رسد و دشمنی که در کمین او است غافلگیرش کند(من غافلگیر نمی شوم)»
حضرت با بیان این سخن، توطئه طلحه و زبیر را در به دست گرفتن بصره و کوفه ناکام گذاشت.
شیوه منطق و استدلال
دومین شیوه برخورد مولای متقیان علی(ع) در برابر دشمنان، اتخاذ راههای اصولی، منطقی و شیوه استدلال است. حضرت به استناد آیه قرآن که می فرماید:
«ادع الی سبیل ربک بالحکمه» با روش منطقی، دشمنان را مهار کرده و از این طریق می آموزد که همواره منطق و استدلال را در مبارزه نباید فراموش کرد.
«زبیر می پندارد که بیعتش تنها با دست بوده نه با دل، پس او اقرار به بیعت می کند ولی مدعی است که با قلب نبوده است، بنابراین، بر او لازم است بر این ادعا دلیل روشنی بیاورد وگرنه باید به بیعت خود بازگردد و به آن وفادار باشد.»
گرفتن بهانه از دست دشمن
دشمنان علی(ع) برای منفور جلوه دادن چهره و حکومت علی(ع) پیراهن عثمان را علم کردند و ایشان را قاتل عثمان خطاب کردند.
آن حضرت در خطبه های مختلف به تحلیل این ماجرا می پردازد و از این طریق بهانه را از دست دشمن می گیرد زیرا می دانست که اگر این بهانه در جامعه دامنگیر شود، موفقیت بزرگی برای دشمن محسوب می شود.
مبارزه تا محو کامل دشمن
امیرالمؤمنین(ع) آخرین راه حل را به کارگیری زور در مقابله با دشمن می داند آن حضرت معتقد است گاهی دشمن از طریق مسالمت آمیز اصلاح نمی شود و ادامه وجود آن باعث فساد و ظلم در جامعه می شود و باید نابود شود:
«… پس اگر از آن سر باز زنند لبه تیز شمشیر را در اختیار آن ها قرار می دهم و این کار برای درمان باطل و یاری حق کفایت می کند.»
درس های غیرت آموز
آنچه اسلام واقعی را پس از پیامبر(ع) از انحرافات نجات داد رفتار علی(ع) در زمینه دشمن شناسی و شیوه برخورد با دشمنان بوده است. دشمن شناسی در نظر مولاعلی(ع) آن قدر مهم و بااهمیت است که آن حضرت شناخت دشمن را رمز بینش می دانند و تاکید می کنند که جدی نگرفتن دشمن و توهم فرض کردن دشمن به معنی نشناختن دشمن است. امام(ع) با این بیان تذکر می دهند که دشمن همواره در کمین نشسته است و باید مراقب و هوشیار بود.
علی(ع) یکی از رسالت های خطیر انبیا و امامان معصوم(ع) را شناسایی دشمن و معرفی آن ها به مردم عنوان می کند که از این طریق سلامت جامعه را تضمین می کردند. دوران حکومت علی(ع) مملو از درس های عبرت آموز در زمینه دشمن شناسی است؛ زیرا در مدت ۵ سال حکومت، تمام هم و غم خود را صرف مبارزه با دشمن و هدایت منحرفان کرده است. این تجربه گرانقدر باید الگوی حکومت های اسلامی بویژه جمهوری اسلامی قرار گیرد. پیروی از سیره امام علی(ع) و عبرت گرفتن از رفتار آن حضرت در شیوه برخورد و شناسایی دشمن می تواند ما را در شناسایی دشمنان یاری دهد.
امیرالمؤمنین(ع) به کرات از خطر جریان نفاق در جامعه اسلامی سخن می گوید و تأکید دارد که دشمنان با چهره نفاق، ارزش های اسلامی را زیر سؤال می برند و زمینه های استحاله نظام اسلامی را فراهم می کنند.
علی(ع) آن روز با جاهلان مقدس مآب مواجه بود و جامعه اسلامی امروز ما نیز با افراد به اصطلاح روشنفکر و غربزده روبرو است. هر دو جریان در یک نقطه اشتراک دارند و آن فهم نادرست از مبانی و تعالیم اسلام است، این ناآگاهی و جهالت باعث شده است تا در مقابل نظام اسلامی جبهه گیری کنند.
۱) ناکثین ۲) قاسطین ۳) مارقین

منبع: ویژه نامه پیام حوزه ش۲۹و۲۸

دشمن‌شناسی از دیدگاه امام علی(ع)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 |

از مباحث مهم در سیره امام علی(ع)، رفتار حضرت با دشمنان است. این بحث، هم از جهت دشمن‌شناسی و هم شیوه درست برخورد با دشمن را می‌آموزاند. امام علی(ع) با دشمنانی مواجه بود كه پیامبر(ص) با این نوع دشمن مواجه نبود. پیامبر با كسانی مقابله كرد كه با گفتار و رفتار خود زنده باد بت!! می‌گفتند اما امام علی(ع) با كسانی رو به رو بود كه سابقه درخشانی در خدمت به اسلام داشتند! اهل عبادت و قرآن و شب زنده‌داری بودند؛ با این همه از روح مكتب بی‌خبر بوده و همین امور، زمینه‌ساز مقابله آنان با حكومت عدالت‌گستر مولا علی(ع) شد. امام علی(ع) در حقیقت با نفاق پنهان مواجه بود و پرواضح است كه برخورد با این دشمن به مراتب سخت‌تر از برخورد با كفر آشكار است. بر این اساس است كه امام علی(ع) برخورد با دشمنانی این چنین را از مفاخر خود برمی‌شمرد: «ایها الناس فانی فقات عین الفتنه و لم یكن لیجتری علیها احدٌ غیری بعد ان ماج غیهبها و اشتد كلبها؛ (1) مردم! این من بودم كه چشم فتنه را درآوردم و كسی جز من جرأت بر آن نداشت؛ بعد از آن كه امواج فتنه همه جا گسترده بود و هاری آن فزونی یافته بود.»

حكومت حدوداً پنج ساله امیر مؤمنان علی(ع) با سه جریان مخالف مواجه بود:

 
1- جاه‌طلبان و مقام‌پرستان كه در خط مقدم بیعت‌كنندگان با مولا علی(ع) بودند و امید آن داشتند كه از این راه بتوانند به دنیایی آباد و مقام و ریاستی كه در پی آن بودند برسند، اما پس از آن كه امام علی(ع) به حكومت رسید و ارزش‌های الهی را به جای ارزش‌های پوسیده جاهلی نهاد، از حكومت حضرتش مأیوس شده و شروع به مخالفت با آن نموده و علیه حكومت اسلامی امام علی(ع) شورش كردند. نام این گروه در تاریخ اسلام «ناكثین » - پیمان‌شكنان - می‌باشد.

2-
ظالمانی كه از حكومت پیشین بهره‌ها می‌بردند، دزدی‌ها و غارت‌گری‌ها می‌نمودند و از این راه اموال فراوانی به هم زده بودند و با سر كار آمدن حكومت عدل از این غارت گری‌ها ممنوع گشته و به شدت با ستم آنان مبارزه شد. نام این گروه در تاریخ اسلام «قاسطین» است. «قسط » هم به معنای عدالت و هم به معنای ظلم و عدول از حق آمده است. راغب در مفردات می‌گوید: «قسط به معنی سهم و نصیب است و هرگاه سهم و نصیب دیگری گرفته شود، قسط به آن گفته می‌شود و این مصداق ظلم است.» (2)

3-
كوته‌فكران و متحجرانی كه فقط ظاهری از دین را دیده بودند و حقیقت آن را نفهمیده بودند و به شدت بر عقیده باطل خود استوار بودند. اینان نیز سر شورش بر حكومت مولا علی(ع) برآوردند. نام این گروه «مارقین» است و نام دیگرشان خوارج كه بعد از داستان حكمین، در صفین بر ضد امام برخاستند و پرچم مخالفت را برافراشتند. این واژه، از ماده «مروق» به معنای پرش تیر از كمان است. گویی آنها قبلا در دایره حق بودند ولی به خاطر تحجر و نادانی و خودخواهی از مفاهیم اسلامی‌و تعلیمات آن به دور افتادند.

این سه جریان مخالف را پیامبر گرامی اسلام(ص) در سخنان خود به صراحت پیش‌بینی فرموده بود: ابوایوب انصاری گوید: «امر رسول الله(ص) علی بن ابی طالب(ع) بقتال الناكثین و القاسطین و المارقین؛ پیامبر اكرم(ص) به علی(ع) دستور داد كه با سه گروه ناكثین و قاسطین و مارقین پیكار كند.» خود حضرت نیز در خطبه شقشقیه با همین نام مخالفین خود را نام برده است:

«فلما نهضت بالامر نكثت طائفه و مرقت اخری و قسط آخرون...؛ (4) هنگامی ‌كه قیام به امر خلافت كردم جمعی پیمان خود را شكستند و گروهی به بهانه‌ای واهی سر از اطاعتم پیچیدند و از دین خدا بیرون پریدند و دسته دیگری راه ظلم و طغیان را پیش گرفتند.» تحلیل و بررسی عملكرد این سه جریان مخالف و موضع امام علی(ع) در برابر آنها، نقش ارزنده‌ای در آگاهی امت اسلامی ‌ما از جریان‌های مخالف نظام و نیز الهام‌بخش نحوه برخورد با آنان خواهد بود. به یاری خداوند، بر آنیم كه به تحلیل این سه جریان مخالف از دیدگاه مولا علی(ع) بپردازیم. در این مقاله به عنوان مدخل، بحثی پیرامون دشمن‌شناسی از دیدگاه مولی تقدیم می‌داریم.

دشمن‌شناسی
از اساسی‌ترین شرایط موفقیت در تمامی‌عرصه‌ها، شناخت دشمن است. در عرصه طبیعی، آدمی تا آنجا كه دشمن را شناخته در دفع آن كوشیده و به موفقیت دست یافته است، ولی همین انسان ضربه‌های فراوانی از دشمن ناشناخته خود خورده است. به عنوان نمونه انسان از زمانی كه دشمنی به نام میكرب را شناخت، به آسانی توانست در پی دفع آن برآید و همو چون نتوانسته است سرطان را بشناسد، هر روز قربانی‌های فراوانی در این عرصه می‌دهد. در عرصه مسائل سیاسی و اجتماعی نیز شناخت دشمن نقش مهم و كلیدی دارد. بر این اساس است كه بخش عظیمی‌از آیات قرآن مربوط به معرفی دشمن است: معرفی شیطان، دشمنان انبیاء، كفار، مشركان و منافقان و...


در روایتی از پیامبر گرامی‌اسلام(ص) می‌خوانیم: «الا و ان اعقل الناس عبد عرف ربه فاطاعه و عرف عدوه فعصاه؛ (5) آگاه باشید عاقل‌ترین مردم كسی است كه خدایش را بشناسد و از او پیروی كند و دشمنش را نیز بشناسد و آن گاه نافرمانیش كند.» و در حدیثی دیگر از پیامبر اكرم(ص) آمده است: مردم اگر ده چیز را می‌شناختند سعادت دنیا و آخرتشان تأمین می‌شد؛ یكی از آنها شناخت ابلیس (دشمن) و یارانش می‌باشد. (6) امام علی(ع) در نهج‌البلاغه شناخت دشمن را رمز بینش می‌داند: «و اعلموا انكم لن تعرفوا الرشد حتی تعرفوا الذی تركه و لن تاخذوا بمیثاق الكتاب حتی تعرفوا الذی نقضه و لن تمسكوا به حتی تعرفوا الذی نبذه...؛ (7) و بدانید كه رشد درنمی‌یابید مگر كه رشد وانهادگان را بشناسید و هرگز به كتاب خدا چنگ نمی‌زنید، مگر كه فروفكننده آن را چنان كه باید شناخته باشید.» و خود بخش عظیمی‌از تلاش خویش را در دوره حكومت به افشاگری چهره دشمنان خود پرداخت.


اقسام دشمن

از طرفی از سخنان حضرت استفاده می‌شود كه دشمن بر دو نوع است و دو نوع برخورد می‌طلبد:

1- دشمن آشكار. 2- دشمن پنهان.
از دیدگاه امام(ع) كم‌خطرترین دشمن، دشمنی است كه دشمنی خود را آشكار كرده است؛ حضرت فرمود: «اوهن الاعداء كیدا من اظهرعداوته؛ (8) سست‌ترین دشمنان كسی است كه عداوتش را آشكار ساخته است.» «من اظهر عداوته قل كیده؛ (9) آن كس كه دشمنی‌اش را اظهار كرده، توطئه و مكرش كم است.»  و خطرناك‌ترین دشمن دشمنی است كه دشمنی‌اش را پنهان می‌كند، همان كه قرآن كریم نامش را نفاق گذارده است. امام علی(ع) در این زمینه می‌فرماید: «شر الاعداء ابعدهم غورا و اخفاهم مكیده؛(10) بدترین دشمنان كسی است كه عمیق‌تر بوده و بیشتر كیدش را مخفی می‌دارد. » در سخنی دیگر فرمود: «اكبر الاعداء اخفاهم مكیده؛ (11) بزرگ‌ترین دشمنان كسانی‌اند كه حیله خود را بیشتر پنهان می‌دارند.» این دشمنی خطرناك‌ترین دشمنی‌ها است، و بدترین ضربه به مكتب از ناحیه اینان بوده است. امام علی(ع) در این زمینه می‌فرماید:  «انما اتاك بالحدیث اءربعه رجال لیس لهم خامس: رجل منافق مظهر للایمان متصنع بالاسلام لایتاثم و لا یتحرج یكذب علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم متعمدا فلو علم الناس انه منافق كاذب لم یقبلوا منه و لم یصدقوا قوله و لكنهم قالوا صاحب رسول الله(ص) رآه و سمع منه و لقف عنه فیاخذون بقوله؛ (12) افرادی كه نقل حدیث می‌كنند، چهار دسته‌اند و پنجمی‌نخواهد داشت: نخست منافقی كه اظهار اسلام می‌كند، نقاب اسلام را به چهره زده، نه از گناه باكی دارد و نه از آن دوری می‌كند و عمداً به پیامبر(ص) دروغ می‌بندد. اگر مردم می‌دانستند كه این شخص منافق و دروغگو است از او قبول نمی‌كردند و تصدیقش نمی‌نمودند، اما چون از واقعیت او آگاه نیستند، می‌گویند وی صحابه رسول خدا است، پیامبر(ص) را دیده، از او حدیث شنیده و مطالب را از او دریافت كرده است؛ به همین دلیل به گفته‌اش ترتیب اثر می‌دهند.»

هشیاری در برابر دشمن

از نكاتی كه امام علی(ع) در رابطه با دشمن بر آن تأكید دارد آن است كه باید پیوسته هشیاری در برابر دشمن را حفظ كرد و هرگز نباید دشمن را كوچك شمرد: حضرت فرمود: «لا تستصغرن عدوا وان ضعف؛ (13) هرگز دشمن را كوچك مشمار، هرچند ضعیف باشد.»
 دانی كه چه گفت زال با رستم گرد   دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد

نیز فرمود: «لا تامن عدوا و ان شكر؛ (14) از دشمن در امان نباش، هرچند از شما سپاسگزاری می‌كند.» باید پیوسته دشمن را زیر نظر داشت كه اگر لحظه‌ای غفلت صورت گیرد، چه بسا ضربه‌های آسیب‌ناپذیری از ناحیه دشمن وارد شود. امام علی(ع) فرمود: «من نام عن عدوه، انبهته المكائد؛ (15) كسی كه از دشمن غفلت كند، حیله‌ها و كیدهای دشمن بیدارش خواهد ساخت.» حضرت در عهدنامه بعد از آن كه مالك را سفارش به پذیرش صلح شرافت‌مندانه می‌كند، می‌فرماید: «و لكن الحذر كل الحذر من عدوك بعد صلحه فان العدوربما قارب لیتغفل فخذ بالحزم و اتهم فی ذلك حسن الظن؛ (16) زنهار، زنهار سخت از دشمنت پس از پذیرش صلح برحذر باش، چرا كه دشمن گاهی نزدیك می‌شود كه غافلگیر سازد. بنابراین دوراندیشی را به كار گیر و در این موارد خوش‌بینی را متهم كن!»


و حضرت از ویژگی‌های خویش را، همین هشیاری در برابر دشمن می‌داند و می‌فرماید: «و الله لا اكون كالضبع تنام علی طول اللدم حتی یصل الیها طالبها و یختلها راصدها؛ (17) به خدا سوگند من هم چون كفتار نیستم كه با ضربات آرام و ملایم در برابر لانه‌اش به خواب رود تا صیاد به او رسد و دشمنی كه در كمین او است، غافلگیرش كند (من غافلگیر نمی‌شوم).» سخن مولا (ع) ضرب‌المثلی است پیرامون ساده‌لوحی و آن این است: كفتار حیوان ابلهی است و به آسانی می‌توان آن را شكار كرد؛ به این ترتیب كه صیاد آهسته با ته پای خود یا قطعه سنگ یا چوب دستی به در لانه كفتار می‌زندو او به خواب می‌رود، سپس او را به راحتی صید می‌كند. حضرت(ع) در برابر این پیشنهاد كه از تعقیب طلحه و زبیر صرف نظر كند، سخن فوق را فرمود و به حق پیشنهاد فوق بسیار ساده‌لوحانه بود، چرا كه نقشه این بود كه آنها بصره و سپس كوفه را در اختیار خود بگیرند و معاویه با آنها بیعت كند و در شام از مردم نیز برای آنان بیعت بگیرد و به این ترتیب بخش‌های عمده جهان اسلام دراختیار جاه طلبان پیمان‌شكن قرار گیرد و تنها مدینه در دست علی(ع) بماند.


امام علی(ع) با آگاهی كامل از این توطئه به سرعت ابتكار عمل را در دست گرفت و نخستین توطئه و تلاش جدایی‌طلبان را در نطفه خاموش ساخت و به آسانی بصره و كوفه و تمام عراق را نجات داد. این سخن امام علی(ع) درس است به همه زمامداران و مسئولان كشورهای اسلامی‌كه برای مقابله با خطرات دشمن گاه روزها، بلكه ساعت‌ها و لحظه‌ها سرنوشت‌ساز است؛ نباید فرصت را به سادگی از دست بدهند و تسلیم پیشنهادهای سست عافیت‌طلبان گردند. امام(ع) افرادی كه این لحظات حساس را از دست می‌دهند، به كفتار تشبیه كرده است. این تشبیه از چند جهت قابل توجه است: «كفتار» حضور دشمن را احساس می‌كند، ولی با زمزمه‌های او به خواب می‌رود؛ خوابی كه منتهی به اسارت و مرگ او می‌شود. «كفتار» در خانه و لانه خود شكار می‌شود. «كفتار» حتی بدون كمترین مقاومت در چنگال دشمن گرفتار می‌گردد و به دام می‌افتد.


كسانی كه فرصت‌های زودگذر را با خوش‌باوری‌ها یا ضعف و سستی یا تردید و تأمل از دست می‌دهند، هم چون كفتارند، به خواب می‌روندو در خانه و لانه خود به دام می‌افتند و مقاومتی نشان نمی‌دهند.این سخن بدان معنی نیست كه بی‌مطالعه یا بدون مشورت و در نظر گرفتن تمام جوانب كار اقدام كنند، بلكه باید با مشاورانی شجاع و هوشیار مسائل را بررسی كرد و پیش از فوت وقت اقدام نمود. (18)






پی‌نوشت‌ها:
1) نهج‌البلاغه، خطبه 93.
2) مفردات راغب، ذيل واژه‌ی قسما.
3) مستدرك الصحيحين، ج 3، چاپ دارالمعرفه؛ اسدالغايه، ج 4، ص 33 و تاريخ بغداد، ج 13، ص 187، طبع دارلفكر.
4) نهج‌البلاغه، خطبه 3.
5) بحارالانوار، ج 77، ص 179، و الحياه ج 1، ص 36.
6) سفينه‌البحار، عرف.
7) نهج‌البلاغه، خطبه 147.
8 و 9) فهرست غرو، ص 239 و ص 340.
10) فهرست غرو، ص 339.
11) مستدرك نهج‌البلاغه، ص 157
12) نهج‌البلاغه،‌خطبه 210.
13و 14 و 15) فهرست غرو، ص 340.
16) نهج‌البلاغه، نامه‌ی 53.
17) نهج‌البلاغه، خطبه 6.
18) پيام امام، ج 1، ص 456 و 457

سیری در نهج البلاغه (نوشته شهید مطهری)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 |
بسم الله الرحمن الرحيم نردبان آسمان است اين كلام
هر كه از آن بر رود آيد به بام
نى به بام چرخ كان اخضر بود
بل به بامى كز فلك برتر بود



آشنائى من با نهج البلاغه

شايد برايتان پيش آمده باشد - و اگر هم پيش نيامده مى توانيد آنچه را مى خواهم بگويم در ذهن خود مجسم سازيد - كه سالها با فردى در يك كوى و محله زندگى مى كنيد , لا اقل روزى يك بار او را مى بينيد و طبق عرف و عادت سلام و تعارفى مى كنيد و رد مى شويد , روزها و ماهها و سالها به همين منوال مى گذرد . . .
تا آنكه تصادفى رخ مى دهد و چند جلسه با او مى نشينيد و از نزديك با افكار و انديشه ها و گرايشها و احساسات و عواطف او آشنا مى شويد , با كمال تعجب احساس مى كنيد كه هرگز نمى توانسته ايد او را آنچنانكه هست حدس بزنيد و پيش بينى كنيد .
از آن به بعد چهره او در نظر شما عوض مى شود , حتى قيافه اش در چشم شما طور ديگر مى نمايد , عمق و معنى و احترام ديگرى در قلب شما پيدا مى كند , شخصيتش از پشت پرده شخصش متجلى مى گردد , گوئى شخص ديگرى است غير آنكه سالها او را مى ديده ايد . احساس مى كنيد دنياى جديدى كشف كرده ايد .
برخورد من با نهج البلاغه چنين برخوردى بود , از كودكى با نام نهج البلاغه آشنا بودم و آنرا در ميان كتاب هاى مرحوم پدرم اعلى الله مقامه مى شناختم , پس از آن سالها بود كه تحصيل مى كردم , مقدمات عربى را در حوزه علميه مشهد و سپس در حوزه علميه قم به پايان رسانده بودم , دروسى كه اصطلاحا ( سطوح) ناميده مى شود نزديك به پايان بود و در همه اين مدت نام نهج البلاغه بعد از قرآن بيش از هر كتاب ديگرى به گوشم مى خورد , چند خطبه زهدى تكرارى اهل منبر را آن قدر شنيده بودم كه تقريبا حفظ كرده بودم , اما اعتراف مى كنم كه مانند همه طلاب و هم قطارانم با دنياى نهج البلاغه بيگانه بودم . بيگانه وار با آن برخورد مى كردم , بيگانه وار مى گذشتم . تا آنكه در تابستان سال هزار و سيصد و بيست پس از پنج سال كه در قم اقامت داشتم , براى فرار از گرماى قم به اصفهان رفتم . تصادف كوچكى مرا با فردى آشنا با نهج البلاغه آشنا كرد , او دست مرا گرفت و اندكى وارد دنياى نهج البلاغه كرد , آن وقت بود كه عميقا احساس كردم اين كتاب را نمى شناختم و بعدها مكرر آرزو كردم كه اى كاش كسى پيدا شود و مرا با دنياى قرآن نيز آشنا سازد .
از آن پس چهره نهج البلاغه در نظرم عوض شد , مورد علاقه ام قرار گرفت و محبوبم شد , گوئى كتاب ديگرى است غير آن كتابى كه از دوران كودكى آنرا مى شناختم , احساس كردم كه دنياى جديدى كشف كرده ام .
شيخ محمد عبده , مفتى اسبق مصر , كه نهج البلاغه را با شرح مختصرى در مصر چاپ كرد و منتشر ساخت و براى اولين بار به توده مصرى معرفى كرد , مدعى است كه اصلا نهج البلاغه را نمى شناخته و نسبت به آن آگاهى نداشته است , تا اينكه در يك حالت دورى از وطن اين كتاب را مطالعه مى كند و سخت در شگفت مى ماند , احساس مى كند كه به گنجينه اى گرانبها دست يافته است . همان وقت تصميم مى گيرد آنرا چاپ كند و به توده عرب معرفى نمايد .
بيگانگى يك عالم سنى با نهج البلاغه چندان عجيب نيست , عجيب اينست كه نهج البلاغه در ديار خودش , در ميان شيعيان على , در حوزه هاى علميه شيعه ( غريب) و ( تنها) است . هم چنان كه خود على غريب و تنها است . بديهى است كه اگر محتويات كتابى و يا انديشه ها و احساسات و عواطف شخصى با دنياى روحى مردمى سازگار نباشد , اين كتاب و يا آن شخص عملا تنها و بيگانه مى ماند هر چند نامشان با هزاران تجليل و تعظيم برده شود .
ما طلاب بايد اعتراف كنيم كه با نهج البلاغه بيگانه ايم , دنياى روحيى كه براى خود ساخته ايم دنياى ديگرى است غير از دنياى نهج البلاغه .
يادى از استاد
دريغ است در اين مقدمه از آن بزرگمردى كه مرا اولين بار با نهج البلاغه آشنا ساخت و درك محضر او را همواره يكى از ( ذخائر) گرانبهاى عمر خودم كه حاضر نيستم با هيچ چيز معاوضه كنم مى شمارم و شب و روزى نيست كه خاطره اش در نظرم مجسم نگردد , يادى نكنم و نامى نبرم و ذكر خيرى ننمايم .
به خود جرات مى دهم و مى گويم او به حقيقت يك ( عالم ربانى) بود , اما چنين جراتى ندارم كه بگويم من ( متعلم على سبيل نجاه) ( 1 ) بودم . يادم هست كه در برخورد با او همواره اين بيت سعدى در ذهنم جان مى گرفت : مرد اگر هست به جز ( عالم ربانى ) ن رهند نيست عابد و زاهد و صوفى همه طفل

او هم فقيه بود و هم حكيم و هم اديب و هم طبيب . فقه و فلسفه و ادبيات عربى و فارسى و طب قديم را كاملا مى شناخت و در برخى متخصص درجه اول به شمار مى رفت , قانون بوعلى را كه اكنون مدرس ندارد او به خوبى تدريس مى كرد و فضلا در حوزه درسش شركت مى كردند , اما هرگز نمى شد او را در بند يك تدريس مقيد ساخت , قيد و بند به هر شكل با روح او ناسازگار بود , يگانه تدريسى كه با علاقه مى نشست نهج البلاغه بود , نهج البلاغه به او حال مى داد و روى بال و پر خود مى نشاند و در عوالمى كه ما نمى توانستيم درست درك كنيم سير مى داد .

او با نهج البلاغه مى زيست , با نهج البلاغه تنفس مى كرد , روحش با اين كتاب همدم بودم , نبضش با اين كتاب مى زد و قلبش با اين كتاب مى طپيد , جمله هاى اين كتاب ورد زبانش بود و به آنها استشهاد مى نمود , غالبا جريان كلمات نهج البلاغه بر زبانش با جريان سرشك از چشمانش بر محاسن سپيدش همراه بود . براى ما درگيرى او با نهج البلاغه , كه از ما و هر چه در اطرافش بود مى بريد و غافل مى شد منظره اى تماشائى و لذتبخش و آموزنده بود , سخن دل را از صاحبدلى شنيدن , تاثير و جاذبه و كشش ديگرى دارد . او نمونه اى عينى از سلف صالح بود , سخن على درباره اش صادق مى نمود : و لولا الاجل الذى كتب لهم لم تستقر ارواحهم فى اجسادهم طرفه عين , شوقا الى الثواب و خوفا من العقاب , عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعينهم (2).


اديب محقق , حكيم متاله , فقيه بزرگوار , طبيب عاليقدر , عالم ربانى مرحوم آقاى حاج ميرزا على آقا شيرازى اصفهانى قدس الله سره راستى مرد حق و حقيقت بود , از خود و خودى رسته و به حق پيوسته بود . با همه مقامات علمى و شخصيت اجتماعى , احساس وظيفه نسبت به ارشاد و هدايت جامعه و عشق سوزان به حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام موجب شده بود كه منبر برود و موعظه كند , مواعظ و اندرزهايش چون از جان برون مىآمد لاجرم بر دل مى نشست , هر وقت به قم مىآمد علماء طراز اول قم با اصرار از او مى خواستند كه منبر برود و موعظه نمايد . منبرش بيش از آنكه ( قال) باشد ( حال) بود .

از امامت جماعت پرهيز داشت , سالى در ماه مبارك رمضان با اصرار زياد او را وادار كردند كه اين يك ماهه در مدرسه صدر اقامه جماعت كند , با اينكه مرتب نمى آمد و قيد منظم آمدن سر ساعت معين را تحمل نمى كرد , جمعيت بى سابقه اى براى اقتدا شركت مى كردند , شنيدم كه جماعتهاى اطراف خلوت شد , او هم ديگر ادامه نداد .
تا آنجا كه من اطلاع دارم مردم اصفهان عموما او را مى شناختند و به او ارادت مى ورزيدند , همچنانكه حوزه علميه قم به او ارادت مى ورزيد , هنگام ورودش به قم علماء قم با اشتياق به زيارتش مى شتافتند . ولى او از قيد ( مريدى) و ( مرادى) مانند قيود ديگر آزاد بود . رحمه الله عليه و رحمه و اسعه و حشره الله مع اوليائه .
با همه اينها من ادعا نمى كنم كه او در همه دنياهاى نهج البلاغه وارد بود و همه سرزمينهاى نهج البلاغه را فتح كرده بود . او متخصص برخى از دنياهاى نهج البلاغه بود و در آنچه متخصص بود خود بدان ( متحقق) بود , يعنى آن قسمت از نهج البلاغه در او عينيت خارجى يافته بود . نهج البلاغه چندين دنيا دارد : دنياى زهد و تقوا , دنياى عبادت و عرفان , دنياى حكمت و فلسفه , دنياى پند و موعظه , دنياى ملاحم و مغيبات , دنياى سياست و مسؤوليتهاى اجتماعى دنياى حماسه و شجاعت . . . اين همه از يك فرد دور از انتظار است . او توانسته بود بخشى از اين اقيانوس عظيم را بپيمايد و بر قسمتهائى از آن احاطه يابد .
نهج البلاغه و جامعه امروز اسلامى
تنها من و امثال من نبوديم كه با دنياى نهج البلاغه بيگانه بوديم , جامعه اسلامى اين كتاب را نمى شناخت , آنكه مى شناخت از حدود شرح كلمات و ترجمه الفاظ تجاوز نمى كرد , روح و محتواى نهج البلاغه از همگان مخفى بود . اخيرا جهان اسلام دارد نهج البلاغه را كشف مى كند و به تعبير ديگر : نهج البلاغه جهان اسلام را فتح مى كند .
چيزى كه مايه حيرت است اينست كه قسمتى از محتواى نهج البلاغه را , چه در كشور شيعه ايران و چه در كشورهاى عربى , اولين بار ( بى خدا) ها و يا ( با خدا) هاى غير مسلمان كشف كردند و در اختيار توده مردم مسلمان قرار دادند .
البته هدف غالب يا همه آنها از اين كار اين بود كه از على و نهج البلاغه على توجيهى براى درستى پاره اى از مدعاهاى اجتماعى خود بسازند , و خود را تقويت كنند ولى براى آنها نتيجه معكوس داد , زيرا براى اولين بار توده مسلمان دانست كه سخنان پر زرق و برق ديگران چيز تازه اى نيست , بهترش در نهج البلاغه على است , در سيرت على است , در سيرت تربيت شدگان على از قبيل سلمان و ابوذر و عمار است . نتيجه اين شد كه به جاى اينكه على و نهج البلاغه آنها را ( توجيه) نمايند آنها را ( شكست) دادند . ولى به هر حال بايد اعتراف كنيم كه قبل از اين جريان آشنائى اكثريت ما از حدود چند خطبه زهدى و موعظه اى تجاوز نمى كرد , گنجينه اى مانند ( عهد نامه) مولى به مالك اشتر نخعى را كسى نه مى شناخت و نه توجهى مى كرد .
همچنانكه در فصل اول و دوم كتاب ذكر شده , نهج البلاغه منتخبى است از خطبه ها و وصايا و دعاها و نامه ها و كلمات كوتاه على عليه السلام كه سيد شريف رضى در حدود هزار سال پيش جمع آورى كرده است . نه كلمات مولى منحصر است بدانچه سيد رضى گرد آورده است مسعودى كه صد سال قبل از سيد رضى بوده است در جلد دوم مروج الذهب مى گويد : ( در حال حاضر چهارصد و هشتاد و اندى خطبه از على در دست مردم است) در صورتى كه همه خطبه هاى گرد آورى شده سيد رضى 239 است , يعنى كمتر از نصف عددى كه مسعودى مى گويد و نه گرد آورى كلمات اميرالمؤمنين عليه السلام منحصر به سيد رضى بوده است .
اكنون دو كار لازم در مورد نهج البلاغه در پيش است , يكى غور و تعمق در محتواى نهج البلاغه است , تا مكتب على در مسائل مختلف و متنوعى كه در نهج البلاغه مطرح است دقيقا روشن شود كه جامعه اسلامى سخت بدان نيازمند است , ديگر تحقيق در اسناد و مدارك نهج البلاغه . خوشبختانه مى شنويم كه در گوشه و كنار جامعه اسلامى فضلائى مشغول انجام اين دو مهم مى باشند .
آنچه در اين كتاب آمده است , مجموع مقالات متسلسلى است كه در سالهاى 51 - 52 در مجله گرامى مكتب اسلام منتشر شده است و اكنون به صورت يك كتاب در اختيار خوانندگان محترم قرار مى گيرد . قبلا پنج جلسه در موسسه اسلامى حسينيه yes"> ارشاد تحت همين عنوان سخنرانى كرده بودم , بعد از آن بود كه علاقه مند شدم با تفصيل بيشتر به صورت يك سلسله مقالات آنها را منتشر كنم .
از اول كه نام ( سيرى در نهج البلاغه) به آن دادم توجه داشتم كه كار من جز يك ( سير) و يك ( گردش) نام ديگرى نمى تواند داشته باشد , هرگز نمى توان اين كوشش مختصر را ( تحقيق) ناميد . نه وقت و فرصت يك تحقيق را داشتم و نه خودم را لايق و شايسته اين كار مى دانستم , به علاوه تحقيق عميق و دقيق در محتواى نهج البلاغه و شناخت مكتب على و همچنين تحقيق در اسناد و مدارك نهج البلاغه كار يك فرد نيست , كار گروه است . ولى از باب مالايدرك كله لايترك كله و به حكم اينكه كارهاى كوچك راه را براى كارهاى بزرگ باز مى كند سير و گردش خود را شروع كردم . متاسفم كه همين سير هم به پايان نرسيد , برنامه اى كه براى اين سير تنظيم كرده بودم كه در فصل سوم كتاب ذكر شده است . به علت گرفتاريهاى زياد ناتمام ماند . نمى دانم موفق خواهم شد كه بار ديگر به اين سير بپردازم يا نه ؟ ولى سخت آرزومندم .
قلهك , 25 ديماه 1353 شمسى
مطابق 3 محرم الحرام 1395 قمرى
مرتضى مطهرى

1 - يا كميل ! الناس ثلثه : فعالم ربانى و متعلم على سبيل نجاه و همج رعاع . نهج البلاغه : حكمت 147 . 2 - اگر نبود اجل معينى كه براى آنها مقدر شده روانهاشان در تن هاشان نمى ماند , از كمال اشتياق به پاداشهاى الهى و ترس از كيفرهاى الهى . آفريننده در روحشان به عظمت تجلى كرده , ديگر غير او در چشمهايشان كوچك مى نمايد

اقسام دشمن از نظر حضرت علی(ع)
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 |
ازدیدگاه حضرت علی (ع) دو نوع دشمن در جامعه وجود دارد:
دشمن آشكار و دشمن پنهان. از منظر علی(ع) كم خطرترین دشمن، دشمنی است كه دشمنی خود را آشكار كرده است، حضرت می فرماید:«اوهن الاعداء كیداً من اظهر عداوته»«سست ترین دشمنان كسی است كه عداوتش را آشكار ساخته-است.»
و درجای دیگر می فرمایند:«من اظهر عداوته قل كیده»«آن كس كه دشمنی اش را اظهار كرده، توطئه و مكرش كم است.»
آن حضرت اظهارمی دارد: خطرناك ترین دشمن، دشمنی است كه دشمنی اش را پنهان می كند و این دشمنی همانا نفاق است. امام(ع) دراین زمینه می فرمایند:«شرالاعداء ابعدهم غوراً و اخفاهم مكیده »
«بدترین دشمنان كسانی اند كه حیله خود را بیشتر پنهان می دارند.»
سخت ترین ضربه به مكتب اسلام از ناحیه همین نوع دشمنان بوده است.
علی(ع) دراین باره می فرماید:«انما اتاك بالحدیث اربعه رجال لیس لهم خامس: رجل منافق مظهر للایمان متصنع بالاسلام لایتاثم ولایتحرج، یكذب علی رسول الله(ص) معتمداً، فلو علم الناس انه منافق كاذب لم یقبلوا منه و لم یصدقوا قوله ولكنهم قالوا صاحب رسول الله(ص) رآه و سمع منه ولقف عنه فیأخذون بقوله»
«افرادی كه نقل حدیث می كنند، چهار دسته اند و پنجمی ندارند: نخست، منافقی كه اظهار اسلام می كند، نقاب اسلام را به چهره زده، نه از گناه، باكی دارد و نه از آن دوری می كند، عمداً به پیامبر(ص) دروغ می بندد.اگر مردم می دانستند كه این شخص، منافق و دروغگو است، از او قبول نمی كردند و تصدیقش نمی كردند، اما چون از واقعیت او آگاه نیستند، می گویند وی صحابی رسول خدا است، پیامبر(ص) را دیده و از او حدیث شنیده و مطالب را از او دریافت كرده است، به همین دلیل گفته اش را می پذیرند.»
مشكل ترین مبارزه ها، مبارزه با نفاق است، مبارزه با زیرك هایی است كه احمق ها را وسیله قرار می دهند. این پیكار از پیكار با كفر مشكل تر است زیرا جنگ با كفر، مبارزه با یك جریان آشكار است و اما مبارزه با نفاق، در حقیقت مبارزه با كفر مخفی است.
نفاق دو رو دارد: یكی روی ظاهر كه اسلام است و مسلمانی، و یك روی باطن كه كفر و شیطنت است و درك آن برای توده ها و مردم عادی بسیار دشوار و گاهی غیرممكن است.
از این رو مبارزه با نفاق ها در بسیاری از موارد به ناكامی منجر شده است، زیرا بسیاری از مردم شعاع درك شان از سر حد ظاهر نمی گذرد و نهفته را روشن نمی سازد و تا اعماق باطن نفوذ نمی كند.
علی (ع) در نامه ای به محمدبن ابی بكر می فرماید:
«پیغمبر به من گفت: من بر امتم از مؤمن و مشرك نمی ترسم، زیرا مؤمن را خداوند به سبب ایمانش باز می دارد و مشرك را به خاطر شرك ورزی خوار می كند، ولكن بر شما از هركه در دل، منافق است و زبانی دانا دارد می ترسم، اینان كلامی كه می پسندید، می گویند و آنچه را ناشایسته می دانید می كنند.»
امیرالمؤمنین(ع) در بحث دشمن شناسی بیشترین تأكید را درباره نفاق دارد. به اعتقاد علی(ع) بیشترین هم و غم دشمن در مبارزه با اسلام پاشیدن بذر نفاق در بین مسلمانان است. جریان قاسطین نیز در جنگ صفین ازطریق پاشیدن بذر نفاق در صفوف مسلمین توانست حكمیت را بر حضرت تحمیل كند.
تاكتیكهای دشمنان
سه جریان عمده مخالف حكومت حضرت علی(ع) هر یك به روشی به دشمنی با حضرت پرداختند و برای دستیابی به اهداف خویش توطئه های فراوانی به راه انداختند. از این سه جریان، ناكثین از همه بیشتر در این راه پیش قدم بوده اند. اینها كسانی بودند كه جزء اصحاب پیامبر و از اولین بیعت كنندگان با حضرت امیر(ع) بودند. سمبل این جریان طلحه و زبیر هستند. بررسی این جریان می تواند ما را در شناخت دشمنان داخلی انقلاب اسلامی كه در لباس دوستی تیشه به ریشه انقلاب می زنند، یاری دهد. جریان ناكثین (پیمان شكنان) قصه دردناك خودی های بریده از آرمان ها است. ناكثین داستان عبرت آمیز برگزیدگانی است كه دنیاطلبی، آنان را در مدار نفاق قرارداد و سرانجام به مبارزه با امام(ع) كشاند. این جریان آینه عبرت است. درسی برای تمامی كسانی كه باور دارند دنیا محل امتحان است و ماده امتحانی آن، عشق به خداست.
مهمترین روش ها و تاكتیك های دشمنان اسلام از دیدگاه حضرت علی(ع) عبارتند از:
انجام فعالیتهای سازمانی و تشكیلاتی
فعالیت تشكیلاتی و سازمان یافته، تأثیر مهمی در پیروزی یك جریان دارد. ناكثین با آگاهی از نقش و تأثیر فعالیت سازمانی تلاش كردند تا در قالب یك گروه، حزب و سازمان، متشكل شوند و اهداف خود را به آسانی پیش ببرند.
علی(ع) بیان می دارند، با اینكه اهل باطل در درون خود جهنمی از اختلاف و تفرقه دارند، اما در مقابل حق متحد بوده و در قالب یك تشكل به مقابله با حق می پردازند. علی(ع) در نهج البلاغه آنگاه كه سخن از پیمان شكنان می كند بر روی این نكته تأكید می كند كه اینان گروهی متشكل و سازمان یافته هستند.
دشمنان برای رسیدن به اهداف خود با یكدیگر متحد شده و همكاری می كنند. علی(ع) طلحه و زبیر، یعلی بن امیه و عبدالله بن عامر را مثال می زند و می فرماید:
«با اینكه طلحه و زبیر از شورشیان علیه عثمان بودند هزینه سپاه خود را در جنگ جمل از طریق فرمانداران عثمان تأمین می كردند به طوری كه یعلی بن امیه كه از طرف عثمان در صنعا حكومت می كرد و اموال زیادی اندوخته بود چهار هزار دینار و هفتصد شتر در این راه، در اختیار زبیر قرارداد.»
عبدالله بن عامر نیز كه از فرمانداران عثمان بود همین اندازه بودجه سپاه را تأمین كرد و شتری به نام عسكر در مقابل ششصد درهم در اختیار طلحه قرار داد.
ابن ابی الحدید می نویسد:
وقتی طلحه و زبیر شورش كردند، معاویه در نامه ای به زبیر از وی به عنوان امیرالمؤمنین یاد می كند:
«به نام خداوند رحمان و رحیم، به بنده خدا، زبیر امیر مؤمنان، از معاویه پسر ابوسفیان. درود بر تو، همانا من برای تو از اهل شام بیعت خواستم، آنان پذیرفتند و دسته جمعی اطاعت نمودند. بر شما باد كه بصره و كوفه را در یابید كه فرزند ابوطالب بر شما سبقت كرد. بعد از به دست آوردن این دو شهر، دیگر مشكلی در كار نیست و من بعد از تو با طلحه بیعت نمودم. پس خونخواهی عثمان را اعلام كنید و مردم را نیز به این مطلب دعوت نمایید و باید جدیت فراوان و چابكی برای این كار داشته باشید.»
اینجا است كه علی(ع) از این مجموعه به عنوان حزب شیطان تعبیر می كند و می فرماید:
«الا و ان الشیطان قد جمع حزبه و استجلب خیله و رجله
آگاه باشید شیطان حزب خویش را گرد آورده و سواران و پیادگان لشكر خویش را فراخوانده است.»
بنابراین، علی(ع) به مسلمانان هشدار می دهد كه دشمنان برای رسیدن به مقاصد خویش و سرنگونی حكومت اسلامی، با همدیگر متحد می شوند و در قالب سازمان و یا حزب به مبارزه خود ادامه می دهند.
شعارها و بهانه های عامه پسند
یكی از مهم ترین روش های مخالفان، طرح شعارهای عامه پسند است. از این طریق جو جامعه را مخدوش و با خود همراه می كنند و برای مردمی جلوه دادن حركت خود، شعاری مناسب را طرح و با آن جامعه را ملتهب می سازند.
این شعار و بهانه بنابر مقتضیات زمان به شكلی خاص مطرح می شود. درزمان حكومت علی(ع) سوژه پیراهن عثمان برای مخالفان آن حضرت بهانه مناسبی بوده است. عجیب این است كه كسانی كه خود در رأس مخالفان حكومت عثمان بودند حتی شادی خود را از قتل عثمان پنهان نكردند، پیراهن خونین عثمان را علم كردند و به مخالفت با علی(ع) برخاستند.
ابن ابی الحدید می گوید:
طلحه، سخت ترین تحریك كنندگان علیه عثمان بود و بعد از او زبیر در این قسمت از همه بیشتر پافشاری می كرد.
بلاذری از ابی مخنف و دیگران نقل كرده است:
وقتی مردم، عثمان را محاصره كردند، طلحه برای آنكه حلقه محاصره تنگ تر شده و عثمان كشته شود از ارسال آب و نان برای عثمان جلوگیری می كرد. تا آنجا كه علی(ع) از این ماجرا به خشم آمد و برای عثمان آب فرستاد.
حضرت علی(ع) این جریان را چنین تحلیل می كند:
«به خدا سوگند او (طلحه) برای خونخواهی عثمان با عجله دست به كار نشد، جز اینكه می ترسید خون عثمان از خود او مطالبه شود زیرا او متهم به قتل عثمان است و در میان مردم از او حریص تر بر كشتن عثمان یافت نمی شود...»
و در جای دیگری می فرماید:
«... و انهم لیطلبون حقاً هم تركوه و دماء، هم سفكوه...»
«و اینان در طلب حقی هستند كه خود آنرا ترك كرده اند و خواهان خونی كه خود آنرا ریخته اند.»
به هر حال، ناكثین برای ایجاد تردید در مسلمانان و مغالطه كاری، گروهی را به عنوان خونخواه دور خود جمع كردند تا حكومت علی(ع) ساقط شود. علی(ع) شیوه پیمان شكنان را بهانه جویی و سوژه یابی معرفی می فرماید:
بهانه هایی كه می آورند چیزهایی است كه تنها در ظاهر، رنگ و رویی دارد و در باطن هیچ.
رهنمودهای علی(ع) درباره بهانه تراشی های دشمنان، ما را به هوشیاری در برابر دشمنان و بهانه هایی كه آن را دستاویز توطئه های خود قرار می دهند دعوت می كند.
استفاده ابزاری از چهره های مقبول
شخصیت ها و چهره های شناخته شده، همانگونه كه یكی از عوامل مهم پیروزی بوده اند، گاهی بزرگترین عامل انحطاط و باعث انحراف مردم شده اند. دشمنان تلاش می كنند تا با استفاده از این چهره ها، مردم را با خود همراه سازند. ناكثین در راه هدف شوم خود، عایشه همسر پیامبر(ص) را با خود همراه كردند زیرا عقیده داشتند، مسلمانان به خاطر احترام به پیامبر(ص)، همراه عایشه در راه مبارزه با علی(ع) همگام می شوند و این نقشه نیز مؤثر واقع شد.
علی(ع) درباره این روش مبارزه ناكثین چنین می فرماید:
«پس اینان شورش كردند، در حالی كه همسر رسول خدا را همچون كنیزی كه برای فروش می برند، به دنبال خود كشاندند در حالی كه همسران خود را در خانه پشت پرده نگه داشتند (تا از نظر بیگانگان دور باشند) و پرده نشین حرم پیامبر را در برابر دیدگان خود و دیگران قرار دادند»
عایشه عالی ترین چهره برای تبلیغات طلحه و زبیر بود. این دو از عنوان ام المؤمنین سوءاستفاده فراوان كردند و از این راه توانستند مردم را در جنگ جمل علیه علی(ع) بسیج كنند. علی(ع) در برخورد با این شیوه دشمن می فرماید: «راه جلوگیری از انحراف این است كه حق را شناخت نه شخصیت افراد را»
این طریق بهترین شیوه برای حفظ انقلاب ها و آرمان ها است و باید مورد توجه ملت ایران نیز قرار گیرد.
ایجاد شبهه
از آنجا كه حق، مطابق با فطرت، و باطل، برخلاف سرشت آدمی است، باطل با وصف بطلانش نمی تواند ظاهر شود. باطل آنگاه می تواند نفوذ كند كه لباس حق بپوشد و این همان چیزی است كه علی(ع) از آن در نهج البلاغه تحت عنوان شبهه یاد می كند. شبهه چیزی است كه شبیه به حق است. علی(ع) می فرماید:
«شبهه را از این رو شبهه نام نهادند كه شباهت به حق دارد اما برای دوستان خدا، نوری كه آنان را در تاریكی های شبهه راهنمایی كند، یقین آن ها است، و راهنمای آن ها، مسیر هدایت است، ولی دشمنان خدا، گمراهی شان آنان را به شبهات دعوت می كند.
حضرت علی(ع) یكی دیگر از روش های دشمنان را ایجاد شبهه در میان مردم می داند و معتقد است برای مردمی كه به حقایق واقف نیستند، بزرگترین خطر، شبهه است، زیرا عامه مردم آنقدر قدرت تجزیه و تحلیل ندارند كه باطل را تشخیص داده و لباس حق را از تن باطل بركنند و دشمنان نیز در پی همین فرصت هستند.
به اعتقاد علی(ع)، دشمنان، باطل را در لباس حق به مردم جلوه می دهند، تا آنجا كه گاه حتی بر نزدیكان هم، حق مشتبه می گردد. كار شبهه، گاه به آنجا می رسد كه حتی «حق ناطق» و «تبلور راستین حق» هم باید تلاش زیادی برای معرفی حق كند تا شبهه داران باور كنند كه لباس حق را بر باطل پوشانیده اند.
هنگامی كه علی(ع) نزدیك بصره رسید، پیمان شكنان كسی را نزد حضرت فرستادند تا حقیقت حال را جویا شود و بدانند با شورشگران (ناكثین) چگونه رفتار خواهد كرد تا شبهه از دلشان زدوده گردد. امام(ع) چگونگی رفتار خویش را به شكلی بیان فرمود كه برای این شخص روشن شد حق با آن حضرت است، در این هنگام كه امام اعتراف او را نسبت به حقانیت خویش یافت از او خواست بیعت كند،اما او پاسخ داد:
من فرستاده گروهی هستم و از پیش خود كاری نمی كنم. امام(ع) فرمود:
- اگر آن ها تو را گسیل می داشتند كه محل ریزش باران را برایشان بیابی و سپس به سوی آن ها باز می گشتی و از مكان سبزه و آب آگاهشان می كردی اگر مخالفت می كردند و به سرزمین های بی آب و علف روی می آوردند تو چه می كردی؟
- آن ها را رها می ساختم و به جایی كه آب و گیاه بود می رفتم.
- پس دستت را دراز كن و بیعت نما.
آن شخص می گوید:
سوگند به خدا به هنگام روشن شدن حق بر من، توانایی امتناع را نیافتم و با آن حضرت بیعت نمودم.
بزرگترین آفت انقلاب اسلامی ایجاد شبهه و شك و تردید در میان مردم است. طرح مسایل بی-اساس در جامعه بویژه در زمینه مسایل اعتقادی و دینی از سوی برخی گروه ها می تواند اعتماد مردم را به انقلاب و نظام سست نماید و در دراز مدت خطر جدی برای نظام مقدس جمهوری اسلامی به حساب آید. مقابله با این ترفند دشمن از ضرور ی ترین وظایف نیروهای مؤمن و انقلابی است و دراین زمینه بایستی توصیه های علی(ع) را جدی گرفته و سرلوحه كارشان قرار دهند.
استفاده از جهالت مردم
یكی از شگردهای دشمنان این است كه سعی می كنند پیوسته مردم را در جهل و نادانی نگه دارند و برای مبارزه از این روش بهره ها می گیرند. از دیدگاه علی(ع) طلحه و زبیر با استفاده از جهالت مردم بصره توانستند شورش به پا كنند. امام(ع) دراین باره خطاب به مردم بصره می فرماید:
«سرزمین شما به آب نزدیك است و از آسمان دور، عقل هایتان سبك و افكار شما سفیهانه است، پس هدف خوبی برای تیراندازانید و لقمه چربی برای مفتخواران و صیدی برای صیادان!
افراد جاهل، سریع ابزار و آلت دست زیرك ها قرار می گیرند و سد راه مصالح عالیه اسلامی واقع می شوند. همیشه منافقان بی دین، مقدس نماهای احمق را علیه حكومت اسلامی برمی انگیزانند.
مكر و حیله
علی(ع) مكر و حیله را از اصولی ترین روش های دشمنان اسلام می داند و علت اتخاذ این روش را در دوری آن ها از اخلاق و معنویت عنوان می كند. زیرا سیاست درنظر آن ها عبارت است از مكر و حیله، و از سیاست چیزی جز آن نمی فهمند. شورشگران بصره نیز از راه مكر و حیله وارد صحنه كارزار شدند. اینها از اولین كسانی بودند كه با آن حضرت بیعت كردند و بعداً پیمان خود را شكستند. یكی از آن ها مروان بن حكم بود. وی در جنگ جمل اسیر شده بود و با وساطت امام حسن و امام حسین(ع) آزاد شد. پس حسنین(ع) از امام علی(ع) خواستند كه مروان می خواهد با شما بیعت كند. حضرت بالحنی خشم آلود فرمود:
«مگر او پس از قتل عثمان با من بیعت نكرد. هرگز نیازی به بیعت او ندارم دستش دست یهودی (دست خیانتكار و بی وفا) است، اگر با دستش بیعت كند، با پشت خود به شكستن پیمان اقدام می كند.»
زمانی كه عده ای می گفتند معاویه از علی(ع) سیاستمدارتر است امام در پاسخ آن ها فرمود:
«به خدا سوگند معاویه از من سیاستمدارتر نیست وی نیرنگ می زند اما من اهل مكر و حیله نیستم.»
بنابراین یكی از راهكارهای دشمنان اسلام از دیدگاه علی(ع) استفاده از مكر و حیله است. این مكر و حیله در زمان های مختلف به اشكال متفاوت رخ می نماید.
تبلیغات و جوسازی
یكی دیگر از شگردهای همیشگی اهل باطل، جوسازی و تبلیغات منفی است. دشمنان با ایجاد جریان های انحرافی، افرادی را اسیر خود كرده به دنبال خویش می كشانند. علی(ع) می فرماید:
«ای مردم! در طریق هدایت از كمی افراد وحشت نكنید زیرا مردم در اطراف سفره ای اجتماع كرده اند كه مدت سیری آن كوتاه و گرسنگی آن طولانی است.»
امام(ع) از تبلیغات دشمنان به رعد و برق تعبیر می كند و تأكید می كند كه آنان از طریق سرو صدا هم نمی توانند به نتیجه برسند زیرا باطل محكوم به فنا است و آن ها مرد شعار هستند نه مرد عمل، ولی اهل ایمان اول عمل می كند بعد شعار می دهد.
«قد ارعدوا و ابرقوا و مع هذین الامرین الفشل و لسنا نرعد حتی نوقع ولانسیل حتی نمطر
«بازیگران كارزار جمل، رعد و برق ها به راه انداختند و بالاخره با آن همه هیاهو و خروش، شكست خوردند ولی ما برای تهدید دیگران رعدآسا نمی خروشیم تا شكست دشمن تهدید عملی برای آنان گردد و تا باران سیل آور نبارانیم سیلی به راه نمی اندازیم.
ایجاد اختلاف و تفرقه در صف مسلمین
برنده ترین سلاح دشمن تفرقه و اختلاف است و از این طریق می كوشد وحدت مسلمانان را خدشه دار كند. امیرالمؤمنین(ع) بیشترین تاكید را بر وحدت مسلمانان داشته و معتقدند كه برای استحكام نظام و حركت اجتماعی وحدت و هماهنگی، لازم و تفرقه زیانبخش است.
آن حضرت بیان می دارند كه دشمنان وی از طریق تفرقه در صفوف یارانش توانستند غائله جمل و صفین را به وجود آورند و مردم را به شورش علیه حكومت اسلامی دعوت كنند. آن حضرت درباره دشمنانش می فرماید:
«بر مأموران من و خزانه داران بیت المال مسلمین كه در اختیار من است وارد شدند و در شهری كه همه مردمش در اطاعت و بیعت من هستند قدم گذاردند، وحدت آن ها را برهم زدند و جمعیت آن ها را كه همه با من بودند به شورش واداشتند.
از نظر حضرت علی(ع)، تفرقه، آثاری همچون از یاد بردن اهداف الهی، حضور دشمن دركشور و شكست و نابودی و ذلت مؤمن را به همراه دارد.
وحدت در نزد علی(ع) آن چنان مهم و با ارزش است كه به خاطر حفظ وحدت جامعه اسلامی بیست و پنج سال سكوت را درپیش گرفت.
فرصت طلبی
دشمنان اسلام تا فرصت لازم را به دست آورند به بهانه های مختلف علیه حكومت اسلامی قیام می كنند. در واقع، یكی از ویژگی های دشمنان اسلام فرصت طلبی آن ها است. آن حضرت خاندان ابوسفیان و قاسطین را فرصت طلبانی معرفی می كند كه هیچ گاه قلبا به اسلام گرایش پیدا نكردند و هرگاه فرصتی حاصل می شد، دست به شورش می زدند. مهمترین نشانه این فرصت طلبی برخوردهای نابخردانه آنان با حكومت علی(ع) بود و بر همین اساس بود كه پیامبر(ص) با الهام الهی، باطن معاویه را شناخته و طبق نص صریح اهل سنت بارها او را مورد لعنت و نفرین قرار داده و محشورشان در قیامت بر غیر امت اسلام را برای او پیش بینی كرده است.
بنابراین، از دیدگاه علی(ع) دشمن همیشه در كمین است و تا فرصت به دست آورد، حمله ور می شود.
استفاده ابزاری از مقدسات
یكی از شیوه های دشمنان در طول تاریخ، استفاده ابزاری از مقدسات بوده است. سوءاستفاده از تقدسات، گریزگاه حق گریزی در طول تاریخ بوده است.
استفاده معاویه در جنگ صفین از قرآن برای فریب یاران علی(ع) نمونه ای از این شیوه است. حضرت علی(ع) پس از فتنه تحكیم، در نامه ای به معاویه نوشت:
«ثم انك قد دعوتنی الی حكم القرآن و لقد علمت انك لست من اهل القرآن و لاحكمه ترید»
تو مرا به حكم قرآن دعوت كردی در حالی كه اهل قرآن نیستی و حكم او را نمی خواهی»
از نظر علی(ع) خوارج، گروهی خشكه مقدس و جاهل مقدس مآب بودند و دشمنان نیز با تفسیرهای غلط از دین از این جماعت بهره ها گرفتند و آن ها را علیه علی(ع) شوراندند.
شیوه های برخورد علی(ع) با دشمنان
هوشیاری در برابر دشمن
حضرت علی(ع) تاكید دارد، كه باید پیوسته در برابر دشمن هوشیار بود و هرگز دشمن را كوچك نشمرد. همچنین فرموده اند:
«لاتأمن عدوا و ان شكر»
«از دشمن در امان نباش، هر چند از شما سپاسگزاری می كند.»
از نظر علی(ع) باید پیوسته دشمن را زیر نظر داشت، اگر لحظه ای از دشمن غفلت كنیم، آسیب های فراوانی از ناحیه دشمن وارد می شود. ایشان می فرمایند:
«من نام عن عدوه انبهته المكائد»
«كسی كه از دشمن غفلت كند، حیله ها و كیدهای دشمن بیدارش خواهد ساخت.»
حضرت علی(ع) در سفارش به مالك اشتر در پذیرش صلح شرافتمندانه می فرمایند:
«زنهار، زنهار، سخت از دشمنت پس از پذیرش صلح برحذر باش، چرا كه دشمن گاهی نزدیك می شود كه غافلگیر سازد. بنابراین دوراندیشی را به كار ببند و خوش بینی را متهم كن.»
علی(ع) مهمترین ویژگی خود را هوشیاری در برابر دشمن می داند و می فرماید:
«به خدا سوگند من همچون كفتار نیستم كه با ضربات آرام و ملایم در برابر لانه اش به خواب رود تا صیاد به او رسد و دشمنی كه در كمین او است غافلگیرش كند(من غافلگیر نمی شوم)»
حضرت با بیان این سخن، توطئه طلحه و زبیر را در به دست گرفتن بصره و كوفه ناكام گذاشت.
شیوه منطق و استدلال
دومین شیوه برخورد مولای متقیان علی(ع) در برابر دشمنان، اتخاذ راههای اصولی، منطقی و شیوه استدلال است. حضرت به استناد آیه قرآن كه می فرماید:
«ادع الی سبیل ربك بالحكمه» با روش منطقی، دشمنان را مهار كرده و از این طریق می آموزد كه همواره منطق و استدلال را در مبارزه نباید فراموش كرد.
«زبیر می پندارد كه بیعتش تنها با دست بوده نه با دل، پس او اقرار به بیعت می كند ولی مدعی است كه با قلب نبوده است، بنابراین، بر او لازم است بر این ادعا دلیل روشنی بیاورد وگرنه باید به بیعت خود بازگردد و به آن وفادار باشد.»
گرفتن بهانه از دست دشمن
دشمنان علی(ع) برای منفور جلوه دادن چهره و حكومت علی(ع) پیراهن عثمان را علم كردند و ایشان را قاتل عثمان خطاب كردند.
آن حضرت در خطبه های مختلف به تحلیل این ماجرا می پردازد و از این طریق بهانه را از دست دشمن می گیرد زیرا می دانست كه اگر این بهانه در جامعه دامنگیر شود، موفقیت بزرگی برای دشمن محسوب می شود.
مبارزه تا محو كامل دشمن
امیرالمؤمنین(ع) آخرین راه حل را به كارگیری زور در مقابله با دشمن می داند آن حضرت معتقد است گاهی دشمن از طریق مسالمت آمیز اصلاح نمی شود و ادامه وجود آن باعث فساد و ظلم در جامعه می شود و باید نابود شود:
«... پس اگر از آن سر باز زنند لبه تیز شمشیر را در اختیار آن ها قرار می دهم و این كار برای درمان باطل و یاری حق كفایت می كند.»
درس های غیرت آموز
آنچه اسلام واقعی را پس از پیامبر(ع) از انحرافات نجات داد رفتار علی(ع) در زمینه دشمن شناسی و شیوه برخورد با دشمنان بوده است. دشمن شناسی در نظر مولاعلی(ع) آن قدر مهم و بااهمیت است كه آن حضرت شناخت دشمن را رمز بینش می دانند و تاكید می كنند كه جدی نگرفتن دشمن و توهم فرض كردن دشمن به معنی نشناختن دشمن است. امام(ع) با این بیان تذكر می دهند كه دشمن همواره در كمین نشسته است و باید مراقب و هوشیار بود.
علی(ع) یكی از رسالت های خطیر انبیا و امامان معصوم(ع) را شناسایی دشمن و معرفی آن ها به مردم عنوان می كند كه از این طریق سلامت جامعه را تضمین می كردند. دوران حكومت علی(ع) مملو از درس های عبرت آموز در زمینه دشمن شناسی است؛ زیرا در مدت 5 سال حكومت، تمام هم و غم خود را صرف مبارزه با دشمن و هدایت منحرفان كرده است. این تجربه گرانقدر باید الگوی حكومت های اسلامی بویژه جمهوری اسلامی قرار گیرد. پیروی از سیره امام علی(ع) و عبرت گرفتن از رفتار آن حضرت در شیوه برخورد و شناسایی دشمن می تواند ما را در شناسایی دشمنان یاری دهد.
امیرالمؤمنین(ع) به كرات از خطر جریان نفاق در جامعه اسلامی سخن می گوید و تأكید دارد كه دشمنان با چهره نفاق، ارزش های اسلامی را زیر سؤال می برند و زمینه های استحاله نظام اسلامی را فراهم می كنند.
علی(ع) آن روز با جاهلان مقدس مآب مواجه بود و جامعه اسلامی امروز ما نیز با افراد به اصطلاح روشنفكر و غربزده روبرو است. هر دو جریان در یك نقطه اشتراك دارند و آن فهم نادرست از مبانی و تعالیم اسلام است، این ناآگاهی و جهالت باعث شده است تا در مقابل نظام اسلامی جبهه گیری كنند.
علی علیه السلام به روایت استاد مطهری رحمه الله
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 |
برابري همگان در برابر قانون

علي عليه‏السلام چه قدر حسّاسيّت نشان مي‏دهد که قانون خدا تعطيل بردار نيست؛ ولو در مورد فرزند خودم. مي‏شنود که عبداللّه بن‏عباس، پسرعموي عزيز و مورد احترامش (که واقعاً هم از جهاتي مرد بزرگي بوده، ولي خوب معصوم نبوده، اشتباهي کرد)، مرتکب خطايي شده. به علي خبر دادند که ابن‏عباس پسرعموي بزرگ تو، دانشمند و عالم تو، سياست‏مدار و مورد اعتماد تو از بيت‏المال تصرّفي کرده است؛ از آن تصرّفاتي که امروز اصلاً کسي آنها را به حساب نمي‏آورد. علي عليه‏السلام نامه‏اي نوشته که اين نامه در نهج‏البلاغه هست: پسرعباس! من از تو ديگر انتظار نداشتم. به خدا قسم، اگر چنين و چنان بشود و اگر چنين بکني، با آن شمشيري که به هرکس زدم يکسره به جهنم رفت و حساب و کتابي ندارد، تو را آدم خواهم کرد.

بعد مي‏گويد: پسر عباس! به خداي عالم قسم، اگر حسن و حسين هم چنين کاري بکنند با همين شمشير مي‏زنمشان.


‏ردّ تبعيض نژادي
وقتي که ميان يک زن عرب و يک زن ايراني اختلاف واقع مي‏شود و کار به آن‏جا مي‏کشد که به حضور علي عليه‏السلام شرف‏ياب مي‏شوند و علي ميان آن‏دو هيچ‏گونه تفاوتي قايل نمي‏شود و مورد اعتراض زن عرب واقع مي‏شود، علي دست مي‏برد و دو مشت خاک از زمين برمي‏دارد و به آن خاک‏ها نظر مي‏افکند و آن‌گاه مي‏گويد: من هرچه تأمل مي‏کنم ميان اين دو مشت خاک فرقي نمي‏بينم. علي عليه‏السلام با اين تمثيل عملي لطيف، به جمله معروف رسول‏اکرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم اشاره مي‏کند که فرمود: همه از آدم و آدم از خاک است. عرب بر عجم و عجم بر عرب فضيلت ندارد. فضيلت به تقوا است، نه به نژاد و نَسَب و قوميّت و مليّت. وقتي که همه نسب به آدم مي‏برند و آدم خاکي‏نژاد است، چه جاي ادّعاي فضيلت تقدّم نژادي است؟


‏بخشش کريمانه
اميرالمؤمنين عليه‏السلام در يک‏وقت که مقداري خرما از مال شخصي خود در ميان فقرا تقسيم مي‏کرد، مقدار نسبتاً زيادي براي يک نفري فرستاد که آن شخص هيچ‌گونه عرض‏حاجت و اظهار احتياجي نکرده بود و اساساً اخلاق شخصي آن مرد اين بود که از احدي چيزي نخواهد. مردي به اميرالمؤمنين اعتراض کرد که آن شخص که از تو چيزي نخواسته و عرض حاجتي نکرده و به علاوه يک پنجم اين خرما براي او کافي است، تو چرا اصلاً براي او که از تو چيزي نخواسته مي‏فرستي و چرا اين قدر زياد مي‏فرستي؟ سخني که اميرالمؤمنين‏علي عليه‏السلام در جواب اين مرد معترض گفت اين بود: خدا ‌امثال تو را در ميان مسلمانان زياد نکند. تو چه‌قدر آدم پست و دوني هستي. من مي‏بخشم و تو بخل مي‏ورزي؟ و به علاوه اگر بنا شود من فقط به کساني ببخشم که از من تمنّا و تقاضا کرده‏اند من بخششي نکرده‏ام... در عوض بذل آبروي کسي چيزي به او بخشيده‏ام...


زهد علي عليه‏السلام
علي زاهدِ باهدف است. او مخصوصاً وظيفه پيشوايان امت مي‏داند که با ديگران حداقل هم‏دردي کنند؛ يعني اگر نمي‏توانند به آنها کمک مادي کنند، کمک روحي بکنند؛ چون چشم ضعيفان به پيشوايان امت است. علي عليه‏السلام مي‏گفت: من نمي‏خورم تا همين مقدار بتوانم به روح ضعفاي امت خودم کمک کنم و بگويم اگر شما نداريد بخوريد، من هم که دارم نمي‏خورم تا مثل شما باشم.

‏عدّه‏اي آمده بودند به‌ امام‏صادق عليه‏السلام اعتراض کردند. فلسفه زهد را نفهميده بودند. شنيده بودند علي‏بن ابي‏طالب عليه‏السلام در زمان خودش زاهد بوده و خيال مي‏کردند که علي عليه‏السلام طرف‏دار اين بود که انسان بايد در همه شرايط با لباس مندرس زندگي کند و نان‏جو بخورد.‌ اما اين نان‏جو خوردن فلسفه‏اش چيست را نفهميده بودند.‌ امام‏صادق عليه‏السلام بود که براي اينها تشريح مي‏کرد تا فلسفه‏اش را بفهمند علي عليه‏السلام چرا زاهد بود؟ براي اين‏که مي‏خواست انسان باشد. علي عليه‏السلام زاهدي نبود که يک گوشه افتاده باشد و اسم انزوا را زهد بگذارد.


سرزنش بي‏مورد دنيا
شخصي در حضور ‌اميرالمؤمنين شروع کرد به مذمّت کردن دنيا. شنيده بود که علي عليه‏السلام دنيا را مذمّت مي‏کند، ولي نمي‏فهميد که او (از چه جنبه‏اي) دنيا را مذمّت مي‏کند. او خيال مي‏کرد که وقتي علي عليه‏السلام دنيا را مذمّت مي‏کند، مثلاً طبيعت را مذمّت مي‏کند. نمي‏دانست که او دنياپرستي را مذمّت مي‏کند. او تو را از نظر پرستش دنيا ـ که ضدّ حقّ‏پرستي و حقيقت پرستي است و مساوي با نفي همه ارزش‏هاي انساني است ـ مذمّت مي‏کند. وقتي آن مرد دنيا را مذمت کرد علي عليه‏السلام که ضد دنياپرستي است و آن را مذمت مي‏کند به سختي برآشفت و فرمود: ‌اي آقاي مذمتگر دنيا! ‌اي کسي که فريب دنيا را خورده‏اي! دنيا تو را فريب نداد؛ تو فريب خوردي. خيلي تعبير عجيبي است. دنيا کسي را فريب نمي‏دهد؛ انسان خودش فريب مي‏خورد.


ريشه اخلاق ناپسند
به‏طورکلي ‌اميرالمؤمنين تمام اخلاق دنيّه را روي حساب پستي‏نفس مي‏گذارد؛ يعني ريشه همه اخلاق رذيله را دنائت مي‏داند؛ مثلاً در باب غيبت مي‏گويد: بيچاره‏ها، ناتوان‏ها، ضعيف‏همّت‏ها، [و] پست‏ها غيبت مي‏کنند. يک مرد، يک شجاع، يک آدمي که احساس کرامت و شرافت در روح خودش مي‏کند ـ اگر از کسي انتقادي دارد جلوي رويش مي‏گويد؛ يا حدّاقل سکوت مي‏کند. حالا اين‏که بعضي مداحي و تملّق مي‏کنند مطلب ديگري است. پشت‏سر که مي‏شود، شروع مي‏کند به بدگويي و غيبت‏کردن. مي‏گويد اين منتهاي همّت عاجزان است، اراده ناتوانان است، از پستي است، از دنائت است. آدمي که احساس شرافت مي‏کند غيبت نمي‏کند.


‏توصيه به مدارا با دشمن
شگفتي‏هاي علي عليه‏السلام و معجزه‏هاي انساني او در اين‏جا ظهور مي‏کند. جزء وصايايش مي‏گويد: با اسيرتان مدارا کنيد، و بعد مي‏فرمايد: ‌اي اولاد عبدالمطلب، نکند وقتي که من از دنيا رفتم بين مردم بيفتيد و بگوييد ‌اميرالمؤمنين شهيد شد، فلان کس محرّک بود، فلان کس دخالت داشت، و اين و آن را متّهم کنيد. نمي‏خواهم دنبال اين حرف‏ها برويد. قاتل من يک نفر است. به‌ امام حسن عليه‏السلام فرمود: فرزندم حسن! بعد از من اختيار او با توست. مي‏خواهي آزادش کني، آزاد کن و اگر مي‏خواهي قصاص کني توجّه داشته باش که او به پدر تو فقط يک ضربه زده است. به او يک ضربه بزن. اگر کشته شد، شد و اگر کشته نشد، نشد. باز هم سراغ اسيرش را مي‏گيرد: آيا به اسيرتان غذا داده‏ايد؟ آيا به او آب داده‏ايد؟ کاسه‏اي شير براي مولا مي‏آورند. مقداري مي‏نوشد. مي‏گويد: باقي را به اين مرد بدهيد...


‏معيار حقيقت
مردي از صحابه ‌اميرالمؤمنين عليه‏السلام در جريان جنگ جمل سخت در ترديد قرار گرفته بود. او دو طرف را مي‏نگريست. از يک طرف علي را مي‏ديد و شخصيّت‏هاي بزرگ اسلامي... و از طرفي نيز همسر پيامبر و... در رکاب او طلحه را مي‏ديد؛ از پيشتازان در اسلام، مرد خوش‏سابقه و تيرانداز ماهر ميدان جنگ‏هاي اسلامي... اين مرد در حيرتي عجيب افتاده بود که يعني چه؟ آخر علي و طلحه و زبير از پيشتازان اسلام و فداکاران سخت‏ترين دژهاي اسلامند، اکنون رو در رو قرار گرفته‏اند؟... به هرحال اين مرد محضر ‌اميرالمؤمنين شرفياب شد و گفت: آيا ممکن است طلحه و زبير و... در باطل اجتماع کنند... علي در جواب سخني دارد. فرمود:... حقيقت بر تو اشتباه شده. حق و باطل را با ميزان قدر و شخصيّت افراد نمي‏شود شناخت. اين صحيح نيست که تو اوّل شخصيّت‏هايي را مقياس قرار دهي و بعد حقّ و باطل را با اين مقياس‏ها بسنجي. فلان‏چيز حقّ است چون فلان و فلان با آن موافقند... اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند. اين حقّ و باطل است که بايد مقياس اشخاص و شخصيّت آنان باشند.


‏اندرز
شخصي‌ آمد خدمت مولاي‏متقيان علي عليه‏السلام و گفت: يا‌ اميرالمؤمنين، مرا نصيحت کن. علي عليه‏السلام نصايح زيادي کرد. دو جمله اولش را عرض مي‏کنم... فرمود: نصيحت من به تو اين است که از آن کسان مباش که اميد به آخرت دارد، ‌اما مي‏خواهد به آخرت بدون عمل برسد.

مثل همه ما، ما مي‏گوييم حبّ علي‏بن‏ابي‏طالب کافي است. تازه حب ما حبّ حقيقي نيست. اگر حبّ حقيقي بود عمل هم پشت سرش بود. مي‏گوييم همين وابستگي ظاهري کافي است.... اگر حب علي‏بن‏ابي‏طالب تو را به عمل کشاند بدان حبّ تو صادق و راستين است....‌اي مرد از آن کسان مباش که احساس نياز به توبه را در وجود خود دارند، ‌اما هميشه مي‏گويند: دير نمي‏شود، وقت باقي است. برادر، اگر علي بيايد و من و تو هم برويم خدمتش و بگوييم: آقاجان، ما را نصيحت کن، چنين جمله‏اي به ما مي‏گويد: از آن کسان مباش که اميد به آخرت دارد، ‌اما مي‏خواهد به آخرت بدون عمل برسد.


‏دشمنان علي(ع)
سراسر وجود علي، تاريخ و سيرت علي، خلق و خوي علي، رنگ و بوي علي، سخن و گفت‏وگوي علي درس است و سرمشق است و تعليم است و رهبري است.

هم‏چنان که جذب‏هاي علي براي ما ‌آموزنده و درس است. دفع‏هاي او نيز چنين است. ما معمولاً در زيارت‏هاي علي و ساير اظهار ادب‏ها مدعي مي‏شويم ما با دوست دوست تو و دشمن دشمن تو هستيم... علي عليه‏السلام دو طبقه را سخت دفع کرده است:

‏‏1ـ منافقان زيرک؛ 2ـ زاهدان احمق.

‏همين دو درس براي مدعيان تشيّع او کافي است که چشم باز کنند و فريب منافقان را نخورند؛ تيزبين باشند و ظاهربيني را رها نمايند که جامعه تشيع در حال حاضر سخت به اين دو درد مبتلاست.


حقيقت توبه
مردي مي‏آيد خدمت اميرالمؤمنين استغفار مي‏کند، توبه مي‏کند؛ يعني صيغه استغفار را جاري مي‏کند. او مثل بسياري از ما خيال مي‏کرد که توبه کردن يعني گفتن «اَسْتَغْفِرُ اللّهَ رَبّي و اَتُوبُ اِلَيْه». ‌اميرالمؤمنين با يک شدّتي به او فرمود: مادرت به عزايت بنشيند. اصلاً تو مي‏داني استغفار يعني چه که مي‏گويي «استغفراللّه ربّي و اتوبُ اِلَيه»؟ حقيقت استغفار را مي‏داني چيست؟ استغفار، درجه مردمان بلندمرتبه است. اصلاً خود توبه، محکوم کردن خود است.

بعد حضرت فرمود: استغفار چند اصل دارد. دو تا رکن دارد، دو تا شرط قبول، و دو شرط کمال، و مجموعاً شش تا که حالا من برايتان عرض مي‏کنم. فرمود: اوّلين رکن استغفار اين است که انسان واقعاً از گذشته تيره و سياه خودش پشيمان باشد؛ دوّم تصميم بگيرد که در آينده آن گناه گذشته را مرتکب نشود؛ سوم اين‏که اگر حقوق مردم را برعهده و ذمّه دارد ادا بکند؛ چهارم اين‏که اگر فرائض الهي را ترک کرده است، جبران بکند قضا کند.... پنجم اين‏که... گوشت‏هايي که از معصيت روييده با غصّه و اندوه و توبه آنها را آب بکني...؛ ششم:... مدّتي بايد رنج طاعت را به تن بچشاني...


‏توصيه به کرامت
علي عليه‏السلام به فرزندش‌ امام مجتبي عليه‏السلام مي‏فرمايد: پسرجانم! روح خودت را گرامي بدار؛ بزرگوار بدار؛ برتر بدار از هرکار پستي. در مقابل هر پستي فکر کن که روح من بالاتر از اين است که به اين پستي آلوده بشود. درست مثل آدمي که يک تابلوي نقّاشي خيلي عالي دارد که وقتي لکه سياهي در آن پيدا مي‏شود. گردي، غباري روي آن مي‏بيند، خودبه‏خود فوراً دستمال بر مي‏دارد آن را تميز مي‏کند.

اگر به او بگويي چرا اين کار را مي‏کني، مي‏گويد حيف چنين تابلوي نقاشي‏اي نيست که چنين لکه سياهي در آن باشد؟ حسّ مي‏کند که اين تابلوي نقاشي آن‏قدر زيبا و عالي است که حيف است يک لکه سياه در آن باشد. علي عليه‏السلام مي‏گويد: در روح خودت اين‏گونه احساس زيبايي کن، احساس عظمت کن، احساس شخصيّت کن که قطع‏نظر از هر مطمعي، قطع‏نظر از هر خيالي، قطع‏نظر از هر حاجت مادّي‏اي، اصلاً خودت را بزرگ‏تر از اين بداني که تن به پستي بدهي.


‏دعاي بي‏نيازي از مردم
شخصي در حضور حضرت امير به اين تعبير دعا کرد: خدايا، مرا محتاج خلق خودت نگردان. حضرت فرمود: ديگر اين‏طور نگو. عرض کرد: پس چه بگويم؟ فرمود: بگو خدايا، مرا محتاج بَدان خلق خودت قرار نده و منظور اين است که جمله اوّل نشدني است؛ زيرا نحوه خلقت انسان، اين‏طور است که همواره در پيشبرد زندگي دنيايي خودش به ديگران نيازمند است.
علی علیه السّلام از نگاه شهید مطهری
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 |
در این نوشتار فرازهایی از دیدگاه شهید بزرگوار مرتضی مطهری را پیرامون شناخت او از شخصیت ملكوتی حضرت علی(ع) به صورت اختصار خواهیم آورد.
فیلسوف شهیر و حكیم فرزانه، علامه شهید مطهری(ره) كتابی دارد به نام “جاذبه و دافعه علی(ع) “ این كتاب مشتمل است بر یك مقدمه و دو بخش، در مقدمه، كلیاتی درباره جذب و دفع به طور عموم و جاذبه و دافعه انسان‌هابه طور خصوص بحث شده است. در بخش اول جاذبه علی(ع) كه همواره دل‌هایی را به سوی خود كشیده و می‌كشد و فلسفه آن و فایده و اثر آن، موضوع بحث قرار گرفته است. در بخش دوم، دافعه نیرومند آن حضرت كه چگونه عناصری را به سختی طرد می‌كرد توضیح و تشریح شده است. استاد شهید در این كتاب ثابت نموده كه علی(ع) دو نیرویی بوده است و هركس كه بخواهد در مكتب او پرورش یابد باید دو نیرویی باشد. با این مقدمه كوتاه اینك فرازهایی از دیدگاه آن شهید بزرگوار را پیرامون شناخت وی از شخصیت ملكوتی حضرت علی(ع) به صورت اختصار خواهیم آورد؛
1. تاثیر علی(ع) بر روی انسان‌ها: یكی ازجوانب و نواحی وجود این شخصیت عظیم، ناحیه تاثیر او بر روی انسان‌ها به شكل مثبت یا منفی است و به عبارت دیگر “جاذبه و دافعه” نیرومند اوست كه هنوز هم نقش فعال خود را ایفا می‌نماید.
2. امتیاز اساسی علی(ع:) امتیاز اساسی علی(ع) و سایر مردانی كه از پرتو حق روشن بوده‌اند این است كه علاوه بر مشغول داشتن خاطرها، به دل‌ها و روح‌ها نور و حرارت و عشق و نشاط و ایمان و استحكام می‌بخشند.
3. خاصیت و مكتب علی(ع:) در علی(ع) هم خاصیت فیلسوف است و هم خاصیت رهبر انقلابی و هم خاصیت پیر طریقت و هم خاصیتی از نوع خاصیت پیامبران مكتب او هم مكتب عقل و اندیشه است و هم مكتب شور و انقلاب و هم مكتب تسلیم و انضباط و هم مكتب حسن و زیبایی و جذبه و حركت.
4. بیان اوصاف علی(ع:) پیش از آنكه امام عادل برای دیگران باشد و درباره دیگران به عدل رفتار كند خود شخصا موجودی متعادل و متوازن بود. كمالات انسانیت را باهم جمع كرده بود. هم اندیشه‌ای عمیق و دور رس داشت و هم عواطفی رقیق و سرشار، كمال جسم و كمال روح را توام داشت. شب هنگام عبادت از ماسوی می‌برید و روز در متن اجتماع فعالیت می‌كرد. روزها چشم انسان‌ها مواسات و از خودگذشتگی‌های او را می‌دید و گوش‌هایشان پند و اندرزها و گفتارهای حكیمانه‌اش را می‌شنید و شب چشم ستارگان اشك‌های عابدانه‌اش را می‌دید و به گوش آسمان مناجات‌های عاشقانه‌اش را می‌شنید. هم مفتی بود وهم حكیم، هم عارف بود و هم رهبر اجتماعی، هم زاهد بود و هم سرباز، هم قاضی بود و هم كارگر، هم خطیب بود و هم نویسنده، بالاخره به تمام معنی یك انسان كامل بود با همه زیبایی‌هایش.
5. علی(ع) شخصیت دو نیرویی: علی(ع) از مردانی است كه هم جاذبه دارد و هم دافعه و جاذبه و دافعه او سخت نیرومند است. شاید در تمام قرون و اعصار، جاذبه و دافعه‌ای به نیرومندی جاذبه و دافعه علی(ع) پیدا نكنیم. دوستانی دارد عجیب، تاریخی، فداكار، با گذشت، از عشق او همچون شعله‌هایی از خرمنی آتش سوزان و پرفروغ‌اند جان دادن در راه او را آرمان و افتخار می‌شمارند ودر دوستی او همه چیز را فراموش كرده‌اند. از مرگ علی(ع) سالیان، بلكه قرونی گذشت اما این جاذبه همچنان پرتو می‌افكند و چشم‌ها را به سوی خویش خیره می‌سازد. در دوران زندگیش عناصر شریف و نجیب، خداپرستانی فداكار و بی‌طمع، مردمی با گذشت و مهربان، عادل و خدمتگزار خلق كرد و حول محور وجودش چرخیدند كه هركدام تاریخچه‌ای آموزنده دارند و پس از مرگش در دوران خلافت معاویه و امویان، جمعیت‌های زیادی به جرم دوستی او در سخت‌ترین شكنجه‌ها قرار گرفتند اما قدمی را در دوستی و عشق علی(ع) كوتاه نیامدند و تا پای جان ایستادند.
6. جاودانه ماندن علی(ع:) علی(ع) اگر رنگ خدا نمی‌داشت و مردی الهی نمی‌بود فراموش شده بود. تاریخ بشر قهرمان‌های بسیار سراغ دارد قهرمان‌های سخن، قهرمان‌های علم و فلسفه، قهرمان‌های قدرت و سلطنت،‌ قهرمان میدان جنگ ولی همه را بشر از یاد برده و یا اصلا نشناخته است اما علی(ع) نه تنها با كشته شدنش نمرد بلكه زنده‌تر شد خود می‌گوید: “گردآورندگان دارایی‌ها در همان حال كه زنده‌اند مرده‌اند و دانشمندان (علمای ربانی) پایدارند تا روزگار پایدار است جسم‌های آنها گمشده است اما نقش‌های آنها بر صفحه دل‌ها موجود است. ”(1) درباره شخص خودش می‌فرماید: “فردا روزهای مرا می‌بینید و خصایص شناخته نشده من برایتان آشكار می‌گردد و پس از تمام شدن جان من و ایستادن دیگری به جای من مرا خواهید شناخت”(2)
در حقیقت علی(ع) همچون قوانین فطرت است كه جاودانه می‌مانند. او منبع فیاضی است كه تمام نمی‌گردد بلكه روز به روز زیادتر می‌شود و به قول “جبران خلیل جبران” از شخصیت‌هایی است كه در عصر پیش از عصر خود به دنیا آمده‌اند.
بعضی از مردم فقط در زمان خودشان رهبرند و بعضی‌ اندكی بعد از زمان خویش نیز رهبرند و به تدریج رهبریشان رو به فراموشی می‌رود. اما حضرت علی(ع) و معدودی از انسان‌ها با خصایص بیان شده همیشه هادی و رهبرند.
7. علی(ع) تجسم حقیقت: علی(ع) مقیاس میزانی است برای سنجش فطرت‌ها و سرشت‌ها، آن كه فطرتی سالم و سرشتی پاك دارد از وی نمی‌رنجد ولو اینكه شمشیرش بر او فرود آید و آن كه فطرتی آلوده دارد به او علاقه‌مند نگردد ولو اینكه احسانش كند. چون علی(ع) جز تجسم حقیقت چیزی نیست او خود می‌فرماید: “اگر با این شمشیرم بینی مومن را بزنم كه با من دشمن شود هرگز دشمنی نخواهد كرد و اگر همه دنیا را بر سر منافق بریزم كه مرا دوست بدارد هرگز مرا دوست نخواهد داشت. زیرا كه این سخن بر زبان پیغمبر امی جاری گشته كه گفت: “یا علی! مومن تو را دشمن ندارد و منافق تو را دوست نمی‌دارد. ”(3)
8. سبب دوستی و محبت علی(ع) در د‌ل‌ها: فوق‌‌العادگی علی(ع) در چیست كه عشق‌ها را برانگیخته و دل‌ها را به خود شیفته ساخته و رنگ حیات جاودانی گرفته و برای همیشه زنده است؟ چرا دل‌ها همه خود را با او آشنا می‌بینند و اصلا او را مرده احساس نمی‌كنند بلكه زنده می‌یابند؟ مسلما ملاك دوستی او جسم او نیست زیرا جسم او اكنون در بین ما نیست و ما آن را احساس نكرده‌ایم، و با محبت علی(ع) از نوع قهرمان‌دوستی كه در همه ملت‌ها وجود دارد نیست. هم اشتباه است كه بگوییم محبت علی(ع) از راه محبت نیست هم اشتباه است كه بگوییم محبت علی(ع) از راه محبت فضیلت‌های اخلاقی و انسانی است و حب علی(ع) حب انسانیت است. درست است علی(ع) مظهر انسان كامل بوده و درست است كه انسان نمونه‌های عالی انسانیت را دوست می‌دارد اما اگر علی(ع) همه این فضایل انسانی را كه داشت می‌‌‌داشت آن حكمت و آن علم، آن فداكاری‌ها و از خود گذشتگی‌ها، آن تواضع و فروتنی‌، ‌آن ادب، آن مهربانی و عطوفت، آن ضعیف‌پروری، آن عدالت، آن آزادگی و آزادیخواهی، آن احترام به انسان، آن ایثار، آن شجاعت، آن مروت و مردانگی نسبت به دشمن، آن سخا و جود و كرم و... اگر علی(ع) همه اینها را داشت می‌داشت اما رنگ الهی نمی‌داشت مسلما این قدر كه امروز عاطفه‌انگیز و محبت خیز است نبود. علی(ع) از آن نظر محبوب است كه پیوند الهی دارد، دل‌های ما به طور ناخودآگاه در اعماق خویش با حق سرو سر و پیوستگی دارد و چون علی(ع) را آیت بزرگ حق و مظهر صفات حق می‌یابند به او عشق می‌ورزند. درحقیقت پشتوانه عشق علی(ع) پیوند جان‌ها با حضرت حق است كه برای همیشه در فطرت‌ها نهاده شده و چون فطرت‌ها جاودانی است مهر علی(ع) نیز جاودان است. نقطه‌های روشن در وجود علی(ع) بسیار زیاد است اما آنچه برای همیشه او را درخشنده و تابان قرار داده ایمان و اخلاص اوست و آن است كه به وی جذبه الهی داده است.
9. علی(ع) مردی دشمن‌‌ساز و ناراضی‌ساز: علی(ع) مردی دشمن ساز و ناراضی ساز بود، این یكی دیگر از افتخارات بزرگ اوست. هر آدم هدفدار و مبارز و مخصوصا انقلابی كه در پی عملی ساختن هدف‌های مقدس خویش است مصداق قول خداست كه “یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومه لائم: در راه خدا می‌كوشند و از سرزنش، سرزنشگری بیم نمی‌كنند. ” (4)
اگر شخصیت علی (ع)، امروز تحریف نمی‌شد و همچنان‌كه بوده ارائه داده می‌شد، بسیاری از مدعیان دوستیش در ردیف دشمنانش قرار می‌گرفتند! علی(ع) در راه خدا از كسی ملاحظه نداشت بلكه اگر به كسی عنایت می‌ورزید و از كسی ملاحظه می‌كرد به خاطر خدا بود. قهرا این حالت، دشمن ساز است و روح‌های پر طمع و پر آرزو را رنجیده می‌كند و به درد می‌آورد. در میان اصحاب پیغمبر (ص) هیچ‌كس مانند علی(ع) دوستانی فداكار نداشت، همچنانكه هیچ كس مانند او دشمنانی این چنین جسور و خطرناك نداشت. مردی بود كه حتی بعد از مرگ، جنازه‌اش مورد هجوم دشمنان واقع گشت. او خود از این جریان آگاه بود و آن را پیش‌بینی می‌كرد و لذا وصیت كرد كه قبرش مخفی باشد و جز فرزندانش دیگران ندانند، تا آنكه حدود یك قرن گذشت و دولت امویان منقرض گشت، خوارج نیز منقرض شدند و یا سخت ناتوان گشتند، كینه‌ها و كینه‌توزی‌ها كم شد و به دست امام صادق (ع) تربت مقدسش اعلان گشت.
10. علی(ع) مظهر جامعیت و انسان كامل: یكی از مظاهر جامعیت و انسان كامل بودن علی(ع) این است كه در مقام اثبات و عمل با فرقه‌های گوناگون و انحرافات مختلف روبرو شده و با همه مبارزه كرده است. گاهی او را در صحنه مبارزه با پول پرست‌ها و دنیا پرستان متجمل می‌بینیم، گاهی هم در صحنه مبارزه با سیاست پیشه‌های ده رو و صدرو، گاهی با مقدس نماهای جاهل و منحرف. لذا وجود مقدس حضرت علی(ع) در دوران خلافتش سه دسته را از خود طرد كرد و با آنان به پیكار برخاست؛ اصحاب جمل كه خود آنان را ناكثین نامید و اصحاب صفین كه آنها را قاسطین خواند و اصحاب نهروان یعنی خوارج كه خود آنها را مارقین می‌خواند. (5)
11. مبارزه علی(ع) با دو طبقه: سراسر وجود علی (ع)، تاریخ و سیرت علی (ع)، خلق و خوی علی (ع)، رنگ و بوی علی (ع)، سخن و گفتگوی علی(ع) درس و سرمشق و تعلیم و رهبری است. همچنان كه جذب‌های علی(ع) برای ما آمرزنده و درست است، دفع‌های او نیز چنین است، ما معمولا در زیارت‌های علی(ع) و سایر اظهار ادب‌ها مدعی می‌شویم كه ما دوست دوست تو، و دشمن دشمن تو هستیم. تعبیر دیگر این جمله این است كه به سوی آن نقطه می‌رویم كه در جو جاذبه تو قرار دارد و تو جذب می‌كنی و از آن نقاط دوری می‌گزینم كه تو آنها را دفع می‌كنی.
علی(ع) دو طبقه را سخت دفع كرده است1؛ - منافقان زیرك. -2 زاهدان احمق.
همین دو درس، برای مدعیان تشییع او كافی است كه چشم باز كنند و فریب منافقان را نخورند، تیزبین باشند و ظاهربینی را رها نمایند.

پی نوشتها:
1. نهج‌البلاغه، حكمت 139
2. نهج‌البلاغه، خطبه 149
3. نهج‌البلاغه، حكمت 42
4. سوره مائده، 54
5. و قبل از آن حضرت، پیغمبر (ص) آنان را به این نام‌ها نامید كه به وی گفت: “ستقاتل بعدی الناكثین و القاسطین و المارقین” پس از من با ناكثین و قاسطین و مارقین مقاتله خواهی كرد. این روایت را ابن‌ابی‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه، ج 1، ص 201 نقل می‌كند و می‌گوید این روایت یكی از دلایل نبوت حضرت ختمی مرتب است، زیرا كه اخباری صریح است از آینده و غیب كه هیچ‌گونه تاویل و اجمالی در آن راه ندارد.
حضرت علی‌ (ع) در کلام شهید مطهری
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 |

شهید آیت‌الله مطهری می‌گوید: تا صد سال بعد از وفات امیرالمؤمنین(ع) مزار ایشان مخفی بود تا این که امام صادق‌(ع) آن را آشکار کرد و فرمود سایبانی برای قبر مطهر جدش تهیه شود.

 استاد شهید مرتضی مطهری با بررسی روش زندگی ائمه و دقت در روش ائمه، در مواجهه با مشکلات، متدولوژی و روش‌شناسی ائمه را تبیین کرد که مطالعه آن را ضروری و رجوع به آن را لازم می‌کند. با توجه به این شب‌های عزیز بخشی از سیره امام علی علی(ع) تقدیم می‌شود:‌ می‌دانیم که علی(ع) پیوسته در دوران خلافت خلفا از بیان این مطلب که خلافت، حق طلق اوست خودداری نمی‌کرد و در عین حال می‌بینیم بعد از کشته شدن عثمان در اثر یک انقلاب خونین علیه او، آنگاه که مردم ریختند به خانه علی و دور او را گرفتند و اصرار فراوان کردند که با او بیعت کنند و وی زمام امور را به دست گیرد، علی(ع) امتناع کرد و از پذیرش خلافت کراهت داشت.
جمله‌هایی که عرض کردم در نهج‌البلاغه است. می‌فرماید: «دعونی و التمسوا غیری» مرا رها کنید و بروید دنبال کس دیگر. بعد خود امام علت امتناع خودش را توضیح می‌دهد، برای اینکه کسی تصور نکند که – العیاذبالله – امام خود را لایق خلافت و بعد از پیغمبر، شایسته‌ترین فرد برای زمامداری نمی‌داند.
توضیح می‌دهد که اوضاع فوق‌العاده آشفته است و یک آینده آشفته‌تر در جلوی ماست. عبارت این است: «فانا مستقبلون امر اله وجوه و الوان» یعنی ما جریانی را در پیش داریم که این جریان مشتبه است، رنگهای مختلف و چهره‌های گوناگون دارد؛ ما یک آینده روشنی در پیش نداریم، آینده‌ای داریم با چند چهره و چند رنگ مختلف.
بعد امام جمله‌ای دارد که در آن جمله مطلب را بیان می‌کند: «وان الافاق قد اغامت» افقها را مه گرفته است؛ مثل وقتی که مه زیاد پیدا می‌شود و انسان جلوی چشم خودش را هم نمی‌بیند. «و الحجه قد تنکرت» شاهراه به صورت کوره راه درآمده و ناشناخته است و مردم دیگر شاهراه را تشخیص نمی‌دهند. ولی در آخر یک جمله‌ای به عنوان اتمام حجت فرمود: این را هم بدانید که اگر من زمام خلافت را به دست گیرم. آنچنان رفتار می‌کنم که خودم می‌دانم نه آنچنان که شما می‌خواهید: «و اعلموا انی اجبتکم رکبت بکم ما اعلم». این بود که در آخر فرمود: مرا به حال خود بگذارید، فعلا اگر من مثل گذشته وزیر باشم بهتر است از اینکه امیر باشم.
این جمله‌ها نشان می‌دهد که علی(ع) مشکلات فراوانی را در مورد خلافت خود پیش‌بینی می‌کرد، همان مشکلاتی که بعد رخ داد و چهره نمود. آن مشکلات چه بود؟ من در این یک جلسه نمی‌توانم همه آن مشکلات را برای شما شرح بدهم. بحث من درباره مشکل بزرگ علی است. می‌خواهم آن یک مشکل را شرح بدهم. سایر مشکلترین مشکل علی و بزرگترین معضله‌ای که علی(ع) گرفتار آن شد.

* خوارج مشکل اساسی علی(ع)

مشکل اساسی که من می‌خواهم عرض کنم، که همه اینها مقدمه برای این مطلب بود، این است: در زمان پیغمبر اکرم، طبقه‌ای که پیغمبر اکرم به وجود آورد، صرفا طبقه‌ای نبود که  یک انقلاب بپا شود و عده‌ای در زیر پرچمی جمع بشوند. پیغمبر وظیفه‌ای را تعلیم داد، متفقهشان کرد، قدم به قدم جلو آورد، تعلیم و تربیت اسلامی را تدریجا در روح اینها نفوذ داد. پیغمبر سیزده سال در مکه بود، انواع زجرها و شکنجه‌ها و رنجها از مردم قریش متحمل شد ولی همواره دستور به صبر می‌داد. هر چه اصحاب می‌گفتند: یا رسول‌الله! آخر اجازه دفاع به ما بدهید، ما چقدر متحمل رنج بشویم، چقدر از ما را اینها بکشند و زجرکشمان کنند، چقدر ما را روی این ریگهای داغ حجاز بخوابانند و تخته سنگها را روی سینه‌های ما بگذارند، چقدر ما را شلاق بزنند، پیغمبر اجازه جهاد و دفاع نمی‌داد. در آخر فقط اجازه مهاجرت داد که عده ای به حبشه مهاجرت کردند و مهاجرت سودمندی هم بود. پیغمبر در مدت این سیزده سال چه می‌کرد؟ تربیت می‌کرد، تعلیم می‌داد، یعنی هسته اصلی اسلام را به وجود می‌آورد. آن عده‌ای که شاید هنگام مهاجرت حدود هزار نفر بودند، عده‌ای بودند که با رح اسلام آشنا بودند و اکثریت آنها تربیت‌شان هم تربیت اسلامی بود. شرط اول یک نهضت، وجود یک کادر تعلیمی و تربیتی است که از یک عده افراد تعلیم داده شده و تربیت شده و آشنا به اصول و هدف و تاکتیک مرام به وجود آمده باشد. اینها را می‌شود به صورت یک هسته مرکزی به وجود آورد و بعد دیگران که ملحق می‌شوند شاگردهای اینها باشند و خودشان را با اینها تطبیق بدهند. سر موفقیت اسلام این بود.

*حضرت رسول(ص) با کفر صریح و حضرت علی (ع) با کفر زیر پرده روبه‌رو بود

بنابراین تفاوت‌های میان وضع علی(ع) و وضع پیغمبر(ص) یکی این بود که پیغمبر با مردم کافر، یعنی با کفر صریح، با کفر مکشوف و بی‌پرده روبرو بود، با کفری که می‌گفت: من کفرم، ولی علی با کفر در زیر پرده یعنی با نفاق روبرو بود؛ با قومی روبرو بود که هدفشان همان هدف کفار بود اما در زیر پرده اسلام، در زیر پرده قدس و تقوا، در زیر لوای قرآن و ظاهر قرآن و تفاوت دوم این بود که در دوره خلفا، مخصوصا در دوره عثمان، آن مقداری که باید و شاید دنبال تعلیم و تربیتی را که پیغمبر گرفته بود نگرفتند. فتوحات اسلامی زیادی صورت گرفت. فتوحات به تنهایی کاری نمی‌تواند بکند. پیغمبر سیزده سال در مکه ماند و اجازه نداد که مسلمین حتی از خودشان دفاع کنند، چون افراد هنوز لایق این دفاع و جهاد نبودند.
اگر دست به جهاد و فتوحات هم باید زد، به تناسب توسعه فرهنگ و ثقافت اسلامی است؛ یعنی همین طور که از یک طرف فتوحات تازه می‌شود باید به موازات آن، فرهنگ و ثقافت اسلامی هم توسعه پیدا کند؛ مردمی که به اسلام می‌گروند و حتی آنها که مجذوب اسلام می‌شوند، اصول و حقایق و  اهداف اسلام، پوسته و هسته اسلام، همه اینها را بفهمند و بشناسند. ولی در اثر این غفلتی که در زمان خلفا صورت گرفت، یکی از پدیده‌های اجتماعی که در دنیای اسلامی رخ داد این بود که طبقه‌ای در اجتماع اسلامی پیدا شد که به اسلام علاقه‌مند بود، به اسلام مومن و معتقد بود اما فقط ظاهرا اسلام را می‌شناخت، با روح اسلام آشنا نبود؛ طبقه‌ای که هر چه فشار می‌آورد فقط روی مثلا نماز خواندن بود نه روی معرفت، نه روی شناسایی اهداف اسلامی.
یک طبقه مقدس مآب و متسک و زاهد مسلک در دنیای اسلام به وجود ‌آمد که پیشانی‌های اینها از کثرت سجود پینه بسته بود، کف دست‌ها و سر زانوهای اینها از بس که در روی زمین‌ها (نه در روی فرش‌ها) سرها را به سجده گذاشته بودند و دست‌ها و زانوها را روی خاک‌ها و شن‌ها قرار داده بودند و سجده‌های بسیاری طولانی (یک ساعته و دو ساعته و پنج ساعته) کرده بودند پینه بسته بود.
وقتی که علی(ع) ابن عباس را سراغ اینها فرستاد آنگاه که همین‌ها علیه علی(ع) طغیان و شورش کرده بودند، هنگامی که آمد خبر آورد، این طور توضیح داد: «لهم جباه قرحه لطول السجود». پیشانی‌هایشان از کثرت سجده مجروح شده است: «و ایدکثفنات الابل» دست‌هایی که مثل زانوی شتر پینه بسته است، «علیهم فمص مرحضه» لباسهای کهنه زاهد مآبانه به تن دارند، «وهم مسمرون» از همه بالاتر قیافه مصمم و تصمیم قاطع اینهاست. حالا آب بیار حوض پر کن!
یک چنین طبقه‌ای، یعنی طبقه متنسک جاهل، طبقه متعبد جاهل، طبقه خشکه مقدس در دنیای اسلام به وجود آمد که با تربیت اسلامی آشنا نیست ولی علاقه‌مند به اسلام است، یا روح اسلام آشنا نیست ولی به پوست اسلام چسبیده است، محکم هم چسبیده است. علی این طبقه را اینگونه توصیف می‌کند: یک مردمی خشن با روحیه‌هایی پست، مردمانی بر ده صفت، روحشان آقا نیست، در روح اینها آقایی وجود ندارد، از اراذل مردم هستند، معلوم نیست از کدام گوشه‌ای پیدا شده‌اند، یکی از این گوشه آمده، یکی از آن گوشه (یک مردم بی‌بنه‌ای، یک مردم بی‌بوته‌ای، معلوم نیست از کجا آمده‌اند، مردمی که تازه باید بیایند در کلاس اول اسلام بنشینند و درس اسلام را یاد بیگرند، سواد ندارند، معلومات ندارد، قرآن را نمی‌دانند چیست، معنی قرآن را نمی‌فهمند، سنت پیغمبر را نمی‌فهمند) اینها باید تعلیم بشوند، تربیت بشوند، اینها تعلیم و تربیت اسلامی پیدا نکرده‌اند. اینها جزء مهاجرین و انصار که پیامبر آنها را تربیت کرد که نیستند، یک مردمی (هستند) که تربیت اسلامی ندارند.
علی‌(ع) در شرایطی خلافت را به دست می‌گیرد که چنین طبقه‌ای هم در میان مسلمین وجود دارد و در همه جا هسند؛ در لشکریان خودشان هم از این طبقه وجود دارند. جریان جنگ صفین و حیله معاویه و عمروعاص – که مکرر شنیده‌اید – پیش می‌آید. آن ساعتی که اینها احساس می‌کنند که دارند شکست می‌خوردند و شکست‌شان،نهایی است، نقشه می‌کشند که از همین طبقه استفاده کنند.
دستور می‌دهند قرآنها را بالای نیزه می‌کنند: ایهاالناس! همه ما اهل قرآنیم، همه ما اهل قبله هستیم، چرا می‌جنگید؟ اگر می‌خواهید بجنگید پس بیایید این قرآنها را بزنید. فورا همین طبقه دست از جنگ کشیدند، گفتند ما با قرآن نمی‌جنگیم. آمدند خدمت علی(ع) که دیگر قضیه حل شد، قرآن به میان آمد، حالا که قرآن به میان آمده دیگر جنگ معنی ندارد. علی فرمود: مگر شما نمی‌دانید که از روز اول سخن من به اینها این است که بیایید ما براساس قرآن حکومت و قضاوت کنیم، ببینیم حق با کیست؟ اینها دروغ می‌‌گویند، اینها قرآن را به میان نیاورده‌اند، جلد و کاغذ قرآن را سپر قرار داده‌اند برای اینکه بعد باز علیه قرآن قیام کنند؛ اهمیت ندهید، من امام شما هستم، من قرآن ناطق شما هستم، بزنید بروید جلو. گفتند: عجب! چه حرف‌ها می‌زند؟! ما تا به حال تو را آدم خوبی می‌دانستیم و می‌گفتیم تا آدم خوبی هستی، معلوم شد تو هم آدم جاه‌طلبی هستی، یعنی ما برویم با قرآن بجنگیم؟! خیر، نمی‌جنگیم. بسیار خوب، شما نجنگید.

* مشکل «خشکه مقدس‌ها» از معاویه برای امام علی(ع) بیشتر بود

مالک اشتر مشغول پیشروی بود، گفتند: فورا فرمان بده که مالک اشتر برگردد که دیگر جنگ با قرآن روا نیست. فشار زیاد آوردند.  علی(ع) پیغام داد که مالک برگرد. مالک برنگشت، گفت: آقا اجازه بدهید، یکی دو ساعت دیگر بیشتر باقی نمانده است، شکست نهایی نصیب اینها می‌شود. آمدند که مالک بر نمی‌گردد. گفتند: یا مالک را برگردان یا همین مکان با این شمشیرهای خودمان (بیست هزار نفر بودند) قطعه قطعه‌ات می‌‌کنیم.
تو داری با قرآن می‌جنگی؟! علی پیغام داد: مالک اگر می‌خواهی علی را زنده ببینی برگرد. قضیه حکمین پیش آمد گفتند: دو نفر حکم (داور) معین کنیم، حالا دیگر قرآن به میان آمده. بسیار خوب، داور معین کنیم. آنها عمروعاص شیطان را معین کردند. علی، این عباس عالم دانشمند زیرک را پیشنهاد کرد. گفتند. خثر، ابن عباس پسر عمویت است، قوم و خویش توست، ما باید کسی را انتخاب کنیم که با تو قوم و خویش نباشد. فرمود: مالک اشتر. گفتند: نه، ما مالک اشتر را قبول نداریم. چند نفر دیگر را هم قبول نکردند. گفتند: ما فقط ابوموسی اشعری را قبول داریم. حالا ابوموسی کیست؟ آیا جزء لشکریان علی است؟ نه، ابوموسی کسی است که قبلا حاکم کوفه بوده و علی‌(ع) او را از حکومت کوفه معزول کرده است. یک آدمی است که اصلا در دلش با علی(ع) دشمنی دارد. ابوموسی را آوردند. ابوموسی هم گول عمروعاص را خورد و آن حلقه‌ای که به بازی شبیه‌تر بود از امر جدی و مکرر شنیده‌اید. رخ داد.
وقتی که فهمیدند گول خورده‌اند، گفتند اشتباه کردیم. حالا که می‌گویند اشتباه کردیم، اقرار آن اشتباهشان اشتباه دیگری است. نگفتند اشتباه کردیم آن روزی که از جنگ با معاویه دست برداشتیم و ما باید می‌جنگیدیم؛ این، جنگ با قرآن نبود، جنگ له قرآن بود نه علیه قرآن، گفتند: نه، آن درست بود و نگفتند اشتباه کردیم که ا بوموسی را معین کردیم، باید تسلیم ابن‌عباس می‌شدیم یا مالک اشتر را می‌فرستادیم. گفتند: اساسا اینکه ما قبول کردیم در دین خدا دو تا انسان بیایند داوری کنند کفر است. در قرآن می‌فرماید: «ان الحکم الا لله» حکم منحصرا مال خداست. چون قرآن گفته حکم منحصرا مال خداست، هیچ انسانی حق داوری ندارد پس اساسا داور معین کردن، کفر و شرک بوده است. همه‌مان کافر شدیم. ما که توبه کردیم: «استغفرالله ربی و اتوب الیه». آمدند سراغ علی: علی! تو هم که مثل ما کافر شدی، تو هم استغفار کن. (حالا ببینید مشکل چیست؟ معاویه مشکل علی است یا این خشکه مقدس‌ها؟ عمروعاص مشکل علی است یا این خشکه مقدس‌ها(؟) فرمود: شما اشتباه می‌کنید، حکمیت کفر نیست، معنی آیه را شما نمی‌دانید: «ان الحکم الا لله» یعین قانون فقط از ناحیه خدا باید وضع بشود یا کسی که خدا به او اجازه داده است. ما که نخواستیم کسی دیگر بیاید برایمان قانون معین کند. ما گفتیم، قانون قانون قرآن؛ دو نفر بیایند مطابق قرآن داوری کنند، خدا که نمی‌آید در اختلافات افراد داوری کند! گفتند: حرف همین است و همین علی قفرمود: من هرگز گناهی را که مرتکب نشده‌ام اقرار نمی‌کنم و هرگز چیزی را که خلاف شرع نیست نمی‌گویم خلاف شرع بوده است. من چطور بیایم به خدا و پیغمبر دروغ ببندم، بگویم حکم قرار دادن، داور قراردادن در اختلافات، خلاف شرع و کفر است؛ خیر، کفر نیست، شما هر کاری می‌خواهید بکنید.

* شهادت علی (ع)

«ابن ملجم» یکی از آن نه نفر زهاد و خشکه مقدس‌هاست که می‌روند در مکه و آن پیمان معروف را می‌بندند. و می‌گویند همه فتنه‌ها در دنیای اسلام معلول سه نفر است. علی، معاویه و عمروعاص. ابن ملجم نامزد می‌شود که بیاید علی را بکشد. قرار شان کی است؟ شب نوزدهم ماه رمضان چرا این شب را قرار گذاشته‌ بودند؟ «ابن ابی الحدید» می‌گوید: نادانی را ببین. اینها شب نوزدهم ماه رمضان را قرار گذاشتنند. گفتند چون این عمل ما یک عبادت بزرگ است آن را در شب قدر انجام بدهیم که ثوابش بیشتر باشد.
ابن ملجم آمد به کوفه و مدت‌ها در کوفه منتظر شب موعود بود. در این خلال‌هاست که بادختری به نام «قطام» که او هم خارجی و هم مسلک خودش است آشنا می‌شود، عاشق و شیفته او می‌گردد شاید تا اندازه‌ای می‌خواهد این فکرها را فراموش کند. وقتی که می‌رود با اومسئله ازدواج را در میان می‌گذارد او می‌گوید من حاضرم ولی مهر من خیلی سنگین است. این هم از بس شیفته اوست می‌گوید هر چه بگویی حاضرم. می‌گوید سه هزار درهم. می‌گوید مانعی ندارد. یک برده مانعی ندارد. یک کنیز. چهارم کشتن علی بن ابیطالب. اول که خیال می‌کرد در مسیر دیگری غیر از مسیر کشتن علی (ع) قرار گرفته است تکان خورد گفت ما می‌خواهیم ازدواج کنیم که خوش زندگی کنیم. کشتن علی که مجالی برای ازدواج و زندگی ما نمی‌گذارد. گفت: مطلب همین است. اگر می‌خواهی به وصال من برسی باید علی را بکشی. زنده ماندی که می‌رسی. نماندی که هم که هیچ. مدت‌ها در شش و پنج این فکر بود.
می‌گوید این چند چیز را به عنوان مهر از من خواست.بعد خودش می‌گوید: در دنیا مهری به این سنگینی پیدا نشده و راست هم می‌گوید. می‌گوید هر مهری در دنیا هر اندازه بالا باشد این قدر نیست که به حد علی برسد. مهر زن من خون علی است. بعد می‌گوید: و هیچ تروری در عالم نیست و تا دامنه قیامت واقع نخواهد شد و مگر اینکه از ترور ابن ملجم کوچکتر خواهد بود و راست هم گفت.

* علی(ع) با کسی کینه ندارد برای همین همیشه روی حساب حرف می‌زند

آن وقت ببینید علی چه وصیت می‌کند؟ علی در بستر مرگ افتاده است. دو جریان را در کشوری که پشت سر خود می‌گذارد می‌بیند یکی جریان معاویه و به اصطلاح قاسطین، منافقینی که معاویه در راس آنهاست. و یکی هم جریان خشکه مقدس‌ها، که خود اینها با یکدیگر تضاد دارند. حالا اصحاب علی بود از او چگونه رفتار کنند؟ فرمود: بعد ازمن دیگر اینها را نکشید. درست است که اینها مرا کشتند ولی بعد از من اینها را نکشید. چون بعد از من شما هر چه که اینها را بکشید به نفع معاویه کار کرده‌اید نه به نفع حق و حقیقت. و معاویه خطرش خطر دیگری است. فرمود: «لا تقتلو الخوارج بعدی فلیس من طلب الحق فاحطاه کمن طلب الباطل فادرکه» خوارج را بعد از من نکشید که آن که حق را می‌خواهد و اشتباه کرده مانند آن که ابتدا باطل را می‌خواسته و به آن رسیده است، نیست. اینها احمق و نادان‌اند ولی او از اول دنبال باطل بود وبه باطل خودش هم رسید.
علی با کسی کینه ندارد همیشه روی حساب حرف می‌زند. همین ابن ملجم را که گرفتند و اسیر کردند. آوردند خدمت مولی علی (ع) حضرت با یک صدای نحیفی (در اثر ضربت خوردن) چند کلمه با او صحبت کرد،‌فرمود: چرا این کار را کردی؟ آیا من بد امامی برای تو بودم؟ (من نمی‌دانم یک نوبت بوده است یا دو نوبت و بیشتر. ولی همه اینها را که عرض می‌کنم نوشته‌اند) یک بار مثل اینکه تحت تاثیر روحانیت علی قرار گرفت گفت،. آیا یک آدم شقی و جهنمی را تومی‌توانی نجات دهی؟ من بدبخت بودم که چنین کاری کردم. و هم نوشته‌اند که یک بار که علی با او صحبت کردند با علی با خشونت سخن گفت: علی من آن شمشیر را که خریدم با خدای خودم پیمان بستم که با این شمشیر بدترین خلق خدا کشته شود و همیشه از خدا خواسته‌ام و دعاکرده که خدا با این شمشیر بدترین خلق خودش را بکشد. فرمود: اتفاقا این دعای تو مستجاب شده است چون خودت را به همین شمشیر خواهند کشت.
علی (ع) از دنیا رفت. اودر شهر بزرگی مانند کوفه است غیر از آن عده خوارج نهروانی باقی مردم همه آرزو می‌کنندکه در تشییع جنازه علی شرکت کنند بر علی بگریند و زاری کنند. شب بیست و یکم مردم هنوز نمی‌دانند که بر علی چه دارد می‌گذرد. علی بعد از نیمه شب از دنیا رفته است تا علی از دینا می‌رود فورا همان شبانه فرزندان علی (امام حسن،‌حسین، محمدبن حنیفه، ابوالفضل االعباس) و عده‌ای از شیعیان خاص که شاید از شش هفت نفر تجاوز نمی‌کردند. محرمانه علی را غسل دادند و کفن کردند و در نقطه‌ای که ظاهرا خود علی قبلا معین فرموده بود که همین مدفن شریف آن حضرت است و طبق روایات بعضی از انبیای عظام نیز در همین سرزمین مدفون هستند.
در همان تاریکی شب دفن کردند و احدی نفهمید. بعد محل قبر را هم مخفی کردند و به کسی نگفتند فردا مردم فهمیدند که دیشب علی دفن شده محل دفن علی کجاست؟ گفتند لازم نیست کسی بداند و حتی بعضی نوشته‌اند امام حسن (ع) صورت جنازه‌ای را تشکیل دادند و به مدینه فرستادند. که مردم خیال کنند که علی را بردند مدینه دفن کنند. چرا؟ به خاطر همین خوارج برای اینکه اگر اینها می‌دانستند علی (ع) را کجا دفن کرده‌اند. به مدفن علی(ع) جسارت کردند.
می‌رفتند نبش قبر می‌کردند و جنازه علی را از قبرش بیرون می‌کشیدند تا خوارج در دنیا بودند و حکومت می‌کردند. غیر از فرزندان علی(ع) (ائمه اطهار) کسی نمی‌دانست علی کجا دفن شده است تا اینکه آنها بعد از حدود صد سال منقرض شدند بنی امنیه هم رفتند دوره بنی‌عباس رسید دیگر مزاحم این جریان نمی‌شدند.
امام صادق‌(ع) برای اولین بار محل قبر علی (ع) را آشکار فرمود. همین صفوان معروفی که شما در زیارت عاشورا دعایی می‌خوانید که در سند آن نام او آمده است می‌گوید من خدمت امام صادق در کوفه بودم ایشان ما را آورد سر قبر علی‌(ع) و فرمود قبر علی(ع) اینجاست و دستور داد ظاهرا برای اولین بار سایبانی برای قبر علی تهیه کنیم و از آن وقت قبر علی (ع) آشکار شد.
پس این مشکل بزرگ برای علی (ع) منحصر به زمان حیاتش نبود تا صد سال بعد از وفات علی هم قبر علی از ترس اینها مخفی بود.
السلام علیک یا ابالحسن، السلام علیک یا امیرالمومنین. تو و اولاد تو چقدر مظلوم بودید. من نمی‌دانم آقاامیرالمومنین مظلومتر است یا فرزند بزرگوارش اباعبدالله الحسین؟ همانطوری که پیکر علی از شر دشمن راحتی ندارد بدن فرزند عزیزش حسین هم از شر دشمن آسایش ندارد و شاید به همین جهت است که فرمودند : لا یوم کیومک یا اباعبدالله هیچ روزی مانند روز فرزند من حسین نیست. امام حسین بدن علی (ع) را مخفی کرد چرا؟ برای اینکه به بدن علی جسارت نشود اما وضع کربلا طور دیگری بود. امام زین‌العابدین (ع) قدرت پیدا نکرد که بدن حسین را بعد از شهادت فورا مخفی کند نتیجه‌اش همان شد که نمی‌خواهیم نام ببریم.

نماز در نهج البلاغه
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 |

نماز در نهج البلاغه

 در نهج‌البلاغه‌ چنین‌ آمده‌ است‌  «خداوند بندگان‌ مؤمن‌ را با نمازها و زکاتها و روزه‌های‌ دشوار از کبر و خودبینی‌ محافظت‌ و حراست‌ می‌کند به‌ پیکر آنان‌ آرامش‌ می‌بخشد، به‌ دیدگان‌ آنان‌ فروتنی‌ می‌دهد، نفس‌ آنان‌ را رام‌ می‌سازد، دل‌های‌ آنان‌ را افتادگی‌ می‌آموزد و خودپسندی‌ را از آنان‌ دور می‌کند».
نماز

به‌ خاطر نقش‌ الگویی‌ که‌ حضرت‌ علی‌(ع‌) در زندگی‌ اکثر اقشار جامعه‌ دارد و سخنانی‌ که‌ حضرت‌ علی‌(ع‌) در این‌ زمینه‌ داشتند به‌ پاره‌ای‌ از سخنان‌ آن‌ حضرت‌ دربارة‌ نماز با توجه‌ به‌ نهج‌البلاغه‌ می‌پردازیم‌.

 

1- نقش‌ اساسی‌ نماز و اهتمام‌ به‌ نماز

حضرت‌ علی‌(ع‌) ضمن‌ تأکید بر امر نماز، از عوامل‌ سقوط‌ دوزخیان‌ نخواندن‌ نماز برمی‌شمرد و می‌فرماید:

«تعاهدوا امر الصلاة‌ و حافظوا علیها و استکثروا منها و تقربوا بها فانها «کانت‌ علی‌ المؤمنین‌ کتاباً موقوتاً» الا تسمعون‌ الی‌ جواب‌ اهل‌ النار حین‌ سئلوا: «ما سئلکم‌ فی‌ سقر؟ قالوا: لم‌ نک‌ من‌ المصلین‌.» و انها لتحت‌ الذنوب‌ حت‌ الورق‌ و تطلقها. اطلاق‌ الربق‌ و شبهها رسول‌ الله‌ - صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله‌ و سلم‌ - بالحمة‌ تکون‌ علی‌ باب‌ الرجل‌ فهو یغتسل‌ منها فی‌ الیوم‌ واللیلة‌ خمس‌ مرات‌ فما عسی‌ ان‌ یبقی‌ علیه‌ من‌ الدرن‌» 1

«مردم‌! نماز را برعهده‌ گیرید و آن‌ را حفظ‌ کنید، زیاد نماز بخوانید و با نماز خود را به‌ خدا نزدیک‌ کنید. نماز فریضة‌ واجبی‌ است‌ که‌ در وقت‌های‌ خاص‌ بر مؤمنان‌ واجب‌ گردیده‌ است‌. آیا به‌ پاسخ‌ دوزخیان‌ گوش‌ فرا نمی‌دهید آن‌ هنگام‌ که‌ از آن‌ها پرسیدند: چه‌ چیز شما را به‌ دوزخ‌ کشانده‌ است‌؟ گفتند: ما از نمازگزاران‌ نبودیم‌. همانا نماز! گناهان‌ را چونان‌ برگ‌های‌ پاییزی‌ فرو می‌ریزد و غل‌ و زنجیر گناهان‌ را از گردن‌ها می‌گشاید. پیامبر اسلام‌(ص‌) نماز را به‌ چشمه‌ آب‌ گرمی‌ که‌ بر درِ سرای‌ مردی‌ جریان‌ داشته‌ باشد تشبیه‌ کرد. اگر روزی‌ پنج‌ بار خود را در آن‌ شستشو دهد، هرگز چرک‌ و آلودگی‌ در بدن‌ او نماند.»

به‌ حضرت‌ علی‌(ع‌) عرض‌ شد: نظر شما دربار‌ه کسی‌ که‌ نماز نمی‌خواند چیست‌؟ آن‌ حضرت‌ فرمودند: کافر است‌. 2

بر اهتمام‌ به‌ نماز نوجوانان‌ نیز تأکید فراوانی‌ شده‌ است‌: «عملوا صبیانکم‌ الصلوة‌ و خذوهم‌ بها اذا بلغوا الحلم‌» 3 به‌ کودکان‌ نماز بیاموزید و آن‌ را به‌ هنگام‌ بلوغ‌ بر ترک‌ نماز مؤاخذه‌ کنید.

«اذا عقل‌ الغلام‌ و قرا شیئاً من‌ القران‌ علم‌ الصلوة‌» 4 «هرگاه‌ پسربچه‌ به‌ حد رشد برسد و مقداری‌ از قرآن‌ را بخواند، باید به‌ او نماز آموخته‌ شود».

نماز را در وقت‌ خودش‌ به‌ جای‌ آر، نه‌ این‌ که‌ در بیکاری‌ زودتر از وقتش‌ بخوانی‌ و به‌ هنگام‌ درگیری‌ و کار، آن‌ را تأخیر بیندازی‌ و بدان‌ که‌ تمام‌ کردار خوبت‌ در گرو نماز است‌

2 - نماز وسیله‌ تقرب‌

بهترین‌ و نزدیک‌ترین‌ راه‌هایی‌ که‌ انسان‌ می‌تواند به‌ خالق‌ خویش‌ برسد، در خطبه‌ یکصد و ده‌ آن‌ حضرت‌ بیان‌ شده‌ است‌. «ان‌ افضل‌ ما توسل‌ به‌ المتوسلون‌ الی‌ الله‌... و اقام‌ الصلوة‌ فانها الملة‌» 5 «بی‌گمان‌ برترین‌ وسیله‌ پیوستگی‌ پیوستگان‌ به‌ خدای‌ سبحان‌ عبارت‌ است‌ از: برپا نمودن‌ نماز به‌ عنوان‌ آیین‌ امت‌».

«الصلاة‌ قربان‌ کل‌ تقی‌». 6 حضرت‌ علی‌(ع‌) فرمودند: نماز موجب‌ نزدیکی‌ هر پارسایی‌ به‌ خداست‌.

 

3 - فرهنگ‌ نماز

«اللهم‌ انی‌ اول‌ من‌ اناب‌ و سمع‌ واجاب‌ لم‌ یسبقنی‌ الا رسول‌ الله‌(ص‌) بالصلوة‌». 7 «خدایا من‌ نخستین‌ کسی‌ هستم‌ که‌ به‌ تو روی‌ آورد و دعوت‌ تو را شنید و اجابت‌ کرد، در نماز کسی‌ از من‌ جز رسول‌ خدا(ص‌) پیشی‌ نگرفت‌. ابن‌سینا دانشمند بزرگ‌ اسلامی‌ با استفاده‌ از فرهنگ‌ نماز می‌گوید: هرگاه‌ در یکی‌ از مسایل‌ علمی‌ مشکلی‌ به‌ وجود می‌آمد و کسی‌ نبود که‌ مرا یاری‌ کند، وضو گرفته‌ و به‌ مسجد رفتم‌. پس‌ از خواندن‌ دو رکعت‌ نماز حل‌ آن‌ مشکل‌ را از خداوند متعال‌ می‌طلبیدم‌. درنتیجه‌ مشکل‌ من‌ بدین‌ صورت‌ برطرف‌ می‌گردید.

 

نماز پڑهنا

4 - حق‌ نماز

«صل‌ الصلوة‌ لوقتها الموقت‌ لها و لا تعجل‌ وقتها لفراغ‌ ولا توحرها عن‌ وقتها لاشتغال‌. واعلم‌ ان‌ کل‌ شی‌ من‌ عملک‌ تبع‌ لصلاتک‌». 8 نماز را در وقت‌ خودش‌ به‌ جای‌ آر، نه‌ این‌ که‌ در بیکاری‌ زودتر از وقتش‌ بخوانی‌ و به‌ هنگام‌ درگیری‌ و کار، آن‌ را تأخیر بیندازی‌ و بدان‌ که‌ تمام‌ کردار خوبت‌ در گرو نماز است‌.

نماز معیار ارزش‌گذاری‌ سایر اعمال‌ انسان‌ است‌. شخص‌ نمازگزار علاوه‌ بر نماز خویش‌، باید سایر افراد خانواده‌ را نیز تشویق‌ به‌ خواندن‌ نماز بکند. این‌ موضوع‌ در خطبه‌ 199 علی‌(ع‌) به‌ طور واضح‌ بیان‌ شده‌ است‌. «و قد عرف‌ حقها رجال‌ من‌ المؤمنین‌ الذین‌ لا تشغلهم‌ عنها زینة‌ متاع‌ و لاقرة‌ عین‌ من‌ ولد ولا مالٍ...» 9

«همانا کسانی‌ از مؤمنان‌ حق‌ نماز را شناختند که‌ زیور دنیا از نماز بازشان‌ ندارد و روشنایی‌ چشمشان‌ یعنی‌ اموال‌ و فرزندان‌ مانع‌ نمازشان‌ نشود. خدای‌ سبحان‌ می‌فرماید: «مردانی‌ هستند که‌ تجارت‌ و خرید و فروش‌، آنان‌ را از یاد خدا و برپا داشتن‌ نماز و پرداخت‌ زکات‌ باز نمی‌دارد.»

رسول‌ خدا(ص‌) پس‌ از بشارت‌ به‌ بهشت‌ خود را در نماز به‌ زحمت‌ می‌انداخت‌، زیرا خداوند به‌ او فرمود: «خانواده‌ خویش‌ را به‌ نماز فرمان‌ ده‌ و بر انجام‌ آن‌ شکیبا باش‌. پس‌ پیامبر(ص‌) در پی‌ خانواده‌ خود را به‌ نماز فرمان‌ می‌داد و خود نیز در انجام‌ نماز شکیبا بود.»

نماز دربرگیرنده‌ آثار و برکاتی‌ است‌. با توجه‌ به‌ فرمایشات‌ حضرت‌ علی‌(ع‌) به‌ بیان‌ برخی‌ از موارد آن‌ می‌پردازیم‌:

الف‌ - نماز علامت‌ ایمان‌: «قال‌ النبی‌ صلی‌ الله‌ علیه‌ وآله‌: علم‌ الایمان‌ الصلوة‌ فمن‌ فرغ‌ لها قلبه‌ و قام‌ حدودها فهو مؤمن‌». 10 «رسول‌ خدا فرموده‌ است‌: نماز پرچم‌ و علامت‌ ایمان‌ است‌. پس‌ هر کس‌ قلبش‌ را آمادة‌ نماز کند و حد و حدود آن‌ را رعایت‌ کند، مؤمن‌ است‌.»

«اگر نمازگزار بداند که‌ چه‌ هاله‌ای‌ از جلال‌ خدا او را فرو می‌پوشاند، هرگز دوست‌ ندارد که‌ سر خود را از سجده‌اش‌ بردارد.»
ب‌ - نماز، جدایی‌ از کبر: حضرت‌ علی‌(ع‌) در این‌ که‌ نماز باعث‌ می‌شود فرد از کبر پیراسته‌ شود، فرمودند: «فرض‌ الله‌... والصلوة‌ تنزیها عن‌ الکبر و الزکوة‌ تسبیباً للرزق‌» 11 «خداوند برای‌ وارستن‌ از کبر نماز را و برای‌ رویش‌ روزی‌ زکات‌ را مقرر کرده‌ است‌.»

پ‌ - ارزش‌ نماز و تأثیر بر کارهای‌ دیگر: «واعلم‌ ان‌ کل‌ شی‌ء من‌ علمک‌ تبع‌ لصلوتک‌» 12 «و بدان‌ که‌ هر کار دیگرت‌ در ارزش‌ تابع‌ نمازت‌ خواهد بود.»

ت‌ - نماز، نزول‌ رحمت‌: «لو یعلم‌ المصلی‌ ما یغشا من‌ الرحمة‌ لما رفع‌ راسه‌ فی‌ السجود» 13 «اگر نمازگزار بداند که‌ چه‌ هاله‌ای‌ از جلال‌ خدا او را فرو می‌پوشاند، هرگز دوست‌ ندارد که‌ سر خود را از سجده‌اش‌ بردارد.»

ث‌ - نماز و آمرزش‌: امام‌ علی‌(ع‌) می‌فرمایند: هر کس‌ نماز را با معرفت‌ به‌ حق‌ آن‌ به‌ جای‌ آورد، آمرزیده‌ می‌شود.

ج‌ - نماز و اصلاح‌ گناهان‌: «و قال‌ علیه‌السلام‌: ما اهمنی‌ ذنب‌ امهلت‌ بعده‌ حتی‌ اصلی‌ رکعتین‌ واسال‌ الله‌ العافیة‌» 14

 

پی نوشت ها :

1 - المعجم‌ المفهرس‌ نهج‌البلاغه‌، خطبه‌ 199، ترجمه‌ محمد دشتی‌، کاظم‌ محمدی‌

2 - کنزالعمال‌، ج‌ 8، ص‌ 13، ح‌ 2165

3 - شرح‌ غرر و دررالکلم‌، ج‌ 4، ص‌ 363

4 - دعائم‌ الاسلام‌، ج‌ 1، ص‌ 193

5 - شرح‌ نهج‌البلاغه‌ خویی‌، خطبه‌ 110

6 - المعجم‌ المفهرس‌ نهج‌البلاغه‌، حکمت‌ 136، محمد دشتی‌، کاظم‌ محمدی‌

7 - المعجم‌ المفهرس‌ نهج‌البلاغه‌، خطبه‌ 131، محمد دشتی‌، کاظم‌ محمدی‌

8 - المعجم‌ المفهرس‌ نهج‌البلاغه‌، نامه‌ 27، محمد دشتی‌، کاظم‌ محمدی‌

9 - المعجم‌ المفهرس‌ نهج‌البلاغه‌، خطبه‌ 199، محمد دشتی‌، کاظم‌ محمدی‌

10 - شرح‌ نهج‌البلاغه‌ خویی‌، ج‌، ص‌ 206، نامه‌ 192

11 - شرح‌ نهج‌البلاغه‌ خویی‌، حکمت‌ 252

12 - شرح‌ نهج‌البلاغه‌ خویی‌، نامه‌ 27

13 - شرح‌ نهج‌البلاغه‌ خویی‌، ج‌ 5، ص‌ 16

14 - معجم‌ المفهرس‌ نهج‌البلاغه‌، حکمت‌ 299، محمد دشتی‌، کاظم‌ محمدی‌

راه شکست آسان شیطان
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 |

راه شکست آسان شیطان

شیطان

امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) مى‏فرماید:

«صافوا الشیطان بالمجاهدة و اغلبوه بالمخالفة، تزكو انفسكم و تعلو عند الله درجاتكم‏» " 1

راه تشخیص شكست و پیروزى در جهاد اصغر روشن و آسان است، اما نشانه تشخیص پیروزى و شكست در نبرد با دشمن درون موافقت و مخالفت است.

اگر شیطان دستور داد و انسان را به گناهى تحریك كرد و او انجام داد و به جایى كه نباید نگاه بكند، نگاه كرد، مالى را كه نباید بگیرد، گرفت‏ یا سخنى را كه نباید بگوید، گفت و با این كه مى‏داند این كار، گناه است‏با او موافقت كرد و خواسته‏هاى او را برآورد، زمینه پیشروى او و شكست ‏خود را فراهم كرده‏است. اگر كسى دستى به گناه دراز كرد، پایى به جاى حرام گشود، و زبانى به دروغ و تهمت و افترا و مانند آن باز كرد، همان لحظه شروع گناه لحظه پیشروى شیطان است، چنانكه لحظه‏اى كه دارد مقاومت مى‏كند، لحظه عقب نشینى شیطان و اسیر كردن وى است، اما وقتى كاملا گناه را ترك مى‏كند لحظه پیروزى او و شكست‏شیطان است.

شیطان مانند دزدان هراسناك به هنگام حمله آماده فرار است و آن قدر قوى نیست كه در هنگام تهاجم، مقاوم باشد:

«ان كید الشیطان كان ضعیفا» " 2

كید شیطان همیشه ضعیف بوده و هست و این اختصاص به زمان معینى ندارد; زیرا تعبیر «كان‏» در این آیه، دلالت‏بر استمرار مى‏كند. از اول هم شیطان در برابر عقل و وحى الهى ضعیف بود. بنابراین، اگر كسى در جنگ با شیطان شكست‏بخورد، در حقیقت در جنگ با دشمنى ضعیف شكست‏خورده و باید خیلى ضعیف النفس باشد تا دشمنى ضعیف او را شكست دهد.

حال اگر دشمن، ضعیف است چرا به این نبرد، جهاد اكبر گفته‏اند؟

پاسخ این است كه چون میدان جهاد با شیطان و ابزار اغواى او، یعنى هواى نفس بسیار وسیع است و غنیمت ‏یا غرامتى كه در این جنگ نصیب یا دامنگیر انسان مى‏شود بسیار مهم است. هر جنگى در جهان طبیعت رخ دهد هم غنیمتهایش محدود است و هم غرامتهایش، ولى غنیمتهاى جهاد با شیطان و نفس اماره نامحدود و غرامتهایش نیز جبران‏ناپذیر است; زیرا انسان در نبرد با شیطان، یا شرف و شرع را حفظ مى‏كند یا آنها را از دست مى‏دهد، از این جهت جنگ، جنگ اكبر است و براى انسانى كه ورزیده نیست، جنگ با دشمن درون، گرچه ضعیف باشد، دشوار است. و گرنه به لحاظ دشمن اگر سنجیده شود، جنگ، بزرگى نیست. انسانى كه عقل دارد و به وحى تكیه كرده و به ركن وثیق عنایت الهى وابسته شده شكست نمى‏خورد.

مبلغان الهى، تنها از خدا هراسناكند. پس اگر شیطان خواست كسى را تهدید، و با وعید مرعوب كند، او مى‏گوید: من فقط از خدا مى‏ترسم، نه از غیر او
شیطان

از این رو امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) فرمود: شما در برابر شیطان صف‏آرایى كنید. مسائل علمى و برهانى را در جبهه مغالطات و ترس از خدا را در جبهه تهدید او و ترس از دنیا و امید به وعده و بهشت الهى را در جبهه زرق و برق فریباى شیطانى قرار بدهید; یعنى او از سه راه، حمله مى‏كند پس شما هم در سه جبهه دفاع كنید.

او براى این كه كسى را فریب داده بگوید، قیامت و پیغمبرى نیست; بلكه محدوده هستى همین طبیعت است، مغالطه‏هاى وهمى را ردیف مى‏كند! و شما در جبهه فكرى در برابر مغالطه‏هاى وهمى او خود را به براهین عقلى مسلح كنید، تا با آن از مغالطه‏هاى وهمى شیطان برهید و این، كارى فكرى است.

در جبهه دوم، شما را از بسیارى از امور مى‏ترساند. شما هم در مقابل بگویید من اگر براى ترس وهمى، تن به تباهى بدهم، جهنم را چه كنم؟ من كه باید بترسم، فقط از جهنم و عذاب خدا مى‏ترسم نه از غیر او، چنانكه ذات اقدس اله مى‏فرماید:

«الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله‏» " 3

مبلغان الهى، تنها از خدا هراسناكند. پس اگر شیطان خواست كسى را تهدید، و با وعید مرعوب كند، او مى‏گوید: من فقط از خدا مى‏ترسم، نه از غیر او.

در جبهه سوم، شیطان اگر بخواهد كسى را با زرق و برق فریب دهد، این شخص مى‏گوید من فقط به رزق الهى امیدوارم; نه این كه بر زرق و برق شیطانى تكیه كنم. بنابراین، جاهل و نیز عالم غیر مهذب، زود فریب مى‏خورد. تنها گروهى موفقند كه دو ركن اساسى عقل عارف و نفس عزوف را تحصیل كرده باشند:

«لا یزكو عند الله سبحانه الا عقل عارف و نفس عزوف‏» " 4

شایان ذكر است كه گر چه كید زنان در قرآن كریم به وصف بزرگى موصوف شد:

«...ان كیدكن عظیم‏» " 5

لیكن هر عظیمى در قیاس با عنایت پروردگار بزرگ، حقیر و زبون است از این رو هم كید شیطان جنى و هم كید شیطان انسى با اعتماد بر لطف خداوند، ضعیف و اندك است.

امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) فرمود: شما در برابر شیطان صف‏آرایى كنید. مسائل علمى و برهانى را در جبهه مغالطات و ترس از خدا را در جبهه تهدید او و ترس از دنیا و امید به وعده و بهشت الهى را در جبهه زرق و برق فریباى شیطانى قرار بدهید; یعنى او از سه راه، حمله مى‏كند پس شما هم در سه جبهه دفاع كنید

سرباز شیطان

شیطان، نخست، ماموریت دارد در حد وسوسه عده‏اى را به گناه دعوت كند; اما اگر انسان دعوت او را پذیرفت و به گناه آلوده شد، به تدریج مسموم مى‏شود و تحت ولایت او قرار مى‏گیرد و شیطان در جهاد اكبر بر او پیروز مى‏شود و در نتیجه او را جزو ستاد و سپاه خود قرار مى‏دهد; چنانكه در قرآن آمده است:

«و اجلب علیهم بخیلك و رجلك‏» " 6

بر اساس همین بیان قرآنى، امام صادق (علیه السلام) درباره گناهكاران مى‏فرماید:

«اذا اخذ القوم فی معصیة الله فان كانوا ركبانا، كانوا خیل ابلیس و ان كانوا رجالة كانوا من رجالته‏» " 7

آنان اگر سوارند، از واحدهاى سواره نظام شیطان و اگر پیاده‏اند، از واحدهاى پیاده نظام او هستند. از همه بدتر، عالم بى‏عمل است; قرآن كریم مى‏فرماید:

«یا ایها الذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون كبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون‏» " 8

مقت و عذاب خدا نسبت‏به عالم بى‏عمل و واعظ غیرمتعظ، زیاد است. چنانكه در حدیث نورانى امام باقر (علیه السلام) آمده است: كسى كه مردم را به عدالت و فضیلت و تقوا دعوت كند و خود، عادل نباشد، حسرتش در قیامت، زیاد و مشمول آیه:

«یا حسرتى على ما فرطت فى جنب الله‏» " 9

است و اظهار تاسف مى‏كند كه چرا من در مورد فرمان خدا تقصیر و كوتاهى كردم:

«ان اشد الناس حسرة یوم القیامة الذین وصفوا العدل ثم خالفوه و هو قول الله...» " 10

 

پی نوشت ها:

1-1شرح غررالحكم، ج 4، ص 217

2- سوره نساء، آیه 76

3- سوره احزاب، آیه 39

4- شرح غررالحكم، ج 6، ص 427

5- سوره یوسف، آیه 28

6- سوره اسراء، آیه 64

7- محاسن برقى، ج 1، ص 206

8- سوره صف، آیات 2 3

9- سوره زمر، آیه 56

10- محاسن برقى، ج 1، ص 212

 

مردم در انتخاب دین آزادند؟!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 |

خداوند مبناى آفرینش انسان را چه قرار داده است؟ آیا او را موجودى آزاد آفریده یا موجودى مجبور؟ اگر آزاد است، این آزادى محدود است یا غیر محدود؟

حضرت آدم علیه السلام
آزادى در مکاتب مختلف، بنا بر نوع انسان‏شناسى و جهان بینى آن مکتب تعاریف گوناگونى دارد. اسلام به منزله یک مکتب حیات‏بخش، که ضامن سعادت دنیا و آخرت پیروان خویش است، درباره آزادی دینی نظرات جامع و کاملی دارد. براى یافتن جایگاه آزادى در این نظام فکرى و سیاسى، بایستی مفاهیم وابسته به این مفهوم را مورد توجه قرار داد؛ زیرا غفلت از این کلى نگرى و شمول‏ نگرى موجب درک نادرست این مقوله مهم و حیاتى خواهد شد.

 

اثبات آزادى انسان

شاید این سۆال مطرح باشد که خداوند مبناى آفرینش انسان را چه قرار داده است؟ آیا او را موجودى آزاد آفریده یا موجودى مجبور؟ اگر آزاد است، این آزادى محدود است یا غیر محدود؟ امام علی علیه السلام در پاسخ به این سۆالات فرموده است: «خداوند متعال آدم را در مکانى که وسایل عیش و آزادیش فراهم بود، جاى داد و جایگاه او را ایمن گردانید».(1)

 حضرت با بیان داستان آفرینش انسان به این پرسش ها چنین پاسخ می دهد که انسان در داخل بهشت آزاد آفریده شد و خداوند به او فرمود: در این بهشت آزادى، تمام وسایل راحتى و آزادى براى زندگى تو فراهم است. سپس فرمود: اى آدم و حوا ! شما آزادید تا از تمام نعمت هایى که در بهشت برایتان نهاده‏ام، استفاده کنید؛ ولى هرگز به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد. خداوند با این بیان خطاب به آدم و حوا، در حقیقت علی رغم تمام آزادی هایى که در اختیار انسان قرار داده بود، محدوده ‏اى براى او قرار داد که نمى توانستند از آن محدوده جلوتر بروند. بنابراین انسان در بهشت آزاد مطلق آفریده نشد و خداوند حدودى براى او قرار داد که نباید از آن تجاوز می کرد.

آنچه از بیان داستان خلقت آدم و حوا توسط امام به دست می آید، این است که اصل آفرینش انسان بر مبناى آزادى است. آزادى نیز محدود به حدود و قیودى دارد که رعایت آن بر انسان واجب است و سرپیچى از آن به ضرر وجود انسان خواهد بود. <خداوند سبحان بندگانش را امر کرده به اختیار و نهى فرموده با بیم و ترس (از عذاب)، و تکلیف کرده به آسان و دستور نداده به کار دشوار، او کردار اندک را پاداش بسیار عطا فرموده و او را نافرمانى نکرده ‏اند، از جهت اینکه مغلوب شده باشد و فرمانش را نبرده ‏اند، از جهت اینکه مجبور کرده باشد>.(2)

انسان در عین آزادى، براى ساختن اندام هاى روانى خویش و تبدیل محیط طبیعى به ‏صورت مطلوب خود و فراهم کردن آینده مطلوبش، محدودیت هاى فراوانى دارد و آزادى اش، آزادى نسبى است؛ یعنى آزادى انسان در داخل یک دایره، محدود است و در داخل همین محدودیت، مى تواند آینده ‏اى سعادت ‏بخش یا سیاه و تاریک براى خود انتخاب کند

امر و نهى بندگان نشانه اختیار و آزادى آن هاست؛ یعنی به انسان ها حق انتخاب داده شده است. خداوند کارهاى آسان را براى بندگان خود قرار داده است تا خود با میل و رغبت به سوى آن بروند و نه با اجبار؛ زیرا اگر وظایف انسان از حدّ طاقت و قدرت او خارج بود، بسیارى از انسان ها با میل و رغبت، فرامین الهى را انجام نمى دادند و فقط بر اساس قوانین، وظایف خود را انجام مى دادند. انسان آزاد است که عمل نیکى را انجام دهد و در قبال آن پاداش بگیرد و یا اینکه از آن سرباز زند و مجازات شود. حضرت در این باره چنین می فرماید: «امر مى نماید او را به پرهیزکارى و ترس از خدا... و او را امر مى فرماید که نفس خود را هنگام شهوات و خواهش ها فرو نشاند».(3) «دورى کن از کارى که نظایر آن را نپسندى و نفس خود را به آنچه خدا به تو واجب گردانیده، وادار به امید پاداش و ترس از کیفرش...».(4) 

 

حدود آزادى

انسان در عین آزادى، براى ساختن اندام هاى روانى خویش و تبدیل محیط طبیعى به ‏صورت مطلوب خود و فراهم کردن آینده مطلوبش، محدودیت هاى فراوانى دارد و آزادى اش، آزادى نسبى است؛ یعنى آزادى انسان در داخل یک دایره، محدود است و در داخل همین محدودیت، مى تواند آینده ‏اى سعادت ‏بخش یا سیاه و تاریک براى خود انتخاب کند.(5) از جمله عواملى که آزادى فرد را محدود مى کند و انسان مى تواند تا حدّى خود را از قید آن برهاند، عوامل اجتماعى است. امام علی علیه السلام در یکى از خطبه ‏هاى خود در مذمت مردم شهر بصره مى فرماید: <هرکه در میان شما اقامت کرده، در گرو گناه خود بوده و کسى که از میان شما بیرون ر فته، رحمت پروردگارش را درک کرده>.(6)

حضرت امام علی علیہ السلام

هرچند امام علیه السلام، در زمان خلافت سه خلیفه آزادى عمل چندانى نداشت و در رأس حکومت نبود، ولى هیچ گاه از انجام فعالیت هاى خود باز  نایستاد و از گفتن حرف حق ابایى نداشت. همیشه این موضوع را گوشزد می کرد که خلافت حق مسلم ایشان است و آن ها به زور آن را غصب کرده ‏اند. امام از همان اندک آزادى بیانى که داشت، نهایت استفاده را مى نمود تا حرف خود را به گوش همگان برساند.

وقتی عقیل، برادر امام به قصد درخواست مقدار بیشترى از سهم بیت ‏المال نزد حضرت آمد و گمان مى کرد که حضرت نیز به سبب رابطه خویشاوندى سهم بیشترى را در اختیار او خواهد گذاشت، حضرت فرمود: «سوگند به خدا (برادرم) عقیل را در بسیارى فقر و پریشانى دیدم که یک من گندم (از بیت‏المال) شما را از من درخواست نمود و کودکانش را پریشان مى دیدم با موهاى غبارآلوده و رنگ هاى تیره، گویا رخسارشان با نیل سیاه شده بود، و عقیل براى درخواست خود تأیید کرده سخن را تکرار مى نمود، و من گفتارش را گوش مى دادم و گمان مى کرد دین خود را به او فروخته، از روش خویش دست برداشته دنبال او مى روم، پس آهن پاره‏اى براى او سرخ کرده نزدیک تنش بردم تا عبرت بگیرد، و از درد آن ناله و شیون کرد مانند ناله بیمار، و نزدیک بود از اثر آن بسوزد. به او گفتم: اى عقیل! مادران در سوگ تو بگریند، آیا از آهن پاره‏اى که آدمى آن را براى بازى خود سرخ کرده ناله مى کنى و مرا به سوى آتشى که خداوند قهار آن را براى خشم افروخته، مى کشانی؟ آیا تو از رنج مى نالى و من از آتش دوزخ ننالم؟».(7)

خداوند سبحان بندگانش را امر کرده به اختیار و نهى فرموده با بیم و ترس (از عذاب)، و تکلیف کرده به آسان و دستور نداده به کار دشوار، او کردار اندک را پاداش بسیار عطا فرموده و او را نافرمانى نکرده ‏اند، از جهت اینکه مغلوب شده باشد و فرمانش را نبرده ‏اند، از جهت اینکه مجبور کرده باشد

اگر چه امام توانایى و آزادى عمل داشت و می توانست برادر خود را دریابد و به او کمک کند، اما از انجام خواسته برادر خود سر باز زد؛ زیرا عاقبت کار خود را مى دانست. امام نه تنها در مورد خودش این حساسیت را نشان مى داد؛ بلکه نسبت به کارگزاران خود نیز احساس مسۆولیت مى کرد و هرگاه آنان از آزادی هاى خود بر خلاف مصلحت خود و جامعه استفاده مى کردند، فورا به آن ها گوشزد مى کرد. <و آنان که (ساختمان ها) بنا کرده و برافراشته و زینت داده و بیاراسته و ذخیره گردانیده، و خانه و باغ و اثاثیه جمع نموده و به گمان خود براى فرزند در نظر گرفته‏اند، که همه آن ها را به محل بازپرسى و رسیدگى به حساب و جاى پاداش و کیفر بفرستد، زمانی که فرمان قطعى صادر شود، عقلى که از گرفتارى خواهش رها باشد و از وابستگی هاى دنیا سالم ماند، بر این قباله گواه است>.(8)

امام در جای دیگری می فرماید: < زنان را در پرده حجاب نگاهشان دار تا نامحرمان را ننگرند؛ زیرا که سخت‏گیرى در پوشش، عامل سلامت و استوارى آنان است> .(9)

این نگاه عمیق اسلام به زن نه تنها محدودیت نیست؛ بلکه سبب حفظ سلامتى و اقتدار و عزت و بزرگى زنان نیز مى گردد و مصلحت جامعه را نیز در نظر می گیرد.

 

پی نوشت ها :

1. نهج البلاغه، خطبه 1.

2. صحیفه نور، ج 5، ص 261.

3. نهج البلاغه، نامه 53.

4. همان.

5. یزدى، حسین، آزادى از نگاه استاد مطهرى، ص 38.

6. نهج البلاغه، خطبه 13.

7. همان، خطبه 215.

8. همان، نامه 3.

9. همان، نامه 31.                     

بی رحمی انسان نسبت به خودش
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 |

بی رحمی انسان نسبت به خودش

گناه
انسان گنهکار، در پاسخ به مسئولیت خود، بی اساس ترین و باطل ترین حجت را دارد، و عذرش از توجیه هر فریب خورده ای بی اساس تر، و خوشحالی او از جهل و نادانی اوست.

ای انسان! چه چیز تو را بر گناه جسور کرده است؟! و چه چیز تو را در برابر پروردگارت مغرور ساخته است؟! به چه جهت است که بر نابودی خود علاقه مندی؟! آیا بیماری تو را درمان نیست؟! چرا آن گونه که به دیگران رحم می کنی، به خود رحم نمی کنی؟! 

«ادخص مَسؤول حجةً، و أقطع مغترًّ معذرهً، لقد أبرح جهالهً بنفسه. یا أیها الانسان، ما جرّأک علی ذنبک، و ما أنّسک بهلکه نفسک؟ أما من دائک بلول، أم لیس من نومتک یقظه، أما ترحم من نفسک ما ترحم من غیرک؟

فلربّما تری الضاحی من حرّ الشمس فَتُظلّه، أو تری المُبتلی بألم بمضّ جده، فتبکی رحمهً له! فما صبرّک علی دائک، و جلّدک علی مصابک، و عزّاک عن البکاء علی نفسک و هی أعزّ الأنفس علیک! و کیف لا یوقظلک خوف بیات نقمةٌ، و قد تَوَرَّطتَ بمعاصیه مدارج سطواته1

ترجمه: انسان گنهکار، در پاسخ به مسئولیت خود، بی اساس ترین و باطل ترین حجت را دارد، و عذرش از توجیه هر فریب خورده ای بی اساس تر، و خوشحالی او از جهل و نادانی اوست.

ای انسان! چه چیز تو را بر گناه جسور کرده است؟! و چه چیز تو را در برابر پروردگارت مغرور ساخته است؟! به چه جهت است که بر نابودی خود علاقه مندی؟! آیا بیماری تو را درمان نیست؟! و خواب زدگی تو بیداری ندارد؟! چرا آن گونه که به دیگران رحم می کنی، به خود رحم نمی کنی؟! چه بسا کسی را در آفتاب سوزان می بینی و برای او سایبان درست می کنی، یا بیماری را می نگری که سخت ناتوان است، از روی دلسوزی بر او اشک می ریزی، اما چه چیز تو را بر بیماری خود بی تفاوت کرده؟! و بر مصیبت های خود شکیبا و از گریه بر حال خویشتن باز داشته است؟! در حالی که هیچ چیز برای تو عزیزتر از جانت نیست! چگونه ترس از فرود آمدن بلا، شب هنگام تو را بیدار نکرده است؟ که در گناه غوطه ور و در پنجه قهر الهی مبتلا شده ای؟

امیر بیان علی (علیه السلام) در بیانی زیبا و دلنشین در این باره می فرماید: (واعلموا عبادالله ان الامل یذهب العقل و یکذّب الوعد و یحث علی الغفلة و یورث الحسرة)5. بدانید ای بندگان خدا، آرزوهای دراز، عقل را از بین می برد و وعده قیامت را دروغ می شمارد و انسان را بر غفلت ترغیب می سازد و سرانجام حسرت به جای خواهد گذاشت

شرح گفتار

امیر بیان امام علی (علیه السلام) در این خطبه نورانی، آدمی را نسبت به غفلت و بی خبری هشدار داده و شدیداً او را سرزنش می نماید، در جمله ای از این خطبه زیبا آمده است که (أما ترحم من نفسک ما ترحم من غیر؟!) چرا آن گونه که به دیگران رحم می کنی، به خود رحم  نمی کنی؟!

حجة الاسلام و المسلمین سید میرزا آقا شیرازی 
استاد نهج البلاغه

با اندکی دقت و تأمل در فرمایش نورانی مولای متقیان (علیه السلام) خواهیم یافت که حضرت دقیقاً به نکته ای اشاره فرمودند که درد اصلی انسان غافل به حساب می آید، که آن چیزی نیست جز، بی خبری از خویشتن، آری انسان غافل خود را فراموش، و همواره به فکر دیگران بوده و به آنها می نگرد، اگر عیب و نقصی در دیگران مشاهده کند، به شدت از آن متأثر گشته و از آن رنج می برد. اما هرگز به مملکت درون خود سری نمی زند که از اوضاع و احوال آن مطّلع و از عیب و ایرادش آگاه شود.

چنین انسانی در حقیقت چون دستگاه عیب یابی است که تنها در پی یافتن عیوب دیگران بوده و از عیب خود بی خبر است. او با این اوصاف، دچار خسارت فراوانی گشته که بعد از مرگ، هرگز توان جبران آن را نخواهد داشت و لذا به کار بردن کلام نورانی خداوند بی همتا که می فرماید: (انّ الانسان لفی خسر)2. در مورد چنین اشخاصی، کاملاً به حق و منصفانه خواهد بود، زیرا چه خسارتی بالاتر از اینکه عمری انسان، در مسافرخانه دنیا، زندگی کند و از عیوب خود غافل و تنها در پی یافتن عیوب دیگران باشد، این گونه از افراد با دستان خود، خانه آخرت خویش را به ویرانه ای تبدیل نموده اند که در آن غیر از عذاب و بدبختی و بیچارگی چیز دیگر یافت نمی شود، اما افسوس که گروهی از آنها، همچنان در خواب غفلت و نادانی به سر برده و قصد بیداری هم ندارند. امیر متقیان علی (علیه السلام) در مورد چنین اشخاصی می فرماید: (فما صبرک علی دائک و جلّدک علی مصابک، و عزّاک عن البکاء علی نفسک و هی أعزّ الانفس علیک...). چه چیز تو را بر بیماری خود بی تفاوت کرده؟ و بر مصیبت خود صبور و شکیبا و از گریه بر حال خویش باز داشته است؟ در حالی که هیچ چیز، برای تو عزیزتر از جانت نیست!

آری این اشخاص باید بر حال اسف بار خود بگریند و با تضرع و زاری از درگاه الهی، جهت بیداری خود طلب مدد و یاری نمایند.

عصاره و چکیده پیام امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این فراز از خطبه 223 از کتاب شریف نهج البلاغه، آن است که ما باید هر چه زودتر نسبت به شناسایی عوامل غفلت در وجود خویش اقدام نماییم، تا از این طریق بتوانیم آنها را ریشه کن کرده و مملکت درون خود را پاکسازی، و به سعادت ابدی دست یابیم.

 

چرا به غفلت دچار می شویم؟!

به یقین، بیماری مهلک و خطرناک غفلت، اسباب و عللی داشته و این گونه نیست که ناخودآگاه و کاملاً اتفاقی کسی به آن دچار شود و یا اینکه به صورت غریزی در وجود برخی انسان ها قرار گرفته باشد.

با رجوع به روایات گهربار پیشوایان معصوم (صلوات الله علیهم اجمعین) و دقت و نظر در آنها، به مواردی دست خواهیم یافت که از عوامل اصلی بیماری غفلت محسوب می شوند، که ما در ادامه به ذکر آنها می پردازیم:

1- جهل و نادانی

جهل و نادانی یکی از مهمترین عوامل غفلت در آدمی است، زیرا انسان آگاه هرگز در چاه تاریک غفلت و بی خبری گرفتار نمی شود، بلکه همواره با چشمانی باز و گوشی شنوا مسیر حق را می یابد و در آن قدم می گذارد و در نهایت خود را به ایستگاه سعادت و خوشبختی ابدی می رساند.

آری این جهل است که انسان را در چنگال غفلت گرفتار، و به خاک سیاه شقاوت و بدبختی ابدی می کشاند، جهل نسبت به جایگاه رفیع پروردگار هستی و عظمت و بزرگی آن قدرت بی مثال، جهل نسبت به قیامت و حوادث هولناک آن روز سرنوشت ساز، جهل نسبت به بی اعتباری دنیا و عدم ماندگاری ثروت و دارایی، خوشی و راحتی آن، جهل به وجود غول هولناکی به نام نفس اماره و خواسته های خطرآفرین آن، جهل و نادانی نسبت به شیطان و وسوسه های آن... همه و همه، انسان را در گرداب غفلت گرفتار و در سیلاب ویرانگر آن غرق می نمایند.

حال اگر انسان، دلسوز خود بوده و به خوشبختی خود علاقه مند است باید پرده جهل و نادانی را کنار زده و با روی آوردن به قرآن و پیامبر عزیز خدا (صلی الله علیه و آله) و پیشوایان معصوم (صلوات الله علیهم اجمعین) خود را به سلاح علم و عمل مسلح نماید، تا از این طریق بتواند خود را از بیماری مهلک غفلت نجات و در آغوش رحمت الهی جای دهد، در کلامی امیر بیان علی (علیه السلام) به این مهم اشاره نموده و در این باره به زیبایی می فرماید: (فانّ العامل بغیر علم کالسائر علی غیر طریق، فلا یزیده بُعدُ عَنِ الطریق الواضح الا بُعداً من حاجته، و العامل بالعلم کالسائر علی الطریق الواضح...)3. عمل کننده بدون علم، چون رونده ای است که بیراهه می رود، پس هرچه شتاب کند از هدفش دورتر می ماند، و عمل کننده از روی علم، چون رونده ای است که بر راه راست است.

امیر المؤمنین علی (علیه السلام) درباره دلبستگی به دنیا و مال و ثروت به زیبایی می فرماید: (مَن غَفَلَ عن حوادث الایام أیقَضَهُ الحمام). کسی که از حوادث روزگار غافل شود، مرگ او را بیدار خواهد نمود
غرور

2- غرور و خودبینی

انسان مغرور تنها به خود می اندیشد، پیروزی خود را می بیند، رفاه و آسایش خود را می خواهد، به موفقیت و پیروزی خود می بالد و گاه تمام این ها را برای خود جاودانه و همیشگی می داند و همین امر موجب غفلت و بی خبری او شده است. با مراجعه به کتب تاریخی و ورق زدن صفحات آن، با زندگی افرادی آشنا می شویم که به واسطه غرور و تکبر در دام غفلت گرفتار و در نهایت در اثر عجز و ناتوانی نسبت به رهایی از آن دام مهلک، به هلاکت ابدی دچار گشته اند،افرادی چون نمرود، فرعون و ... که عمری به قدرت و ثروت و دارایی خود بالیدند و عاقبت در چنگال مرگ گرفتار و با خفت و خواری به دَرَک واصل گشته و برای همیشه کاخ ظلم و ستم آنها فرو ریخت و چیزی جز بد نامی و رسوایی از خود به جای نگذاشتند.

 

3- دلبستگی به دنیا و امور مادی

انسانهای کم ظرفیت وقتی به مال و ثروتی دست می یابند و خود را در ناز و نعمت       می بینند به کل از خود و خدا و آینده خود غافل می شوند و این غفلت و بی خبری همچنان ادامه می یابد، تا اینکه فرشته مرگ به سراغشان آمده و آنها را از این خواب مرگبار بیدار می نماید.

امیر المؤمنین علی (علیه السلام) در این باره به زیبایی می فرماید: (مَن غَفَلَ عن حوادث الایام أیقَضَهُ الحمام) 4 . کسی که از حوادث روزگار غافل شود، مرگ او را بیدار خواهد نمود.

 

4- آرزوهای دراز و دست نیافتنی

آرزو

در دنیای فانی و زود گذر دنیا عدّه ای آن چنان در آرزو و آمال خویش غرقند که گویی هدفی غیر از دستیابی به آنها را ندارند، اما این دسته از انسان ها باید بدانند که این رفتار در آنها بسیار خطرآفرین و مشکل ساز خواهد بود، زیرا این عملکرد ناشایست تمام وقت ارزشمند آنها را گرفته و به خود مشغول می سازد و در نتیجه از سایر امور غافل می شوند.

امیر بیان علی (علیه السلام) در بیانی زیبا و دلنشین در این باره می فرماید: (واعلموا عبادالله ان الامل یذهب العقل و یکذّب الوعد و یحث علی الغفلة و یورث الحسرة)5. بدانید ای بندگان خدا، آرزوهای دراز، عقل را از بین می برد و وعده قیامت را دروغ می شمارد و انسان را بر غفلت ترغیب می سازد و سرانجام حسرت به جای خواهد گذاشت.

در پایان از ذات باری تعالی، به منظور شناسایی هرچه بهتر عوامل غفلت مدد و یاری می طلبیم و امید است که با کمک رسانی آن قدرت بی مثال، هرچه زودتر بتوانیم این بیماری مهلک را در وجود خود ریشه کن و نابود نموده و برای همیشه خود را از شر آن خصلت شیطانی رها سازیم و در رفتار و گفتار خود، دقت لازم را مبذول نماییم.

 

نتیجه:

آن چه که انسان را نسبت به خود بی تفاوت و بی رحم میکند غفلت و بی خبری است اگر آگاهی انسان بالا برود میبیند این دنیا جای ماندن نیست  و دلبستن به آن اشتباه محض است و پس آرزوهای دور و درازش را به دور می افکند و عمر عزیز را در میابد تا در از سقوط  بازش دارد این میشود رحم به خویشتن  و مایه سعادت بشر .

در پایان از ذات باری تعالی، به منظور شناسایی هرچه بهتر عوامل غفلت مدد و یاری می طلبیم و امید است که با کمک رسانی آن قدرت بی مثال، هرچه زودتر بتوانیم این بیماری مهلک را در وجود خود ریشه کن و نابود نموده و برای همیشه خود را از شر آن خصلت شیطانی رها سازیم و در رفتار و گفتار خود، دقت لازم را مبذول نماییم.

 


پی نوشت ها :

1- نهج البلاغه، خطبه 223، ترجمه محمد دشتی، ص 456

2- سوره عصر، آیه 2

3- نهج البلاغه، خطبه 154، ترجمه محمد دشتی، ص 284

4- غرر الحکم، ص 266، حدیث 5766

5- بحارالانوار، ج 74، ص295
7 توصیه امام علی(علیه‌السلام) به جوانان
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 |

آگاه باشید! خطاها و گناهان مانند اسب های سرکش و لجام گسیخته ای هستند که گناه کاران بر آن ها سوارند و آنان را در قعر دوزخ سرنگون خواهند ساخت و تقوا همانند مرکب های راهوار و آرامی است که صاحبانشان بر آن ها سوارند و زمامشان را به دست دارند و آنان را تا بهشت پیش می برند .

امام علی

1- تقوا و پاک دامنی

اهمیت و جایگاه تقوا برای جوانان آن وقت معلوم می شود که تمایلات و احساسات دوره جوانی مد نظر قرار گیرد. برای جوانی که در معرض طغیان غرایز و احساسات تند و شکوفایی خواهش های نفسانی و غریزه جنسی و تخیلات موهوم به سر می برد، تقوا به منزله قلعه و حصار مستحکمی است که او را از تاخت و تاز دشمنان مصون می دارد و مانند سپری است که از اصابت تیرهای زهراگین شیاطین باز می دارد. امام علی(علیه السلام) می فرمایند: «اعلموا عبادالله ان التقوی دار حصن عزیز»1؛ بدانید ای بندگان خد، تقوا دژی مستحکم و غیرقابل نفوذ است.

استاد مطهری(ره) در این خصوص می گوید: نباید تصور کرد که تقوا از مختصات دین داری است، از قبیل نماز و روزه، بلکه تقوا لازمه انسانیّت است. انسان اگر بخواهد از طرز زندگی حیوانی و جنگلی خارج شود ناچار است که تقوا داشته باشد.2

جوان همواره بین دو راهی قرار دارد و به سوی دو نقطه متضاد کشیده می شود. از یک طرف، ندای وجدان اخلاقی و الهام الهی او را به سوی خوبی ها سوق می دهد و از طرف دیگر غرایز درونی و نفس اماره و وسوسه های  شیطانی او را به ارضای خواهش های نفسانی فرمان می دهد. در این جنگ و گریز تنها جوانی می تواند از این صحنه کشمکش و نزاع بین عقل و شهوت، خیر و فساد و پاکی و آلودگی به سلامت خارج شود که خود را به سلاح ایمان و تقوا مجهز کرده و از ابتدای جوانی به خودسازی و جهاد با نفس بپردازد.

حضرت یوسف(علیه السلام) در سایه همین تقوا بود که توانست با اراده ای قوی از آزمون سخت الهی سربلند بیرون آید و به اوج عزت نایل شود.

 

2- تقویت اراده

بسیاری از جوانان از ضعف اراده و فقدان قدرت تصمیم گیری شکایت می کنند و برای درمان آن چاره جویی می کنند. آنان می گویند:

برای ترک عادات زشت و ناپسند بارها تصمیم گرفته ایم اما کم تر موفق شده ایم. امام علی(علیه السلام) از تقوا به عنوان عامل تقویت اراده و مالکیت نفس که نقش عمده ای در ترک گناه و عادات ناپسند دارد، یاد می کند و می فرمایند: آگاه باشید! خطاها و گناهان مانند اسب های سرکش و لجام گسیخته ای هستند که گناه کاران بر آن ها سوارند و آنان را در قعر دوزخ سرنگون خواهند ساخت و تقوا همانند مرکب های راهوار و آرامی است که صاحبانشان بر آن ها سوارند و زمامشان را به دست دارند و آنان را تا بهشت پیش می برند.3

باید در نظر داشت که این کار شدنی است. افرادی که در این وادی قدم بنهند، مشمول الطاف خفیه الهی خواهند بود. چنان که قرآن کریم می فرمایند:«والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» 4 آنان که در راه ما جهاد و کوشش می کنند، راه های خود را به آن ها نشان می دهیم.

حضرت درباره کسانی که از نعمت جوانی بهره صحیح و کافی نبرده اند، می فرمایند: آن ها در ایام سلامت بدن سرمایه ای مهیا نکردند و در اولین فرصت های زندگی درس عبرتی نگرفتند، آیا کسی که جوان است جز پیری انتظار دارد

3- فرصت جوانی:

بدون تردید یکی از عوامل مهم موفقیت و کام یابی، بهره برداری صحیح و اصولی از شرایط و فرصت های مناسب است، که فرصت جوانی از اساسی ترین آن ها به شمار می رود.

نیروی معنوی و قوای جسمانی، گوهر گران سنگی است که خداوند متعال در اختیار نسل جوان قرار داده است. بر این اساس پیشوایان دین همواره بر اغتنام فرصت جوانی تاکید کرده اند. امام علی(علیه السلام) در این باره می فرمایند: بادر الفرصة قبل ان تکون غصه (5)  پیش از آن که فرصت از دست رود و مایه اندوهت گردد، آن را غنیمت شمار.

 سعدی با الهام از سخنان بزرگان می گوید:

جوانا ره طاعت امروز گیر                 که فردا جوانی نیاید ز پیر

قضا روزگاری زمن در ربود                   که هر روزش از پی شب قدر بود

من آن روز را قدر نشناختم                 بدانستم اکنون که درباختم

امام علی(علیه السلام) می فرمایند: «لاتنس صحتک و قوتک وفراغک وشبابک ونشاطک ان تطلب بها الاخرة»6 ؛ سلامتی و قدرت و فراغ بال و جوانی و نشاط خود را فراموش مکن، از آن ها در راه آخرت استفاده کن.

آن حضرت درباره کسانی که از نعمت جوانی بهره صحیح و کافی نبرده اند، می فرمایند: آن ها در ایام سلامت بدن سرمایه ای مهیا نکردند و در اولین فرصت های زندگی درس عبرتی نگرفتند، آیا کسی که جوان است جز پیری انتظار دارد.7

 

سؤال از جوانی

جوانی و نشاط و بالندگی، نعمت بزرگی است که در روز قیامت از آن سؤال می شود. امام علی(علیه السلام) می فرمایند:

«شیئان لایعرف فضلهما الا من فقدهما: الشباب والعافیه»8 ؛ دو چیز است که قدر و قیمتشان را نمی شناسد مگر کسی که آن دو را از دست داده باشد: یکی جوانی و دیگری تندرستی.

خود سازی

خودسازی:

بهترین زمان برای تربیت و خودسازی، دوره جوانی است، زیرا صفحه دل جوان با زشتی ها و خصلت های ناپسند شکل نگرفته و چراغ فطرت در دلش خاموش نگشته است. امام علی(علیه السلام) به فرزندش امام حسن(علیه السلام) چنین می فرمایند: «انما قلب الحدث کالارض الخالیه ما القی فیها من شیء قلبه فبادرتک بالادب قبل ان یقسوا قلبک ویشتغل لبک»9 ؛

قلب نوجوان مانند زمین خالی است که هر ذچه در آن بیفشانی آن را می پذیرد، پس پیش از آن که قلبت سخت شود و فکرت به امور دیگر مشغول گردد، به تعلیم و تربیت تو مبادرت کردم و همت خود را بر تربیت تو گذاشتم.

عادات ناپسند در دوران جوانی ریشه دار نشده است، از این رو مبارزه با آن سهل و آسان است. جوانان باید از این امتیاز بزرگ به شایستگی استفاده کنند

باید جوانان عزیز این هشدار امام علی(علیه السلام) را جدی بگیرند که می فرمایند: «غالب الشهوة قبل قوة ضراوتها فانها ان قویت ملکتک واستفادتک ولم تقدر علی مقاومتها»10 پیش از آن که تمایلات نفسانی به تجری و تندروی عادت کنند با آن ها مقابله کن، زیرا اگر تمایلات در تجاوز و خودسری نیرومند شوند، فرمانروای تو خواهند شد و تو را به هرسو که بخواهند می برند و قدرت مقاومت در برابر آن ها را از دست خواهی داد. مولوی می گوید:

زان که خوی بد بگشته ست استوار

مور شهوت شد ز عادت هم چو مار

مار شهوت را بکش در ابتدا

ورنه اینک گشت ما رت اژدها

4- بزرگ منشی:

یکی دیگر از وصایای امام علی(علیه السلام) به جوانان، پرورش عزت نفس و بزرگ منشی است، آن جا که می فرمایند: «اکرم نفسک عن کل دنیه و ان ساقتک الی الرغائب فانک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا ولاتکن عبد غیرک وقد جعلک الله حرا»11 بزرگوارتر از آن باش که به پستی تن دهی هرچند تو را به مقصود رساند، زیرا نمی توانی در برابر آن چه از آبرو و شخصیت در این راه از دست می دهی بهایی به دست آوری، و بنده دیگری مباش که خداوند تو را آزاد آفریده است.

نیروی معنوی و قوای جسمانی، گوهر گران سنگی است که خداوند متعال در اختیار نسل جوان قرار داده است. بر این اساس پیشوایان دین همواره بر اغتنام فرصت جوانی تاکید کرده اند. امام علی(علیه السلام) در این باره می فرمایند: بادر الفرصة قبل ان تکون غصه (5) پیش از آن که فرصت از دست رود و مایه اندوهت گردد، آن را غنیمت شمار

حس عزت طلبی یکی از نیازهای اساسی انسان است که خوش بختانه دست آفرینش بذر آن را در نهاد آدمی افشانده است. بدیهی است که این بذر نیاز به مراقبت و رشد و شکوفایی دارد. عزت نفس موجب بهره وری فرد از نیروی خرد و به کارگیری آن در امور زندگی و منشا تکوین شخصیت در انسان است. بی دلیل نیست که نظام سلطه فرعونی در طول تاریخ برای استثمار دیگران، در گام نخست روح مکرمت انسانی را نشانه گرفته و شخصیت آنان را تحقیر می کند.

 

5-  وجدان اخلاقی:

امام علی(علیه السلام) به جوانان توصیه نمودندکه ، میزان قرار دادن وجدان اخلاقی در معاشرت اجتماعی است. آن حضرت خطاب به فرزندش چنین می فرمایند: «یا بنی اجعل نفسک میزانا فیما بینک و بین غیرک»12 پسرم، خود را معیار و مقیاس قضاوت بین خود و دیگران قرار ده.

نادیده گرفتن این اصل مهم اخلاقی نتیجه ای جز تیرگی روابط دوستانه نخواهد داشت.

 

6- تجربه اندوزی:

استفاده از تجارب دیگران از جمله مواردی است که در وصایای امام علی(علیه السلام) دیده می شود. آن حضرت می فرمایند: «اعرض علیه اخبار الماضین و ذکره بما اصاب من کان قبلک من الاولین و سر فی دیارهم و آثارهم فانظر فیما فعلوا و عما انتقلوا و این حلوا و نزلوا»13 اخبار گذشتگان را بر قلبت عرضه کن و آن چه را که به پیشینیان رسیده به یاد آر، در دیار و آثار مخروبه آن ها گردش کن و درست بنگر آن ها چه کرده اند. ببین از کجا منتقل شده اند و در کجا فرود آمده اند. 

 

7- رعایت آداب معاشرت و دوستی:

شکی نیست که بقا و دوام دوستی منوط به رعایت حدود دوستی و آداب معاشرت است. دوست گرفتن آسان است اما نگه داری آن مشکل تر است. امام علی(علیه السلام) در قسمتی دیگر از نامه مبارک خود به نکات ظریفی که موجب پایداری پیوند دوستی است، اشاره می کند و می فرمایند: ناتوان ترین مردم کسی است که از دوست گرفتن عاجز باشد و ناتوان تر از او فردی است که دوست را از دست بدهد.14

بعضی جوانان از عدم ثبات و ناپایداری روابط دوستانه شکایت می کنند، که دلیل عمده آن رعایت نکردن حدود دوستی و افراط و تفریط در رفاقت است. به طور یقین عمل به دستورات و نصایح سودمند امام علی(علیه السلام) می تواند در حل این مشکل کارساز باشد.

 

پی نوشت ها:

1-نهج البلاغه، خطبه 156.

2- ده گفتار،استاد مطهری ص14.

3- نهج البلاغه، خطبه 16.

4- عنکبوت، آیه 69.

5-نهج البلاغه، نامه31.

6-بحارالانوار (چاپ بیروت) ج68، ص177.

7- نهج البلاغه، خطبه82.

8- غررالحکم و دررالکلم، ج4، ص183.

9-  نهج البلاغه، نامه 31.

10-غررالحکم و دررالکلم، همان، ص392.

11-نهج البلاغه، نامه 31.

12-نهج البلاغه، همان.

13- نهج البلاغه، همان.

14-بحارالانوار، ج74، ص278.

شاه کلید گشودن درهای رحمت خدا
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 |

بدان آن خدایی که گنجینه های آسمان و زمین در دست اوست، به تو اجازه داده که دعا کنی و اجابت را هم بر عهده گرفته است. تو را فرمان داده که از او بخواهی تا عطایت کند .

دعا
وقتی دوستی یا عزیزی تو را طرد می کند، اگر برات خیلی عزیز باشد، اگر خیلی دوستش داشته باشی، حس بازگشت به آغوشش همه وجودت را از آن خودش می کند. دلت می خواهد برگردی و زبان به در خواست بگشایی تا از کرم و جودش بهره مند بشوی.

دعا، همین حس بازگشت و درخواست است در پیشگاه پروردگار بزرگی که خودش اذن داده که با او صحبت کنیم و به نیایش بایستیم تا او حرف های را بشنود و دعای ما را هم به اجابت برساند. پس باید فرصت را غنیمت شمرد و همواره دست به دعا برداشت: « فَاعْمَلُوا وَالْعَمَلُ یُرْفَعُ، وَالتَّوْبَةُ تَنْفَعُ، وَالدُّعَاءُ یُسْمَعُ وَالْحَالُ هَادِئَةٌ، وَالاَْقْلامُ جَارِیَةٌ وَبَادِرُوا بِالاَْعْمَالِ عُمُراً نَاكسِاً أَوْ مَرَضاً حَابِساً أَوْ مَوْتاً خَالِساً؛ هم اکنون عمل کنید و فرصت عمل را مغتنم بشمارید که عمل به سوی خدا بالا می رود و توبه سود می بخشد و دعا شنیده می شود و آرامش بر قرار است و قلم ها جاری است و در کارها پیشدستی کنید، پیش از آنکه عمر به پایان برسد یا بیماری مانع شود و یا مرگ شما را برباید».(1)

فرصت ها را باید غنیمت شمرد که همیشه فرصت توبه و عمل نیست و همیشه دعا مورد قبول خداوند قرار نمی گیرد؛ اما در عین حال هم نباید از یاد برد که خدا خودش به بندگانش این اذن و اجازه را داده که با او به راز و نیاز بپردازند: « ثُمَّ جَعَلَ فِی یَدَیْكَ مَفاتِیحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَكَ فِیهِ مِنْ مَسْأَلتِهِ، فَمَتَى شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعَمِهِ، وَاسْتَمْطَرْتَ شآبِیبَ رَحْمَتِهِ، فَلاَ یُقَنِّطَنَّكَ إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ؛ خداوند کلید گنجینه ها(ی رحمتش) را در دستان تو قرار داده است، که به تو اجازه داده از او درخواست کنی تا هر گاه بخواهی، درهای نعمتش را با دعا بگشایی و بارش باران رحمتش را طلب نمایی؛ پس اگر اجابت دعایت به تأخیر افتاد، این تأخیر تو را ناامید نسازد».(2)

یکی از کارآیی های سد غیر از جمع آوری و ذخیره سازی آب ها، جلوگیری از خشم و طغیان رودخانه ها و ویرانی سیل هاست. دعا هم همانند سد گاه مانعی بزرگ برای دور ماندن از بلاها و ابتلاهاست؛ مانعی که باعث مصونیت از عذاب، بیماری، فقر، رسوایی، پریشانی و ... می شود: «وَ ادفَعُوا أمواجَ البَلاءِ بِالدُّعَاءِ؛ امواج بلا را به وسیله دعا دفع کنید
سعادت، کامیابی، عاقبت به خیری، فرزندان صالح، روزی فراوان، خیر و برکت، توفیق طاعت و ترک گناه و ... از گنجینه های گران بها به شمار می روند که کلید دست یافتن به آن ها نیز دعاست و هر که به درگاه خداوند روی آورد و به دعا و نیایش بپردازد، درهای این گنجینه ها نیز به رویش باز می شود: « وَاعْلَمْ، أَنَّ الَّذِی بِیَدِهِ خَزَائِنُ السَّموَاتِ وَالاَْرْضِ قَدْ أَذِنَ لَكَ فِی الدُّعَاءِ، وَتَكفَّلَ لَكَ بِالاِْجَابَةِ،أَمَرَكَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَكَ، وَتَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَكَ، وَلَمْ یَجْعَلْ بَیْنَكَ وَبَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُكَ عَنْهُ، وَلَمْ یُلْجِئْكَ إِلَى مَنْ یَشْفَعُ لَكَ إِلَیْهِ، وَلَمْ یَمْنَعْكَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ، وَلَمْ یُعَاجِلْكَ بَالنِّقْمَةِ، [وَلَمْ یُعَیِّرْكَ بِالاِْنَابَة] وَلَمْ یَفْضَحْكَ حَیْثُ الْفَضِیحَةُ [بِكَ أَوْلَى]، وَلَمْ یُشدِّدْ عَلَیْكَ فِی قَبُولِ الاِْنَابَةِ، وَلَمْ یُنَاقِشْكَ بِالْجَرِیمَةِ، وَلَمْ یُؤْیِسْكَ مِنَ الرَّحْمَةِ، بَلْ جَعَلَ نُزُوعَكَ عَنِ الذَّنْبِ حَسَنةً، وَحَسَبَ سَیِّئَتَكَ وَاحِدَةً، وَحَسَبَ حَسَنَتَكَ عَشْراً، وَفَتحَ لَكَ بَابَ الْمَتَابِ، فَإِذَا نَادَیْتَهُ سَمِعَ نِدَاك، وَإِذَا نَاجَیْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاكَ، فَأَفْضَیْتَ إِلَیْهِ بِحَاجَتِكَ، وَأَبْثَثْتَهُ ذاتَ نَفْسِكَ وَشَكَوْتَ إِلَیْهِ هُمُومَك، وَاسْتَكْشَفْتَهُ كُرُوبَكَ؛ 

بدان آن خدایی که گنجینه های آسمان و زمین در دست اوست، به تو اجازه داده که دعا کنی و اجابت را هم بر عهده گرفته است. تو را فرمان داده که از او بخواهی تا عطایت کند، از او رحمت بطلی تا بر تو رحمت آورد و میان تو و خودش کسی را نگذاشته تا تو را از او باز دارد و تو را به واسطه ها هم حواله نداده است. اگر بد کنی، مانع توبه ات نمی شود و در کیفرت هم شتاب نمی ورزد و چون به او بازگردی، سرزنشت نمی کند و آنجا که سزاوار رسوا شدن هستی، رسوایت نمی کند.

 در قبول توبه ات نیز سختگیری نمی کند و از رحمت ناامیدت نمی سازد؛ بلکه همین را که از گناه دست بر می داری، حسنه به شمار می آورد، ولی هر حسنه تو را ده برابر محاسبه می کند. در توبه و بازگشت را به رویت باز گذاشته است.

وقتی صدایش بزنی، می شنود؛ وقتی با او نجوا کنی، نجوایت را می داند. تو هم نیازت را به درگاه او برده ای و شکایت به آستان او آورده ای و از او خواسته ای که رنج هایت را بزداید و یاری ات کند».(3)

تو را فرمان داده که از او بخواهی تا عطایت کند، از او رحمت بطلی تا بر تو رحمت آورد و میان تو و خودش کسی را نگذاشته تا تو را از او باز دارد و تو را به واسطه ها هم حواله نداده است. اگر بد کنی، مانع توبه ات نمی شود و در کیفرت هم شتاب نمی ورزد و چون به او بازگردی، سرزنشت نمی کند و آنجا که سزاوار رسوا شدن هستی، رسوایت نمی کند

 دعا، سپر بلا

 یکی از کارآیی های سد غیر از جمع آوری و ذخیره سازی آب ها، جلوگیری از خشم و طغیان رودخانه ها و ویرانی سیل هاست. دعا هم همانند سد گاه مانعی بزرگ برای دور ماندن از بلاها و ابتلاهاست؛ مانعی که باعث مصونیت از عذاب، بیماری، فقر، رسوایی، پریشانی و ... می شود: «وَ ادفَعُوا أمواجَ البَلاءِ بِالدُّعَاءِ؛ امواج بلا را به وسیله دعا دفع کنید».(4)

دعا و نیایش مخصوص دردمندان و گرفتاران نیست؛ بلکه از آنجایی که همه انسان ها در معرض آفت ها و بلایا هستند و تضمینی بر وجود همیشه نعمت ها و آسودگی های نیست، پس همه باید دعا کنند: « مَا الْمُبْتَلَى الَّذِی قَدِ اشْتَدَّ بِهِ الْبَلاَءُ، بِأَحْوَجَ إِلَى الدُّعَاءِ مِنَ المُعَافَى الَّذِی لاَ یَأمَنُ البَلاَءَ؛ مبتلایی که دچار بلایی سخت شده است، بیش از آسوده و تندرستی که ایمن از بلا نیست، محتاج به دعا نیست».(5)

انسانی که غافل باشد، در برابر بلاها و آفات احساس امنیت می کند، اما باید توجه داشت که تضرع به درگاه خداوند و درخواست رفع بلا و دفع محنت ها، ویژگی انسان هایی است که هم بلا را می شناسند و هم راه دفع آن را با دعا می دانند؛ زیرا به خوبی از قدرت خداوند در جلوگیری از آن ها و به وجود آوردن سپری دفاعی محکم در مقابل آن ها آگاهند. امام علی علیه السلام در نامه خویش به امام حسن علیه السلام می فرماید: « وَشَكَوْتَ إِلَیْهِ هُمُومَك، وَاسْتَكْشَفْتَهُ كُرُوبَكَ، وَاسْتَعَنْتَهُ عَلَى أُمُورِكَ؛ (با دعا) انده ها و غصه هایت را به درگاه او شکایت می بری و برای رفع مشکلاتت از او درخواست می کنی و بر کارهیات از او مدد می جویی».(6)

با دعا می توان خزان خسته دلی را به بهاری با طراوت تبدیل کرد و فضای جان و دل را به گلشنی با صفا مبدل نمود و از هجوم بلاها و آفات نهراسید که می توان در بارش تیرهای بلا، با سپر دعا به خدای بزرگ پناه برد.  

 

پی نوشت ها :

1. نهج البلاغه، خطبه 230.

2. همان، نامه 31.

3. همان.

4. همان، حکمت 146.

5. همان، حکمت 293.

6. همان، نامه 31.

مرگ و قیامت از دیدگاه نهج البلاغه
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 |
اشکال ما انسان ها این است که تنها به شنیدن نام قیامت اکتفاء نموده ایم، و لذا بدون آنکه از آن روز هولناک، ترس و واهمه ای به دل راه دهیم، به سادگی از آن می گذریم، در حالی که قیامت روزی است خطیر و سرنوشت ساز، که طبق فرمایش امیر متقیان علی (علیه السلام) مشکلات عظیمی به همراه دارد، مشکلاتی که نه چشمی آن را دیده و نه گوشی به حقیقت آن پی برده است، حوادث روز قیامت به اندازه ای هولناک و ترسناک است که با دیدنش، یاد و خاطره اش، برای همیشه بر صفحه ی دل ها حک خواهد شد، و لذا تا پرده ی حجاب دنیا از دیده ی حق بین ما کنار زده نشود، به حقیقت آن روز وانفسا دست نخواهیم یافت.


«فاحذروا عباد الله الموت و قربه، و أعدّوا له عدّته، فإنّه یأتی بامرٍ عظیم، و خطبٍ جلیل، بخیرٍ لا یکون معه شرٌّ أبداً، أو شرٍّ لا یکون معه خیرٌ أبداً، فمن أقرب إلی الجنة من عاملها؟! و من أقرب إلی النار من عاملها؟!»1

ترجمه: ای بندگان خدا! از مرگ و نزدیک بودنش بترسید، و آمادگی های لازم را برای مرگ فراهم کنید، که مرگ جریانی بزرگ و مشکلی سنگین به همراه خواهد آورد: یا خیری که پس از آن شرّی وجود نخواهد داشت، و یا شرّی که هرگز نیکی با آن نخواهد بود!

پس چه کسی از عمل کننده برای بهشت، به بهشت نزدیک تر؟ و چه کسی از عمل کننده برای آتش، به آتش نزدیکتر است؟

 

شرح گفتار :

هشدار! از نزدیکی مرگ بترسید

امیر بیان علی (علیه السلام) در این فراز از کلام نورانی خویش موضوع نزدیکی مرگ را به همگان گوشزد نموده و مردم را به ترس از آن و مهیا سازی خود برای مواجه شدن با آن  لحظه ی خطیر دعوت نموده است.

تذکر امیر متقیان علی (علیه السلام) از این جهت است که در نظام زیبای آفرینش، مرگ جزء لا ینفک زندگی موجودات زنده عالم بوده، به گونه ای که هیچ جنبنده ای در این دار فانی وجود ندارد، مگر اینکه عاقبت در چنگال مرگ اسیر خواهد شد.

خداوند بی مثال در کلام نورانی خود، این حقیقت را به خوبی بازگو نموده و در این باره به زیبایی می فرماید: (کل نفس ذائقة الموت)2

بنابراین مرگ حقیقتی است انکار ناپذیر، و پدیده ای است عمومی که تمام موجودات عالم هستی – اعم از ضعیف و قوی – باید در مقابلش سر تسلیم فرود آورده و از آن با جان و دل استقبال نماییم.

 

قیامت در پیش است!

امیر متقیان علی (علیه السلام) در ادامه ی سخنان هدایت بخش و در عین حال زیبا و دلنشین خود، از امر عظیمی که پدیده مرگ به همراه دارد خبر داده و در این باره فرمود: (فإنه یأتی بأمر عظیم، و خطب جلیل). همانا مرگ امری عظیم و حادثه ای بزرگ به همراه خواهد آورد.

با دقّت در کلام نورانی امیر بیان علی (علیه السلام) به خوبی در می یابیم که منظور ایشان از «امر عظیم»، حادثه ی بزرگ روز قیامت است.

آنچه این مطلب را تأیید می کند، کلام نورانی حضرت حق پیرامون قیامت است، زیرا پروردگار عالم، در قرآن مجید از قیامت به عنوان خبر عظیم یاد می کند و در این باره می فرماید: (عم یتسائلون عن النبأ العظیم)3 درباره ی چه چیز از یکدیگر می پرسند؟ درباره ی آن خبر بزرگ.

اینکه امیر متقیان از قیامت تعبیر به «امر عظیم» نموده، حکایت از عظمت و بزرگی حوادث آن روز هولناک دارد. خداوند بی مثال در وصف قیامت می فرماید: (ثقلت فی السماوات و الأرض لا تأتیکم الّا بغتة)4 قیامت در آسمان ها و زمین سنگین است و نمی آید سراغتان مگر به طور ناگهانی.

اشکال ما انسان ها این است که تنها به شنیدن نام قیامت اکتفاء نموده ایم، و لذا بدون آنکه از آن روز هولناک، ترس و واهمه ای به دل راه دهیم، به سادگی از آن می گذریم، در حالی که قیامت روزی است خطیر و سرنوشت ساز، که طبق فرمایش امیر متقیان علی (علیه السلام) مشکلات عظیمی به همراه دارد، مشکلاتی که نه چشمی آن را دیده و نه گوشی به حقیقت آن پی برده است، حوادث روز قیامت به اندازه ای هولناک و ترسناک است که با دیدنش، یاد و خاطره اش، برای همیشه بر صفحه ی دل ها حک خواهد شد، و لذا تا پرده ی حجاب دنیا از دیده ی حق بین ما کنار زده نشود، به حقیقت آن روز وانفسا دست نخواهیم یافت.

امیر متقیان علی (علیه السلام) در ادامه ی سخنان هدایت بخش و در عین حال زیبا و دلنشین خود، از امر عظیمی که پدیده مرگ به همراه دارد خبر داده و در این باره فرمود: (فإنه یأتی بأمر عظیم، و خطب جلیل). همانا مرگ امری عظیم و حادثه ای بزرگ به همراه خواهد آورد

قهرمان نامی عرب از ترس قیامت به خود می لرزد!
ترس از مرگ

نقل است: عمر و بن معدی کرب که از شجاعان نامی عرب است و فتوحات زیادی در تاریخ اسلام به او نسبت می دهند، وقتی هنوز مشرک بود و مسلمان نشده بود، خدمت رسول خدا  (صلی الله علیه و آله) آمد، حضرت او را به اسلام دعوت کرد و به او فرمود: ای عمرو اسلام بیاور تا خدا تو را از فزع اکبر در امان بدارد. (فزع اکبر یعنی ترسی که بزرگترین ترس ها است.)

عمرو در جواب گفت: فزع اکبر کدام است ای محمد؟! من به قدری قوی دل هستم که از هیچ چیز ترسناکی نمی ترسم. حضرت فرمود: ای عمرو چنین نیست که تو گمان می کنی. همانا قیامت صیحه ای زده می شود بر مردم، صیحه ای که باقی نمی ماند مرده ای مگر اینکه زنده شود و نماند زنده ای مگر اینکه بمیرد مگر کسانی که خدا نخواسته باشد که بمیرند، سپس یک صیحه ی دیگر بر آنها زده می شود که تمام آنها زنده می شوند و صف می کشند و آسمان شکافته شده و کوه‌ها متلاشی و پراکنده می شود، پس هیچ صاحب روحی نیست مگر آنکه دلش کنده شده و گناهش را یاد می کند... پس کجایی ای عمرو؟! [خلاصه آنقدر حضرت پیرامون قیامت توضیح داد که] یک موقع دیدند عمرو لرزه ای به اندامش افتاد و عرض کرد چه کنم برای چنین روزی که در پیش داریم؟! حضرت فرمود: بگو «لا اله الا الله»، عمرو گفت و در همان جا به همراه قومش مسلمان شدند.5

 

نتیجه اعمال ما، بهشت یا جهنم؟!

امیر متقیان بعد از اینکه مردم را به آمادگی لازم برای مواجه شدن با لحظه ی مرگ دعوت می نماید، به نقش بسیار مهم اعمال و رفتار آدمی در سرنوشت اخروی او پرداخته و پیرامون این امر می فرماید: (فمن أقرب إلی الجنة من عاملها؟! و من اقرب الی النار من عاملها؟!). پس چه کسی از عمل کننده برای بهشت، به بهشت نزدیکتر و چه کسی از عمل کننده برای آتش به آتش نزدیکتر است؟!

بهشت و جهنم

کلام نورانی امیر بیان بیانگر این مطلب است که آفرینش بهشت و جهنم ارتباط تنگاتنگی با اعمال و رفتار آدمی داشته، به گونه ای که با صرف نظر از اعمال و رفتار او، چنین آفرینشی هرگز توسط حضرت حق انجام نمی پذیرفت. زیرا ما به این عقیده ایم که پروردگار عالم، آفریدگاری عادل و حکیم بوده و عدالت او در حدی است که ذره ای ظلم و ستم در حق بندگانش روا نمی دارد، و از طرفی آنچه ما از خداوند بی مثال می دانیم، آن است که آن یگانه خالق هستی، عنایت ویژه ای به انسان داشته و او را اشرف مخلوقات خود قرار داده و مقام بلند و رفیع خلافت و جانشینی خود را به او ارزانی داشته، مقامی که حتّی فرشتگان آسمانی لیاقت دستیابی به آن را نداشته اند، پروردگار هستی در کلام نورانی خود با فخر و مباهاتی مثال زدنی، این مقام رفیع را به آنها گوشزد نموده و در این باره به زیبایی فرمود: (إنی جاعل فی الارض خلیفة)6. همانا من در روی زمین جانشینی برای خود قرار دادم.

از مطالبی که بیان شد، به این نتیجه می رسیم که آفریدگار هستی، به هیچ وجه خوش ندارد انسانهایی را که با دست قدرت خود آفریده، در آتش قهر خود بسوزاند و از عذاب دردناک و آتش سوزان جهنم به آنها بچشاند. بنابراین این ما هستیم که قدر و منزلت سرمایه ی عظیم عمر خود را ندانسته و لحظات آن گنج گرانبها را صرف کارهای بیهوده نموده ایم، که چنین عملکردی نتیجه ای جزء آتش سوزان جهنم در پی نخواهد داشت، بنابراین اگر به سعادت ابدی خویش علاقمندیم و در زندگی به دنبال این هستیم که سرنوشتی زیبا را برای خود رقم بزنیم باید به فرامین حضرت حق و پیشوایان معصوم (صلوات الله علیهم اجمعین) گوش جان فرا داده و در سایه ی عمل به گفتار آنها آینده ای درخشان را برای خود به ارمغان آوردیم.

امیر متقیان از قیامت تعبیر به «امر عظیم» نموده، حکایت از عظمت و بزرگی حوادث آن روز هولناک دارد. خداوند بی مثال در وصف قیامت می فرماید: (ثقلت فی السماوات و الأرض لا تأتیکم الّا بغتة) قیامت در آسمان ها و زمین سنگین است و نمی آید سراغتان مگر به طور ناگهانی

اعمال نیک مصالح ساختمان بهشتی

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: در شب معراج وارد بهشت شدم فرشتگانی دیدم که بنایی می سازند، خشتی از طلا و خشتی از نقره، و گاهی هم از کار کردن دست می کشیدند. به ایشان گفتم: چرا گاهی کار می کنید و گاهی از کار دست می کشید؟

پاسخ دادند: منتظریم تا مصالحی برسد. پرسیدم: مصالحی که می خواهید چیست؟ گفتند: ذکر مؤمن که در دنیا می گوید: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر». هر وقت بگوید ما می سازیم و هر وقت خود داری کند، ما نیز خود داری می کنیم.7

 

پی نوشت ها:

1-  نهج البلاغه، فرازی از نامه27، ص510، ترجمه محمد دشتی

2- سوره آل عمران، آیه 185

3- سوره نبأ، آیه او2

4- سوره اعراف، آیه 187

5- منازل الاخرة؛ نوشته محدث قمی، ص65و66

6- سوره بقره، آیه30

7- برگرفته از کتاب: حکایت ها و هدایت ها، اثر شهید آیه الله مرتضی مطهری



ادامه مطلب
فرزند قرآن در مهجوریت
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 |

فرزند قرآن در مهجوریت

نهج 
البلاغه

"نهج البلاغه" آئینه‌ایست شفاف در نمایاندن رخسار زیبای خالقش یعنی امیرمؤمنان. اگرچه که در شناخت آن وجود اکمل کافی نیست. این مجموعه زیبا و نفیس كه روزگار از كهنه كردن آن ناتوان است و گذشت زمان و ظهور افكار و اندیشه های نوتر و روشن تر بر ارزش آن افزوده، منتخبی است از خطابه ها و دعاها، وصایا، نامه ها و  جمله های كوتاه مولای متقیان علی (ع) كه بوسیله سید شریف رضی در حدود هزار سال پیش گردآوری شده است.

نهج البلاغه مرهمی است بر دردهای جانكاه بشریت.

نهج البلاغه داروی مؤثری است بر تلطیف روح انسان ها و مبارزه با خشونت ها.

نهج البلاغه اثری است به درخشندگی آفتاب، به لطافت گل، به قاطعیت صاعقه، به غرش طوفان و برق، به تحرک امواج، به بلندی ستارگان دوردست بر اوج آسمان ها.

نهج البلاغه در حقیقت فرزند قرآن است.

این مجموعه زیبا و نفیس كه روزگار از كهنه كردن آن ناتوان است و گذشت زمان و ظهور افكار و اندیشه ای نوتر و روشن تر بر ارزش آن افزوده، منتخبی است از خطابه ها و دعاها، وصایا، نامه ها و  جمله های كوتاه مولای متقیان علی (ع) كه بوسیله سید شریف رضی در حدود هزار سال پیش گردآوری شده است.

او از نظر خودش آنهایی كه از جنبه بلاغت برجستگی خاصی را داشته اند انتخاب كرده، از اینرو این منتخب را نهج البلاغه نام نهاد. كلمات امیرالمؤمنین (ع) از قدیم ترین ایام با دو امتیاز همراه بوده است. 1- فصاحت و بلاغت 2- همه جانبه بودن (چندی بعدی بودن) توأم شدن ایندو با هم سخن علی (ع) را در حد اعجاز قرار داد و به همین جهت سخن علی (ع) در حد واسط كلام مخلوق و كلام خالق قرار گرفته «فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق» 1

 نهج البلاغه به اقرار اغلب دانشمندان و نویسندگان و ادبای حتی معاصر غیر شیعی عرب، زیباترین متن عرب است.

سخنانی كه از نظر ادبی در اوج زیبایی و از نظر فكر در عمق بسیار و از نظر اخلاق سرمشق و نمونه است،

در آن عباراتی هست كه هر خواننده ای اقرار می كند كه در بشریت نظایر این عبارات وجود ندارد.

"نهج البلاغه" آئینه‌ایست شفاف در نمایاندن رخسار زیبای خالقش یعنی امیرمؤمنان.اگرچه که درشناخت آن وجود اکمل کافی نیست. بنابر نقل مسعودى آن مورخ بزرگ شیعی درجلد دوم"مروج الذهب" فقط عدادخطبه های منقوله از آنحضرت در منابع از چهارصد و هشتاد هم میگذرد در صورتیکه تمام خطبه‌هاى گردآوری شده درنهج‌البلاغه توسط سیدرضى که مردى ادیب،وسخن شناس بود و لاجرم در انتخاب این سخنان بیشتر به جنبه‌هاى فصاحتى وبلاغتى اش توجه داشته و عنوانش را هم“نهج‌البلاغه”نهاد تنها دویست و سى و نه خطبه است.و بعنوان نمونه بخش دیگری از جملات حکمی و روایات آنحضرت را درکتب روائی معتبری چون"غررالحکم" و"بحارالانوار" و "وسائل الشیعه" و....میتوان یافت.   

«ما مفتخریم كه كتاب نهج البلاغه كه بعد از قرآن بزرگترین دستور زندگی مادی و معنوی و بالاترین كتاب رهایی بخش بشر است و دستورات معنوی و حكومتی آن بالاترین راه نجات است، از امام معصوم ماست.»  (امام خمینی «ره»)

نهج البلاغه اثری است به درخشندگی آفتاب، به لطافت گل، به قاطعیت صاعقه، به غرش طوفان و برق، به تحرک امواج، به بلندی ستارگان دوردست بر اوج آسمان ها

جذابیت و گیرایی نهج البلاغه

نهج البلاغه

نهج البلاغه همه جا در مسیر آزادی انسانها گام بر می دارد. آزادی از زنجیر اسارت هوا و هوس های سركش، از زنجیر اسارت ستمگران خودكامه، طبقات مرفه پرتوقع، جهل و بی خبری، كه انسان را به لذت و بدبختی می كشاند، و هشدار می دهد كه هر جا نعمت های فراوانی روی هم انباشته است حقوق از دست رفته ای در كنار آن به چشم می خورد.

و عجیب است که کسی در دلش دغدغه های عرفانی باشد و تنی به آب معرفت اقیانوس نهج البلاغه نزند جذبه های عرفانی نهج البلاغه چنان است كه ارواح تشنه را با زلال خود آن چنان سیراب و مست می كند كه نشئه شراب طهورش را به لرزه می اندازد ، لرزه ای دردناک و در عین حال لذت بخش.

در عرصه سخن فصیح و بلیغ است واقعا فوق بشری است نهج البلاغه را از هر بعدی نگاه کنیم برتریش هویدا است و از دیگر امتیازات سخنان امام علی (ع) این است كه محدود به زمینه خاصی نیست در شرح اسماء و صفات الهی به چهره یک فیلسوف مجسم می شود كه فقط از توحید سخن گفته، در خطبه جهاد، فرمانده و افسر شجاع و دلاوری را می بینیم كه دقیقترین تاكتیك ها را تشریح می كند. در مسند حكومت و رهبری راه وصول به یک آرامش اجتماعی و سیاسی و نظامی را با پخته ترین عبارات بیان می كند و در مسند درس و اخلاق عباراتی محكم، عمیق و نافذ برای سالكان می گوید كه مرد وارسته ای چون "همام" پس از شنیدن آن صیحه ای می زند و نقش زمین می شود.

 

چرا از نهج البلاغه دوریم؟!

ما كه چنین گنجی در خانه داریم چرا تهی دستیم؟ ما كه چنین چشمه زلال و گوارا و جوشنده ای در دسترس داریم چرا تشنه ایم؟ ما كه دارای این میراث بزرگ اسلامی هستیم چرا  دست به سوی دیگران دراز می كنیم؟ و پاسخی جز این ندارد كه: نهج البلاغه را نشناخته ایم و بر ارزش واقعی این مجموعه بزرگ واقف نگشته ایم.

و عجیب این كه نهج البلاغه در دیار خویش در میان شیعیان علی (ع)، حتی در حوزه های علمیه شیعه غریب و تنهاست. همچنانكه خود علی (ع) غریب و تنهاست. بدیهی است اگر محتویات كتابی و یا اندیشه ها و احساسات و عواطف شخصی با دنیای روحی مردمی سازگار نباشد، این كتاب یا آن شخص در عمل تنهاست و بیگانه می ماند و هر چند نامشان با هزاران تجلیل و تعظیم برده شود.

یكی این كه بزرگان از علمای شیعه در قدیم بر اساس عنایت و اهمیت خاصی كه به نهج البلاغه می‎داده‎اند آن را جزء متون درسی طلاب قرار داده بوده‎اند. و دیگر این كه بهترین روش بهره‎مندی از نهج البلاغه همان است كه نزد متخصصی فن فراگرفته شود

شیوه انس و بهره‎مندی از نهج البلاغه:

بدون تردید داشتن تعهد و احساس نیاز دردمندانه برای كار، برخورداری از اخلاص و نیت پاک، توكل همه جانبه به خدا، ایمان داشتن به هدف، دارا بودن پشتكار و شكیبایی و بردباری در جریان كار، انسان را وادار می‎كند كه به دنبال پیدا كردن راههای هدایت و نجات و رسیدن به كمال و عزت باشد، در این راستا غنی‎ترین گنجینه الهی و آسمانی قرآن مجید است كه بعد از قرآن نهج البلاغه كه مفسر و متمّم قرآن بوده و به عنوان اخ القرآن شهرت گرفته، بهترین استفاده‎ها و بهره‎مندی از معارف نهج البلاغه را می‎توان برد كه ممكن است در این رابطه روش‎های متعدد و گوناگونی برای بهره‎مندی از نهج البلاغه وجود داشته باشد اما از جمله دو شیوه تاكنون مفید آزموده شده و كارساز بوده است:

امام علی (ع)

1ـ یكی روش فراگیری آزاد كه انسان برای اساس عشق و علاقه خود، كتاب نهج البلاغه را تهیه نماید و به صورت منظم از اوّل تا به آخر آن را مطالعه كند، البته این روش وقتی جواب خواهد داد كه پیش زمینه هایی برای بهره‎گیری از نهج البلاغه فراهم شده باشد مثلاً انسان با برخی علوم نظیر ادبیات عرب، فلسفه، كلام، عرفان اسلامی، تاریخ اسلام تا اندازه‎ای آشنا باشد و در ضمن از شرح‎هایی كه تاكنون برای نهج البلاغه و درباره برخی خطبه‎های آن نگارش یافته است مانند شرح ابن‎میثم بحرانی، شرح ابن‎الحدید، شرح علّامه شوشتری و شرح علّامه جعفری نیز استفاده نماید تا بتواند نكات ظریف و نهفته معارف نهج البلاغه را به‎طور كامل درك كند. (برای اطلاع بیشتر از نحوه استفاده از این روش به منبع ذیل مراجعه شود.) 2

2ـ شیوه دوم كه به‎طور یقین كار آمدتر و مفیدتر خواهد بود آن است كه انسان نهج البلاغه را به عنوان یک متن علمی تخصصی در محضر فردی كه كارشناس معارف نهج البلاغه در محورهای مختلف باشد به‎طور دقیق و منظم تحصیل كند و دوره آموزشی و فراگیری برایش تدارک  ببیند این روش در صورتی بهتر عمل خواهد شد كه در مراكز علمی نظیر حوزه و دانشگاه نهج البلاغه به عنوان متن درسی دانش‎پژوهان قرار داده شود. چنان‎كه در گذشته برخی از بزرگان نه تنها متن نهج البلاغه بلكه بعضی شرح‎های آن را در محضر بزرگان تحصیل می‎كرده‎اند كه از جمله در اجازه نامه‎ای كه فخرالمحققین برای سید حیدر آملی داده آمده است كه سید حیدر آملی از جمله كتاب‎هایی را كه نزد فخرالمحققین فراگرفته است نهج البلاغه و شرح میثم بحرانی به نهج البلاغه بوده است. 3

این مسئله دو نكته اساسی را می‎رساند یكی این كه بزرگان از علمای شیعه در قدیم بر اساس عنایت و اهمیت خاصی كه به نهج البلاغه می‎داده‎اند آن را جزء متون درسی طلاب قرار داده بوده‎اند. و دیگر این كه بهترین روش بهره‎مندی از نهج البلاغه همان است كه نزد متخصصی فن فراگرفته شود.

شاید با خود بگویید این کارها که همه زمان بر و وقت گیر است در پاسخ باید گفت در راه فراگیری نهج البلاغه که از زبان مبارک قرآن ناطق و صاحب سر رسول خداست اگر از جان هم بگذریم هنر نکرده ایم .

شاید در این راه سختی هایی باشد اما در مقابل آن معارف بلند که بدست خواهیم آورد که سعادت هر دو جهانمان را تضمین می کند چیزی نخواهد بود .

حیف است که خود را از خان معرفت نهج البلاغه محروم داریم و در پی خس و خاشاک دنیا عمر بفرساییم و بیراهه بیازماییم .

پی نوشت ها :

1 . ابن‎ابی‎ الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، صفحة 24. نشر مكتبة آیة الله مرعشی، قم 1404 ق.

2 . دكتر سید محمد مهدی جعفری، آموزش نهج البلاغه، ج 1، نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سال 1373 ش.

3 . سید حیدر آملی، تفسیر المحیط الاعظم والبحر الخفم، ج 1، صفحة 532، نشر مؤسسه البطاعة و النشر، چاپ اول سال 1414 ق.

نهج البلاغه؛ مجهولات معلوم!
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 |

نهج البلاغه؛ مجهولات معلوم!

نهج البلاغه

انبیاء و اولیای الهی عموماً به زبانی ساده و قابل فهم برای همه مردم سخن می گویند، به طوری که همه افراد به تناسب میزان هوش و کمالات خود بتوانند از آن بهره مند شوند. نهج البلاغه مجموعه ای از سخنان و خطبه های امیرالمؤمنان است که در وجه تسمیه آن آمده است که «دریایی از بلاغت» می باشد. ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا امیرمؤمنان در خطبه ها و مواعظ خود به اصطلاح اهل علم و حکمت سخن فرموده اند نه به زبان عامه مردم و به زبانی ساده و عامیانه؟!

 

اقسام مجهولات

در جواب این سؤال باید گفت مجهولات بر دو قسم است: یک وقت حقیقت یک مطلبی بر شخصی مجهول است. یک وقت حقیقت مجهول نیست بلکه معلوم نیست اما اسم آن معلوم نیست. مثلاً نجّار و بنّای ماهر بین خودشان یک سری اصطلاحاتی دارند که شخص عادی متوجه آن نمی شود مثلاً اسم خاصی برای برخی از ابزارهایشان به کار می برند یا اصطلاحات مخصوصی برای بعضی از کارهای خود دارند. اینها مطالبی نیست که سایر مردم حقیقت معنای آنها را ندانند بلکه می دانند مثلاً اسم شئ خاصی است ولی نمی دانند این اسم خاص برای کدام ابزار به کار می رود.

پس همه افراد معنی را فهمیده اند فقط اسمش را نمی دانند.

این استدلال در زبانی بسیار ساده اما مطلبی بسیار عمیق و فلسفی را بیان می دارد. از این رو برای همه قابل فهم است گرچه به شیوه حکمی استدلال و برهان آورده است
نهج البلاغه

سخنان حکمت آموز؛ مجهولات معلوم!

بسیاری از سخنان حکمت آمیز و مسائل در ظاهر پیچیده از نوع مجهولاتی است که حقیقت آن برای اکثر مردم مجهول نیست و آنها معنا و مفهوم آن مطالب را متوجه می شوند اما اسامی و اصطلاحات خاص حِکمی را نمی دانند. مثلاً اگر به یک جوانی بگویند موسیقی گوش نده! فوراً می پرسد چرا؟! این به معنای آن است که او حقیقت علت یابی را متوجه است اگرچه اسم خاصی برای آن نداند.

 

زبان همه فهم امیر مؤمنان (علیه السلام)

امیر مؤمنان اگرچه به روش حکماء استدلال می فرمایند و سخنانی را مطرح می نمایند که در نهایت عمق و عظمت است، اما به زبانی است که همه مردم چه حکیم و فیلسوف باشند و چه عامه مردم آن مطالب را می فهمند و از آنها استفاده می کنند؛ به طوری که در همان زمان ایراد و خطبه ها بسیاری از مردم آنها را می نوشته اند. ما امروزه اگر بخواهیم خطبه های حضرت را به فارسی بگوییم باید الفاظ حضرت را یکی یکی معنی کنیم و در آن صورت مشاهده می شود که به راحتی حقیقت آن قابل فهم است گرچه برخی اصطلاحات خاص آن را ندانیم.

چرا امیرالمؤمنان در خطبه ها و مواعظ خود به اصطلاح اهل علم و حکمت سخن فرموده اند نه به زبان عامّه مردم و به زبانی ساده و عامیانه؟!

استدلال حضرت در یگانگی خدا

مثلاً حضرت می فرمایند هر که چگونگی برای خدا قائل شود او را یگانه ندانسته است. مثلاً اگر گفت خدا فلان طور است او را به یگانگی نشناخته است. یعنی هر کس برای خدا صفاتی را ثابت کند او را از یگانگی خارج کرده است. مثل برخی از اعراب و هندوها که خدا را به صورت بتی توصیف می کردند که اینها یگانگی خدا زیر سؤال برده اند. این استدلال در زبانی بسیار ساده اما مطلبی بسیار عمیق و فلسفی را بیان می دارد. از این رو برای همه قابل فهم است گرچه به شیوه حکمی استدلال و برهان آورده است.

 

نتیجه گیری

نهج البلاغه امیر مؤمنان(علیه السلام) گرچه دریایی از سخنان حکمی و عمیق است، زبانی همه فهم برای مردم دارد و هر کس به تناسب معرفت و توان خود می تواند از آن بهره مند شود.

 

فهرست منابع و مآخذ

1- هزار و یک کلمه- حسن زاده آملی- ج4- ص168.

2- نهایه الحکمه- علامه طباطبایی

3- فضایل و سیره چهارده معصوم- عباس عزیزی

4- آیات الولایه- سیدکاظم ارفع

5- نهج البلاغه- شرح علامه جعفری

6- تاریخ از نگاه امیر مؤمنان(علیه السلام)- علامه جعفری

حبس برکات برای چیست؟
+ نویسنده ابراهیم محمودزاده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 |

امام علی(علیه السلام) فرمودند: «به خدا سوگند هیچ ملّتی از آغوش ناز و نعمت زندگی گرفته نشد مگر به واسطه گناهانی که مرتکب شدند»

امتحان
خداوند متعال این جهان سراسر نعمت و برکت را برای ما آفریده است،و از گنج های عرش او کم نمی شود هر چقدر هم که به بندگانش ببخشد ،نعمت های خداوند با واسطه ها و در قالب های گوناگونی رخ می نماید که همگی به ذات مقدس الله وابسته اند آسمان، زمین، ابر، باد، کوه، دشت و دریا، همه مأموران الهى بوده و در تحت فرمان او هستند:

«الا و انّ الارض الّتى تحملکم و السّماء الّتى تظلّکم مطیعتان لربّکم و ما اصبحتا تجودان لکم ببرکتهما توجّعاً لکم و لا زلفةً الیکم و لا لخیر ترجوانه منکم و لکن امرتا بمنافعکم فاطاعتا و اقیمتا على حدود مصالحکم فاقامتا» (1)

آگاه باشید زمینى که شما را بر روى خود نگاه مى دارد و آسمانى که شما را در سایه‏اش قرار مى دهد، فرمانبردار پروردگار شما هستند و به جهت دلسوزى شما، برکت و سود خود را به شما نمى بخشند، و به سبب تقرّب جستن به شما به علت اینکه امیدوار به خیر و نیکویى از شما باشند نروییده و نمى بارند، بلکه مأمورند که سودها به شما برسانند و اطاعت امر کرده، براى انجام مصالح شما قیام نموده‏اند.

این سربازان الهى، در بعضى مواقع مأمورند که برخلاف میل ما انسان ها از بخشیدن خوددارى کنند و این امتحان و آزمایش خواهد بود. در آیه‏اى که قسمتى از آن را نقل کرده‏ایم، آمده است:

«و لنبلونّکم بشىء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثّمرات و بشّر الصّابرین» (2)

همانا ما شما را به سختیهایى چون ترس، گرسنگى، نقصان اموال و نفوس و آفات زراعات بیازمائیم و بشارت و مژده براى صابران است.

تعبیر به «الثّمرات» شاهد سخن ماست. آفت ها و انواع مختلف حشرات که مضرّ به حال زراعت هستند، یا کمبود باران که باعث به وجود آمدن خشکسالى مى شود، به نقص ثمره منجر خواهد شد و این از باب امتحان است.

مولى الموحدین، امیرالمؤمنین، على (علیه السلام) مى فرمایند:

خداوند بندگان خود را که به کارهاى ناشایسته و گناه مشغولند به کم شدن میوه‏ها و بازداشتن برکات و بستن درِ خزانه‏هاى نیکوئی ها مى آزماید تا توبه کننده متنبه گشته، توبه و بازگشت نماید و گناه را از خود رانده ترک کند و پند گیرنده پند پذیرد و سرخُرده منزجر گردد. (3)

آگاه باشید زمینى که شما را بر روى خود نگاه مى دارد و آسمانى که شما را در سایه‏اش قرار مى دهد، فرمانبردار پروردگار شما هستند و به جهت دلسوزى شما، برکت و سود خود را به شما نمى بخشند، و به سبب تقرّب جستن به شما به علت اینکه امیدوار به خیر و نیکویى از شما باشند نروییده و نمى بارند، بلکه مأمورند که سودها به شما برسانند و اطاعت امر کرده، براى انجام مصالح شما قیام نموده‏اند

در این بیان نورانى، امام (علیه السلام) معصیت را عامل نقص ثمرات و حبس برکات مى داند و این از آثار سوء اقتصادى گناه است که سلب نعمت مى کند. در سوره شریفه اعراف فرموده است:

«و لقد اخذنا آل فرعون بالسّنین و نقص من الثّمرات لعلّهم یذّکرون» (4) ؛ فرعونیان را سخت به قحطى و تنگى معاش و نقص و کبود در زراعت و ثمرات آزمایش کردیم تا شاید متذکر شوند.

انّ اللّه‏ یبتلى عباده ـ عند الاعمال السیّئة ـ بنقص الثّمرات و حبس البركات و اغلاق خزائن الخیرات لیتوب تائب و یقلع مقلع و یتذكرّ متذكّر و یزدجر مزدجر...»

امام علی(علیه السلام) فرمودند: «به خدا سوگند هیچ ملّتی از آغوش ناز و نعت زندگی گرفته نشد مگر به واسطه گناهانی که مرتکب شدند» . سپس به ذیل این آیه اشاره فرمودند: «مَّنْ عَمِلَ صَــلِحًا فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسَآءَ فعلی‌ها وَ مَا رَبُّکَ به ظلم لِّلْعَبِیدِ(فصلت ،46) کسی که عمل صالحی به جا آورد نفعش برای خود اوست و هر کسی بدی کند به خویشتن بدی کرده است . و پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمی‌کند» .(تفسیر نمونه،ج 20 ،ص 310)

 

پی نوشت ها :

1- نهج‏البلاغه: خ 143، ص 433.

2 ـ اعراف: 130.

3 ـ توبه: 126.

4 ـ بحارالانوار: ج 93، ص 18.

تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد و کپی برداری از مطالب تنها با ذکر منبع مجاز است...