
چون شاخ گلی که خم شود پیش نسیم *** از دوست سلامی و ز ما تسلیمی
اللهم عجل لولیک الفرج و النصر و اجعلنی من اعوانه و انصاره سلام كاربر گرامي ** قدمتان گلباران **وخوش اومديدقابل ياداوريست وبلاگي كه در حال مشاهده ومطالعه ان هستيد مفتخر به كسب 5باررتبه برتر وبرگزيده در پنج مسابقه وجشنواره هاي مختلف وبلاگ نويسي شده است لازم بذكر است اين وبلاگ در راستاي فرمايشات مقام معظم رهبري برآنست تاجامعترين مطالب درباره هر موضوع مطرح شده رادريك مقاله گردآوري كرده وبراي دانلوددر اختيار شما سروران گرامي قرار دهدتا شما بزرگواران با نهايت صرفه جويي در وقت بهترين استفاده راببريدبه اميد ظهور آقا امام زمان***اللهم عجل لوليك الفرج***** ازوقتتان نهايت استفاده را ببريد
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
آرشیو موضوعی
حضرت محمد(ص)
حضرت فاطمه(س)
امام علی (ع)
امام حسن (ع)
امام حسین (ع)
امام سجاد (ع)
امام محمدباقر (ع)
امام صادق(ع)
امام موسی کاظم(ع)
امام رضا (ع)
امام جواد (ع)
امام هادی(ع)
امام حسن عسگری(ع)
حضرت مهدی(عج)
رمضان
قدس
اعياداسلامي
حضرت معصومه(س)
شيطان پرستي
كليات حج
ازدواج
مباهله
اصلاح الگوي مصرف
لینک ها
فرهنگسراي فناوري اطلاعات
خانم سپیده رسولی
دانلود مداحی
گناهکار
جشنواره وبلاگ نويسان عاشوراي
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
اولین جشنواره وبلاگ های بسیجی
دانلود همه چی
اکادمیست
کتب رایگان
دانلود
چهارده معصوم
پارسیفا
سایت مذهبی توپ
جشنواره فرهنگي هنري امام ضا
خادمين اهل بيت
موعد دیدار
پیامبر اعظم
سایتهای تفریحی
روزنامه های ایران
پیامبر امید
فرهاد
مذهبي
مذهبي
ذاكرين
سفر کرده
آرشیو پیوندهای روزانه
پیامبر از ابتدا تا ...
حوادث شب ولادت
در روايات ما آمده است كه در شب ولادت آنحضرتحوادث مهم و اتفاقات زيادى در اطراف جهان بوقوع پيوست كهپيش از آن سابقه نداشت و يا اتفاق نيفتاده بود كه از جمله«ارهاصات»بوده بدانگونه كه در داستان اصحاب فيل ذكر شد،و در قصيده معروف برده نيز آمده كه چند بيت آن چنين است:
يوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ايوان كسرى و هو منصدع كشمل اصحاب كسرى غير ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف عليه و النهر ساهى العين من سدم و ساء ساوه ان غاضتبحيرتها و رد واردها بالغيظ حين ظم كان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم
و شايد جامعترين حديث در اينباره حديثى است كه مرحوم صدوق«ره»در كتاب امالى بسند خود از امام صادق عليه السلامروايت كرده و ترجمهاش چنين است كه آنحضرت فرمود:
ابليس به آسمانها بالا مىرفت و چون حضرت عيسى«ع»بدنيا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مىرفت،و هنگاميكه رسولخدا«ص»بدنيا آمد از همه آسمانهاى هفتگانهممنوع شد،و شياطين بوسيله پرتاب شدن ستارگان ممنوعگرديدند،و قريش كه چنان ديدند گفتند:
قيامتى كه اهل كتاب مىگفتند بر پا شده!
عمرو بن اميه كه از همه مردم آنزمان به علم كهانت وستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت:بنگريد اگر آن ستارگانىاست كه مردم بوسيله آنها راهنمائى مىشوند و تابستان و زمستاناز روى آن معلوم گردد پس بدانيد كه قيامتبر پا شده و مقدمهنابودى هر چيز است و اگر غير از آنها است امر تازهاى اتفاقافتاده.
و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هيچ بتى درآنروز بر سر پا نبود،و ايوان كسرى در آن شب شكستخورد وچهارده كنگره آن فرو ريخت.و درياچه ساوه خشك شد.ووادى سماوه پر از آب شد.
آتشكدههاى فارس كه هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گرديد.
و مؤبدان فارس در خواب ديدند شترانى سخت اسبان عربىرا يدك مىكشند و از دجله عبور كرده و در بلاد آنها پراكندهشدند،و طاق كسرى از وسط شكستخورد و رود دجله در آنوارد شد.
و در آن شب نورى از سمتحجاز بر آمد و همچنان بسمتمشرق رفت تا بدانجا رسيد،فرداى آن شب تخت هر پادشاهىسرنگون گرديد و خود آنها گنگ گشتند كه در آنروز سخننمىگفتند.
دانش كاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گرديد،وهر كاهنى كه بود از تماس با همزاد شيطانى خود ممنوع گرديد وميان آنها جدائى افتاد.
آمنه گفت:بخدا فرزندم كه بر زمين قرار گرفت دستهاىخود را بر زمين گذارد و سر بسوى آسمان بلند كرد و بداننگريست،و نورى از من تابش كرد و در آن نور شنيدم گويندهاىمىگفت:تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.
آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفتهبود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامنگذارده گفت:
الحمد لله الذى اعطانى هذا الغلام الطيب الاردان قد ساد فى المهد على الغلما
ستايش خدائى را كه بمن عطا فرمود اين فرزند پاك و خوشبورا كه در گهواره بر همه پسران آقا است.
آنگاه او را به اركان كعبه تعويذ كرد. (1) و در باره او اشعارىسرود.
و ابليس در آن شب ياران خود را فرياد زد(و آنها را بيارىطلبيد)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور چه چيزتو را بهراس و وحشت افكنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمين را دگرگون مىبينم و بطور قطع درروى زمين اتفاق تازه و بزرگى رخ داده كه از زمان ولادت عيسىبن مريم تاكنون سابقه نداشته،اينك بگرديد و به بينيد اين اتفاقچيست؟
آنها پراكنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما كه تازهاىنديديم.
ابليس گفت:اين كار شخص من است آنگاه در دنيابجستجو پرداخت تا به حرم-مكه-رسيد،و مشاهده كرد فرشتگان اطراف آنرا گرفتهاند،خواست وارد حرم شود كه فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حرى رفت و چونگنجشكى گرديد و خواست در آيد كه جبرئيل بر او نهيب زد:
-برو اى دور شده از رحمتحق!ابليس گفت:اى جبرئيلاز تو سؤالى دارم؟
گفت:بگو،پرسيد:از ديشب تاكنون چه تازهاى در زمين رخداده؟
پاسخداد:محمد-صلى الله عليه و آله-بدنيا آمده.
شيطان پرسيد:مرا در او بهرهاى هست؟گفت:نه.
پرسيد:در امت او چطور؟
گفت:آرى.ابليس كه اين سخن را شنيد گفت:خوشنود وراضيم.
و در حديث ديگرى كه در كتاب كمال الدين نقل كردهچنين است كه در شهر مكه شخصى يهودى سكونت داشت ونامش يوسف بود،وى هنگامى كه ستارگان را در حركت وجنبش مشاهده كرد با خود گفت:اين تحولات آسمانى بخاطرولادت همان پيغمبرى است كه در كتابهاى ما ذكر شده كهچون بدنيا آيد شياطين رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوعگردند. و چون صبح شد بمجلسى كه چند تن از قريش در آن بودندآمد و بدانها گفت:آيا دوش در ميان شما مولودى بدنيا آمده؟
گفتند:نه.
گفت:سوگند به تورات كه وى بدنيا آمده و آخرين پيمبراناست و اگر اينجا متولد نشده حتما در فلسطين متولد گشته است.
اين گفتگو گذشت و چون قريشيان متفرق شدند و بخانههاىخود رفتند داستان گفتگوى با آن يهودى را با زنان و خاندان خودبازگو كردند و آنها گفتند:آرى ديشب در خانه عبد الله بنعبد المطلب پسرى متولد شده.
اين خبر را بگوش يوسف يهودى رساندند،وى پرسيد:آيا اينمولود پيش از آنكه من از شما پرسش كردم بدنيا آمده يا بعد ازآن؟گفتند:پيش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهيد.
قريشيان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بياور تا اين يهودى او را بهبيند،و چون مولود را آوردند ويوسف يهودى او را ديدار كرد جامه از شانه مولود كنار زد وچشمش به خال سياه و درشتى كه روى شانه وى بود بيفتاد دراينوقت قرشيان مشاهده كردند كه حالت غش بر آن مرد يهودىعارض شد و بزمين افتاد قرشيان تعجب كرده و خنديدند.
يهودى برخاست و گفت:آيا مىخنديد؟بايد بدانيد كه اين پيغمبر پيغمبر شمشير است كه شمشير در ميان شما مىنهد...
قرشيان متفرق شده و گفتار يهودى را براى يكديگر تعريفمىكردند.
و در حديثى كه مرحوم كلينى شبيه به روايتبالا از مردى ازاهل كتاب نقل كرده آنمرد كتابى به قرشيان كه وليد بن مغيرة وعتبة بن ربيعه و ديگران در ميانشان بود رو كرده و گفت:نبوتاز خاندان بنى اسرائيل خارج شد و بخدا اين مولود همان كسىاست كه آنها را پراكنده و نابود سازد!
قريش كه اين سخن را شنيدند خوشحال شدند،مرد كتابىكه ديد آنها خوشنود شدند بديشان گفت:خورسند شديد! بخداسوگند اين مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پيدا كند كهزبانزد مردم شرق و غرب گردد.
ابو سفيان از روى تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلطمىيابد!
و نظير آنچه در روايات ما آمده برخى از اين حوادث درروايات اهل سنت نيز ذكر شده اما در بسيارى از آنها اين حوادثقبل از بعثت رسولخدا«ص»ذكر شده نه مقارن ولادت.
مانند رواياتى كه در سيره ابن هشام و تاريخطبرى و جاهاى ديگر است و در صحيح بخارى نيز از ابن عباس روايتشده (2) و فخر رازى نيز در تفسير آيه شريفه «فمن يستمعالآن يجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شياطين از نفوذ در آسمانها وتيرهاى شهاب همين گفتار را داشته و اقوالى در اينباره نقلكرده (4) و از ابى بن كعب نيز حديثى در اينمورد نقل كردهاند كهگفته است:
«لم يرم بنجم منذ رفع عيسى عليه السلام حتى بعث رسولالله-صلى الله عليه و آله-» (5) و در اشعار بعضى از شاعرانعرب نيز قسمتى از اين حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعارزير كه از شاعرى بنام قيروانى نقل شده كه مىگويد:
و صرح كسرى تداعى من قواعده و انفاض منكسر الاوداج ذاميلو نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم يسلخرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمى الجن بالشعل
يك سئوال
اكنون جاى يك سئوال هست كه اگر كسى بگويد:آيانظير آنچه در اين روايات آمده در كتابهاى تاريخى و روايات غيراسلامى هم ذكرى از آنها شده يا نه؟
كه ما در پاسخ اين سئوال مىگوئيم:اولا اگر حديث وروايتى از نظر سند و صدور از امام معصوم عليه السلام براى اثابتشد ديگر كدام روايت و تاريخى براى ما معتبرتر از آن حديثو روايت مىتواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح«صغراى قضيه»است،ولى پس ازاثبات ديگر استبعاد و زير سئوال بردن حديث،جز ضعف ايمان وتاريخ زدگى محمل ديگرى نمىتواند داشته باشد،وگرنه كدامتاريخ و روايتى معتبرتر از آن تاريخ و روايتى است كه از منبعوحى الهى سرچشمه گرفته باشد و كدام داستان و حديثىمحكمتر از داستان و حديثى است كه از زبان پيمبران و ائمهمعصوم عليهم السلام صادر گرديده باشد!
مگر نه اين است كه سرچشمه پر فيض و زلال همه علومآنهايند؟و معيار صحت و سقم همه دانشهاى بشرى گفتار آنهااست؟
و ثانيا-مىگوئيم:مگر تاريخ صحيح و دست نخوردهاى از گذشتگان و زمانهاى قديم در دست داريم كه ما بتوانيم اينروايات را با آنها منطبق ساخته و يا تاييدى از آنها بگيريم؟
جائى كه مقدسترين كتابها مانند تورات و انجيل با آنهمهنسخههاى متعددى كه معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و كلمه بكلمه آنها مورد احترام و متن دستوراتدينى آنها بوده از دستبرد و تحريف و تصحيف و اسقاط در اماننبوده،و طاغوتهاى زمان و جيره خوارانشان احكام و فرامين آنها رابنفع ايشان تغيير داده و يا اسقاط كردهاند،ديگر چگونه كتابهاىتاريخى معدودى كه در زواياى كتابخانهها با نسخههاى خطىمنحصر به فرد يا نگشتشمارى وجود داشته مىتواند مورد اعتمادباشد؟
و ثالثا-بر فرض كه چنين تاريخى وجود داشته باشد كهاوضاع و احوال آنزمانها را نوشته و ثبت كرده باشد آيا همهوقايعى كه در آنزمانها اتفاق افتاده در تاريخها ثبت و نگارششده؟و آيا وسائل ارتباطى آنچنان بوده كه تاريخ نگاران بتواننداز هر اتفاقى كه در گوشه و كنار جهان آنروز اتفاق مىافتادهمطلع گردند و آنرا در تاريخ ثبت كنند؟مگر امروزه با تمام اينوسائل ارتباطى و مخابراتى و راديوها و تلويزيونها و ماهوارههاو...چنين كارى انجام شده و چنين ادعائى مىتوان كرد؟... مگر وسائل ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سياستها واختناقها و خارج از كانالهاى مخصوص و صافيهاى انحصارىمىتوانند كوچكترين خبرى را منتشر كنند؟آن هم خبرى كهبصورت معجزه آسمانى براى شكستيك قدرت طاغوتى و يكدربار سلطنتى بوقوع پيوسته باشد...؟مگر معجزاتى امثال«شقالقمر»كه وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مىباشد و بگفتهدكتر سعيد بوطى-نويسنده مصرى-در كتاب فقه السيرة از امورمتفق عليه در نزد علماء و دانشمندان اسلامى است در تاريخهاىگذشته نقل شده...؟و بلكه معجزات انبياء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهيم خليل عليه السلام و شكافته شدن دريابوسيله عصاى موسى و اژدها شدن و بلعيدن آن تمام مارهاىجادوئى ساحران و زنده شدن مردگان بدعاى حضرت مسيح وامثال آن جز در كتابهاى مقدس و مذهبى در تاريخها و رواياتديگر آمده و ذكرى از آنها ديده مىشود؟!...
و حقيقت آن است كه تاريخ نويسان و وقايع نگاران گذشتهدر انحصار طاغوتهاى زمان بوده-چنانچه امروزه نيز عموما اينگونهاست و بشر هنوز نتوانسته خود را از قيد و بند ايشان آزاد سازد-وانبياء الهى نيز پيوسته بر ضد همان طاغوتها قيام مىكرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بين بردن انبياء و محو نام و آثار ايشان بوده و بهر وسيله مىخواستهاند آنها را افرادىماجراجو و بى شخصيت و افسادگر معرفى كنند،و هرگز اجازهنمىدادند آنها را بعنوان مردانى الهى كه قدرت انجام معجزه رادارند معرفى كنند،و بهمين دليل معجزاتى را كه بوسيله ايشانانجام مىشده انكار كرده و يا توجيه مىنمودند،و اگر كتابهاىآسمانى و روايات مذهبى نبود اثرى از اين معجزات بجاى نماندهو بدست ما نرسيده بود...
چنانچه اكنون نيز ما در انقلاب اسلامى خود كه يك انگيزهمذهبى داشته و ادامه آنرا نيز بيارى خدا همان انگيزه مذهبى وعشق شهادت طلبى در راه خدا و دين،تضمين كرده و بر ضدطاغوتهاى شرق و غرب قيام كرده همين شيوه تبليغى را مىبينيمكه هر حركتى بنفع اين انقلاب در داخل و يا خارج بشود مانندراهپيمايى ميليونى و غير ميليونى كه در داخل و يا خارج انجاممىگيرد اصلا منعكس نمىشود و در راديوها و وسائل ارتباطجمعى ذكرى از آن نمىشود،اما كوچكترين حركت ضدانقلاب-مانند اجتماعات اندكى كه جمعا به صد نفر نمىرسدبا آب و تاب در همه رسانههاى گروهى بعنوان يك حركت ضدرژيم نه يكبار بلكه چند بار پخش مىگردد.
و بهمين دليل ما مىگوئيم انگيزه و نيازى براى تحقيق در تاريخهاى گذشته نداريم و اگر هم تتبع كنيم معلوم نيستبجائى برسيم،مگر اينكه بخواهيم بهر وسيله و هر ترتيبى كه شدهتاييدى از تاريخ براى اين روايات پيدا كنيم اگر چه مجبور شويمبراى تطبيق اين روايات با تاريخ دستبه توجيه و تاويلهاىنامربوط بزنيم،چنانچه نظير آنرا در داستان اصحاب فيل ذكركرده و شنيديد و خوانديد،كه ما آنعمل را محكوم كرده و دليل برضعف ايمان و غربزدگى و تاريخ زدگى و غيره دانستيم.
درگذشت پدر
مطلبى كه تذكر آن در اينجا لازم است و شايد لازم بود پيشاز اين تذكر داده شود،و در سفر رسول خدا در شش سالگى بهيثرب،دخالت داشته و بلكه مىتوان گفت در هجرت آنحضرتبه يثرب و انتخاب آن شهر براى هجرت بىاثر نبوده،پيوند نسبىآنحضرت با يثرب بود،زيرا همانگونه كه مىدانيم هاشم بن عبدمناف جد آن بزرگوار در يكى از سفرهاى خود به يثرب با«سلمى»دختر عمر بن زيد...
خزرجى-كه از طائفه بنى عدى بن نجاربود-ازدواج كرد،و عبد المطلب پدر عبد الله-و جد رسول خدا-ازهمين زن متولد شد،و مدتى هم در همان شهر يثرب(مدينه)بودتا هنگامى كه هاشم بن عبد مناف از دنيا رفتبرادرش-مطلببن عبد مناف-به مدينه رفت و عبد المطلب را كه نامش«شيبةالحمد»و نام اولش«عامر»بود با اصرار زيادى از مادرش سلمىباز گرفته و با خود بمكه برد،و چون هنگام ورود بمكه پشتسر عمويش مطلب سوار شده و صورتش در اثر آفتاب بيابان حجازرنگين شده بود مردم مكه خيال كردند آن پسرك برده مطلب است كهاز يثرب يا جاى ديگر خريدارى كرده و به او«عبد المطلب»گفتند،و با اينكه مطلب بارها بمردم گفت كه او برادر زاده وى وفرزند هاشم است ولى همان نام عبد المطلب براى او معروفگرديد و نام اصلى وى يعنى«شيبة الحمد»از ياد رفت.
وفات عبد الله
مشهور آن است كه عبد الله قبل از آنكه فرزند بزرگوارشرسول خدا(ص)بدنيا بيايد در مدينه از دنيا رفت،و در همان شهردر جائى بنام«دار النابغة»او را دفن كردند،ولى قول ديگر آناست كه رسول خدا(ص)بدنيا آمده بود و دو ماه يا بيشتر از عمرشريف آنحضرت گذشته بود كه عبد الله از دنيا رفت (1) و يعقوبى وبرخى ديگر معتقدند كه اين قول دوم اجماعى است و مورد قبولبيشتر علماء و دانشمندان است (2) .
ولى ابن اثير در كتاب اسد الغابة قول اول را ثابتتر ومحكمتر مىداند (3) و ماجراى وفات عبد الله را نيز اينگونه نوشتهاند كه بمنظورتجارت بهمراه كاروان قريش رهسپار شام گرديد،و در مراجعتاز شام بيمار شد،و روى همان پيوند خويشاوندى كهگفته شد در ميان«بنى عدى بن نجار»توقف كرد،ولى بيمارىاو طولانى شده و پس از يك ماه كه بسترى بود از دنيا رفت،وچون كاروان قريش بمكة رفت و عبد المطلب از حال وى جوياشد و دانست كه در مدينه بيمار ستبزرگترين فرزند خود يعنىحارث را نزد او بمدينه فرستاد،ولى هنگامى كه حارث بمدينهآمد متوجه شد كه عبد الله از دنيا رفته!
آنچه از عبد الله به رسول خدا(ص)بعنوان ارث رسيد:چنانچه ابن اثير در اسد الغابة نوشته آنچه از عبد الله به
رسولخدا(ص)به ارث رسيد عبارت بود از يك كنيز بنام«ام ايمن»و هنگام مرگ خود خطاب به ابو طالب و در مورد سفارش رسول خدا(ص)گفته است نيز همينقول تاييد مىشود،و آن اشعار در صفحات آينده خواهد آمد.
پنجشتر و يك گله گوسفند و شمشيرى و مقدارى پول (4) .
و نظير همين گفتار از واقدى در كتاب«المنتقى فى مولودالمصطفى»نقل شده كه بجز ش مشير و پول اموال ديگر را ذكر كرده (5) .
و بايد دانست كه«ام ايمن»همان كنيزكى است كه پساز وفات آمنه تربيت رسول خدا(ص )را بعهده گرفت و پيوسته باآن حضرت بود تا وقتى كه رسول خدا بزرگ شده و او را آزادك رده و بهمسرى زيد بن حارثه در آورد،و تا پنجيا شش ماه پساز رحلت رسول خدا(ص)ني ز زنده بود و آنگاه از دنيا رفت.
داستان شق صدر
داستان ديگرى كه مورد بحث و ايراد قرار گرفته و در برخىاز روايات و كتابهاى اهل سنت آمده داستان«شق صدر»آنحضرت است،كه قبل از ورود در آن بحثبايد اين مطلب راتذكر دهيم كه بر طبق نقل اهل تاريخ رسول خدا(ص) حدود پنجسال در ميان قبيله بنى سعد و در نزد حليمه ماند بدين ترتيب كهپس از پايان دو سال دوران شير خوارگى، حليمه آن كودك راطبق قرار قبلى نزد آمنه و عبد المطلب آورد ولى روى علاقهبسيارى كه بآنحضرت پيدا كرده بود با اصرار زيادى دو باره آنفرزند را از مادرش گرفته و بميان قبيله برد،و اين جريان شق صدربگونهاى كه نقل شده در سالهاى چهارم يا پنجم عمر شريفآنحضرت اتفاق افتاده است،و ما ذيلا اصل داستان را از روىكتابهاى اهل سنتبراى شما نقل كرده و سپس ايراد و اشكالآنرا ذكر مىكنيم و از اينرو مىگوئيم:
اين داستان را بسيارى از محدثين و سيره نويسان اهل سنت روايت كردهاند مانند«مسلم»در كتاب صحيح،در ضمن چندحديث و ابن هشام در سيره و طبرى در كتاب تاريخ خود،وكازرونى در كتاب المنتقى و ديگران (1) ،و ما در آغاز يكى ازرواياتى را كه در صحيح مسلم آمده ذيلا براى شما نقل مىكنيمو سپس به بحثهاى جنبى و صحت و سقم آن مىپردازيم:
«روى مسلم بن حجاج عن انس بن مالك ان رسول الله(ص)اتاهجبرئيل و هو يلعب مع الغلمان فاخذه و صرعه،فشق عن قلبهفاستخرج القلب فاستخرج منه علقة فقال:هذا حظ الشيطانمنك،ثم غسله فى طست من ذهب بماء زمزم،ثم لامه ثم اعادهفى مكانه.
«و جاء الغلمان يسعون الى امه-يعنى ظئره-فقالوا:ان محمدا قدقتل فاستقبلوه و هو منتقع اللون،قال انس:و قد كنت ارى اثر ذلكفى صدره».
يعنى مسلم از انس بن مالك روايت كرده كه روزى جبرئيلهنگامى كه رسول خدا با پسر بچگان بازى مىكرد نزد وى آمده واو را گرفت و بر زمين زد و سينه او را شكافت و قلبش را بيرونآورد و از ميان قلب آنحضرت لكه خونى بيرون آورده و گفت:اينبهره شيطان بود از تو،و سپس قلب آنحضرت را در طشتى از طلا با آب زمزم شستشو داده آنگاه آنرا بهم پيوند داده و بست و درجاى خود گذارد...
پسر بچگان بسوى مادر شيرده او آمده و گفتند:محمد كشته شد!
آنها بسراغ او رفته و او را در حالى كه رنگش پريده بود مشاهدهكردند!
انس گفته:من جاى بخيهها را در سينه آنحضرت مىديدم.
و در سيره ابن هشام از حليمه روايت كرده كه گويد:آنحضرتبهمراه برادر رضاعى خود در پشتخيمههاى ما به چراندنگوسفندان مشغول بودند كه ناگهان برادر رضاعى او بسرعت نزد ماآمد و به من و پدرش گفت:اين برادر قرشى ما را دو مرد سفيد پوشآمده و او را خوابانده و شكمش را شكافتند و ميزدند!
حليمه گفت:من و پدرش بنزد وى رفتيم و محمد را كه ايستاده ورنگش پريده بود مشاهده كرديم،ما كه چنان ديديم او را به سينهگرفته و از او پرسيديم:اى فرزند تو را چه شد؟فرمود:دو مرد سفيدپوش آمدند و مرا خوابانده و شكمم را دريدند و بدنبال چيزىمىگشتند كه من ندانستم چيست؟
حليمه گويد:ما او را برداشته و بخيمههاى خود آورديم. (2) و در هر دوى اين نقلها هست كه همين جريان سبب شد تاحليمه آنحضرت را بنزد مادرش آمنه باز گرداند.
و اين داستان تدريجا در روايات توسعه يافته تا آنجا كهگفتهاند:داستان شق صدر در دوران زندگى آنحضرت چهار ياپنجبار اتفاق افتاده،در سه سالگى(همانگونه كه شنيديد)و در دهسالگى،و هنگام بعثت،و در داستان معراج...و در اينبارهاشعارى نيز از بعضى شعراى عرب نقل كردهاند. (3) و بلكه برخى از مفسران سوره انشراح و آيه «الم نشرح لكصدرك» را بر اين داستان منطبق داشته و شان نزول آندانستهاند. (4)
ايرادهائى كه به اين داستان شده
اين داستان بگونهاى كه نقل شده و شما شنيديد از چندجهت مورد خدشه و ايراد واقع شده:
1-اختلاف ميان اين نقل و نقلهاى ديگر در مورد علتبازگرداندن رسول خدا(ص)بمكه و نزد مادرش آمنه كه در ايندو نقل همانگونه كه شنيديد سبب باز گرداندن آنحضرت همينجريان ذكر شده و اين ماجرا طبق اين دو روايت در سال سوم از عمر آنحضرت اتفاق افتاده،در صورتيكه در روايات ديگر و ازجمله در همين سيره ابن هشام(ص 167)براى باز گرداندنآنحضرت علت ديگرى نقل كرده و آن گفتار نصاراى حبشه بودكه چون آن كودك را ديدند بيكديگر گفتند ما اين كودك راربوده و به ديار خود خواهيم برد چون وى سرنوشت مهمىدارد...
و سال بازگرداندن آنحضرت را نيز در روايات ديگر سالپنجم عمر آنحضرت ذكر كردهاند (5) و در كيفيت اصل داستان نيزميان روايت ابن هشام و طبرى و يعقوبى اختلاف است،چنانچهدر سيرة المصطفى آمده و در روايت طبرى آمده است كه چند نفربراى غسل و التيام باطن آنحضرت آمده بودند كه يكى از آنهاامعاء آنحضرت را بيرون آورده و غسل داد و ديگرى قلب آنحضرترا و سومى آمده و دست كشيد و خوب شد و آنحضرت را از زمينبلند كرد (6) كه همين اختلاف سبب ضعف نقل مزبور مىشود.
2-خير و شر و خوبى و بدى قلب انسانى،از امور اعتقادى ومعنوى است و چگونه با عمل جراحى و شكافتن قلب و شستشوىآن مىتوان ماده شر و بدى را بصورت يك لخته خون بيرون آورد و شستشو داد؟و آيا هر انسانى مىتواند اينكار را انجام دهد؟و يااين غده بدى و شر فقط در سينه رسول خدا بوده و ديگرانندارند...؟و امثال اينگونه سئوالها؟و از اينرو مرحوم طبرسى درمجمع البيان در داستان معراج فرموده:
«اينكه روايتشده كه سينه آنحضرت را شكافته و شستشودادند ظاهر آن صحيح نيست و قابل توجيه هم نيست مگر بهسختى،زيرا آنحضرت پاك و پاكيزه از هر بدى و عيبى بوده وچگونه مىتوان دل و اعتقادات درونى آنرا با آب شستشوداد؟ ...» (7) و مسيحيان بهمين حديث تمسك كرده و گفتهاند جز عيسىبن مريم هيچيك از فرزندان آدم معصوم نيستند و همگى مورددستبرد شيطان واقع شدهاند و تنها عيسى بن مريم بود كه چونفوق مرتبه بشرى و از عالم ديگرى بود مورد دستبرد وى قرارنگرفت...!
و از اين گذشته چگونه اين عمل چند بار تكرار شد و حتىپس از نبوت و بعثت آن بزرگوار باز هم نياز به عمل جراحى پيداشد؟و آيا اين غده هر بار كه عمل مىشد دوباره عود مىكرد و فرشتههاى الهى مجبور مىشدند بدستور خداى تعالى مجددامبادرت به اين عمل جراحى نموده و موجبات ناراحتى آن بزرگواررا فراهم سازند؟...
3-بگونهاى كه نقل شده اين شكافتن و بستن بصورت اعجازو خارق العاده بوده و همانند يك عمل جراحى و معمولى نبوده كهاحتياج به زمان و مدت و ابزار و وسائل جراحى و نخ و سوزن وبخيه كردن و غيره داشته باشد،و همانگونه كه مىدانيم معجزه ازنشانههاى نبوت و ابزار كار پيمبران الهى براى اثبات مدعاىآنان بوده و چگونه در حال كودكى آنحضرت چنين معجزهاى ازآنحضرت صادر گرديده؟
مگر اينكه بگوئيم از«ارهاصات»بوده همانگونه كه پيش ازاين در داستان اصحاب فيل گفته شد.
4-چگونه مىتوان معناى اين روايت را با آياتى كه در قرآنكريم آمده و هر نوع تسلط و نفوذى را از طرف شيطان در دل پيغمبران ومردان الهى و حتى مؤمنان و متوكلان سلب و نفى كرده جمع كرد وميان آنها را وفق داد،مانند آيه شريفهاى كه مىفرمايد:
«ان عبادي ليس لك عليهم سلطان...» (8) و آيه ديگرى كه فرموده:
«...انه ليس له سلطان على الذين آمنوا و على ربهم يتوكلون» (9) و آيه «...و لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهمالمخلصين...» (10) و بهر صورت اين روايت از جهاتى مورد خدشه و ايراد واقعشده،و حتى بعضى گفتهاند:اين حديثساخته و پرداختهمسيحيان و كليساها است و مؤيد روايت ديگرى است كه درصحيح بخارى و مسلم آمده كه جز عيسى بن مريم همه فرزندانآدم هنگام ولادت مورد دستبرد شيطان واقع شده و شيطان در اونفوذ مىكند و همين سبب گريه نوزاد مىگردد...فقطعيسى بن مريم بود كه در حجاب و پرده بود و از دستبرد شيطانمحفوظ ماند... (11)
پاسخى كه به اين ايرادها دادهاند:
در برابر اين ايرادها پاسخهائى دادهاند،از آنجمله:
1-دكتر محمد سعيد بوطى در كتاب فقه السيرة گويد:
حكمت الهى در اين حادثه ريشه كن كردن غده شر و بدى ازجسم رسول خدا نبوده تا اين اشكالها لازم آيد،زيرا اگر منبع وريشه شرور غدههاى جسمانى يا لكههاى خونى در بدن باشدلازمهاش همان است كه افراد شرور و بد خواه را با يك عملجراحى بصورت افرادى نيكوكار و خيرخواه در آورد،بلكه ظاهرآنست كه حكمت در اين داستان آشكار كردن امر رسالت وآماده ساختن رسول خدا براى عصمت و وحى از زمان كودكى باوسائل مادى بوده،تا براى ايمان مردم و تصديق رسالت آنحضرتنزديكتر و اقرب باشد،و در نتيجه اين عمل يك تطهير معنوى بودهلكن به اين صورت مادى و حسى تا اين اعلان الهى وسيلهاىبراى رساندن به گوشها و ديدگان مردم باشد...
و حكمت هر چه باشد،وقتى خبرى صحيح و ثابتبود ديگرجائى براى بحث و توجيه و يا رد آن نيست كه ما ناچار بهتوجيهات و اينگونه تاويلهاى بعيده باشيم،و كسى كه در چنينرواياتى ترديد كند منشاى جز ضعف ايمان بخداى تعالى ندارد.
و اينرا بايد بدانيم كه ميزان پذيرفتن خبر و حديث،درستى وصحت آن است،و هنگامى كه خبر و حديثى از اين هتبهاثبات رسيد ديگر چارهاى جز پذيرفتن و قبول آن نداريم و آنراروى سر مىگذاريم،و ميزان فهم ما در معناى آن دلالت لغت عرب و احكام آن است،و اصل در كلام نيز حقيقت است،واگر قرار باشد كه هر خواننده و بحث كنندهاى بتواند كلام را ازمعناى حقيقى خود به معانى مجازى آن برگرداند ارزش لغت ازميان رفته و دلالتى براى آن باقى نمىماند و مردم در فهم معانىالفاظ دچار سرگردانى مىشوند.
و گذشته از اين چه انگيزه و اجبارى براى اينكار هست؟جزآنكه كسى دچار ضعف ايمان بخداى تعالى گردد،و يا ضعفيقين به نبوت رسول خدا و صدق رسالت آنحضرت،و گرنه يقينپيدا كردن به آنچه روايت و نقل آن صحيح و ثابت استخيلىآسانتر از اين حرفها است چه حكمت و سر آن معلوم باشد و چهنباشد! (12)
2-از نويسندگان و دانشمندان معاصر شيعه،هاشم معروفحسينى نيز نظير همين گفتار را در كتاب سيرة المصطفى اختيارنموده و پس از آنكه اختلاف نقلها را ذكر مىكند گفته است:
اين اختلافات،اگر چه موجب مىشود تا انسان در اصلداستان ترديد كند بخصوص اگر سندهاى آنرا بر اصولى كه درروايات مورد قبول است عرضه كنيم،ولى با اينحال اين مطلب به تنهائى براى انكار اين داستان از اصل و اساس و متهم ساختننقل كنندگان كافى نيست،زيرا آنچه را اينان نقل كردهاند نوعىاز اعجاز است و عقل چنين حوادثى را محال ندانسته و قدرتخداى تعالى را برتر مىداند از آنچه عقلها بدان احاطه ندارد واوهام و پندارها درك آن نتواند،و زندگى رسول اعظم خداوندمقرون استبا امثال اين گونه حوادثى كه براى دانشمندان ومحققان قابل تفسير و توجيه نبوده و جز اراده ذات باريتعالىانگيزهاى نداشته«و ليس ذلك على الله بعزيز» (13)
3-علامه طباطبائى در كتاب شريف الميزان در دو جاداستان را نقل كرده يكى در ذيل داستان اسراء و معراج در سوره«اسرى»و ديگرى در ذيل آيه«الم نشرح لك صدرك»و در هردو جا آنرا حمل بر«تمثل برزخى»نموده كه در عالم ديگرىشستشوى باطن آنحضرت به اين كيفيت در پيش ديدگان رسولخدا مجسم گشته و مشاهده گرديده است،و داستانهاى ديگرىرا نيز كه در روايات معراج آمده مانند مجسم شدن دنيا در نزدآنحضرت با آرايش كامل،و انواع نعمتها و عذابها براى اهلبهشت و جهنم همه را از همين قبيل دانسته و بهمين معنا حمل كرده است (14) نگارنده گويد:اين داستان را محدث جليل القدر مرحوم ابنشهر آشوب بگونهاى ديگر نقل كرده كه بسيارى از اين اشكالها برآن وارد نيست و اصل نقل اين محدث بزرگوار شيعه در داستانمنشا زندگى و دوران كودكى آنحضرت در كتاب مناقب اينگونهاست كه از حليمه نقل كرده كه در خاطرات زندگى آن بزرگواردر سالهاى پنجم از عمر شريفش مىگويد:
«...فربيته خمس سنين و يومين فقال لى يوما:اين يذهباخوانى كل يوم؟قلت:يرعون غنما،فقال:اننى ارافقهم،فلماذهب معهم اخذه ملائكة و علوه على قلة جبل و قاموا بغسله وتنظيفه،فاتانى ابنى و قال:ادركى محمدا فانه قد سلب،فاتيتهفاذا بنور يسطع فى السماء فقبلته و قلت:ما اصابك؟قال:
لا تحزنى ان الله معنا،و قص عليها قصته،فانتشر منه فوح مسكاذفر،و قال الناس:غلبت عليه الشياطين و هو يقول:ما اصابنىشىء و ما على من باس». (15)
يعنى-من پنجسال و دو روز آنحضرت را تربيت كردم،درآنهنگام روزى بمن گفت:برادران من هر روز كجا مىروند؟
گفتم:گوسفند مىچرانند،محمد گفت:من امروز بهمراه ايشانمىروم،و چون با ايشان رفت فرشتگان او را گرفته و بر قلهكوهى بردند و به شستشو و تنظيف او پرداختند،در اينوقت پسرمبنزد من آمد و گفت:محمد را درياب كه او را ربودند! من بنزدوى رفتم و نورى ديدم كه از وى بسوى آسمان ساطع بود،او رابوسيده گفتم:چه بر سرت آمد؟پاسخداد:محزون مباش كه خدابا ما است و سپس داستان خود را براى او بازگو كرد،و دراينوقت از وى بوى مشك خالص بمشام مىرسيد و مردممىگفتند:شياطين بر او چيره شدهاند و او مىفرمود:چيزى بر مننرسيده و باكى بر من نيست...
و اينك بر طبق اين نقل مىگوئيم:گذشته از اينكه نقلهاىگذشته مورد اشكال بود و با يكديگر اختلاف داشتبا اين نقلهم مخالف است،و اگر بناى پذيرفتن اين داستان باشد هميننقل كه خالى از اشكالات استبراى ما معتبرتر است و نيازىهم به توجيه و تاويل نداريمو تاويلى هم كه مرحوم استاد طباطبائى كردهاند اگرداستان مربوط به معراج رسول خدا(ص)تنها بود توجيه خوبىبود،چون در پارهاى از روايات كه در مورد مشاهدات ديگرآنحضرت رسيده به همان لفظ تمثيل آمده و با قرينه آنها مىتوان اين داستان را نيز همانگونه توجيه و تفسير كرد،اما شنيديد كه اينداستان در كودكى آنحضرت اتفاق افتاده و اگر در موارد ديگرهم اتفاق افتاده باشد اين تفسير و توجيه در همه جا دشوار بنظرمىرسد،مگر آنكه همان توجيه را با قرينهاى كه ذكر شد شاهدو نمونهاى براى موارد ديگر بگيريم.
و در پايان اين بحث ذكر اين قسمت هم جالب است كه درپايان روايت صحيح مسلم همانگونه كه خوانديد آمده كه انس بنمالك گفته بود:من جاى بخيهها را در سينه رسولخدا مىديدم.
و راوى،يا انس بن مالك تصور كرده بودند كه اين شكافتن وبستن،با چاقو و كارد و نخ و سوزن بوده،در صورتيكه اگر هم ماداستان را اينگونه كه نقل شده بود بپذيريم بعنوان يك معجزه وامر خارق عادت مىپذيريم،و در متن حديث هم لفظ التيام آمدهبود نه دوختن!
كودك عبد المطلب مدت پنجسال در ميان قبيله«بنى سعد»بسر برد،و رشد و نمو كافى نمود. در ضمن اين مدت،دو يا سه بار،حليمه او را پيش مادرش برد،و آخرين بار او را به مادرش تحويل داد.
نخستين دفعه،هنگامى بود كه دوران شيرخوارگى او پايان يافت و براى همين جهت او را به مكه برد و با اصرار دو مرتبه باز گرفت.علت اصرار«حليمه»،براى باز گرفتن اين بود كه وجود اين طفل باعثخير و بركت او گرديده بود و شيوع بيمارى«وبا»در مكه سبب شد كه مادر وى نيز خواهش او را بپذيرد.
دفعه دوم،موقعى بود كه دستهاى از روحانيون حبشه به حجاز آمده بودند،محمد«ص»را، در قبيله«بنى سعد»مشاهده كردند.ديدند علائمى را كه در كتابهاى آسمانى،براى پيامبرى كه پس از عيسى خواهد آمد،كاملا در اين طفل موجود است.از اين نظر تصميم گرفتند او را به هر نحوى كه ممكن استبربايند و با خود به حبشه ببرند و اين افتخار نصيب آنان گردد. (1)
اين مطلب هيچ استبعادى ندارد.زيرا به تصريح قرآن علائم پيامبر در انجيل بيان شده بود.هيچ مانعى ندارد كه دانشمندان وقت،از روى آن علائم دارنده آن را تشخيص داده باشند.قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
«و يادآور هنگامى كه عيساى مريم به بنى اسرائيل گفت:من همانا رسول خدا به سوى شما هستم،و بر حقانيت كتاب تورات كه مقابل من است،تصديق مىكنم و نيز شما را مژده مىدهم كه بعد از من،رسول بزرگوارى كه نامش(در انجيل من)احمد است،بيايد.چون آن رسول با آيات و معجزات به سوى خلق آمد،گفتند:اين(معجزات و قرآن وى)سحرى آشكار است». (2) در اين مورد آيات ديگرى نيز هست كه آشكارا مىرساند كه علائم و نشانههاى پيامبر اسلام«ص»در كتب آسمانى گذشته،صريحا بيان شده بود و امتهاى پيشين از آن با خبر بودند.
نگاهى تحليلى به شركت پيامبر در جنگها فجار
اين داستان در روايت ابن هشام اين گونه آمده كه گويد:
«چون رسول خدا به سن چهارده سالگى و يا پانزده سالگى رسيدچنانچه ابو عبيده نحوى از ابى عمرو بن علاء حديث كرده استجنگ فجار ميان قريش و كنانه از يكسو و قبيله قيس عيلان ازسوى ديگر در گرفت...و سپس انگيزه اين درگيرى و جنگ راذكر كرده تا آنجا كه گويد:
«....رسول خدا(ص)نيز در برخى از روزها در جنگ حاضرمىشد و عموهاى آنحضرت او را بهمراه خود ميبردند،و خودآنحضرت فرموده:كه من چوبههاى تيرى را كه بطرف عموهايم پرتاب مىكردند بر مىگرداندم....»
و بالاخره در پايان حديث از ابن اسحاق نقل كرده كه گفتهاست:
«رسول خدا در آنروز بيستسال از عمر شريفش گذشته بود» (1) و ابن سعد نيز در كتاب«الطبقات الكبرى»پس از آنكهبتفصيل داستان فجار را ذكر كرده در پايان از رسول خدا(ص)
روايت كرده كه فرمود:
«...من نيز با عموهايم در آن جنگ حاضر شدم و تيرهائى نيززدم و دوست هم ندارم كه نكرده باشم....»
و در پايان گويد:عمر آنحضرت در آنروز بيستسال بود.
و سپس از حكيم بن حزام روايت كرده كه گويد:من رسولخدا را ديدم كه در جنگ فجار شركت كرده بود (2) و يعقوبى درتاريخ خود در اينباره بيش از ديگران مطلب نقل كرده ولىپراكنده و مختلف و ترديد آميز،زيرا در آغاز فصل گويد:
«و شهد رسول الله الفجار و له سبع عشرة سنة،و قيل عشرون سنة».
يعنى-رسول خدا در فجار حضور داشت و در آنوقت هفده سال داشت و برخى گفتهاند بيستسال داشته و سپس داستانجنگ فجار را نقل كرده و آنگاه گويد:
...«آنها در ماه رجب مقاتله و كارزار كردند و جنگ دراثناء آن ماه نزد آنها حرام بود كه خونريزى نمىكردند و از اينجهت آنرا فجار ناميدند زيرا حرمت ماه حرام را شكستند و هرقبيلهاى را سركردهاى بود و سر كرده بنى هاشم زبير بنعبد المطلب بود....»
و بدنبال آن گويد:
«و در روايتى آمده كه ابو طالب مانع شد از اينكه احدى ازبنى هاشم در اين جنگ شركت كنند و علت آنرا نيز اينگونه بيانكرده فرمود:
«هذا ظلم و عدوان و قطيعة و استحلال للشهر الحرام و لا احضرهو لا احد من اهلي فاخرج الزبير بن عبد المطلب مستكرها..»
اين ستمگرى و تجاوز و قطع رحم و شكستن حرمت ماه حراماست و نه من و نه هيچيك از خاندانم در آن حاضر نخواهيم شد،ولى بالاخره زبير بن عبد المطلب را اجبارا و اكراها به جنگبردند.و علت اين اجبار و اكراه را نيز اينگونه ذكر كرده كهگويد:
عبد الله بن جدعان تيمى و حرب بن اميه گفتند:كارى كه بنى هاشم در آن حضور نداشته باشند ما هم حاضر نمىشويم وبدينجهت زبير از روى ناچارى شركت كرد...
و سپس قول ديگرى نقل مىكند كه ابو طالب روزها درجنگ حاضر مىشد و رسول خدا نيز با وى حضور مىيافت، وهرگاه آنحضرت در جنگ حاضر مىشد قبيله كنانه بر قبيله قيسپيروز مىشد،و آنها دانستند كه اين پيروزى از ركتحضورآنحضرت است و از اينرو به آنحضرت گفتند:
«يابن مطعم الطير و ساقي الحجيج لا تغب عنا فانا نرى معحضورك الظفر و الغلبة»
-اى پسر غذا دهنده پرندگان و سيرآب كننده حاجيان،مارا از حضور خود در جنگ محروم مكن كه ما ببركتحضور توشاهد پيروزى و ظفر بر دشمن خواهيم بود.
و رسول خدا در پاسخشان فرمود:
«فاجتنبوا الظلم و العدوان و القطيعة و البهتان فاني لا اغيبعنكم»
شما نيز از ستم و تجاوز و قطع رحم و بهتان خوددارى كنيد تامن نيز در كنار شما باشم!
و آنها چنين قولى دادند،و رسول خدا پيوسته با ايشان بود تابر دشمن پيروز شدند يعقوبى گويد:و در روايت ديگرى از رسول خدا(ص)
روايتشده كه فرمود:
«شهدت الفجار مع عمي ابي طالب و انا غلام»من در جنگ فجار بهمراه عمويم ابو طالب حاضر شدم و درآنوقت پسركى بودم و در پايان گويد:
«و روى بعضهم انه شهد الفجار و هو ابن عشرين سنة،و طعنابا براء ملاعب الاسنة فاراده عن فرسه و جاء الفتح من قبله»و برخى روايت كردهاند كه آنحضرت در فجار شركت كرد ودر آنوقتبيستساله بود،و نيزهاى بر ابو براء«ملاعب الاسنه»زد و او را از اسب بر زمين افكند،و همان سبب پيروزى ايشانگرديد (3) .
نظر تحقيقى در اينباره
نگارنده گويد:براى آنكه ما وقت زيادى از خود و شما رانگيريم بطور اجمال مىگوئيم:
داستانى كه روايت معتبرى در باره آن نرسيده....و آنها نيز كهبما رسيده از جهاتى مختلف است:
1-از نظر سن رسول خدا در آن روز كه يكى 14 ساله و جاىديگر 15 ساله،و در حديث ديگر 17 ساله،و در چند جا 20ساله آمده بود و در يك جا نيز به تعبير«غلام»آمده كه معمولا بهسنين 7 تا 14 سال اطلاق مىشود...
2-از نظر شركت و عدم شركتبنى هاشم،و در نتيجهشركت و عدم شركت رسول خدا(ص)كه در برخى اثبات شده ودر برخى نفى شده...
3-و از نظر شركتساير افراد و قبائل نيز مانند حرب بناميه و ديگران در اين روايات اختلاف زيادى ديده مىشود.
4-و از نظر سال وقوع اين جنگ كه در برخى آمده بيستسال پس از داستان فيل و در برخى 14 سال ذكر شده....و ازاينها گذشته اين داستان در بسيارى از كتب قديم و جديدتاريخى و حديثى ذكر نشده و بحثى از آن بميان نيامده،مانندتاريخ طبرى و كامل ابن اثير و كتابهاى شيعه و ديگران....
و با توجه به اينكه بگفته خود اينان،اين جنگ در ماه حرامواقع شد و اين گناه بزرگى بود كه موجب ظلم و عدوان وقطع رحم گرديد و بدان خاطر آنرا«فجار»گفتند....و از آنسوما در قسمتهاى گذشته گفتيم كه رسول خدا از كودكى با اعمالخلاف و فسق و فجور و گناهان مردم زمان جاهليت مبارزه مىكرد،و هر جا كه مىتوانست مخالفتخود را با كارهاىناشايست ايشان ابراز مىنمود و ابو طالب عموى آنحضرت نيزصرفنظر از مقام والا و سيادتى كه بر بنى هاشم داشت طبقرواياتى كه به برخى از آنها قبلا اشاره كرديم،و در صفحاتآينده نيز شايد روايات بيشترى در اينباره نقل كنيم، از اوصياءپيمبران الهى و تابع دين حنيف ابراهيم عليه السلام بود،و داراىمقام وصايت و حامل اسرار پيمبران الهى بوده...و چگونهمىتوان پذيرفت كه رسول خدا و عمويش ابو طالب در چنينجنگى شركت جسته و حتى كمك به جنگجويان قريش وكنانه كنند....
بنابر اين اصل پذيرفتن اين داستان مشكل و دليل معتبرى برآن نداريم.
خديجه قبل از ازدواج با پيامبر(ص)
خديجه دختر خويلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى بن كلاببود كه نسب وى با رسول خدا«ص»در قصى بن كلاب متحدمىشود، مادرش: فاطمه دختر زائدة بن اصم از بنى معيص ابن عامر بن بؤى بود. عموما نوشتهاند كه وى قبل از ازدواجبا رسول خدا«ص»دو شوهر كرده بود:
اول-ابى هاله هند بن زراره تميمى-كه خديجه از او پسرىپيدا كرد و نامش را همانند نام خودش«هند»گذارد،و از اين«هند»رواياتى نيز در كتابهاى حديثى نقل شده،مانند رواياتمعروفى كه درباره اوصاف رسول خدا«ص»و شمائل آنحضرتاز وى نقل شده و اهل حديث آنها را در كتابهاى خود نقل كردهاندنظير روايت صدوق«ره»در عيون الاخبار و معانى الاخبار و روايتمكارم الاخلاق،و غيره و حضرت مجتبى«ع»به اين عنوان از وىحديث نقل فرموده و مىفرمايد: «حدثنى خالى»... (1) و گويند او مردى فصيح و سخنور بوده و بعثترسول خدا«ص»و اسلام را درك كرده و جزء مهاجران در جنگبدر و احد نيز شركت داشته،و او كسى است كه مىگفت:
«انا اكرم الناس ابا و اما و اخا و اختا،ابى رسول الله صلى اللهعليه و آله و اخى القاسم،و اختى فاطمه،و امى خديجه...» (2) و گويند:وى در جنگ جمل در ركاب امير مؤمنان بشهادترسيد.
و نيز گويند:او فرزندى نيز داشته كه نام او نيز هند بودهو گفتهاند او نيز در لشكريان مصعب بن زبير بود و در جنگ اوبا مختار به قتل رسيد...كه او را هند بن هند مىگفتهاند،ولىبر طبق نقل قتاده نام خود ابى هاله«هند»بوده و هند بن هند همانفرزند خديجه بوده نه فرزند فرزند او. (3)
و برخى گفتهاند:خديجه از ابى هاله پسر ديگرى هم داشتهبنام هاله كه بهمين جهت او را ابى هاله گفتهاند،ولى برخىديگر هاله را فرزند خواهر خديجه دانسته و چنين فرزندى براىخديجه ذكر نكردهاند.
دوم-شوهر دوم خديجه عتيق بن عائد مخزومى است كه پس از مرگ ابو هاله بهمسرى وى درآمد و در برخى از تواريخ دخترىبنام«هند»نيز از عتيق بن عائد براى خديجه ذكر كردهاند،و گفتهاند:وى مادر محمد بن صيفى مخزومى است كه ازرسول خدا«ص»حديث نقل كرده و به فرزندان او«بنى طاهره»مىگفتند. (4)
خديجه پس از اينكه شوهر دوم خود را نيز از دست داد بخاطرثروت بسيار (5) و كمالات ديگرى كه داشتخواستگاران زيادىپيدا كرد چنانچه در برخى از روايات آمده كه عقبة بن ابى معيطو صلتبن ابى اهاب و ابو جهل و ابو سفيان از او خواستگارى كردهو او همه را رد كرد (6) ولى از آنجا كه خداى تعالى افتخار همسرىرسول خدا«ص»و خدمات بعدى او را به اسلام و رهبر گرانقدر آن براى وى مقدر كرده بود بهمسرى آنحضرت درآمد.
پىنوشتها:
1-بحار الانوار ج 16 ص 148-155.و سيره ابن هشام(پاورقى)جلد 1 ص 118
2-بحار الانوار ج 16 ص 148-155.و سيره ابن هشام(پاورقى)جلد 1صفحه 187.
3-بحار الانوار ج 16 ص 10.
4-اين را هم بد نيستبدانيد كه در اين ترتيب دو شوهر كه ذكر شد نيز اختلاف استو آنچه نقل شد طبق گفته مشهور است،ولى برخى گفتهاند نخستبه ازدواج عتيقبن عائد مخزومى درآمد و پس از او همسر ابى هاله هند بن زراره گرديد، چنانچهدر كتاب فقه السيره(ص 69)و كشف الغمه اربلى(بحار الانوار ج 16 ص 10)نقلشده است.
5چنانچه از روايات و تواريخ بدست مىآيد خديجه اين ثروت بسيار را از ارث پدرو دو شوهر و تجارتهاى بسيارى كه براى او مىكردند بدست آورده بود،و در مقدار آنرقمهاى مبالغهآميزى در تواريخ ديده مىشود كه سند متقن و صحيحى براى آن رقمهادر دست نيست مانند هشتاد هزار شتر و امثال آن...و الله اعلم.
روز بعثت پيامبر،مانند روز تولد و رحلت آن حضرت از نظر تاريخ نگاران قطعى نيست. دانشمندان شيعه،تقريبا متفقاند كه پيامبر اسلام در بيست و هفتم ماه«رجب»به رسالت مبعوث گرديد،و نبوت او از همان روز شروع شد.ولى مشهور در ميان دانشمندان سنى اينست كه بزرگ پيشواى اسلام،در ماه رمضان به اين مقام بزرگ نائل گرديد،و در آن ماه پربركت و مبارك،حضرتش براى راهنمائى مردم از طرف خداى جهان ماموريت پيدا كرد،و به منصب رسالت و نبوت مفتخر شد.
از آنجا كه شيعه خود را پيرو عترت و اهل بيت پيامبر مىداند و به حكم حديث«ثقلين»،گفتار پيشوايان خود را از هر نظر،قطعى و صحيح مىشمارد از اينرو درباره تعيين روز بعثت پيامبر اسلام پيرو قولى شدند كه از اهل بيت آن حضرت براى آنان،بطور صحيح نقل شده است.فرزندان آن حضرت مىگويند:بزرگ خاندان ما در ماه رجب در بيست و هفتمين روز آن ماه مبعوث گرديد.روى اين مقدمات،آنان نبايد در صحت و پابرجائى قول مزبور شك و ترديدى به خود راه دهند.چيزى كه مىتواند براى قول ديگر مدرك شمرده شود،همان تصريح قرآن استبر اينكه آيات قرآن در ماه رمضان نازل گرديده است.از آنجا كه روز بعثت،روز آغاز وحى و نزول قرآن بوده است،بنابراين بايد گفت:كه روز بعثت در همان ماهى است كه قرآن در آن ماه فرو فرستاده شده است،و آن همان ماه رمضان است.اينك آياتى كه دلالت دارد بر اينكه قرآن در ماه مبارك نازل گرديده است:
1-ماه رمضان،ماهى كه در آن ماه قرآن فرو فرستاده شده است. (1)
2-سوگند به قرآن كه ما آن را در يك شب مبارك فرو فرستاديم (2) و آن شب،همان شب قدر است كه در سوره«قدر»بر آن تصريح شده است.چنانكه فرموده:ما قرآن را در شب«قدر»فرو فرستاديم. (3)
پاسخ دانشمندان شيعه
محدثان و مفسران شيعه،از اين استدلال به طرق گوناگون پاسخهائى گفته و توضيحاتى دادهاند.اينك به بيان برخى از آنها مىپردازيم:
پاسخ اول:
آيات ياد شده فقط دلالت دارند كه قرآن،در ماه رمضان،در يك شب مبارك كه شب قدر است نازل گرديده،ولى محل نزول آن را بيان نمىكنند،و هرگز دلالت ندارند كه همان شب بر قلب پيامبر نازل شدهاند.چه بسا احتمال دارد كه قرآن نزولهاى گوناگونى داشته باشد، و يكى از آن نزولها،نزول قرآن به طور تدريجبر پيامبر است.ديگرى نزول دفعى آن است از«لوح محفوظ»به«بيت معمور». (4)
بنابراين چه اشكالى دارد كه در بيست و هفتم ماه رجب،فقط آياتى چند از سورهعلق بر پيامبر نازل گردد،و تمام قرآن به طور جمعى در ماه رمضان،از يك مقامى كه قرآن آن را«لوح محفوظ»مىنامد،مقام ديگرى كه در روايات از آن به«بيت معمور»نام برده شده است نازل شود.
مؤيد اين گفتار،همان آيه سوره«دخان»است كه مىفرمايد:
«ما كتاب را در شب مبارك نازل كرديم»،صريح اين آيه(به استناد ضميرى كه به كتاب برمىگردد)اين است كه تمام آن در ليله مباركه(كه در شهر رمضان است) نازل گرديد،و بايد اين نزول غير آن نزولى باشد كه در روز بعثت،تحقق يافته،زيرا در روز بعثت آياتى بيش نازل نگرديده است.
خلاصه سخن اينكه:آياتى كه دلالت مىكنند كه قرآن در ماه رمضان در ليله مباركه«قدر»فرو فرستاده شد،نمىتوانند دليل بر اين باشند كه روز بعثت كه در آن روز نيز آياتى چند نازل گرديده در همان ماه بوده است.زيرا آيات فوق دلالت دارد كه تمام كتاب(قرآن)در آن ماه نازل گرديده است،در صورتى كه در روز بعثت فقط آياتى چند نازل شده است،در اين صورت احتمال دارد كه مقصود از نزول جمعى قرآن همان نزول مجموع قرآن،در همان ماه از لوح محفوظ به بيت معمور باشد.دانشمندان شيعه و سنى رواياتى در اين مورد نقل كردهاند و بالاخص استاد دانشگاه«الازهر»،محمد عبد العظيم زرقانى،روايات را بطور مبسوط در كتاب خود وارد كرده است. (5)
پاسخ دوم:
متينترين پاسخى كه تا حال از طرف دانشمندان ابراز شده،همان جواب دوم است. استاد آقاى طباطبائى در كتاب نفيس خود (6) در توضيح آن كوشش فراوانى به خرج داده است و خلاصه آن به قرار زير است:
اينكه قرآن مىفرمايد:ما آن را در ماه رمضان نازل كرديم،منظور حقيقتو واقع قرآنست كه بر قلب پيامبر نازل گرديد.زيرا قرآن،علاوه بر وجود تدريجى،واقعيتى دارد كه خداى بزرگ پيامبر خود را از آن در يك شب معين از شبهاى ماه رمضان آگاه ساخت.
از آنجا كه رسول گرامى،از تمام قرآن آگاهى داشت،دستور آمد كه درباره قرآن عجله نفرمايد،تا آنكه دستور نزول تدريجى آن صادر شود.چنانكه مىفرمايد:در تلاوت قرآن عجله مكن،پيش از آنكه حكم وحى آن صادر گردد. (7)
خلاصه اين پاسخ اينست كه:قرآن يك وجود جمعى علمى واقعى دارد كه يكدفعه در ماه رمضان نازل گرديد،و يك وجود تدريجى دارد كه آغاز نزول روز بعثتبوده و تا پايان عمر آن حضرت بطور تدريج نازل مىگرديد.
پاسخ سوم:
بعثتبا نزول قرآن همراه نبود
چنانكه در توضيح اقسام وحى اجمالا بيان شد،وحى داراى مراتبى است كه نخستين مرتبهاى كه پيامبر با آن روبرو مىگردد،همان رؤيا و خوابهاى راستين است.و مرتبه ديگر آن شنيدن نداى غيبى و آسمانى است،بدون اينكه با فرشتهاى مواجه شود.و آخرين درجه آن اين است كه سخنان خدا را از فرشتهاى كه او را مشاهده مىكند،بشنود و بوسيله او از حقايق عوالم ديگر آگاه گردد.
از آنجا كه نفس انسانى در نخستين مرتبه،توانائى تحمل مراتب بر وحى را ندارد،بلكه بايد تحمل آن تدريجى انجام بگيرد،بنابراين بايد گفت:در روز بعثت(روز بيست و هفتم)تا مدتى پس از آن،آن حضرت فقط نداى آسمانى را مبنى بر اينكه او رسول و فرستاده خدا است مىشنيد،و هيچگاه در چنين روزى آيهاى نازل نشده، سپس پس از مدتى در ماه رمضان نزول تدريجى قرآن شروع شده است.
خلاصه اين پاسخ اينست كه:مبعوث شدن پيامبر در ماه رجب،ملازم با نزول قرآن در آن ماه نيست.روى اين بيان،چه اشكالى دارد پيامبر در ماه رجب مبعوثبه رسالتشود و قرآن در ماه رمضان همان سال نازل گردد.
پاسخ مزبور اگر چه با بسيارى از متون تاريخ موافق نيست(زيرا بسيارى از مورخين تصريح كردهاند كه آياتى از سوره«علق»در همان روز بعثت نازل شده)ولى-مع الوصف-رواياتى نيز داريم كه جريان روز بعثت را با شنيدن نداى غيبى تمام كرده و سخنى از نزول قرآن و يا آيات به ميان نياورده است،بلكه موضوع را چنين تشريح مىنمايد كه در آن روز،پيامبر فرشتهاى را ديد كه به او مىگويد:يا محمد انك لرسول الله و در برخى از روايات فقط شنيدن تنها،نقل شده و سخن از رؤيت فرشته به ميان نيامده است.براى توضيح بيشتر به بحار مراجعه شود.
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385-15:49 | | ابراهیم محمودزاده | گروه |لینک به نوشته







