تبليغاتX
محمد رز راستین
 
 

پیامبر از ابتدا تا ...

حوادث شب ولادت

در روايات ما آمده است كه در شب ولادت آنحضرت‏حوادث مهم و اتفاقات زيادى در اطراف جهان بوقوع پيوست كه‏پيش از آن سابقه نداشت و يا اتفاق نيفتاده بود كه از جمله‏«ارهاصات‏»بوده بدانگونه كه در داستان اصحاب فيل ذكر شد،و در قصيده معروف برده نيز آمده كه چند بيت آن چنين است:

يوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ايوان كسرى و هو منصدع كشمل اصحاب كسرى غير ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف عليه و النهر ساهى العين من سدم و ساء ساوه ان غاضت‏بحيرتها و رد واردها بالغيظ حين ظم كان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم

و شايد جامعترين حديث در اينباره حديثى است كه مرحوم صدوق‏«ره‏»در كتاب امالى بسند خود از امام صادق عليه السلام‏روايت كرده و ترجمه‏اش چنين است كه آنحضرت فرمود:

ابليس به آسمانها بالا مى‏رفت و چون حضرت عيسى‏«ع‏»بدنيا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مى‏رفت،و هنگاميكه رسولخدا«ص‏»بدنيا آمد از همه آسمانهاى هفتگانه‏ممنوع شد،و شياطين بوسيله پرتاب شدن ستارگان ممنوع‏گرديدند،و قريش كه چنان ديدند گفتند:

قيامتى كه اهل كتاب مى‏گفتند بر پا شده!

عمرو بن اميه كه از همه مردم آنزمان به علم كهانت وستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت:بنگريد اگر آن ستارگانى‏است كه مردم بوسيله آنها راهنمائى مى‏شوند و تابستان و زمستان‏از روى آن معلوم گردد پس بدانيد كه قيامت‏بر پا شده و مقدمه‏نابودى هر چيز است و اگر غير از آنها است امر تازه‏اى اتفاق‏افتاده.

و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هيچ بتى درآنروز بر سر پا نبود،و ايوان كسرى در آن شب شكست‏خورد وچهارده كنگره آن فرو ريخت.و درياچه ساوه خشك شد.ووادى سماوه پر از آب شد.

آتشكده‏هاى فارس كه هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گرديد.

و مؤبدان فارس در خواب ديدند شترانى سخت اسبان عربى‏را يدك مى‏كشند و از دجله عبور كرده و در بلاد آنها پراكنده‏شدند،و طاق كسرى از وسط شكست‏خورد و رود دجله در آن‏وارد شد.

و در آن شب نورى از سمت‏حجاز بر آمد و همچنان بسمت‏مشرق رفت تا بدانجا رسيد،فرداى آن شب تخت هر پادشاهى‏سرنگون گرديد و خود آنها گنگ گشتند كه در آنروز سخن‏نمى‏گفتند.

دانش كاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گرديد،وهر كاهنى كه بود از تماس با همزاد شيطانى خود ممنوع گرديد وميان آنها جدائى افتاد.

آمنه گفت:بخدا فرزندم كه بر زمين قرار گرفت دستهاى‏خود را بر زمين گذارد و سر بسوى آسمان بلند كرد و بدان‏نگريست،و نورى از من تابش كرد و در آن نور شنيدم گوينده‏اى‏مى‏گفت:تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.

آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفته‏بود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامن‏گذارده گفت:

الحمد لله الذى اعطانى هذا الغلام الطيب الاردان قد ساد فى المهد على الغلما

ستايش خدائى را كه بمن عطا فرمود اين فرزند پاك و خوشبورا كه در گهواره بر همه پسران آقا است.

آنگاه او را به اركان كعبه تعويذ كرد. (1) و در باره او اشعارى‏سرود.

و ابليس در آن شب ياران خود را فرياد زد(و آنها را بيارى‏طلبيد)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور چه چيزتو را بهراس و وحشت افكنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمين را دگرگون مى‏بينم و بطور قطع درروى زمين اتفاق تازه و بزرگى رخ داده كه از زمان ولادت عيسى‏بن مريم تاكنون سابقه نداشته،اينك بگرديد و به بينيد اين اتفاق‏چيست؟

آنها پراكنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما كه تازه‏اى‏نديديم.

ابليس گفت:اين كار شخص من است آنگاه در دنيابجستجو پرداخت تا به حرم-مكه-رسيد،و مشاهده كرد فرشتگان اطراف آنرا گرفته‏اند،خواست وارد حرم شود كه فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حرى رفت و چون‏گنجشكى گرديد و خواست در آيد كه جبرئيل بر او نهيب زد:

-برو اى دور شده از رحمت‏حق!ابليس گفت:اى جبرئيل‏از تو سؤالى دارم؟

گفت:بگو،پرسيد:از ديشب تاكنون چه تازه‏اى در زمين رخ‏داده؟

پاسخداد:محمد-صلى الله عليه و آله-بدنيا آمده.

شيطان پرسيد:مرا در او بهره‏اى هست؟گفت:نه.

پرسيد:در امت او چطور؟

گفت:آرى.ابليس كه اين سخن را شنيد گفت:خوشنود وراضيم.

و در حديث ديگرى كه در كتاب كمال الدين نقل كرده‏چنين است كه در شهر مكه شخصى يهودى سكونت داشت ونامش يوسف بود،وى هنگامى كه ستارگان را در حركت وجنبش مشاهده كرد با خود گفت:اين تحولات آسمانى بخاطرولادت همان پيغمبرى است كه در كتابهاى ما ذكر شده كه‏چون بدنيا آيد شياطين رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع‏گردند. و چون صبح شد بمجلسى كه چند تن از قريش در آن بودندآمد و بدانها گفت:آيا دوش در ميان شما مولودى بدنيا آمده؟

گفتند:نه.

گفت:سوگند به تورات كه وى بدنيا آمده و آخرين پيمبران‏است و اگر اينجا متولد نشده حتما در فلسطين متولد گشته است.

اين گفتگو گذشت و چون قريشيان متفرق شدند و بخانه‏هاى‏خود رفتند داستان گفتگوى با آن يهودى را با زنان و خاندان خودبازگو كردند و آنها گفتند:آرى ديشب در خانه عبد الله بن‏عبد المطلب پسرى متولد شده.

اين خبر را بگوش يوسف يهودى رساندند،وى پرسيد:آيا اين‏مولود پيش از آنكه من از شما پرسش كردم بدنيا آمده يا بعد ازآن؟گفتند:پيش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهيد.

قريشيان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بياور تا اين يهودى او را به‏بيند،و چون مولود را آوردند ويوسف يهودى او را ديدار كرد جامه از شانه مولود كنار زد وچشمش به خال سياه و درشتى كه روى شانه وى بود بيفتاد دراينوقت قرشيان مشاهده كردند كه حالت غش بر آن مرد يهودى‏عارض شد و بزمين افتاد قرشيان تعجب كرده و خنديدند.

يهودى برخاست و گفت:آيا مى‏خنديد؟بايد بدانيد كه اين پيغمبر پيغمبر شمشير است كه شمشير در ميان شما مى‏نهد...

قرشيان متفرق شده و گفتار يهودى را براى يكديگر تعريف‏مى‏كردند.

و در حديثى كه مرحوم كلينى شبيه به روايت‏بالا از مردى ازاهل كتاب نقل كرده آنمرد كتابى به قرشيان كه وليد بن مغيرة وعتبة بن ربيعه و ديگران در ميانشان بود رو كرده و گفت:نبوت‏از خاندان بنى اسرائيل خارج شد و بخدا اين مولود همان كسى‏است كه آنها را پراكنده و نابود سازد!

قريش كه اين سخن را شنيدند خوشحال شدند،مرد كتابى‏كه ديد آنها خوشنود شدند بديشان گفت:خورسند شديد! بخداسوگند اين مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پيدا كند كه‏زبانزد مردم شرق و غرب گردد.

ابو سفيان از روى تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلطمى‏يابد!

و نظير آنچه در روايات ما آمده برخى از اين حوادث درروايات اهل سنت نيز ذكر شده اما در بسيارى از آنها اين حوادث‏قبل از بعثت رسولخدا«ص‏»ذكر شده نه مقارن ولادت.

مانند رواياتى كه در سيره ابن هشام و تاريخ‏طبرى و جاهاى ديگر است و در صحيح بخارى نيز از ابن عباس روايت‏شده (2) و فخر رازى نيز در تفسير آيه شريفه «فمن يستمع‏الآن يجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شياطين از نفوذ در آسمانها وتيرهاى شهاب همين گفتار را داشته و اقوالى در اينباره نقل‏كرده (4) و از ابى بن كعب نيز حديثى در اينمورد نقل كرده‏اند كه‏گفته است:

«لم يرم بنجم منذ رفع عيسى عليه السلام حتى بعث رسول‏الله-صلى الله عليه و آله-» (5) و در اشعار بعضى از شاعران‏عرب نيز قسمتى از اين حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعارزير كه از شاعرى بنام قيروانى نقل شده كه مى‏گويد:

و صرح كسرى تداعى من قواعده و انفاض منكسر الاوداج ذاميل‏و نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم يسل‏خرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمى الجن بالشعل

يك سئوال

اكنون جاى يك سئوال هست كه اگر كسى بگويد:آيانظير آنچه در اين روايات آمده در كتابهاى تاريخى و روايات غيراسلامى هم ذكرى از آنها شده يا نه؟

كه ما در پاسخ اين سئوال مى‏گوئيم:اولا اگر حديث وروايتى از نظر سند و صدور از امام معصوم عليه السلام براى اثابت‏شد ديگر كدام روايت و تاريخى براى ما معتبرتر از آن حديث‏و روايت مى‏تواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح‏«صغراى قضيه‏»است،ولى پس ازاثبات ديگر استبعاد و زير سئوال بردن حديث،جز ضعف ايمان وتاريخ زدگى محمل ديگرى نمى‏تواند داشته باشد،وگرنه كدام‏تاريخ و روايتى معتبرتر از آن تاريخ و روايتى است كه از منبع‏وحى الهى سرچشمه گرفته باشد و كدام داستان و حديثى‏محكمتر از داستان و حديثى است كه از زبان پيمبران و ائمه‏معصوم عليهم السلام صادر گرديده باشد!

مگر نه اين است كه سرچشمه پر فيض و زلال همه علوم‏آنهايند؟و معيار صحت و سقم همه دانشهاى بشرى گفتار آنهااست؟

و ثانيا-مى‏گوئيم:مگر تاريخ صحيح و دست نخورده‏اى از گذشتگان و زمانهاى قديم در دست داريم كه ما بتوانيم اين‏روايات را با آنها منطبق ساخته و يا تاييدى از آنها بگيريم؟

جائى كه مقدس‏ترين كتابها مانند تورات و انجيل با آنهمه‏نسخه‏هاى متعددى كه معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و كلمه بكلمه آنها مورد احترام و متن دستورات‏دينى آنها بوده از دستبرد و تحريف و تصحيف و اسقاط در امان‏نبوده،و طاغوتهاى زمان و جيره خوارانشان احكام و فرامين آنها رابنفع ايشان تغيير داده و يا اسقاط كرده‏اند،ديگر چگونه كتابهاى‏تاريخى معدودى كه در زواياى كتابخانه‏ها با نسخه‏هاى خطى‏منحصر به فرد يا نگشت‏شمارى وجود داشته مى‏تواند مورد اعتمادباشد؟

و ثالثا-بر فرض كه چنين تاريخى وجود داشته باشد كه‏اوضاع و احوال آنزمانها را نوشته و ثبت كرده باشد آيا همه‏وقايعى كه در آنزمانها اتفاق افتاده در تاريخها ثبت و نگارش‏شده؟و آيا وسائل ارتباطى آنچنان بوده كه تاريخ نگاران بتواننداز هر اتفاقى كه در گوشه و كنار جهان آنروز اتفاق مى‏افتاده‏مطلع گردند و آنرا در تاريخ ثبت كنند؟مگر امروزه با تمام اين‏وسائل ارتباطى و مخابراتى و راديوها و تلويزيونها و ماهواره‏هاو...چنين كارى انجام شده و چنين ادعائى مى‏توان كرد؟... مگر وسائل ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سياستها واختناقها و خارج از كانالهاى مخصوص و صافيهاى انحصارى‏مى‏توانند كوچكترين خبرى را منتشر كنند؟آن هم خبرى كه‏بصورت معجزه آسمانى براى شكست‏يك قدرت طاغوتى و يك‏دربار سلطنتى بوقوع پيوسته باشد...؟مگر معجزاتى امثال‏«شق‏القمر»كه وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مى‏باشد و بگفته‏دكتر سعيد بوطى-نويسنده مصرى-در كتاب فقه السيرة از امورمتفق عليه در نزد علماء و دانشمندان اسلامى است در تاريخهاى‏گذشته نقل شده...؟و بلكه معجزات انبياء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهيم خليل عليه السلام و شكافته شدن دريابوسيله عصاى موسى و اژدها شدن و بلعيدن آن تمام مارهاى‏جادوئى ساحران و زنده شدن مردگان بدعاى حضرت مسيح وامثال آن جز در كتابهاى مقدس و مذهبى در تاريخها و روايات‏ديگر آمده و ذكرى از آنها ديده مى‏شود؟!...

و حقيقت آن است كه تاريخ نويسان و وقايع نگاران گذشته‏در انحصار طاغوتهاى زمان بوده-چنانچه امروزه نيز عموما اينگونه‏است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قيد و بند ايشان آزاد سازد-وانبياء الهى نيز پيوسته بر ضد همان طاغوتها قيام مى‏كرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بين بردن انبياء و محو نام و آثار ايشان بوده و بهر وسيله مى‏خواسته‏اند آنها را افرادى‏ماجراجو و بى شخصيت و افسادگر معرفى كنند،و هرگز اجازه‏نمى‏دادند آنها را بعنوان مردانى الهى كه قدرت انجام معجزه رادارند معرفى كنند،و بهمين دليل معجزاتى را كه بوسيله ايشان‏انجام مى‏شده انكار كرده و يا توجيه مى‏نمودند،و اگر كتابهاى‏آسمانى و روايات مذهبى نبود اثرى از اين معجزات بجاى نمانده‏و بدست ما نرسيده بود...

چنانچه اكنون نيز ما در انقلاب اسلامى خود كه يك انگيزه‏مذهبى داشته و ادامه آنرا نيز بيارى خدا همان انگيزه مذهبى وعشق شهادت طلبى در راه خدا و دين،تضمين كرده و بر ضدطاغوتهاى شرق و غرب قيام كرده همين شيوه تبليغى را مى‏بينيم‏كه هر حركتى بنفع اين انقلاب در داخل و يا خارج بشود مانندراهپيمايى ميليونى و غير ميليونى كه در داخل و يا خارج انجام‏مى‏گيرد اصلا منعكس نمى‏شود و در راديوها و وسائل ارتباطجمعى ذكرى از آن نمى‏شود،اما كوچكترين حركت ضدانقلاب-مانند اجتماعات اندكى كه جمعا به صد نفر نمى‏رسدبا آب و تاب در همه رسانه‏هاى گروهى بعنوان يك حركت ضدرژيم نه يكبار بلكه چند بار پخش مى‏گردد.

و بهمين دليل ما مى‏گوئيم انگيزه و نيازى براى تحقيق در تاريخهاى گذشته نداريم و اگر هم تتبع كنيم معلوم نيست‏بجائى برسيم،مگر اينكه بخواهيم بهر وسيله و هر ترتيبى كه شده‏تاييدى از تاريخ براى اين روايات پيدا كنيم اگر چه مجبور شويم‏براى تطبيق اين روايات با تاريخ دست‏به توجيه و تاويلهاى‏نامربوط بزنيم،چنانچه نظير آنرا در داستان اصحاب فيل ذكركرده و شنيديد و خوانديد،كه ما آنعمل را محكوم كرده و دليل برضعف ايمان و غرب‏زدگى و تاريخ زدگى و غيره دانستيم.

درگذشت پدر

مطلبى كه تذكر آن در اينجا لازم است و شايد لازم بود پيش‏از اين تذكر داده شود،و در سفر رسول خدا در شش سالگى به‏يثرب،دخالت داشته و بلكه مى‏توان گفت در هجرت آنحضرت‏به يثرب و انتخاب آن شهر براى هجرت بى‏اثر نبوده،پيوند نسبى‏آنحضرت با يثرب بود،زيرا همانگونه كه مى‏دانيم هاشم بن عبدمناف جد آن بزرگوار در يكى از سفرهاى خود به يثرب با«سلمى‏»دختر عمر بن زيد...

خزرجى-كه از طائفه بنى عدى بن نجاربود-ازدواج كرد،و عبد المطلب پدر عبد الله-و جد رسول خدا-ازهمين زن متولد شد،و مدتى هم در همان شهر يثرب(مدينه)بودتا هنگامى كه هاشم بن عبد مناف از دنيا رفت‏برادرش-مطلب‏بن عبد مناف-به مدينه رفت و عبد المطلب را كه نامش‏«شيبة‏الحمد»و نام اولش‏«عامر»بود با اصرار زيادى از مادرش سلمى‏باز گرفته و با خود بمكه برد،و چون هنگام ورود بمكه پشت‏سر عمويش مطلب سوار شده و صورتش در اثر آفتاب بيابان حجازرنگين شده بود مردم مكه خيال كردند آن پسرك برده مطلب است كه‏از يثرب يا جاى ديگر خريدارى كرده و به او«عبد المطلب‏»گفتند،و با اينكه مطلب بارها بمردم گفت كه او برادر زاده وى وفرزند هاشم است ولى همان نام عبد المطلب براى او معروف‏گرديد و نام اصلى وى يعنى‏«شيبة الحمد»از ياد رفت.

وفات عبد الله

مشهور آن است كه عبد الله قبل از آنكه فرزند بزرگوارش‏رسول خدا(ص)بدنيا بيايد در مدينه از دنيا رفت،و در همان شهردر جائى بنام‏«دار النابغة‏»او را دفن كردند،ولى قول ديگر آن‏است كه رسول خدا(ص)بدنيا آمده بود و دو ماه يا بيشتر از عمرشريف آنحضرت گذشته بود كه عبد الله از دنيا رفت (1) و يعقوبى وبرخى ديگر معتقدند كه اين قول دوم اجماعى است و مورد قبول‏بيشتر علماء و دانشمندان است (2) .

ولى ابن اثير در كتاب اسد الغابة قول اول را ثابت‏تر ومحكم‏تر مى‏داند (3) و ماجراى وفات عبد الله را نيز اينگونه نوشته‏اند كه بمنظورتجارت بهمراه كاروان قريش رهسپار شام گرديد،و در مراجعت‏از شام بيمار شد،و روى همان پيوند خويشاوندى كه‏گفته شد در ميان‏«بنى عدى بن نجار»توقف كرد،ولى بيمارى‏او طولانى شده و پس از يك ماه كه بسترى بود از دنيا رفت،وچون كاروان قريش بمكة رفت و عبد المطلب از حال وى جوياشد و دانست كه در مدينه بيمار ست‏بزرگترين فرزند خود يعنى‏حارث را نزد او بمدينه فرستاد،ولى هنگامى كه حارث بمدينه‏آمد متوجه شد كه عبد الله از دنيا رفته!

آنچه از عبد الله به رسول خدا(ص)بعنوان ارث رسيد:چنانچه ابن اثير در اسد الغابة نوشته آنچه از عبد الله به

رسول‏خدا(ص)به ارث رسيد عبارت بود از يك كنيز بنام‏«ام ايمن‏»و هنگام مرگ خود خطاب به ابو طالب و در مورد سفارش رسول خدا(ص)گفته است نيز همين‏قول تاييد مى‏شود،و آن اشعار در صفحات آينده خواهد آمد.

پنج‏شتر و يك گله گوسفند و شمشيرى و مقدارى پول (4) .

و نظير همين گفتار از واقدى در كتاب‏«المنتقى فى مولودالمصطفى‏»نقل شده كه بجز ش مشير و پول اموال ديگر را ذكر كرده (5) .

و بايد دانست كه‏«ام ايمن‏»همان كنيزكى است كه پس‏از وفات آمنه تربيت رسول خدا(ص )را بعهده گرفت و پيوسته باآن حضرت بود تا وقتى كه رسول خدا بزرگ شده و او را آزادك رده و بهمسرى زيد بن حارثه در آورد،و تا پنج‏يا شش ماه پس‏از رحلت رسول خدا(ص)ني ز زنده بود و آنگاه از دنيا رفت.

داستان شق صدر

داستان ديگرى كه مورد بحث و ايراد قرار گرفته و در برخى‏از روايات و كتابهاى اهل سنت آمده داستان‏«شق صدر»آنحضرت است،كه قبل از ورود در آن بحث‏بايد اين مطلب راتذكر دهيم كه بر طبق نقل اهل تاريخ رسول خدا(ص) حدود پنج‏سال در ميان قبيله بنى سعد و در نزد حليمه ماند بدين ترتيب كه‏پس از پايان دو سال دوران شير خوارگى، حليمه آن كودك راطبق قرار قبلى نزد آمنه و عبد المطلب آورد ولى روى علاقه‏بسيارى كه بآنحضرت پيدا كرده بود با اصرار زيادى دو باره آن‏فرزند را از مادرش گرفته و بميان قبيله برد،و اين جريان شق صدربگونه‏اى كه نقل شده در سالهاى چهارم يا پنجم عمر شريف‏آنحضرت اتفاق افتاده است،و ما ذيلا اصل داستان را از روى‏كتابهاى اهل سنت‏براى شما نقل كرده و سپس ايراد و اشكال‏آنرا ذكر مى‏كنيم و از اينرو مى‏گوئيم:

اين داستان را بسيارى از محدثين و سيره نويسان اهل سنت روايت كرده‏اند مانند«مسلم‏»در كتاب صحيح،در ضمن چندحديث و ابن هشام در سيره و طبرى در كتاب تاريخ خود،وكازرونى در كتاب المنتقى و ديگران (1) ،و ما در آغاز يكى ازرواياتى را كه در صحيح مسلم آمده ذيلا براى شما نقل مى‏كنيم‏و سپس به بحثهاى جنبى و صحت و سقم آن مى‏پردازيم:

«روى مسلم بن حجاج عن انس بن مالك ان رسول الله(ص)اتاه‏جبرئيل و هو يلعب مع الغلمان فاخذه و صرعه،فشق عن قلبه‏فاستخرج القلب فاستخرج منه علقة فقال:هذا حظ الشيطان‏منك،ثم غسله فى طست من ذهب بماء زمزم،ثم لامه ثم اعاده‏فى مكانه.

«و جاء الغلمان يسعون الى امه-يعنى ظئره-فقالوا:ان محمدا قدقتل فاستقبلوه و هو منتقع اللون،قال انس:و قد كنت ارى اثر ذلك‏فى صدره‏».

يعنى مسلم از انس بن مالك روايت كرده كه روزى جبرئيل‏هنگامى كه رسول خدا با پسر بچگان بازى مى‏كرد نزد وى آمده واو را گرفت و بر زمين زد و سينه او را شكافت و قلبش را بيرون‏آورد و از ميان قلب آنحضرت لكه خونى بيرون آورده و گفت:اين‏بهره شيطان بود از تو،و سپس قلب آنحضرت را در طشتى از طلا با آب زمزم شستشو داده آنگاه آنرا بهم پيوند داده و بست و درجاى خود گذارد...

پسر بچگان بسوى مادر شيرده او آمده و گفتند:محمد كشته شد!

آنها بسراغ او رفته و او را در حالى كه رنگش پريده بود مشاهده‏كردند!

انس گفته:من جاى بخيه‏ها را در سينه آنحضرت مى‏ديدم.

و در سيره ابن هشام از حليمه روايت كرده كه گويد:آنحضرت‏بهمراه برادر رضاعى خود در پشت‏خيمه‏هاى ما به چراندن‏گوسفندان مشغول بودند كه ناگهان برادر رضاعى او بسرعت نزد ماآمد و به من و پدرش گفت:اين برادر قرشى ما را دو مرد سفيد پوش‏آمده و او را خوابانده و شكمش را شكافتند و ميزدند!

حليمه گفت:من و پدرش بنزد وى رفتيم و محمد را كه ايستاده ورنگش پريده بود مشاهده كرديم،ما كه چنان ديديم او را به سينه‏گرفته و از او پرسيديم:اى فرزند تو را چه شد؟فرمود:دو مرد سفيدپوش آمدند و مرا خوابانده و شكمم را دريدند و بدنبال چيزى‏مى‏گشتند كه من ندانستم چيست؟

حليمه گويد:ما او را برداشته و بخيمه‏هاى خود آورديم. (2) و در هر دوى اين نقلها هست كه همين جريان سبب شد تاحليمه آنحضرت را بنزد مادرش آمنه باز گرداند.

و اين داستان تدريجا در روايات توسعه يافته تا آنجا كه‏گفته‏اند:داستان شق صدر در دوران زندگى آنحضرت چهار ياپنج‏بار اتفاق افتاده،در سه سالگى(همانگونه كه شنيديد)و در ده‏سالگى،و هنگام بعثت،و در داستان معراج...و در اينباره‏اشعارى نيز از بعضى شعراى عرب نقل كرده‏اند. (3) و بلكه برخى از مفسران سوره انشراح و آيه «الم نشرح لك‏صدرك‏» را بر اين داستان منطبق داشته و شان نزول آن‏دانسته‏اند. (4)

ايرادهائى كه به اين داستان شده

اين داستان بگونه‏اى كه نقل شده و شما شنيديد از چندجهت مورد خدشه و ايراد واقع شده:

1-اختلاف ميان اين نقل و نقلهاى ديگر در مورد علت‏بازگرداندن رسول خدا(ص)بمكه و نزد مادرش آمنه كه در اين‏دو نقل همانگونه كه شنيديد سبب باز گرداندن آنحضرت همين‏جريان ذكر شده و اين ماجرا طبق اين دو روايت در سال سوم از عمر آنحضرت اتفاق افتاده،در صورتيكه در روايات ديگر و ازجمله در همين سيره ابن هشام(ص 167)براى باز گرداندن‏آنحضرت علت ديگرى نقل كرده و آن گفتار نصاراى حبشه بودكه چون آن كودك را ديدند بيكديگر گفتند ما اين كودك راربوده و به ديار خود خواهيم برد چون وى سرنوشت مهمى‏دارد...

و سال بازگرداندن آنحضرت را نيز در روايات ديگر سال‏پنجم عمر آنحضرت ذكر كرده‏اند (5) و در كيفيت اصل داستان نيزميان روايت ابن هشام و طبرى و يعقوبى اختلاف است،چنانچه‏در سيرة المصطفى آمده و در روايت طبرى آمده است كه چند نفربراى غسل و التيام باطن آنحضرت آمده بودند كه يكى از آنهاامعاء آنحضرت را بيرون آورده و غسل داد و ديگرى قلب آنحضرت‏را و سومى آمده و دست كشيد و خوب شد و آنحضرت را از زمين‏بلند كرد (6) كه همين اختلاف سبب ضعف نقل مزبور مى‏شود.

2-خير و شر و خوبى و بدى قلب انسانى،از امور اعتقادى ومعنوى است و چگونه با عمل جراحى و شكافتن قلب و شستشوى‏آن مى‏توان ماده شر و بدى را بصورت يك لخته خون بيرون آورد و شستشو داد؟و آيا هر انسانى مى‏تواند اينكار را انجام دهد؟و يااين غده بدى و شر فقط در سينه رسول خدا بوده و ديگران‏ندارند...؟و امثال اينگونه سئوالها؟و از اينرو مرحوم طبرسى درمجمع البيان در داستان معراج فرموده:

«اينكه روايت‏شده كه سينه آنحضرت را شكافته و شستشودادند ظاهر آن صحيح نيست و قابل توجيه هم نيست مگر به‏سختى،زيرا آنحضرت پاك و پاكيزه از هر بدى و عيبى بوده وچگونه مى‏توان دل و اعتقادات درونى آنرا با آب شستشوداد؟ ...» (7) و مسيحيان بهمين حديث تمسك كرده و گفته‏اند جز عيسى‏بن مريم هيچيك از فرزندان آدم معصوم نيستند و همگى مورددستبرد شيطان واقع شده‏اند و تنها عيسى بن مريم بود كه چون‏فوق مرتبه بشرى و از عالم ديگرى بود مورد دستبرد وى قرارنگرفت...!

و از اين گذشته چگونه اين عمل چند بار تكرار شد و حتى‏پس از نبوت و بعثت آن بزرگوار باز هم نياز به عمل جراحى پيداشد؟و آيا اين غده هر بار كه عمل مى‏شد دوباره عود مى‏كرد و فرشته‏هاى الهى مجبور مى‏شدند بدستور خداى تعالى مجددامبادرت به اين عمل جراحى نموده و موجبات ناراحتى آن بزرگواررا فراهم سازند؟...

3-بگونه‏اى كه نقل شده اين شكافتن و بستن بصورت اعجازو خارق العاده بوده و همانند يك عمل جراحى و معمولى نبوده كه‏احتياج به زمان و مدت و ابزار و وسائل جراحى و نخ و سوزن وبخيه كردن و غيره داشته باشد،و همانگونه كه مى‏دانيم معجزه ازنشانه‏هاى نبوت و ابزار كار پيمبران الهى براى اثبات مدعاى‏آنان بوده و چگونه در حال كودكى آنحضرت چنين معجزه‏اى ازآنحضرت صادر گرديده؟

مگر اينكه بگوئيم از«ارهاصات‏»بوده همانگونه كه پيش ازاين در داستان اصحاب فيل گفته شد.

4-چگونه مى‏توان معناى اين روايت را با آياتى كه در قرآن‏كريم آمده و هر نوع تسلط و نفوذى را از طرف شيطان در دل پيغمبران ومردان الهى و حتى مؤمنان و متوكلان سلب و نفى كرده جمع كرد وميان آنها را وفق داد،مانند آيه شريفه‏اى كه مى‏فرمايد:

«ان عبادي ليس لك عليهم سلطان...» (8) و آيه ديگرى كه فرموده:

«...انه ليس له سلطان على الذين آمنوا و على ربهم يتوكلون‏» (9) و آيه «...و لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم‏المخلصين...» (10) و بهر صورت اين روايت از جهاتى مورد خدشه و ايراد واقع‏شده،و حتى بعضى گفته‏اند:اين حديث‏ساخته و پرداخته‏مسيحيان و كليساها است و مؤيد روايت ديگرى است كه درصحيح بخارى و مسلم آمده كه جز عيسى بن مريم همه فرزندان‏آدم هنگام ولادت مورد دستبرد شيطان واقع شده و شيطان در اونفوذ مى‏كند و همين سبب گريه نوزاد مى‏گردد...فقط‏عيسى بن مريم بود كه در حجاب و پرده بود و از دستبرد شيطان‏محفوظ ماند... (11)

پاسخى كه به اين ايرادها داده‏اند:

در برابر اين ايرادها پاسخهائى داده‏اند،از آنجمله:

1-دكتر محمد سعيد بوطى در كتاب فقه السيرة گويد:

حكمت الهى در اين حادثه ريشه كن كردن غده شر و بدى ازجسم رسول خدا نبوده تا اين اشكالها لازم آيد،زيرا اگر منبع وريشه شرور غده‏هاى جسمانى يا لكه‏هاى خونى در بدن باشدلازمه‏اش همان است كه افراد شرور و بد خواه را با يك عمل‏جراحى بصورت افرادى نيكوكار و خيرخواه در آورد،بلكه ظاهرآنست كه حكمت در اين داستان آشكار كردن امر رسالت وآماده ساختن رسول خدا براى عصمت و وحى از زمان كودكى باوسائل مادى بوده،تا براى ايمان مردم و تصديق رسالت آنحضرت‏نزديكتر و اقرب باشد،و در نتيجه اين عمل يك تطهير معنوى بوده‏لكن به اين صورت مادى و حسى تا اين اعلان الهى وسيله‏اى‏براى رساندن به گوشها و ديدگان مردم باشد...

و حكمت هر چه باشد،وقتى خبرى صحيح و ثابت‏بود ديگرجائى براى بحث و توجيه و يا رد آن نيست كه ما ناچار به‏توجيهات و اينگونه تاويلهاى بعيده باشيم،و كسى كه در چنين‏رواياتى ترديد كند منشاى جز ضعف ايمان بخداى تعالى ندارد.

و اينرا بايد بدانيم كه ميزان پذيرفتن خبر و حديث،درستى وصحت آن است،و هنگامى كه خبر و حديثى از اين هت‏به‏اثبات رسيد ديگر چاره‏اى جز پذيرفتن و قبول آن نداريم و آنراروى سر مى‏گذاريم،و ميزان فهم ما در معناى آن دلالت لغت عرب و احكام آن است،و اصل در كلام نيز حقيقت است،واگر قرار باشد كه هر خواننده و بحث كننده‏اى بتواند كلام را ازمعناى حقيقى خود به معانى مجازى آن برگرداند ارزش لغت ازميان رفته و دلالتى براى آن باقى نمى‏ماند و مردم در فهم معانى‏الفاظ دچار سرگردانى مى‏شوند.

و گذشته از اين چه انگيزه و اجبارى براى اينكار هست؟جزآنكه كسى دچار ضعف ايمان بخداى تعالى گردد،و يا ضعف‏يقين به نبوت رسول خدا و صدق رسالت آنحضرت،و گرنه يقين‏پيدا كردن به آنچه روايت و نقل آن صحيح و ثابت است‏خيلى‏آسانتر از اين حرفها است چه حكمت و سر آن معلوم باشد و چه‏نباشد! (12)

2-از نويسندگان و دانشمندان معاصر شيعه،هاشم معروف‏حسينى نيز نظير همين گفتار را در كتاب سيرة المصطفى اختيارنموده و پس از آنكه اختلاف نقلها را ذكر مى‏كند گفته است:

اين اختلافات،اگر چه موجب مى‏شود تا انسان در اصل‏داستان ترديد كند بخصوص اگر سندهاى آنرا بر اصولى كه درروايات مورد قبول است عرضه كنيم،ولى با اينحال اين مطلب به تنهائى براى انكار اين داستان از اصل و اساس و متهم ساختن‏نقل كنندگان كافى نيست،زيرا آنچه را اينان نقل كرده‏اند نوعى‏از اعجاز است و عقل چنين حوادثى را محال ندانسته و قدرت‏خداى تعالى را برتر مى‏داند از آنچه عقلها بدان احاطه ندارد واوهام و پندارها درك آن نتواند،و زندگى رسول اعظم خداوندمقرون است‏با امثال اين گونه حوادثى كه براى دانشمندان ومحققان قابل تفسير و توجيه نبوده و جز اراده ذات باريتعالى‏انگيزه‏اى نداشته‏«و ليس ذلك على الله بعزيز» (13)

3-علامه طباطبائى در كتاب شريف الميزان در دو جاداستان را نقل كرده يكى در ذيل داستان اسراء و معراج در سوره‏«اسرى‏»و ديگرى در ذيل آيه‏«الم نشرح لك صدرك‏»و در هردو جا آنرا حمل بر«تمثل برزخى‏»نموده كه در عالم ديگرى‏شستشوى باطن آنحضرت به اين كيفيت در پيش ديدگان رسول‏خدا مجسم گشته و مشاهده گرديده است،و داستانهاى ديگرى‏را نيز كه در روايات معراج آمده مانند مجسم شدن دنيا در نزدآنحضرت با آرايش كامل،و انواع نعمت‏ها و عذابها براى اهل‏بهشت و جهنم همه را از همين قبيل دانسته و بهمين معنا حمل كرده است (14) نگارنده گويد:اين داستان را محدث جليل القدر مرحوم ابن‏شهر آشوب بگونه‏اى ديگر نقل كرده كه بسيارى از اين اشكالها برآن وارد نيست و اصل نقل اين محدث بزرگوار شيعه در داستان‏منشا زندگى و دوران كودكى آنحضرت در كتاب مناقب اينگونه‏است كه از حليمه نقل كرده كه در خاطرات زندگى آن بزرگواردر سالهاى پنجم از عمر شريفش مى‏گويد:

«...فربيته خمس سنين و يومين فقال لى يوما:اين يذهب‏اخوانى كل يوم؟قلت:يرعون غنما،فقال:اننى ارافقهم،فلماذهب معهم اخذه ملائكة و علوه على قلة جبل و قاموا بغسله وتنظيفه،فاتانى ابنى و قال:ادركى محمدا فانه قد سلب،فاتيته‏فاذا بنور يسطع فى السماء فقبلته و قلت:ما اصابك؟قال:

لا تحزنى ان الله معنا،و قص عليها قصته،فانتشر منه فوح مسك‏اذفر،و قال الناس:غلبت عليه الشياطين و هو يقول:ما اصابنى‏شى‏ء و ما على من باس‏». (15)

يعنى-من پنج‏سال و دو روز آنحضرت را تربيت كردم،درآنهنگام روزى بمن گفت:برادران من هر روز كجا مى‏روند؟

گفتم:گوسفند مى‏چرانند،محمد گفت:من امروز بهمراه ايشان‏مى‏روم،و چون با ايشان رفت فرشتگان او را گرفته و بر قله‏كوهى بردند و به شستشو و تنظيف او پرداختند،در اينوقت پسرم‏بنزد من آمد و گفت:محمد را درياب كه او را ربودند! من بنزدوى رفتم و نورى ديدم كه از وى بسوى آسمان ساطع بود،او رابوسيده گفتم:چه بر سرت آمد؟پاسخداد:محزون مباش كه خدابا ما است و سپس داستان خود را براى او بازگو كرد،و دراينوقت از وى بوى مشك خالص بمشام مى‏رسيد و مردم‏مى‏گفتند:شياطين بر او چيره شده‏اند و او مى‏فرمود:چيزى بر من‏نرسيده و باكى بر من نيست...

و اينك بر طبق اين نقل مى‏گوئيم:گذشته از اينكه نقلهاى‏گذشته مورد اشكال بود و با يكديگر اختلاف داشت‏با اين نقل‏هم مخالف است،و اگر بناى پذيرفتن اين داستان باشد همين‏نقل كه خالى از اشكالات است‏براى ما معتبرتر است و نيازى‏هم به توجيه و تاويل نداريم‏و تاويلى هم كه مرحوم استاد طباطبائى كرده‏اند اگرداستان مربوط به معراج رسول خدا(ص)تنها بود توجيه خوبى‏بود،چون در پاره‏اى از روايات كه در مورد مشاهدات ديگرآنحضرت رسيده به همان لفظ تمثيل آمده و با قرينه آنها مى‏توان اين داستان را نيز همانگونه توجيه و تفسير كرد،اما شنيديد كه اين‏داستان در كودكى آنحضرت اتفاق افتاده و اگر در موارد ديگرهم اتفاق افتاده باشد اين تفسير و توجيه در همه جا دشوار بنظرمى‏رسد،مگر آنكه همان توجيه را با قرينه‏اى كه ذكر شد شاهدو نمونه‏اى براى موارد ديگر بگيريم.

و در پايان اين بحث ذكر اين قسمت هم جالب است كه درپايان روايت صحيح مسلم همانگونه كه خوانديد آمده كه انس بن‏مالك گفته بود:من جاى بخيه‏ها را در سينه رسولخدا مى‏ديدم.

و راوى،يا انس بن مالك تصور كرده بودند كه اين شكافتن وبستن،با چاقو و كارد و نخ و سوزن بوده،در صورتيكه اگر هم ماداستان را اينگونه كه نقل شده بود بپذيريم بعنوان يك معجزه وامر خارق عادت مى‏پذيريم،و در متن حديث هم لفظ التيام آمده‏بود نه دوختن!

كودك عبد المطلب مدت پنج‏سال در ميان قبيله‏«بنى سعد»بسر برد،و رشد و نمو كافى نمود. در ضمن اين مدت،دو يا سه بار،حليمه او را پيش مادرش برد،و آخرين بار او را به مادرش تحويل داد.

نخستين دفعه،هنگامى بود كه دوران شيرخوارگى او پايان يافت و براى همين جهت او را به مكه برد و با اصرار دو مرتبه باز گرفت.علت اصرار«حليمه‏»،براى باز گرفتن اين بود كه وجود اين طفل باعث‏خير و بركت او گرديده بود و شيوع بيمارى‏«وبا»در مكه سبب شد كه مادر وى نيز خواهش او را بپذيرد.

دفعه دوم،موقعى بود كه دسته‏اى از روحانيون حبشه به حجاز آمده بودند،محمد«ص‏»را، در قبيله‏«بنى سعد»مشاهده كردند.ديدند علائمى را كه در كتابهاى آسمانى،براى پيامبرى كه پس از عيسى خواهد آمد،كاملا در اين طفل موجود است.از اين نظر تصميم گرفتند او را به هر نحوى كه ممكن است‏بربايند و با خود به حبشه ببرند و اين افتخار نصيب آنان گردد. (1)

اين مطلب هيچ استبعادى ندارد.زيرا به تصريح قرآن علائم پيامبر در انجيل بيان شده بود.هيچ مانعى ندارد كه دانشمندان وقت،از روى آن علائم دارنده آن را تشخيص داده باشند.قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد:

«و يادآور هنگامى كه عيساى مريم به بنى اسرائيل گفت:من همانا رسول خدا به سوى شما هستم،و بر حقانيت كتاب تورات كه مقابل من است،تصديق مى‏كنم و نيز شما را مژده مى‏دهم كه بعد از من،رسول بزرگوارى كه نامش(در انجيل من)احمد است،بيايد.چون آن رسول با آيات و معجزات به سوى خلق آمد،گفتند:اين(معجزات و قرآن وى)سحرى آشكار است‏». (2) در اين مورد آيات ديگرى نيز هست كه آشكارا مى‏رساند كه علائم و نشانه‏هاى پيامبر اسلام‏«ص‏»در كتب آسمانى گذشته،صريحا بيان شده بود و امتهاى پيشين از آن با خبر بودند.

نگاهى تحليلى به شركت پيامبر در جنگها فجار

اين داستان در روايت ابن هشام اين گونه آمده كه گويد:

«چون رسول خدا به سن چهارده سالگى و يا پانزده سالگى رسيدچنانچه ابو عبيده نحوى از ابى عمرو بن علاء حديث كرده است‏جنگ فجار ميان قريش و كنانه از يكسو و قبيله قيس عيلان ازسوى ديگر در گرفت...و سپس انگيزه اين درگيرى و جنگ راذكر كرده تا آنجا كه گويد:

«....رسول خدا(ص)نيز در برخى از روزها در جنگ حاضرمى‏شد و عموهاى آنحضرت او را بهمراه خود ميبردند،و خودآنحضرت فرموده:كه من چوبه‏هاى تيرى را كه بطرف عموهايم پرتاب مى‏كردند بر مى‏گرداندم....»

و بالاخره در پايان حديث از ابن اسحاق نقل كرده كه گفته‏است:

«رسول خدا در آنروز بيست‏سال از عمر شريفش گذشته بود» (1) و ابن سعد نيز در كتاب‏«الطبقات الكبرى‏»پس از آنكه‏بتفصيل داستان فجار را ذكر كرده در پايان از رسول خدا(ص)

روايت كرده كه فرمود:

«...من نيز با عموهايم در آن جنگ حاضر شدم و تيرهائى نيززدم و دوست هم ندارم كه نكرده باشم....»

و در پايان گويد:عمر آنحضرت در آنروز بيست‏سال بود.

و سپس از حكيم بن حزام روايت كرده كه گويد:من رسول‏خدا را ديدم كه در جنگ فجار شركت كرده بود (2) و يعقوبى درتاريخ خود در اينباره بيش از ديگران مطلب نقل كرده ولى‏پراكنده و مختلف و ترديد آميز،زيرا در آغاز فصل گويد:

«و شهد رسول الله الفجار و له سبع عشرة سنة،و قيل عشرون سنة‏».

يعنى-رسول خدا در فجار حضور داشت و در آنوقت هفده سال داشت و برخى گفته‏اند بيست‏سال داشته و سپس داستان‏جنگ فجار را نقل كرده و آنگاه گويد:

...«آنها در ماه رجب مقاتله و كارزار كردند و جنگ دراثناء آن ماه نزد آنها حرام بود كه خونريزى نمى‏كردند و از اين‏جهت آنرا فجار ناميدند زيرا حرمت ماه حرام را شكستند و هرقبيله‏اى را سركرده‏اى بود و سر كرده بنى هاشم زبير بن‏عبد المطلب بود....»

و بدنبال آن گويد:

«و در روايتى آمده كه ابو طالب مانع شد از اينكه احدى ازبنى هاشم در اين جنگ شركت كنند و علت آنرا نيز اينگونه بيان‏كرده فرمود:

«هذا ظلم و عدوان و قطيعة و استحلال للشهر الحرام و لا احضره‏و لا احد من اهلي فاخرج الزبير بن عبد المطلب مستكرها..»

اين ستمگرى و تجاوز و قطع رحم و شكستن حرمت ماه حرام‏است و نه من و نه هيچيك از خاندانم در آن حاضر نخواهيم شد،ولى بالاخره زبير بن عبد المطلب را اجبارا و اكراها به جنگ‏بردند.و علت اين اجبار و اكراه را نيز اينگونه ذكر كرده كه‏گويد:

عبد الله بن جدعان تيمى و حرب بن اميه گفتند:كارى كه بنى هاشم در آن حضور نداشته باشند ما هم حاضر نمى‏شويم وبدينجهت زبير از روى ناچارى شركت كرد...

و سپس قول ديگرى نقل مى‏كند كه ابو طالب روزها درجنگ حاضر مى‏شد و رسول خدا نيز با وى حضور مى‏يافت، وهرگاه آنحضرت در جنگ حاضر مى‏شد قبيله كنانه بر قبيله قيس‏پيروز مى‏شد،و آنها دانستند كه اين پيروزى از ركت‏حضورآنحضرت است و از اينرو به آنحضرت گفتند:

«يابن مطعم الطير و ساقي الحجيج لا تغب عنا فانا نرى مع‏حضورك الظفر و الغلبة‏»

-اى پسر غذا دهنده پرندگان و سيرآب كننده حاجيان،مارا از حضور خود در جنگ محروم مكن كه ما ببركت‏حضور توشاهد پيروزى و ظفر بر دشمن خواهيم بود.

و رسول خدا در پاسخشان فرمود:

«فاجتنبوا الظلم و العدوان و القطيعة و البهتان فاني لا اغيب‏عنكم‏»

شما نيز از ستم و تجاوز و قطع رحم و بهتان خوددارى كنيد تامن نيز در كنار شما باشم!

و آنها چنين قولى دادند،و رسول خدا پيوسته با ايشان بود تابر دشمن پيروز شدند يعقوبى گويد:و در روايت ديگرى از رسول خدا(ص)

روايت‏شده كه فرمود:

«شهدت الفجار مع عمي ابي طالب و انا غلام‏»من در جنگ فجار بهمراه عمويم ابو طالب حاضر شدم و درآنوقت پسركى بودم و در پايان گويد:

«و روى بعضهم انه شهد الفجار و هو ابن عشرين سنة،و طعن‏ابا براء ملاعب الاسنة فاراده عن فرسه و جاء الفتح من قبله‏»و برخى روايت كرده‏اند كه آنحضرت در فجار شركت كرد ودر آنوقت‏بيست‏ساله بود،و نيزه‏اى بر ابو براء«ملاعب الاسنه‏»زد و او را از اسب بر زمين افكند،و همان سبب پيروزى ايشان‏گرديد (3) .

نظر تحقيقى در اينباره

نگارنده گويد:براى آنكه ما وقت زيادى از خود و شما رانگيريم بطور اجمال مى‏گوئيم:

داستانى كه روايت معتبرى در باره آن نرسيده....و آنها نيز كه‏بما رسيده از جهاتى مختلف است:

1-از نظر سن رسول خدا در آن روز كه يكى 14 ساله و جاى‏ديگر 15 ساله،و در حديث ديگر 17 ساله،و در چند جا 20ساله آمده بود و در يك جا نيز به تعبير«غلام‏»آمده كه معمولا به‏سنين 7 تا 14 سال اطلاق مى‏شود...

2-از نظر شركت و عدم شركت‏بنى هاشم،و در نتيجه‏شركت و عدم شركت رسول خدا(ص)كه در برخى اثبات شده ودر برخى نفى شده...

3-و از نظر شركت‏ساير افراد و قبائل نيز مانند حرب بن‏اميه و ديگران در اين روايات اختلاف زيادى ديده مى‏شود.

4-و از نظر سال وقوع اين جنگ كه در برخى آمده بيست‏سال پس از داستان فيل و در برخى 14 سال ذكر شده....و ازاينها گذشته اين داستان در بسيارى از كتب قديم و جديدتاريخى و حديثى ذكر نشده و بحثى از آن بميان نيامده،مانندتاريخ طبرى و كامل ابن اثير و كتابهاى شيعه و ديگران....

و با توجه به اينكه بگفته خود اينان،اين جنگ در ماه حرام‏واقع شد و اين گناه بزرگى بود كه موجب ظلم و عدوان وقطع رحم گرديد و بدان خاطر آنرا«فجار»گفتند....و از آنسوما در قسمتهاى گذشته گفتيم كه رسول خدا از كودكى با اعمال‏خلاف و فسق و فجور و گناهان مردم زمان جاهليت مبارزه مى‏كرد،و هر جا كه مى‏توانست مخالفت‏خود را با كارهاى‏ناشايست ايشان ابراز مى‏نمود و ابو طالب عموى آنحضرت نيزصرفنظر از مقام والا و سيادتى كه بر بنى هاشم داشت طبق‏رواياتى كه به برخى از آنها قبلا اشاره كرديم،و در صفحات‏آينده نيز شايد روايات بيشترى در اينباره نقل كنيم، از اوصياءپيمبران الهى و تابع دين حنيف ابراهيم عليه السلام بود،و داراى‏مقام وصايت و حامل اسرار پيمبران الهى بوده...و چگونه‏مى‏توان پذيرفت كه رسول خدا و عمويش ابو طالب در چنين‏جنگى شركت جسته و حتى كمك به جنگجويان قريش وكنانه كنند....

بنابر اين اصل پذيرفتن اين داستان مشكل و دليل معتبرى برآن نداريم.

خديجه قبل از ازدواج با پيامبر(ص)

خديجه دختر خويلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى بن كلاب‏بود كه نسب وى با رسول خدا«ص‏»در قصى بن كلاب متحدمى‏شود، مادرش: فاطمه دختر زائدة بن اصم از بنى معيص ابن عامر بن بؤى بود. عموما نوشته‏اند كه وى قبل از ازدواج‏با رسول خدا«ص‏»دو شوهر كرده بود:

اول-ابى هاله هند بن زراره تميمى-كه خديجه از او پسرى‏پيدا كرد و نامش را همانند نام خودش‏«هند»گذارد،و از اين‏«هند»رواياتى نيز در كتابهاى حديثى نقل شده،مانند روايات‏معروفى كه درباره اوصاف رسول خدا«ص‏»و شمائل آنحضرت‏از وى نقل شده و اهل حديث آنها را در كتابهاى خود نقل كرده‏اندنظير روايت صدوق‏«ره‏»در عيون الاخبار و معانى الاخبار و روايت‏مكارم الاخلاق،و غيره و حضرت مجتبى‏«ع‏»به اين عنوان از وى‏حديث نقل فرموده و مى‏فرمايد: «حدثنى خالى‏»... (1) و گويند او مردى فصيح و سخنور بوده و بعثت‏رسول خدا«ص‏»و اسلام را درك كرده و جزء مهاجران در جنگ‏بدر و احد نيز شركت داشته،و او كسى است كه مى‏گفت:

«انا اكرم الناس ابا و اما و اخا و اختا،ابى رسول الله صلى الله‏عليه و آله و اخى القاسم،و اختى فاطمه،و امى خديجه...» (2) و گويند:وى در جنگ جمل در ركاب امير مؤمنان بشهادت‏رسيد.

و نيز گويند:او فرزندى نيز داشته كه نام او نيز هند بوده‏و گفته‏اند او نيز در لشكريان مصعب بن زبير بود و در جنگ اوبا مختار به قتل رسيد...كه او را هند بن هند مى‏گفته‏اند،ولى‏بر طبق نقل قتاده نام خود ابى هاله‏«هند»بوده و هند بن هند همان‏فرزند خديجه بوده نه فرزند فرزند او. (3)

و برخى گفته‏اند:خديجه از ابى هاله پسر ديگرى هم داشته‏بنام هاله كه بهمين جهت او را ابى هاله گفته‏اند،ولى برخى‏ديگر هاله را فرزند خواهر خديجه دانسته و چنين فرزندى براى‏خديجه ذكر نكرده‏اند.

دوم-شوهر دوم خديجه عتيق بن عائد مخزومى است كه پس از مرگ ابو هاله بهمسرى وى درآمد و در برخى از تواريخ دخترى‏بنام‏«هند»نيز از عتيق بن عائد براى خديجه ذكر كرده‏اند،و گفته‏اند:وى مادر محمد بن صيفى مخزومى است كه ازرسول خدا«ص‏»حديث نقل كرده و به فرزندان او«بنى طاهره‏»مى‏گفتند. (4)

خديجه پس از اينكه شوهر دوم خود را نيز از دست داد بخاطرثروت بسيار (5) و كمالات ديگرى كه داشت‏خواستگاران زيادى‏پيدا كرد چنانچه در برخى از روايات آمده كه عقبة بن ابى معيطو صلت‏بن ابى اهاب و ابو جهل و ابو سفيان از او خواستگارى كرده‏و او همه را رد كرد (6) ولى از آنجا كه خداى تعالى افتخار همسرى‏رسول خدا«ص‏»و خدمات بعدى او را به اسلام و رهبر گرانقدر آن براى وى مقدر كرده بود بهمسرى آنحضرت درآمد.

پى‏نوشتها:

1-بحار الانوار ج 16 ص 148-155.و سيره ابن هشام(پاورقى)جلد 1 ص 118

2-بحار الانوار ج 16 ص 148-155.و سيره ابن هشام(پاورقى)جلد 1صفحه 187.

3-بحار الانوار ج 16 ص 10.

4-اين را هم بد نيست‏بدانيد كه در اين ترتيب دو شوهر كه ذكر شد نيز اختلاف است‏و آنچه نقل شد طبق گفته مشهور است،ولى برخى گفته‏اند نخست‏به ازدواج عتيق‏بن عائد مخزومى درآمد و پس از او همسر ابى هاله هند بن زراره گرديد، چنانچه‏در كتاب فقه السيره(ص 69)و كشف الغمه اربلى(بحار الانوار ج 16 ص 10)نقل‏شده است.

5چنانچه از روايات و تواريخ بدست مى‏آيد خديجه اين ثروت بسيار را از ارث پدرو دو شوهر و تجارتهاى بسيارى كه براى او مى‏كردند بدست آورده بود،و در مقدار آن‏رقمهاى مبالغه‏آميزى در تواريخ ديده مى‏شود كه سند متقن و صحيحى براى آن رقمهادر دست نيست مانند هشتاد هزار شتر و امثال آن...و الله اعلم.

روز بعثت پيامبر،مانند روز تولد و رحلت آن حضرت از نظر تاريخ نگاران قطعى نيست. دانشمندان شيعه،تقريبا متفق‏اند كه پيامبر اسلام در بيست و هفتم ماه‏«رجب‏»به رسالت مبعوث گرديد،و نبوت او از همان روز شروع شد.ولى مشهور در ميان دانشمندان سنى اينست كه بزرگ پيشواى اسلام،در ماه رمضان به اين مقام بزرگ نائل گرديد،و در آن ماه پربركت و مبارك،حضرتش براى راهنمائى مردم از طرف خداى جهان ماموريت پيدا كرد،و به منصب رسالت و نبوت مفتخر شد.

از آنجا كه شيعه خود را پيرو عترت و اهل بيت پيامبر مى‏داند و به حكم حديث‏«ثقلين‏»،گفتار پيشوايان خود را از هر نظر،قطعى و صحيح مى‏شمارد از اينرو درباره تعيين روز بعثت پيامبر اسلام پيرو قولى شدند كه از اهل بيت آن حضرت براى آنان،بطور صحيح نقل شده است.فرزندان آن حضرت مى‏گويند:بزرگ خاندان ما در ماه رجب در بيست و هفتمين روز آن ماه مبعوث گرديد.روى اين مقدمات،آنان نبايد در صحت و پابرجائى قول مزبور شك و ترديدى به خود راه دهند.چيزى كه مى‏تواند براى قول ديگر مدرك شمرده شود،همان تصريح قرآن است‏بر اينكه آيات قرآن در ماه رمضان نازل گرديده است.از آنجا كه روز بعثت،روز آغاز وحى و نزول قرآن بوده است،بنابراين بايد گفت:كه روز بعثت در همان ماهى است كه قرآن در آن ماه فرو فرستاده شده است،و آن همان ماه رمضان است.اينك آياتى كه دلالت دارد بر اينكه قرآن در ماه مبارك نازل گرديده است:

1-ماه رمضان،ماهى كه در آن ماه قرآن فرو فرستاده شده است. (1)

2-سوگند به قرآن كه ما آن را در يك شب مبارك فرو فرستاديم (2) و آن شب،همان شب قدر است كه در سوره‏«قدر»بر آن تصريح شده است.چنانكه فرموده:ما قرآن را در شب‏«قدر»فرو فرستاديم. (3)

پاسخ دانشمندان شيعه

محدثان و مفسران شيعه،از اين استدلال به طرق گوناگون پاسخ‏هائى گفته و توضيحاتى داده‏اند.اينك به بيان برخى از آن‏ها مى‏پردازيم:

پاسخ اول:

آيات ياد شده فقط دلالت دارند كه قرآن،در ماه رمضان،در يك شب مبارك كه شب قدر است نازل گرديده،ولى محل نزول آن را بيان نمى‏كنند،و هرگز دلالت ندارند كه همان شب بر قلب پيامبر نازل شده‏اند.چه بسا احتمال دارد كه قرآن نزولهاى گوناگونى داشته باشد، و يكى از آن نزولها،نزول قرآن به طور تدريج‏بر پيامبر است.ديگرى نزول دفعى آن است از«لوح محفوظ‏»به‏«بيت معمور». (4)

بنابراين چه اشكالى دارد كه در بيست و هفتم ماه رجب،فقط آياتى چند از سوره‏علق بر پيامبر نازل گردد،و تمام قرآن به طور جمعى در ماه رمضان،از يك مقامى كه قرآن آن را«لوح محفوظ‏»مى‏نامد،مقام ديگرى كه در روايات از آن به‏«بيت معمور»نام برده شده است نازل شود.

مؤيد اين گفتار،همان آيه سوره‏«دخان‏»است كه مى‏فرمايد:

«ما كتاب را در شب مبارك نازل كرديم‏»،صريح اين آيه(به استناد ضميرى كه به كتاب برمى‏گردد)اين است كه تمام آن در ليله مباركه(كه در شهر رمضان است) نازل گرديد،و بايد اين نزول غير آن نزولى باشد كه در روز بعثت،تحقق يافته،زيرا در روز بعثت آياتى بيش نازل نگرديده است.

خلاصه سخن اينكه:آياتى كه دلالت مى‏كنند كه قرآن در ماه رمضان در ليله مباركه‏«قدر»فرو فرستاده شد،نمى‏توانند دليل بر اين باشند كه روز بعثت كه در آن روز نيز آياتى چند نازل گرديده در همان ماه بوده است.زيرا آيات فوق دلالت دارد كه تمام كتاب(قرآن)در آن ماه نازل گرديده است،در صورتى كه در روز بعثت فقط آياتى چند نازل شده است،در اين صورت احتمال دارد كه مقصود از نزول جمعى قرآن همان نزول مجموع قرآن،در همان ماه از لوح محفوظ به بيت معمور باشد.دانشمندان شيعه و سنى رواياتى در اين مورد نقل كرده‏اند و بالاخص استاد دانشگاه‏«الازهر»،محمد عبد العظيم زرقانى،روايات را بطور مبسوط در كتاب خود وارد كرده است. (5)

پاسخ دوم:

متين‏ترين پاسخى كه تا حال از طرف دانشمندان ابراز شده،همان جواب دوم است. استاد آقاى طباطبائى در كتاب نفيس خود (6) در توضيح آن كوشش فراوانى به خرج داده است و خلاصه آن به قرار زير است:

اينكه قرآن مى‏فرمايد:ما آن را در ماه رمضان نازل كرديم،منظور حقيقت‏و واقع قرآنست كه بر قلب پيامبر نازل گرديد.زيرا قرآن،علاوه بر وجود تدريجى،واقعيتى دارد كه خداى بزرگ پيامبر خود را از آن در يك شب معين از شبهاى ماه رمضان آگاه ساخت.

از آنجا كه رسول گرامى،از تمام قرآن آگاهى داشت،دستور آمد كه درباره قرآن عجله نفرمايد،تا آنكه دستور نزول تدريجى آن صادر شود.چنانكه مى‏فرمايد:در تلاوت قرآن عجله مكن،پيش از آنكه حكم وحى آن صادر گردد. (7)

خلاصه اين پاسخ اينست كه:قرآن يك وجود جمعى علمى واقعى دارد كه يكدفعه در ماه رمضان نازل گرديد،و يك وجود تدريجى دارد كه آغاز نزول روز بعثت‏بوده و تا پايان عمر آن حضرت بطور تدريج نازل مى‏گرديد.

پاسخ سوم:

بعثت‏با نزول قرآن همراه نبود

چنانكه در توضيح اقسام وحى اجمالا بيان شد،وحى داراى مراتبى است كه نخستين مرتبه‏اى كه پيامبر با آن روبرو مى‏گردد،همان رؤيا و خوابهاى راستين است.و مرتبه ديگر آن شنيدن نداى غيبى و آسمانى است،بدون اينكه با فرشته‏اى مواجه شود.و آخرين درجه آن اين است كه سخنان خدا را از فرشته‏اى كه او را مشاهده مى‏كند،بشنود و بوسيله او از حقايق عوالم ديگر آگاه گردد.

از آنجا كه نفس انسانى در نخستين مرتبه،توانائى تحمل مراتب بر وحى را ندارد،بلكه بايد تحمل آن تدريجى انجام بگيرد،بنابراين بايد گفت:در روز بعثت(روز بيست و هفتم)تا مدتى پس از آن،آن حضرت فقط نداى آسمانى را مبنى بر اينكه او رسول و فرستاده خدا است مى‏شنيد،و هيچگاه در چنين روزى آيه‏اى نازل نشده، سپس پس از مدتى در ماه رمضان نزول تدريجى قرآن شروع شده است.

خلاصه اين پاسخ اينست كه:مبعوث شدن پيامبر در ماه رجب،ملازم با نزول قرآن در آن ماه نيست.روى اين بيان،چه اشكالى دارد پيامبر در ماه رجب مبعوث‏به رسالت‏شود و قرآن در ماه رمضان همان سال نازل گردد.

پاسخ مزبور اگر چه با بسيارى از متون تاريخ موافق نيست(زيرا بسيارى از مورخين تصريح كرده‏اند كه آياتى از سوره‏«علق‏»در همان روز بعثت نازل شده)ولى-مع الوصف-رواياتى نيز داريم كه جريان روز بعثت را با شنيدن نداى غيبى تمام كرده و سخنى از نزول قرآن و يا آيات به ميان نياورده است،بلكه موضوع را چنين تشريح مى‏نمايد كه در آن روز،پيامبر فرشته‏اى را ديد كه به او مى‏گويد:يا محمد انك لرسول الله و در برخى از روايات فقط شنيدن تنها،نقل شده و سخن از رؤيت فرشته به ميان نيامده است.براى توضيح بيشتر به بحار مراجعه شود.

 



دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385-15:49 |   | ابراهیم محمودزاده | گروه  |لینک به نوشته